|
جنگ هیچگاه انتخاب ما نبوده و نیست.«مردم ما جنگ نمیخواهند اما دفاع دارند. این “جنگ، جنگ تا پیروزی” که مردم میگویند، این جنگِ دفاعی است. والا ابتداءً اگر این مسئله نبود، ایران به هیچ جا نظر نداشت. الان هم ندارد.» این کلام روشن حضرت امام خمینی(رض) است؛ تبیینِ صریحِ منطقی که از نخستین روز انقلاب تا امروز، شناسنامه جمهوری اسلامی و ملت ایران بوده است. منطقی که نه بر طبل جنگ میکوبد و نه در برابر تهدید، دستهایش را بالا میبرد. ایران نه جنگافروز بوده است و نه تسلیمطلب. ملتی بوده که اگر دستش بوی باروت گرفته، برای خاموش کردن آتشی بوده که دیگران افروختهاند. ما آغازگر هیچ جنگی نبودیم. نه در مرزهایمان طمع کردیم و نه برای توسعهطلبی، رزمجامه پوشیدیم. اما آنگاه که دشمن کبریت به انبار امنیت این ملت کشید، ایران نشان داد دفاع را نه فقط بلد است، بلکه آن را چنان میفهمد و به اجرا در می آورد که متجاوز را از تصمیم خود پشیمان میکند. در همین قریب به نیم قرن، هم تجزیهطلبان را به بنبست رساندیم، هم اجازه ندادیم غبار تجاوز بعثی بر خاک وطن بنشیند و هم در برابر صهیونیسم و حامیان آمریکاییاش ایستادیم تا آنان خود دست از ماشه بردارند. در آشوبهای طراحیشده نیز، آنان که به خیال برهمزدن ثبات ایران، سنگِ دست دشمن شدند، چیزی جز شکست و سرشکستگی برای خود باقی نگذاشتند. اما آنچه ایران را در این مسیر حفظ کرده، صرفاً قدرت نظامی نبوده است. راز ماندگاری ایران، پیوند «میدان» و «دیپلماسی» و «مردم» بوده است. این سهگانه، وقتی در خدمت منافع ملی قرار میگیرند، اقتدار میآفرینند؛ اقتداری که نه فقط در جنگ، که بر جنگ نیز پیروز میشود. آنان که یکی را علیه دیگری میشورانند، در حقیقت از فهم منطق جمهوری اسلامی عاجزند. دیپلماسی، ادامه میدان است و میدان، پشتوانه دیپلماسی. خیابان نیز آنگاه معنا پیدا میکند که صدای وحدت ملی باشد، نه پژواک اختلافات فرساینده. از همینروست که رهبرِ سوم انقلاب، حضرت آیت الله سید مجتبی حسینی خامنه ای بر «نعمت عظیم وحدت ملی» تأکید کردهاند و آن را از مصادیق تقوا دانستهاند. این سخن، خیلی فراتر ازیک توصیه اخلاقی ، یک راهبرد سیاسی و امنیتی است. وقتی وحدت، معیار تقوا معرفی میشود، دیگر کسی حق ندارد به نام انقلابیگری، آتش اختلاف را شعلهور کند. آنان که در روزهای اخیر، از هر تریبونی کبریت به دست گرفتهاند و کلماتشان بوی التهاب میدهد، باید بدانند که التزام به ولایت، نه در شعار که در فهم ضرورت عقلانیت سیاسی و حفظ انسجام ملی است. ایران امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند فعالسازی همه ظرفیتهای خود است. نه میتوان دیپلماسی را تعطیل کرد و نه میدان را نادیده گرفت. نه میتوان مردم را فقط تماشاگر خواست و نه میتوان وحدت را قربانی رقابتهای جناحی کرد. کشور با حذف ظرفیتها قوی نمیشود، با همافزایی آنها قدرتمند میشود. آنان که هر روز بر طبل جنگخواهی میکوبند نیز باید بدانند که شجاعت، در طولانی کردن جنگ نیست؛ در کوتاه کردن عمر جنگ و گشودن راه سازندگی است. مدال افتخار بر سینه کسانی شایسته است که بتوانند امنیت را به توسعه، اقتدار را به رفاه و مقاومت را به پیشرفت ملی پیوند بزنند. باری، مردم ایران جنگ نمیخواهند؛ اما برای دفاع، لحظهای تردید نمیکنند. این ملت، هم منطق مقاومت را میفهمد و هم ضرورت عقلانیت را. ایرانِ امروز، همان ایرانِ دیروز است؛ کشوری که نه آغازگر جنگ بوده و نه تسلیمِ جنگافروزان شده است. با همین عقلانیت انقلابی و با همین وحدت ملی، میتوان همه ظرفیتها را به میدان آورد؛ برای ایرانی امنتر، قویتر و آبادتر. انصاف نیوز / یکشنبه 10 خرداد 1405 https://ensafnews.com/645846/%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%84%d8%a7%d9%81/
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 15:42  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
روز جهانی بدون دخانیات، پیشانینوشتِ برگِ امروزِ تقویم است اما انگار تقویم هم دیگر حریفِ خیابان نشده است. خیابانی که این روزها، دود را نه فقط در هوا که در سبک زندگیِ نسل تازه پخش میکند. کافی است چند دقیقهای در پیادهروهای شهر قدم بزنی. باریکهای سفید میان انگشتان بسیاری از نوجوانان و جوانان میدرخشد. قلم نیست، سیگار است؛ همان که آرام آرام سلامتِ جسم و جان را خط میزند و انسان را از درون، کمرنگ میکند.نمیدانم چه بر سر ما آمده است که دوباره به دود برگشتهایم؛ آن هم نه بازگشتی پنهان و خجول، که آشکار و حتی گاه با نوعی تفاخر فرهنگی. ما نسلی بودیم که سیگار را از بسیاری از مجامع عمومی بیرون راندیم. روزگاری دود کردن، نشانهای از بیملاحظگی تلقی میشد. خانوادهها حساس بودند، مدرسهها تذکر میدادند، رسانهها هشدار مینوشتند و جامعه، هنوز برای «نه گفتن» به دخانیات، وجدان جمعی داشت. اما حالا چه شده است که در همین سه چهار سال اخیر، با نوعی سونامیِ مصرف دخانیات مواجه شدهایم؟ چرا سیگار این چنین راحت به لب دخترکان و پسرکان نورسته رسیده است؟به گمانم بخشی از پاسخ را باید در تحولات فرهنگیِ پنهانی جستوجو کرد؛ در همان جا که ارزشها آرام آرام جا به جا میشوند بیآنکه کسی صدای شکستنشان را بشنود. شبکه نمایش خانگی در این میان، سهمی جدی دارد. برخی سریالها، چنان سیگار را در متن روایت جا دادهاند که گویی بدون دود، شخصیت کامل نمیشود. نقش اول، پیش از آنکه با دیالوگ شناخته شود با پک زدن معرفی میشود. قهرمان و ضدقهرمان فرقی ندارند؛ زن و مرد ندارد. سیگار، از یک عادت زیانآور، به یک اکسسوار هویتی تبدیل شده است؛ چیزی شبیه نشانه جذابیت، اعتراض، بلوغ یا حتی روشنفکری.تبلیغ همیشه روی بیلبورد اتفاق نمیافتد. خطرناکترین تبلیغات، همانهاییاند که زیر پوست فرهنگ حرکت میکنند. وقتی نوجوان، ساعتها قهرمان محبوبش را با سیگار میبیند، ذهن او دیگر میان «زیان» و «ژست» تفکیکی قائل نمیشود. اینجاست که ضد ارزش، آرام آرام لباس ارزش میپوشد. امروز دیگر کمتر کسی بر دود کردنِ سرمایه مادی و مهمتر از آن سرمایه جان، میشورد. حتی گاهی سیگار نکشیدن، در برخی جمعها نوعی کمبود تلقی میشود؛ انگار برای پذیرفته شدن باید دود کرد.مسئله فقط یک نخ سیگار نیست. ما از مرز عادیانگاری عبور میکنیم و این عبور، خطرناکتر از خودِ مصرف است. جامعهای که نسبت به آسیبها حساسیتش را از دست بدهد، آرام آرام قدرت دفاع فرهنگی خود را نیز از دست میدهد. دیروز اگر دود در گوشهای پنهان میشد، امروز در قاب تصویر و ویترین سبک زندگی نشسته است. این یعنی تغییر ذائقه اجتماعی؛ یعنی جابهجایی معیارها.و خدا بخیر کند فردا را. مسئله فقط سیگار نیست. نگرانی اصلی آن است که وقتی یک آسیب، اینگونه عادی شد، نوبت به چه چیزهای دیگری خواهد رسید؟ تجربههای اجتماعی نشان داده است که بسیاری از انحرافها، ابتدا در هیئت یک «رفتار معمولی» وارد میشوند و بعد آرام آرام ریشه میدوانند. قدیمیها میگفتند سیگار، دروازه برخی اعتیادهای دیگر است. شاید این جمله در همه موارد دقیق علمی نداشته باشد اما در یک معنا درست است؛ سیگار میتواند دروازه عادی شدنِ آسیب باشد. ب/ شماره 5825 / یکشنبه 10 خرداد 1405 / صفحه 3 blob:https://web.eitaa.com/c1f83f3c-f0c6-43e2-9f41-f0e32698456b
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 14:13  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
در روزگارانی که بادهای تند حوادث بر چهره ملتها میوزند، تنها ملتهایی پابرجا میمانند که از تندباد نهراسند و سختی را نه دشمن، که آموزگار بدانند. آنکس که در نخستین ضربت خم شود، هرگز استوار نمیگردد؛ و آن ملت که ضربه را تاب میآورد، از دل آزمونها فولادینتر بیرون میآید. این قاعده طبیعت و تاریخ است؛ همانند میخی بر دیوار که هرچه چکش سختتر فرود آید، جایگاهش استوارتر شود و ماندگاریاش بیشتر. شاعر با نگاهی ژرف به همین حقیقت گفته است:« پایداری و استقامتِ میخ، میسزد که عبرت بشر گردد / بر سرش هرچه بیشتر کوبند، پایداریش بیشتر گردد». این بیت، تنها تصویر شاعرانه نیست؛ بلکه فلسفه حیات ملت ایران است. مردمی که از دل دشواریها، راه خود را گشوده، تاریکی را به روشنی بدل کردهاند. زخم خورده اما از زخمها، قدرت ساختهاند. امروز نیز ما در یکی از سختترین فصلهای تاریخ معاصر ایستادهایم. جنگ های تحمیلی و انواعِ فشارها و تهدیدها از سوی قدرتهای سلطهگر جهانی ، تنها با نیت شکستن روح ایرانیان طراحی شدهاند؛ آنان که نتوانستند در جنگ ما را بشکنند، میخواهند ایران عزیز را با تحقیر و فشار، از درون تهی کنند. اما نمیدانند ملتی که از آموزههای عاشورایی سیراب شده، در سختیها معنا مییابد، نه در آسانیها. این ملت، ریشه در تمدنی دارد که هزاران سال است با بحران زیسته و از دل بحران، نور آفریده است. تنگهی هرمز، امروز نماد همین استقامت است؛ دیواری از سنگ و ایمان، که هر ضربه تهدید را به پیکان فرصت بدل میکند. اینجا ایران است، خاک رستمها و آرشها؛ دیاری که نه دیوِ تحریم و تهدید، و نه طوفانِ جنگ روانی، نمیتواند پیوند ایمان و همت ملی را از هم بگسلد. آنان خیال میکنند دیوار ایران را میشکنند، غافل از آنکه فقط پَرتاب میخهای استقامت را فروتر و محکمتر میکنند. ما باید بدانیم، این روزهای سخت، همان کارگاه آزمون ملت است. آزمونی برای تبدیل تهدید به فرصت، برای غنیسازی روح و اراده ملی، برای آنکه سختی را به سرمایه تبدیل کنیم. روزهای دشوار، دشمن نیستند؛ بلکه لحظههای تولد دوبارهاند. آمریکا و همپیمانانش میخواهند زانو زدن را بیاموزند، اما ایران، برخاسته از فرهنگ ایستادگی است. در مکتب عاشورا، تنها راه عبور از سختی، مقاومت است؛ و در مکتب ایران، تنها پاسخ به تهدید، سرفرازی است. اینچنین ملتی، نه تنها نمیشکند، بلکه سختتر و سرسختتر میشود، تا بار دیگر ثابت کند که دیوار ایران، از جنس ایمان است و هر ضربه بر آن، صدای استقامت را بلندتر میکند. این روزها، در هر کوی و برزن این سرزمین، بوی ایستادگی میآید. مردمانی که به جای گله، کار میکنند؛ به جای یأس، امید میورزند؛ و به جای تسلیم، آینده را با دست خود میسازند. همین مردماناند که «میخِ استقامتِ ایران» را در دیوار تاریخ فرو میکنند تا آیندگان بدانند: هیچ ضربهای نمیتواند ایرانی را بشکند، زیرا ایرانی از جنس استقامت است. ب/ شماره 5825 / یکشنبه 10 خرداد 1405 / صفحه 2 blob:https://web.eitaa.com/c1f83f3c-f0c6-43e2-9f41-f0e32698456b
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 14:13  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
«مردم ما جنگ نميخواهند اما دفاع دارند. اين «جنگ، جنگ تا پيروزي» که مردم ميگويند، اين جنگِ دفاعي است. والا ابتداء که اگر اين مسئله نبود، ايران به هيچ جا نظر نداشت. الان هم ندارد.» اين کلامِ روشنِ حضرت امام خميني(رض) است. تبيين راهي که همواره منهج انقلاب و ايران عزيز نيز بوده و هست. ما هيچگاه جنگ افزوز نبوده و نيستيم. دستها مان اگر بوي باروت گرفت به خاطر خاموش کردن آتشي بود که دشمنان کبريتش را کشيدند و الا ما براي هيچ جنگي، پا جلو نگذاشتيم. پوتين پوشيدن و رزم جامه به تن کردن مان براي دفاع بود و هست. اين را هم -البته- چنان خوب بلديم که هر جنگ افروزي را پشيمان ميکند. در همين 47 ساله اخير هم سرِ تجزيه طلبان را به سنگ پشيماني کوبيديم و هم نگذاشتيم غباري از خاک وطن بر چکمه سربازان بعثي برود و هم دشمن صهيوني و آمريکايي را در جنگ 12 روزه به جايي رسانديم که خود دست از ماشه برداشتند. در بلواي دشمن ساخته دي ماه هم باز سرشکستگي براي کساني ماند که سنگِ دستِ دشمنان شدند. در جنگ رمضان هم با سربلندي به افطار رسيديم. ادامه راه را هم به همين منطق روح الهي به پيش ميرويم. ديپلماسي و ميدان هم در اين ساحت، صاحب هويت ميشوند. خيابان و حضور مردم نيز ضريب دهنده به اقتدار ملي در هر دو مسير است. تأکيدات مکرر رهبر انقلاب بر« رعايت نعمت عظيم وحدت ملّي» اتحاد و يک پارچگي ملت و آن را از« مصاديق تقوا» اعلام کردن، تکليف را براي همه به ويژه آنان که خود را با تقواتر و « انقلابي تر» از همه ميپندارند، تمام ميکند. يعني بعد از اين نبايد از زبان حضرات حرف اختلاف برانگيز بشنويم. به ويژه انگشت شمار نمايندگان مجلس که در روزهاي گذشته، کلمات شان بسان کبريت عمل ميکرد بايد گفتار و رفتار خود را تغيير دهند و الا در التزامشان به ولايت هم چون عقلانيت سياسي شان بايد با اماو اگر نگريست. با وحدت ملي و تبديل آن به قدرت پيشران براي ايران و قدرتِ پسران براي دشمنان است که ميشود هم در جنگ و هم بر جنگ و جنگ افروزان به پيروزي رسيد. پيروزي هم نيازمند فعال سازي همه ظرفيتها در همه عرصه هاست. آنان که براي ميز مذاکره در ميدان سياست جاي و جايگاهي قائل نيستند و ديپلماسي را مدام نفي ميکنند، با منطق پيروزي بيگانهاند. براي ما ميدان وخيابان و ديپلماسي در خدمت احيا و احقاق منافع ملي است که داراي اصالت ميشود. به اين نيانجامد، هدر دادن منابع خواهد بود. آنان که به تفرقه و اختلاف اين ظرفيتها را ميفرسايند در واقع بُن درختي را ميبُرند که همه بر شاخههاي آن چون برگ، رسته ايم. با شعار جنگ خواهي هم کسي مدال شجاعت نميدهد. مدال، شايسته سينه کساني است که با عقلانيت از عمر جنگ بکاهند و همه فرصتها را در خدمت سازندگي وطن فعال کنند. مردم ما جنگ نميخواهند اما براي دفاع لحظهاي ترديد نميکنند. با عقلانيت انقلابي همه ظرفيتها را حداکثري فعال نگه ميدارند.... جمهوری اسلامی / شماره13369 / شنبه 9 خرداد 1405 / صفحه اول و 2 / خبر blob:https://web.eitaa.com/71b590b3-e10d-4e98-8622-69a791616f07
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 14:12  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
تقوا، پارچه ای نیست که برخی به ادعا برای خود لباس کنند. به نخ و قیچی هم نمی شود آن را اندازه خود کرد. تقوا، رفتار مؤمنانه و زیست عاقلانه و فهم زمینه و ادراک زمانه است. مصداق دارد که با نگاه به آن می توان ادعا را تصدیق کرد. «از جمله مصادیق تقوا، رعایت نعمت عظیم وحدت ملّی و انسجام بی بدیلی است که حول پرچم ایران اسلامی، به ملّت بعثت یافته ارزانی شده و در زمره مهم ترین عوامل ظفر، در مقابل شیطان بزرگ می باشد.» این کلام راهنمای رهبر انقلاب است که باید مورد توجه همه باشد به ویژه کسانی که می خواهند به صفت « انقلابی» ممتاز باشند. انقلابیگری هم به اولویت دادن هیجان نیست که از قضا انقلابی، باید به رفتار عقلانی و حرکت در سپهر سیاست های کلان نظام متمایز شود. حضرت آیت ا... سید مجتبی حسینی خامنه ای در ادامه نامه به مجلسیان تأکید می کنند: «شکر این موهبت، اهتمام آحاد ملّت، خصوصا نخبگان فکری و سیاسی، از جمله نمایندگان مجلس به صیانت از این وحدت و پرهیز از اختلافات پوچ سیاسی و برجسته کردن تفاوت های اجتماعی است.» ما باید با ادراک درست، به فهم اولویتمند از شرایط و تنظیم رفتار متناسب برسیم. چه همان گونه که در پیام ایشان تصریح شده است؛ «طرح و نقشه کور دشمن، پس از جنگ تحمیلی و فشار اقتصادی و محاصره تبلیغاتی و سیاسی، ایجاد تفرقه و تجزیه اجتماعی برای جبران شکست های میدان نظامی و به زانو درآوردن ملت است.» همه باید متوجه این ترفندها باشیم به ویژه آن ها که در صف مقدم، پرچم می گردانند. توجه داشته باشیم که پرچم ایران بالای سر همه باید باشد. همه مردم ایران. یادمان باشد که رهبر شهید انقلاب، هسته سخت نظام را 90میلیونی می دانستند. این هم یعنی همه مردم ایران. امروز تعهد به انقلاب و ولایت مداری جز در تمسک به راه رهبر شهید و تنظیم رفتار در دایره هدایت های رهبر انقلاب نیست که تأکید دارند: «لازم است تک تک جان فدایانی که دلشان برای اسلام و انقلاب یا استقلال و سربلندی ایران می تپد، از این پس، بیش از پیش، برای پاسداری از وحدت صفوف منسجم و به هم پیوسته ملّت، اهتمام ورزند و اختلافات غیرموجه و حتی موجه را، به تنازع و تفرقه تبدیل نکنند، و قولا و عملا، مظهر انسجام و یکپارچگی ملت باشند، ان شاءا...» ملتی که به برکت خون مطهر رهبر شهید و هزاران شهید والامقام دیگر به ایستادگی مبعوث شده است هرگز نباید در نقشه دشمنان بنشیند. پا سست کردن در مسیر وحدت، شتاب دادن دشمنان به گام های مخرب را در پی دارد. امروز آن چه واجب است، حفظ تمامیت ارضی و هویتی ایران عزیز است که با اقتدار نظام در همه حوزه ها میسر است. تراشیدن دیپلماسی و تضعیف دیپلمات های ما هرگز به معنای تقویت میدان و تکریم میدان داران نیست. از قضا، عکس ماجرا صادق است؛ تقویت هرکدام به قوی تر شدن دیگری می انجامد. دیپلماسی ای قوی است که هم به قدرت میدان ضریب می دهد و هم آن را در میز مذاکره ترجمه می کند. میدان قوی است که پیش ران دیپلماسی می شود و پس ران فزون خواهی دشمنان. قوت هردوست که به تقویت اقتدار ملی و انقلابی می انجامد. روشن است که هواخواهان ایران و اقتدار انقلاب، نه تنها در طرح دشمن به ایفای نقش نمی پردازند بلکه با وحدت حداکثری، حتی اگر به قیمت چشم بستن بر تعلقات خود باشد، جلوی دشمنان بنیان مرصوص می سازند. تفرقه افکنان را باید سربازان دشمن دانست چه آگاهانه باشد این رفتار وحدت شکن و چه غیر آگاهانه. در نتیجه فرقی نمی کند. نتیجه این رفتار میوه هایی است که کام دشمن را شیرین می کند. بدانیم انقلابی پرچم دار وحدت است. آنکه تیغ در اتحاد ملت می نهد بی واسطه یا با واسطه در اردوگاه صهیون تعریف می شود. مباد که حتی یک ایرانی به چنین سرنوشتی دچار شود. شهرآرا / شماره4771 / شنبه 9 خرداد 1405 / صفحه آخر / کوچه https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17517/453021 https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/3/9/17517_160567.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 14:11  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
یک قاب همه آن چیزی نیست که باید درباره عید قربان دید و به دل سپرد. این روز، فقط یک مناسکِ تکرارشونده در تقویمِ دینداری نیست؛ قلهای است که انسان اگر به فهم آن برسد، راهِ خویش را تا افقِ عبودیت پیدا میکند. قربان را باید «فهمید» تا عید شود. اگر این فهم به معرفت نرسد، اگر از پوستِ ظاهر عبور نکند و به مغز معنا راه نیابد، همه چیز در همان حد ذبحی میماند و تکبیری؛ در همان اندازه آیینی که برگزار میشود و میگذرد، بیآنکه جان را به تولدی دوباره برساند. قربان، مدرسه بزرگِ بندگی است. در این مدرسه، ابراهیمِ خلیل علیهالسلام، نخست بر نفسِ خویش امیر شد تا شایسته امامت گردد. آنان که میخواهند راه به امامتِ دلها ببرند، باید پیش از هر چیز، بر قلمروِ خواهشهای خویش فرمان برانند. ابراهیم، بتهای بیرونی را شکست اما آنگاه به مقامِ «خلیلاللهی» رسید که بتِ درون را نیز قربانی کرد. این است رازِ آن امتحان عظیم؛ امتحانی که خداوندگار، خود ممتحنِ آن بود. امتحانی نه برای آنکه خدا بداند، که برای آنکه انسان، خویشتنِ خویش را در آینه اطاعت ببیند و اسماعیل علیهالسلام؛ جوانی که از جان گذشت تا جهانش الهی شود. او قربانیِ تیغ نشد، قربانیِ تسلیم شد. عظمتِ ماجرا همینجاست؛ آنجا که فرزند، در برابر اراده حق، آرام میایستد و پدر، در اوجِ محبت، عشق را به فرمانِ خدا میسپارد. اینگونه بود که هر دو، از امتحانِ عشق، سربلند بیرون آمدند و خداوند، نمره قبولی پیامبرانش را با جاودانگیِ نامشان امضا کرد. از هزارههای دور تا هزارههای آینده، ابراهیم و اسماعیل، سرمشقِ انسان ماندهاند؛ الگوی آنان که میخواهند از خویش عبور کنند تا به خدا برسند. عید قربان، پایانِ یک مناسک نیست؛ آغازِ یک معناست. این عید است که حج را تمام میکند. اگر عرفات، شناخت است و مشعر، شعور؛ قربان، تصمیمِ بزرگِ انسان برای ذبحِ نفس است. حاجی، آنگاه حجش کامل میشود که از «خود» عبور کند. کعبه را بسیار میتوان طواف کرد، اما تا «من» قربانی نشود، راهی به حقیقتِ بندگی گشوده نخواهد شد. چه شگفت که قربان، جغرافیا را نیز درمینوردد. مکه، در این روز، دیگر فقط نقطهای در زمین نیست؛ به وسعتِ همه دلهای مؤمن گسترش مییابد. سنتِ ابراهیمی، از حجاز فراتر میرود و در همه جای زمین، به زبانِ مسلمانی ترجمه میشود. هر خانهای میتواند شعبهای از منا باشد اگر در آن، انسانی تصمیم بگیرد چیزی از خویش را برای خدا قربانی کند؛ تکبری، تعلقی، خواهشی یا گناهی را. عید قربان، عیدِ رسیدن است؛ رسیدنِ انسان به مقامِ معظمِ بندگی الهی. آنکه قربان را بفهمد، درمییابد که خدا، خون نمیخواهد؛ دل میخواهد. تیغ، تنها بر گلوی گوسفند نمینشیند؛ باید بر گردنِ نفس فرود آید. آنگاه است که انسان، سبک میشود، آسمانی میشود و راهِ کمالِ عبودیت بر او گشوده میگردد. نخست نیوز / کد نوشته: 152282 / چهارشنبه ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 14:11  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
چیپس هم نمی شود گرفت با این قیمت ها! همان بسته های پر از هوایی که به طنز می گرفتیم امروز دارد ما را به طنز که نه به تمسخر می گیرد. این کلمات وقتی از گلوی قلم بر تن کاغذ می دود که بنده خدایی یک پست در فضای مجازی برایم ارسال می کند؛ عکسی از یک خرید از این مغازه های دیجیتالی؛ چیپس… با طعمِ نمک به وزن 450 گرم، ارسال سریع، قیمت 525 هزار تومان! یعنی باید بیش از نیم میلیون تومان، نه ببخشید 5 میلیون و 250 هزار ریال وجه رایج کشور را باید کارت کش کنید تا یک بسته چیپس برای تان بیاورند! این قصه ای ایت که نخوانده، غُصه تمام وجود آدم را پر می کند. دیگر خوشحال کردن بچه ها هم از دست پدر ها و پدر بزرگ ها ساخته نیست. کمند قیمت ها دارد اعتبار پدر و آبروی بزرگتری را شکار می کند. حرف چیپس نیست که می شود کلا به خاطرات سپرد و نخرید اما مایحتاج عمومی را که نمی شود به بخش بایگانی خاطرات فرستاد. آدمِ زنده باید زندگی کند و زندگی هم نیازمند خورد و خوراک است. این هم هر روز ، نه، ببخشید هر لحظه دارد اضافه می شود. بیچاره کسانی که حقوق ثابت دارند. نمودار در آمد شان از روز اول فروردین ثابت است و نمودار قیمت ها هر لحظه قد می کشد. از این بیچاره ها بیچاره تر، بازنشستگان تامین اجتماعی هستند که سال برای شان 15 ماه دارد. در خرداد ماه هم با حقوق اسفند ماه باید امور خود را سامان دهند. معوقه شان هم که واریز شود با این وضعیت بخش زیادی از قدرت خرید خود را در قمار تورم باخته است! باز یک «ترِ» دیگر هم باید در کار کرد؛ بیچاره تر+تر کسانی که از همین آب باریکه هم محروم اند و تبخال می بندد لب های آرزوهاشان. وقتی نتوانند بهانه ای برای خوشحالی کودکان شان فراهم کنند. این چند خط را بخوانید به عنوان یک صفحه از کتاب هزاران صفحه ای گرانی در بازار. امیدواریم آنان که تصمیم می سازند برای کشور و آنان که تصمیم می گیرند برای امروز و فردای وطن، حواس شان به واقعیت های کفِ بازار هم باشد. اینجا حال مردم خوب نیست. صلاحِ کار خسروان هم در فهم دقیق شرایط و رسیدن به بهترین تصمیم است…. نخست / شماره 1101 / سه شنبه 5 خرداد 1405 / صفحه 3 / جامعه https://nakhostnews.com/wp-content/uploads/2026/05/11011-8s.pdf نخست نیوز / کد نوشته: 152349/ شنبه ۰۹ خرداد ۱۴۰۵ https://nakhostnews.com/%da%86%db%8c%d9%be%d8%b3-%d9%88-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d9%87%db%8c%da%86/
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 14:10  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
خدا هست. همیشه هم است. اصلا هستی و همه هست ها پیامد این « است» است. بله، می دانیم و می گوئیم که در جهانِ پرآشوبِ امروز که اضطراب، سایهاش را بر جانِ آدمی گسترانیده و «لشکر استرس»، مرزهای آرامشِ درون را آماجِ تاختوتخت قرار داده است، تنها یک پناهگاه، امنِ بیپایان است؛ حضرتِ خداوندگار. ساحت رآفتِ حضرت دوست پس دل به او بسپار که امین ترین و امنیت آفرین ترین است. این نه یک توصیه اخلاقیِ ساده، که درکِ زلالِ یک «مقامِ عرفانی» است؛ مقامِ تسلیم و رضا. وقتی میگوییم دل به او بسپار، یعنی از بندِ «منِ کوچک» رها شو و به «او» که از رگ گردن به تو نزدیکتر است، پناه ببر. او نوری است که در رگهای تو جاری است، جانی است که در کالبدِ هستیات تنیده. آرام باش! که آرامش، نه در فقدانِ طوفان، بلکه در حضورِ آن تکیهگاهِ ابدی معنا میشود. در قاموسِ اهلِ دل، اضطراب یعنی گمانِ بیکسی؛ اما مؤمن، آنگاه که «الله ولیالذین آمنوا» را بر لوحِ جان حک کرده باشد، هرگز در هراسِ تنهایی نمیماند. او میداند که هر روز، تمرینی است برای واگذاریِ امور به حضرتِ دوست. ما در تکرارِ شب و روز، مشقِ بندگی میکنیم تا باور کنیم که «یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ»، نه یک وعدهی دور از دسترس، که جریانی مداوم در رگ و پیِ زندگی است. خروج از ظلماتِ ترس و ناامیدی به سوی نورِ اطمینان، «رسمی یکباره» نیست؛ بلکه «حدیثی مکرر» است. هر صبح که چشم میگشاییم، دعوتی است برای دوباره سپردن؛ سپردنِ این بارِ گرانِ هستی به دستِ مهری که راه را در میانِ تاریکترین کورهراهها، به سوی سپیدهدمِ آرامش، میگشاید. دل را به او بسپار و به وعدههایش دلقوی دار. مگر نه اینکه ارکانِ بقا، محکم از اوست؟ جهان اگر بر پایه مهرِ او نچرخد، در دایره هیچ میماند و از چرخش فرو می ماند. این که می چرخد یعنی محور حرکت اوست. پس آرام باش؛ چرا که در پسِ این هیاهویِ گذرا، حضورِ اوست که باقی است. تو به نوری متصل هستی که خاموشی نمیشناسد؛ پس بگذار لشکرِ اضطراب در مرزهای باورِ تو، خسته و نومید فرو بریزد. امروز، روزِ دوباره اعتماد کردن است. روزی که در آن، جانِ خویش را به دستِ او میسپاری که عاشقترین است و نزدیکترین. به همان مهری دلگرم باش که در قلبِ تاریکی، چراغِ هدایتِ بندگانش را فروزان نگه میدارد. به آرامشِ او تکیه کن، که تکیهگاهِ تو، خدایِ آرامشهاست.... ب / شماره 5824 / شنبه 9 خرداد 1405 / صفحه 4 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050309.pdf blob:https://web.eitaa.com/218986aa-f747-4211-8295-322093db62fb
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 14:9  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ملتی که تا پای جان می ایستد باید به احترام جان، جهانش را چنان ساخت که جز « جانفدایی» دغدغه دیگری نداشته باشد. امروز، مردم ما در خیابان همان نقشی را دارند که رزمندگان در میدان آن را ایفا می کنند. پس توقع زیادی نیست اگر بخواهیم همان گونه که سربازان میدان تدارک و پشتیبانی می شوند، وضعیت مردم خیابان هم در گوشه ذهن برنامه ریزان جایگاهی داشته باشد. نه از بودجه و اعتبارات، نه! از جیب خودش. یعنی تدبیر مسئولان چنان نظم و نسقی به بازار ببخشد که مرذم بتوانند با هزینه از جیب خود، با دغدغه کمتری زندگی را بگذرانند. این که امروز تجربه می کنیم نسبتی با خواست به کلمه تبدیل شده ندارد. با هزار تاسف باید گفت و بلند هم گفت که آنچه در کف بازار دیده میشود، فراتر از تورم ، نوعی فرسایش اجتماعی است. دیگر حرف دهک های پایین نیست، گرانی شأن اجتماعی طبقه متوسط را هم میخورد. پدری که تا دیروز میتوانست با یک خرید کوچک لبخند به خانه ببرد، امروز در برابر سادهترین خواسته کودک خود احساس شکست میکند. این هم یعنی در هم شکستن جایگاه پدری و فرو ریختن اقتدار عاطفی خانواده است. یعنی .... ؛ نگوئیم بهتر است اما یادمسئولان محترم باشد، پدربزرگی که زمانی با یک اسکناس بچهها را خوشحال میکرد، امروز در مقابل ویترین فروشگاهها سکوت میکند. این سکوت، فقط او را نمی شکند، همه را در هم می شکند. شاید برخی دست و دل بازی ها را باید به آرشیو خاطرات راکد فرستاد اما با خطر هایی که سفره کوچک شده را هم تهدید می کند چه باید کرد؟ نه زندگی که زنده ماندن هم هزینه دارد. هزینه هایی که می شود با منش اقتصادی و حتی خساست آن را کم کرد ولی نمی شود بر آن قلم گرفت. در خورد و خوراک هم که دست مان را روی جیب بگذاریم، درمان خالی بودن جیب مان را به چشم خواهد کشید. وقتی نمودار درآمدِ کارگر و کارمند، خطی صاف و بیحرکت است اما نمودار هزینهها، هر لحظه اوج میگیرد. نتیجه روشن است؛ سقوط آزاد قدرت خرید. و در این میان، بازنشستگان تأمین اجتماعی شاید تراژیکترین تصویر اقتصاد امروز ایران باشند. انگار سال برای آنان پانزده ماه دارد. خرداد را هم باید با حقوق اسفند سر کنند. از اینها دردناکتر، آناناند که از همین آب باریکه هم محروماند؛ حاشیهنشینان خاموش اقتصاد. کسانی که تبخال بر لب آرزوهایشان نشسته است. پدر و مادری که نمیتوانند بهانه کوچکی برای شادی فرزندشان فراهم کنند، فقط فقیر نیستند. بدتر از فقر حقارت است که پشت هر فردی را به خاک می مالد. این هم شایسته مردمی نیست که پشت دشمن را به خاک می مالند. مردمی که جانفدای وطن اند باید مسئولان را هم در کنار خود داشته باشند. می دانیم که بخش زیادی از شرایط موجود، گناهش به گردن همین دشمن متجاوز است که قریب به نیم قرن با این مردم به زبان تحریم سخن کرده است و در آخر هم با جنگ، جنون خود را به رخ کشیده است. او دشمن است و از دشمن جز این نمی شود توقع داشت اما مسئولان را باید به تدبیر و برنامه ریزی فراخواند تا مقداری از فشار از دوش مردم برداشته شود. مگر نه این که برخی از همین حضرات می گفتند که با مدیریت می شود تحریم را هم از نفس انداخت؟ خب بیندازید قبل از آن که ما از نفس بیفتیم. درد هست و حرف هم هست. بماند برای وقتی که گوش دشمن نشنود..... الف / کد نوشته 4050305015 / سه شنبه 5 خرداد 1405 / ساعت:09:14 https://www.alef.ir/news/4050305015.html
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 14:7  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ایران را باید شناخت؛ نه فقط در جغرافیای کشیده بر نقشهها. ایران را باید در روحِ جاریِ فرهنگش خواند؛ در زبانش، در شعرش، در حافظه جمعیاش و در مردانی که هر کدام، خود یک ملتاند. ایران را باید در آیینه ایرانیان دید؛ در چهرههایی که مرگ، پایان آنان نیست بلکه آغازِ حضورِ تاریخیشان است. آنان که از تقویم عبور میکنند و به «زمانِ ملی» بدل میشوند؛ همانها که فرداها را پیشاپیش زیستهاند و راه را برای آیندگان روشن کردهاند. از همین تبار است شیخ اجل، سعدی شیرازی؛ مردی که به نعبیر دقیق کلمه، « دستگاهِ فهمِ ایران» است. او بیش از آنکه شاعرِ کلمات باشد، معمارِ عقلانیت ایرانی است. او زبانِ تجربه تاریخیِ یک ملت را صورتبندی میکند؛ ملتی که قرنها میان قدرت و اخلاق، میان شمشیر و حکمت، میان عشق و معاش، زیسته و دوام آورده است. در جهان او، انسان موجودی تکساحتی نیست. نه قدیسِ مطلق است و نه اهریمنِ کامل. انسانِ سعدی، همان انسانِ واقعیِ کوچه و بازار و دربار و خانقاه است؛ با همه ضعفها و بزرگیهایش. نان میخواهد اما معنا را هم فراموش نمیکند. به قدرت نزدیک میشود اما از فرعون شدنِ قدرت نیز بیم دارد. عبادت میکند اما ریا را هم میشناسد. عشق میورزد اما عقل را از خانه بیرون نمیکند. این همان نقطهای است که «عقلانیت ایرانی» شکل میگیرد؛ عقلانیتی که نه خشک و انتزاعی است و نه اسیر احساساتِ بیمهار. عقلانیتی است آزموده در کورانِ تاریخ. فرهنگ ایرانی، از همین سرچشمهها زنده مانده است. رازِ ماندگاری ایران در تواناییِ بازتولیدِ معنا بوده است. هر بار که تندبادِ تاریخ خواسته این سرزمین را از ریشه برکند، ادبیات و فرهنگ، دوباره ایران را سرِ پا نگه داشتهاند. در این جغرافیا، شاعر، رسانه تاریخیِ ملت است. امروز که جهان، زیر سلطه رسانههای پرهیاهو، مدام انسان را به افراط و دوگانهسازی سوق میدهد، بازگشت به عقلانیت ایرانی، بازگشت به تعادل است. در عبور از صفر و یک. در گذر از سیاه و سفید. این فهمِ ، همان چیزی است که جامعه ایرانی را در برابر تندرویها مقاوم کرده است. ملتی که قرنها با سعدی و حافظ و فردوسی زیسته، آسان تن به نفرتِ مطلق و حذفِ کاملِ دیگری نمیدهد؛ چون در ناخودآگاه فرهنگیاش، انسان موجودی متناقض اما قابل فهم است. امروز، بیش از هر زمان، ما نیازمند بازخوانی همین عقلانیت هستیم؛ عقلانیتی که میتواند میان اخلاق و واقعبینی، میان آرمان و تجربه، میان هویت ملی و زیست جهانی، تعادل برقرار کند. ایران، وقتی ایران میماند که این رشته فرهنگی گسسته نشود. وقتی سعدی و حافظ و فردوسی و مولانا فقط در قابِ یک روز نمانند و دوباره به متنِ زندگی بازگردند. ملتها، تنها با خاک زنده نمیمانند؛ با معنا دوام میآورند و انسان های معنا ساز. و ایران، یکی از بزرگترین سرزمینهای معنا در تاریخ بشر است پس ماندگار می ماند.
ب/ شماره 5823 / سه شنبه 5 خرداد 1405 / صفحه 4 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050305.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 14:6  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
دنیا را باید از پنجرههای تازه تماشا کرد. گاهی آدمی آنقدر در یک زاویه میایستد که همه چیز برایش تیره میشود؛ آسمان هم اگر از روزنِ تنگ دیده شود، سهمی جز تاریکی ندارد. مشکل اما همیشه از دنیا نیست، از ایستادنِ ماست؛ از عادت کردن به نقطهای که دیگر روشنی را نشان نمیدهد. انسان وقتی دلزده میشود، خیال میکند همهچیز پایان یافته است؛ مهرها مردهاند، خوبیها رخت بربستهاند و زمین دیگر جای زیستن نیست. حال آنکه دنیا، همان دنیاست؛ نه بر مدار غمِ ما میچرخد و نه با لبخند ما بهار میشود. این ماییم که باید «جای ایستادن» را عوض کنیم. باید از پشت دیوارِ گلایه، قدمی آنسوتر برویم تا شاید دریچهای به روشنایی باز شود. الهیاتِ امید، همین را به ما میآموزد؛ خدا جهان را بیمعنا نیافریده است. اگر تلخی هست، در کنار آن شیرینی هم هست؛ اگر شب هست، صبح نیز وعده داده شده است. قرآن، آدمی را به «نظر» دعوت میکند؛ به دوباره دیدن، به از زاویهای دیگر نگریستن. بسیاری از رنجهای ما، نه از نبودِ نعمت، که از عادت کردن به تاریکی است. مثل کسی که سالها در اتاقی بسته مانده و باورش شده دنیا فقط همان سایههای خسته است. در نظامی تربیت نیز چنین است. مربی دانا، نیز فکرِتغییرِجهان را از ذهن تربیت پذیر خویش پاک و نگاهِ انسان را اصلاح میکند. کودک اگر زمین بخورد، همه دنیا را دشمن خود میبیند، اما دستِ مهربانِ پدر، افق تازهای پیش چشمش میگشاید. بسیاری از آدمبزرگها هم هنوز همان کودکانیاند که در یک شکست، حکم به ویرانی جهان میدهند. حال آنکه باید آموخت: گاهی فقط لازم است چند قدم جابهجا شوی تا منظره عوض شود. اخلاق نیز از همین جا آغاز میشود؛ از مسئولیتِ تغییر خویش. آدمِ اخلاقی، دنیا را متهمِ همیشگی نمیکند. مدام نمیگوید «زمانه بد شده است». او نخست به جای پای خود نگاه میکند. شاید اگر از بلندیِ غرور پایین بیاید، مردم را مهربانتر ببیند. شاید اگر از پنجره انصاف نگاه کند، دنیا اینهمه سیاه نباشد. یادمان نرود؛ دنیا قرار نیست به میل ما جابهجا شود. کوه، کوه میماند؛ دریا، دریا. این ماییم که باید راه دیدن را بلد شویم. گاهی باید از کوچه تردید بیرون آمد و در میدانِ ایمان ایستاد؛ گاهی باید از سایهِ ناامیدی فاصله گرفت و رو به آفتاب قدم برداشت. اگر روزی دنیا را دوست نداشتی، پیش از آنکه حکم به پایان زیبایی بدهی، جایت را عوض کن. شاید حقیقت، چند قدم آنسوتر ایستاده باشد. ب / شماره 5822 / دوشنبه 4 خرداد 1405 / صفحه 4 blob:https://web.eitaa.com/50689150-6b22-4faa-a494-78c992827d06 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050304.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 14:6  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
جنگ به ذاتِ خویش ویرانگر است. تخریب، عرضی آن نیست که بشود کنترل کرد. بمب ها ساخته می شوند که ویران کنند. گلوله ها تولید می شوند تا هر تولدی را به مرگ بکشانند. بمب افکن ها ساخته می شوند با فلسفه ذاتی بمب انداختن روی زندگی. اوج نادانی است، جنگ را، موشک را، بمب را، دشمن را « کمک» پنداشتن و جنگ را « مداخله بشردوستانه» پنداشتن. روی دیگر این سکه نادانی هم انکار خسارت های جنگ و گل و بلبل نمایی همه چیز است و چنان نمایش دادن که انگار، رعدی آمده و برقی زده و هیچ اتفاقی نیفتاده است. نه می شود و نه باید « خسارتهای جنگ» را انکار کرد. باید واقعیتها را با عقلانیت دید با خردمندی بررسی کرد و با فهم درست تحلیل نمود و راه برون رفت از شرایط سخت را یافت. ما اما متاسفانه گرفتار یک چند ضلعی فریب و خود فریبی هستیم. دشمن دارد در جنگ ادراکی راه خود را می رود و به پیده اشغال ذهن ها تعمیق می بخشد، برخی از ماها هم داریم در قاب بندی ماجرا قطعات دیگر را می چینیم. نتیجه می شود این که برخی ها با جنگ و فقط با جنگ می خواهند آمریکا را به زباله دانی تاریخ بیاندازند و حتی برای اعلام خبرش هم حاضر نیستند باید «مذاکره» ای صورت بگیرد! جا هم دارد برای خردمندان چنان تنگ می شود که نمی توانند خسارت های هرگونه جنگ را فهرست و آثار آن را تبیین کنند. هجوم به هرنوع مذاکره، آن را عامل جنگ انگاشتن و فضا را بر عالی ترین نهاد های نظام تنگ کردن و خواستار انحلال شدن نه تنها انقلابیگری نیست بلکه قطعا عمل « ضدانقلابی» است که به تبیین و واقعیت نمایی باید با آن موجهه کرد. شرایط را به زبانِ مفاهمه برایشان توضیح داد. نباید گذاشت که در پندار خطا بمانند و جنگ را و فقط جنگ را « راه حل» بخوانند. ما باورمندانِ منطق الهی قرآن هستیم که آهن و نیروی سخت را به عنوان آخرین گزینه می داند:« لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ ۖ وَأَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ؛ همانا ما پیامبران خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنان کتاب و ترازو [ی تشخیص حق از باطل] نازل کردیم تا مردم به عدالت بر خیزند، و آهن را که در آن برای مردم قوت و نیرویی سخت است، فرود آوردیم.» ما اهل بینات هستیم. جای بینه هم میز مذاکره است. البته با درنظر داشت جمیع جوانب در مدار حکمت و عزت که مصلحت ملک و ملت در نظر باشد. تجربه زیسته بشری می گوید همه جنگ ها با مذاکره به پایان رسیده اند. ما هم از قاعده مستثنی نیستیم. باید بهترین و کم هزینه ترین راه حل را در پیش بگیریم. همان گونه که در جنگ به حق جدی هستیم در دیپلماسی هم جدیت داشته باشیم تا ایران به حق خود برسد. حقی که همانا پیروزی بر جنگ و جنگ افروزی است. ب / شماره 5822 / دوشنبه 4 خرداد 1405 / صفحه 3 blob:https://web.eitaa.com/50689150-6b22-4faa-a494-78c992827d06 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050304.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 14:5  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
روزهای عرفه و قربان، فقط برگهایی در تقویم قمری نیستند؛ منزلگاههای بازخوانیِ سرنوشت انساناند. گویی خدا، در این دو روز، تاریخ را به میدان میآورد تا آدمی دوباره خود را انتخاب کند؛ میان «بودن با حق» یا «ماندن در صف باطل». اینجاست که ضریبِ تصمیم انسان، چندین برابر میشود. این انتخاب، دیگر فقط انتخابِ یک فرد نیست؛ میتواند سمتِ تاریخ را روشن کند. در یک سوی این میدان، حسین علیهالسلام ایستاده است؛ با دعای عرفه، با آن نجواهای آسمانی که آدمی را از خاک تا افلاک میبرد. عرفه، در مدرسه حسین، فقط دعا نیست؛ بصیرت است. امام، در آن نیایش سترگ، خدا را چنان معرفی میکند که انسان، هم خود را پیدا کند و هم راه را. اما همین حسین، حج را ناتمام میگذارد تا برای همه تاریخ معنا کند که «حج»، بی«حجت خدا» به مقصد نمیرسد. کعبه اگر در محاصره یزیدیان باشد، طواف نیز میتواند از معنا تهی شود. سنگ و دیوار، بیولایتِ حق، راه به رستگاری نمیبرد. حسین علیهالسلام با ترکِ حج، درسی بزرگتر از هزار خطبه داد؛ اینکه دین، فقط در مناسک خلاصه نمیشود. اگر باطل بر جان جامعه مسلط شد، اگر یزید بر مسند خلافت نشست، دیگر مناسک، عبادت نیست. آنگاه، «قیام» خود عبادت میشود؛ فریاد، ذکر میشود و شهادت، کاملترین طواف. و چه زود، مسلم بن عقیل این حقیقت را با خون خویش امضا کرد. او پیش از آنکه بر بام دارالاماره کوفه به شهادت برسد، نفس خویش را قربانی کرده بود. مردی که از خویش عبور کند، دیگر مرگ برایش پایان نیست؛ آغاز است. مسلم، به عرفه رسید با معرفت، و به قربان رسید با جان. او فهماند که سر تراشیدن در منا، تنها یک نماد است؛ نشانه آمادگی برای سربازی در رکاب حجت خدا. هانی بن عروه نیز همین راه را رفت؛ مردی که شرافت را به قیمت جان خرید و جاودانه شد. اینها پیشقراولان کاروانی بودند که در کربلا، در هفتاد و دو حقیقت به واقعیت، تکرار شد. کربلا، امتداد عرفه و قربان است؛ آنجا که انسان، بزرگترین داشته خویش را در راه خدا تقدیم میکند تا حقیقت زنده بماند. و فردا، عید قربان است؛ روز ابراهیم ایمان و اسماعیل جان. روزی که آسمان، حکمتِ «ذبح عظیم» را معنا کرد. خدا، قربانی نمیخواهد برای ریختن خون؛ قربانی میخواهد برای شکستن بتِ نفس. ابراهیم، پیش از آنکه کارد بر گلوی اسماعیل بگذارد، آن را بر گلوی تعلقات خود گذاشته بود. این است رازِ «ذبح عظیم»؛ هر تحول بزرگی، قربانی بزرگ میخواهد. هیچ امتی بیهزینه به عزت نمیرسد. امروز نیز جهان اسلام، بیش از همیشه محتاج فهم این حقیقت است؛ اینکه عظمت، از دلِ تسلیم برای خدا میجوشد، نه از تکیه بر قدرتهای پوشالی. عرفه و قربان، هر سال میآیند تا ما فراموش نکنیم راهِ اصلاح جهان، از اصلاح نسبت ما با خدا آغاز میشود. تاریخ را آنان میسازند که آماده «قربانی شدن» در راه حقیقتاند؛ همانها که از خویش عبور میکنند تا امت را بیدار کنند. این بیداری، همان بعثتِ مداومی است که از ابراهیم آغاز شد، در حسین علیهالسلام به اوج رسید و تا همیشه تاریخ ادامه خواهد داشت. ب/ شماره 5823 / سه شنبه 5 خرداد 1405 / صفحه 3 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050305.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 14:4  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ما ایرانی هستیم و مسلمان. هر دوی این مولفه های متمایزکننده، بیش از هرچیز با کلمه و کلام تعریف و ممتاز و مانا شده اند. در تاریخ ایران، همیشه زبان، حامل حکمت بوده است؛ از سعدی که «بنیآدم» را به هم پیوند میداد تا فردوسی که زبان فارسی را سنگر هویت ملی کرد. اما همین زبان، اگر مهار نشود، میتواند علیه همان ملت و همان هویت قد علم کند. امروز در شبکههای اجتماعی، در رسانهها، در محافل سیاسی و حتی در روابط شخصی، نوعی ولنگاری زبانی به چشم میخورد که بیش از آنکه نشانه آزادی باشد، علامت فروپاشی مسئولیت است. ما به آسانی تن به گناه زبان میدهیم؛ چنان مشتاق و بیمحابا که کودکی خود را به آب استخر میاندازد. نسبت دادن هر دروغ و تهمتی به افراد، دیگر نه اضطراب وجدان میآورد و نه حتی مکثی کوتاه ایجاد میکند. گویی حقیقت، قربانی هیجان و اخلاق، زیر دستوپای سرعت له شده است. کافی است خبری در فضای مجازی بچرخد؛ پیش از آنکه راستیآزمایی شود، قضاوت صادر شده، شخصیتها تخریب شدهاند و آبروها بر زمین ریخته است. فردا اگر خلافش ثابت شد چه؟ هیچ. نه عذرخواهی، نه شرمندگی، نه بازگشت به حقیقت. فقط عبور به سوژه بعدی. این همان بیماری عصر رسانهای ماست؛ عصری که در آن «سرعت انتشار» جای «صحت خبر» را گرفته است. مارشال مکلوهان زمانی گفت «رسانه، خود پیام است»، اما امروز باید افزود که در جهان شبکهای، زبانِ بیمهار، خودِ بحران است. در چنین وضعی، جامعه نه در میدان جنگ نظامی، بلکه در میدان جنگ روایتها آسیب میبیند. دشمن نیز دقیقاً همینجا کمین کرده است؛ آنجا که زبان ما را علیه خودمان به کار گیرد، از واژههای ما تیغ بسازد و آن را میان صفوف ملت فرو کند. تاریخ معاصر ما کم از این زخمها ندیده است. چه بسیار مردان بزرگی که پیش از شهادت، آماج تیرهای زبان ما بودند. بر تنشان زخم تهمت و بدگویی نشست و بعد خونشان خرج عظمت ایران شد. اما صاحبان آن زبانهای زخمزننده، نه تنها شرم نکردند بلکه دوباره همان زبان را به شلیک دیگری آلودند. حال آنکه حقیقت چیز دیگری است: این گلولهها در نهایت به خود ما بازمیگردد. زبان، تفنگی است که لولهاش کج شده؛ هرچه شلیک میکند، دیر یا زود به حیثیت اخلاقی خود گوینده اصابت میکند. فرهنگ ایرانی ـ اسلامی، قرنها پیش این حقیقت را دریافته بود. حضرت امام باقر علیهالسلام هشدار میدهند: «لا یسلم احد من الذنوب حتی یخزن لسانه»؛ هیچکس از گناه در امان نمیماند مگر آنکه زبانش را نگه دارد. این روایت فقط توصیهای فردی نیست؛ یک نظریه اجتماعی است. جامعهای که زبان در آن رها شود، سرمایه اعتماد را از دست میدهد و بیاعتمادی، آغاز فروپاشی هر نظم سیاسی و فرهنگی است. وفاق ملی، پیش از آنکه محصول قراردادهای سیاسی باشد، محصول اخلاق گفتار است. ملتها زمانی قدرتمند میشوند که بتوانند درباره یکدیگر منصفانه سخن بگویند. جامعهای که در آن همه علیه هم سخن میگویند، دیر یا زود علیه خود عمل خواهد کرد. به همین دلیل است که امام باقر(ع) معیار گفتار را چنین تعریف میکنند: «قولوا للناس احسن ما تحبون ان یقال لکم»؛ همان سخنی را درباره مردم بگویید که دوست دارید درباره شما گفته شود. این جمله، شاید مهمترین منشور اخلاق رسانهای در زمانه ما باشد. اگر میخواهیم درست قضاوت شویم، باید درست قضاوت کنیم. اگر انتظار انصاف داریم، باید زبانمان را به عدالت عادت دهیم. سیاست بدون اخلاق گفتار، به پوپولیسم میرسد و رسانه بدون مسئولیت، به کارخانه نفرت تبدیل میشود. مسئله فقط دنیا هم نیست. ما در سنت دینی خود، جهان را بیحساب نمیدانیم. «یوم الحساب» یادآوری این حقیقت است که انسان مسئول کلمات خویش است. امام باقر علیهالسلام میفرمایند: «انما یداق ا... العباد فی الحساب یوم القیامة علی قدر ما اتاهم من العقول فی الدنیا»؛ خداوند به اندازه عقلی که به انسان داده، از او حساب میکشد. و این شاید ترسناکترین بخش ماجرا باشد؛ حسابکشی به اندازه عقل. یعنی هرچه آگاهتر، مسئولتر. هرچه بلندتر بر قله فهم ایستاده باشیم، سقوطمان در دره خطا هولناکتر خواهد بود. آنان که بیحساب سخن میگویند، روزی در حسابی دقیق گرفتار خواهند شد. در زمانهای که همه تریبون دارند اما همه مسئولیت ندارند، بیش از هر چیز به «اخلاق زبان» نیازمندیم؛ به خویشتنداری در گفتار، به تردید پیش از قضاوت، به سکوت پیش از شلیک واژهها. ایران امروز بیش از هر زمان دیگری محتاج وفاق است و وفاق، پیش از آنکه در نهادهای سیاسی ساخته شود، در زبان مردم ساخته میشود یا فرو میریزد. همه چیز حساب دارد؛ حتی واژههایی که خیال میکنیم در هیاهوی زمان گم میشوند. خراسان / شماره 22056 / دوشنبه 4 خرداد 1405 / صفحه اول و 2 https://sarasari.khorasanonlin.ir/Newspaper/item/149978 https://sarasari.khorasanonlin.ir/Newspaper/PagePDF/45643
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 14:2  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
زبان اگر از مهار عقل و ايمان بيرون بزند، آدمي را تا ناکجاآباد ميبرد. هم در زندگي شخصي، هم در ساحت اجتماع وهم در سياست. عجيب هم اين است که ما چه آسان تن به گناه زبان ميدهيم مثل کودکي که بيهراس خودش را در آب مياندازد. هرچه به دستمان برسد، ميگوييم. هرچه به گوشمان بخورد، نقل ميکنيم. نه مکثي، نه ترديدي، نه حتي اندکي درنگ براي آنکه ببينيم راست است يا دروغ. بعد هم اگر معلوم شد که سخنمان ناروا بوده و نسبتمان نادرست، انگار نه انگار. دريغ از يک عذرخواهي ساده. مخصوصاً وقتي پاي مسئولي، چهرهاي يا آدمي در ميان باشد که به هر دليل، آماج تير زبانها شده است. کم نداشتيم بزرگاني را که زخم زبان ما را بر تن داشتند و بعد خونشان خرج عزت ايران شد. شهيد شدند تا اين وطن بماند اما ما صاحبان آن زبانهاي زخميکننده، نه فقط شرم نکرديم که باز هم همان کمانِ زبان را برداشتيم و به سمت ديگري نشانه رفتيم. حال آنکه حقيقت چيز ديگري است. اين زبان، پيش از آنکه ديگري را زخمي کند، خود ما را ميزند. مثل تفنگي که لولهاش برگشته باشد به سمت صاحبش. هر بدگويي، هر تهمت، هر قضاوت ناعادلانه، پيش از آنکه آبروي ديگري را ببرد، سلامت شخصيت خود مان را ميخراشد. سياهه گناه را براي خودمان بلندتر ميکند. آدمي را از درون فرسوده ميکند آرامآرام، بيصدا، اما کشنده. شهيد امروز، حضرت امام باقر عليهالسلام، چه دقيق و عميق هشدار ميدهند: «لا يسلم احد من الذنوب حتي يخزن لسانه»؛ هيچکس از گناه سالم نميماند مگر آنکه زبانش را نگه دارد. اين فقط يک توصيه اخلاقي نيست نسخه نجات جامعه است. جامعهاي که زبان در آن رها شود، آرامش در آن نميماند. اعتماد از ميان ميرود. حرمتها شکسته ميشوند و دلها از هم فاصله ميگيرند. امروز هم دشمن درست از همين روزنه وارد شده است. ميخواهد از زبان ما عليه خود ما تيغ بسازد. ميخواهد بذر افتراق بپاشد تا درخت وفاق را بخشکاند. خوب ميداند ايران وقتي قوي است که دلهاي مردمش کنار هم باشند. پس ميکوشد اين پيوند را با واژهها زخمي کند. با شايعه، با تخريب، با قضاوتهاي عجولانه، با نفرتپراکني. اگر به ديگر کلام نوراني امام باقر(ع) توجه کنيم، راه روشن است: «قولوا للناس احسن ما تحبون ان يقال لکم» همان سخن خوبي را درباره مردم بگوييد که دوست داريد درباره شما گفته شود. قاعدهاي ساده اما نجاتبخش. همانطور که دوست داريم با ما منصفانه حرف بزنند، ما هم منصف باشيم. همانطور که ميخواهيم درست قضاوت شويم، درست هم قضاوت کنيم. دنيا بيحساب نيست. اين را بايد باور کنيم. آغاز ابديت ما با «يوم الحساب» است، روز حسابکشي. و چه حساب دقيقي. امام باقر عليهالسلام ميفرمايند: «انما يداقالله العباد في الحساب يوم القيامة علي قدر ما اتاهم من العقول في الدنيا» خداوند به اندازه عقلي که به انسان داده، از او حساب ميکشد. به اندازه عقل! يعني هرچه بيشتر فهميدهايم، مسئولتريم. هرچه بيشتر دانستهايم، بازخواستمان دقيقتر است. کسي پيدا ميشود که خود را بيبهره از عقل بداند؟ همه ما خود را بر قله فهم ميبينيم اما درست کنار همين قله، درهاي هولناک دهان باز کرده است، دره بيحسابگفتاري. آدمي اگر مراقب زبانش نباشد، همان زبان او را به سقوط ميکشاند. پس بايد هشدار را جدي گرفت. بايد هوشيار بود. بايد پيش از هر سخن، اندکي در آينه وجدان نگاه کرد. همه چيز حساب و کتاب دارند حتي واژههايي که آسان از دهان بيرون ميآيند و خيال ميکنيم در باد گم ميشوند. جمهوری اسلامی / شماره 13366 / یک شنبه 3 خرداد 1405 / صفحه 3 / خبر blob:https://web.eitaa.com/b04a0454-287d-4907-80e3-e5fd01a3cc54
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 14:2  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
زبان، مهار آدمی را به دست می گیرد و معلوم است او را به ناکجا آباد می برد. چه در حوزه روابط شخصی و چه روابط اجتماعی و سیاسی. خیلی راحت تن به گناه می زنیم چنان که بچه مشتاق آب خود را به استخر می اندازد. در نسبت دادن هر راست و دروغی به افراد لحظه ای تامل نمی کنیم چه رسد به تردید حال آن که بعدا مشخص می شود که آنچه گفته ایم نادرست بوده است اما دریغا که به اندازه یک عذر خواهی ساده هم دریغ می کنیم به ویژه در باره مسئولان. کم نبودند شهدای بزرگواری که بر تن، زخم زبان ما داشتند. خون شان فدیه عظمت ایران شد اما ما صاحبان آن زبان های زخم زننده، به شرم از خود هم دچار نشدیم و باز این زبان است که به کار شلیک به دیگران است. در حقیقت اما به خود زخم می زند. لوله این تفنگ مثل بوم رنگ است. به خود ما برمی گردد در نهایت همه نتایج بد گویی. سیاهه گناه می شود برای روسیاهی خودما. سلامت شخصیتی ما را به عارضه ای کشنده دچار می کند چنان که شهید امروز، حضرت امام باقر علیه السلام هم در این زمینه می فرمایند:« لا یسلم احد من الذنوب حتی یخزن لسانه؛ هیچ کس از گناهان سالم نمی ماند ، مگر اینکه زبانش را نگه دارد.» این واقعیت عین حقیقت را هم به ما درس می دهد تا مراقب زبان خود باشیم. به ویژه امروز که دشمن می خواهد از زبان ما تیغ بسازد و در میان اتحاد ملت بگذارد. می خواهد با تولید و تکثیر افتراق، وفاق تولید کننده قدرت برای ایران را در هم بشکند. اگر به این کلام راهنمای امام باقر(ع) توجه کنیم می توانیم از این مرداب به سلامت بگذریم؛« ولوا للناس احسن ما تحبون ان یقال لکم؛ بهترین چیزی را که دوست دارید درباره شما بگویند، درباره مردم بگویید.» همان طور که می خواهیم خوب بشنویم، خوب هم بگوئیم. همان گونه که می خواهیم درست قضاوت شویم، درست هم قضاوت کنیم. بدانیم که هم دنیا بی حساب نیست و هم مبدا ورود به ابدیت ما « یوم الحساب» است. حساب می کشند از آدمی. درست و حسابی هم حساب می کشند آن هم به اندازه عقلی که داده اند. امام باقر(ع) چنین توجه مان می دهند که:« انما یداق الله العباد فی الحساب یوم القیامة علی قدر ما اتاهم من العقول فی الدنیا؛ خدا در روز قیامت نسبت به حساب بندگانش به اندازه عقلی که در دنیا به آنها داده است باریک بینی می کند.» بله، به اندازه عقل! آیا کسی یافت می شود که خود را در بهره مندی از عقل، قله نشین نداند؟ به بلندای این قله، دره هولناک هم هست. بیحساب گفتاران را به حسابی دقیق در دره عذاب می اندازند. پس هشدار و هوشیار باشیم که همه چیز حساب و کتاب دارد.... ب / شماره 5821 / یکشنبه 3 خرداد 1405 / صفحه 3 blob:https://web.eitaa.com/41cea2ae-a511-4281-9817-324b30eeebca http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050303.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 14:0  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
گِل ما را با ایثار و مقاومت سرشته اند. ایرانی هم ایثارگر است و هم مقاوم. عاشورا هر دو را در اوج به ما آموخته است. کربلا صحنه ای است بی تکرار که اگر هزار بار بخوانیم باز درسی نو می گیریم در شکوه ایثار در عظمت مقاومت. فرهنگ ایرانی هم این دوگانه را در خدمت یگانه هویت ملی، به کمال دارد. تاریخ اساطیری ایران هم قاب ها دارد از این شکوه سازنده. اصلا ایران ماندگاری خود در هزاره های پیش را مدیون همین فرهنگ است. راه مانایی و سرفرازی فردا هم از شاهراه ایثار و مقاومت می گذرد. آنچه این دوگانه را بر یک صفحه از سالنامه ما، تقویم کرد، حماسه آزاد سازی خرمشهر بود در 3 خرداد 1361. ما دشمنی را شکستیم و بیرون راندیم که آمده بود تا بماند. دیوار خرمشهر هنوز مجروح خطِ عراقیِ« جئنا لنبقی» است هرچند شهید بهروز مرادی به فارسی ترین کلمات پای آن نوشت:« آمدیم، نبودید!» نبودند نه این که نماندند . وجودش را نداشتند. یا سر در کارون فرو بردند به فرار و یا دست های خود را بالا گرفتند به نشان تسلیم. راه دیگری برای شان نبود. پُلی برگشت را جاودان یاد سرتیپ ِ خلبان، محمود اسکندری ویران کرده بود. این سو هم تفنگ فاتحان مقابل سینه شان بود. پس جز دوگانه پیش روی خود نمی دیدند. همین هم باعث شد که بیش از 19 هزار نفر اسیر شوند و هزاران نفر هم پیشتر مردند. خرمشهر آزاد شد تا روز « مقاومت، ایثار و پیروزی» در تقویم و ذهن مردمان ما جا بگیرد. درسی شود که به هر روز بشود خواند. بارها هم خواندیم آن را. آخرین بارش را در جنگ رمضان، رمز پیروزی کردیم. آن هم در برابر آمریکای جانی و جنایتکاران صهیونی که در غرور ابرقدرتی هجوم آوردند تا ما را بشکنند اما خودشان را سرشکسته و خونین چشم در برابر آینه نگاه جهانیان دیدند. در خطایی بی حساب، ایران را با دیگر کشور ها مقایسه و اندازه کرده بودند. نمی فهمیدند که عاشورا چیست و منطق حسینی از جان هر ایرانی یک جهان قدرت ساخته است. نمی دانستند که رستم و اسفندیار و سیاوش و آرش و بهمن و فرامرز و... در هیئت هر ایرانی قد می کشند و سر و دست و شاخ می شکنند از دیو هایی که به ایران هجوم آورده اند. اینان هم آمدند تا هم ما را بشکنند و هم بمانند اما نسل بهروز مرادی هر شب در خیابان فریاد می کنند که خاک پاک ایران جای حرامیان نیست..... ب / شماره 5821 / یکشنبه 3 خرداد 1405 / صفحه 4 blob:https://web.eitaa.com/41cea2ae-a511-4281-9817-324b30eeebca http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050303.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:59  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
درباره اهمیت و کارکرد رسانه های محلی به مناسبت سالروز 17 سالگی رزونامه شهرآرا رسانه هیچ وقت کهنه نمی شود. از رده نمی توان خارجش کرد. همزاد و حتی همذات زندگی است. تا زندگی جاری است، رسانه ها سوسو می زنند. پس به جرئت می توان گفت که رسانه هم باید بماند و هم «خوب» بماند. این خوب بودن را می شود بارها معنایابی و معناخوانی کرد. به تعداد ساحت هایی که در آن نقش دارد می توان این خوب بودن را مطالبه کرد. یک تأمل کوتاه به ما می گوید که رسانه و گونه کاغذی آن روزنامه، در همه ساحت های زندگی نقش سازنده دارد. پس باید فهرست خوبی هایش را هر روز درازدامن تر دید. اینکه بر خوب بودن این همه تأکید دارم به این دلیل است که نتایج به ناخوبی میل کردن گاه به گاه برخی ها را، به عنوان عضوی از هیئت منصفه دادگاه جرائم سیاسی و مطبوعاتی، در زندگی دیگران لمس کرده ام. البته خوبی های فراوانی را که در نتیجه کار رسانه شکل گرفته است هم بسیار دیده ام و اگر قرار باشد به قلم در بیاورم برایش یک بازه 35 ساله می خواهم به تعداد سالی که در این حرفه مقدس، تنفس و تلمذ و تحریر کرده ام. این اما پیراهنی سفید است بر تن مطبوعات که یک نقطه سیاه و حتی خاکستری هم در آن به چشم می آید. همین هم دیده و دل را می آزارد. من شاهد اشک های یک مدیر صاحب کارنامه و رجلی سیاسی بوده ام که از بی تقوایی یک شبه رسانه مثل باران بهاری جاری بود. من گواه بودم که کلمات گاهی سخت تر از سنگ از افراد، سر شکسته است. زخم سنگ بالاخره التیام می یابد، اما از جای زخم کلمه همیشه خون تازه می جوشد. اینجاست که ما اهالی رسانه باید حواسمان به همه کلماتمان باشد. در حق دیگران ، در روایت رویدادها، در گزارش حوادث و.... دقیقا چنان با دقت رفتار کنیم که می خواهیم دیگران درباره ما بدان شیوه ملتزم باشند. ما نگهبان آبروی مردمیم. حافظان امنیت روانی جامعه نیز هم. در عین حال بایستگی های حرفه ای هم در میان است و نظارت فراگیر ملی ما را در شمار آمران به معروف و ناهیان از منکر، صاحب نقش کرده است. اقتضای این دوگانه هم نوشتن و روایت سازی است و هم پرهیز از برسازی روایت. اولی به گوهر صداقت غنی سازی شده است و دومی بی بهره از صداقت است. در میان قفسه های جنگ روانی دسته بندی می شود که ساحت رسانه اخلاق مدار از آن باید پاکیزه بماند. ما باید با کاشت صداقت اعتماد کسب کنیم. با به گردش درآوردن سرمایه اعتماد، اعتبار بیابیم و بر آن بیفزاییم. این گوهر قیمتی را هم در خدمت اصلاح جامعه به کار گیریم. این باعث می شود که رسانه ما در گونه های متنوع به ویژه روزنامه همچنان بماند و این مانایی با توسعه اثرگذاری هم همراه باشد. باری، خوب بودن ماندگاری را تضمین می کند. این خوب بودن هم در همه ساحت های حرفه ای، اخلاقی، آینده پژوهی و.... باید جلوه گری کند. با روشن بودن چراغ روزنامه است که شب ها نمی توانند روزها را به تاریکی فرو برند. این روزهایند که با روزنامه راه را به سمت روشنی و موفقیت هموار می کنند. شهرآرا / شماره 4768 / یکشنبه 3 خرداد 1405 / صفحه آخر / کوچه https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17505/452748 https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/3/3/17505_160483.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:58  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
در عصرِ پدیدههای گذرا و هیاهویِ بیپایانِ اطلاعات، که مرز میان «دانستن» و «فهمیدن» بیش از هر زمان دیگری کمرنگ شده است، بازگشت به مفهوم بنیادینِ «عقل»، نه یک ضرورتِ فلسفی، که یک ضرورتِ زیستی و فرهنگی است. ما اگر بخواهیم از منظرِ فرهنگی به جایگاهِ انسان در جهان بنگریم، باید بپرسیم: کجاست آن نقطهای که «هوشِ فنی» از «خردِ انسانی» جدا میشود؟عقل، در معنایِ اصیل و عمیق خود، تنها یک ابزارِ محاسباتی برای رسیدن به سود و زیان نیست؛ بلکه عقل، یعنی «تواناییِ تشخیصِ حد و اندازه». عقل، هنرِ یافتنِ مرزهاست؛ مرز میانِ حق و باطل، مرز میانِ شجاعت و تهور، و مرز میانِ مدارا و سستی. انسانِ خردمند، کسی نیست که در هر میدانی فریاد برآورد، بلکه کسی است که میداند کجا باید سخن گفت تا حقیقت جان گیرد، و کجا باید در سکوتِ پرمعنا ماند تا تلاطمِ بیجهت، آرام شود. او میداند کجا باید در برابرِ ستم، چون کوه استوار ایستاد، و کجا باید در برابرِ تندخوییِ دیگران، با مدارایِ حکیمانه، بذرِ صلح را پاشید.در نگاهی عمیق تر می توان گفت، عقلانیتِ حقیقی، جهان را به شکلی سادهانگارانه، تنها به مثابه میدانِ تصادمِ مطلقِ «خیر و شر» نمیبیند. نگاهِ سیاه و سفید، نگاهِ کودکانه اما پرتکرار است. انسانِ پخته، میداند که جهان، عرصهای بسیار پیچیده و چندلایه است؛ عرصهای که در آن، لایههایِ «مصلحت»، «اخلاق»، «آبرو»، «تدبیر» و «تجربه»، در هم تنیده شدهاند.بسیاری از بحرانهایِ فرهنگی و اجتماعیِ امروز، از این جا نشأت میگیرد که ما «عقل» را با «هوشِ موقعیتطلبانه» اشتباه گرفتهایم. هوش ممکن است ما را به مقصد برساند، اما تنها عقل است که میگوید آیا آن مقصد، با کرامتِ انسانی ما سازگار است یا خیر. عقلانیتِ واقعی، آنجاست که انسان بتواند میانِ «ضرورتِ اقدام» و «مصلحتِ اخلاقی» ترازویی برقرار کند؛ جایی که قدرت، از غلبه بر دیگری، به سوی «فاصله گرفتن از غرور» حرکت میکند تا به عدالتِ محض بدل شود. ما در فرهنگِ خود، همواره با مفهومِ «تدبیر» پیوند خوردهایم؛ تدبیری که ریشه در عقل دارد و هدفش، عبور از آشفتگیها با حفظِ کرامت است. اگر میخواهیم در این عصرِ پیچیده، از فروپاشیِ معنا جلوگیری کنیم، باید به این «هنرِ سنجش» بازگردیم. باید بیاموزیم که هر کنشی، بدونِ اندازهگیریِ پیامدهایِ اخلاقی و اجتماعیاش، تنها یک واکنشِ غریزی است، نه یک رفتارِ انسانی. باید دانست که خرد، در مهار کردنِ تکانههایِ هیجانی است؛ در تشخیصِ آن لحظهیِ دقیق که «سکوت» از «سخن» باوقارتر است و «عدالت» از «قدرت» مقتدرتر. این است راهِ رسیدن به انسانیتِ تعالییافته؛ راهی که در آن، عقل، چراغِ راهِ اخلاق میشود. ب / شماره 5820 / شنبه 2 خرداد 1405 / صفحه 4 blob:https://web.eitaa.com/be2bddd8-5e5a-416c-a8c4-d1df9645dba0 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050302.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:56  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ما با جنگ ترکیبی رو به روییم. تفنگ ها خاموشند. صدای انفجار بمب و موشک، فضا را برنمی آشوبد اما همه چیز در افکار عمومی آشفته است. امکان برنامه ریزی در منحنی کاهشی است. دشمن نه جسم و جان که جهانِ ادراک ما را هدف گرفته است در بمبارانی از کلمات و تصویر ها و تصور سازی هایی که یک لحظه قطع نمی شود. مدام ما را در میانه امید و ناامیدی به آمد و شد می کشاند. به تیتر هایی از این دست توجه فرمایید؛ «توافق قریبالوقوع»، «پیشرفت مذاکرات»، «احتمال کاهش تنش» یا «رسیدن طرفین به تفاهم». هر کدام امید را برای رسیدن به پایانِ خوش، افزایش می دهد اما اندکی بعد، فضای رسانهای ناگهان پر می شود از خبرهایی در باره شکست مذاکرات، افزایش اختلافات یا حتی احتمال از سرگیری جنگ. این نوسان زیکزاکی اما مستمر میان امید و ناامیدی، یک اتفاق تصادفی یا صرفاً ناشی از تحولات دیپلماتیک نیست؛ بلکه بخشی از یک عملیات روانی سازمانیافته محسوب میشود. چه در جنگ شناختی، هدف اصلی تغییر محاسبات ذهنی جامعه است. دشمن تلاش میکند مردم را در وضعیتی از بیثباتی روانی قرار دهد؛ وضعیتی که در آن جامعه دائماً میان نگرانی و انتظار معلق بماند. در مرحله نخست، با برجستهسازی بحرانها، تهدیدها و تصویرسازی از آیندهای مبهم، نوعی احساس اضطراب و یأس در جامعه ایجاد میشود. رسانهها با انتشار اخبار منفی، تحلیلهای بدبینانه و بزرگنمایی فشارها، سعی میکنند این تصور را القا کنند که شرایط به بنبست رسیده است. اما درست در اوج این فضای ناامیدی، ناگهان یک موج جدید رسانهای آغاز میشود؛ خبر از توافق احتمالی، مذاکرات محرمانه یا نرمش طرف مقابل منتشر میشود. همین مسئله بار دیگر سطحی از امید را در جامعه ایجاد میکند. بخشی از افکار عمومی تصور میکند بحران رو به پایان است و گشایشی در راه قرار دارد. با این حال، این امید معمولاً پایدار نمیماند. پس از مدت کوتاهی، با یک تغییر موضع سیاسی یا انتشار یک خبر منفی جدید، تمام آن امیدها فرو میریزد و جامعه بار دیگر وارد مرحلهای از ناامیدی میشود. در حقیقت دشمن دارد تاب آوری جامعه را هدف می گیرد. اگر نتوانیم با افزایش آگاهی عمومی نسبت به سازوکارهای عملیات روانی جامعه را واکسینه کنیم. اگر نتوانیم با مدیریت رسانه ای از روان جامعه دفاع کنیم، اگر نتوانیم این شگرد دشمن را برای جامعه تببین و برای خودش مهندسی معکوس کنیم، با موجی از ناامیدی مواجه خواهیم شد. برای مهار تکانه های« پیشاموج» باید با پدافند رسانه ای و توزیع آگاهی طرحی نو دراندازیم که میدان را از دشمن بگیرد یا حداقل از ایفای نقش خودی در طرح بیگانه جلوگیری کند. بدانیم که جنگ شناختی است باید مواجهه با آن هم از نوع مدیریت ادراک عمومی باشد. اولین قدم در این مسیر هم کار رسانه ای حرفهای است. ب / شماره 5820 / شنبه 2 خرداد 1405 / صفحه 3 blob:https://web.eitaa.com/be2bddd8-5e5a-416c-a8c4-d1df9645dba0 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050302.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:55  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
پرچم دست عقلمداران انقلابی و ملی است. به کوری چشم دشمن، همه قوای کشور، مثل« بنیان مرصوص» کنار هم ایستاده اند. این توئیت رئیس جمهور محترم، حرف همه سران قواست. حرف همه ارکان حاکمیت است. حرف همه مردم ایران است تا بداند دنیا و بشکند دشمن که؛ «در ایران ما « تندرو » و « میان رو » نوجود ندارد؛ همه ما « ایرانی» و « انقلابی» هستیم و با اتحاد آهنین ملت و دولت، با تبعیت کامل از رهبر معظم انقلاب متجاوز جنایتکار را پشیمان خواهیم کرد.یک خدا، یک ملت، یک رهبر و یک راه؛ ان هم راه پیروزی ایران عزیز تر از جان.» به کوری چشم آنان که ایران را پاره، پاره می خواهند ما همه پاره های یک تنیم. اصلا همه یک تن شده ایم برای وطن. دولت در میدان خدمت، اعتماد می آفریند و اعتبار می افزاید. مجلس، به صد تاکید صداهای خارج از دستگاه را خاموش می کند. دستگاه قضا، در صیانت از ایران و ایرانی، یقه ایران ستیزان را می گیرد. همه با هم هستیم هم در میدان و هم در خیابان و هم در جبهه دیپلماسی. یک ملت با افتخار پشت هر سه است و دعا گو برای پیروزی در همه جبهه ها. پزشکیان، این جراح قلب، به قلب خطر می زند و نمی گذارد باری بر زمین بماند. محسنی اژه ای دارد عادلانه از عظمت ایران دفاع می کند. هم در مجلس و هم در عرصه دیپلماسی پرچم دست قالیباف است. دستِ توانایِ« برادر باقر». عنوانی که از همه عناوین دنیا معتبرتر است.« باقر»، با حرمت خون شهیدان« برادر» شده است از همان اول که پا به جبهه گذاشت. نزدیک نیم قرن است که او را به همین قرار می شناسیم و به همین نام می خوانیم؛« برادر باقر» می دانیم که به غیرت بسیجی خود از این میدان هم سربلند بازخواهد گشت و سرفرازی ایران را امضا خواهد کرد. یک ملت پشت اوست و دعایش بدرقه راهش. دعای شهدا هم به خواست ملت ضریبی صد چندان می دهد. همین هم امید ما را صد چندان می کند که با وحدت ملی، با هم افزایی ظرفیت های ملی و انقلابی، کار را به« فتح مبین» خواهیم رساند. ان شاالله نخست نیوز / کد نوشته 149932 / جمعه 4 اردیبهشت 1405
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:52  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
«یا مذل المومنین!» استغفرالله باید گفت حتی بعد از چهاره قرن در خوانش این کلمات. تصور فضایی که کلماتی چنین از زبان یاران برخیزد هم وحشتناک است. واقعا چه کشید امام مجتبی، علیه السلام، از یارانی که به جای انجام تکلیف، برای امام خود هم« تعیین تکلیف» می کردند. فهم آن شرایط امروز برای ما – با همه سختی هایش- اندکی آسان تر شده است چون الان هم برخی ها به جای انجام تکلیف ملی و انقلابی، برای مملکت و انقلاب، تعیین تکلیف می کنند! یک نمونه اش همین پلاکاردهایی است که برخی سر دست بلند می کنند. « مذاکره» را باطلی بالاتر از کفر ابلیس می نمایانند اما در جواب اولین پرسش هم در می مانند که« بدیلِ مذاکره» برای نقد کردن دستاوردهای میدان چیست؟ هیچ پلنِ جایگزین هم ندارند. همین چند شب پیش بود که در خیابان با فردی از این جماعت محترم برخورد کردم که در نفی صلح و مذاکره کاغذ-نوشته بالای سر گرفته بود. اول به نیت گفتگو با او پا پیش گذاشتم اما وقتی صحبت هایش را با همکارمان شنیدم، ترجیح دادم، کلمات را بی جا استفاده نکنم. بزرگوار با همه اخلاصی که در نیت داشت، ادراکی از شرایط نداشت. نمی دانم چه کسی به این جماعت گفته است که جنگ و فقط جنگ اصالت دارد و دیپلماسی حتی برای نقدکردن چک میدان هم توطئه دشمنان است! به پیامد های جنگ هم نمی پردازم که نگفته پیداست وقتی زیرساخت ها آسیب می بیند، ساخت و ساز هم به فرداهای دور محول می شود و حال امروز می ماند که با آوار خوب نخواهد بود. وقتی داروسازی ویران می شود، قفسه های داروی داروخانه ها هم دوام نخواهد داشت. در نتیجه درمان با « درد بی درمان» مواجه خواهد شد. عوارض جنگ را همه می دانند پس نیازی به فهرست کردن آن نیست فقط همین را می گویم که ما تا کنون همه« جنگ» ها را با صفتِ« تحمیلی» تعریف کرده ایم. این هم معنای روشنش این است که خواست ما نبوده و نیست بلکه تحمیل دشمن است. ما مجبور به دفاعیم بی آن که در انتخاب جنگ، سهمی داشته باشیم. حال پرسش این است که چرا باید بار تحمیل را زمین نگذاریم؟ بله ما در میدان تمام قد می ایستیم به وقت و به جایش اما حریص در جنگ نیستیم و حتی در کشتن دشمن هم به اسراف روی نمی آوریم. برای عبور از جنگ هم باید راه های عزتمندانه را بپیماییم. مذاکره در گونه عزتمندانه و شرافتمندانه آن از این جمله است. زمانی باید زیر میز زد که باز هم واژه منفورِ« تحمیل» معنا پیدا کند. آن وقت از مذاکره هم مثل جنگ با نفرت حرف خواهیم زد و پلن مقابل را خواهیم چید. به هر روی، از این نکته هم غافل نشویم که خیلی از حاضران در خیابان برای انجام تکلیف می آیند نه تعیین تکلیف. خیابان هم جای اولی است. نه دومی. آنان که علیه دیپلماسی و مسئولان مذاکره شعار می دهند یا می نویسند باید این حق را برای دیگران هم قائل باشند که نه در نفی دیگران که در تایید مذاکره کنندگان شعار دهند. آیا تحمل دارند؟ بگذریم. باید هرکس در جای خود باشد. عدالت این را می گوید. اگر تریبون جلوی ما قرار گرفت، از هزینه های کشور بکاهیم نه این که بار را سنگین تر کنیم. العاقل یکفیه الاشاره..... جمهوری اسلامی / شماره 13357 / چهارشنبه 23 اردیبهشت 1405 / صفحه 3 / خبر blob:https://web.eitaa.com/f1c09b32-6a52-4cbc-9a74-856fb874f41c
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:51  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
میانِ سکوتِ سنگینِ صلح و هیاهوی سهمگینِ جنگ، زیستنی هست که از هر دو دشوارتر است: «نه جنگ، نه صلح». زمانهای که تهدید، نامرئیتر اما مداومتر است؛ اطمینان، شکنندهتر و امید، محتاجِ مراقبت. در چنین وضعی، جامعه اگر تکیهگاه فکری و اخلاقی نداشته باشد، از درون فرومیریزد؛ بیآنکه حتی گلولهای شلیک شده باشد. اینجاست که نسبت ما با مکتب امامت، باید هر روز نوسازی شود؛ بهمثابه «نقشه راه». در جنگ، نگاه به منهج رفتاری امام است؛ در صلح نیز همان. و در میانه این دو، که پیچیدهترین موقعیتها شکل میگیرد، باز این سلوک اهلبیت(ع) است که گرهگشاست. ما «اهل حرم»ایم؛ نه فقط در جغرافیا، که در هویت. ایران، حرم است و ایرانی، حاملِ کرامتی که باید پاس داشته شود؛ به ذات و به صفت. این پاسداری، بیسلوک ممکن نیست. صراط مستقیم، در قرائت رضوی، صرفاً راهی فردی برای رستگاری شخصی نیست؛ هندسهای اجتماعی است برای زیست جمعیِ مسئولانه. دشمن، اگرچه گاه در مرزها خاموش مینماید، اما در ذهنها فعال است؛ برای زمین و زمان ما برنامه دارد و ایمان ما را نیز نشانه گرفته است. پاسخ، نه صرفاً امنیتی، که فرهنگی و اخلاقی است: زیستن در مدار کلام و سیره امام رضا علیه السلام. آن حضرت، در جملهای کوتاه، راهبردی بلند ارائه میکند: «الناسُ إنّما یُحتاجُ بعضُهم إلی بعضٍ…»؛ انسانها به یکدیگر نیازمندند و اگر پیوندها گسسته شود، جدایی بر آنان چیره میگردد. این، توصیهای عاطفی نیست؛ طرحی اجتماعی است. همدلی، در این منطق، «سیاستِ بقا»ی جامعه است. در وضعیت «نه جنگ، نه صلح»، خطرِ بیرونی با توطئه میآید و خطرِ درونی با بیاعتمادی. اولی را میتوان دید؛ دومی- اما-، آرام و بیصدا، ریشه میزند. جامعهای که به «ما» نمیاندیشد، در بزنگاهها فرو میپاشد. امام رضا(ع) در گفتار و سلوک خود، «ما» را بر «من» مقدم داشت؛ وحدت را نه در خطابه، که در رفتار روزمره تعریف کرد. از این منظر، باید میان «جمعیت» و «ملت» تمایز نهاد: جمعیت، هممرزی است؛ ملت، هممسئولیتی. جامعه رضوی، جامعهای است که از جمعیت عبور کرده و به ملت رسیده است. در خوانش فرهنگیِ این سلوک، اختلاف، امری طبیعی است؛ اما بیاحترامی، خطرناک. امام، در مناظراتش—از مجالس مأمون تا گفتوگو با اهل ادیان—نشان داد که حقیقت، با حذف دیگری به دست نمی آید، با فهم او حاصل میشود. این الگو، امروز نیز کارآمد است: گفتوگو بهجای حذف، همدلی بهجای انگزنی خیابانی، و پیوند بهجای جزیرهای شدن. همدلی، کمهزینهترین و در عین حال پُربازدهترین سرمایه ملی است. بدون آن، هر اصلاحی گران تمام میشود. فرسایش این سرمایه، اگر رخ دهد، بهسادگی جبرانپذیر نیست. از همینروست که کلام دیگر امام معنا مییابد: «من لم یشکر الناس، لم یشکر الله»؛ بیاعتنایی به دیگری، فقط خطای اجتماعی نیست، لغزش ایمانی است. در روزگارِ ابهام و سئوال ، هر کدام از ما یک رسانهایم؛ با کلام، رفتار و نوشتار خود. میتوانیم دیوار بسازیم یا پل. جامعه درگیر «نه جنگ، نه صلح»، بیش از گلوله، از بیاعتمادی زخمی میشود. نسخه رضوی روشن است: پیوندها را ترمیم کنیم؛ در گفتار، انصاف؛ در رفتار، مروت؛ و در قضاوت، تأمل. ما هم بکوشیم که نه مبدآ زخم یا حتی تصویر گر آن که مرهم زخم ها باشیم. ایران امروز به 90 میلیون مرهم گذار نیاز دارد.... خبرگزاری رضوی / کد نوشته 129041 / چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 / ساعت: 13:07 https://www.razavi.news/vdceeo8zzjh8w7i.b9bj.html https://www.razavi.news/fa/note/129041
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:50  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اصل، ایران است، نه فقط ایران جغرافیایی که در یک نقشه، ظاهر و حاضر می شود بلکه ایرانی که در میدان روایت ها، در شبکه های ارتباطی، در افکار عمومی شکل گرفته در لحظه نیز زیست می کند. جمهوری اسلامی ایران، در این قاب، نه فقط یک نظام سیاسی که یک «کنشگر پیچیده» در سپهر چندلایه قدرت است؛ کنشگری که فقط با فهم زبان زمانه می تواند زمین و زمان را مدیریت کند و از هر ظرفیت یک قدرت بسازد. قدرتی که در پی تکثیر منافع ملی قرار گیرد. منافع ملی نیز، در این میان، باید از سطح شعار به سطح «دکترین» ارتقا یابد. دکترین یعنی ترجمه منافع به تصمیم و تصمیم به اقدام. جنگ و صلح، دیگر دوگانه های کلاسیک نیستند؛ صورت های متفاوتی از کنش اند در یک پیوستار راهبردی. همان قدر که میدان می تواند تولید قدرت کند، میز مذاکره هم می تواند آن را تثبیت یا حتی بازتولید کند. مسئله، تقدم یکی بر دیگری نیست؛ مسئله، تنظیم هوشمند نسبت هاست. هرجا که میدان، دست برتر می دهد، باید پیش رفت و هرجا که دیپلماسی می تواند هزینه ها را کاهش دهد و دستاوردها را انباشت کند، باید از آن بهره گرفت، اما باید توجه داشت که در جهان امروز، یک ضلع تعیین کننده دیگر هم هست؛ رسانه. بدون رسانه، نه میدان دیده می شود و نه مذاکره فهم می شود. رسانه، صرفا ابزار اطلاع رسانی نیست؛ سازنده ادراک است. اگر روایت خود را نسازیم، دیگران برایمان روایت خواهند ساخت. تجربه های معاصر نشان داده اند که شکست در جنگ روایت ها می تواند پیروزی های میدانی را هم بی اثر کند. بنابراین، راهبرد ملی باید به گونه ای بازطراحی شود که رسانه، نه در حاشیه، بلکه در متن تصمیم سازی قرار گیرد؛ به مثابه پلی میان قدرت سخت و قدرت نرم. خیابان نیز در این میان، دیگر صرفا یک فضای فیزیکی نیست؛ به یک رسانه زنده تبدیل شده است. هر تجمع، هر حرکت، هر کنش جمعی، بلافاصله در شبکه های ارتباطی بازتاب می یابد و به بخشی از تصویر ملی تبدیل می شود. از این رو، خیابان نیازمند مدیریت هوشمند است؛ نه به معنای کنترل صرف، بلکه به معنای سازمان دهی معنا. خیابان اگر به حال خود رها شود، می تواند به آشفتگی روایت بینجامد و اگر بیش از حد مهار شود، سرمایه اجتماعی را تحلیل می برد. هنر سیاست، یافتن نقطه تعادل است. در سطح راهبردی، ایران نیازمند بازگشت به افق های بلند است؛ اما این افق ها بدون نخبگانی که بتوانند پیچیدگی جهان امروز را بفهمند، دست یافتنی نیست. سیاست ورزی کوتاه مدت، که همه چیز را در چارچوب رقابت های انتخاباتی تقلیل می دهد، بزرگ ترین آفت راهبرد ملی است. ما به نسلی از سیاست مداران و کنشگران رسانه ای نیاز داریم که بتوانند از سطح تاکتیک عبور کنند و به سطح استراتژی برسند، کسانی که ایران را نه فقط در امروز و فردا که در دهه ها و قرن های پیش رو ببینند. در این چارچوب، تریبون داری باید بازتعریف شود. تریبون، جای تسویه حساب های سیاسی قدیمی نیست؛ جای تولید معنا برای منافع ملی است. آنان که در گذشته متوقف شده اند، اگر نتوانند خود را با اقتضائات جدید هماهنگ کنند، ناگزیر باید میدان را به کسانی بسپارند که سیاست به مثابه مسئولیت را فهم کرده اند. مسئولیتی که مستلزم تنظیم خود با راهبرد کلان کشور و هماهنگی با ساختار رهبری است، نه رقابت با آن. در نهایت، ایران موفق، ایرانی است که بتواند میان میدان، دیپلماسی و خیابان، یک هارمونی راهبردی ایجاد کند. نه میدان به تنهایی کافی است، نه مذاکره و نه خیابان. این سه، اگر در یک دستگاه هماهنگ نواخته شوند، می توانند قدرتی بسازند که هم امروز را اداره کند و هم فرداهای دور را تضمین. مسئله، انتخاب یکی نیست؛ مسئله، ساختن یک کل منسجم است. این، همان جایی است که سیاست، از روزمرگی فاصله می گیرد و به هنر ساختن آینده تبدیل می شود. شهرآرا / شماره 4753 / چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 / صفحه آخر / کوچه https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17434/451297 https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/2/15/17434_159929.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:49  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
بخشی از بحران سیاست در ایران، نه از کمبودِ شور سیاسی که از وفورِ «قطعیتهای بیپشتوانه» ناشی میشود. جامعهای که در آن هر دیوار میتواند به تریبون فتوا بدل شود و هر پلاکاردی ادعای هدایتِ استراتژیک کشور را داشته باشد، ناگزیر در معرض نوعی آشفتگی در مرز میان «مشارکت سیاسی» و «مداخله غیرمسئولانه» قرار میگیرد. این روزها دوباره همان صداها شنیده میشود؛ صداهایی که سادهسازیِ امر پیچیده را فضیلت میپندارند و بر در و دیوار مینویسند: «مذاکره حرام است». گویی سیاست خارجی، نه عرصه موازنه قدرت و تأمین منافع ملی، که میدان شعارهای فوری و هیجانها است. مسئله فقط یک جمله نیست؛ مسئله، فهمی از سیاست است که میخواهد جای نهاد تصمیمگیر بنشیند، بدون آنکه مسئولیتِ تصمیم را بپذیرد. در همه نظامهای سیاسی، میان «افکار عمومی» و «نظام تصمیمسازی» نسبتی تعریفشده وجود دارد. افکار عمومی، قدرت تولید مشروعیت و پشتیبانی دارد اما جایگزین ساختار تصمیمگیری نمیشود. آنچه امروز گاه دیده میشود، عبور از همین مرز است؛ از حمایت به تعیین تکلیف، از کنش مدنی به فشار پوپولیستی. اینکه کسی بدون دانش فقهی، حکم شرعی صادر کند، البته از منظر دینی محل اشکال است؛ اما مهمتر از آن، پیامد سیاسی و رسانهای چنین رفتارهایی است. در جهان رسانهای امروز، هیچ شعار داخلی، صرفاً مصرف داخلی ندارد. هر جملهای که روی یک پلاکارد نوشته میشود، میتواند در کمتر از چند دقیقه به خوراک اتاقهای تحلیل منطقهای و رسانههای بینالمللی بدل شود. سیاست خارجی در عصر شبکهها، فقط در میز مذاکره شکل نمیگیرد؛ در میدان ادراک عمومی هم ساخته میشود. از همین روست که هر صدای نسنجیده، بالقوه میتواند هزینهای واقعی بر امنیت ملی تحمیل کند. اینجا دقیقاً باید میان «رادیکالیسم نمایشی» و «میهندوستی مسئولانه» تفکیک قائل شد. کارِ جامعه، تقویت انسجام ملی است؛ اینکه نشان دهد پشت کشور ایستاده است، نه اینکه برای دیپلماسی خطکشی کند. ما حضور پیدا میکنیم تا بگوییم ایران در برابر فشار خارجی، دچار فروپاشی اجتماعی نشده است. این حضور، اگر هوشمندانه باشد، سرمایه دیپلماسی است؛ اما اگر به صدور فرمانهای هیجانی تقلیل یابد، میتواند همان دیپلماسی را تضعیف کند. در منطق دولت-ملت مدرن، دیپلماسی امتداد عقلانیت ملی است، نه نشانه ضعف. حتی جنگ نیز بدون دیپلماسی ممکن نیست. آنکه تصور میکند سیاست خارجی را میتوان صرفاً با ادبیات تهدید یا نفی مطلق مذاکره اداره کرد، نه تاریخ سیاست را میشناسد و نه منطق قدرت را. مذاکره، مانند جنگ، یک ابزار است؛ ارزش اخلاقیِ آن وابسته به نتیجه و نسبتش با منافع ملی است. همانطور که جنگِ دفاعی میتواند مقدس باشد، مذاکرهای که عزت و امنیت کشور را حفظ کند نیز میتواند ضرورتی ملی تلقی شود. از همین منظر، حمایت از هیئت مذاکرهکننده، بخشی از امنیت روانی کشور است. همانگونه که به نیروهای میدان اعتماد میکنیم، باید به دیپلماتهایی هم که در میدان دیگری از منافع ایران دفاع میکنند، اعتماد داشته باشیم. دوگانهسازی میان «میدان» و «دیپلماسی» خطایی استراتژیک است؛ زیرا این دو نه رقیب که مکمل یکدیگرند. میدان بدون دیپلماسی، فرسایش دائمی میآورد و دیپلماسی بدون پشتوانه میدان، به زبانِ بیقدرت تبدیل میشود. از سوی دیگر به این مهم هم باید توجه داشت که جامعه ایرانی، بیش از آنکه جنگطلب باشد، عزتطلب است. مردم ایران نشان دادهاند اگر پای استقلال و حیثیت ملی در میان باشد، هزینه میدهند؛ حتی جان. اما همین مردم، اگر بتوان با حفظ عزت، از هزینههای اضافی جلوگیری کرد، آن را ترجیح میدهند. این عقلانیت تاریخی ایرانیان است؛ ملتی که هم تجربه مقاومت را دارد و هم سنت دیرپای سیاستورزی را. تجربه سال ۱۳۶۷ هنوز یکی از مهمترین نمونههای بلوغ سیاسی جامعه ایرانی است. وقتی امام خمینی در میانه جنگ بر ادامه مقاومت تأکید کرد، جامعه انقلابی تبعیت کرد. و همان جامعه، وقتی دو هفته بعد پذیرش قطعنامه ۵۹۸ اعلام شد، باز هم به تصمیم نظام تمکین کرد. این یعنی فهمِ تفاوت میان «حمایت» و «تعیین تکلیف». مردم، خود را جای فرمانده ننشاندند؛ بلکه به نقش تاریخی خود عمل کردند. امروز نیز مسئله اصلی همین است. سیاستورزیِ مسئولانه، یعنی شناخت مرز میان هیجان و منافع ملی. کشور را نمیتوان با هشتگ، پلاکارد و شعار اداره کرد. دولتها ممکن است خطا کنند، دیپلماسی ممکن است موفق یا ناموفق باشد، اما جای اصلاح این خطاها، نهادهای رسمی و فرآیندهای عقلانی است، نه هیجانات آنی. ایران بیش از هر زمان دیگری به عقلانیت ملی نیاز دارد؛ عقلانیتی که بداند «عمل به تکلیف» با «تعیین تکلیف کردن» تفاوت دارد. اولی، سازنده ولازم و دومی سوزنده و نابایست است. انصاف نیوز / کد نوشته 645049 / سه شنبه 22 اردیبهشت 1405
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:49  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
به تکليف بايد عمل کرد نبايد با «تعيينِ تکليف» براي نظام و کشور هزينه تراشيد و راهِ موفقيت را بست. اين را به کساني ميگويم که بر در و ديوار مينويسند «مذاکره حرام است» درس نخوانه و مجتهد نشده فتوا ميدهند! همين حرف نسنجيده را در پلاکاردهاي تجمعات هم گاه برخيها سر دست ميگيرند. اين عين تعيين تکليف به ناپختهترين شکل براي کشور است حال آن که ما تکليف مان در خيابان، حمايت است از ايران، از تماميت ارضي کشور، از انقلاب، از اسلام. ما پرچم ميگردانيم و حضورمان را به رخ ميکشيم تا بگوئيم هستيم تا ميدان پشتگرم و ديپلماسي دلگرم باشد و در نقش خويش مقتدارانه انجام وظيفه کند. نه ميگوييم مذاکره کنيد و نه ميگوييم مذاکره نکنيد، نه ميگوييم صلح کنيد و نه ميگوييم بجنگيد. ما در سپهر تصميمات کلان نظام ايفاي نقش ميکنيم. به هيئت مذاکرهکننده مان اعتماد داريم همان گونه که به مردان در ميدان. از دستگاه ديپلماسي و ديپلمات هامان ميخواهيم از موضع اقتدار، در هندسه حکمت، عزت و مصلحت سخن بگويند و کار را به پيش ببرند. با کمترين هزينه به دنبال بيشترين آورده براي ايران باشند. بدانند که ما براي نه تنها قطره قطره خون فرزندان مان که به نفس به نفس آنان غيرت ميورزيم. بايد کاري کنند که تا ميشود، نفس مجاهدان مدافع، تند نشود. ما حتي براي خشت به خشت بناهامان هم حساسيم. براي ذره ذره خاکي که در خشتها هست نيز هم. نميخواهيم نسيم بياجازه به خس و خاشاک روئيده در وطن بوزد. پس راه را بايد جوري امن کنند که هيچ تفنگي جرات شليک نکند. اين خواسته براي زماني است که عزت ملي حفظ شود و الا ما ايرانيها ثابت کردهايم که جايي که عِزت لگد کوب شود و پرچم به خطر افتد، داوطلبانه جان خود را پيشکش ميکنيم. اين تجربه هم مسبوق به سابقه است. لااقل از اول انقلاب. ما همان نسلي هستيم که وقتي امام خميني(رض) در 13 تير 1367 در پيامي تأکيد فرمود: «امروز ترديد به هر شکلي خيانت به اسلام است، غفلت از مسائل جنگ، خيانت به رسولالله ـ صليالله عليه و آله و سلم ـ است» گفتيم چشم و خشابها مان را- با يقين- فشنگگذاري کرديم. وقتي هم دوهفته بعد در 27 تير 1367، قطعنامه 598 را پذيرفت و به تفنگها فرمان خاموش باد داد باز گفتيم چشم. ما براي نظام تعيين تکليف نکرديم بلکه به تکليف مان عمل کرديم. امروز هم منطق و منهج صالحان همان است که بود؛ عمل به تکليف نه يک کلمه کم و نه يک کلمه زياد. جمهوری اسلامی / شماره 13354 / یکشنبه 20 اردیبهشت 1405 / صفحه 2 / خبر blob:https://web.eitaa.com/846405e0-bba9-492e-b380-2ab582b7678b
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:48  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
برخی واژهها، از آن دستاند که اگر بخواهی به دام «ترجمه» بیندازیشان، معنای اصیلشان را از کف میدهند؛ گویی بهجای «برگردان»، باید گفت «دوربرگردان». هنوز به مقصد نرسیده، ذهن را به مسیر دیگری میکشند. «صلح» از همین سنخ است؛ واژهای نجیب و شریف که در برخی قرائتهای شتابزده، به «سازش» تقلیل مییابد و در ادبیات عامیانه، تا مرز «ساختوپاخت» فروکاسته میشود. این سوءبرداشت، نه صرفا یک خطای زبانی که یک لغزش در ساحت فهم فرهنگی و سیاسی ماست. صلح، در منطق تمدنی ما، نه عقبنشینی است و نه معامله بر سر اصول؛ صلح، افقِ تعالی عقلانی و اخلاقی است. چگونه میتوان در مکتبی که جنگ را هیچگاه اصیل نمیداند، با صلح—بهمثابه کنشی مصلحانه—به مخالفت برخاست؟ آنجا که از «جبهه» با وصف «مقدس» یاد میکنیم، تقدیسِ جنگ نیست، تکریمِ دفاع است؛ دفاع از حقیقتی که بر زمین مانده، از وطنی که در معرض تهدید است، از کرامتی که باید پاس داشته شود. در این چارچوب، آن روایت شاعرانه که میگوید «به امید پیروزی واقعی، نه در جنگ، که بر جنگ» معنا پیدا می کند. آن هم صرفا آرمان خواهی در ساحت ادبی نیست؛ بیان فشرده یک جهانبینی است. ما هرگز جنگ را مقصد ندانستهایم، بلکه آن را گذرگاهی ناگزیر برای دفعِ تجاوز دیدهایم. اصالت، با ایران است؛ با آرمانهایی که در جان این سرزمین ریشه دارد، نه با آتش و آهن. از همین رو، دیپلماسی نیز در این منظومه فکری، امتداد همان دفاع است؛ اما با زبانی دیگر. اگر «دفاع مقدس» برای صیانت از کیان وطن است، «مذاکرات» نیز—در جای خود—میتواند حامل همان قداست باشد؛ قداستِ احقاق حق، قداستِ جلوگیری از خونریزی، قداستِ حفظ منافع ملی در میدان عقلانیت. تقلیل این ساحت به «سازش»، همان خطای نخستین است؛ همان دوربرگردانی که ما را از مقصد فهم دور میکند. جامعهای که فقط یک روی سکه را ببیند—یا تنها شمشیر را یا فقط میز مذاکره را—در بازار واقعیت، دست خالی بازمیگردد. سکه معتبر، دو رو دارد: هم دفاعِ بههنگام و هم گفتوگوی هوشمندانه. آنان که به تمامیت ارضی و پایداری هویت این سرزمین باور دارند، باید این توازن را بفهمند؛ باید هم مدافعان را تکریم کنند و هم دیپلماتها را در جای خود حرمت نهند. معیار، روشن است: هر آنچه در نسبت با حراست از ایران تعریف شود، ارزشمند است؛ خواه در سنگر باشد، خواه بر سر میز مذاکره. اصالت نه با جنگ است و نه با صلحِ تحریفشده؛ اصالت با ایران است و با راهی که ما را به «پیروزی بر جنگ» میرساند، نه پیروزی در جنگ. نخست / شماره 1098 / چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 / صفحه اول و 3 / جامعه https://nakhostnews.com/wp-content/uploads/2026/05/10971-8s-1.pdf نخست نیوز / کد نوشته 150723 / چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 https://nakhostnews.com/%d9%85%d8%b0%d8%a7%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d9%82%d8%af%d8%b3/
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:47  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
شجاعت فقط در میدان رزم متولد نمی شود. زادگاه اصلی آن عقلانیت است. عقل است که حکم می کند کی و کجا بجنگیم و چگونه معرکه خصم را به معرکه ای علیه او تبدیل کنیم و چه زمانی حکم خود را چنین تحریر می کند که باید در میانه میدان، میز دیپلماسی گذاشت و به گونه ای دیگر از حقانیت خویش و وطن خود دفاع کرد. اتفاقا این گونه از شجاعت، بسیار سخت تر و فرساینده تر و برای شجاعان پرهزینه تر است. ما، اما، عادت داریم شجاعت را در جنگ و قهرمان را در هیئت مردان جنگی تعریف کنیم. هنوز به یاد نداریم که قاب قهرمانی را با تصویر کسانی تزیین کنیم که با دیپلماسی جلوی جنگ یا گسترش آن را می گیرند. ما مدال را به سینه ای می نشانیم که ستبر باشد، اما گردنی که به مانور بین ظرفیت ها و طراحی های نو توانسته باشد دشمن را دست خالی پس بفرستد، معمولا بی مدال می ماند. این واقعیت مکرر است، اما حقیقت را باید در این ساحت معنا کرد که اصل، حفظ منافع ملی و حراست از کلان روایت ایران است. از مانایی جمهوری اسلامی ایران. جنگ و دیپلماسی، ابزارند نه هدف. جا به جایی این دو کار را گاه چنان سخت می کند که کسی جرئت نکند به عقلانیت سخنی بگوید که هیجان آن را امضا نکند. نمی گوییم باید هیجان را نادیده گرفت بلکه می گوییم باید آن را در استخدام عقل دید و خوب هم دید. اگر در دایره عقلانیت صاحب نقش نشود، نقشی که در دفتر می زند، سازنده نخواهد بود که بسیاری از ظرفیت ها هم خواهد سوخت. اولین قربانی این سوختن بی ساختن هم آرامش عمومی خواهد بود. دشمن هم با دریافت این مهم می کوشد تا هم به پمپاژ هیجان در جامعه بپردازد و جا را برای عقلانیت، تنگ و تنگ تر نماید و هم مدام طرح، در می اندازد تا غیرمستقیم، از هیجانات حتی پاک ترین و خالص ترین گونه آن، در خدمت اهداف خود بهره گیرد. اگر در جامعه، نگاهی مطالعه وار داشته باشیم، جلوه های این کاشت و داشت و برداشت هیجان را می بینیم. زمین از ماست اما محصول را دشمن برداشت می کند. یک نمونه اش هیجانات بازار است. سیلی که از گرانی به راه می افتد، چه سازه های پرامیدی را که ویران نمی کند. یک روز شایعه ای شکل می دهند تا شمایل رفتار مردم را تغییر دهند. چنین است که یک دفعه پمپ بنزین ها را شلوغ می بینیم. دیگر روز، فلان کالا را انگشت می گذارند و می بینیم بی آنکه خریدار به مغازه آمده باشد، باد در قفسه ها می پیچد. انسانی که اختیار را به هیجان سپرده باشد، شاید یک جا ببرد، اما بیشتر، حسابش عکس جواب می دهد. ملتی هم که هیجانات را صدرنشین کند، در برداشت عوارض آن با مشکلات عدیده روبه رو خواهد شد. پس برای نیفتادن به چاه و چاله هایی که دشمن طراحی می کند باید هیجانات فردی و عمومی را در سپهر عقلانیت ملی و دینی صاحب جایگاه کرد تا نتیجه آن شود که می خواهیم نه آنکه دشمن آرزو می کند. عقل که میدان دار شود، هم از میدان و هم از خیابان و هم از دیپلماسی ، بجا بهره خواهد برد. از هرکدام یک برگ موفقیت خواهد ساخت که چون روی میز بگذارد، طرف دیگر ناگزیر از پذیرش خواهد شد. بیاییم و برای ایران و اعتلای انقلاب، شجاعت عقلانی را میان دار کنیم تا طعم شیرین شجاعت در تصمیم، کام همه را شیرین و همه رفتارها را صمیمی کند. ان شاءا.... شهرآرا / شماره 4761 / شنبه 26 اردیبهشت 1405 / صفحه آخر / کوچه https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17473/452081 https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/2/26/17473_160246.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:46  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
جنگ که شعله میکشید و مردان را به معرکه میخواند، ما بودیم و امام رضا علیهالسلام که از حضرتش، رخصت میدان میگرفتیم. صحن امام خمینی ـ رواق امام خمینی امروز ـ هشت سال آینه تغزل رزمندگان با حضرت سلطان بود. شکوه رخصت میدان و بعد بازگشت به حرم در هیئت شهید. جنگ به پایان رسید، اما این رسم فرخنده همچنان در تکرار ماند در شکوه دفاع از وطن و دفاع از حرم و سپس جنگ تحمیلی استکبار جهانی در دو مرحله. باز حرم کانون حرکت بود حتی برای رزمندگانی که در دوردستها پای لانچرها و پدافند بودند. آنان با دل به زیارت میآمدند و با زبان دل رخصت میدان میگرفتند. این یعنی هرچه هست میان ما و امام رضا (ع) است. جز این هیچ نیست که هرچه غیر این حقیقت باشد باز هم هیچ است. امروز هم که در میانه جنگ و صلح گرفتار شرایط «نه جنگ، نه صلح» هستیم باز ماییم و حرم و نسبتی که بین امت ـ امامت شکل میگیرد. دنیا هم فهمیده است که ما «اهلِ حرم» هستیم. ایران حرم است و ایرانی اهل حرم. کرامت ذاتی است این اهلیت که باید به ذات و صفات از آن مراقبت کرد. این هم با سلوک در «صراط مستقیم» رضوی میسر است. به فهم کلام راهنمای امام آنجا که میفرماید: «الناسُ إنَّما یُحتاجُ بعضُهم إلی بعضٍ، فإذا لم یَتواصَلُوا تَقاطَعوا؛ مردمان، نیازمند یکدیگرند؛ اگر پیوندشان گسسته شود، گرفتار جدایی میگردند.» امامِ رأفت، با کلام و سلوک خود، نسخهای همیشگی برای روزهای مبهم و سخت پیچیده کشورها، پیچید: همدلی! این هم نه یک واکنش، بلکه یک راهبرد ملی است. در وضعیت «نه جنگ، نه صلح»، دشمنِ بیرونی شاید خاموش باشد ولی حتما به توطئه مشغول است، از سوی دیگر، دشمنِ درونی ـ یعنی بیاعتمادی، تفرقه و نگاههای جزیرهای ـ بیدارتر از همیشه است. جامعهای که همصدا نیست، در برابر امواج بحران اقتصادی، خبرهای بد، التهاب و ناامیدی جمعی، بیپناه میشود. امام رضا (ع) ما را کنار هم میخواهد. در گفتارش، «ما» بر «من» پیشی داشت. او ما را آموخت که وحدت، تنها در خطابهها نیست، در رفتارِ روزمره است. امروز که ایران، در شرایطی میان سکوت و فریاد، میان دو مرز امنیت و تهدید، قرار دارد؛ باید «ملت» را از «جمعیت» جدا کرد. ملت، یعنی افرادی که با یکدیگر احساس مسئولیت مشترک دارند، نه صرفاً اقامت در مرز مشترک. جامعه رضوی، جامعهای در شکوه و هیئتِ یک ملت است. حتی اختلافهای طبیعی هم با نگاه وحدت ملی مدیریت میشود. افرادی که پیشتر به مخالفت با هم برمی خواستند امروز با درک شرایط و برای اهتزاز پرچم، کنار هم مینشینند. همدیگر را میفهمند وهمدلی میکنند. همدلی، هزینه ندارد، اما بدون آن، هر اصلاحی پرهزینه است. وحدت ملی، سرمایهای است که گذر روزگار اگر آن را فرسوده کند، بازسازیاش به آسانی ممکن نیست. بیاییم، چه در فضای جنگ، چه در سکوت صلح، کلام امام را یاد کنیم: «من لم یشکر الناس، لم یشکر الله؛ کسی که مردم را سپاس ندارد، خدا را شاکر نیست»؛ یعنی بیاعتنایی به دیگری، نه فقط خطای اجتماعی، که لغزش راهبردی است. از همین امروز، بکوشیم در نقش کوچک خود، این روح را زنده کنیم: با گفتار درست، با رفتار منصفانه، با نوشتاری که پل بسازد نه دیوار. جامعه درگیرِ «نه جنگ، نه صلح»، بیش از گلوله، از بیاعتمادی زخمی میشود. بیایید مرهم باشیم. خبرگزاری دفاع مقدس / کد نوشته 830568 / چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 / ساعت: 01:17 https://defapress.ir/fa/news/830568
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:46  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
معادلات ادراکی را فقط در میدان های رسمی نمی توان جست وجو کرد؛ گاه این معادله، درست همان جایی رخ می دهد که شهروند، میان قفسه های یک فروشگاه ایستاده و به برچسبی خیره شده که تا چند ساعت قبل عدد دیگری روی آن نوشته شده بود. تیغ به جانش افتاد اما فقط عدد را نتراشید، خراش اصلی را روی اعتماد انداخت. اعتماد به ثبات! جامعه تک ساحتی نیست؛ اگر امنیت، ستون بقاست، معیشت نیز ستون مشروعیت است. هیچ حکمرانی ای تنها با انباشت قدرت سخت پایدار نمی ماند؛ همان قدر که خشاب پُر برای رزمنده مهم است، قفسه پُر نیز برای جامعه ای که باید احساس ثبات کند، واجد معنای راهبردی است. دولت را باید در همین نقطه فهمید. کوشش برای تأمین کالا، برای پر نگه داشتن بازار، برای جلوگیری از کمبود، اقدامی قابل اعتناست. چنان که ارتش و سپاه در هندسه قدرت ملی، ضامن امنیت بیرونی اند، نظام توزیع و تنظیم بازار نیز ضامن آرامش درونی است. این دو، دوگانه متعارض نیستند؛ مکمل یکدیگرند. سیاست ورزیِ بالغ، میان امنیت و معیشت، رقابت تعریف نمی کند، هم پوشانی ایجاد می کند. اما مسئله دقیقا از جایی آغاز می شود که دولت، پیروزی در «وفور» را با موفقیت در «ثبات» اشتباه می گیرد. قفسه های پُر، به خودی خود، تولید آرامش نمی کنند. قفسه پُر وقتی معنادار است که قیمت نیز قابل پیش بینی و برنامه ریزی باشد. جامعه نه فقط از نبود کالا که از بی ثباتی نیز می ترسد. گرانی، صرفا یک شاخص اقتصادی نیست؛ یک تجربه روانی اجتماعی است. شهروند وقتی هر روز با عددی تازه مواجه می شود، فقط قدرت خریدش را از دست نمی دهد؛ بخشی از قابلیت برنامه ریزی برای زندگی را هم از کف می دهد. این همان نقطه ای است که رسانه باید درباره اش هشدار دهد: گرانی بی مهار، فراتر از فشار اقتصادی، نوعی فرسایش ادراکی ایجاد می کند. جامعه به تدریج احساس می کند میان واقعیت و روایت رسمی، شکافی شکل گرفته است. از یک سو گفته می شود بازار تأمین است، از سوی دیگر شهروند در مقام خریدار با بازاری مواجه می شود که قیمت در آن نه یک قرارداد، بلکه یک متغیر سیال است. کالایی که دیروز ۱۱۰هزار تومان بود، چند هفته بعد ۱۳۵هزار می شود، سپس با برچسب ۱۶۰هزار عرضه می شود اما هنگام پرداخت، ۱۸۰هزار تومان از حساب کسر می شود. این فقط یک تخلف خرد نیست؛ نماد بحران تنظیم گری است. فاصله میان برچسب و پرداخت، در واقع فاصله میان نظم و بی نظمی است. در چنین وضعیتی، مسئله صرفا گران فروشی نیست؛ مسئله تضعیف مرجعیت قواعد است. اگر قیمت درج شده اعتباری ندارد، چه چیز دیگری اعتبار خواهد داشت؟ دولت اگر می خواهد سرمایه اجتماعی خود را حفظ کند، نمی تواند به منطق «عرضه کافی است» بسنده کند. وفور بدون نظارت، آرامش نمی آورد. بازار، فقط انبار کالا نیست؛ صحنه تولید اعتماد است. همان جا که شهروند باید احساس کند قواعدی هست که از او در برابر آشوب قیمت ها حمایت می کند. نظارت اقتصادی، در این معنا، صرفا یک وظیفه اداری نیست؛ بخشی از تنظیم رابطه دولت و جامعه است. هر برچسب مخدوش، هر قیمت متغیر، هر پاسخ مبهم فروشنده، یک پیام رسانه ای علیه ثبات مخابره می کند. بدانیم که حکمرانی موفق، فقط کشور را اداره نمی کند؛ حس اداره شدن را نیز در جامعه بازتولید می کند. البته مردم از دولت انتظار معجزه ندارند؛ انتظار قاعده دارند. انتظار دارند آنچه نوشته می شود، همان باشد که پرداخت می کنند. انتظار دارند فاصله میان اعلام و اجرا، حداقلی باشد. این همان نقطه ای است که اعتماد عمومی ساخته یا مستهلک می شود. برای حفاظت از سرمایه ملی اعتماد، باید از قفسه های پُر مراقبت کرد، چه جامعه ای که آرامش اقتصادی خود را از دست بدهد، دیر یا زود هزینه آن را در حوزه های دیگر نیز مطالبه خواهد کرد. شهرآرا / شماره4764 / چهارشنبه 29 اردیبهشت 1405 / صفحه 9 / اقتصاد https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17486/452341 https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/2/29/17486_160332.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:45  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
همه بر این اصل مهم اتفاق داریم که امنیت، مفهومی یکپارچه است؛ نمیتوان از امنیت ملی سخن گفت اما امنیت معیشتی را به حاشیه راند. همانطور که نمیتوان از اقتدار دفاعی سخن گفت و از ثبات اقتصادی غفلت کرد. قفسههای پُرِ فروشگاهها، در منطق حکمرانی مدرن، کماهمیتتر از خشابهای پُرِ نیروهای مدافع وطن نیستند. اگر آن یکی ضامن صیانت از مرزهاست، این یکی تضمینکننده آرامش درون مرزهاست. از این منظر، باید کوشش دولت را در سامانبخشی به تأمین کالا ارج نهاد؛ همانگونه که تلاش ارتش و سپاه را در حفظ بازدارندگی ملی پاس میداریم. این دوگانهای کاذب است اگر کسی بخواهد میان «امنیت دفاعی» و «امنیت اقتصادی» تفکیک ارزشی قائل شود. هر دو، ستون های یک بنای واحدندبه نام جامعه. از سوی دیگر، ما با یک «اما» مواجهیم. سیاست نیز، هنر دیدن «اما»هاست. و اکنون یک «اما»ی بزرگ پیش روی سیاستگذار قرار دارد: گرانی. گرانی در ایران امروز صرفاً یک پدیده اقتصادی نیست؛ یک رخداد اجتماعی و حتی یک مسئله رسانهای-سیاسی است. آنجا که قیمتها از منطق خارج میشوند، افکار عمومی نیز از مدار اطمینان خارج میشود. تورم، تنها سفره مردم را کوچک نمیکند؛ دایره اعتماد عمومی را هم تنگ میسازد. نشانههای این وضعیت دیگر فقط در گلایه بازنشستگان یا دلنگرانی خانوادهها بروز نمیکند. امروز حتی کودکان نیز زبان اقتصاد را فهمیدهاند؛ زبانی که با حذف تدریجی خوراکیهای ساده از سبد خرید روزانه ترجمه میشود. وقتی کودک درمییابد که قیمت درجشده بر بسته تنقلات، صرفاً یک عدد بیاعتبار است که در فاصله قفسه تا صندوق میتواند تغییر کند، در واقع نخستین درس بیاعتمادی اقتصادی را میآموزد. اینجا با یک جابهجایی معنایی مواجهیم؛ از «درستکاری» به «دستکاری». تنها یک حرف تفاوت دارد، اما فاصله این دو، فاصله نظم و آشوب است. قرار بود بازار، بر مدار شفافیت و رقابت سالم بچرخد؛ اما آنچه در عمل رخ میدهد، نوعی هرجومرج خاموش قیمتی است که فروشنده، مصرفکننده و حتی ناظر را در وضعیتی از سردرگمی دائمی قرار داده است. نمونهاش کم نیست. هرکداممان گونه ای از آن را تجربه کرده ایم. این که قیمت ها از «الآن» تا « الآن» جهش پیدا می کند دیگر بیانِ تورم نیست؛ سندی است بر اختلال در نظام نظارت. و آن پاسخ مشهور فروشنده که «خودم هم بخواهم بخرم، باید بیشتر بدهم»، در واقع اعترافی است به فروپاشی نظم قیمتگذاری. مسئله اینجاست که آیا دستگاه اجرایی، بازار را صرفاً از منظر تأمین کالا میبیند یا از زاویه تنظیم مناسبات اعتماد؟ پُر بودن قفسهها، شرط لازم آرامش است، اما کافی نیست. آرامش زمانی حاصل میشود که میان برچسب قیمت و مبلغ پرداختی، میان اعلام رسمی و تجربه زیسته مردم، شکافی وجود نداشته باشد. رسانه در چنین بزنگاهی وظیفه دارد هشدار دهد که سرمایه اجتماعی، شکنندهتر از آن است که با بیتفاوتی به آشفتگی بازار آزموده شود. در سیاست، بحرانها اغلب از جایی آغاز میشوند که نشانههای کوچک نادیده گرفته میشوند. بیثباتی در قیمت یک بسته کالای روزمره، اگر استمرار یابد، به بیثباتی در ادراک عمومی از کارآمدی حکمرانی منتهی میشود. حرف مردم نیز پیچیده نیست. آنان از دولت انتظار معجزه ندارند؛ انتظار مدیریت دارند. همانگونه که برای حفاظت از مرزها به رصد دائمی نیاز است، برای صیانت از بازار نیز نظارتی مستمر و مؤثر لازم است. قفسههای پُر، اگر با قیمتهای بیثبات همراه شوند، نه نماد وفور که نشانه آشفتگی خواهند بود. و سیاستمدارِ دوراندیش خوب میداند که در روزگار ما، امنیت نان و امنیت جان، دو نام برای یک حقیقتاند. غفلت از یکی، دیگری را نیز دیر یا زود متأثر خواهد کرد. الف / کد نوشته 4050217003 / پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 / ساعت : 14:30 https://www.alef.ir/news/4050217003.html
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:44  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ما را تقویمی است هوشیار کننده و گاه هشداردهنده. پیشانینوشت هر برگش، فلشی است روشن که ما را به واقعیتی زیسته شده توجه میدهد. واقعیتی که از حقیقت هم سرشار است. همین حقیقت به واقعیت درآمدهاست که « روایت» میسازد و معنا میآفریند. روایتهایی که ارزشافزوده ایجاد میکند و معنایی که شبکهای از مفاهیم کاربردی و حتی راهبردی تولید میکند. من یازده اردیبهشت، روزِ کارگر و دوازدهم اردیبهشت، روز معلم را از این حیث در شمار پرمعناترینهایی میدانم که به هر روایت، ساحتی نو پدید میآورد. به هر خوانش، خونی تازه در رگهای حیات جاری میکند. ما کارگر را نه بهعنوان ابزار تولید که در جایگاه «روحِ سازندگی» میبینیم. در نظام تعلیمی دینی نیز کارگر، سازندهای است که مظهرشان حضرت صانع است. توسعه و پیشرفت، رهین کوشندگی اوست. از سوی دیگر، معلم راداریم که علم، فرزند لحظههای اوست. اوست که از یک کودکِ عامی و امی، یک عالِم میسازد که میتواند همه عالَم را بر مدار شکوفایی، چند گام بهپیش برد. تامل در جهان به ما میگوید که پیشرفت، نتیجه غایی باور کارگری و معلمی است. باور اینکه باید کار کرد و این کار باید بر مدار علم در نظمی عالمانه باید به انجام رسد. چه علمی که به کار تبدیل نشود، تنها نقش دفتری خواهد ماند که خاک خواهد خورد اما خاکی را آباد نخواهد کرد. کار بدون علم هم کوششی بیحاصل خواهد بود که تنها خستگی را خواهد افزود اما راحتی برای هیچکس ایجاد نخواهد کرد. کارِ عالمانه است که عالَم را میسازد و به فضایی بهتر برای زندگی تبدیل میکند. همیشه به کرداری چنین و آدمهایی اینگونه نیاز داریم اما این « نیاز» امروز به صدر حوائج ما رفته است چه جنگ تحمیلی جهان باطل علیه ما و سازندگی بعدازآن به کاری علمی و علمی عملگرا نیاز دارد. ما امسال و سالهایی که درراهاند بیش از همیشه به معلم و کارگر نیاز داریم تا برای رفع نیاز ایران همت کنند. به مطهریهایی که باید فراوان شوند تا معلمی، در همه علوم انسانساز باشد. ما به کارگرانی حلال اندیش چون شهید برونسی نیاز داریم تا همواره حلال مشکلات مردم باشند. بله، ما با امروز و فردا خیلی کار داریم. دستِ عمل ایران، نیز همین کارگران فراز یافته به نگاه علمی و معلمان عملگرا هستند که باید دستشان را بوسید. بوسیدنی هم هست دستهایی که گره از کار مُلک و مِلت باز میکنند و پرچم ایران را در اهتزاز نگه میدارند…. نخست / شماره 1097 / چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 / صفحه 3 / جامعه https://nakhostnews.com/wp-content/uploads/2026/04/10971-8s.pdf نخست نیوز / کدنوشته 150443 / پنجشنبه 10 اردیبهشت 1405 /
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:44  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ما ملتي هستيم با «تقويمِ يادآور» نه براي مرورِ صرفِ روزها که براي بازخواني معناها. پيشاني هر برگ، پيکاني است روشن که ما را به واقعيتي زيسته فرا ميخواند، واقعيتي که از حقيقت لبريز است و چون در بستر زندگي جاري ميشود، «روايت» ميسازد. روايت، همان ارزشِ افزوده حيات جمعي است و معنا، شبکهاي از مفاهيم کاربردي و راهبردي که از دل اين روايتها ميرويد. در اين تقويم، يازدهم و دوازدهم ارديبهشت، دو قله همسايهاند، روز کارگر و روز معلم. دو نام اما يک حقيقتِ جاري. کارگر، نه ابزار توليد که «روحِ سازندگي» است. دستهايي که خاک را به خانه و آجر را به اميد بدل ميکند. در سنت تعليمي ما، او مظهر شأن الهي حضرتِ«صانع» است آنکه ميسازد و از ساختن، معنا ميآفريند. توسعه، اگر واژهاي زنده است، از نفسِ کوشندگي او جان ميگيرد. و معلم که علم، فرزند لحظههاي اوست. اوست که از کودکِ خام، انسانِ دانا ميپرورد و از دانايي، توانايي ميسازد. معلم، معمارِ نامرئي آينده است کسي که بيهياهو، جهتِ تاريخ را اندکي به سمتِ روشنايي ميچرخاند. اگر کارگر، جسمِ پيشرفت را ميسازد، معلم، روحِ آن را ميدمد. امروز، بيش از هميشه، به اين دوگانه يگانه نياز داريم به نگاهي که کار و تعليم را ارج نهد و کارگر را کرامت ببخشد و معلم را مرجعيت. چراکه در ميانه طوفانهاي زمانه، آنکه ميخواهد اميد را از ما بگيرد، نخست به مدرسه ميزند و سپس به سازهها راه را ميبندد، ريل را ميشکند، تا حرکت از مدار اميد خارج شود. اما نميداند اميد، نه در «بِتن» که در «تَنهاي باورمند» و توانا ساخته ميشود. بازسازي سريعِ برخي ويرانيها از جمله راه و پل و ريل، همز مان باجنگ رمضان، تنها يک رخداد فني نبود يک بيانيه فرهنگي بودبااين مضمون که «ميتوانيم». اين «ميتوانيم»، محصولِ کلاسهايي است که در آن، معلم، دانش را به اراده پيوند زده و کارگاههايي که در آن، کارگر، اراده را به عمل رسانده است. اين پيوندِ دانايي و توانايي، همان معجزه ايران انقلابي در روزگار ماست. اعجازي که طراحي« ملاء و مترف» و سِحر صهيون را يک جا باطل ميکند. ما «فرزندِ زمانِ خويشتن» هستيم. ميدانيم در عصرِ جنگهاي ترکيبي، پاسخِ ما نيز بايد ترکيبي باشد، ترکيبِ علم و کار، تربيت و توليد، کلاس و کارگاه. آنچه بر زمين اجرا ميشود، پيشتر در ذهن و دل ساخته شده است. معلم ميانديشد، کارگر ميسازد و جامعه، از اين همافزايي، به پيش ميرود. پس اين دو روز، صرفاً مناسبت نيستندبلکه منشورند. منشوري براي بازتعريفِ نسبتِ ما با کار و آموزش. اگر اين نسبت را درست بفهميم، هيچ بمبي نميتواند آينده را منفجر کند زيرا آينده، پيش از آنکه ساخته شود، فهميده شده است. ما ميتوانيم نه بهعنوان شعاري گذرا که بهمثابه باوري ريشهدار. باوري که در دستهاي کارگر و در انديشههاي معلم، هر روز تمرين ميشود. اين باور، همان نسيمي است که پرچم ايران را در اهتزاز نگه ميدارد و همان خطِ قرمزي که بر پندارهاي دشمن کشيده ميشود. همان ظرفيتي است که چون شکوفا شود، شکوفههاي پيشرف همه جا چشمها را نوازش خواهد کرد. البته اين شکوفايي، خار هم فراوان خواهد ساخت براي چشمهاي ناپاکي که سربلندي ايران را بيتابانه ميخواهند با بمب و موشک در هم کوبند. ما خار در چشم و تيغ در جسم شان خواهيم نهاد به اعجاز توانايي ايرانيان. به طرح معلم و دست کارگر. انشاالله. جمهوری اسلامی / شماره 13347 / شنبه 12 اردیبهشت 1405 / صفحه 3 / خبر blob:https://web.eitaa.com/c1e9e2ac-7c34-456d-9b2f-48df8d3712a5
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:41  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
حکایت ها را نباید دست کم گرفت، آن ها فقط روایت سرگرم کننده یک قهرمان و یک ضدقهرمان نیستند، بلکه صورت بندی های اولیه ای از «نظم» و «بی نظمی» اند؛ نسخه های مینیاتوری از همان چیزی که در مقیاس کلان، به نام سیاست و روابط بین الملل می شناسیم. هر حکایت، اگر درست خوانده شود، یک دکترین نانوشته است. یک نظریه خام که می تواند در میدان عمل، به قاعده ای راهبردی بدل شود. حالا حکایت ما را هم با این نگاه بخوانید؛ در محل ما مردی بود تنومند و قلدر. به هیچ قاعده و قانونی پایبند نبود چه رسد به اخلاق. گاه خود را به جنون هم می زد. مال این یکی را می گرفت و دیگری را به دیوار می کوبید. هرکه را ضعیف می یافت، لگد مال می کرد. یک بار اما دچار یک اشتباه شد. پیرمردی محترم را به زمین زد و روی سینه اش نشست، اما انگار همان جا فهمید چه خبطی مرتکب شده است. بلند شد برود که پیرمرد گفت: زدی و پنداشتی که می روی؟ قلدر گفت: کیست که جواب دهد؟ پیرمرد گفت: اندکی صبر کن، می آید. خبر ماجرا به برادرزاده پیرمرد رسیده بود او همان لحظه لقمه را در کاسه گذاشته و برخاسته بود با اولیا حربه ای که به دستش رسید؛ یک سنگ! رسیده- نرسیده سنگ را خواباند به گیجگاه قلدر و او را به خاک انداخت. مدت ها بعد که قلدر دوباره سرپا شد، باز هم از برخی یقه می گرفت اما به پیرمرد و خانواده و برادرزاده اش که می رسید، مثل یک بچه سر به زیر می شد. اما قلدر قصه ما، صرفا یک فرد نبود؛ یک «وضعیت» بود. تجسم بی قانونی، برهم زننده موازنه، بازیگری که از خلأ اقتدار تغذیه می کرد و با نمایش جنون، هزینه پیش بینی ناپذیری را به دیگران تحمیل می کرد. او به زبان ساده، همان بازیگری بود که در ادبیات راهبردی، با «بی ثبات ساز فعال» توصیف می شود، کسی که قواعد را نه می پذیرد و نه حتی وانمود به پذیرش می کند. جامعه محلی، تا مدتی با او به قاعده «تحمل و توازن» رفتار کرد؛ هر ضربه ای، پاسخی در همان سطح می گرفت. این، شبیه همان الگوی کلاسیک «بازدارندگی حداقلی» است: نه جنگ، نه صلح؛ بلکه مدیریت تنش در سطحی قابل تحمل، اما این الگو، یک نقص ذاتی دارد، اگر طرف مقابل، به هزینه ها عادت کند، بازدارندگی فرسوده می شود و قلدری، نهادینه. نقطه عطف، آن لحظه ای بود که قلدر، از یک مرز نانوشته عبور کرد، تعرض به پیرمردی که نه فقط یک فرد، بلکه یک «نهاد اجتماعی» بود؛ حامل اعتبار، شبکه و پیوند. در زبان سیاست، این یعنی عبور از خط قرمزهای هویتی و ساختاری. او خطا کرد، اما مهم تر از خطا، نحوه پاسخ بود. پاسخ، این بار از جنس گذشته نبود. برادرزاده، با یک کنش سریع، نامتقارن و البته «افزوده»، معادله را تغییر داد. سنگی که پرتاب شد، فقط یک واکنش نبود، یک پیام بود که هزینه ها دیگر خطی نیستند، بلکه تصاعدی اند. این همان لحظه ای است که بازدارندگی، از «توازن» به «تفوق» تغییر می کند؛ از پاسخ برابر، به پاسخِ معنادار برتر. نتیجه چه شد؟ قلدر، حذف نشد؛ اما مهار شد. رفتار او دوباره شد در برابر دیگران، همان آش و همان کاسه؛ اما در برابر آن خانواده، قاعده ای تازه شکل گرفت. این یعنی بازدارندگی موضعیِ موفق؛ ایجاد یک «حوزه ممنوعه» در ذهن بازیگر متجاوز. حالا اگر این حکایت را از کوچه به جهان ببریم، با پدیده ای آشنا روبه رو می شویم، بازیگرانی که با ترکیبی از قدرت سخت، جنگ روانی و نمایش بی قاعدگی، نظم را به چالش می کشند. تجربه نشان داده است که پاسخ های صرفا متقارن، اگرچه لازم اند، اما کافی نیستند. آن ها پیام «توان پاسخ» را می دهند، اما الزاما پیام «هزینه غیرقابل تحمل» را منتقل نمی کنند. اینجاست که مفهوم «ضربه مضاعف» اهمیت پیدا می کند. «مضاعف یا پلاس» یعنی همان شاخصه افزوده ای که محاسبات طرف مقابل را به هم می ریزد؛ این، جوهره بازدارندگی مؤثر در جهان بی ثبات امروز است. ما هم در همین جهان با پدیده ای شبیه آن قلدر خود به جنون زده روبه روییم. ما در برابر آمریکا و نوچه اش اسرائیل تا به حال موازنه را پله پله پیش برده ایم. شاید زمان آن رسیده باشد که این بار ضربه ما اضافه باشد. سنجیده و حساب شده و پشیمان کننده. در جنگ نامتقارن این توان را داریم. ژئوپولتیک این ظرفیت را ایجاد کرده است. منتهی بجا و بموقع باید برگ های خود را روی میز بکوبیم. اگر «بجا» جا به جا شود، اگر «بموقع» به بی موقع تبدیل شود. نتیجه چیز دیگری می شود. پس جواب به استکبار؛ مضاعف، بجا و بموقع. همین! شهرآرا / شماره 4755 / شنبه 19 اردیبهشت 1405 / صفحه آخر / کوچه https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17444/451494 https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/2/19/17444_160009.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:40  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
حکایتها، اگرچه در ظاهر بر مدار یک قهرمان و یک ضدقهرمان میچرخند، در باطن به تعداد همه آدمها قابلیت بازخوانی دارند؛ هر کس از زاویه تجربه و فهم خود، روایتی دیگر از همان قصه بیرون میکشد. این همان جادوی حکمتِ نهفته در قصههاست؛ حکمتی که میتوان آن را از کوچههای تنگ یک محله تا شاهراههای پرهیاهوی سیاست بینالملل امتداد داد. جهانِ امروز، اگرچه به زبان حقوق و دیپلماسی سخن میگوید، اما در لایههای زیرین، هنوز هم از همان منطقهای ساده و گاه بیرحم حکایتها تبعیت میکند. در محله ما، روزگاری، قلدرِ بیمهاری بود که نه به قانون سر فرود میآورد و نه به اخلاق. یقه میگرفت، به دیوار میکوبید و گاه با تظاهر به جنون، بر شدت رفتار خود میافزود. امنیت، واژهای غریب شده بود و هراس، همچون ابری سنگین، بر سر مردم سایه انداخته بود. این تصویر، آشنا نیست؟ در روابط بینالملل نیز، گاه بازیگرانی پیدا میشوند که قواعد را نه برای رعایت، بلکه برای دور زدن میشناسند؛ آنان که حقوق را ابزار میخواهند، نه معیار. اما نقطه عطف هر حکایت، جایی است که نظمِ برهمخورده، پاسخی متفاوت میطلبد. آن روز که قلدر، دست تعدی به پیرمردی دراز کرد که ریشه در خویشاوندی و احترام داشت، گویی از مرزی نانوشته عبور کرد؛ مرزی که در حقوق بینالملل، آن را میتوان «خط قرمز» نامید. ضربهای زد، اما در همان لحظه، نشانههای تردید در رفتار او پدیدار شد؛ با این حال، غرورِ کاذب، مجال عقبنشینی به او نداد. اما همانجا جواب را گرفت. جوری که هم سرش شکست و هم غرورش. برادرزاده پیرمرد خود را به معرکه رساند، بیدرنگ، با نخستین ابزار در دسترس، سنگی برداشت و نه در حد تلافی، که در سطحی بالاتر، ضربهای وارد کرد؛ ضربهای که معادله ذهنی قلدر را برهم زد. از آن پس، او دیگر همان نبود. برای دیگران هنوز عربده میکشید، اما در برابر آن خانواده، به قاعدهای تازه تن داده بود؛ قاعدهای که با یک «ضربه-پلاس» نوشته شده بود. در ادبیات راهبردی، این همان نقطهای است که «بازدارندگی» از سطح واکنش برابر، به سطح «بازدارندگی مؤثر» ارتقا مییابد. پاسخ برابر، اگرچه حق است، اما همیشه کافی نیست؛ بهویژه در برابر بازیگری که زبان توازن را نه در عدالت، که در برتری میفهمد. حقوق بینالملل نیز، با همه ظرافتهایش، در نهایت نیازمند پشتوانه قدرت است تا از متن به میدان عمل برسد. حکایت امروز ما، در مقیاس بزرگتر، بازخوانی همان قصه محله است. با بازیگرانی چون ترامپ که گاه در قامت «قلدر دیوانه» ظاهر میشوند و با نوچههایی چون رژیم جعلی صهیونیستی و... که نقش تکمیلکننده خشونت را بازی میکنند. تجربه نشان داده است که پاسخهای صرفاً متوازن، نگهدارنده هست اما چندان که باید بازدارنده نیست و به اصلاح رفتار طرف مقابل نمیانجامند. اینجاست که ضرورت بازتعریف پاسخ مطرح میشود؛ پاسخی که بر پایه محاسبه دقیق، یک گام فراتر برود. «ضربه-پلاس» نه به معنای خروج از عقلانیت، بلکه نشانهای از ارتقای آن است؛ یعنی افزودن مؤلفهای بازدارنده که طرف مقابل را وادار به بازنگری در محاسباتش کند. در این چارچوب، اخلاق نیز معنایی تازه مییابد؛ اخلاقِ مسئولیت، نه اخلاقِ انفعال. البته این مسیر، ظرافتهای خود را دارد. هر «پلاس»ی، اگر بیحساب باشد، میتواند به چرخهای از تصاعد خشونت بینجامد. پس هنر سیاست، در تنظیم همین فاصله است؛ فاصلهای میان ضعف و افراط. باید همه جوانب را سنجید، ظرفیتها را دید، پیامدها را برآورد و سپس، آنچه سنجیده شده را به عمل درآورد. شاید زمان آن رسیده باشد که در برخی معادلات، به جای آنکه همیشه منتظر ضربه باشیم و سپس پاسخ دهیم، ابتکار عمل را در دست بگیریم برای تثبیت قاعدهای تازه. قاعدهای که به قلدرانِ جهان بفهماند، هر ضربهای، پاسخی دارد؛ و گاه، پاسخی فراتر. حکایتها را اگر درست بخوانیم، فقط قصه نیستند؛ نقشه راهاند. آن روز در محله، سنگی که در دست یک جوانِ بهموقع برخاست، یک معادله داخلی را تغییر داد. امروز هم دستِ جوانان ما- در میدان و خیابان و دیپلماسی- در کنشی به موقع و سازنده، می تواند معادلات را به نفع ما رقم زند. الف / کد نوشته 4050223056 / پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 / ساعت: 12:15 https://www.alef.ir/news/4050223056.html
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:40  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
جامعهای که در آن هر دیوار میتواند به تریبون فتوا بدل شود و هر پلاکاردی ادعای هدایتِ استراتژیک کشور را داشته باشد، ناگزیر در معرض نوعی آشفتگی در مرز میان «مشارکت سیاسی» و «مداخله غیرمسئولانه» قرار میگیرد. این روزها دوباره همان صداها شنیده میشود؛ صداهایی که سادهسازیِ امر پیچیده را فضیلت میپندارند و بر در و دیوار مینویسند: «مذاکره حرام است». گویی سیاست خارجی، نه عرصه موازنه قدرت و تأمین منافع ملی، که میدان شعارهای فوری و هیجانهای خیابانی است. مسئله فقط یک جمله نیست؛ مسئله، فهمی از سیاست است که میخواهد جای نهاد تصمیمگیر بنشیند، بدون آنکه مسئولیتِ تصمیم را بپذیرد. در همه نظامهای سیاسی، میان «افکار عمومی» و «نظام تصمیمسازی» نسبتی تعریفشده وجود دارد. افکار عمومی، قدرت تولید مشروعیت و پشتیبانی دارد اما جایگزین ساختار تصمیمگیری نمیشود. آنچه امروز گاه در برخی تجمعات دیده میشود، عبور از همین مرز است؛ از حمایت به تعیین تکلیف، از کنش مدنی به فشار پوپولیستی. اینکه کسی بدون دانش فقهی، حکم شرعی صادر کند، البته از منظر دینی محل اشکال است؛ اما مهمتر از آن، پیامد سیاسی و رسانهای چنین رفتارهایی است. در جهان رسانهای امروز، هیچ شعار داخلی، صرفاً مصرف داخلی ندارد. هر جملهای که روی یک پلاکارد نوشته میشود، میتواند در کمتر از چند دقیقه به خوراک اتاقهای تحلیل منطقهای و رسانههای بینالمللی بدل شود. سیاست خارجی در عصر شبکهها، فقط در میز مذاکره شکل نمیگیرد؛ در میدان ادراک عمومی هم ساخته میشود. از همین روست که هر صدای نسنجیده، بالقوه میتواند هزینهای واقعی بر امنیت ملی تحمیل کند. اینجا دقیقاً باید میان «رادیکالیسم نمایشی» و «میهندوستی مسئولانه» تفکیک قائل شد. کارِ جامعه، تقویت انسجام ملی است؛ اینکه نشان دهد پشت کشور ایستاده است، نه اینکه برای دیپلماسی خطکشی کند. ما در خیابان حضور پیدا میکنیم تا بگوییم ایران در برابر فشار خارجی، دچار فروپاشی اجتماعی نشده است. این حضور، اگر هوشمندانه باشد، سرمایه دیپلماسی است؛ اما اگر به صدور فرمانهای هیجانی تقلیل یابد، میتواند همان دیپلماسی را تضعیف کند. در منطق دولت-ملت مدرن، دیپلماسی امتداد عقلانیت ملی است، نه نشانه ضعف. حتی جنگ نیز بدون دیپلماسی ممکن نیست. آنکه تصور میکند سیاست خارجی را میتوان صرفاً با ادبیات تهدید یا نفی مطلق مذاکره اداره کرد، نه تاریخ سیاست را میشناسد و نه منطق قدرت را. مذاکره، مانند جنگ، یک ابزار است؛ ارزش اخلاقیِ آن وابسته به نتیجه و نسبتش با منافع ملی است. باری، امروز ایران بیش از هر زمان دیگری به عقلانیت ملی و فهم انقلابی و تعهد دینی نیاز دارد؛ عقلانیتی که بداند «عمل به تکلیف» با «تعیین تکلیف کردن» تفاوت دارد. انقلابیگریی که راه را برای انقلاب باز کند. دینداریی که بداند پای کار ایران اسلامی ایستادن نه دین است که به چند بار ادا شود بلکه تکلیف است و همیشگی است..... نخست / شماره 1099 / چهارشنبه 23 اردیبهشت 1405 / صفحه 3 / جامعه https://nakhostnews.com/wp-content/uploads/2026/05/10991-8S-1.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:39  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
حس پیروزیِ پیش هنگام، کمتر از احساسِ شکست عوارض ندارد که بیشتر هم دارد چون آدم را با یک «غیرواقعیتِ بزرگ» مواجه می کند که او را از دست یابی به «واقعیتِ پیروزی» دور می کند. فکر می کنم برخی افراد و تریبوم داران به وضعیتی چنین مواجه شده اند. به این توجه ندارند که نقد انگاری پیروزی اگر روی میز دیپلماسی محقق نشود، می تواند جای پیروزی و شکست را عوض کند. چه همه پیروزی ها در میزِ مذاکره « نقد» شده است. ما اما با شرایطی عجیب روبه روییم با جماعتی که بر دو گانه خیابان و میدان به عنوان تنها مکمل های پیروزی متمرکز شده اند که عملا نه تنها برای دیپلماسی جایگاهی قائل نیستند که آن را معارض و مقابل میدان و خیابان می دانند. خود را چنان حق می پندارند که هرکس غیر آنان بیاندیشد را باطل مطلق می انگارند. به جنگ چنان اصالت می دهند که اصالتِ صلح از یادشان می رود. در دایره ادراکات شان هم قابل تصور نیست که « فتحِ مبین» نه پیامد غزواتِ رسول اعظم الهی، که در پیامدِ« صلحِ حدیبیه» نازل و تحریر شده است. کاش می رفتند و می خواندند شان نزول سوره مبارکه فتح را تا شانِ خویش را در سپهر تصمیم سازی و تصمیم گیری می فهمیدند. دوگانه میدان و خیابان را باید محترم شمرد و آن را به ضلع سومی به نام دیپلماسی غنا بخشید و به یگانه راه حفظ منافع ملی و هویت انقلاب اسلامی رسید. جز این هم راهی نیست. این هم 180 درجه متغایر است با سازش چه رسد به تسلیم. ما فرزندان دفاع مقدس که جان بر کف به دنبال مرگ در دفاع از ایران و انقلاب دویده ایم، در اوج جنگ هم به دنبال صلح بودیم. صلحی که حقوق ملت بزرگ ایران و ایران عزیز را استیفا کند. امروز هم به همان منطق پایبندیم. این چیزی است که برخی تریبون داران نمی فهمند. فکر می کنند به خیابان آمدن ما، باور به پندار های آنان است. حال آنکه بسیاری از به خیابان آمده گان به همان شدتی که با تسلیم و سازش مخالفند، با جنگ طلبی هم مخالف اند. جنگ را در هیئت دفاع است که قابل احترام و واجب الاجرا می دانیم و لاغیر. این را بزرگان نظام باید در هندسه بازتنظیمی خیابان، به یک قدرت پیشران تبدیل کنند که هم از صلح به هنگام حمایت کند و هم پشت میدان در جنگِ به هنگام باشد. نگذارند برخی ها ندانسته با اخلال در نظام تصمیم گیری عاقلانه، رفتار های پر هزینه هیجانی را بر کشور تحمیل کنند. واگذاشتن خیابان و تریبون ها به اهالی شور و هیجان، نه تنها عرصه بر عقلانیت نتیجه محور دیپلماسی تنگ می شود که میدان هم از عوارض مطالبات بدون در نظر گرفتن ظرفیت ها، مصون نخواهد بود. چنان که سردارانی چون قاسم سلیمانی و محمد باقری را از گزند زبان پر تیر و طئنه آنان حفاظت نکرد. فقط شهادت آن عزیزان، زبان اینان را بست اما کلمات شات همچون زخم بر گونه واقعیت باقی است. جمهوری اسلامی / شماره 13339 / چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 / صفحه اول و 3 / خبر blob:https://web.eitaa.com/ddfd9c2d-b88b-4515-b167-4c107e178051
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:39  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
یکی ازجمله واقعیترین شکل معرفی افراد و مجموعهها و تشکلها، «تعریف الاشیاء باضدادها» است. دقیقا سفیدی را با سیاهی باید تعریف کرد. این تناقض است که شکوه سفیدی را صد چندان میکند. «فاطمیون» را هم باید در مواجهه با «داعش» خواند تا فهمید که بچههای فاطمیون هر کدامشان نه یک فرشته که فوجی از فرشتگان نجات هستند برای انسانیت. در زمانی که توحش داعش، در زمین و زمان، چون آتشفشان میجوشید و میسوزاند، فاطمیون به میدان آمد تا بسان آتشنشان، خشم و تکفیر و توحش را مهار کند. مهارت رزم اینان ریشه در جهادی دامنهدار داشت چه هسته اولیه شکلگیری تیپ فاطمیون، تعدادی از رزمندگان افغانستانی معروف به سپاه محمد (ص) بودند. در سوابق این گروه شرکت در جنگ علیه شوروی در افغانستان و حضور در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در حمایت از نظام جمهوری اسلامی ایران دیده میشود. بنا بر گزارشها، هسته اولیه تیپ فاطمیون با ۲۲ نفر شکل گرفت. این گروه اوایل با گروههای عراقی کتائب سیدالشهدا و... همکاری میکردند. در اردیبهشت ۱۳۹۲ این نیروها با نام تیپ فاطمیون فعالیت خود را آغاز کردند و نخستین اعزام مدافعان حرم افغانستانی در همین ماه انجام شد. سپس تیپ به لشکر ارتقا یافت و نیروهایش به بیش از ۲۰ هزار نفر میرسد. اینان در کنار دیگر محورهای جبهه مقاومت، نه فقط سوریه که جهان را از فتنه داعش نجات دادند. امروز هم نامشان، نشان از باور به صلاح و اصلاح دارد. حضورشان امنیتآفرین است برای زیست انسانی. هرجا که پایشان میرسد، دست دشمنان زندگی کوتاه میشود. فاطمیون فقط یک یگان رزم نیست. یک مکتب زندگانی مومنانه است. مردانی که در عین تعهد به کشورشان در نگاهی جهان وطنی برای بهتر شدن جهان میکوشند. آنان برای ایرانِ جان، جهانی از معنایند در همراهی در دفاع از این خاکِ خدایی. امسال که باطل جهانی با همه توانش به ایران هجوم آورده است. افغانستانیها، چون برادر در کنار ما هستند. این درس فاطمیون است که مکتب دفاع از حق است. خیابانهای ایران این شبها افغانستانیهایی را میبیند که پر غیرت بر این خاک، چون ایرانیان صدایشان به اللهاکبر و مرگ بر آمریکا بلند است. آنان «غم- شریک» ما هستند در ازدحام مصائب. هم در ماتم امام شهید و هم در سوگ گلهای پرپر میناب و هم در غم هر ایرانی که به خون میافتد. حالا حس برادریمان بیشتر و پررنگتر است. خواهرخواندگی زنان افانستانی به دل مینشیند. حس میکنیم شانههای ما برای هم خلق شده است تا در بلاها جای سر دیگری باشد. باری، فاطمیون را فقط نباید در هیئت مجاهدان تفنگ به دست دید. آن قابِ معتبر یک جلوه از حضورشان است. آنان را به انجام تکلیف باید تعریف کرد که هرجا و هر زمان اقتضا کند به موقع و به جا حاضرند و پرچم را به اهتزاز در میآورند.... خبرگزاری دفاع مقدس / کد نوشته 833515 / سه شنبه 22 اردیبهشت 1405 / ساعت : 07:43 https://defapress.ir/fa/news/833515/
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:38  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
امروز را باید به قرائت رضوی خواند. راه رستگاری همین است. هم فرد، سرفراز می ماند و هم فراز جایگاه اهتزاز پرچمی می شود که با رنگ سبز و سفید و سرخ، معرفت دینی و صلح طلبی انسانی و غیرت عاشورایی ملی را نشانه گذاری می کند. با (ا...) در وسط که نماد ایمان موحدانه است. ما با ایمان در میدان و خیابان و اذهان معجزه می خوانیم. اعجاز، فرزند معرفت و دانایی است. ما خوب می دانیم در هنگامه های گره خورده تاریخ، آنچه قفل ها را می گشاید نه هیجان بی مهار که عقلانیت ایمانی است؛ همان نسبتی که میان دل مؤمن و تدبیر عاقل برقرار می شود و راه را از بیراهه بازمی شناسد. بی اعتنایی به این ودیعه الهی و بی محابا به میدان رفتن، نه تنها ضامن پیروزی نیست که چه بسا شکست را صورت بندی کند، شکستی که در آن، هزینه از جیب ما می رود و سود در حساب دشمن می نشیند. این روایت، متأسفانه در تجربه های ما کم تکرار نشده است، از فرسودن سرمایه های انسانی تا هدررفت فرصت های اجتماعی، آنجا که شور، جای شعور را گرفت و صدا، بر معنا پیشی گرفت. می دانیم کنش جمعی وقتی به بار می نشیند که «چارچوب بندی معنا» با «عقلانیت مکتبی» هم نوا باشد. پیام، اگر از فیلتر خرد عبور نکند، در میدان ادراک عمومی یا تحریف می شود یا مصادره. اینجاست که کلام نورانی امام کرامت و معرفت، حضرت رضا(ع)، راهنما می شود: «دوست هر کس عقل او و دشمنش جهل اوست.» نسبت ما با این دو، نسبت پیروزی و شکست است. با دوست، یعنی عقل که به میدان برویم، بازگشتمان با دست پر است و اگر یقه مان به دست دشمن ، یعنی جهل بیفتد، هم سرافکندگی نصیب می بریم و هم ناکامی. امروز که ایرانِ امام رضا(ع) درگیر جنگی ترکیبی است جنگی از جنس روایت ها، ادراک ها و فشارهای هم زمان بیش از همیشه نیازمند تنظیم رفتار، گفتار و حتی پندار خویش بر مدار عقلانیت رضوی هستیم. در چنین وضعی، خیابان صرفا جغرافیا نیست؛ «متن» است، «رسانه» است، و هر کنش ما «پیام»ی است که خوانده و تفسیر می شود. اگر این پیام از هندسه ایمانی تهی باشد، به سادگی در قاب های رقیب بازنویسی می شود و به سود او معنا می گیرد. از این منظر، حضور برای «حق ایران» است، نه برای ساختن «حق شخصی» در هیاهوی مطالبه گری بی مرز. امام رضا(ع) ما را به کم شماریِ خیرِ خویش فرا می خوانند؛ نه به فهرست سازی بی پایان مطالبات که راه را بر دیگران تنگ کند و میدان را از هم افزایی به تزاحم بکشاند. کنش مؤمنانه، کنشی است که به ظرفیت ها انرژی می دهد، نه آنکه آن ها را می سوزاند؛ به دیپلماسی توان می بخشد، نه آنکه آن را در شبکه ای از مصائب گرفتار کند. خیابان ما باید معادلات دشمن را برهم بزند، نه آنکه خوراک روایت او شود. این همان نقطه ای است که «اخلاق کنش» به «راهبرد ارتباطی» گره می خورد. هر شعار، هر تصویر، هر واکنش باید در چارچوبی تعریف شود که ارکان ایمان را در خود دارد: توکل، رضا، تسلیم و تفویض که امام رضا(ع) پیش پای ما می گذارند. دعوت به «کنش سنجیده» است، کنشی که به جای شتاب، عمق دارد و به جای تک صدایی، هم آوایی می آفریند. چنین کنشی، میدان را برای خطای راهبردی تنگ می کند و امکان بهره برداری دشمن را به حداقل می رساند.تجربه انقلاب تا امروز نیز گواه همین معناست: هرجا عقلانیت ایمانی راهبر بوده، گره ها گشوده شده اند و هرجا از آن فاصله گرفته ایم، هزینه ها فزونی یافته است. پس اگر می خواهیم سربلند بمانیم، باید دست عقل را باز بگذاریم تا تدبیر کند و امور را به سامان آورد. باید از خود آغاز کنیم و از درون، نسبتمان را با دوست و دشمن حقیقی، عقل و جهل، تصحیح کنیم. با ایمان به این حقیقت آزموده، بی ادعا و با هزار دعا، پای کار ایران و انقلاب بمانیم، نه برای افزودن بر صداها که برای افزودن بر معنا. این گونه است که «عقلانیت ایمانی» بن بست ها را می شکند و راه خود را به سوی فردا می گشاید. شهرآرا / شماره 4744 / یکشنبه 6 اردیبهشت 1405 / صفحه آخر / کوچه https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17393/450382 https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/2/6/17393_159623.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:37  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
عقل را باید محوریت داد و دور را به دستِ عاقلان سپرد چه این «عقلانیت ایمانی» است که بن بست شکن می شود. بی توجه ودیعه الهی عقلانیت، پای کار رفتن، نه تنها پیروزی آور نیست که شاید زمینه ساز شکست هم بشود. یعنی کاری شکل بگیرد که مشکلش طرف ما باشد و بهره اش طرف دشمن. کم هم اتفاق نیفتاده است از این قبیل ماجراها. کم هزینه به دوش نکشیده ایم که دشمن سودش را به حساب خود واریز کرده است. کم اتفاق نیفتاده که خودمان خویش را تراشیده و توان خود را فرسوده ایم. این جاست که در فهم این کلام امام کرامت و معرفت، حضرت رضا علیه السلام، یک مقدار جلوتر می رویم. انجا که می فرمایند:«صدیق کل امرء عقله و عدوه جهله؛ دوست هرکس عقل او و دشمنش جهل اوست. » ما وقتی با دوست خود_بخوانید عقل خویش_به میدان می رویم، با موفقیت برمی گردیم اما آنجا که یقه ما به دست دشمن_بخوانید جهل ما_می افتد هم سرشکسته برمی گردیم و هم شکست خورده. برای این که سربلند باشیم باید دست عقل را باز بگذاریم تا تدبیر کند و امور را به سامان اورد. به ویژه امروز که کشور ما، همین ایران امام رضا، درگیر جنگی ترکیبی است از سوی بدترکیب ترین دشمنان. درک درست زمان اقتضا می کند تا تنظیم رفتار و گفتار و. حتی پندار مان را به عقلانیت مکتبی و رضوی بسپاریم. آن وقت خواهیم فهمید که ما آمدیم در خیابان تا پای حق ایران بایستیم نه این که برای خودمان حق، تصور و یا ایجاد کنیم. امام کرامت حضرت رضا علیه السلام، می فرمایند که خیر فراوان خود را کم شماریم نه این که به هر حضور خویش، فهرست مطالبه خود را طولانی تر و- خدای نکرده- جا را بر دیگران تنگ کنیم. ما پای کار حق هستیم اما حق نداریم کاری کنیم که ایران در رسیدن به حق خویش با مشکل مواجه شود. نباید رفتار ما باعث شود به میدان فشار بیش از ظرفیت وارد شود یا دیپلماسی را با شبکه مصائب مواجه کند. باید به هر دو انرژی دهیم. خیابان ما باید میدان و دیپلماسی دشمن را فرو پاشد. همه کنش و واکنس هامان را در هندسه ایمانی تعریف کنیم که امام رضا برای ما چنین تدبیر و تحریر فرموده اند:« ارکان ایمان، چهار چیز است که عبارت از: توکل بر خدا؛ رضا به قضای خدا؛ تسلیم به امر خدا و واگذاشتن کار به خداست.» قطعا خداوند هم دست ما را خواهد گرفت. این را از روز پیروزی انقلاب تا همین امروز تجربه کرده ایم. با ایمان به این حقیقت به واقعیت مکرر تبدیل شده، همچنان بی ادعا و با هزار دعا، پای کار ایران و انقلاب بمانیم. بی ادعاست که دعا ها هم به اجابت نزدیکتر می شود. ادعا اما در خود تکانه هایی دارد که بناهای محکم شخصیتی را هم می لرزاند چه رسد به برخی از ما ها که در اول راهیم. باری، زمان را و زمینه ها را درست بفهمیم و زبانی متناسب با آن برای احقاق حق برگزینیم و به منهج رضوی راه را به سوی موفقیت ملی و پیروزی در این جنگ هولناک، سنجیده و قدم شمار بپیماییم. هیجانان و شور را به استخدام عقل درآوریم. تا صبر راه را باز کند. سنت دین و منطق امامت همین است ما هم همین گونه باشیم. جمهوری اسلامی / شماره 13341 / شنبه 5 اردیبهشت 1405 / صفحه 2 / خبر blob:https://web.eitaa.com/f187fee5-b8b0-4cb4-bceb-b323caf56795
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:37  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
در هندسه کلان امنیت ملی، «مدافع زخمی» صرفا یک فرد نیست؛ یک قاعده است، یک منطق پایدار در حکمرانی خردمندانه. هر که در دفاع از ما زخم بردارد، بر صدر می نشیند، نه از سر احساس که به حکم عقل مصلحت اندیش. او را تیمار می کنیم تا از رنج برهد و توانا بازآید؛ چرا که فردای مبادا، دوباره به قامت او نیاز خواهیم داشت. این تکریم، فقط ادای دین به گذشته نیست؛ پیش پرداخت آینده نیز است. اگر حتی از افق های آرمانی اخلاق فاصله بگیریم و با «اخلاق منفعت محور» به معادله بنگریم، باز پاسخ یکی است: نگهداشت و تقویت آن که برای ما هزینه داده، تضمین کننده منافع آتی ماست. این، صورت بندی عقلانی همان فضیلت است؛ جایی که چرتکه هم به نفع کرامت رأی می دهد. اکنون این منطق را از سطح «فرد» به سطح «ظرفیت ملی» تعمیم دهیم. صنعت، در سال های سخت تحریم و به ویژه در دوران دو جنگ تحمیلی اخیر، در تلاطم فشارهای بیرونی، نقش مدافع بی ادعا را ایفا کرده است؛ زیر آتش اختلال ها و تنگناها، چراغ تولید را روشن نگه داشته و شریان های حیات اقتصادی را از ایستادن بازداشته است. اما این ایستادگی، هزینه های گزافی در پی داشته است. زخم فرسودگی زیرساخت، کمبود نقدینگی، فشارهای مالیاتی، گره های مقرراتی و عقب ماندگی در نوسازی که بر پیکره اش نشسته است، فقط مصائب روزمره ای است که از سر می گذراند. بمباران وحشیانه صنعت توسط جنایت کاران آمریکایی صهیونی، آن زخم ها را فراوان تر و نمک سودتر کرده است. با این همه، صنعت اما همچنان ایستاده است. هزار زخم دارد اما نمی نشیند. صنعت در استان های امن تر، زیر بال همکاران خود را گرفته و با تولید بیشتر، جای آن را پر می کند و این یعنی صنعتگران، خط مقدم را همچنان با حضور خود حفظ می کنند. اینجاست که باید متولیان امر را به این ظرفیت راهبردی توجه داد. جوانمردی شان را فهرست کرد و به یاد آورد که چنین «مجروح ارجمندی» را باید در تراز یک دارایی حیاتی دید؛ دارایی ای که بی توجهی به احیایش، ریسک ملی می آفریند. بنابراین تیمار صنعت، یک «بسته اقدام هم افزا» می طلبد: تأمین پایدار و هدفمند نقدینگی، بازتنظیم هوشمندانه بار مالیاتی، تسهیلگری واقعی در مجوزها و فرایندها، برنامه ریزی برای بازسازی و نوسازی- به ویژه در صنایع مادر- و مهم تر از همه، ثبات و پیش بینی پذیری در سیاست گذاری. این ها امتیاز نیست؛ صیانت از بنیان قدرت ملی است. این رویکرد، دو دستاورد هم زمان دارد: نخست، جبران هزینه های گذشته و حفظ کرامت کنشگر تولید؛ دوم، خلق ظرفیت برای آینده ای که در آن، تاب آوری اقتصادی به مثابه سپر امنیتی عمل می کند. عقل محاسبه گر نیز اگر ترازنامه بگشاید، خواهد دید که ستون فایده بر هزینه می چربد: احیای صنعت، به معنای افزایش اشتغال، ارتقای بهره وری، کاهش وابستگی و تقویت قدرت چانه زنی کشور در بزنگاه هاست. ازاین رو، تعلل در احیا، معادل مزمن سازی زخم است؛ و سپردن کار امروز به فردا، انباشت ریسک در زنجیره ای از فرداهای پرهزینه. راهبرد ملی آن است که همین امروز، با احصای دقیق آسیب ها-به ویژه در صنایع پایه-و با نقشه راهی زمان بندی شده و قابل پایش، پروژه احیا را به سرانجام برسانیم. صنعت زخمی را باید چون مدافعی دید که برای ما زخم برداشته است: با او باید چنان رفتار کرد که دوباره برپا شود، نه آنکه در غبار غفلت، به زخم بستر بیفتد. این، نه صرفا یک انتخاب اخلاقی، که ضرورتی راهبردی برای تضمین آینده ایران است. شهرآرا / شماره 4744 / یکشنبه 6 اردیبهشت 1405 / صفحه 9 / اقتصاد https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17393/450356 https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/2/6/17393_159616.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:36  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
گرامیداشت شوراها را با یک کلام تعلیمدهنده از امام شهید انقلاب اسلامی که راهنما و راهگشاست، آغاز میکنم که: «هیچ عبادتی بالاتر از خدمت به مردم نیست»؛ جملهای که نهفقط روی کاغذ باید سرلوحه خدمتگزاران باشد، بلکه چنین رویکردی فراتر از یک توصیه اخلاقی که بیانی راهبردی است، باید در ساماندهی زندگی جمعی نهادینه شود. از این رو، تأکید بر شوراها (چه در شهر و چه در روستا) صرفا یک تدبیر اداری نیست، بلکه تجسم عینی اساس قدرت بر پایه مردمداری است. شورا، در منطق قانون اساسی، «میانجی خیر عمومی» است؛ نهادی که فاصله اراده مردم تا تحقق خدمات را کوتاه میکند و اخلاق را در مهندسی خدمات جاری میسازد. از این رو، وقتی در کلام حضرت آیتا...العظمی، امامخامنهای شهید، میخوانیم اگر شوراها وظایف قانونی خود را کامل انجام دهند، بسیاری از مشکلات جاری مردم برطرف خواهد شد، سخن از یک «امکان واقعی» است، نه آرزویی دوردست. تجربههای میدانی شهرداری نیز نشان دادهاند که این امکان، با انضباط نهادی و همافزایی مدیریتی، به فعلیت نزدیک میشود. برای دیدن این نسبت، کافی است مشهدمقدس را بهمثابه «نمونه مطالعاتی» بنگریم؛ شهری که در شبکههای زیرساختی و در منظر شهری، روایت پیوستهای از کار مجاهدانه را عرضه میکند. آنچه این پویایی را پایدار کرده است، صرف پروژههای عمرانی نیست، بلکه «همافزایی نهادی» میان شهرداری و شورای اسلامی شهر و دیگرنهادها و سازمانهاست؛ پیوندی که خدمت را از پروژه به «سیاست مستمر» ارتقا میدهد. اینجا «خدمت» نه در شعار، که در زنجیرهای از تصمیم، اجرا و پاسخگویی عینیت مییابد. در سطح راهبردی، این مسیر بر دو ستون استوار است: «نهادسازی هدفمند» و «افقنگری» که به فرموده رهبر معظم انقلاب، حضرت آیتا... سیدمجتبی خامنهای، میراث رهبر شهید انقلاب است. چنین ترکیبی، همان است که از آن میتوان به «کوتاهکردن مسیر خدمت» تعبیر کرد که آرزوی به کلام تبدیلشده امام شهیدمان هم بود: رساندن منافع عمومی به مردم، سریعتر، عادلانهتر و اخلاقیتر. اما این همه بدون «ملت» به ثمر نمینشیند. تمایز میان جمعیت و ملت، در همینجاست: جمعیت، هممکانی است؛ ملت، هممسئولیتی. هنگامی که جامعه از سطح هممکانی عبور میکند و به سطح هممسئولیتی میرسد، شوراها نیز از نهادهای صرفا اداری به «نهادهای معنا» تبدیل میشوند؛ جایی که مردم، خود را در آیینه خدمت میبینند و مشارکت را فراتر از یک تکلیف، یک امکان اثرگذار میفهمند. این ارتقا، سرمایه اجتماعی را میافزاید و چرخه «اعتماد -کارآمدی- امید» را فعال میکند. در این هندسه، «اخلاق» نقش تنظیمگر دارد. خدمت بیاخلاق بهسرعت به بوروکراسی بیروح تبدیل میشود و اخلاق بیخدمت، در حد موعظه میماند. اتصال این دو، همان نقطهای است که حکمرانی را از کارآمدی صرف به «کارآمدی معنادار» میرساند. رفاه زندگی و اخلاقمداری در زندگی شهروندی، شاخص سنجش عملکرد است. هر سیاست و پروژهای باید در این مسئله ارزیابی شود. و درنهایت، افق رضوی این مفاهیم را تعالی میدهد. سلوک امامرضا(ع) به ما یادآوری میکند که نسبت با مردم، نسبت با خداست: «من لمیشکر الناس، لمیشکر ا... .» در این خوانش، سپاس مردم، صرفا ادب اجتماعی نیست؛ سنجهای ایمانی است. در سپهر معنا و فهمی چنین، شوراها به شرط حرکت در ریل اصلی خود نقش خدمتگزار دارند و مدیریتشهری از پروژهمحوری مقطعی به خدمت پیوسته ارتقا مییابد (و البته برای جلوگیری از برخی انحرافات از این مسیر، شاید نیاز به اصلاح و بازنگری برخی قوانین مرتبط نیز باشد). اینچنین است که جمله آغازین این نوشتار، گرامیداشت روز شوراها نهفقط بر پیشانی تقویمها، که بر پیشانی شهرها مینشیند؛ همان که در کلام امام و رهبر شهید انقلاب اسلامی متبلور است: «هیچ عبادتی بالاتر از خدمت به مردم نیست.» شهرآرا / شماره 4746 / چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 / صفحه اول و 4 / شهرد https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17406/450617 https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/2/9/17406_159702.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:35  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
روز زیارتی امام رضا(ع) است. آن ها را که پای در حرم است، دست به دعا بردارند برای خوب شدن حال زمین و زمان. برای خاموشی آتش های سوزنده و شعله کشیدن آتش های سازنده. دعا کنند برای اینکه پایان این جنگ تحمیلی، گنجی باشد برای شکوفایی وطن. حرم امام رضا(ع) است و ساحت اجابت دعا. حریم امن الهی است و بارگاه سلطانی. ما از همان اول گفته ایم و هر روز هم تکرار می کنیم که؛ «رضاجان است شاه مردم ایران، رضا خان، نه!» نه رضاخان و نه هیچ خان دیگری. این مصرع شعر را صدر هر نوشته باید گذاشت امروز که نوه خان قزاق، هوس شاهی کرده است. می خواهد با ساقدوشی ترامپ و نتانیاهو بیاید و بر تخت پادشاهی بنشیند. نمی داند که ما آمریکایی را به نوکری نمی گیریم چه رسد به پادشاهی. او هم با قسم به پرچم آمریکا دیری است، هویت ملی خود را تغییر داده است. او سوگوار سربازان جنایتکار آمریکاست نه مردم ایران. شاید نامش را هم عوض کرده باشد. نامی که به هویت آمریکایی اش بیاید. نمی دانم، اما این را خوب می دانم که شاه ایران همیشه امام رضا(ع) است و امروز هم روز زیارتی او، چه طبق یک روایت، امام رضا(ع) در ۲۳ذی القعده سال ۲۰۳ هجری قمری توسط مأمون عباسی، خلیفه وقت، مسموم و در روز ۲۵ذی القعده به شهادت رسیدند. از آن زمان به بعد، شیعیان این دو روز را به عنوان روزهای عزای امام رضا(ع) و ۲۳ذی القعده را به طور خاص به عنوان روز زیارتی ایشان دانسته و به حرم مطهر مشرف می شوند. در این روز آن ها که به حرم بار نمی یابند، دل را حرم می کنند هرجای این خاک که باشند. از راه دور هم که زیارت بخوانند جواب می گیرند. «تسمع کلامی و تردّ سلامی» برای همه زمین و زمان جاری است. شاه مردم ایران هم حواسش به همه مردم ایران هست و به مردم جهان نیز هم. شهرآرا / شماره 4757 / دوشنبه 21 اردیبهشت 1405 / صفحه آخر https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17454/451679 https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/2/21/17454_160082.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:35  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیدِ خدا میخواست کاری کند که خلقِ خدا، نه فقط در زندگی که در جهان نیز به سیادتِ عزت و اعتبار نامبردار شوند. او ایران و ایرانی را عزیز میخواست؛ نه در شعار، که در سازوکارِ زیستِ اجتماعی، در هندسه قدرت، در روایتِ رسانه و در حافظه تاریخی ملت. از همین رو ردای خدمت پوشید تا در شکوهِ افتخارِ خدمتگزاری مردم، به کرسی ریاست جمهوری نیز اعتباری بیفزاید. او «رئیسی» را نه در هیئتِ رئیس، که در معنای بلندِ «سَیِّدُ القَومِ خادِمُهُم» میفهمید؛ کلامی نبوی که اگر روزی از قابِ دیوار ادارهها بیرون آید و در رفتار مسئولان جاری شود، بسیاری از زخمهای اجتماعی التیام خواهد یافت. به این باور رسیدهایم که «قدرت»، آنگاه مشروعیت مییابد که بتواند خود را در زبانِ خدمت بازتعریف کند. ملتها، بیش از آنکه با خطابهها اقناع شوند، با «نشانهها» زندگی میکنند. مردم، مسئول را در نوع نشستن، در نحوه شنیدن، در کیفیت حضور میان رنجها و حتی در سکوتهایش معنا میکنند. از همین منظر بود که شهید آیتالله رئیسی، برای بخشی از افکار عمومی، نه صرفاً یک رئیسجمهور، بلکه «نشانهای فرهنگی» از امکانِ بازگشتِ اخلاق به سیاست شد؛ سیاستی که سالها در جهان معاصر، گرفتارِ تکنوکراسیِ بیروح و مناسباتِ سردِ بروکراتیک شده است. فرهنگ ایرانی نیز همواره «خدمت» را بالاتر از «قدرت» نشانده است. در سنت تاریخی ما، پهلوان آن نیست که بر مسند بنشیند؛ آن است که دستِ افتادهای را بگیرد. از شاهنامه تا فرهنگ عاشورا، از مسجد و مدرسه تا سنگر، قهرمانِ ایرانی کسی است که از خویش عبور کند تا دیگری بماند. این همان نقطهای است که شهادت را از یک حادثه فردی، به یک «سرمایه نمادین ملی» بدل میکند. شهید، فقط جان نمیدهد؛ جهان را به فهمی تازه ازمعنا میرساند. جامعه را به بازاندیشی اخلاقی فرا میخواند. مرگِ او، اگر در مسیر حقیقت و خدمت باشد، به زندگیِ دوباره یک ملت در آیینه ارزشها میانجامد. اما... همیشه یک «اما» در کار است تا معلوم شود راهِ مردان خدا، فقط عبور از راحتِ جان نیست. گاه باید از نام و آوازه و حتی آبرو نیز گذشت. باید گذاشت آبرو، پای درخت امید مردم جاری شود تا فردا، درختِ اعتمادِ اجتماعی بار دهد. بزرگی، دقیقاً از همینجا آغاز میشود؛ از آنجا که انسان، مظلومانه به دلِ کار میزند، بیآنکه حسابِ سود و زیانِ شخصی کند. ما در این نیمقرنِ پس از انقلاب، کم ندیدهایم مردانی از این تبار را؛ آنان که شهادت، مظلومیتشان را آشکارتر کرد و راه را برای ادامه مسیر روشنتر. تاریخِ انقلاب اسلامی، فقط تاریخِ سیاست نیست؛ تاریخِ «فرهنگِ ایثار» است. جامعهای که شهید میدهد، در حقیقت نشان میدهد هنوز در اعماقِ جانش، ارزشهایی زندهاند که میتوانند انسان را از مرزِ منفعتطلبی عبور دهند. شهید آیتالله رئیسی و شهدای اردیبهشتیِ خدمت، از همین شمار بودند. هر یک در جای خود، نخلی تناور؛ سایهشان آرامشِ مردمان و میوه خدماتشان شیرینیِ کامِ خلق بود. آنان رفتند، اما نه در غبارِ فراموشی؛ در هیئتِ شهادت ماندگار شدند تا «خدمت» در تعریفی نو، رسمِ ریاست شود و مدیریت، دوباره به اخلاق پیوند بخورد؛ و خدا، نیتهای خیر را اینگونه شکوفا میکند؛ گاه در قامتِ یک خدمت، گاه در عظمتِ یک شهادت، و گاه در حافظه ملتی که قدرِ خادمانِ خود را میداند و عزیزشان میدارد.... خبرگزاری دفاع مقدس / کد نوشته 835510 / پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 / ساعت: 01:00 https://defapress.ir/fa/news/835510
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:34  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
برخي رخدادها را نميتوان با واژههاي خنثي نوشت، بايد آنها را با وزن تاريخ سنجيد. گاه هر جمله، اگر به قدر کافي دقيق نباشد، حق مطلب را ادا نميکند. آن هم در باره ماهيت يک اتفاق که صد در صد باطل است. مسئله جعلِ رژيم صهيوني در سرزمين مظلومِ فلسطين، نه صرفا اختلافي مقطعي که نزاعي ريشهدار است نزاعي که از نخستين روز اعلام موجوديت رژيمي در سال 1948 ميلادي/1327 هجري شمسي آغاز شد و تا امروز، حتي يک روز آرامِ بيبحران را به خود نديده است. اين استمرارِ بحران، تصادف تاريخ نيست، محصول يک توطئه سياسي است که بر اشغال، حذف و انکار بنا شده است. اين توطئه هرچه کوشيده خود را «طبيعي» و «عادي» جلوه دهد، با واقعيت جغرافيا و حافظه تاريخي منطقه همرنگ نشد. تاريخ، فقط ثبت وقايع نيست، حافظهاي زنده است که جعل را پس ميزند. اشغال، اگر دههها دوام بياورد، باز هم مشروعيت نميآفريند. هيچ قدرتي،حتي اگر به پيچيدهترين شبکههاي سلطه رسانهاي و حمايت بيقيد قدرتهاي بزرگ مجهز باشد،نميتواند زخم را با نامگذاري عوض کند يا واقعيت را با روايت بپوشاند. از منظر حقوقي، پرونده اين رژيم از متراکمترين پروندههاي نقض حقوق بينالملل است. از بياعتنايي به قطعنامههاي شوراي امنيت و مجمع عمومي سازمان ملل، تا توسعه شهرکسازيها، محاصرههاي طولانيمدت، تبعيض ساختاري و نسبت نابرابر قدرت نظامي با حقوق غيرنظاميان. جهان مدرن خود را بر شالوده «حقوق بشر» بنا کرده، اما در اين پرونده، بارها به دوگانگي دچار شده است. گويي قانون، بسته به جغرافيا تفسير ميشود. همين تناقض است که اعتبار نظم بينالمللي را فرسايش ميدهد. در سطح سياسي–تاريخي، مسئله فقط فلسطين نيست. اثرات دومينويي اين بحران، سراسر منطقه را درگير کرده است. هر جنگ تازه، زخمي ديگر ميگشايد و هر آتشبس، صرفاً وقفهاي کوتاه در چرخه تنش است. آخرين نمونهها نشان دادند که منطقِ اتکاي صرف به زور، نه بازدارندگي پايدار ميسازد و نه امنيت ميآورد. قدرت سخت، اگر از فهم اجتماعي و تاريخي تهي باشد، به بنبست ميرسد و باورمندان خود را هم در بن بست به گرو ميگيرد. از اين جمله است گرفتار شدن رژيم صهيوني و آمريکاي ترامپي در پشتِ ديوار اقتدار ايراني. ماشين محاسبه شان، نتيجه خطا داد. بوم رنگ شکل گرفت و روي خودشان را سياه کرد. تصورِ فروپاشي اجتماعي زير فشار تهديد و تحريم و جنگ داشتند اما تجربه تاريخي اين سرزمين، بارها نشان داده که تهديد بيروني، بهجاي گسست، ميتواند همبستگي ملي را تقويت کند. ايران، مثل خيلي کشورها ديگر ساخته، فقط يک واحد سياسي معاصر نيست، لايههايي از تمدن و حافظه دارد که در بزنگاهها فعال ميشود. در بسياري از نقاط جهان، جنگ به مهاجرت و فرار ميانجامد اما اينجا، تهديد بيروني حتي به بازگشت و بازپيوند اجتماعي منجر شد. اين واقعيت، عکس محاسباتشان بود که معنايي جز شکست طرح هاشان ندارد. آنان اما وقتي ديدند ميدانِ سخت به نتيجه نميرسد، ميکوشند نبرد به عرصه «روايت» منتقل شود. خود-پيروزينمايي، جانشين پيروزي واقعي ميشودو تصويرسازي، جاي دستاورد را ميگيرد. اما روايت، اگر با تجربه زيسته مردم ناسازگار باشد، خريداري ندارد. جامعهاي که هزينه واقعيت را پرداخته، فريب قابهاي تبليغاتي را نميخورد. طنز، تمسخر و بياعتنايي عمومي، گاه دقيقترين داوري سياسي است داوري که به رژيم صهيوني و آمريکاي ترامپي، کارت قرمز نشان ميدهد. امروز، سالگرد تولد يک بحران تاريخي است، بحراني به نام اسرائيل که تنها با هدم آن برطرف ميشود. نزديک باد آن روز و خجسته فرجام باد اين آرزو. آمين! جمهوری اسلامی / شماره 13359 / شنبه 26 اردیبهشت 1405 / صفحه 3 / خبر blob:https://web.eitaa.com/43e1bdc8-da09-408c-9047-a1702fc42985
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:34  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
در هر میدان دفاع، آنان که پیشاپیش ایستادهاند و زخم برداشتهاند، شایسته حرمتاند؛ نه فقط به حکم عاطفه، که به اقتضای عقل. جامعهای که قدرِ مدافع زخمی را بداند، هم به ادب انسانی تکیه کرده و هم به آیندهاندیشی عاقلانه. او را بر صدر مینشاند، تیمارش میکند، رنجش را میکاهد و توانش را بازمیگرداند تا در فردای مبادا، دوباره بتوان به حضورش تکیه کرد. چنین افرادی، تکیهگاههای امن و مستحکماند؛ پاسداشتشان، تنها تکریم گذشته نیست، سرمایهگذاری برای آینده است. حتی اگر از اخلاق به معنای آرمانی آن فاصله بگیریم و رفتار را با «چرتکه منفعت» بسنجیم، باز همین نتیجه به دست میآید: نگهداشت و تقویتِ آنکه برای ما هزینه داده، به سودِ فردای ماست. این همان «اخلاق منفعتمحور» است که میگوید باید کاری کرد تا آن سرمایه انسانی، همچنان در مدار توانمندی باقی بماند. اکنون اگر به جای «فرد»، یک «ظرفیت ملی» را بنشانیم، منطق تغییر نمیکند. صنعت، در سالهای تحریم و به ویژه جنگ تحمیلی دوم و سوم و در برابر فشارهای بیرونی، نقش مدافع را ایفا کرده است؛ زیر بمبارانها تاب آورده، چراغ تولید را خاموش نکرده و پشتوانه پایداری کشور بوده است. این ایستادگی، بیهزینه نبوده؛ صنعت ما فراوان زخم برداشته است. بمب ها ویرانی آورند پس وقتی از زخم می گوئیم نباید نگاه ها فقط به سمتِ فرسودگی زیرساختها و مسائلی چون کمبود نقدینگی، از فشارهای مالیاتی تا دشواریهای بازسازی و نوسازی و... برود. این ها عوارض عادی کار است اما امروز حرف از حمله وحشیانه به زیر ساخت هاست. سخن از فولاد و پتروشیمی و و... زیر آتش است. بحث توجه به عوارض جنگ و ترمیم ویرانی های پس از آن است. امروز صنعت به عنوان مدافع مجروح وطن نیاز به تیمار دارد. این تیمار، مجموعهای از اقدامات همزمان و هدفمند میطلبد: تأمین بهموقع نقدینگی، بازطراحی و تعدیل بار مالیاتی، تسهیل فرایندهای اداری و مجوزها، حمایت از بازسازی و نوسازی بهویژه در صنایع مادر، و ایجاد ثبات در سیاستگذاری تا تولیدکننده بتواند افق ببیند. اینها امتیاز دادن نیست؛ صیانت از توان دفاعیِ اقتصادی کشور است. این حمایت، فقط قدردانی از دیروز و امروز نیست؛ سرمایهگذاری برای فردای ایران است. عقل محاسبهگر نیز اگر پای میز بیاید و نسبت هزینه و فایده را بسنجد، بهروشنی خواهد دید که ستون فایده، بلندتر است: چه صنعت که احیا شود، اشتغال میآفریند، تابآوری میسازد، وابستگی را میکاهد و در بزنگاهها، دوباره به کار میآید. بله، صنعتِ زخمی را باید در ترازِ مدافعی دید که برای ما زخم برداشته است. غفلت از برنامهریزی برای احیا، یعنی رها کردنِ او به زخمبستر؛ و کار امروز را به فردا سپردن، یعنی انباشتنِ هزینهها بر دوش فرداهایی که خود، فردای دیگری دارند. راهبرد درست آن است که همین امروز، با احصای دقیق آسیبها—بهویژه در صنایع پایه—و با برنامهای زمانبندیشده، کار احیا را به سرانجام برسانیم. این نه یک انتخاب مقطعی، که یک راهبرد ملی است؛ راهبردی که ضامن امنیت، پایداری و آینده کشور خواهد بود. الف / کد نوشته 4050207044 / سه شنبه 8 اردیبهشت 1405 / ساعت : 09:00 https://www.alef.ir/news/4050207044.html
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:33  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
بعضی آدمها در قاب مسئولیتهای اداری تعریف نمیشوند. عنوانها برایشان کوچک است. جایگاه، همه حقیقت آنان را روایت نمیکند. از جنس همان انسانهاییاند که نسبتشان با مردم، نه در آییننامههای رسمی، که در حافظه عاطفی جامعه ثبت میشود. شهید آیتا... رئیسی برای همه ایران رئیسجمهور بود، اما برای خراسانجنوبی چیزی فراتر از یک مقام سیاسی معنا میشد. مردم در قامت او «پدر» را میدیدند؛ پدری با همان صلابت تکیهگاهبودن و همان مهربانی بیمنت پدرانه. مردم ما، میان «قدرت رسمی» و «مرجعیت عاطفی» تفاوت میگذارند. بسیاری صاحب قدرت میشوند، اما اندکاند کسانی که به مرجع عاطفی مردم بدل میشوند. رئیسی در خراسانجنوبی از این جنس بود. مردم فقط مدیری را نمیدیدند که بر کرسی ریاست نشسته است؛ مردی را میدیدند که خود را در قبال زندگی آنان مسئول میدانست. برای همین، رابطهاش با استان، از جنس رابطه مرکز و پیرامون نبود؛ از جنس تعلق بود؛ تعلقی که در رفتار و پیگیری و حضورش معنا پیدا میکرد. این را یکی از چهرههای سیاسی بیرجند روایت میکرد؛ چهرهای که خود، در اردوگاه سیاسی دیگری تعریف میشد. میگفت یک روز تلفن همراهم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. گوشی را که برداشتم، صدایی آرام سلام کرد و مرا به اسم خواند. هنوز در ذهنم دنبال صاحب صدا میگشتم که گفت: «رئیسی هستم، سید ابراهیم!» تعجب کردم. گفتم: آقای رئیسی؟ گفت: بله. بعد هم وقتی از تفاوت نگاه سیاسی سخن گفتم، با همان لحن آرام گفت: «مهم نیست. مهم این است که میخواهید و میخواهیم برای منطقه کار کنیم.» همین یک جمله، شاید روایت فشردهای از منش او باشد. برای او، کار اصل بود، نه قبیلهبندیهای سیاسی. در روزگاری که بسیاری، مردم را با خطکش جناحها اندازه میگیرند، او میکوشید مسئله را ببیند، نه برچسب را. این همان نقطهای است که یک مسئول از «سیاستورزی موسمی» عبور میکند و به «خدمت اجتماعی» میرسد. در جامعهای که گاه سیاست، دیوار میسازد، رئیسی میخواست پل بزند. شاید راز ماندگاریاش در خراسانجنوبی هم همین بود. البته نسبت او با این استان، فقط به روزهای ریاستجمهوری محدود نمیشد. چه آن زمان که معاون اول قوهقضائیه بود، چه روزگار تولیت آستان قدس رضوی، چه در ریاست قوهقضائیه و چه در قامت رئیسجمهور، خراسانجنوبی برایش یک استان دورافتاده روی نقشه نبود. دردش را میشناخت. محرومیتش را لمس کرده بود. صدای مردمش را میشنید. نمایندگان غیررسمی اما دلسوزش در استان، واقعیتهای میدانی را بیپرده به او میگفتند و او هم بیمعطلی برای حل مسئله اقدام میکرد. همین «صراحت در شنیدن» و «سرعت در عمل» بود که او را در ذهن مردم متمایز میساخت. در فرهنگ ایرانی، مفهوم پدر فقط یک نسبت خانوادگی نیست؛ نماد امنیت، پناه، مسئولیت و دلنگرانی دائمی است. مردم خراسانجنوبی این حس را از رئیسی دریافت میکردند. احساس میکردند کسی در سطح کلان کشور هست که آنان را میبیند؛ نه در موسم انتخابات، که در متن زندگی روزمره. برای همین هم رأیشان به او، فقط یک انتخاب سیاسی نبود؛ نوعی پاسخ عاطفی و اجتماعی به این احساس دیدهشدن بود. و شاید به همین دلیل بود که در تشییع پیکرش نیز خراسانجنوبی جور دیگری به میدان آمد. مردم حق این نسبت را ادا کردند؛ مثل رعایت حرمت نان و نمک. زیرا در حافظه جمعی این استان، رئیسی فقط رئیسجمهوری نبود که چند سفر استانی آمده باشد؛ او مردی بود که بیتفاوت از کنار دردهایشان عبور نکرد. بله، شهید رئیسی برای همه ایران رئیسجمهور بود، اما برای خراسانجنوبی، فراتر از همه عناوین رسمی، شبیه پدری رفتار میکرد که دغدغه همه فرزندانش را دارد؛ بیآنکه آنان را با خطکشیهای موسمی سیاست از هم جدا کند. همین است که بعضی آدمها بعد از رفتن هم در حافظه مردم میمانند؛ نه فقط به اعتبار مسئولیتشان، بلکه به حرمت نسبتی انسانی که با دلهای مردم ساختهاند. شهرآرا / شماره 4766/ پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 / صفحه اول و 4 https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17495/452497 https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/2/30/17495_160400.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:32  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
نیتش خدمت بود. سیدِ خدا می خواست کاری کند که خلقِ خدا نه فقط در زندگی که در جهان هم به سیادت نامبردار شوند. او ایران و ایرانی را عزیز می خواست. برای این هم ردای خدمت پوشید تا در شکوه افتخار خدمتگذار مردم، به ریاست جمهوری هم به سهم خود اعتباری بیفزاید. او فامیلی خود را، رییسی را، نه در هیاتِ رییس که در شکوهِ« سَیِّدُ القَومِ خادِمُهُم» معنا می کرد. کلامِ نبوی که باید سرلوحه پندار و گفتار و مهمتر از آن، رفتار مسوولان باشد. در این راه نه فقط از راحتِ جان و آوازه جهان که گاه از جسم و جان هم باید گذشت که شهیدان با گذشتی چنین به مانایی می رسند. اما…. یک « اما» همیشه در کار است تا بگوید که گاه بالاتر هم باید رفت. نه از خود که از نام و آوازه و آبرو هم باید گذشت. باید گذاشت که آبرو پای درخت امید مردم جاری شود. بزرگی دقیقا پیامد از خود گذشتن و مظلومانه به دل کار زدن است. ما در نیم قرنی که با انقلاب بزرگ شده ایم کم ندیده ایم مردانی چنین را. کسانی که با شهادت، مظلومیت شان نمایان تر شد. البته راه را هم باز تر کرد. آیت الله شهید رییسی و شهدای اردیبهشتی خدمت از این شمار بودند. هر کدام در جای خود نخلی تناور بودند که همه سایه شان، چتر آرامش مردمان می شد و هم میوه خدماتشان کامِ خلق را شیرین می کرد. آنان رفتند در هیات شهادت اما ماندند تا خدمت در تعریفی نو، رسم ریاست شود و خدا نیت های خیر را چنین شکوفا می کند… نخست / شماره 1100 / چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 / صفحه 4 / گزارش https://nakhostnews.com/wp-content/uploads/2026/05/11001-8S.pdf نخست نیوز / کد نوشته 151840 / چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 https://nakhostnews.com/%d8%b1%db%8c%db%8c%d8%b3%d9%90-%d8%ae%d8%a7%d8%af%d9%85/
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:32  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
تقویم، اگر صرفا شمارش روزها بود، به کار دیوار می آمد نه به کار دیالکتیک زندگی، اما تقویم ما، دفتر «دلالت» است، هر برگش نشانه ای است از یک واقعیت زیسته که از حقیقت نیرو گرفته و به «روایت» بدل شده است. روایت، در این خوانش، نه قصه گویی که تولید معناست و معنا، وقتی در شبکه ای از مفاهیم می نشیند، به سطح راهبرد می رسد. از این منظر، یازدهم و دوازدهم اردیبهشت، دو نقطه عطف اند در هندسه پیشرفت. روز کارگر و روز معلم، دو میدان به ظاهر جدا، اما در منطق بین رشته ای توسعه، به شدت درهم تنیده اند. در این سازواره معرفتی کارگر را باید از سطح «نیروی کار» به تراز «سرمایه سازندگی» ارتقا داد. این جابه جایی مفهومی، صرفا اخلاقی نیست، خیلی مهم تر از این، یک ضرورت راهبردی و ملی است. همین ضرورت هم ایجاب می کند که به «سرمایه سازندگی» نگاهی داشته باشیم که به زندگی بینجامد. همه می دانیم که فشار جنگ نه فقط به شانه که بر سفره کارگر هم شدیدتر وارد می شود. یک فشار که از قضا بسیار شکننده است. تعدیل نیرو و ساز شدن ساز بیکاری. این ساز ناکوک را به هزار تدبیر باید از کار انداخت یا لااقل عوارضش را مدیریت کرد. ایران در اوج جنگ هم بیشتر به کار خلاقانه و کارگر خلاق نیاز دارد. پیشرفت با رفع این نیاز محقق می شود. در ادبیات توسعه، هرجا کار به شأن خلاقیت رسیده، اقتصاد از دام خام فروشی رسته و به افق ارزش مدام در افزایش رسیده است. در این ساحت، کارگر برخوردار از مهارت، نه فقط تولید که مسئله حل می کند و این همان نقطه ای است که کار به دانش گره می خورد. از اینجا، پای تعلیم و تربیت به عنوان زیربنای واقعی تولید باز می شود. معلم، در این دستگاه تحلیلی، تولیدکننده «سرمایه انسانی راهبردی» است. او تنها انتقال دهنده دانش از پیش تألیف شده و کادربندی شده نیست، معمار قابلیت هاست. اگر آموزش را از مدار حافظه به مدار مهارت و از مهارت به مدار خلاقیت منتقل کنیم، آنگاه معلم، شریک مستقیم میدان تولید می شود. اینجاست که نسبت مدرسه و کارگاه، از همسایگی به هم افزایی می رسد. آموزش بی پیوند با کار، انباشت اطلاعات است و کار بی اتصال به آموزش، تکرار فرساینده. راه میانه، همان پیوند ساختاری این دو ساحت راهبردی است. این صورت بدنی همیشگی برای پیشرفت است، اما امروزه که جنگ در خشن ترین و جنایت بارترین شکل خود به جنگ پیشرفت ما آمده است و در شرایطی که محیط پیرامونی با منطق «فشار ترکیبی» عمل می کند، از ضربه به زیرساخت ها تا هدف گیری نظام آموزشی، پاسخ مؤثر، تاب آوری ترکیبی است. هم از سوی معلم و به ویژه کارگر و هم تدبیر برای ارتقای تاب آوری از سوی مسئولان در این روزها که نماد همان روزهای مباداست. در گذر سلامت از روزهای مباداست که افق روشن پدید می آید. باری، وقتی مدرسه بتواند مهارت های حل مسئله، تفکر سیستمی و کار تیمی را در جان دانش آموز بنشاند و کارگاه بتواند این مهارت ها را به عمل تبدیل کند، جامعه به سطحی از خودترمیمی می رسد که ضربه ها را جذب و بازتولید توان می کند. بازسازی سریع ویرانی ها، در این چارچوب، فقط یک کنش عمرانی نیست، تجلی یک اکوسیستم یادگیرنده است. آنچه در میدان رخ می دهد، پیش تر در کلاس طراحی شده است. این همان حلقه مغفوله ای است که اگر تکمیل شود، توسعه نه تنها از زیر آوار قد می کشد که از پروژه به فرایند مستمر بدل می شود. معلم، طراح الگوهاست و کارگر، مجری خلاق آن ها و میان این دو، دانشگاه، صنعت و سیاست گذاری باید به مثابه پل های پایدار عمل کنند. ایران امروز، بیش از هر زمان، به این بازتعریف نیاز دارد. کار به مثابه دانش متجسد و آموزش به مثابه کار اندیشیده. در چنین نگاهی، هر کارگر یک یادگیرنده مادام العمر است و هر معلم، یک کنشگر توسعه. این، نه شعار که چارچوب عمل است، چارچوبی که می تواند از دل محدودیت ها، ظرفیت بسازد و از دل تهدیدها، فرصت و در نهایت، آنچه پرچم را در اهتزاز نگه می دارد، صرف پارچه نیست، باور توانستن است که در نظام تعلیم و تربیت کاشته می شود و در میدان کار به ثمر می نشیند. این باور، وقتی به سیاست عمومی ترجمه شود، در قالب پیوند آموزش با تولید، ارتقای مهارت، کرامت کار و مرجعیت معلم، به خط قرمزی بدل می شود که هیچ راهبرد خصمانه ای از آن عبور نخواهد کرد. که خود خصم هم خواهد شکست وقتی شکست ناپذیری ما را ببیند. شهرآرا / شماره 4749 / شنبه 12 اردیبهشت 1405 / صفحه آخر / کوچه https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17417/450911 https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/2/12/17417_159807.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:31  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
۲۵ اردیبهشت، «روز پاسداشت زبان فارسی و بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی» است. اما نه فقط این روز که امسال را باید سالِ بازگشتِ فردوسی به عرصه عمومی ایران نامید؛ نه فقط به تقویم فرهنگی، که به میدان سیاست، به حافظه جمعی و حتی به زبان روزمره مردم. از ۹ اسفند ۱۴۰۴ به این سو، اتفاقی در سپهر اجتماعی ایران رخ داده که بیش از یک بزرگداشت ادبی است؛ نوعی احضارِ «اسطوره ملی» برای مواجهه با بحرانهای زمانه. فردوسی دوباره از کتابخانهها بیرون آمده و به خیابان بازگشته است. این بار نه در قامت یک شاعر کلاسیک، بلکه به مثابه یک «سرمایه نمادین ملی» که جامعه ایرانی در لحظات خطیر تاریخی به آن رجوع میکند. چیزی که در دانشِ ارتباطات از آن به عنوانِ «روایتِ بسیجگر» سخن میگویند؛ روایتهایی که ملتها در شرایط تهدید، برای بازسازی انسجام اجتماعی به آن پناه میبرند. ایرانِ امروز، بهوضوح در حال بازخوانی شاهنامه به مثابه یک متنِ هویتساز است. شعارهایی که در خیابان شنیده میشود از جمله «تو رستمِ تهمتنی، بزن که خوب میزنی» بازتولیدِ ناخودآگاهِ تاریخیِ ملتی است که در بزنگاههای امنیتی، زبانِ اسطوره را جایگزین زبانِ روزمره میکند. این همان نقطهای است که اسطوره، از ادبیات عبور میکند و به سیاست میرسد. رستم در شاهنامه فقط یک پهلوان نیست؛ تجسمِ دولتِ ملیِ مقتدر است. او حافظِ مرز است، نگهبانِ ایران است و مهمتر از همه، نمادِ «کنش مسئولانه» در لحظه خطر. جامعه ایرانی، امروز در حال بازخوانی همین الگوست. به همین دلیل است که فردوسی ناگهان معاصر میشود. زیرا شاهنامه، برخلاف تصور رایج، فقط کتابِ گذشته نیست؛ متنِ تداومِ ایران است. هر زمان که ایران در معرض تهدید قرار گرفته، شاهنامه دوباره خوانده شده است؛ از جنگهای ایران در قرن های گذشته تا دفاع مقدس و اکنون در شرایط پیچیده ژئوپلیتیکی منطقه. اما آنچه امسال را متفاوت میکند، پیوندِ کمسابقه میان حماسه ملی و گفتمان دینی است. در تاریخ معاصر ایران، دو منبع بزرگِ مشروعیت همواره در کنار هم حرکت کردهاند؛ «ایرانیت» و «اسلامیت». جامعه ایرانی در لحظه تهدید، به جای دوگانهسازی میان هویت ملی و هویت دینی، آنها را در یک روایت کلان ادغام میکند. از این منظر، تأکید بر «حکمت» اهمیت ویژهای دارد. در ادبیات سیاسی معاصر، رهبریِ حکیمانه در برابر سیاستِ هیجانی قرار میگیرد. آنچه امروز در گفتار رسمی و مردمی برجسته شده، دفاعِ «خردمندانه» از وطن است؛ نه صرفاً واکنش احساسی. این همان نقطهای است که فردوسی دوباره موضوعیت پیدا میکند. زیرا شاهنامه، پیش از آن که کتابِ شمشیر باشد، کتابِ خرد است. فردوسی با «به نام خداوند جان و خرد» آغاز میکند، نه با جنگ. در واقع، مشروعیتِ حماسه در ایران، همواره از مسیرِ عقلانیت عبور و تمدن سازی کرده است. راز ماندگاری هم همین است؛ ملتهایی که دارای «حافظه تمدنی» هستند، در بحرانها فرو نمیپاشند، بلکه به گذشته خود رجوع میکنند تا آینده را بازسازی کنند. ایران یکی از معدود کشورهایی است که هنوز میتواند از دلِ اسطوره، سرمایه اجتماعی تولید کند. وقتی نامِ رستم، سیاوش، آرش و اسفندیار در خیابان شنیده میشود، این فقط نوستالژی نیست؛ نوعی بازتعریفِ «ما»ی ایرانی است. جامعهای که خود را وارثِ چنین حافظهای میداند، در برابر فشار خارجی، میل بیشتری به انسجام پیدا میکند. در کشوری که حافظ و عاشورا، فردوسی و کربلا، شاهنامه و تشیع شبکهای از معانی مشترک ساختهاند، تولید قدرت هم فزونی می گیرد. همنشینیِ اسطوره و مذهب، همان چیزی است که به هویت ایرانی عمق تاریخی میدهد. شاید به همین دلیل است که امسال، بیش از هر زمان دیگری، سالِ فردوسی است. زیرا ایران، بار دیگر به نقطهای رسیده که برای فهمِ خود، ناچار است شاهنامه را زندگی کند. در این منظومه، فردوسی فراتر از شاعر حماسه؛ راویِ پایداری ایران است. خراسان / شماره 22047 / پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 / صفحه اول و 2 https://sarasari.khorasanonlin.ir/Newspaper/item/149331 https://sarasari.khorasanonlin.ir/Newspaper/PagePDF/45522
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:30  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|