در سپهر سياست، جايي که منافع ملي در تلاقي‌گاهِ تهديدها و فرصت‌ها تعريف مي‌شود، گاه يک حقيقتِ تلخ از پسِ قرن‌ها تجربه تاريخي بيرون مي‌زند تا بدانيم حکمراني در دنياي پرآشوب امروز، بيش از آنکه به توانِ سخت متکي باشد، به «انسجام دروني» وابسته است. دشمنِ ملک و ملت، نيک مي‌داند که هرچه قدرتِ جمعي ما در ترازوي تقابل فزوني گيرد، امکانِ دست‌اندازيش به «باغِ ايران» کاهش مي‌يابد. از اين‌رو، همان صفحه قديمي را براي هزارمين بار به روزخواني مي‌کند. همان سياست انشقاق ميان مردم. «تفرقه» مي‌شود متنِ اصلي راهبردِ رقيب تا با تقسيمِ توان‌هاي ما، هر يک را به تنهايي به مسلخ بکشاند.حکايتِ دزدِ باغ، مَثَلي است که گويي اين روزها براي ما بازخواني مي‌شود. «روزي دزد به باغي شد اما با سه نفر مواجه گرديد. دزد که ناتواني خود را در برابرِ «سه تن» دريافت، نه از قدرتِ بازو، که از «افسونِ جدايي» مدد جست. شيطانِ تفرقه، با دروغِ «خبرِ خصوصي»، پيوندِ آنان را گسست. يکي را به بهانه‌اي به پشتِ درختان کشاند و در غفلتِ جمعي، به بند کشيد. ديگري را به طمعِ ديدارِ رفيق، پاي‌دار آن فراد برد و آن سومين که تنها ماند، پيش از آنکه فرصتِ تقابل يابد، زيرِ بارِ هجمه‌ متمرکز، از پا درآمد».اين تمثيل، آيينه‌اي تمام‌نما از منطقِ حکمراني مدرن است. دشمن، بيش از آنکه نگرانِ قدرتِ تک‌تکِ نهادها يا گروه‌هاي ما باشد، از «هم‌افزايي» آن‌ها در هراس است. او مي‌داند که اگر اين سه نفر پشتِ به هم داشته باشند، دزدِ باغ را ياراي ايستادگي نيست. اما وقتي تفرقه، ديوارِ بي‌اعتمادي ميانِ ايشان کشيد، هر درختِ تنهايي، به داربستي براي اسارتِ صاحبانِ باغ بدل مي‌شود. ادبياتِ راهبردي ما امروز نيازمندِ بازگشتي به «وحدتِ حداکثري» است. نه از سر انفعال که بر پايه «عقلانيتِ سياسي». تفرقه، دقيقاً همان نقطه‌اي است که «توان‌هاي ما را قسمت مي‌کند» تا در حساب‌رسي نهايي، هر بخش را به آساني کنار بزند. در اين ميان، وظيفه‌ نخبگان و کارگزارانِ حکمراني، افشاي آن «صداي وسوسه‌گر» است که مي‌خواهد در گوشِ هر گروه، نواي انفراد بخواند. واقعيت آن است که ما همه در يک باغِ مشترک نشسته‌ايم. درختانِ اين باغ، ميراثِ مشترکِ همه‌ ماست. اگر دزدِ بدخواه موفق شود يکي را به بند بکشد، دومي و سومي نيز در انتظارِ همان سرنوشت‌هستند. وحدتِ حداکثري «سپرِ انساني» ما در برابرِ ناامني است. پيوندي که اجازه نمي‌دهد هيچ‌کس، با نقشه دشمن، از دايره‌ برادري و هم‌صدايي خارج شود. بايد آموخت که در برابرِ هجومِ بدخواهان، «تنهايي» مرگبارترين وضعيتِ ممکن است. دشمن مي‌خواهد ما را «تکه تکه» کند تا بتواند به راحتي بر «داشته‌هايمان» چيره شود. مي‌خواهد با تبديل اختلاف سليقه به اختلاف، راه را براي خود باز کند. دريغا که «پايدارِ» نورسته در هيجان تصاحب کل باغ هماني را مي‌کند که او مي‌خواهد. و هزار دريغا که صداي بلندي دارد و مي‌خواهد همين پندار خود را به نام واقعيت فاکتور کند.درسي که بايد از سرنوشتِ آن سه نفر گرفت، روشن است. پيش از آنکه دزد، به سراغِ آخرينِ ما بيايد، بايد پيوندهاي گسسته را به هم گره زد. چرا که تنها در سايه‌ «وحدتِ استراتژيک» است که مي‌توان باغ را از گزندِ دزدان و وسوسه شيطانِ تفرقه مصون داشت. حکمراني خردمندانه، يعني بستنِ راه‌هايي که به «انفراد» ختم مي‌شود و ساختنِ سدي از «همبستگي» که در آن، هيچ‌کس براي دفاع از خانه، تنها نمي‌ماند.

جمهوری اسلامی / شماره 13416 / رشنبه 10مرداد 1405 / صفحه اول و 3 / خبر

https://jepress.ir/13416/3/12834

https://jepress.ir/13416/3

https://jepress.ir/Archive/pdf/1405/05/10/3.pdf

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 12:32  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

روز های اربعینی یک فرصت خاص است برای آشنایی با خصوصیت های شهید و شهادت. در نگاهِ سطحی و مادی، شهادت تنها لحظه‌ برخوردِ تیغ با گلو یا برخوردِ گلوله با تن است. لحظه‌ای که هستیِ یک انسان در نقطه‌ای مشخص، به پایان می‌رسد. اما اگر بخواهیم با نگاهی معرفتی و عمیق‌تر، به لایه‌هایِ غیبیِ این واقعه بنگریم، درمی‌یابیم که شهادت، هرگز «پایان» نیست؛ شهادت، اوجِ «حضور» است. شهادتِ حقیقی، آن‌گونه که از منظرِ حقیقتِ هستی باید باشد، شهادتی است که در آن، حضورِ شهید در هستی و در تاروپودِ جامعه، نه تنها قطع نمی‌شود، بلکه ریشه‌دارتر و پرمعناتر می‌گردد. شهیدِ واقعی، کسی نیست که تنها از میانِ ما عبور کند و برود. شهید کسی است که حضورش در میان ما، «بارور» است. او با خونِ خویش، بسترِ معنا را آماده می‌کند تا زندگی‌هایِ دیگر را به ثمر بنشاند. شهادتِ حقیقی، یک «خلاء» ایجاد نمی‌کند بلکه یک «فراوانی» می‌آفریند. شهیدی که حق، او را برگزیده است، با رفتن از جهانِ مادی، از خود میراثی به جا می‌گذارد که از جنسِ گوشت و پوست نیست؛ میراثی است از جنسِ «ساختن». او با سوختنِ خویش، حیات های طیبه ای می‌سازد که از جنسِ ایمان و غیرت‌اند. قامت های رشیدی که برای ایستادگی در برابرِ طوفان‌هایِ تاریخ، در هر کجای زمین و زمان مهیای جهاداند. به فرموده استاد صفائی حائری، ما با شهادت‌هایی روبه‌رو هستیم که از خود، «دو فرزند» به جا می‌گذارند. نه لزوماً فرزندانِ بیولوژیک، بلکه فرزندانِ معنایی؛ یعنی همان آدم‌هایی که در مدرسه و میدانِ زندگی، با نگاه به شکوهِ آن شهادت، قد برافراشته‌اند. شهادت، فرآیندِ «تولیدِ انسان» است. در این میان، ما با دو نگاه متفاوت از سوختن روبرو هستیم. سوختن‌هایی که برای «ساختن» است و سوختن‌هایی که تنها برای «ویرانی» است. شهادتِ حقیقی، سوختنِ آدم‌هایی است که از «تبارِ حقیقت» هستند. می سوزند و می سازند. می سازند و تکثیر می کنند. تکثیر می کنند و امتداد را تضمین می کنند. با اشتیاق از تمامِ خود می‌گذارد تا چیزی جز «حق» و «خدا» باقی نماند. این آدم‌ها، با سوختنِ خود، راه را برای «ساختن» باز می‌کنند. آن‌ها با سوختنِ خویش، پی‌ریزی می‌کنند برای تمدنی که در آن، ارزش‌ها بر مادیات پیروز می‌شوند. باید دانست که اگر شهادت، تنها مرگِ یک تن باشد، تاریخ از آن می‌گذرد اما چون شهادت، «حضورِ ابدی» و «ساختنِ مهره‌هایِ هستی» است، هر بار که خونِ شهیدی بر زمین می‌نشیند، نَفَسِ تازه‌ای در کالبدِ جامعه دمیده می‌شود و زنجیره‌ای از «ساختن» و «باروری» آغاز می‌گردد که تا ابدیت ادامه خواهد داشت. ان شاءا... ما نیز در قرائت شهادت، مرگِ عزیزانمان را نبینیم، بلکه شاهدِ «تولدِ معنا» در دلِ جامعه باشیم. معنایی که انسان را در شکوه خلیفه ا... جاودانه کند.

ب / شماره5865 / شنبه 10 مرداد1405 / صفحه 3

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050510.pdf

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 12:32  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

در بازیِ پیچیده و کثیفِ سیاست و خیانت و جنایت، مرزهای اخلاقی گاه چنان محو می‌شوند که گویی همه چیز قابل خرید و فروش است. به همین خاطر است که برخی «وطن فروش» می شوند اما این ها، بازیِ شرافت، را با شکستی مضحک، به «تن‌فروشان» سه بر صفر واگذار می‌کنند. راهِ بازگشت برای «تن‌فروش» همیشه باز است؛ او ممکن است در مسیرِ پشیمانی و توبه، خود را از جرمِ فروختنِ خویشتن تطهیر کند. اما برای «وطن‌فروش»، هیچ توبه‌ای وجود ندارد. هیچ کلامی، هیچ مناسکِ پشیمانی و هیچ راهِ بازگشتی نمی‌تواند آن لجن‌زارِ عمیق را پاک کند. امروز می‌خواهم این حقیقت را چنان با فریادی رسا و با خطی چنان درشت بر دیوارِ تاریخ بنگارم که حتی گوش‌های کَر، گوش‌های کور و چشم‌های بسته، ناچار به شنیدن و دیدن شوند. برای آنکه کسی بتواند وطن بفروشد و با وقاحت در کنار متجاوز بایستد، باید لجن باشد؛ لجن باشد تا حدِ نایاب. اما او که می‌خواهد از جنایتِ دشمن، برای کشتنِ هم‌وطن و ویرانیِ خاکِ خود دفاع کند، دیگر از لجن فراتر رفته و به اعماقِ نیستی و انحطاط سقوط کرده است. آنچه امروز با عبارت های مهوعی همچون «تن‌کیو ترامپ» (Thank you Trump) از آن یاد می‌شود، چیزی نیست جز یک ترکیبِ متعفن و تهوع‌آور؛ ترکیبی که از تجزیه و فروپاشیِ «غیرت ملی» سرچشمه می‌گیرد. باید دانست که اگر هسته‌ سختِ غیرت در وجودِ کسی تجزیه شود، دیگر هیچ ترکیبی برای شرافت، هیچ ترکیبی برای شأن و منزلت شان باقی نمی‌ماند. آنان که تورق آلبوم هویت خانوادگی شان به صفحه ترامپ و نتانیاهو رسیده و او را برادر پدر خویش یافته اند، هویت خود را یک جا باخته اند. هر چقدر هم که فریاد بکشند، هر چقدر هم که امروز جنوب ایران را فریاد بزنند، نخواهند توانست شناسنامه‌ ایرانیِ خود را پس بگیرند. ایران، دیری است که از این وجودهای آلوده و این روح‌هایِ گروگان شیطان، دست شسته است. وطن، برای ما، با خونِ فرزندانش چنان مقدس و معطر شده است که باورداریم حتی نام بردن از آن، زبان و دهانی شایسته و پاک می‌طلبد. کلمه‌ مقدسِ «ایران» را تنها کسانی می‌توانند بر زبان بیاورند که زبانشان از آلودگیِ خیانت پاک باشد. کسانی که در هر کجای جهان که باشند، «ایرانی» بودنِ آن‌ها از جنسِ خاک و خون و غیرت باشد، نه از جنسِ معامله و امتیاز. پادوهای ترامپ و نتانیاهو، که در خدمتِ فروپاشیِ ملی هر کاری توانستند، کردند و ناکام شدند، با این کلامِ محترم و این هویتِ گریزناپذیر، کاری ندارند. آن‌ها در حاشیه‌ تاریخ گرفتار خیانت خود، جهنم رفتار خویش را انتظار می کشند و ما، در قلبِ ایران، با شکوه و سربلندی پای پرچم وطن خواهیم ماند.

ب / شماره5865 / شنبه 10 مرداد1405 / صفحه 4

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050510.pdf

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 12:31  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سال‌ها بود که افزایش حقوق و مستمری‌های بازنشستگان تأمین اجتماعی، خردادماه اعمال می‌شد و معوقات نیز در تیرماه و مردادماه پرداخت می‌شد. در سه چهار سال پیش، زحمت کشیدند و افزایش حقوق از اردیبهشت‌ماه اعمال شد تا رسیدیم به سال1404 و امسال، سال معظم1405. افزایش سنواتی مجدد به خردادماه رسید اما معوقات را خدا به‌خیر فرماید. سال پیش به شهریورماه رسید و امسال معلوم نیست که واریز شود. این «معلوم نیست» هم از آن «جمله‌های خبری» است که نهایت «بی‌خبری» را می‌رساند. نه‌تنها مردم خبر ندارند که مسئولان محترم هم بی‌خبرند. اما بی‌خبری ما یک برگه یک‌روست، چون این موضوع به مسئولان می‌رسد، برگه دورو می‌شود چه هم بی‌خبرند از زمان پرداخت و هم بی‌خبرند که ارزش معوقات به هر روز تعویق کلی فرو می‌ریزد. جالب است اگر قضیه برعکس می‌شد و مثلا قرار بود بازنشستگان، وجهی را بپردازند، برای هر روز تعویق، جریمه در نظر می‌گرفتند اما چون قرار است خود بپردازند، کسی به روی خود هم نمی‌آورد که چه می‌شود. قصه مردم، سازمان‌ها، بانک‌ها و... همیشه به اتوبان یک‌طرفه شبیه بوده است. هرجا مردم بدهکار بوده‌اند با جریمه و جریمه بر جریمه پس گرفته شده است اما آنجا که مردم طلبکار بوده‌اند، همان رقم در زمانی دیگر پرداخت شده که قدرت خرید آن با روز اول فاصله بسیار داشته است. کاش یک‌جایی این روند متوقف شود. کاش در پرداخت‌ها بر مدار « به‌موقع» حرکت کنند تا اقدامشان هم «بجا» باشد. وقتی مدیریت «بجا و به‌موقع» باشد می‌توان به روزهای آرام‌تر و فرداهای بهتر امید بست. تا وقتی در بر پاشنه « بی‌موقع» بچرخد، اقدامات هم «بجا» رفع مشکل نخواهد کرد. خوب است که مسئولان محترم، لااقل زمان پرداخت را مشخص کنند تا مردم بتوانند برنامه‌ریزی کنند. این« بی‌خبری» نه‌تنها خبر خوبی نیست که بسیار هم بد است. هم روان را می‌فرساید و هم اعتماد را در مدار کاهش قرار می‌دهد. کاهش اعتماد هم پایه‌های روابط اجتماعی را سست می‌کند. این هم اصلا خوب نیست به‌ویژه زمانی که دشمنان قسم‌خورده و خونین‌دندان ملک و ملت، برای آوارشدن اعتماد عمومی هزاران برنامه دارند. ما شرایط را درک می‌کنیم. ادراک درست جامعه محترم بازنشستگان باعث شده است که صدای چندانی به اعتراض بلند نشود اما ما اهالی رسانه وظیفه داریم به مسئولان محترم یادآور شویم که اگر کشور درگیر جنگ است، ما اهالی کشور هم بلانشینان جنگ تحمیلی دشمنان و فتنه بیگانگانیم. جنگ‌زدگانی هستیم که باید دستمان را به مروت و مواسات بگیرند. با درک متقابل می‌توانیم از این روزهای سخت به فرداهای امن و آرام برسیم. درک متقابل اما اتوبانی است که دو باندش باید هموار و آزاد باشد. با این منهج می‌توان به منطق همراهی رسید. چیزی که ایران امروز، آن را به‌عنوان نیازی راهبردی در صدر فهرست بایستگی‌های خود دارد.

شهرآرا / شماره 4820 / چهارشنبه 7 مرداد 1405 / صفحه 9 / اقتصاد

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17725/457337

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/5/7/17725_162149.pdf

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 13:16  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

بازنشسته است و همين آب باريکه مستمري. سفره خانواده و نفس خود فرد به همان نظمي تنظيم است که واريزي‌ها دارد. پس و پس‌تر شدنش، همه چيز را به هم مي‌ريزد. قصه معوقات فروردين و ارديبهشت هم در همين شمار است و شمارشگر تند و کند شدن ضربان بازنشستگان. اين دقيق‌ترين عبارتي است که مي‌توانم وضعيت سفره بازنشستگان تامين اجتماعي را ترسيم و براي نگاه‌هاي حساس، تصوير کنم. افزايش سنواتي سرانجام در خرداد محقق شد اما وضعيت معوقات در بن بستِ «معلوم نيست» گرفتار شده است. اين هم از آن «جمله‌هاي خبري» است که نهايت «بي‌خبري» را مي‌رساند. نه تنها مردم خبر ندارند که مسئولان محترم هم بي‌خبرند. جالب است اگر قضيه برعکس مي‌شد و مثلا قرار بود بازنشستگان، وجهي را به پردازند، براي هر روز تعويق، جريمه در نظر مي‌گرفتند اما چون قرار است خود بپردازند، کسي به روي مبارک هم نمي‌آورد که چه مي‌شود. قصه مردم و سازمان‌ها و بانک‌ها و... هميشه به اتوبان يک طرفه شبيه بوده است. هرجا مردم بدهکار بوده‌اند با جريمه و جريمه بر جريمه پس گرفته شده است اما آنجا که مردم طلبکار بوده اند، همان رقم در زماني ديگر پرداخت شده که قدرت خريد آن با روز اول فاصله بسيار داشته است. کاش يک جايي اين روند متوقف شود. کاش در پرداخت‌ها بر مدار «به موقع» حرکت کنند تا اقدامشان هم «به جا» باشد. با مديريتِ «به جا و به موقع» است که مي‌توان به روز‌هاي آرام‌تر و فرداهاي بهتر اميد بست. تا وقتي در بر پاشنه «بي‌موقع» بچرخد، اقدامات هم «به جا» رفع مشکل نخواهد کرد. خوب است که مسئولان محترم سازمانِ تامين اجتماعي، لااقل زمان پرداخت را مشخص کنند تا مردم بتوانند برنامه‌ريزي کنند. اين« بي‌خبري» خبر خوبي نيست. ما شرايط را درک مي‌کنيم. ادراک درست جامعه محترم بازنشستگان باعث شده است که صداي چنداني به اعتراض بلند نشود اما ما اهالي رسانه وظيفه داريم به مسئولان محترم ياد آور شويم که اگر کشور درگير جنگ است همه اهالي کشور هم بلا نشينان جنگ تحميلي دشمنان و فتنه بيگانگان هستند به ويژه بازنشستگان که دست‌شان از زمين و زمان کوتاه است و فقط به دامن عدل خداوند گره مي‌شود. اين گروه محترم جنگ زدگاني هستند که به دستگيري سزاوارترند. همان‌طور که در نماز، امام جماعت بايد حالِ «اضعفِ مامومين» را در نظر داشته باشد، حاکمان محترم و مسئولان امر هم بايد حال ضعيف‌ترين قشر جامعه را رعايت و با آنان به رسمِ مروت و مواسات رفتار کنند. خيابان هم گواه است که موي سفيد‌هاي سازنده ديروز، وضعيت امروز را دو سويه درک مي‌کنند. هم دندان‌هاي خسته را بر جگر زخمي خويش مي‌فشرند و چيزي نمي‌گويند و هم در خيابان، پرچم به همراهي مي‌گردانند تا دشمن از خيال خام، خشتِ پخته نسازد براي بناي آرزوهايش. احوالشان را بپرسيد و در پرداخت معوقات‌شان تعجيل کنيد. تکريم اينان تعظيم ايران است...

جمهوری اسلامی / شماره 13414 / چهارشنبه 7مرداد 1405 / صفحه 3 / خبر

https://jepress.ir/13414/3/12745

https://jepress.ir/13414/3

https://jepress.ir/Archive/pdf/1405/05/07/3.pdf

اعتمادآنلاین / https://www.etemadonline.com/tiny/news-784528

اقتصاد24 / https://eghtesaad24.ir/fa/amp/news/374603

نواندیش / https://shenasname.ir/ask/179119

خبرآنلاین / https://www.khabaronline.ir/news/2253091

ستاره صبح / https://setaresobh.ir/news/785029

سرمایه بورس / https://sarmayevabourse.ir/23898/

شهرخبر / https://www.shahrekhabar.com/news/178530594033917

توسعه برند / https://tosebrand.ir/?p=196586

رویداد24 / https://www.rouydad24.ir/fa/news/464578

مردم سالاری / https://www.mardomsalari.ir/news/265998/

صاحب خبر / https://sahebkhabar.ir/news/79130123

عصرهمگرایی / https://asrhamgaraei.ir/fa/tiny/news-37109

اطلاعات / https://www.ettelaat.com/news/159488/

قطره / خبرپو / شایانیوز / میل سخن / برترین ها / تازه نیوز / خبرفوری / این تیتر / پلیکان /

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 13:7  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

حکایت این روزهای اقتصاد ما، حکایتِ «تقسیمِ نداشته‌ها»ست. سال‌هاست که در اتاق‌های فکر و پشت تریبون‌های تصمیم‌گیری، مدام از عدالت در توزیع سخن می‌گوییم و با وسواس، فرمول‌های بازتوزیع را جابه‌جا می‌کنیم؛ اما غافلیم که وقتی «کیک اقتصاد» به جای بزرگ شدن، روزبه‌روز کوچک‌تر می‌شود، عدالت در توزیع، چیزی جز «توزیعِ عادلانه فقر» نخواهد بود. واقعیت تلخی که انگار نمی‌خواهیم باور کنیم این است: تقسیمِ برابرِ یک کیکِ کوچک، هیچ‌گاه به سفره‌ای رنگین و رفاهی پایدار نمی‌انجامد. وقتی کیک آب می‌رود، حتی اگر همه اعضای خانواده هم عادلانه دور آن بنشینند، جز لقمه‌های کوچک و خالی نصیب کسی نخواهد شد. نتیجه این رویکرد را امروز به وضوح می‌بینیم. «فروریختنِ طبقه متوسط» و پیوستنِ ناگزیرِ آن‌ها به صف فقرا، سندی است بر شکستِ مدیریتِ توزیع‌محور. تا زمانی که در بر همین پاشنه بچرخد و تصمیم با همین نگاه و رویکرد اتخاذ شود، روند هم همین راه را در پیش خواهد گرفت و نتیجه نیز همین خواهد شد که می شود. حفاظت از وضع موجود اگر برای راه بستن بر وضع نامطلوب باشد خوب است اما باید با تلاش و بهره وری از ظرفیت ها، مسیر به سمت وضع مطلوب تعیین مسیر شود. تا به جای جراحی ریشه‌های تورم، ثبات‌بخشی به متغیرهای کلان و تدبیر در روابط بین‌الملل، تنها سرگرمِ تغییرِ فرمول‌های یارانه‌ای باشیم، این ریزش ادامه خواهد داشت. درمان واقعیِ بحران، نه در بازتوزیعِ ناچیزِ ثروت‌های رو به زوال، که در «بازسازیِ بسترِ تولیدِ ثروتِ ملی» است. عدالت اجتماعی، موهبتی است که از دلِ «رونق تولید» بیرون می‌آید. باید فضایی ساخت که در آن، تک‌تکِ افراد جامعه بتوانند با سعی و تلاشِ خویش، سفره خود را بزرگ کنند. این، همان مسیری است که می‌تواند «هویت» و «احترام» را به مردم بازگرداند. وقتی نانِ مردم از طریقِ تولیدِ ملی و کارِ شرافتمندانه تأمین شود، عزت‌نفسِ جامعه نیز حفظ می‌شود. راهِ فربه شدنِ طبقه متوسط از همین مسیر می‌گذرد. از مسیرِ رشدِ اقتصادی که دهک‌های پایین را به طبقات بالاتر می‌رساند. بیاییم با «معکوس کردنِ جابه‌جاییِ دهک‌ها» به سمتِ رفاه و شکوفایی، روزهای بهتری را برای ایران رقم بزنیم. بزرگ کردنِ کیکِ اقتصاد، تنها راهِ نجاتِ سفره‌های مردم و ضامنِ عدالتِ واقعی است. باقیِ حرف‌ها، تنها روایتِ تکراریِ توزیعِ همان فقرِ دیرین است که به خطا در نگاه برخی ها در آینه، عدالت معنا می شود. این هزار بار هم که تکرار شود خطاست. صواب، برابر سازی فرصت ها و هموارسازی راه هاست تا استعداد ها از قوه به فعل تبدیل شود و فعالیت چون روح در کالبد جامعه جاری گردد. ما می توانیم با ارتقای فقرا به سطح متوسط جامعه، فقر را بتارانیم….

نخست / شماره 1109 / چهارشنبه 7 مرداد 1405 / صفحه 3 / جامعه

https://nakhostnews.com/wp-content/uploads/2026/07/11091-8s.pdf

نخست نیوز / کد نوشته 455934 / چهارشنبه 7 مرداد 1405

https://nakhostnews.com/%d8%b3%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9%d8%9b-%d8%a2%d8%b1%d8%b2%d9%88%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af/

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 13:6  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

معجزه را فقط در میدان نجوییم. فقط در قبضه تفنگ و بازوی رزمنده خلاصه نکنیم. آری، آن قامت‌های استوار، آن سینه‌های سپر شده در برابر آتش، خود آیه‌ای از اعجاز خداوندند؛ اما همه کتاب نیستند. هنوز فصل‌هایی مانده که کمتر خوانده‌ایم و کمتر خوانده‌اند. خدا، اعجازش را فقط در لحظه نبرد ننوشته است. در جان یک ملت نوشته است. در بلوغ مردمانی که سختی، آنان را از پا نینداخت، بر پا داشت. در فهمی کمال یافته که گردنه‌های سیاست را شناخت و در هوشمندی دیپلماسی که نگذاشت میدان، بی‌زبان بماند. و از همه کمتر روایت شده، اعجاز دستانی است که خاکستر را به آبادی رساندند. دست‌های مهندس، کارگر، تکنسین، استادکار و متخصص ایرانی. بارها دشمنان پل ها را زدند اما هنوز گرد و غبارش ننشسته بود که اراده ایرانی، بر شانه رود، پلی دیگر نشاند. کارخانه را کوبیدند، گمان کردند چرخ تولید از نفس می‌افتد. غافل از آنکه همت ایرانی، از آهن نیز سخت‌تر است. پالایشگاه را آتش زدند؛ پیش از آنکه شعله‌ها خبر خود را به آسمان برسانند، تدبیر، در زمین کار خود را کرده بود. هر جا خطر کاشتند، ما خاطره رویاندیم. هر جا آتش افروختند، ما امید ساختیم. این، همان فصل ناخوانده است؛ فصل مهندسی مقاومت. فصل ساختن در میانه سوختن. فصل آبادانی، درست در متن ویرانی. دشمن، موشک آورد تا ما را زمین‌گیر کند؛ ما تدبیر را عصای موسی کردیم تا سحر فرعون‌های زمان را باطل کند. آنان حساب تجهیزات را داشتند، حساب انسان را نه. از شمار بمب گفتند، از شمار دل‌ها غافل ماندند. خواستند ما را صد سال عقب برانند؛ اما حادثه، ما را یک‌شبه صد سال بزرگ کرد. جهان دید که موازنه قدرت، همیشه از لوله توپ عبور نمی‌کند. گاهی از اندیشه مهندسی می‌گذرد، از ایمان کارگری، از غیرت متخصصی که شب را نمی‌شناسد و روز را به پایان نمی‌برد تا چراغ وطن خاموش نماند. صفحات میدان، بارها خوانده شد. حق هم همین بود. صفحات دیپلماسی نیز بارها ورق خورد. با همه زخم‌هایی که بر آن نشست. اما صفحات مهندسی این سرزمین، هنوز بوی کاغذ نخوانده می‌دهد. همان صفحاتی که اگر نبود، روایت مقاومت، ناتمام می‌ماند. ما از نهم اسفند ۱۴۰۴ تا امروز، بیش از آنکه در سایه تجهیزات زندگی کرده باشیم، در پناه اعجاز الهی زیسته‌ایم. اعجازی که در قامت فرزندان ایران جلوه کرده است. بیگانه هنوز و هر روز، آرزوی فروریختن این خانه را دارد. اما راز ایران، فرو نریختن نیست، برخاستن است. هر بار که خواسته‌اند ما از پا بیفتیم، قد کشیده‌ایم. هر بار که زدند برخاستیم و محکمتر زدیم. و این قد کشیدن و ایستادن و زدن و ساختن، بزرگ‌ترین معجزه ماست. خدا ما را به توان و ظرفیتی چنین غنی سازی فرموده است.

ب / شماره5864 / چهارشنبه 7 مرداد1405 / صفحه 3

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050507.pdf

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 13:5  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

عزت را نباید در کف زدنِ جمعیت جست، که کف‌ها زود از صدا می‌افتند. عزت، چراغی نیست که دیگران برای ما روشن کنند؛ نوری است که خدا در جان آدمی نهاده است تا با شناخت خویش، فروزان بماند. آن‌که آینه‌ دل را از غبار خودکم‌بینی پاک کرده باشد، سیمای کرامت الهی را در وجود خویش خواهد دید و دیگر محتاج آن نخواهد شد که هر صبح، ارزش خود را از زبان دیگران بشنود. انسان، وقتی خود را می‌شناسد، به اندازه‌ مأموریت الهی خویش قد می‌کشد، نه به اندازه‌ تشویق مردم. باید توجه داشت که استعداد، امانتی از سوی خداست، نه سرمایه‌ای برای فخرفروشی و نه نعمتی برای پنهان کردن. هرکس که به این ودیعه‌ الهی آگاه شود، درمی‌یابد که مسئول شکوفا کردن آن است، نه مسئول قانع کردن دیگران به ارزش خویش. بسیاری از رنج‌های اجتماعی امروز، از آنجا آغاز می‌شود که ترازوی عزت را از درون به بیرون منتقل کرده‌ایم. ارزش خود را با تعداد تحسین‌ها، جایگاه‌ها و نگاه‌ها می‌سنجیم. همین می‌شود که با یک بی‌اعتنایی می‌شکنیم و با یک تمجید، از خود بی‌خود می‌شویم. جامعه‌ای که کرامت انسان را به رأی دیگران گره بزند، دیر یا زود گرفتار مسابقه‌ای بی‌پایان برای دیده شدن خواهد شد؛ مسابقه‌ای که در آن، بسیاری خود را گم می‌کنند تا شاید دیگران آنان را پیدا کنند. اما قرآن، راه دیگری پیش پای انسان می‌گذارد؛ راهی که از «معرفت نفس» آغاز می‌شود و به «توکل» می‌رسد. کسی که به خویشتن، آن‌گونه که خدا آفریده است، تکیه دارد و دل به پروردگار می‌سپارد، از طوفان بی‌مهری‌ها هراسی ندارد. او می‌داند که اگر همه‌ درها بسته شود، دری که خدا می‌گشاید، گشوده خواهد ماند و اگر همه‌ نگاه‌ها از او برگردد، نگاه لطف الهی هرگز از بنده‌ امیدوارش دریغ نمی‌شود. عزت، محصول خودبزرگ‌بینی نیست؛ میوه خداشناسی است. هرچه ایمان عمیق‌تر شود، وابستگی به تأیید دیگران کمتر می‌شود. انسانِ متوکل، نه از تحقیر تحقیرکنندگان کوچک می‌شود و نه از ستایش ستایشگران بزرگ. قامت او را ایمان اندازه می‌گیرد، نه افکار عمومی. چه بسیار مردان و زنانی که روزگار آنان را ندید، اما خدا آنان را بلندآوازه کرد؛ و چه بسیار کسانی که روزگاری بر دوش تشویق مردم ایستادند، اما چون ریشه در خویشتن و توکل نداشتند، با نخستین باد مخالفت فرو افتادند. تاریخ، بیش از آنکه مدیون محبوبانِ مردم باشد، وامدار محبوبانِ خداست. امروز، بیش از هر زمان دیگری، باید عزت را به خانه‌ دل بازگرداند. باید به نسل امروز آموخت که ارزش انسان در حقیقت وجود اوست، نه در ویترین زندگی‌اش. باید باور کرد که کسی که خود را شناخته، استعدادهای خدادادی‌اش را شناخته و دستش را در دست خدا نهاده است، هرگز احساس خواری نخواهد کرد حتی اگر جهان، نامش را بر زبان نیاورد و حضورش را نادیده بگیرد. کرامت، از درون آغاز می‌شود؛ از ایمان به آنچه خدا در وجود انسان به ودیعه نهاده است. هرکس این حقیقت را دریابد، دیگر برای عزیز بودن، درِ خانه‌ این و آن را نخواهد کوبید زیرا می‌داند عزتی که خدا در جان انسان می‌نشاند، نه با بی‌اعتنایی مردم کم‌رنگ می‌شود و نه با ستایش آنان افزون.

ب / شماره5864 / چهارشنبه 7 مرداد1405 / صفحه 4

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050507.pdf

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 13:4  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

قلم، در ساخت زندگی و جامعه همیشه سهمی محترم دارد. حرف سهم خواهی نیست البته که بیان تکلیف است ورسالتی که بر دوش قلم سنگینی می کند. رسالت روشن کردن، آگاه ساختن و راه نمودن. در منطق وحی، نخستین سوگندها بی‌حکمت نیست. آنجا که خداوند به «قلم» و آنچه می‌نویسد سوگند یاد می‌کند، در حقیقت از یک ابزار سخن نمی‌گوید، از یک سنت الهی پرده برمی‌دارد. سنتی که آفرینش انسان را با تعلیم، و تعلیم را با کتابت گره زده است. قلم، امتداد «اقرأ» است؛ ادامه همان دعوتی که انسان را از زیستن غریزی به حیات آگاهانه فرا می‌خواند. از همین روست که در هندسه معرفت اسلامی، قلم تنها وسیله ثبت تاریخ نیست، خود، سازنده تاریخ است. رسالت قلم، در مرز اطلاع‌رسانی متوقف نمی‌شود. آگاهی، اگر به دانایی نرسد، چه‌بسا خود منشأ گمراهی شود. انبوه اطلاعات، بی‌نظام معرفتی، ذهن را شلوغ می‌کند، نه روشن. جامعه امروز، بیش از خبر، به فهم نیاز دارد. بیش از داده، به حکمت و بیش از هیجان، به معرفت. این همان جایی است که قلم داری، از حرفه به جهاد تبدیل می‌شود. جهادی برای تبدیل آگاهی به دانایی و دانایی به مسئولیت. واقعیت این است که، هیچ جامعه‌ای بدون روایت‌های اصیل، حافظه مشترک و تولید مستمر معنا، دوام نمی‌آورد. فرهنگ، پیش از آنکه در خیابان و بازار شکل بگیرد، در واژه‌ها متولد می‌شود. هر سطری که حقیقت را روشن‌تر کند، آجر دیگری بر بنای هویت ملی است و هر کلمه‌ای که غبار تحریف را کنار بزند، خدمتی به امنیت فرهنگی یک ملت. قلم، اگر امانت‌دار حقیقت باشد، پیش از آنکه رخدادها را روایت کند، افق‌ها را می‌سازد. شاید از همین روست که در سنت اسلامی، مرکب اهل علم، منزلتی همسنگ و بلکه برتر از خون شهید یافته است؛ نه برای آنکه میان این دو رقابتی باشد، از این رو که این دو، دو جلوه از یک حقیقت‌اند. یکی با خون، از مرزهای جغرافیا پاسداری می‌کند و دیگری با قلم، از مرزهای معنا. اگر خون، سرزمین را حفظ می‌کند، قلم، انسانِ حافظِ سرزمین را می‌پرورد. اگر شهید، دشمن را از خاک دور می‌کند، قلم، جهل را از جان. جامعه‌ای که دانایی در آن تعمیق یابد، انسان‌هایی در تراز ایثار نیز خواهد پرورد. شهادت، محصول لحظه نیست، ثمره سال‌ها تربیت فکری و فرهنگی است. از سنگ خارا، تنها تیشه‌ای صبور می‌تواند گوهر شب‌چراغ بسازد و از انسان عادی، تنها فرهنگِ برخاسته از معرفت، قهرمان مسئولیت می‌آفریند. این همان معجزه قلم است؛ تبدیل استعدادهای خام به شخصیت‌های استوار. در نقطه مقابل، هرگاه قلم از حقیقت فاصله بگیرد یا در برابر غوغاسالاری سکوت کند، میدان برای آنان گشوده می‌شود که زندگی مردم را قربانی پندارهای خویش می‌کنند؛ آنان که به جای فهم، توهم می‌کارند و به جای دانایی، هیجان می‌فروشند. هزینه چنین غفلتی را نه نویسندگان، که ملت‌ها می‌پردازند؛ با فرسایش سرمایه اجتماعی، گسترش بدفهمی و گرفتار شدن در دور باطل بحران‌هایی که ریشه بسیاری از آنها در فقر معرفت است.

ب / شماره5863 / سه شنبه 6 مرداد1405 / صفحه 3

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050506.pdf

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ساعت 13:3  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

در تماشای صحنه پهناور اجتماع، مشهود است که ما در هیبت «قاضیانِ همیشگی» ظاهر می‌شویم. انگشتان ما، با سرعتی از سرِ بی‌تابی، مدام به سوی «دیگری» نشانه می‌رود؛ به سوی متهمی که در قامت هم‌نوعان، همشهریان یا حتی نزدیکان‌مان ایستاده است. ما با عیبی از این و با نقص از آن، پیوسته در حالِ صدور حکم برای تغییر دادن جهان هستیم. شکوهِ شکایت ما از «اینچنین بودنِ دیگران» به اوج رسیده، اما در این میان، یک حقیقتِ تلخ از حافظه ما گریخته است: تلاش برای تغییر دادنِ کلِ جهان، به دشواریِ فرش کردنِ تمامِ سطحِ زمین است، در حالی که تنها کفش پوشیدن برای خود، کاری ساده و در دسترس است .از منظر تربیتی و اجتماعی، ما دچار نوعی «فرار از مسئولیت» شده‌ایم. ما از مواجهه با واقعیت‌های وجودی می‌گریزیم و به جای آن، به «تغییرِ جهان» وعده می‌دهیم. اما حقیقت این است که تغییرِ جهان، از تغییرِ نگاه ما آغاز می‌شود. مفاهمه با واقعیت، پیش‌شرطِ هرگونه حرکتِ معنادار است. تا زمانی که نگاه ما، نگاهی از نوعِ «تقابل و محکومیت» باشد، هر تغییری که بخواهیم اعمال کنیم، تنها لایه‌ای از نقاب بر چهره‌ زشتی‌هاست، نه ریشه‌ای برای زیبایی‌ها. در کانونِ این بحث، پرسشِ بنیادین درباره‌ «نسبت ما با خویشتن» است. در نظامِ تربیتی، محور اصلی نباید «اصلاحِ دیگران» باشد، بلکه باید بر «خودسازی» استوار گردد. اما خودسازی، نیازمندِ «ادراکِ درست از امور» است. ما باید یاد بگیریم که زندگی، نه یک تماشاخانه برای نقدِ دیگران، بلکه یک کارگاه برای صیقل دادنِ خود است. در این کارگاه، ما با دو مفهومِ بسیار مهم روبرو هستیم: «داغ شدن» و «پخته شدن.» بسیاری از ما از سختی‌ها و تضادهای زندگی می‌گریزیم، چون می‌دانیم که زندگی، انسان را «داغ» می‌کند. بله، مبارزه، برخورد با واقعیت‌های ناخوشایند و مواجهه با خطاهای خود، روح انسان را داغ می‌کند؛ دردی تولید می‌کند که شاید گاهی تحمل‌ناپذیر باشد. اما این همان جایی است که معنای واقعیِ زندگی شکل می‌گیرد. باید بدانیم که هر داغی، به حکمِ زمان و گذشتِ روزگار، روزی سرد خواهد شد. زخم‌ها می‌بندند و حرارتِ درد فروکش می‌کند. اما نکته‌ طلایی در اینجا، تمایز میان «داغ» و «پخته» است. داغ شدن، تنها یک حالتِ گذرا و موقتی از درد است، اما «پخته شدن»، یک تحولِ ماهوی و همیشگی است. تجربه، اگر با ادراک و خودسازی همراه شود، انسان را از یک موجودِ «داغ و آسیب‌پذیر» به موجودی «پخته و استوار» تبدیل می‌کند. واقعیتِ پختگی این است که هیچ پخته‌ای، هرگز دگر خام نمی‌شود. پختگی یعنی تغییرِ ساختارِ وجودی انسان به گونه‌ای که دیگر در برابر طوفان‌ها، نه با سوزشِ داغ، بلکه با صلابتِ تجربه ایستادگی کند. بیایید انگشت‌هایمان را از سوی دیگران برداریم و به سمتِ آینه‌ خویشتن بازگردانیم. به جای آنکه زمان خود را صرفِ شکایت از تاریکیِ جهان کنیم، بیایید در شعله‌های تجربه‌هایمان،شمعی برافروزیم. جهان، با تغییرِ نگاهِ ما و پختگیِ ما، روشن خواهد شد وخود به رنگِ دیگری در خواهد آمد.

ب / شماره5863 / سه شنبه 6 مرداد1405 / صفحه 4

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050506.pdf

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ساعت 13:2  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

مرصاد؛ عملیاتی که باید ادامه داشته باشد!تاریخ، بیش از آنکه محل دفن حوادث باشد، میدان بازگشت پرسش‌هاست. هر نسل، برای عبرت گذشته و بهتر فهمیدن راه فردا، واقعه‌ ها را دوباره می‌خواند. عملیات مرصاد نیز از در شمار همین واقعه‌ها است. اگر آن را صرفاً آخرین نبرد نظامی جنگ هشت‌ساله بدانیم، حق آن را ادا نکرده‌ایم. مرصاد، درسی است که باید بار‌ها خواند چه با انهدام منافقین، رسمِ نفاق باقی است. در ۵ مرداد ۱۳۶۷، جمهوری اسلامی با سازمانی روبه‌رو شد که از مرز مخالفت سیاسی عبور کرده و به بخشی از ماشین جنگی صدام تبدیل شده بود. دیگر سخن از رقابت سیاسی یا حتی معارضه ایدئولوژیک نبود. دشمنی با هویت و تاریخ و جغرافیای ایران را برگزیده و در لشکر دشمن صف بسته بودند. باید این غده بدخیم را جراحی می‌کردیم، اما جراحی، پایان علم پزشکی در سلامت سازی نیست. در حوزه مسائل اجتماعی، فرهنگی و امنیتی نیز همین گونه است. نباید گمان کنیم با کمرشکن کردن یک سازمان جهنمی، در‌های جهنم بسته و مسئله نیز پایان یافته است.

تاریخ سیاست، بار‌ها نشان داده است که سازمان‌ها می‌میرند، اما الگو‌های رفتاری، اگر زمینه اجتماعی و سیاسی‌شان باقی بماند، دوباره متولد می‌شوند. نام‌ها تغییر می‌کنند، صورت‌ها عوض می‌شوند، اما بیماری، اگر درمان نشود، با علائمی تازه بازمی‌گردد. از همین رو، شاید امروز بیش از آنکه باید درباره «منافقین» سخن گفت، باید درباره «نفاق» اندیشید.

در دهه شصت، نفاق خود را با اسلحه، انفجار و ترور نشان می‌داد. امروز اگر همان بیماری بخواهد بازتولید شود، الزاماً با همان ابزار‌ها بازنمی‌گردد. زمانه عوض شده است. اکنون میدان نبرد، بیش از آنکه خیابان باشد، ذهن جامعه است. بیش از آنکه ترور جسم باشد، فرسایش اعتبار است. بیش از آنکه حذف فیزیکی باشد، حذف سرمایه‌های انسانی است. هر جامعه‌ای که قله‌های خود را کوتاه کند، دیر یا زود در دشت سیاست سرگردان خواهد شد. هیچ کشوری تنها با نهادهایش اداره نمی‌شود.

کشور‌ها به شخصیت‌های ملی نیز نیاز دارند. به انسان‌هایی که در بزنگاه‌های تاریخی، اعتماد عمومی را نمایندگی کنند و میان جامعه و حاکمیت پل بزنند. اگر این سرمایه‌ها، یکی پس از دیگری، در گرداب تخریب، انگ‌زنی و حذف فرسوده شوند، در روز حادثه چیزی برای اتکا باقی نمی‌ماند. همان مسئله‌ای که امروز هم با آن مواجهیم. برخی از قله‌ها را دشمن با ترور فیزیکی از میان برداشت و برخی را به قلم و زبان خودمان از هم پاشاند تا برسیم به امروزی که با فقر چهره‌های ملی و محور مواجهیم.

شاید آن روز‌ها و حتی امروز که داریم به چهره‌های موجه حمله می‌کنیم نمی‌دانستیم و ندانیم که سرمایه‌ها و پشتوانه‌های روز مبادا را نابود می‌کنیم و دست دشمن می‌شویم در هموار کردن راه پایش، اما در نتیجه فرق نمی‌کند. نفوذ محصول داده است متاسفانه. ما- حتی با نیت خیر- و اشتباه گرفتن شباهت با اصالت به جایی رسیده‌ایم که میدان را به ظاهرسازان واگذاشته‌ایم. یک قاب تعریف کردیم برای همه. گفتیم همه باید کپی همین صفحه باشند. همین هم راه را برای نفوذ با کمترین هزینه فراهم کرد.

کلاهی، کشمیری، زری باف در چهره با انقلابیون واقعی مو نمی‌زدند. زبان شان هم تندتر بود اما... بدانیم دشمن هوشیار است. ساختن انسان‌های شبیه هم- برای نفوذ- نیزآسان است. آنچه دشوار می‌نماید پرورش انسان‌های صادق، مستقل و مسئول است؛ که همین استقلال شان گاه ناهمراهی معنا می‌شود، اما همراهی واقعی را باید در گام‌های آنان دید. ظاهرنما‌ها بستر رشد نفاق‌اند. آنجا که ظاهر، جای باطن را می‌گیرد و وفاداری به قالب، جای وفاداری به حقیقت را. خطر چنین وضعیتی آن است که با همه نشانه‌های ظاهری همراهی، در عمل سرمایه‌های همان نظام را مستهلک شود. این، پیچیده‌ترین صورت نفاق است، زیرا از بیرون کمتر دیده می‌شود و از درون، بیشتر آسیب می‌زند. کم هم آسیب نخورده‌ایم از این نفاق نفوذ یافته.

همین امروز هم به تامل می‌شود دید برخی‌ها با ظاهر موجه، به موجه‌ترین چهره‌های نظام آسیب می‌زنند. حتی راه به تصمیم سازی‌های ناروا باز می‌کنند و نتیجه می‌شود آنچه دشمن با حضور میدانی خود در تحقق آن ناکام می‌ماند، اما کامش شیرین می‌شود به این نقش آفرینی ها. هوشیار باشیم. نفاق دارد ریشه می‌دواند حتی اگر هیچ عضو سازمان جهنمی منافقیت زنده نباشد. ما به یک پیروزی بزرگتر از مرصاد نیاز داریم. پیروزی بزرگ‌تر آن است که امکان تکرار نفاق از میان برود.

امنیت پایدار، محصول قدرت نظامی به‌تنهایی نیست. حاصل جامعه‌ای است که در آن، نفاق فرصت سازمان یافتن پیدا نکند، استعداد‌ها قربانی تنگ‌نظری نشوند و اختلاف سلیقه، به حذف سرمایه‌های ملی نینجامد.

شهرآرا نیوز / کد نوشته 433795 / دوشنبه 5 مرداد 1405 / ساعت: 14:30

https://shrr.ir/001oqh

https://shahraranews.ir/fa/news/433795/

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ساعت 14:49  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

عمليات مرصاد، نقطه پاياني بر رؤياي سازماني بود که در واپسين روزهاي جنگ، همه سرمايه سياسي و تشکيلاتي خود را در سبد دشمن متجاوز گذاشت و با تکيه بر ارتش صدام، به خيال فتح تهران، از مرزهاي غربي ايران گذشت. پاسخ قاطع نيروهاي مسلح و مردم، نه فقط يک عمليات نظامي موفق، بلکه دفاعي تعيين‌کننده از استقلال، امنيت و تماميت ارضي ايران بود. آن روز، ستون فقرات يک سازمان در هم شکست اما آيا نفاق نيز به پايان رسيد؟ پاسخ، اگر با نگاه راهبردي به تحولات چهار دهه اخير بنگريم، منفي است. زيرا نفاق، پيش از آنکه نام يک سازمان باشد، يک بيماري سياسي و اجتماعي است. بيمارئي که اگر زمينه‌هاي رشد آن باقي بماند، هر بار مي‌تواند در قالبي تازه، با چهره‌اي متفاوت و ادبياتي نو بازتوليد شود. از همين رو، اگر همه توجه ما صرف مبارزه با معلول‌ها شود، از علت‌ها غافل خواهيم ماند. هدف، صرفاً از ميان برداشتن افراد يا تشکيلات نيست. هدف بايد خشکاندن ريشه‌هاي نفاق باشد. تفاوت ميان اين دو نگاه، تفاوت ميان درمان بيماري و مقابله صرف با بيمار است. کساني که در دام جريان‌هاي فريبکار گرفتار مي‌شوند، خود نيز در بسياري از موارد قرباني همان بيماري‌ هستند. آنچه بايد از ميان برود، سازوکاري است که امکان فريب، جذب و بازتوليد چنين جريان‌هايي را فراهم مي‌کند. در مرصاد، چاره‌اي جز برخورد سخت وجود نداشت. آن سازمان به بازوي عملياتي ارتش متجاوز عراق تبديل شده بود و ادامه حياتش، امنيت و استقلال کشور را مستقيماً هدف قرار مي‌داد. آن اقدام، ضرورتي ناگزير بود. اما هنر امروز آن است که پيش از رسيدن به چنين ضرورت‌هايي مسيرهاي شکل‌گيري و گسترش نفاق بسته شود. يکي از مهم‌ترين بسترهاي بازتوليد نفاق، جايگزين شدن ظاهر به جاي حقيقت است. هرگاه ساختارها به جاي اصالت، شباهت را معيار قرار دهند، هرگاه قالب‌ها بر محتوا غلبه کنند، هرگاه يک الگوي واحد براي گفتار، رفتار و حتي پوشش به معيار اصلي ارزيابي افراد تبديل شود، زمينه براي ظهور کساني فراهم مي‌شود که بيش از آنکه حقيقت را نمايندگي کنند، توانايي تقليد از ظاهر آن را دارند. شبيه شدن به يک قالب، دشوار نيست اما پايبند بودن به اصول، صداقت و مسئوليت‌پذيري، کاري بسيار دشوارتر است. خطر آنجاست که افرادي با ظاهري کاملاً همسو با ارزش‌ها، در عمل به گونه‌اي رفتار کنند که سرمايه‌هاي انساني، ظرفيت‌هاي ملي و امکان گفت‌وگوي سازنده را فرسوده سازند. در چنين وضعيتي، آسيب اصلي متوجه توان ملي کشور خواهد بود. اگر در دهه شصت، ترور فيزيکي يکي از ابزارهاي اين جريان‌ها بود، امروز در بسياري از عرصه‌ها، ترور شخصيت، تخريب اعتبار، حذف سرمايه‌هاي انساني و فرسايش اعتماد عمومي مي‌تواند همان کارکرد را با شيوه‌اي متفاوت دنبال کند. جامعه‌اي که چهره‌هاي توانمند خود را پي‌درپي در گرداب تخريب از دست بدهد، در روزهاي آرام شايد خلأ چنداني احساس نکند، اما هنگامي که طوفان حوادث فرا برسد، فقدان شخصيت‌هاي مورد اعتماد و برخوردار از سرمايه اجتماعي، خود را به تلخ‌ترين شکل ممکن نشان خواهد داد. کشوري که قله‌هايش را کوتاه کند، افق‌هاي دوردست را کمتر خواهد ديد. از اين منظر، يکي از مهم‌ترين وظايف امروز، اصلاح ساختارها و رويه‌هايي است که به جاي شايستگي، امکان بازتوليد رفتارهاي غيرصادقانه، حذف نخبگان و تضعيف ظرفيت‌هاي ملي را فراهم مي‌کنند. هر اندازه اين مسيرها اصلاح شود، امکان رشد جريان‌هاي مبتني بر فريب، ريا و نفاق نيز کاهش خواهد يافت. امروز نيز اگر بخواهيم از تکرار تجربه‌هاي تلخ جلوگيري کنيم، بايد بيش از هر چيز، راه‌هاي نفوذ نفاق را ببنديم. نه با تنگ‌تر کردن دايره نيروهاي وفادار به کشور، بلکه با گسترش ميدان صداقت، عدالت، شايسته‌سالاري و وحدت ملي. اين همان جهادي است که پايان ندارد، جهادي براي آنکه نفاق، در هر لباس و با هر ادبياتي، ديگر نتواند فرزندان اين سرزمين و ظرفيت‌هاي ارزشمند آن را به کام فرسايش و نابودي بکشاند. اين هم وظيفه همه ماست. قدم اول هم حراست از سرمايه‌هاي ملي و از ميدان به درکردن تخريبگران است....

جمهوری اسلامی / شماره 13412 / دوشنبه 5 مرداد 1405 / صفحه 2 / خبر

https://jepress.ir/13412/2/12690

https://jepress.ir/13412/2

https://jepress.ir/Archive/pdf/1405/05/05/2.pdf

عصرایران / https://www.asriran.com/fa/news/1180291/

خبرآنلاین / https://www.khabaronline.ir/news/2252082

هم میهن / https://hammihanonline.ir/fa/tiny/news-67074

ساعت24 / https://www.saat24.news/news/100000002102/

توسعه برند / https://www.saat24.news/news/100000002102/

دولت نیوز / https://dolatnews.com/?p=1084797

زیرنویس / https://www.zirnevisnews.ir/534121/

خبرپو / قطره / ویستا / و.....

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ساعت 12:42  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

ما با عملیات مرصاد، سازمان جهنمی منافقین را کمر شکستیم اما جهاد ما با جریانِ نفاق همچنان باید با اقتدار ادامه داشته باشد. چه ما بیش از آن که دچار معلولگرایی شویم و زدن منافقین را هدف قرار دهیم، به دنبال علت هستیم و می خواهیم جریان نفاق را به اضمحلالی برسانیم که نتواند با یارگیری مجدد، فرزندان ملت و ظرفیت های ملی را به کام نیستی بکشاند. در حقیقت ما به دنبال درمان بیماری هستیم نه تقابل با بیماران. بیماران خود قربانی بیماری هستند و منافقین قربانی نفاق. آنچه در عملیات مرصاد اتفاق افتاد، ناگزیربود برای امنیت ایران باید غده های ویروسی را چاره می کردیم. آنان به سرپنجه های صدام تبدیل شده بودند که اگر قطع نمی کردیم، رگ حیات استقلال ملک و ملت را قطع می کردند. آن واقع، ناگزیر بود اما امروز برای جلوگیری از ضرورتی ناگزیر باید گذرها را بر نفاق ببندیم. تا این جریان در نشو و نما باشد، همه منافقین را هم که از پا بیندازیم، باز پاجوش ها، پا جای پای از پا افتاده ها می گذارند. پس اصل چاره کردن نفاق است و برای رسیدن به این هدف متعالی باید به اصلاح ساختارها و روش هایی پرداخت که آدم ها را کپی هم می خواهد. قابی تعریف می کند که هرکس از آن بیرون زند را به حاشیه می راند. گفتار و رفتار و حتی پوشش را استاندارد سازی می کند به قاعده خاص. خب، شبیه این مدل ها شدن نه تنها سخت نیست که بسیار هم آسان است. همین می شود زمینه جعل آدم هایی که در ظاهر با اصل مو نمی زنند اما در اصول هزاران فرسنگ فاصله دارند. در هیئت و هیبت انقلابی ظاهر می شوند اما اگر تیغ به دست شان بیفتد ریشه انقلاب را می زنند. تیغ هم نیافتد، دندان در ریشه ها می شکنند. حذف و طرد نیروهای توانمند نه تصمیم و اقدام انقلابی های واقعی که نتیجه عمل منافقینی است که خود را شبیه سازی و در ساختارها جا نمایی کرده اند. پیشتر ها به زبان بمب سخن می کردند در قامت کلاهی و کشمیری و نیروهای انقلاب را ترور می کردند اما امروز بیشتر به ترور شخصیت می پردازند و به تخریب ظرفیت های انسانی که هر کدام در جای خود می توانند به منبع قدرت برای کشور تبدیل شوند. کارشان صاف کردن قله هاست. در کارشان موفق هم بوده اند متاسفانه. دلیلش این که در دهه های اخیر شاهد قد کشیدن چهره های ملی نیستیم که در روز های حساس، وزنه ای باشند برای تعادلِ ترازوی روزگار. چهره های وزینِ سابق را هم به تحریف و تخریب چنان شکسته اند که امروز نشود از ظرفیت شان برای کمک به کشور بهره گرفت. در فصل آرامش این نیاز شاید چندان به چشم نیاید اما در زمانی که دریا طوفانی است نیاز به لنگر ها حیاتی می شود. باری، با عملیات مرصاد منافقین را کمر شکستیم اما امروز باید با هوشیاری حداکثری، وحدت حداکثری و تولید قدرت حداکثری، نفاق را در هم بشکنیم. ان‌شاءا... .

ب / شماره5862 / دوشنبه 5 مرداد1405 / صفحه 3

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050505.pdf

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ساعت 12:41  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

وقتی ما را بر یک جغرافیا و در یک تاریخ آفریده است، سرنوشت ما را هم به هم گره زده است. خدای علی اعلا هم حکیم است و هم علیم. دانسته ما را با هم آفریده و با حکمت کنار هم نشانده و به این فهم رسانده است که جهان، بیش از آنکه با قانونِ قدرت بچرخد، بر مدارِ مهربانی می‌گردد. آنجا که دستی، دستِ افتاده‌ای را می‌گیرد؛ آنجا که دلی، مرهمِ دلِ دیگری می‌شود؛ آنجا که لبخندی، شبِ غم‌زده‌ای را به صبحِ امید می‌رساند، خدا را می‌توان دید؛ نه در فاصله‌های دور، که در همین نزدیکیِ انسان‌ها. خداوند، لطفش را از پنجره دل‌های مهربان به جهان می‌فرستد. ما اگر بخواهیم، می‌توانیم همان پنجره باشیم. همان دستی که بوی رحمت می‌دهد، همان قدمی که به سوی دیگری برداشته می‌شود و مواسات را معنا می کند. همان کلامی که امید را از نو در جان انسانی زنده می‌کند. چه بسیار آرزوهایی که با یک همراهی، یک دلگرمی، یک فرصت و حتی یک جمله، جان گرفته‌اند. گاهی معجزه، نه شکافتن دریاست و نه جا به جا کردن آسمان و زمین. معجزه آن است که انسانی، سبب برخاستن انسان دیگری شود. این، همان کرامتی است که خدا برای بندگانش خواسته است. قانون نانوشته هستی نیز همین است؛ هرگاه چراغی در خانه دیگری روشن کنیم، روشنی، راه خانه ما را هم پیدا خواهد کرد. هرگاه باری از دوش کسی برداریم، خداوند کسانی را برمی‌انگیزد تا بارهای سنگین زندگی ما را سبک کنند. بخشش، هرگز کم کردن نیست؛ افزودن است. مهربانی، هرگز پایان یافتن نیست؛ آغاز برکتی است که از جایی نمی‌دانیم، به زندگی‌مان بازمی‌گردد. بیاییم دستِ خدا باشیم در گرفتنِ دستِ دیگران. لطفِ خدا باشیم برای برآوردن رؤیای انسانی دیگر. شاید تمام سهم ما از این دنیا، همین باشد که نگذاریم کسی در تاریکی بماند وقتی می‌توانیم چراغی باشیم. نگذاریم کسی در تنهایی فرسوده شود، وقتی می‌توانیم هم‌قدمش باشیم. نگذاریم کسی از پا بیفتد وقتی می توانیم دستی بگیریم و دوباره بلندش کنیم. و چه زیباست که معجزه زندگی کسی شویم تا شاهد اعجازهای متعدد در زندگی خود نیز باشیم. سنتِ خدا چنین است: آن‌که بارانی بر کویر دل‌ها می‌شود، روزی بارانِ رحمت را بر آستانِ خانه خویش خواهد دید. روزی که شاید هزاربار تکرار شود. بدانیم کا خدا ما را برای یاری هم آفریده است.

ب / شماره5862 / دوشنبه 5 مرداد1405 / صفحه 4

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050505.pdf

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ساعت 12:41  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

جنگ، صرفاً یک رخداد نظامی نیست؛ یک «وضعیت فرهنگی» است. وضعیتی که در آن، الگوهای معنا، شیوه‌های کنش و حتی دستگاه ارزش‌گذاری جامعه دگرگون می‌شود. اگر صلح، میدان بروز فردیت‌هاست، جنگ عرصه بازتعریف «ما»ست. در چنین بزنگاهی، پرسش اصلی در کنار این که چه کسی در کدام سنگر ایستاده، این است که فرهنگ عمومی ما چه نسبتی با رنج، با دیگری و با مسئولیت جمعی برقرار می‌کند. زیستن در شرایط جنگی، ادبیات و آداب خود را می‌طلبد؛ اما این ادبیات، صرفاً چینش واژه‌ها نیست، بلکه بازسازی سرمایه نمادین جامعه است. زبان در این روزها، کارکردی دوگانه می‌یابد. می‌تواند به ابزار بازتولید ترس بدل شود یا به سازه‌ای برای تولید معنا و امید. تجربه زیست رسانه ای به ما می‌آموزد که روایت‌ها، واقعیت اجتماعی را شکل می‌دهند. اگر روایت مسلط، بر تردید و اضطراب استوار شود، جامعه به سمت گسست می‌رود.اما اگر روایت غالب، بر همدلی و مسئولیت مشترک بنا شود، حتی در میانه بحران، انسجام اجتماعی تقویت خواهد شد. در این چارچوب، «مواسات» یک مفهوم اخلاقی فردی نیست. یک راهبرد فرهنگی است. مواسات یعنی بازتوزیع داوطلبانه منابع مادی و نمادین در جامعه. یعنی تبدیل همدردی به کنش. جامعه‌ای که در آن، مواسات به ارزش مرکزی بدل شود، شکاف‌های طبقاتی و روانی را در لحظات بحران کاهش می‌دهد. این همان چیزی است که جامعه‌شناسان از آن به عنوان تقویت «سرمایه اجتماعی» یاد می‌کنند؛ شبکه‌ای از اعتماد، همکاری و احساس تعلق که در روزهای سخت، کارآمدترین سپر جمعی است. جنگ، همچنین آزمون اخلاق ارتباطی ماست. در عصر رسانه‌های فراگیر، هر شهروند یک کنشگر رسانه‌ای است. بازنشر یک خبر تأییدنشده، تولید یک تحلیل هیجانی یا دامن زدن به دوگانه‌های کاذب، می‌تواند آرامش عمومی را مخدوش کند. در چنین فضایی، خویشتنداری رسانه‌ای، بخشی از مسئولیت مدنی است. ما نه‌تنها مصرف‌کننده روایت‌ها، که تولیدکننده آن‌ها نیز هستیم و این تولید، پیامد فرهنگی دارد. از منظر فرهنگی، جنگ لحظه برجسته شدن «امر جمعی» است. فردگرایی افراطی در چنین شرایطی، به شکنندگی می‌انجامد. جامعه‌ای که بتواند «من»‌ها را در یک «ما»ی فراگیر سامان دهد، از دل بحران، هویت منسجم‌تری بیرون می‌آید. این «ما» البته نفی تفاوت‌ها نیست. بلکه پذیرش تکثر در چارچوب همبستگی است. یعنی بدانیم که با همه تفاوت‌های فکری و سلیقه‌ای، در برابر رنج مشترک، مسئولیت مشترک داریم. باید حواس‌مان به هم باشد؛ این جمله ساده، حامل یک دلالت عمیق فرهنگی است. «حواس داشتن» یعنی دیدن نامرئی‌ها؛ یعنی توجه به آن خانواده‌ای که در سکوت با اضطراب دست‌وپنجه نرم می‌کند، به آن کارگری که معیشتش در تلاطم بحران آسیب دیده، به آن کودکی که ترس را در چشمانش پنهان کرده است. فرهنگِ مراقبت، اگر نهادینه شود، جامعه را از درون مقاوم می‌کند. روزهای جنگی، سخت و تلخ و سرخ‌اند؛ اما تاریخ ف نشان داده است که همین روزها می‌توانند به کانون بازآرایی اجتماعی بدل شوند. اگر مهر را به زبان غالب بدل کنیم، اگر همدلی را از سطح احساس به سطح سیاست‌گذاری اجتماعی ارتقا دهیم و اگر مواسات را به مثابه یک بایستگی جمعی در صدر بنشانیم، بهار نه یک استعاره، که یک امکان واقعی خواهد بود.

ب / شماره5861 / یکشنبه 4 مرداد1405 / صفحه 2

blob:https://web.eitaa.com/45c0b4da-9250-4408-91b4-ad67b878d7c5

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ساعت 12:17  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

در فقهِ حکمرانی، «عدالت» بیش از آنکه در شعارها و بیانیه‌های انتزاعی تجلی یابد، در «فرآیندها» و «زمان‌بندی‌ها» متبلور می‌شود. این‌که دولت‌ها و سازمان ها چگونه با سفره‌ی مردم مواجه می‌شوند، بهترین معیار برای سنجشِ «عقلانیتِ اقتصادی» و «اخلاقِ سیاسی» آنان است. ماجرایِ پرداختِ معوقاتِ بازنشستگانِ تأمین‌اجتماعی در سالِ ۱۴۰۵، بیش از آنکه یک چالشِ فنی یا بودجه‌ای باشد، نمادِ یک «تضادِ گفتمانی» در نظامِ تدبیرِ ماست؛ تضادی میانِ «ادعایِ برنامه ای» و «واقعیتِ مدیریتِ ناکارآمد» سالیانِ متمادی، تقویمِ معیشتیِ بازنشستگان با خرداد و تیر گره خورده بود؛ نوعی قراردادِ نانوشته میانِ سازمان تامین اجتماعی و بازنشستگان که اگرچه ایده‌آل نبود، اما «قابلِ پیش‌بینی» بود. حقوق ها از خرداد اضافه و معوقات از تیر پرداخت می شد اما پیشرویِ تدریجیِ پرداختِ معوقه‌ها به شهریور در سال 1404 و حالا سرگردانیِ آن در مهِ غلیظِ «معلوم نیست» در سالِ جاری، نشان‌دهنده‌ی عقب‌گردی است که ریشه در «بی‌خبریِ سیستمی» دارد. مسئولانِ ما درگیرِ یک پارادوکسِ شناختی‌اند؛ آنان از یک‌سو از ضرورتِ «سرمایه‌ اجتماعی» سخن می‌گویند و از سویِ دیگر، با تأخیر در پرداختِ مطالباتِ جامعه محترم بازنشستگان، هم ارزشِ واقعیِ پرداخت ها را در چرخ‌دنده‌های تورم خُرد می‌کنند و هم باد در خرمن سرمایه اجتماعی می اندازند. این «اتوبانِ یک‌طرفه» که مردم در آن بدهکارِ سازمان‌ها هستند و باید جریمه‌ی تأخیر بپردازند، اما سازمان‌ها در نقشِ بدهکارِ مردم، با تأخیرِ خود «قدرتِ خرید» را مسخ می‌کنند و به روی خود هم نمی آورند، دقیقاً همان نقطه‌ای است که «عدالتِ اجتماعی» را در بن‌بستِ بی تصمیمی زمین‌گیر می‌کند. این‌که سازمان ها برایِ دریافتِ طلبِ خود از مردم، ابزارهایِ قهری دارند، اما در مقامِ پاسخگویی، به «نمی‌دانم» پناه می‌برند، شکافی است که «اعتماد» را می‌بلعد. اعتماد، کالایِ عمومیِ نایابی است که در این روزگارِ خطیر، از نانِ شب واجب‌تر است. دشمنانِ قسم‌خورده‌ی این ملک و ملت، دقیقاً همین «میدانِ » را هدف گرفته‌اند تا « خالی» کنند. هر روز تأخیر در واریزِ معوقات، تنها یک خطایِ اداری نیست؛ یک «شلیکِ ناخواسته» به پایه‌یِ ثباتِ اجتماعی است. وقتی «در» بر پاشنه‌ «بی‌موقعی» می‌چرخد، اقداماتِ «به‌جا» نیز خاصیتِ التیام‌بخشیِ خود را از دست می‌دهند. جامعه‌یِ بازنشستگان، نجیبانه شرایطِ کشور را درک کرده است؛ همان درکی که «ایران» را در تمامیِ بزنگاه‌هایِ سخت، سرفراز کرده است. اما این «درکِ متقابل»، یک جاده‌یِ دوطرفه است. نمی‌توان از مردم خواست که در صفِ اولِ مقاومتِ ملی باشند، اما در فصل برخورداری، به حاشیه رانده شوند. مدیریتِ «به‌جا و به‌موقع» ، که یک «ضرورتِ راهبردی» برای بقا در عصرِ جنگِ ترکیبی است. مسئولانِ محترم باید بدانند که «بی‌خبری» نه خبری خوش، که اعلانِ وضعِ اضطرار است. برایِ عبور از این روزهایِ سخت، نیازمندِ «منطقِ همراهی» هستیم؛ منطقی که در آن ساختارهای حاکمیتی به عنوانِ «خادمِ وفادار» به زمان‌بندی‌ها، در کنارِ مردم بایستند. برای رسیدن به فرداهایِ امن، باید «اتوبانِ اعتماد» را از دو سو هموار کرد. این نه یک خواهشِ رسانه‌ای، که فراخوانی برایِ جلوگیری از «فروپاشیِ معنایی» در روابطِ اجتماعی و بین بخشی است. تا «تأخیر» حاکم است، «اعتماد» غایب خواهد بود. و ملتی که به زمان‌بندیِ مسئولان اعتماد نداشته باشد، روزگار را نیز دشوارتر از آنچه هست، تجربه خواهد کرد.....

ب / شماره5861 / یکشنبه 4 مرداد1405 / صفحه 3

blob:https://web.eitaa.com/45c0b4da-9250-4408-91b4-ad67b878d7c5

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ساعت 12:16  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

ما ایران هستیم. دیرینه سال و بزرگ و باشکوه. با تمدنی که هزاره ها را از پی هم چون کتابی ورق زده و پیش آمده است. فرازهای بلند را زیسته ایم و فرودها را هم به تلخی تجربه کرده ایم. همین تلخ و شیرین روزگار است که ما را به هوشیاری مضاعف رسانده است. ما به اندازه آنچه دیگران فیلم ساخته اند، جنگ دیده ایم. به اندازه ای که دیگران آرزو می کنند ما خاطره داریم. خیلی از دشمنان را تمام کردیم و ما اما همچنان ایستاده ایم در هیئت پرهیبت ایران. امروز هم در جنگی دیگر، در آوردگاه های گوناگون، دوباره ایستادن را معجزه وار زندگی می کنیم. صفحات اول را در میدان به صدای بلند خوانده ایم. خیابان را سرمه چشم جهان کرده ایم. مقتدرانه دیپلماسی را پیش برده ایم، اما این همه نیست، که کتاب حماسه ایرانی فصل های پرشماری دارد که باید خواند. به تعمق هم باید خواند که هر صفحه اش ظهور یک معجزه است. بله، اعجاز آنگاه که در قامت یک ملت ظهور می کند، دیگر فقط در لحظه نبرد معنا نمی یابد، در فرهنگ یک جامعه ریشه می دواند، در حافظه جمعی خانه می کند و به سرمایه ای نمادین برای بازسازی آینده بدل می شود. از این منظر، آنچه امروز شاهد آن هستیم، صرفا مجموعه ای از موفقیت های نظامی، سیاسی یا فنی نیست، بلکه بعثت مردمانی است که در متن آزمون های سخت، به بلوغ تاریخی رسیده اند. ملتی که در بزنگاه خطر، نه تنها از هم نمی پاشد، بلکه خود را دوباره تعریف می کند و ظرفیت های نهفته خویش را به میدان می آورد. مهندسان، متخصصان، کارگران و مدیرانی که هر بار و هر جا، ویرانی را به آبادانی و تهدید را به امکان تبدیل کرده اند. پل ها را زدند، در چند روز، دوباره بر شانه ستون ها قد علم کردند و راه شدند. کارخانه ها را به بمب و موشک، کوفتند اما در زمانی کوتاه، با همت بلند فرزندان این سرزمین، نه تنها به مدار تولید بازگشتند، که گاه استوارتر از گذشته قد کشیدند. پالایشگاه را زدند، پیش از آنکه شعله های آتش خبر خود را به آسمان برسانند، دست های توانای ایرانی در زمین، علاج آن را یافته بودند. هرجا خطر بود، خاطره ای از ایستادگی ساخته شد و هرجا موشک و بمب فرود آمد، معجزه تدبیر، افسون قدرت نمایی دشمن را باطل کرد.ملت تنها با مرزهای جغرافیا تعریف نمی شود، ملت، محصول روایت هایی است که درباره خویش می سازد و بازگو می کند. اگر روایت یک جامعه تنها بر رنج و ویرانی استوار شود، حافظه جمعی آن نیز در مدار شکست بازتولید خواهد شد. اما اگر روایت، توان برخاستن، ساختن و دوباره آغاز کردن را در مرکز خود قرار دهد، آن گاه امید به بخشی از هویت ملی تبدیل می شود. راز ماندگاری ایران نیز شاید همین باشد، اینکه هر ویرانی را به فرصتی برای بازآفرینی بدل کرده و هر بحران را به آزمونی برای آشکار شدن ظرفیت های فرهنگی و تمدنی خود تبدیل ساخته است. هرچه را انداختند دوباره علَم کردیم. ما در این آزمون، یک شبه صد سال بزرگ شدیم. دشمن می خواست آنچه را ساخته بودیم، تا یک قرن به عقب براند، اما آن آرزو، به رؤیایی دست نیافتنی بدل شد. این همان اعجاز رشدیافته ای بود که در فرزندان ایران تجلی یافت. صفحات مهندسی، صنعت، کار و بازسازی را باید ورق زد و سطر به سطر خواند تا هم ما یقین کنیم و هم دنیا بداند که مهندسان ایرانی در خلق معجزه شانه به شانه مردان میدان پیش می روند. باید با صدای بلند خواند چه این صفحات، بخش جدایی ناپذیر از روایت مقاومت ملی اند. مقاومتی که در کارخانه نیز هست، در نیروگاه، در پالایشگاه، در آزمایشگاه، بر عرشه پل های بازسازی شده و در دستان کارگری که آوار را به فردا پیوند می زند.

باری، ما از نهم اسفند ۱۴۰۴ تا امروز، مدام، شاهد تجلی اعجاز در شکوه ایرانی هستیم. اعجازی که نه به معنای نفی دشواری ها، بلکه به معنای توان عبور از آن هاست. نگاه بیگانه، زندگی را در ویرانی ما جست وجو می کند و فروریختن ایران را آرزو می کشد، اما راز این سرزمین، در سنت دیرپای برخاستن است. ما هر بار که خواسته اند فروبریزیم، قد کشیده ایم، هر بار که خواسته اند امید را از ما بگیرند، امید را دوباره ساخته ایم. ما همچنان و همیشه، ایرانیم، آیران!

شهرآرا / شماره 4816 / شنبه 3 مرداد 1405 / صفحه آخر / کوچه

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17709/456992

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/5/3/17709_162044.pdf

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 12:29  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

«عمارٌ مع الحق والحق مع عمار، يدور معه حيث دار».اين کلام راهنماي رسول خداست در تعريف يک شاخص. از همان روز، عمار ديگر تنها يک فرد نبود، به «شاخص» بدل شد. شاخصي که حضورش، معادلات را روشن مي‌کرد و غيبتش، ميدان را براي تحريف و فتنه مي‌گشود. او در صفين، نه فقط رزمنده سپاه اميرالمؤمنين(ع)، که سند زنده حقانيت آن جبهه بود. پيامبر(ص) خبر داده بود که «فئه باغيه» او را خواهد کشت. از همين رو، شهادت عمار بايد آخرين پرده ترديد را کنار مي‌زد و حقيقت را آشکار مي‌کرد. اما تاريخ، تنها ميدان رويارويي شمشيرها نيست. عرصه نبرد روايت‌ها نيز هست. معاويه و عمروعاص، به جاي تسليم شدن در برابر حقيقت آشکار، جنگ رواني را به ميدان آوردند. آن‌چنان حقيقت را وارونه روايت کردند که قاتل را مقتول جلوه دادند و با مغالطه‌اي شگفت گفتند: «عمار را کسي کشت که او را به ميدان آورد.» اين، شايد يکي از نخستين نمونه‌هاي سازمان‌يافته تحريف ادراکي و وارونه‌سازي حقيقت در تاريخ سياسي اسلام باشد، روشي که بعدها بارها و بارها در تاريخ قدرت تکرار شد. به جاي پاسخ به حقيقت، ذهن‌ها هدف قرار گرفت و به جاي تغيير واقعيت، روايت‌ها دستکاري شد. درس بزرگ صفين، همين‌جاست، اگرچه شاخص حق روشن باشد، اما هنگامي که جنگ شناختي، افکار عمومي را در محاصره بگيرد، امکان دارد حقيقت در ميدان، قرباني تحريف در روايت شود. اين، تجربه‌ايست که براي همه دوران‌ها هشداري ماندگار است. از همين منظر، بايد مراقب بود که عمار مصادره نشود. او ميراث يک جريان يا گروه نيست که هر کس بخواهد نامش را بر پرچم خود بنويسد و از اعتبارش سرمايه سياسي بسازد. عمار، معيار است، نه ابزار. شاخص است، نه شعار. او را پيامبر(ص) با ملاک «همراهي با حق» معرفي کرد، نه با انتساب به اشخاص، قبايل يا قدرت‌ها. از همين‌جا راه بر «عمارنمايان» بسته مي‌شود، آنان که -بدون آنکه در تراز معيارهاي الهي باشند- مي‌کوشند خود را معيار حق و باطل معرفي کنند. گمان مي‌کنند تکرار يک نام، مي‌تواند برايشان سرمايه‌اي از مشروعيت بسازد و بلندترين صدا را مساوي با روشن‌ترين حقيقت جا بزند. حال آنکه در منطق دين، نام‌ها اعتبار خود را از معيارها مي‌گيرند، نه معيارها از نام‌ها. اميرالمؤمنين علي(ع) اين حقيقت را با جمله‌اي جاودانه صورت‌بندي کرد: «إنَّ الحقَّ والباطلَ لا يُعرَفانِ بأقدارِ الرجالِ، اعرفِ الحقَّ تعرفْ أهلَه، واعرفِ الباطلَ تعرفْ أهلَه.حق و باطل با اندازه و جايگاه اشخاص شناخته نمي‌شوند. حق را بشناس تا اهلش را بشناسي و باطل را بشناس تا اهلش را بازشناسي.»اين سخن، امروز بيش از هر زمان ديگري اهميت راهبردي دارد. در روزگاري که ميدان نبرد، بيش از آنکه در جغرافيا باشد، در ذهن و ادراک انسان‌هاست، در عصري که شبکه‌هاي رسانه‌اي، اتاق‌هاي عمليات شناختي و ماشين‌هاي توليد روايت، مي‌توانند با تکرار، تحريف را به جاي واقعيت بنشانند، بازگشت به «شاخص‌ها» ضرورتي تمدني است. جامعه‌اي که معيار را با چهره‌ها عوض کند، دير يا زود اسير شخصيت‌سازي، قهرمان‌پردازي‌هاي کاذب و بت‌هاي رسانه‌اي خواهد شد. تجربه گذشته، آينده را روشن مي‌کند. اگر صفين را فقط يک واقعه تاريخي بدانيم، از بزرگ‌ترين درس آن محروم مانده‌ايم. صفين، الگويي است براي اينکه چگونه حق مي‌تواند روشن باشد اما روايت آن غبارآلود شود. چگونه شاخص مي‌تواند حاضر باشد اما افکار عمومي، اسير عمليات رواني گردد. آينده نيز از همين قاعده پيروي خواهد کرد. هر اندازه فناوري‌هاي ارتباطي پيشرفته‌تر شوند، ارزش معيارهاي ثابت بيشتر خواهد شد و هرچه ميدان جنگ شناختي گسترده‌تر شود، نياز به «عمارشناسي» عميق‌تر خواهد بود. از اين رو، جامعه فردا به فهم معيارهاي عمار نيازمند است نه عمارنماها. جامعه بايدبتواند بااين فهم اشخاص را با حق بسنجد، نه حق را با اشخاص. تنها در اين صورت است که نه نام‌ها جاي حقيقت را مي‌گيرند و نه صاحبان قدرت مي‌توانند با مهندسي روايت، جاي شاخص‌ها را اشغال کنند. عمار، همچنان زنده است در هيئت يک معيار جاودانه. هر جا که حق، ملاک سنجش انسان‌ها باشد، عمار حضور دارد. هر جا که انسان‌ها بخواهند خود را جاي معيار بنشانند، راه عمار از آنان جداست....

جمهوری اسلامی / شماره 13410 / شنبه 3 مرداد 1405 / صفحه 3 / خبر

https://jepress.ir/13410/3/12614

https://jepress.ir/13410/3

https://jepress.ir/Archive/pdf/1405/05/03/3.pdf

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 12:28  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

عمارِ یاسر فقط یک«شخص» نیست حتی در عظمت شخصیتِ یک صحابی جلیل القدر پیامبر. او یک «نام» نیست. از همان قدیم هم نبود. وقتی رسول اعظم الهی(ص) بعد از تکرار وجوب بهشت بر عمار، با این کلامِ راهنما او را «نشانِ» راهِ حق قرار داد:«عَمّارٌ مَعَ الحَقِّ وَالحَقُّ مَعَ عَمّارٍ يدُورُ مَعَهُ حَيثُ دارَ؛ عمار با حق و حق با عمار است. اوبا حق مى‌چرخد؛ هر كجا كه حق برود.» از همان زمان او در نگاه مردم به نشانه و راهنما تبدیل شد. در جنگِ صفین، حضورِ او در سپاه امام علی(ع) تکلیف را مشخص کرد هرچند معاویه و عمرعاص و لشکر جنگ روانی اش با وارونه خوانی از حقیقت، نگذاشتند واقعیت در زمین تحقق پیدا کند. عمار، اثبات شده بود و ثابت کننده نیز هم. پیامبر خدا وعده داده بود که او را «فئه باغیه» خواهند کشت. گروهی که بر باطل اند. همین بود که شهادت عمار، بطلان معاویه بود هرچند وارونه خوانی شان به اینجا رسید که عمار را کسی کشت که او را به میدان آورد! بگذریم، متخصصان جنگ روانی از همان قدیم بلد بودند با وارونه خوانی جای شهید و جلاد را عوض کنند. امروز هم به اندازه 1400 سال پیشرفت کرده اند در پندار باطل خود لذاست که جنگ روانی را نه به موازات که بسیار، بسیار بیشتر از جنگ نظامی پیش می برند. موشک و بمب و گلوله، خاموشی می گیرد اما جنگ روانی و تغییر مدام الگو های ذهنی هرگز. این جنگ، تمامی ندارد. پس پدافند در برابر آن و هجوم به بنیان های آن و در هم ریختن هژمون باطل هم نباید لحظه ای متوقف شود. عمارِ امروز، معیارهای تبیین شده حق است. همان که رهبر شهید انقلاب با استناد به حدیث علویِ «لا یعرف الحقّ بالرّجال»، تاکید کردند:«قدرت تحلیل باید پیدا کرد، قدرت تشخیص باید پیدا کرد.» آیت ا... شهید خامنه ای، به کلام رهبر کبیر انقلاب، امام خمینی توجه دادند که:«امام - کسی که پدر همه‌ی این جریان بود، حق حیات به گردن جامعه و این حرکت عظیم داشت - فرمودند اگر من از اسلام جدا شوم، مردم از من رو برخواهند گرداند. شاخص، اسلام است؛ شاخص، اشخاص نیستند؛ این حرف امام (رضوان ا... علیه) است. او به ما یاد داد که راه را تشخیص بدهیم، حرکت صحیح را تشخیص بدهیم، نقشه‌ی دشمن را بفهمیم و بخوانیم تا بتوانیم بفهمیم کدام کار در جهت دشمن و در خط دشمن است و کدام کار در ضد اوست.» این همان «سواد» است که در حوزه فرهنگ و سیاست و رسانه برآن تاکید می شود. جامعه ای که به سواد زیستن در شرایط جنگ ترکیبی رسیده باشد، شکار نمی شود. قبله مشخص و جهت قبله هم مشخص است. اشخاص نمی توانند جهت نماز و مرام و حرکت او را تغییر دهند. کسی نمی تواند خود را عمار جا بزند چون مردم با معیار ها او را می سنجند. عمار به پشتوانه معیار کلام رسول خدا، معرفه شد تا معروف را معرفی کند. بی پشتوانه ای چنین، پشت همه خالی است. با معیارها باید عیار آدم ها را سنجید.

ب / شماره 5860 / شنبه 3 مرداد 1405 / صفحه 2

blob:https://web.eitaa.com/3ac76451-e597-4875-a9b7-65d5bd0beb46

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 12:27  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

بعضی آدم‌ها، هنوز نیامده، در فردا زندگی می‌کنند. انگار خانه دلشان را در سرزمینی ساخته‌اند که هنوز نقشه‌اش هم کشیده نشده است. چشم به افقی دوخته‌اند که هرچه پیش می‌روند، باز هم دورتر می‌شود. این، انتظار است؛ اما نه آن انتظار روشن و سازنده که انسان را به حرکت وامی‌دارد، بلکه توقعی که آرام‌آرام، امروز را از آدمی می‌دزدد. انتظار، اگر به معنای دل بستن به آینده‌ای باشد که برای ساختنش، آجر بر آجر نمی‌گذاریم، بیش از آنکه امید باشد، خیال است. خیال هم، هرچند شیرین، نان زندگی نمی‌شود. کسی که همه دلخوشی‌اش را به فردا گره زده، ناخودآگاه امروز را محکوم می‌کند. گویی اکنون، زندانی است که باید هرچه زودتر از آن گریخت. اینجاست که تضادی خاموش در جان آدمی شکل می‌گیرد میان «آنچه هست» و «آنچه آرزو می‌شود». نتیجه این کشمکش، چیزی جز فرسودگی روح نیست. انسانی که مدام می‌گوید: «وقتی فلان اتفاق بیفتد، خوشبخت می‌شوم»، در حقیقت، خوشبختی را به تعویق انداخته است. او نه با امروز آشتی دارد و نه تضمینی برای رسیدن به فردای خیالی‌اش. این‌گونه، زمان حال، قربانی آینده‌ای می‌شود که هنوز نیامده و شاید هرگز هم به همان صورت نرسد. زندگی اما، فقط در اکنون جریان دارد. نه دیروز را می‌توان بازگرداند و نه فردا را پیش‌خور کرد. تنها سرمایه قطعی انسان، همین لحظه‌ای است که در آن نفس می‌کشد. اگر این لحظه را با حسرت نداشته‌ها و شوق بی‌برنامه به داشته‌های آینده بسوزانیم، در حقیقت، کیفیت زندگی را به بهایی ناچیز فروخته‌ایم. البته انتظار، همیشه هم نکوهیده نیست. انتظار، آن‌گاه که بر شانه‌های برنامه، تلاش، صبر و تدبیر بایستد، نیرویی سازنده است. کشاورز، منتظر برداشت محصول می‌ماند، اما پیش از آن زمین را شخم زده، بذر افشانده و آبیاری کرده است. دانشجو چشم به روز دانش‌آموختگی دارد، اما شب‌های بسیار را با کتاب و کوشش سپری می‌کند. این انتظار، امیدی فعال است، نه آرزویی منفعل. آنچه زندگی را می‌سازد، رؤیای فردا نیست؛ ساختن امروز برای رسیدن به فرداست. آینده، فرزند امروز است. اگر امروز را تهی از برنامه، تلاش و مسئولیت بگذرانیم، فردا نیز چیزی جز تکرار همین تهی‌دستی نخواهد بود. پس باید آموخت که انتظار را از رؤیا به راه تبدیل کنیم. هر روز، گامی باشد به سوی مقصد، نه حسرتی برای فاصله تا آن. آن‌گاه دیگر فردا، رقیب امروز نخواهد بود، بلکه ادامه طبیعی امروز خواهد شد. و این، همان انتظاری است که انسان را بزرگ می‌کند؛ انتظاری که ریشه در حال دارد و شاخه در آینده.

ب / شماره 5860 / شنبه 3 مرداد 1405 / صفحه 4

blob:https://web.eitaa.com/3ac76451-e597-4875-a9b7-65d5bd0beb46

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 12:27  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

رسانه، اگر تنها با «ارزش مجاورت» خبر را وزن کند، شاید طبیعی باشد که حادثه‌ای در همسایگی مخاطب را مهم‌تر از رویدادی در دوردست بداند. این قاعده، یکی از اصول کلاسیک روزنامه‌نگاری است. اما آن جا که پای «ملت» در میان است، این قاعده به تنهایی کفایت نمی‌کند. در دولت ـ ملت‌ها، فاصله جغرافیایی، فاصله عاطفی و سیاسی نمی‌آفریند. آنچه میان بندرعباس و اردبیل، میان زاهدان و ارومیه، میان خرمشهر و مشهد پیوند برقرار می‌کند، صرفاً خطوط روی نقشه نیست، رشته‌ای از هویت تاریخی است که نامش ایران است. ایران، شمال و جنوب ندارد؛ شرق و غرب ندارد. این چهار جهت، تنها مختصات جغرافیاست، نه تقسیم‌بندی هویت. هر وجب از این سرزمین، امتداد همان تاریخی است که از البرز تا زاگرس، از اروند تا ارس، از مکران تا خراسان، در حافظه جمعی ایرانیان جریان دارد. اگر زخمی بر جنوب بنشیند، خون از پیکر ایران رفته است؛ اگر تهدیدی شرق را نشانه بگیرد، امنیت غرب نیز در معرض آزمون قرار گرفته است. وطن، یک اندام‌واره زنده است، نه مجموعه‌ای از استان‌های منفصل. این جا می توان و باید از « جامعه هویتی» سخن گفت. از ملتی که اعضایش هرگز همه یکدیگر را ندیده‌اند، اما خود را متعلق به یک سرنوشت مشترک می‌دانند. رسانه، مهم‌ترین سازنده این احساس تعلق است. اگر رسانه نتواند درد چابهار را به دغدغه تبریز تبدیل کند و نگرانی ایلام را در دل گیلان بنشاند، در انجام نخستین مأموریت ملی خود ناکام مانده است. فردوسی، هزار سال پیش، پیش از آن که نظریه‌پردازان ملی‌گرایی درباره دولت مدرن قلم بزنند، حقیقتی را در زبان شعر صورت‌بندی کرد که هنوز هم بنیان هویت ایرانی است: «همه جای ایران، سرای من است.» این «من»، ضمیر فردوسی نیست؛ ضمیر ملت است. هر ایرانی، در هر نقطه این جغرافیا، باید احساس کند که آن خاک، خانه اوست؛ نه صرفاً محل سکونت هم‌وطنانش.

از همین منظر است که سایه تهدید بر هر نقطه از ایران، سایه تهدید بر همه ایران است. موشک، پیش از آن که مختصات جغرافیایی را هدف بگیرد، امنیت ملی را نشانه می‌رود. هیچ ایرانی نمی‌تواند بگوید انفجار در فلان شهر، چون از من دور است، به من ربطی ندارد. امنیت، کالایی محلی نیست؛ سرمایه‌ای ملی است. همان‌گونه که ناامنی نیز هرگز در مرزهای یک استان متوقف نمی‌ماند. این همان نقطه‌ای است که مسئولیت رسانه از اطلاع‌رسانی فراتر می‌رود و به کنش ملی تبدیل می‌شود. رسانه ملی ـ نه به معنای سازمانی خاص، بلکه به معنای هر رسانه‌ای که ایران را موضوع خود می‌داند ـ باید مراقب باشد که روایت‌هایش ناخواسته به جغرافیای احساس، مرز نکشد. اگر اخبار کشور را تنها با متر فاصله از مرکز یا با معیار تراکم جمعیت ارزش‌گذاری کنیم، به تدریج نقشه ذهنی مخاطب نیز تکه‌تکه خواهد شد؛ گویی برخی نقاط ایران، «ایران‌تر» از دیگر نقاط‌اند. این، بزرگ‌ترین خطای رسانه‌ای در روزگار جنگ روایت‌هاست. در ادبیات راهبردی امروز، از «تاب‌آوری ملی» به عنوان یکی از مؤلفه‌های قدرت یاد می‌شود. اما تاب‌آوری، پیش از آن که محصول تجهیزات باشد، محصول روایت است. ملتی که خود را یک پیکر بداند، در برابر بحران‌ها مقاوم‌تر می‌ایستد. رسانه، معمار این پیکر است؛ یا آن را منسجم می‌سازد یا ناخواسته به پراکندگی آن دامن می‌زند.

در روزگاری که دشمن می‌کوشد با جنگ شناختی، مرزهای ذهنی تازه‌ای در جغرافیای ایران ترسیم کند، رسالت روزنامه‌نگاری خیلی فراتر از انتشار خبر، بازتولید حس ملی است. باید به مخاطب یادآوری کرد که درد هرمزگان، درد آذربایجان است و اندوه کرمانشاه، اندوه خراسان و اضطراب سیستان، اضطراب گیلان. منطق بقای یک ملت این را اقتضا می کند. ایران، تنها یک نقشه نیست؛ یک روایت است. روایتی که اگر در ذهن ایرانیان یکپارچه بماند، هیچ تهدیدی قادر نخواهد بود مرزهای واقعی آن را مخدوش کند. از همین رو، برای ما که کارمان روایت کردن است، هر حادثه در هر گوشه این سرزمین، نه فقط خبری درباره یک نقطه، که روایتی درباره یک ملت است. ملتی که هنوز، پس از قرن‌ها، با همان زبان فردوسی می‌تواند بگوید: همه جای ایران، سرای من است.

خراسان / شماره 22100 / پنجشنبه 1 مرداد 1405 / صفحه اول و 2

https://sarasari.khorasanonlin.ir/Newspaper/item/153235

https://sarasari.khorasanonlin.ir/Newspaper/PagePDF/46285

نورنیوز / https://nournews.ir/fa/news/332704

ویستا / https://vista.ir/2607/473/q5xiy

آخرین خبر / https://akharinkhabar.ir/analysis/10956449

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 12:21  توسط غلامرضا بنی اسدی  |