|
«قرارمان این نبود!» این دیگر حرف من نیست که صدای بهفغان بلندشده خانم صباغچی همسر و مادر دوشهید هم هست. او به درد، کلمات را که از دل برمی آیند شمار می کند. خدا کند بر دل بنشیند. دل هایی که می توانند تصمیم سازی و حتی تصمیم گیری کنند. شهدا رفتند تا مردم زندگی شان در همه ساحت ها بهتر شود. این بهتر شدن هم مدام باشد. این را خوب به گوش و هوش بسپارند دل هایی که منزلگاه کلام مادر شهیدند. بدانند که کار دل را دست خودشان باید انجام دهد. دست خودمان باید انجام دهد. غفلت کنیم با سر به دیوار خواهیم خورد. این را به یاد بسپارند مسئولان محترم و به هوش بسپاریم ما خودمان نیز هم. بله، قرارمان این نبود که این همه شهید بدهیم، اما شاهد وضعیتی چنین تلخ باشیم در زندگی مردم. وضعیتی که یک خطش از زبان یک نماینده مجلس در صحن علنی می شود این: «در بندر شهید رجایی دارند تُن تُن برنج را توی دریا می ریزند و حتی برنج زیر باران خراب می شود اما مردم برنج ندارند!» البته روزهای بعد رئیس کل دادگستری هرمزگان این خبر را فاقد مستندات میدانی و قانونی و مغایر واقعیت اعلام کرد، اما بخش زیر باران ماندن برنج ها را کسی مغایر واقعیت اعلام نکرد . به هر حال مردم برنج ایرانی را در خیال هم نمی توانند سر سفره بگذارند که برنج هندی و پاکستانی هم دارد جایش را به جو می دهد به پیشنهادِ مثلا کارشناس ها! سلمان اسحاقی یک سوزن هم به قوه قضاییه می زند و می گوید: به تکالیف خودش عمل نمی کند. دلیلش هم این است که بیش از ۶هزار حساب برای ۲۵۱مظنون در بازار ارز با تراکنش ۲۱۰همتی را مسدود کرده اند که یکی از مظنونان ۲۴سالش بوده و ۱۳همت تراکنش بانکی داشته است. ما مثل سیم کارت سفید تسهیلات سفید هم داریم، قوه قضائیه چرا باید این اجازه را بدهد که این گونه در بازار ارز تأثیر بگذارند و حسابشان تازه الان مسدود شود. باید گفت و باید فریاد زد: اگر این پول ها بوده، این حساب ها نفس می کشیده، این معاملات می چرخیده، چرا تازه امروز؟ چرا بعد از آنکه بازار را به آتش کشیدند، تازه یاد آب افتاده ایم؟ بله، انگار تسهیلات سفید هم داریم. مجوزهای بی چهره، حساب های بی صاحب و نظارت هایی که یا نیستند یا دیر می رسند. سؤال ساده است، اما جوابش سخت. چرا باید اجازه داده شود عده ای این گونه بازار ارز را به بازی بگیرند و تازه بعد از لرزیدن ستون های اقتصاد، حساب هایشان مسدود شود؟ راستی کسانی که پیشنهاد خوردن جو به جای برنج می دهند، منوی سفره خود را هم همین جوری انتخاب می کنند؟ بگذریم. این را که می نویسم خبری می آید که نمی گذارد بگذریم. خبر می گوید این روزها آمار زوج های جوانی که نمی توانند اجاره خانه را بپردازند و به خانه پدرومادرها برمی گردند زیاد شده است، اگر خوش شانس باشند دوتایی به یک خانه می روند واگرنه هرکدام راه خانه پدری را در پیش می گیرند. خیلی هایشان هم بیکار نیستند بلکه در شمارِ شاغل های فقیر قرار دارند که حقوقشان کفاف اجاره خانه را نمی دهد چه رسد که بخواهند هم هزینه خانواده بدهند هم اجاره خانه. حالا اجازه می دهید به تلخ ترین کلمات بپرسیم از دولت مردان که واقعا چه خبر است؟ این بلبشوی بازار، محصول اتفاقی ناگهانی نیست. این حاصل سال ها مماشات، تأخیر و شانه خالی کردن از مسئولیت است. حاصل وقتی است که نظارت، به تماشا تبدیل می شود و قانون، به یادداشت بایگانی و در این میان، مردم اند که تاوان می دهند. مردمی که نه برنج را به دریا ریخته اند و نه دلار را بالا برده اند، اما هر روز، سفره شان جلوی چشمشان و آرزوهایشان مثل برف، آب می شود. بله، قرارمان این نبود. قرارمان این نیست. ما بارها از زمین برخاسته ایم و باز هم می توانیم و باید بتوانیم. تکلیف داریم در برابر مردم. دین داریم به شهدا. باید چنان کار کنیم که حاصلش بشود آرامش و راحتی مردم. از این رهگذار است که باز هم نسیم به پرچم باعزت ایران خواهد وزید. شهرآرا / شماره 4665 / سه شنبه 9 دی 1404 / صفحه آخر / کوچه https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17040/443126 https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1404/10/9/17040_156942.pdf
+ نوشته شده در سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴ساعت 13:50  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
زندگی، کلاس درس است و امام، معلم این کلاس. اما معلمی که تا ما خود را شاگرد ندانیم، درسش به جانمان نمینشیند. ما اگر بخواهیم درست زندگی کردن را بیاموزیم، چارهای نداریم جز اینکه از امام «درس» بگیریم؛ نه اینکه فقط نامش را ببریم و قابش را بر دیوار تاریخ آویزان کنیم. امام، برای زیستن آمده است؛ برای امروزِ ما، برای همین کوچههای پرتنش و همین زبانهای بیمهار. درسآموزی از امام، زمانی شدنی است که خود را مخاطب خاص کلام او بدانیم. اینکه بگوییم امام برای مردمانی دیگر و روزگاری دیگر سخن گفته، یعنی خودخواسته از کلاس بیرون رفتن. راه، همان راهی است که او نشان داده؛ اگر پای در آن بگذاریم، خودمان درست میشویم و وقتی فرد درست شد، جامعه هم راه درست را پیدا میکند. جامعه، جمعِ «من»هاست؛ اگر «من» اصلاح شود، «ما» هم اصلاح میشود و تازه آنوقت است که اصلاح رفتار دیگران هم ممکن میشود. اما ما راه را کجا گم میکنیم؟ آنجا که نگاهمان به امام، از فاصله چهارده قرن تعریف میشود. فاصله که زیاد شود، واقعیت عقب مینشیند و «داستان» جلو میآید. معلوم است که این فاصله را داستان پر میکند؛ روایتهای آراسته، خاطرههای تزیینشده، تصویرهای بیخطر. اما با داستان نمیشود به سبکِ «راستان» زندگی کرد. داستان، دلنشین است اما راهنشان نیست. راه، از متن کلام و سلوک امام میگذرد، نه از حاشیههای امن تاریخ. امروز، با همین شرایط اجتماعی که در آن نفس میکشیم، بیش از همیشه محتاج سلوک امام جواد علیهالسلام هستیم؛ امامی که سنش کم بود اما وزن کلامش سنگین، امامی که نشان داد عقل و حکمت، به سال و ماه نیست. در میانه بلبشوی تنش و آتش، میشود به کلام همیشه زنده او پناه برد و سالم گذشت. آنجا که فرمود:« لَوْ سَكَتَ الْجاهِلُ مَا اخْتَلَفَ الناسُ؛ اگر جاهل سکوت میکرد، مردم به اختلاف و تشنج نمیافتادند.» این جمله، فقط حدیث نیست؛ گزارش دقیق یک درد مزمن است. تجربهای است که ما آن را زیستهایم. کم آسیب ندیدهایم از بلندگوداری جاهلان. کم زخم نخوردهایم از زبانهایی که بهجای واژه، تیغ پرتاب میکنند. چه بسیار بحرانها که از دهانهای ناپخته آغاز شد و چه فرصتهایی که زیر پای هیاهوی بیتجربگان له شد. بله، اگر جاهلان سکوت میکردند؛ اگر بیتجربگان خود را« عقل کُل» نمیپنداشتند؛ اگر هر کس به اندازه فهم و مسئولیتش سخن میگفت، این همه چندقطبی و فرسایش را شاهد نبودیم. اختلاف، اینگونه به جان جامعه نمیافتاد و آرامش، کالایی لوکس نمیشد. محیط زیست اخلاقی جامعه، آن روز نفس تازه میکشد که این کلام امام، معیار شود؛ که زندگیها با آن عیار بگیرند. آن روز که سکوتِ آگاهانه، ارزش شود و فریادِ جاهلانه، نه. اگر میدان به عالمان و صاحبان تجربه سپرده شود، وحدت و آرامش چنان رونق میگیرد که خوبیها خودبهخود تکثیر میشوند. اما همه اینها یک «اگر» بزرگ دارد؛ اگر امام را از گذشته به حال بیاوریم، اگر خود را مخاطب او بدانیم و اگر جرئت کنیم به راهی برویم که نشان داده است. وگرنه، همین «اما…» آخر، همچنان بر همه زندگی ما سایه خواهد دواند. اگر می خواهیم زندگی فردی و جمعی و ملی ما گرم شود باید این سایه را چون سفره ای خالی جمع کنیم. همین! ب / شماره 5738 / سه شنبه 9 دی 1404 / صفحه 3 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14041009.pdf
+ نوشته شده در سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴ساعت 13:45  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
حکایت ها اگر واقعی هم نباشند، حکمتی با خود دارند که انسان را به حقیقت نزدیک می کند. مثل این ماجرا که بنده خدایی بازنشر کرده بود؛" دخترک با ذوق کفش را پوشید و شروع کرد به کوبیدن پاهایش روی زمین تا چراغهای پاشنه کفش روشن شود. خنده از لبش نمیافتاد. رو کرد به پدرش و گفت: "بابا! همین خوبه؟ همینه که قول داده بودی؟" پدر لبخند تلخی زد. آرام به سمت فروشنده رفت و قیمت را پرسید. فروشنده گفت: "۹۵۰ هزار تومان." مرد انگار آب سردی رویش ریخته باشند، یخ کرد. دستش را بیاختیار روی جیبش گذاشت. میدانستم کل موجودیاش شاید به سیصد هزار تومان هم نرسد. نمیدانست چطور بگوید «نه». زانو زد و آرام گفت: دخترم... این کفش یکم برات تنگ نیست؟ انگار پات رو اذیت میکنه... بریم یه مدل دیگه ببینیم؟ دخترک با بغض گفت: نه بابا، اندازهمه... به خدا پام راحته... قول میدم خرابش نکنم... نگاههای سنگین مشتریان دیگر روی این پدر و دختر بود. پدر داشت خرد میشد. عرق سردی روی پیشانیاش نشسته بود. دست دخترش را گرفت تا با ناامیدی از مغازه بیرون بروند. ناگهان شاگرد مغازه که پسری جوان بود، با صدای بلند گفت: آقا صبر کنید! اون کفش رو نذارید سر جاش! همه برگشتند. پسر جوان با عجله دوید و جعبه کفش را از دست دختر گرفت و با حالتی جدی به صاحبکارش گفت: اوستا! این همون جفته که لنگهش توی انبار زیر نور آفتاب رنگش یه پرده رفته بودا! همونی که زدیم تو لیست حراجیِ انبارگردانی. بعد رو کرد به پدر و با صدایی که همه بشنوند گفت: آقا شانس آوردید! این مدل چون تکسایز شده و یه ایراد جزئی رنگ داره قیمتش شده ۱۸۰ هزار تومان. اگه نمیخواید بذارم برای مشتری بعدی؟ پدر با ناباوری به پسر جوان نگاه کرد. او میدانست کفش هیچ ایرادی ندارد. نگاهی به چشمان پسر انداخت و مهربانیِ زلال را در آن دید. پول را داد. وقتی داشتند میرفتند، دخترک خوشحالترین بچه دنیا بود و پدر، با قامتی که انگار دوباره راست شده بود، دست دخترش را فشرد. موقع خروج، پدر برگشت و با نگاهی خیس از اشک، فقط یک بار سرش را برای شاگرد مغازه تکان داد. آن نگاه، هزاران کلمه تشکر داشت. بعد از رفتن آنها، صاحب مغازه که تا آن لحظه ساکت بود، جلو رفت و به شاگردش گفت: پسر! اون کفش سالم بود! چرا ضرر زدی به دخل؟ شاگرد لبخندی زد و گفت: اوستا، اون کفش چراغش فقط زیر پای اون دختر روشن میشد، اما چراغ دلِ اون پدر، با این کار تا آخر عمر روشنه... مابهالتفاوتش رو از حقوق خودم کم کنید. صاحب مغازه اشک در چشمانش جمع شد، صورت شاگردش را بوسید و گفت: امروز بهترین کاسبی عمرم را یادم دادی. حلالت باشد..." بله بهترین کاسبی همین است که دلی را به دست بیاوریم. حرمتی را پاس بداریم. لطفا همیشه و به ویزه روزهای پیش رو که به برکت میلاد امام علی(ع) روز پدر است، بیشتر هوای پدر ها را داشته باشیم.... ب / شماره 5738 / سه شنبه 9 دی 1404 / صفحه 4 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14041009.pdf
+ نوشته شده در سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴ساعت 13:41  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ديگر براي ما فرقي نميکند. اين را يکي از همکاران گفت در جواب همکار ديگري که اين خبر را خواند: سکه به 164 ميليون تومان رسيد. دلار هم از 142 هزارتومان گذشت. اين حرفش را هم توضيح داد به همان ضرب المثل معروف که "آب که از سر گذشت، چه يک ني، چه صد ني". حالا کار دارد از صد ني هم ميگذرد.يادم هست تير 1399 بود و سال آخر رياست جمهوري آقاي روحاني که توئيت زد به اين شرح: "حواستان هست سکه شد 11 ميليون تومان! با سقوط آزاد ارزش پول ملي شاهد يک سقوطِ آزادِ ديگر هم هستيم؛ سقوط آزادِ طبقه متوسط به وادي هولناک فقر. همان که با کفر هم شانه است. کسي به فکر آخرت مردم هست در اين دنيا؟" عکسِ همين توئيت را 2 بهمن 1401 در سال دوم رياست جمهوري آقاي رئيسي در اينستا بارگذاري کردم با اين زيرنويس که: "....اما حالا نميدانم چه بايد نوشت و گفت که در سر و صداي "قطار پيشرفت" به گوش کسي برسد. سکه از مرز 25 ميليون تومان گذشت. دلار هم 45 هزارتومان را پشت سر گذاشت.... يک مقدار سرعت قطار را کم کنيد لطفا!" حالا در هفتمين روز دي 1404 چه ميتوانم گفت به آقاي پزشکيان در دومين سالِ رياستش که نميدانم در همين فاصله تحرير يادداشت قيمت سکه و دلار چه خواهد شد؟ تا به دست شما برسد اين مطلب که خدا بخير کند! مسئولان محترم نبايد کاري بکنند؟ فقط بحث اقتصادي نيست که فرهنگ و اخلاق جامعه هم بالتبع شديدا آسيب ميبيند. همين چند روز پيش بود که بنده خدايي ميگفت فردي براي رهن خانهاش از مادر خانمش چند سکه قرض گرفته بود اماحالا مبلغ رهن سال پيش را که گرفته بود يک چندم آن سکهها بود. مرد بر سر خود ميزد و دست به آسمان داشت که خدايا مرگم را برسان! مرد ديگري هم که به دلار قرض گرفته بود چنين شرح درد ميکرد که با آن معاملهاي انجام دادم. الان آن را فروختم تا دلارها را برگردانم. همه حقوق سالم را هم روي آن گذاشتم باز بدهکار شدم! واقعا چه بايد گفت به مسئولان محترم اقتصادي؟عدهاي اين وضعيت را کار دشمن ميدانند اما پذيرش اين ادعا ما را به پذيرش ادعاي ديگر هم مجبور ميکند و آن اين که گويا همه امور به دست دشمن است که چنين دشمن کيشانه ميتازد. آيا قرار نيست جلوي اين دشمن نامرد گرفته شود؟ داريم در مرداب غرق ميشويم. کسي دست ما را نميگيرد؟! https://jepress.ir/13269/3/6856 https://jepress.ir/Archive/pdf/1404/10/08/3.pdf
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ساعت 13:13  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
امروز را باید دریافت. این همان ظرفیتی است که به غفلت از آن فراموش کرده ایم. در یک حوزه و دو حوزه هم نیست. متأسفانه فراوان گرفتار این عارضه ایم. انگار باید کسی مدام به ما یادآوری کند که اکنون را، وقت دراختیار را، باید غنی کرد. استغنای آدمی رهین اقدامی چنین است. نه در گذشته ماندن نتیجه ای دارد و نه به انتظار آینده لحظات را شمردن، کمکی به توسعه زندگی می کند. از امام علی(ع) باید آموخت این واقعیت را که: «إِنَّ عُمْرَکَ وَقْتُکَ اَلَّذِی أَنْتَ فِیهِ: به راستى که عمر تو همین وقتى است که تو در آنى.» ما هم دربرابر همین «اکنون» تکلیف داریم. الان را باید دریابیم؛ چنان که امیرمؤمنان(ع) راه را نشان می دهند: «مَا فَاتَ مَضَى وَ مَا سَیَأْتِیکَ فَأَیْنَ/ قُمْ فَاغْتَنِمِ اَلْفُرْصَه بَیْنَ اَلْعَدَمَیْنِ: گذشته رفته و آینده نیامده است؛ برخیز و فرصت میان دو نیستی را دریاب.» این است که هستی آفرینی می کند. حتی این است که ذات آدمی را به مرحله «هستی بخشی» می رساند بعد از اینکه بخش و سهم خود را از هستی گرفته باشد. این یک درس است اما متأسفانه ازسوی خیلی ها ناخوانده می ماند. گروهی در گذشته می مانند و امروز را هم در حسرت آن به آتش می کشند. هرکدام مان از این قبیل افراد، اطرافمان فراوان داریم. قومی که گرفتار «اگر»هایی هستند که اگر هزاربار هم به افسوس بکارند، جز افسوس نتیجه ای نخواهد داشت. برخی ها هم از امروز جلو می زنند و در فردایی که نیامده است، آرزو می کارند. معلوم است که هر دو گروه می بازند بدون اینکه بتوانند چیزی بسازند. از دست می دهند فرصت ها را بدون اینکه چیزی به دست بیاورند. دست ها را باید باز کرد تا داستان امروز رقم بخورد. اینجاست که می شود کاری کرد بهتر از دیروز؛ کاری که بستر بهتر شدن فرداها را هم پی افکند. دنیای پیشرفته هم امروز را، اکنون را، این لحظه را، غنیمت شمرده است. قیمتی شدن زندگی شان، در افزایش شدن ارزش هایشان، رهین نگاهی چنین است. راهی که ما را هم به اوج می رساند، همین است؛ همین که واقعیت اکنون را دریابیم و برای تحقق حق و حقیقت در فردا تلاش کنیم. نشاط مؤمنانه هم پیامد رسمی چنین است. کسی که کار خود را خوب انجام دهد، نتایج آن را هم می بیند و این غم زدا و نشاط آور می شود؛ نه فقط برای خودش، بلکه برای همه آنانی که در دایره اثرپذیری قرار دارند. ما دربرابر امروز مسئولیم. همین هم تکلیف ما را دربرابر فردا و نسل فردا در مدار اجرایی شدن قرار می دهد. «فرزند زمان خویشتن»بودن همین است؛ فهم درست زمان و زمینه ها؛ ادراک درست از آنچه هست و آنچه باید باشد. رفتن به قله های فردا به عنوان یک هدف متعالی، زمانی میسر می شود که امروز، دقیق و ناظر به همه جوانب، رفتار های خود را تنظیم کنیم. فردا، فرزند امروز است. برای فردای موفق، توفیقات را در امروزمان همچون فهرستی روشن، یک به یک محقق کنیم. شهرآرا / شماره 4664 / دوشنبه 8 دی 1404 / صفحه 13 / گزارش / چ2ب https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17036/443026 https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1404/10/8/17036_156911.pdf
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ساعت 13:12  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
در کشور چه خبر است؟ واقعا چه خبر است؟ این سؤال را دیگر نمیشود آرام و بیصدا پرسید. باید آن را فریاد زد؛ شاید به گوشهایی برسد که این روزها، سنگینتر از همیشه شدهاند. مردمی که زیر بار تورم و گرانی نه کمرشان که همه هستی شان خم شده، حق دارند بدانند در بازاری که هر روز آشفتهتر میشود، چه میگذرد و چه کسانی پاسخگو هستند. به مردم گفته میشود به جای برنج، جو بخورند؛ نسخهای ساده برای دردی پیچیده. اما همزمان، یک نماینده مجلس از تریبون رسمی کشور خبر از فاجعه میدهد، معدومسازی برنج در بندر شهید رجایی. اسحاقی نماینده استان خودمان، میگوید تُنتُن برنج را به دریا میریزند. هرچند رئیس دادگستری هرمزگان آن را غیر مستند می شمارد اما این قسمت حرف او که برنج زیر باران خراب میشود، و در همان حال، مردم برنج ندارند. را کسی پاسخ نمی گوید. این وضعیت بازار فقط تناقض نیست؛ این زخم بر عقل و وجدان عمومی است. چگونه میشود از صرفهجویی گفت، وقتی سرمایه غذایی کشور اینچنین نابود میشود؟ بازار ارز هم قصهای جداگانه ندارد؛ همان آشفتگی، همان بیپناهی مردم. بیش از شش هزار حساب بانکی برای ۲۵۱ مظنون مسدود شده، با گردش مالی ۲۱۰ هزار میلیارد تومان. یکی از این مظنونان فقط ۲۴ سال داشته و ۱۳ همت تراکنش بانکی! اعداد آنقدر بزرگاند که از فهم ما مردمان عادی که حتی حساب و کتاب عالمان هم بیرون است. اما اثرمخرب این تراکنش ها مستقیم و دست اول چون تندباد به سفره ما می رسد و سفره و امید و آرزوی ما را در هم می پیچد. سؤال جدی اینجاست: اگر چنین گردشهای مالی عظیمی وجود داشته، چرا تازه امروز؟ چرا وقتی بازار ملتهب شد، وقتی اعتماد عمومی آسیب دید، تازه حسابها مسدود میشوند؟ مگر «تسهیلات سفید» و حسابهای بیهویت، یکشبه به وجود آمدهاند؟ نقش نظارت کجاست و چرا قوه قضاییه، آنگونه که نماینده مجلس میگوید، به تکالیف خود بهموقع عمل نکرده است؟ دوباره باید پرسید؛ در کشور چه خبر است؟ این بلبشوی بازار، حاصل یک روز و یک تصمیم نیست. نتیجه زنجیرهای از سهلانگاریها، تعللها و نبود شفافیت است؛ زنجیرهای که فشارش مستقیم بر دوش مردم افتاده. مردمی که نه در واردات برنج سهمی دارند، نه در معاملات هزاران میلیاردی ارز، اما هزینه همه این نابسامانیها را میپردازند. این تلخترین بخش ماجراست: مردم خرد شدهاند زیر چرخدندههای تورم و گرانی، و هنوز معلوم نیست چه کسی قرار است ترمز این ماشین را بکشد. پایان این وضعیت را چه کسانی باید رقم بزنند؟ قانونگذار، مجری، ناظر یا همه با هم؟ آنچه روشن است اینکه آرامش با توصیههای ساده و نسخههای تحمیلی بر سفره مردم بازنمیگردد. آرامش، محصول شفافیت است؛ محصول پاسخگویی بهموقع، نظارت بیملاحظه و تصمیمهای شجاعانه. تا وقتی اینها نباشد، سؤال "در کشور چه خبر است؟" نهتنها بیپاسخ میماند، بلکه هر روز بلندتر و تلختر تکرار خواهد شد. این هم شایسته ایران شهیدان نیست. شایسته ملت نیست که پرسشش بی پاسخ بماند. حتی شایسته مسئولان نیست که بی جواب باشند یا پاسخگو نباشند. این بلبشو که درون خود نظمی باطل دارد باید برهم زده شود به نفع مردم، به نفع ایران. ان شاالله ب / شماره 5737 / دوشنبه 8 دی 1404 / صفحه 3 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14041008.pdf
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ساعت 13:11  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
"کار برای خدا خستگی ندارد" این جمله عارفانه شهید حسن باقری است. می گفت:" اگر خسته شدیم، باید بدانیم کجای کار اشکال دارد وگرنه کار برای خدا که خستگی ندارد..." این جمله را بسان درس از شهید وام گرفتم تا بگویم هم باید برای خدا کار کرد و مهمتر از این باید کاری را انجام داد که خداوند می خواهد و می فرمایدو اگر روش زندگی ما این شد نه خسته می شویم و نه دلخور. اصلا توقعی ایجاد نمی شود که چون براورده نشود، آدم را به هم بریزد. اصلا روابط ما انسان ها اصلاح می شود. چه این را همه مان تجربه کردیم که گاهی خیری به کسی می رسانیم و می گوئیم برای رضای خدا این کار را کردیم اما اگه از همان آدم ضربه ای بخوریم اول چیزی که به ذهنمان می رسداین است که "انگار جواب خوبی، بدی است" ما چه کردیم و چه دیدیم و بلافاصله هم به دست مان می کوبیم که؛ " بشکند این دست که نمک ندارد" اهل معرفت اما به همان حدیث معروف امام رضا علیه السلام عمل می کنند که فرمود:" خیر بسیار خود را اندک شمارد." چون اندک می شمارند طلبکاری نمی کنند و " خیر اندک دیگری را بسیار شمارد." باز چون چنین می آموزند قدردانی فرهنگ غالب رفتار شان می شود. بدانیم که مهربان و اهل خیر بودن خوب است اما عالیتر این که از محبتی که کردیم رد بشویم. ودریافت کننده محبت و خیررا مدیون ندانیم. به خود بباورانیم که ما کاری برای او نکردیم که انتظار پاسخ از او داشته باشیم. البته اینکه اخلاقا، جوابِ سلام علیک و پاسخ خوبی خوبی است درست است اما اگر هم جواب نگرفتیم نباید خط خوبی به نقطه پایان برسد. تمرین کنیم که با طرف مقابل کار نداشته باشیم. هر کس باید روی درستی عمل خودش متمرکز باشد. دست بی نمک دست خیررسان و گره گشا نیست بلکه دستی که اگر خیری را به دیگران رسانده و همینطور دراز بماند که کی طرف می خواهد جبران کند معنای نمک را تغییر داده است. محبت برای رضای خدا یعنی از لحظه ای که نیت کردیم پاسخ را از خدا گرفتیم، منتظر پاسخ از بنده اش نیستیم. بی توقع مهربان باشیم، بی انتظار جبران، کار کنیم. آن که باید ببیند می بیند و آنکه باید جبران کند بسیار جبار و جبران کننده است. نمی گذارد خستگی به جان بنده خیراندیش و نیکوکار بماند. او جواب نیکی که در دجله انداخته شده باشد را در بیابانِ تنهایی باز پس می دهد..... ب / شماره 5737 / دوشنبه 8 دی 1404 / صفحه 4 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14041008.pdf
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ساعت 13:10  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
یکی از پربسامدترین کلید واژه ها در جنگِ ۱۲ روزه، فناوری هسته ای بود. B-۵۲ آمریکا هم برای به صفر رساندن آن به پرواز در آمدند اما نتیجه چه شد؟ جوابش را بگذاریم تا « ابهام هسته ای» بدهد. همین فضایی که شکل گرفت تا دشمن نتواند به صحنه، شکل دلخواه خود را تحمیل کند. البته نمی شود و حتی نباید نسبت فناوری هستهای و ایران را به گزارشهای فنی، تراز انرژی یا چانهزنیهای دیپلماتیک فروکاست حتی در هیئت جنگی که از سر گذراندیم هم قاب گرفت. مسئله هستهای ایران، از همان آغاز، مسئلهای چندساحتی بوده است؛ پدیدهای که همچون «پود»، در همه «تار»های زندگی ایرانی تنیده شده و سیاست، جامعه، علم، هویت و تاریخ را به هم گره زده است. اتم در ایران، فقط یک فناوری نیست؛ یک روایت است. هرچند بنگاه های سخن پراکنی بیگانه، همراستا با مرگ افزارهاشان می خواهند جان از ذهنیت ایرانی بگیرند ما اما دست شان را خوانده ایم و واقعیت را همان می دانیم که در پیامِ رهبر فرزانه انقلاب به به پنجاه و نهمین نشست سالانه اتّحادیه انجمنهای اسلامی دانشجویان در اروپا دقیقا کلمه به کلمه تبیین شده است: «سخن از بحث هستهای و چیزهایی از قبیل آن نیست. سخن از مقابله با نظم ناعادلانه و تحکّم نظام سلطه در جهان کنونی، و روی آوردن به نظام عادلانه ملّی و بینالمللی اسلامی است. این است دعویِ بزرگی که ایران اسلامی پرچم آن را برافراشته و زورگویان فاسد و مفسد را برآشفته است.» حکایت دقیقا همین است که حضرت آیت ا... خامنه ای تبیین کردند. باید گفت، در سطح سیاست، فناوری هستهای به زبان جدید قدرت بدل شده است. نه از آن رو که ایران نخستین یا تنها دارنده این دانش است- که نیست. که بسیاری دیگر از ما جلوترند و بمب اتم را هم بر سر مردم ریخته اند-، بلکه از آن جهت که این فناوری، ایران را وارد گفتوگویی جهانی کرده که قواعدش نابرابر، حافظهاش تاریخی و منطقش آمیخته با سوءظن است. پرونده هستهای، آینهای است که در آن، نسبت ایران با نظم جهانی بازتاب مییابد: نظمی که هم دعوت به پیشرفت میکند و هم مرزهای آن را تعیین میکند. از این منظر، مناقشه هستهای بیش از آنکه درباره «چه داریم» باشد، درباره «چه کسی هستیم» است. در جامعه ایرانی، فناوری هستهای به تجربهای زیسته تبدیل شده است. تحریم، مذاکره، فشار، امید، فرسایش و مقاومت؛ اینها واژگان روزمره نسلی است که زندگیاش با این مسئله گره خورده است. اتم از اخبار تخصصی عبور کرده و وارد حافظه جمعی شده؛ به موضوع گفتوگوهای خانوادگی، نگرانیهای معیشتی و حتی تخیل سیاسی جامعه راه یافته است. کمتر مسئلهای در دهههای اخیر توانسته تا این اندازه، سیاست کلان را به زندگی روزمره پیوند بزند. و کودکان را هم با مسائل کلان مواجه کند. به واقع ما از پوسته به هسته رسیده ایم و شاید بتوان گفت عمیقترین لایه این نسبت، لایه هویتی و تاریخی آن باشد. ایران، بهعنوان تمدنی کهن، همواره میان «یاد گذشته» و «پرسش آینده» زیسته است. فناوری هستهای در این میان، نماد تلاشی است برای پیوند سنت تاریخیِ «ماندن» با ضرورت مدرنِ «پیش رفتن». سخن فقط از برق و انرژی نیست؛ سخن از این است که آیا ایران میتواند در جهان امروز، هم صاحب دانش باشد و هم صاحب روایت خود. اتم، در این معنا، پاسخ فنی نیست؛ پاسخ فرهنگی است به این پرسش که ایرانِ فردا چگونه میخواهد خود را تعریف کند. از منظر علم، فناوری هستهای یکی از معدود حوزههایی است که دانش بومی، سیاست عمومی و حساسیت اجتماعی را همزمان درگیر کرده است. این تلاقی، اگرچه پرهزینه بوده، اما نشان داده است که علم در ایران نمیتواند بیطرف و منزوی بماند. دانش، خواهناخواه، وارد میدان معنا و قدرت شده و همین، مسئولیت آن را سنگینتر کرده است. مسئله هستهای ایران، در نهایت، مسئله «دارایی امروز» یا حتی «گزینه فردا» نیست؛ مسئله پاسخ به آینده است. این که ایران در جهان پرآشوب قرن بیستویکم، با چه تصویری از خود، با چه سرمایهای از عقلانیت و با چه تعریفی از هویت، وارد تاریخ خواهد شد. فناوری هستهای، اگر درست فهم و درست روایت نشود، میتواند به گرهای کور بدل شود؛ اما اگر در چارچوبی تمدنی و اخلاقی دیده شود، میتواند به یکی از نشانههای بلوغ یک ملت تبدیل شود. اتم در ایران، نه آغاز ماجراست و نه پایان آن؛ بلکه یکی از فصلهای پرمعنای داستانی است که هنوز نوشته میشود: داستان ایرانی که میخواهد بماند، بفهمد و آیندهاش را خودش روایت کند. همین «خود» است که بیگانه را به صف آرایی می کشاند. ایران هم در درازنای ۷ هزارساله خویش «صف شکنی» کم نداشته است. شاید امروز- دگرباره- نوبت ما باشد، نوبتِ ایران! خراسان / شماره 21951 / یکشنبه 7 دی 1404 / صفحه اول و 2 https://sarasari.khorasanonlin.ir/Newspaper/item/139676 https://sarasari.khorasanonlin.ir/Newspaper/PagePDF/43142
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴ساعت 12:17  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
درست روایت نکنیم، برای ما روایت سازی می کنند. معلوم است که آنچه خود می خواهند را به عنوان حق، به خلق قالب خواهند کرد. کم چنین نکرده اند. ایران هراسی جهانی، ساخته جاعلان روایت هاست. صهیونیسم خبری که از بی خبری جهان استفاده سوء می کند تا ذهنیت شان را به تسخیر در آورد. پروژه هسته ای در این میان، کتابی جدا گانه دارد. آنان کار خود را می کنند اما ما هم باید درک درست را توسعه دهیم. باید بدانیم و این را هم به جهان بگوئیم که واقعیت همان است که رهبر انقلاب در پیام به پنجاه و نهمین نشست سالانهی اتّحادیه انجمنهای اسلامی دانشجویان در اروپا، بدان تصریح می کنند:« علّت اصلی آشفتگی زورگویان فاسد و مفسد، نه بحث هستهای، بلکه برافراشته شدن پرچم مقابله با نظم ناعادلانه و تحکّم نظام سلطه در جهان و روی آوردن به نظام عادلانه ملی و بینالمللی اسلامی از جانب ایران اسلامی است.» کلام راهنمای حضرت آیت الله خامنه ای را باید بسان یک کلان پروژه بازخوانی کرد. از این منظر می توان گفت اگرفناوری هستهای در ایران را صرفاً بهمثابه یک پرونده علمی یا یک منبع انرژی ببینیم، مسئله را تقلیل دادهایم. اتم در ایران، نه یک «پروژه»، که یک «پرسش» است؛ پرسشی که سیاست، جامعه، علم، هویت و تاریخ را به هم دوخته است. فناوری هستهای، همچون پودی ناپیدا، در تارهای زندگی ایرانی تنیده شده و به همین دلیل، نه قابل حذف است و نه قابل سادهسازی. در جامعه ایرانی، اتم از سطح نخبگان عبور کرده و به تجربهای جمعی بدل شده است. تحریم، مذاکره، امیدهای کوتاه و ناامیدیهای بلند؛ همه در حافظه اجتماعی ثبت شدهاند. کمتر مسئلهای در تاریخ معاصر ایران تا این اندازه توانسته سیاست خارجی را به معیشت داخلی، و گفتوگوی دیپلماتیک را به زیست روزمره مردم پیوند بزند. فناوری هستهای، ناخواسته جامعه را سیاسیتر و سیاست را اجتماعیتر کرده است. اما لایه عمیقتر، لایه هویتی ماجراست. ایران، تمدنی است که همواره خود را در آینه تاریخ میبیند و آینده را با پرسش از گذشته میسازد. فناوری هستهای در این چارچوب، نماد تلاشی است برای پیوند «بودن تاریخی» با «شدن مدرن». اتم در ایران، فقط نشانه توان علمی نیست؛ نشانه میل به دیدهشدن، به رسمیتشناختهشدن و خروج از موقعیت شاگردی در جهان دانش است. از همین روست که مسئله هستهای، حساسیتی فراتر از محاسبات فنی پیدا میکند و به حوزه شأن و هویت ملی وارد میشود. مسئله هستهای ایران، در نهایت، مسئله «دارایی امروز» یا «انتخاب فردا» نیست؛ مسئله پاسخ به آینده است. اینکه ایران میخواهد در قرن بیستویکم چگونه خود را تعریف کند: کشوری مصرفکننده دانش یا تولیدکننده معنا؟ بازیگری واکنشی یا کنشگری صاحب روایت؟ اتم، در این معنا، نه پایان یک راه، که آزمون بلوغ یک ملت است. ملتی که باید راه را تا فتح قله ها ادامه دهد..... ب / شماره 5736 / یکشنبه 7 دی 1404 / صفحه 2 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14041007.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴ساعت 12:11  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
انقلاب برای سربلندی انسان بود. امام خمینی(ره) ایران را سرافراز میخواست؛ و ایرانی را پیشرو، مستقل و برخوردار از عزت انسانی. اما این آرمان بزرگ، با مردمی گرفتار در تاریکی بیسوادی دستیافتنی نبود. بیسوادی دیواری بلند در برابر همه مسیرهای پیشرفت بود؛ دیواری که هر راه توسعه، عدالت، آگاهی و خودباوری را به بنبست میکشاند. از همین رو، نهضت پیشبرنده انقلاب اسلامی، برای تداوم و تعمیق خود، به نهضتی دیگر نیاز داشت؛ نهضتی که راه را هموار، امن و روشن کند. اینچنین بود که نهضت سوادآموزی با نگاهی عمیق و آیندهنگر تدبیر شد. هفتم دیماه ۱۳۵۸، تنها یک تاریخ در تقویم نبود؛ روزی نو در حیات ایران بود. روزی که قرار شد نوروزِ دانایی به کوچههای یادگیری برسد و چراغ آموزش در خانههای خاموش روشن شود. فرمان امام خمینی(ره) در آن روز، دعوتی همگانی بود:"برای این امر لازم است تمام بیسوادان برای یادگیری و تمام خواهران و برادران باسواد برای یاد دادن بپاخیزند." دعوتی که مرزها را شکست و آموزش را از کلاسهای محدود به گستره جامعه کشاند. از آموزش و پرورش تا نهادها، از شخصیتهای حقیقی تا حقوقی، همه به میدان فراخوانده شدند تا به تعبیر امام، ایران را به صورت مدرسهای درآورند. امام چراغ را روشن کرد؛ چراغی که فقط برای خواندن و نوشتن نبود، بلکه برای دیدن، فهمیدن و انتخاب آگاهانه بود. امروز اما، در جهانی پیچیدهتر و پرشتابتر، سوادآموزی دیگر در حد الفبا و و خواندن و نوشتن و حتی بالاتر؛ مدرک دانشگاهی متوقف نمیماند. اگر دیروز بیسوادی خواندن و نوشتن مانع پیشرفت بود، امروز ناآگاهی در عرصههای نو، همان نقش بازدارنده را ایفا میکند. امروز باید از سواد رسانهای سخن گفت تا حقیقت در هیاهوی بنگاه های خبرپراکنی بیگانه ساخته گم نشود؛ از سواد فضای مجازی تا انسان اسیر شبکهها نگردد؛ از سواد هوش مصنوعی تا فناوری به ابزار سلطه بدل نشود؛ از سواد عبور از بحران تا جامعه در تلاطمها فرو نریزد؛ از سواد مقاومت تا استقلال و هویت حفظ شود. و در یک کلام، باید به دنبال سواد زندگی بهتر در هر شرایطی بود. نهضت سوادآموزی یک مأموریت تاریخی بود، اما مأموریتی پایانیافته نیست. این نهضت، امروز نیز باید با تعریفی نو و افقی گستردهتر ادامه یابد؛ همان چراغ روشن، اما با نوری فراگیرتر. زیرا ایرانی سرافراز، همچنان به مردمی آگاه نیاز دارد؛ مردمی که میآموزند، میاندیشند و آینده را میسازند. مردمی که بینا و خبیر و باسوادند و پشت دست ها را هم می خوانند. با سواد تمام ساحتی است که در همه عرصه ها می توان پرچم ایران را بلند کرد. چنین باد ان شاالله. ب / شماره 5736 / یکشنبه 7 دی 1404 / صفحه 3 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14041007.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴ساعت 12:6  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ما ایرانی هستیم. این را نه از سر شعار، که از سر شمارش شواهد میگوییم. شواهدی زنده، راهرونده، نفسدار. شواهدی که هنوز هم وقتی کارد به استخوان میرسد، بیدعوت و بیادعا خودشان را میرسانند. ایران، مامِ میهنی است که زادن پهلوان برایش عادت است، نه اتفاق. قهرمان در این جغرافیا کمیاب نیست. فقط گاهی دیده نمیشود، تا آن لحظهای که باید دیده شود. قهرمانان ما بر زمین راه میروند، اما عمود بر آسماناند. قامتشان را نه دوربین بالا میبرد و نه موسیقی حماسی. همین که هستند، پهلوانی شکل میگیرد. ما قهرمان را در خیال نمیسازیم، در پرده سینما جعل نمیکنیم، در رمان خلق نمیکنیم، ما اگر بخواهیم فیلم بسازیم، باید دوربین را ببریم سرِ کوچه، به حاشیه شهر، به روستا. قصهها همینجا راه میروند. فقط باید بلد باشیم دیدن را. خیابانهای شهر و کوچههای روستاهای ما هیچوقت از عبور جوانمردان خالی نیست. فقط بعضی وقتها شلوغیِ روزمرگی، چشممان را از دیدنشان محروم میکند، اما نوبت که برسد، خودشان را ظاهر میکنند. جنگ باشد یا حادثه، بلا باشد یا ابتلا، فرقی نمیکند. ایران همیشه برگ برای رو کردن دارد. از حسین فهمیده که تاریخ را با یک نارنجک تکان داد، تا علی لندی که آتش را به جان خرید تا انسان بماند، تا جوانانی که پای لانچرها، مردانگی را نه تعریف، که تفسیر کردند. و حالا، این «تا» ادامه پیدا کرده است. رسیدهایم به امروز. به جنوب. به سیلاب. به شبی که آب، قصد بلعیدن همهچیز را داشت. به نامی که شاید تا دیروز فقط شناسنامهای بود، اما امروز شاخص است؛ «اللهیار بارانی». نوجوانی بلوچ. غیرتمرد. از همانها که هنوز معنی «باید» را بلدند. اللهیار، کتاب حماسه را ورق نزد، یک فصل تازه به آن اضافه کرد. «نوجوان-قهرمانی» که شاهکار بود و شاهکار کرد، نه در قاب جشنواره، که در دل شب، وسط سیلاب، وقتی جان شصت انسان بند شده بود به یک تصمیم. کلیپی که از او دستبهدست شد، گزارش نیست، بیان است. تبیینِ صادقانه یک حماسه. با همان لهجه دلنشین محلی، بیهیچ ادعایی، قصهای را میگوید که اگر روی پرده سینما میدیدیم، میگفتیم اغراق است، اما اینجا، اغراق جایی ندارد. همهچیز واقعیِ واقعی است. نه جلوه ویژهای در کار بوده، نه بدلکاری، نه تمرین قبلی. سیلاب آمده بود و راهی نمانده بود. خانهها در حال تسلیم بودند و شب، شبِ بیرحمی بود. اللهیار میگوید رفت سراغ قایق، تنها امید. طناب قایق زیر فشار آب سفت شده بود. چاقو نداشت. اینجاست که قهرمان از دلِ نداشتن زاده میشود. با سنگ، طناب را برید. همین. ساده، اما به قیمت همهچیز. او که قایقرانی را در رکاب بزرگان روستا آموخته بود، موتور را با هزار زحمت روشن کرد. در تاریکی و تلاطم، راه ساخت. با طناب، مسیر امن کشید میان خانههای سیلزده. بارها رفت و برگشت. هر بار، دل به خطر زد. مرگ یک قدم آنطرفتر ایستاده بود و اللهیار، یک قدم اینطرفتر، طرف زندگی. شصت نفر را بیرون کشید. شصت جان را. این عدد، عدد نیست، گواهینامه است. گواهی اینکه هنوز هم میشود سر را بالا گرفت. اینکه هنوز هم این خاک، سرمایهای دارد که نه تحریم میشود و نه مصادره. اگر دنیا تکنولوژی را از ما دریغ کند، ما با فناوری شجاعت کار را جلو میبریم. چیزی که در هیچ آزمایشگاهی ساخته نمیشود. چیزی که آنها ندارند. و ما داریم، به وفور. اللهیار بارانی، فقط یک نام نیست، یادآوری است. یادآوریِ اینکه ما ایرانی هستیم. و این، هنوز هم یعنی خیلی چیزها. ما خیلی چیزها داریم که ما را متمایز و ایرانمان را ممتاز میکند. خیلی چیزها که هرگز تحریم نمیشود. ما از میدان جنگ تا عرصه زندگی، شاهکار خلق میکنیم. جنگ دوازدهروزه و سیلاب هرمزگان، گواه عینی این حقیقت است که ایرانی ناممکنها را ممکن میکند. اللهیار بارانی شرح اسم خویش شد. باران رحمت که خدایاری را در یاری خلق خدا، ثبت دفتر پهلوانی کرد. شهرآرا / شماره 4662 / شنبه 6 دی 1404 / صفحه آخر / چهره روز https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17027/442838 https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1404/10/6/17027_156850.pdf
+ نوشته شده در شنبه ششم دی ۱۴۰۴ساعت 12:25  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اقتصاد ایران با چالشهای ساختاری عمیق، تورم فزاینده و کاهش مداوم قدرت خرید مواجه است. این یک خط، خود بهاندازه یک کتاب، درد است در شرح بحران. همه هم میدانیم و باز همه هم مرثیه میخوانیم. در میانه این «همه» گرفتار، بازنشستگان بهعنوان یکی از آسیبپذیرترین گروههای اجتماعی، در مرکز این طوفان معیشتی قرار گرفتهاند که عیش زندگی را هم به طیش تبدیل کرده است. حقوق ناکافی و ثابت بازنشستگی در فوران ناثباتی قیمتها حتی پاسخگوی حداقل هزینههای زندگی نیست. در شرایطی چنینسخت، بسیاری ناچارند که سالها پس از سن قانونی بازنشستگی، همچنان به کار ادامه دهند؛ آنهم در چند شیفت یا چند کار. این وضعیت گویای آشکار ناکارآمدی نظام تأمیناجتماعی و ناتوانی آن در حفظ امنیت اقتصادی کسانی است که دههها از عمر خود را در چرخه تولید و خدمت صرف کردهاند. امنیت اقتصادی که به زلزله دچار شود، آوارش بر سر امنیت روانی جامعه هم میریزد. حالا خدا نکند که بازنشسته مستأجر هم باشد، با چند عصا هم که بدود، باز نمیرسد. بیماری که همزاد کهنسالی است و ناگزیر دوران پیری. لذا بهجرئت میتوان گفت که درمان، بزرگترین شکاف بین درآمد و هزینه را برای بازنشستگان ایجاد میکند. هزینههای درمانی فزاینده و پوشش ناکافی بیمهها، زندگی را برای بازنشستگان به میدانی برای جنگ بقا تبدیل کرده است. تازه این در شرایطی است که دارو با ارز دولتی وارد میشود. اگر خداینکرده این ارز هم قطع شود که واویلاست. گفته میشود قیمت دارو تا دوازدهبرابر افزایش مییابد. خدا نیاورد این روز را؛ اما همین گمانه، خود آتشِ مجدد به خرمن نیمسوخته آرامش بازنشستگان میزند. همین امروز هم که دارو با وضعیت قبلی در اختیار قرار میگیرد، فرد با اشتغال پس از بازنشستگی هم نمیتواند بار هزینهها را به دوش بکشد و سبب فرسودگی بیشتر جسمی و روانی فرد میشود. اینجاست که باید مسئولان محترم را به تدبیر تازه خواند. به علاج واقعه، پیش از آنکه اتفاق افتد. و الا اتفاق چون سیلی است که سد مقاومت این قشر خسته را خیلی زود میشکند. این شرحِ صادقانه درد است که ایلنا از زبان یک کارگر نقل میکند؛ «نمیتوانم هزینه ازدواج دخترم را بدهم و توانایی تأمین جهیزیه او را ندارم. مدتی است که بههمیندلیل دخترم در شرایط نامزدی باقی مانده است. همسرم دیابتی است و توان تأمین هزینه داروهایش را که ماهانه یکمیلیون و ۸۰۰هزار تومان است، ندارم. همین چند روز پیش مجبور شدم از پسرم که خودش بهسختی میتواند زندگیاش را تأمین کند، کمک بخواهم که داروهای مادرش را تهیه کند. امیدوارم هیچ پدری برای تأمین معاش فرزندانش پیش خانوادهاش شرمنده نباشد. از شدت این شرمندگیها گاهی آرزوی مرگ میکنم.» بالاتر از درد است این. وقتی افرادی که جان و جوانیشان را برای آبادانی کشور گذاشتهاند، در ازدحام مصائب، آرزوی مرگ کنند، زندگی بر همه حرام میشود. بر همه کسانی که به حلالاندیشی در زندگی التزام دارند. امیدواریم متولیان محترم امر، تدبیر چنان کنند که بازنشستگان از گرفتاری اینچنینی به سلامت عبور کنند. فصل بودجه است، خوب خواهد بود که با پالایش جداول بودجه و حذف بودجهخوارهای بیحاصل، حاصل کار در زندگی مردم هزینه شود. مردمی که حقشان زندگی است، نه آرزوی مرگ. نه حسرت دیدار با عزرائیل. حقشان زندگی در نهایت آرامش است، نه نشستن در رهگذار طوفانها. شهرآرا / شماره 4662 / شنبه 6 دی 1404 / صفحه 9 / اقتصاد https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17027/442810 https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1404/10/6/17027_156843.pdf
+ نوشته شده در شنبه ششم دی ۱۴۰۴ساعت 12:22  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ما سال آينده هم فقيرتر خواهيم شد. اين خلاصه و عصاره صحبتهائي است که از زبان چند کارمند و کارگر و بازنشسته شنيدم. استنادشان هم به رقم اعلامي براي افزايش حقوق کارمندان بود. همان رقمِ 20 درصد که در بودجه 1405 آمده است. آنان اين را ميگفتند اما يادشان رفته بود انگار که از جمله وعدههاي تبليغاتي رئيسجمهور برهم زدن اين درصد تکراري و متناسب سازي حقوق با تورم بود. با اين تحرير که "تورم 40 درصد است اما در بهترين شرايط افزايش حقوقها تنها 20 درصد است." حالا تورم از اين 40 درصد هم خيلي فراتر رفته است اما در لايحه بودجه تنظيمي توسط دولت دکتر پزشکيان همچنان رقم پيشنهادي افزايش حقوقها روي همان عدد 20 درصد پاي ميفشارد. اين که آيا اين 20 درصد از 20 درصدهاي گذشته بيشتر است يا تورم بيش از 40 درصدي امروز از آن 40 درصد کمتر؟ پرسشي است که بايد از آقاي رئيسجمهور و دولت پرسيد! ديگر پرسش هم – که باز حرف مردم است- اين که در بازار کدام کالا 20 درصد افزايش داشته و خواهد داشت که دولت به اين عدد پاي ميفشارد؟ از بازار هم که با قيمتهاي سقف دوستش بگذريم و به خدمات خود دولت بپردازيم باز کدام حوزه را ميتوان انگشت گذاشت که ميزان افزايش بهاي خدماتش با 20 درصد تراز شود؟ به جرات ميتوان گفت سال آينده ما بيش از امسال گرفتار ناترازي درآمد و خرج کرد خواهيم بود. به قيمت دلار و سکه و طلا هم کار نداشته باشيم باز به هر سنجهاي که بسنجيم توان خريد مان کم و کمتر خواهد شد. 20 درصد افزايش مرحمتي دولت، در همان فروردين اثر خود را از دست خواهد داد. ما خواهيم ماند و نخلي که همچنان قد ميکشد تا ميان دست ما و خرماي رسته بر نخيل فاصله بيش و بيشتر شود. با اين حساب باز هم از جمعيت طبقه متوسط کاسته خواهد شد تا جامعه فقير پرجمعيت ترشود. وقتي با شاغلان فقير مواجهيم که حقوقشان مايحتاج اوليه را جواب نميدهد، وقتي "سرمايهداران فقير" را داريم که از ايزوگام کردن خانه خود عاجز ميمانند چه ميتوان گفت جز اين که آقايان مسئول! قرارمان اين نبود! ملتي که در فراهم کردن سفره خود ناتوان باشد، در ايستادن هم توانمند نخواهد بود. به اين مهم توجه داشته باشيد اگر ميخواهيد بار را برشانه همين مردم از گردنههاي تاريخي عبور دهيد. همين کنايه بس است در خانه اگر کس است. يا علي! مهوری اسلامی / شماره 13267 / شنبه 6 دی 1404 / صفحه 3 https://jepress.ir/13267/3/6724 https://jepress.ir/Archive/pdf/1404/10/06/3.pdf
+ نوشته شده در شنبه ششم دی ۱۴۰۴ساعت 12:18  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ما ایرانی هستیم. مام میهن به زادن پهلوانان همیشه تواناست. قهرمانان ما بر زمین اما عمود بر آسمان راه می روند. ما در خیال و پرده سینما و قصه و رمان قهرمان نمی سازیم. فیلم ها و رمان ها را باید از روی پهلوانان ما بسازند. خیابان های شهر و کوچه های روستاهای ما هیچگاه از عبور جوانمردان خالی نیست. پهلوانان ما درست همان جا و همان زمانی که باید خود را می رسانند. جنگ باشد یا حادثه، بلا باشد یا ابتلا فرق نمی کند. ایران همیشه برگ برای رو کردن فروان دارد. از حسین فهمیده تا علی لدنی و تا جوانانی که پای لانچرها، جوانمردی را معنا کردند. تا این آخری، غیرتمرد بلوچ،" الهیار بارانی" کتاب حماسه را ورقی نو زد. " نوجوان- قهرمان" که شاهکار بود و شاهکار کرد با نجات جان 60 نفر از اهالی روستای " مهرگی" هرمزگان از دل شب و سیلاب. او در کلیپی که وایرال شده با همان لهجه دل نشین محلی سخن می گوید. روایتش، شرح صادقانه یک حماسه است. واقعیِ واقعی هرچند بیشتر شبیه به صحنههای مهیج فیلمهای اکشن است؛ با این تفاوت که اینجا نه جلوههای ویژه بود و نه بدلکار. الهیار، این نوجوان فداکار، در گفتگویی از لحظات دلهرهآور آن شب میگوید: وقتی دیدم سیلاب خانهها را بلعیده و راه فراری نیست، به سراغ تنها امیدمان یعنی قایق رفتم طناب قایق زیر فشار آب سفت شده بود و چاقویی نداشتم؛ مجبور شدم با سنگ طناب را ببرم. او که دانش راندن قایق را در رکاب بزرگان روستا آموخته بود، با سختی فراوان موتور را روشن کرد و در میان تلاطم آب و تاریکی، مسیری امن با طناب میان خانههای سیلزده ایجاد کرد او بارها و بارها دل به خطر زد تا 60 انسان را که مرگ را در یک قدمی خود میدیدند، به نقطه امن برساند. و چنین کرد تا بازهم سر مان بلند باشد و دست مان را هم بلند کنیم به عنوان ایرانی در کلاس جهانی و بگوییم اگر دنیا " تکنولوژی" را هم از ما دریغ کند ما با " فناوری شجاعت" کار را پیش خواهیم برد. آنان اما دستشان از این ظرفیت ممتاز خالی است. وجه ممیزه و غیریت ساز ما با دیگران در همین غیرت ایرانی شکوفا می شود. ما الهیار فراوان داریم که چون باران مهربانی را می بارند. نسل اینان همواره در تکثیر است در این خاک خداباور که نامش تا همیشه ایران است. ایرانِ قهرمان. ب / شماره 5735 / شنبه 6 دی 1404 / صفحه 3 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14041006.pdf
+ نوشته شده در شنبه ششم دی ۱۴۰۴ساعت 12:11  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
صداقت، و صداقت و بازهم صداقت می تواند گارد های بسته را بگشاید و صراحت در صداقت هم کسانی را که خشم در چشم نشانده اند را به رفتاری منطقی می خواند. روایت درست رویداد، رویه های رفتاری را به سمت اصلاح، مهندسی می کند. این دوگانه" صداقت" و" صراحت" اگر به مولفه کتالیزوی" سرعت" هم غنی سازی شود، اگر بتوانیم روایت اول را رقم زنیم، راه باز خواهد ماند بی آن که دیگران بتوانند بن بست ایجاد کنند. وقتی زمانِ طلایی" سرعت" را از دست می دهیم در دو مولفه دیگر باید بیشتر هزینه کنیم و اعتبار بگیریم تا بتوانیم از نیمه راه ضرر، برگردیم. باید دانست که ماهی خبر را هروقت بگیری، تازه نیست. به موقع این کار اتفاق نیفتد می میرد. همان که از آن به عنوان" خبر سوخته" یاد می شود. باید تاکید کرد که خبر مثل آب جاری است. از پشت سنگ هم راه خود را باز می کند. قصه چشمه و سنگ، حکایت خبر و سانسور است. حالا اسمش را مدیریت خبر هم بگذاریم در اصل ماجرا فرقی نمی کند. خبر، با فضای رسانه ای امروز سانسور ناپذیرترین پدیده است. حتی می توان گفت که خبر سیال است. آن هم از نوع گاز، کپسول را هم می ترکاند وقتی بخواهیم آن را محصور در ظرف کوچک کنیم. این را اگر بپذیریم، رفتار مان در برابر خبر و رویداد ها منطقی تر خواهد شد. اما.... این" اما" همیشه کارراخراب می کند. اما همیشه سیالیت خبر را جدی نمی گیریم. می پنداریم سیالات هم با" فرمان" منجمد می شود. همین است که همیشه زمان طلایی خبررسانی را از دست می دهیم و روایت اول، کلمه و تصویر می شود و از رسانه های آن ور آبی و چشم آبی،" سر درمی آورد" و به خانه ذهن و ضمیر مردمان ما" سر"می زند بی آن که حتی" در" بزند. امروز هم در ماجراهای روی داده، بدون این که در بزند، از قاب مجازی و رسانه های بیگانه به قلب خودی و بیگانه راه باز کرده است. دیر است که امروز بنشینیم برای مدیریت خبری که منتشر شده است! ناشدنی است این. فقط باید تا می توانیم با پادزهر صداقت و صراحت به درمان زخم بپردازیم. با رفتار حرفه ای و روشنگری زوایای ماجرا نگذاریم کسی سایه بسازد و از فضای خاکستری به سمت سیاه نمایی میل کند. فکر می کنم نقل واقعیت از زبان قلم و تصویر کسانی که مردم نیمچه اعتمادی به آنان دارند می تواند تا حدودی موثر افتد. حکایت هرچه درست تر و همه جانبه تر روایت شود بهتر است..... ب / شماره 5735 / شنبه 6 دی 1404 / صفحه 4 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14041006.pdf
+ نوشته شده در شنبه ششم دی ۱۴۰۴ساعت 12:10  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
کربلای چهار. این را میشود با " و ما ادراک الکربلا" خواند. عملیاتی که شهادت در آن شکوهی عاشورایی یافت. " و ما ادراک العاشورا". تا عاشورا را درک نکنیم از فهم شهادت عاجز خواهیم ماند. تا شهادت را نفهمیم، درکمان از کربلا و عاشورا در حد یک پندار مناسکی محدود خواهد ماند. مگر نه اینکه بسیاری بر کربلا میگریند و مناسک اشک دارند اما در برابر تکرار یزیدهای عالم، صدای پرتکرار هل من ناصر ینصرنی اباعبدالله را نمیشنوند؟! مگر نه اینکه تا دعوت به حسین(ع) میشود خیلیها کتاب میگشایند تا حساب کنند که منافعشان در کجاست؟ در کربلای 61 هجری فقط 72 نفر بودند که هزینه ماندن را با شهادت دادند و کاروانی که با اسارت حساب ابدیت را تسویه کردند. دیگران هرکه بودند و هرجا که ماندند رفوزه شدند. همه حسابوکتاب هاشان اشتباه درآمد. همین حقیقت همدرس شد برای نسل ما که در همهروزهای دفاع مقدس با قدسیت شهادت سرفراز ماندند. بچههای کربلای 4، قهرمانان مظلوم و گمنامی بودند که کتاب شهادت خواندند بیآنکه مهرههای چرتکه دنیا را بالا و پایین کنند. بیآنکه ضرب و تقسیم مادی آنان را از قسمت شهادت محروم کند. من هر وقت به سالگرد کربلای 4 میرسیم بهعنوان یک تکلیف شرعی، انقلابی، و ملی، قلم برمیدارم برای نوشتن. برای هجی کردن این حقیقت که در کربلای 4، رزمندگان ما به تکلیف خود چنان عمل کردند که خدا هم به شهادت جوابشان داد و هم درگذر زمان با تعظیم و تکریمشان، ماندگاری کربلای 4 را جاودانه کرد. ما عملیاتهای به فتح رسیده در جنگ فراوان داشتیم اما هیچ کدامشان حلاوت و عظمت کربلای 4 را به یاد نمیآورد. مظلومیت شهدای غواص، ظلم بیحدوحصر بعثیها و حامیان شرقی و غربیشان را افشا کرد. دستهای بستهشان راه آسمان را گشود. به هر نوبت که غواصی بازمیآید از غربت شهادت، ایران نفس تازه میکند. پیکر هر شهیدی که پیدا میشود، شهادت نوخوانی میگردد. ما به این نوخوانی فراوان نیاز داریم و الا حربههای نو و کهنه شیطان ما را از میدان به درمیکند. ما اما در میدان میمانیم به حرمت شهدای کربلای4. زمین را از زیر پای شیاطین بیرون میکشیم. ما ایستاده میمانیم. نخست نیوز / کد نوشته 143866 / جمعه 5 دی 1404 https://nakhostnews.com/?p=143866 نخست شماره 1083 / پنجشنبه 4 دی 1404 / صفحه 3 / جامعه https://nakhostnews.com/wp-content/uploads/2025/12/10831-8S.pdf
+ نوشته شده در جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ساعت 13:53  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
با ادعا و شعار، نه فردی مؤمن میشود، نه جامعهای نجات مییابد. عمل، مُهر صحتِ ادعاست؛ اگر نباشد، همه چیز فرومیریزد. از همینجاست که خطر دیرپا و همیشگی رخ مینماید؛ خطرِ تقلیل ایمان و تشیع به اسم و عدد و شناسنامه. اینکه بگوییم «هستیم»، بیآنکه «باشیم». این همان لغزشگاهی است که امام باقر علیهالسلام با چراغ روایت، روشن کرده است. آنجا که یکی از یاران با افتخار از فراوانی شیعیان یاد میکند، امام بهجای پرداختن به عدد، سراغ کیفیت میرود و حقیقت را آشکار میسازد؛ شیعه واقعی کسی است که در زندگیاش رحم، گذشت و همدلی جاری باشد، نه فقط نام و ادعا. این روایت، قصهٔ کهنهٔ تاریخ نیست؛ گزارش امروز ماست. آیینهای است روبهروی جامعهای که نام اهلبیت (ع) را با افتخار یدک میکشد؛ اما گاه از سیرهشان فاصله میگیرد. اگر دستهای توانمند، در جیب بماند، اگر دلها سخت شوند و هرکس فقط به نجات خود بیندیشد، اگر گذشت قربانی کینه شود، تشیع از روح خود تهی میشود؛ حتی اگر نامش همهجا باشد. فرهنگ ما، دینی و ملی، هر دو بر یک ستون استوارند: دستگیری. از صدر اسلام تا عمق تمدن ایرانی، انسان زمانی انسان مانده است که دیگری را تنها نگذاشته. امامت نیز همین معنا را در خود دارد؛ تمرین مسئولیت اجتماعی. امام، فقط پیشوای محراب نیست؛ معلم زندگی جمعی است. یاد میدهد که اگر «من» از «ما» جدا شود، هیچ میشود. امروز، بیش از همیشه، به این منطق نیاز داریم. روزگار سخت است، اقتصاد فشار میآورد، دلها خستهاند و مشکلات صف کشیدهاند. در چنین زمانی، اگر هرکس تنها به خود بیندیشد، زمینخوردن جمعی، حتمی است؛ چراکه در جامعه فروپاشیده، هیچکس سالم نمیماند. اما اگر مؤمنانه ببینیم و در سیره امامت زندگی کنیم، امید هنوز نفس میکشد. جانها تازه میشوند و حرکت ادامه مییابد. هرکدام از ما چیزی در توان داریم؛ مال، فکر، تخصص، تجربه، یا حتی یک دلگرم. امروز، روز نگهداشتن نیست؛ روز بخشیدن و به میدان آوردن است. روز شریکشدن در بارِ همدیگر. ایرانِ عزیز ما، بیش از هر چیز، به ترمیم پیوندهای انسانی نیاز دارد. عزت این سرزمین با عدد و شعار بالا نمیرود؛ بااخلاق قد میکشد، باگذشت ریشه میدواند، و با دستهایی که برای یاری دراز میشوند، سرافراز میشود. شیعه بودن و ایرانی بودن، هر دو ما را به یک حقیقت ساده، اما سرنوشتساز میرسانند: در منطق امامت باید قد کشید، در منهج امامت باید راه پیمود. همانگونه که نماز را باید به جماعت خواند، جامعه را نیز باید با اجتماع دلها ساخت تا هیچکس احساس تنهایی نکند. ما نسبت به هم مسئولیم. ما به هم ربط داریم. این را امام باقر (ع) فرموده است تا مراقب احوال هم باشیم. آستان نیوز / کد نوشته 702675 / دوشنبه 1 دی 1404 / ساعت: 15:52 https://news.razavi.ir/fa/news/702675
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم دی ۱۴۰۴ساعت 14:20  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اگر بخواهم به ادبیات خبرنگاری بنویسم بایدم گفت که گرانی، دیگر یک "خبر" نیست؛ رویدادی روزمره است که هر صبح، پیش از سلام، به آرامش و جیب و توانِ مردم هجوم میآورد. سوهانی که بیوقفه جان و روان جامعه"آج" می شکند. انگار قرار هم نیست متوقف شود. قیمتها نه آرام بالا میروند و نه با منطق؛ میجهند. گاهی آنقدر تند که فروشنده صبح، قیمتی میگوید و عصر همان روز، با شرمندگی یا بیتفاوتی، عددی دیگر. این جا مسئله فقط بازار نیست؛ امنیت روانی مردم است که فرو میریزد. این وضعیت را دیگر نمیشود با واژههای کلی پوشاند. وقتی قیمت برخی کالاهای اساسی، به گفته منوچهر متکی نمایندهِ پر سابقه مجلس، روزی سه بار تغییر میکند، یعنی چراغ نظارت خاموش است و فرمان مدیریت رها شده. این روایت، نه صرفا تحلیل رسانهای است و نه اغراق منتقدانه؛ گزارش وضع موجود از درون حاکمیت است. گرانیهای جهشی ماههای اخیر، محصول طبیعی اقتصاد نیست؛ به جرئت می توان گفت، زاییده بیتصمیمی، بینظارتی و رهاشدگی است. قصه اما تلختر میشود آنجا که پای ارز ترجیحی به میان میآید. ارزی که قرار بود به سفره مردم رونق دهد، به ابزاری برای پرکردن انبارها بدل شده است. وقتی گفته میشود ۹۰ درصد برنج واردشده با ارز ۲۸۵۰۰ تومانی احتکار شده و به بازار نیامده، باید پرسید: نظارت کجا ایستاده بود؟ و دولت در کدام ایستگاه، قطار مسئولیت را رها کرد؟ این دیگر فقط سوءمدیریت نیست؛ نبود مدیریت و تضییع آشکار حق مردم است. در چنین فضایی، تعجبی ندارد اگر گفته شود میل به حرامخواری تشدید شده است. وقتی قانون خواب است، طمع بیدار میشود. وقتی برخورد قاطع نیست، احتکار «صرفه اقتصادی» پیدا میکند. مسئله این نیست که جامعه ناگهان اخلاق را کنار گذاشته؛ مسئله این است که ساختار با غفلت، بیاخلاقی را سودآور کرده است. گرانیِ افسارگسیخته، فقط نان را گران نمیکند؛ اعصاب را فرسوده، اعتماد را زخمی و امید را تبخیر میکند. مردمی که هر روز باید حدس بزنند فردا چه میشود، دیگر توان برنامهریزی برای زندگی ندارند. جامعهای که مدام در شوک است، آرامش ندارد؛ و جامعه بیآرامش، به هر چیز فکر میکند جز آینده. راهحل، پیچیده و دستنیافتنی نیست؛ مدیریت میخواهد، نظارت میطلبد و شجاعت در برخورد. تا وقتی محتکر احساس امنیت میکند و مصرفکننده احساس بیپناهی، این سوهان از حرکت نمیایستد. و زخمی که هر روز عمیقتر میشود، روزی فریاد خواهد زد؛ فریادی که دیگر با هیچ توجیهی خاموش نخواهد شد. همین امروز هم دیر است اما برخاستن از میانه ضرر هم شرطِ عقل است. باید در گام اول ارز ترجیحی را نه دلار به دلار که سنت به سنت باز جست و صاحبانش را حساب کشی کرد. معنا ندارد که برخی با دلار ۲۸ هزار و ۵۰۰ تومان، کالا بیاورند و به قیمت آزاد بفروشند. برخی ها هم با وقاحت تمام به همین نرخ هم نمی فروشند که سود بیشتر را در بسته بودن مغازه می دانند. تا دستی یقه شان را نگیرد، قصه همین طور پر غصه ادامه خواهد یافت. دیگر گرانی " خبر" نخواهد بود که اگر روزی، جایی، بتوانید یک کالا را در دوبار مراجعه با یک قیمت بخرید، ارزش خبری خواهد داشت. خراسان / شماره 21948 / چهارشنبه 3 دی 1404 / صفحه اول و 2 https://sarasari.khorasanonlin.ir/Newspaper/item/139401 https://sarasari.khorasanonlin.ir/Newspaper/PagePDF/43096
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم دی ۱۴۰۴ساعت 12:21  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
" زمانى كه عدل و داد در جامعه بيش از ظلم و ستم باشد، در آن موقع حرام است كه به كسى گمان بد ببرند، مگر وقتى كه آن بـدى از وى معلوم شود، و زمانى كه ظلم و ستم بر عدل و داد غلبه داشته باشد، سزاوار نيست احدى گمان خوب به كسى ببرد، مگر وقتى كه آن خوبى از او معلوم شود. این سخن امام هادی(ع) را باید فراتر از یک گزاره اخلاقی، یک «نظریه اجتماعی» دانست؛ نظریهای که رابطه میان عدالت، اعتماد و زیست جمعی را با دقتی تحسینبرانگیز ترسیم میکند. آنجا که عدالت غالب است، بدگمانی نهتنها ناپسند، که حرام میشود؛ و آنجا که بیداد چیره است، خوشبینی بی حساب و کتاب ناصواب شمرده می شود. این تفکیک هوشمندانه، نشان میدهد اعتماد یا بیاعتمادی، امری احساسی و سلیقهای نیست، بلکه تابع «وضعیت عمومی جامعه» است. مسئله امروز ما دقیقاً همینجاست و این پرسش که نسبت ما با اعتماد را چگونه باید اندازه گرفت. این را همه می دانیم که جامعه بیش از هر زمان به اعتماد نیاز دارد، اما از کمبود آن رنج میبرد. اعتماد، سرمایهای است که نه یکشبه بلکه به روزگاران ساخته میشود ولی با یک خطا فرو میریزد. این جاست که تاکید بر پاسداری از اعتماد معنا پیدا می کند سرمایه ای که جامعه در نبود آن، حتی اگر منابع فراوان داشته باشد، توان حرکت ندارد. اعتماد، پیششرط سیاستورزی عاقلانه است. در سطح خُرد، روابط انسانی بدون اعتماد به سوءتفاهمهای دائمی بدل میشود و در سطح کلان، شکاف ملت و حاکمیت، هر برنامه اصلاحی را از پیش شکستخورده میکند. تاریخ توسعه به ما میگوید هیچ کشوری با تکیه بر ترس، بدگمانی و تنش پایدار نمانده است. نظمهای آهنین شاید مدتی دوام بیاورند، اما خلاقیت، نوآوری و شکوفایی را قربانی میکنند. امام هادی(ع) از جامعهای سخن میگوید که در آن عدالت «غالب» است؛ نه کامل و بینقص، بلکه مسلط و جهتدهنده. در چنین جامعهای، اصل باید بر اعتماد باشد، مگر خلافش ثابت شود. این همان منطقی است که امروز نیز میتواند فضای عمومی را ترمیم و برای بهتر شدن بستر سازی کند. چراکه استعدادها در فضای آرام رشد میکنند. نخبگی، محصول امنیت روانی است، نه اضطراب مزمن. تنش، آتش است؛ و آتش به جان استعداد که بیفتد، آن را خاکستر می کند حتی اگر نسوزاند فراری میدهد. جامعهای که مدام در وضعیت بحران زیست میکند، سرمایه انسانی خود را از دست میدهد، حتی اگر متوجه این فقدان نشود. هیچ خانهای با خاکستر ساخته نمیشود. این یک استعاره نیست، یک قاعده است. اگر قرار است آیندهای ساخته شود- که قطعا چنین است- باید زمینش را از آتش سوءظن خالی کرد. بازسازی اعتماد، پروژهای دوسویه است. از یکسو، حاکمیت با عدالت، شفافیت و پاسخگویی باید زمینه اعتماد را فراهم کند و از سوی دیگر، جامعه نیز با پرهیز از تعمیم خطاها و داوریهای شتابزده، به این چرخه امکان تداوم دهد. اعتماد، محصول گفتوگو و انصاف است، نه تحکم و فرمان. جامعهای که به خود اعتماد دارد، آینده را هم باور و سپس بارور میکند. ما هم برای ایران مان باروری و شکوفایی را آرزو می کنیم. جمهوری اسلامی / شماره 13265 / چهارشنبه 3 دی 1404 / صفحه 3
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم دی ۱۴۰۴ساعت 12:17  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
من خود را به همه لحظات دفاع مقدس مدیون می دانم. همان حماسه ای که که امام روح الله در باره آن فرمود" ما در جنگ برای یک لحظه هم نادم و پشیمان از عملکرد خـود نـیـسـتـیم. راستی مگر فراموش کرده ایم که ما برای ادای تکلیف جنگیده ایم و نتیجه فـرع آن بـوده اسـت."در میان روزهای جنگ و عملیات هایی که انجام شد اما برخی ها متمایزند. از این جمله است کربلای چهار. این فقط نام یک عملیات نیست؛ نام یک مظلومیت ممتد است. روایتی است از جوانانی که بیهیاهو، بیادعا و با غیرتی که از ایمان و عشق به وطن میجوشید، به آب زدند؛ غواصهایی که میدانستند راه دشوار است، اما نمیدانستند قرار است چگونه تاریخ، سنگینی غربتشان را بر دوش بکشد. مردانه جنگیدند، بیسپر و بیپناه، و مظلومانه زندهبهگور شدند؛ جنایتی که فراتر از هر محکمه ای باید در وجدان انسانیت برگزار شود. آنها غریبانه رفتند و غریبانه ماندند. سالها در خاک دشمن، بینام و بینشان، در سکوتی که از هزار فریاد سنگینتر است. نه فقط جسمشان که روایتشان هم اسیر شد؛ اسیر زمان، اسیر بیتوجهی، اسیر عادتکردن ما به شنیدن نام شهدا بیآنکه درنگ کنیم و از خود بپرسیم سهم ما از این فداکاری چه بوده است. شهدای کربلای چهار، بیش از هر چیز، مظلوم همین فراموشیاند. ما به این شهدا بدهکاریم؛ یک ایران سربلند بدهکاریم. بدهکار سرزمینی که قرار بود به برکتِ خون آنها در همه حوزه های معرفتی و اخلاقی و اجتماعی و اقتصادی و ...حاصلخیز باشد، نه فقط با مرزهای امن، که با زندگی شرافتمندانه برای مردمانش. ایرانِ مدیون شهدا، ایرانی است که در آن مردم زیستی سالم و سعادتمند داشته باشند؛ جایی که رنج، قاعده نباشد و امید، استثنا. کشوری که فردایش از امروز بهتر باشد و امروز، آگاهانه بستر فردایی نیکوتر را بسازد. تجلیل از شهدا، فقط در قاب عکسها، پلاکاردها و سالگردها خلاصه نمیشود. احترام واقعی به شهدای کربلای چهار، آنجاست که خون آنها در رگهای عدالت، عقلانیت و پیشرفت جاری شود. آنجاست که مسئولیتپذیری جای شعار را بگیرد و صداقت جای نمایش را. آنجاست که هیچکس از نام شهدا نردبان نسازد، اما همه خود را در برابر آرمانشان پاسخگو بدانند. غواصهای کربلای چهار، برای این جنگیدند که انقلاب بماند، ایران بماند؛ نه فقط بماند، که شایسته زیستن باشد. امروز اگر قرار است یاد آنها را گرامی بداریم، باید این پرسش را بیتعارف از خود بپرسیم: ایران امروز، چقدر به آن آرزو نزدیک است؟ اگر پاسخ روشن نیست، اگر فاصله زیاد است، این خود نشانهای است از ادامهدار بودن همان مظلومیت. مظلومیتی که این بار نه توسط دشمن که به دست خود ما رقم می خورد. شهدای کربلای چهار، در آب رفتند تا ما در خشکی، با عزت زندگی کنیم. کمترین ادای دین به آنها، ساختن ایرانی است که مردمش هر روز احساس کنند زندگیشان رو به بهتر شدن است و ایمان انقلابی شان شکوفاتر؛ ایرانی که دیروزش بدهکار وفردایش شرمندهی خون این غواصان نباشد. وطن را بسازیم. دشمن را بشکنیم تا ادای دین کرده باشیم به غواص های دست بسته کربلای4 که در های آسمان را به روی ما گشودند.... ب / شماره 5734 / چهارشنبه 3 دی 1404 / صفحه 3 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14041003.pdf
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم دی ۱۴۰۴ساعت 12:13  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
چراغ دست امام(ع) است. راه هم همان است که به عنوان صراط مستقیم نشان می دهد. با تنظیم رفتار خود در این منهج است که به نتیجه می توان امید داشت. در ایام شهادت هادی امت باید در محضرشان به تعزیت نشست و به درس گرفتن برای بهزیستن برخاست چه امام هادی علیهالسلام، با نگاهی ژرف به روان جامعهها، معیاری بهدست میدهد که فراتر از توصیهای اخلاقی، یک نقشه راه اجتماعی است. آن حضرت میفرماید: هرگاه عدالت بر ستم غلبه دارد، بدگمانی حرام است مگر آنکه بدی آشکار شود؛ و آنگاه که بیداد غالب میشود، خوشبینی نیز بیدلیل روا نیست مگر آنکه نیکی اثبات گردد. این سخن، ترازوی دقیق سنجش «فضای عمومی» است؛ فضایی که میتواند جامعه را به آرامش برساند یا در گرداب سوءظن فرو برد. امروز، بیش از هر زمان، به انتخاب آگاهانه «اعتماد» نیاز داریم. اعتماد، نه سادهلوحی است و نه نادیدهگرفتن خطاها؛ اعتماد، تصمیمی اجتماعی است برای ساختن. جامعهای که اعضایش مدام به هم با تردید مینگرند، از درون فرسوده میشود. سوءظن، همان سم کشنده اما آرامی است که سرمایه اجتماعی را آرام، آرام تحلیل میبرد و رابطهها را به میدان دفاع و حمله بدل میکند. نگاه امام هادی(ع) ما را به این حقیقت رهنمون میشود که اگر بناست عدالت محور باشد، باید اصل را بر سلامت بگذاریم. جامعه سالم، با اعتماد زنده است. خانواده با اعتماد پا میگیرد، روابط اجتماعی با اعتماد معنا مییابد و در سطح کلان، پیوند ملت و حاکمیت نیز جز بر شانههای اعتماد استوار نمیشود. بیاعتمادی، هر سیاست درست را عقیم میکند و هر تصمیم سازنده را در هیاهوی تردید دفن میسازد. اعتماد، بستر آرامش است و آرامش، خاک حاصلخیز شکوفایی. استعدادها در سرزمین ناامن نمیبالند. نخبگی در فضای تنشآلود یا خاموش میشود یا مهاجرت میکند. ترس و التهاب، آتش به خرمن مستعدان میزند؛ امید را میسوزاند و آینده را خاکستر میکند. هیچ خانهای با خاکستر ساخته نمیشود؛ هیچ جامعهای بر ویرانه بیاعتمادی قد نمیکشد؛ و هیچ کشوری با سوختن سرمایه انسانیاش به توسعه نمیرسد. اگر میخواهیم بسازیم، باید پیش از هر چیز، فضا را امن کنیم؛ امن از سوءظن، امن از تخریب، امن از داوریهای شتابزده. اعتماد، یک فرمان یکطرفه نیست؛ پروژهای دوسویه است. هم مردم باید به یکدیگر و به ساختارها اعتماد کنند و هم حاکمیت با شفافیت، عدالت و پاسخگویی، این اعتماد را پاس بدارد. این چرخه، اگر به حرکت درآید، اطمینان خاطر میآفریند و اطمینان خاطر، موتور حرکت جامعه است. سخن امام هادی(ع) هنوز تازه و جامعه ساز است ؛ هشداری و امیدی همزمان. اگر عدالت را تقویت کنیم، بدگمانی را باید کنار بگذاریم. و اگر اعتماد را پاس بداریم، میتوانیم از دل دشواریها، آیندهای آباد بسازیم؛ آیندهای که بر خاکستر بنا نشده، بر آرامش و امید استوار است. ب / شماره 5734 / چهارشنبه 3 دی 1404 / صفحه 4 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14041003.pdf
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم دی ۱۴۰۴ساعت 12:11  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
کلمات را درست سر جای خویش قرار دهیم. این میتواند معجزه کند در انتقال پیام. اینکه از عنوان «معجزه» استفاده میکنم، دقیقا آگاهانه و در راستای تعلیم پذیرفتن از منطق اعجاز خداوندی است. وقتی خدا کلمه را به عنوان بزرگترین و ماناترین اعجاز خویش، سوغات راه رسول خاتم میکند، باید نه به کلمات که به حروف هم احترام گذاشت. آن را در جای خود استفاده کرد والا جایگذاری کلمات در غیر جایی که باید یک نوع کفران است. اگر برخلاف رویه معرفی کتاب، این بار از حرمت کلمات گفتم به این خاطر است که حس میکنم در «سالهای کبوتر» با فهمی متعالی از جایگاه کلمات مواجهیم. هارمونی کلمات و رقص حروف، تصویری میسازد که از صفحات برمیخیزد و در ذهن مخاطب قاب میشود. نه قابی راکد که قابی زنده که قلب را به تپش میاندازد. حروف این سعادت را یافتهاند تا به قلم سحرانگیز «هما سعادتمند» گوشهای از ایران را چنان روایت کنند که گذشته و حال و آینده مثل قالی ایرانی در هم تنیده شوند. حکایت از روزهای تلخ و سرخ شروع میشود، از زمانی که خاک وطن زیر سم ستوران مغول، هر روز هزار زخم برمیدارد. قلم با شرح این درد به فرازی میرسد که سربداران خلق کردند و حکایت فاطمه بنیاسد و طاهر. ماجرای این دخترعموی تاریخی من و «طاهرگردی»های او در لابهلای تاریخ را باید در کتاب بخوانید. اما همه ما باید از دل تاریخ تا دهه60 را خیلی زود بدویم و برسیم به روستای «شمآباد». روستایی که به معنای معرفتی باید آن را «بلاد کبیر» نامید. وقتی شهادت در مردانش قضا نمیشود، روزه و روضه هم در آن «قصر» و شکسته نخواهد بود. کلمات که «همای سعادت» را نه بر سر که در شکوه قلم سعادتمند در جان دارند، از زنانی میگویند که حماسه را نو به نو میخواندند در تشییع زنانه مردان شهیدشان. روایت دست اول تابوتِ پرچم پیچشده مردانی که از ورودی روستای «شمعآباد» فقط بر شانه زنها استوار میشوند. زنهای شمآباد، شمعهایی هستند که چون چشمه خورشید میجوشند و نور میافشانند. حتی شبهای این دیار هم روشن است از غیرت زنانی که مردان خود را به جبهه فرستادهاند و خود همزمان «مردِ مزرعه» و «زنِ خانه» هستند. در کنار این دو، سومین شخصیتشان هم در مسجد رقم میخورد و خانههایی که به کارگاههایی برای تولید نان و دیگر مایحتاج جبهه تبدیل شده است. عجیب اینکه هر زنی که شوهرش، برادرش، پدرش، پسرش، یا کسوکارش شهید میشود، انگار توانی مضاعف مییابد برای کار بیشتر. این زن میشود محور یک حرکت تازه در پشت جبهه که تا «شمآباد» امتداد یافته است. من اما درروایت زنان این دیار، از آن روزها، خط مقدم را در تعریفی نو تجسم میکنم. خط مقدم که مردانش سینه سپر میکنند در برابر تیر و باز تیر میاندازند به سینه دشمن، اولین روایت و ابتداییترین جلوه است. یک خوانش هم این است که خط مقدم دقیقا برای هرکس همان جایی است که به ایفای نقش قیام میکند. برای سیدالشهدا خط مقدم گودال قتلگاه است و برای زینب سلاما...علیها، کاخ ابنزیاد و یزید. نسل بیبی زینب(س) در شمآباد هم در خط مقدم جهاد میکردند که در مسجد و مزرعه و خانهشان کربلا به پا کرده بود. باری، «سالهای کبوتر» اگرچه روایت دیروز است، اما به زبان امروز و رو به فردا روایتخوانی میکند. به جرئت میگویم روایتهایش هم نامکرر است و حدیث. حدیث را هم باید چند بار خواند. این بار با شما میخوانم «سالهای کبوتر» را به قلم احترامبرانگیز روزنامهنگار شهر امام رضا(ع). شهرآرا / شماره 4659 / سه شنبه 2 دی 1404 / صفحه 10 / فرهنگ وادبیات https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17013/442514 https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1404/10/1/17013_156736.pdf
+ نوشته شده در سه شنبه دوم دی ۱۴۰۴ساعت 13:33  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اخلاق اگر زخم بردارد، خونِ دین بر زمین جاری می شود. میان اخلاق و دین، این همانی است. " حُسنِ خُلق" که رسول اعظم الهی در جوابِ "ماالدین"؟ پرسشگر می فرماید، ناظر به همه زندگی است که باید برمدار " احسان" شکل بگیرد. باید در قالبِ " محسن" رفتارها تنظیم شود. کار خوب را باید به بهترین نحو انجام داد اما دریغا که این رسم نبوی در کردار ما چنان غریب افتاده است که کارها را به بدترین شکل انجام می دهیم. به گونه ای که اگر خود رفتار به"صواب" باشد، نوع انجام آن "ثواب" سوز خواهد شد. یک نمونه اش همین جا به جایی مدیران و مسئولان. گاه جوری اتفاق می افتد که شان و شخصیت افراد را خاک مال می کند. افراد تازه می آیند شاید به حق هم می آیند اما آن که می رود به باطل ترین شکل می رود. چه باطلی بدتر از شکستن حرمت افراد؟ خدا بگویم چکار کند مخترعِ حذف سنگالی افراداد را. سنت سیئه ای که پایه گذاشت و به هر تکرار، دستان خود را خاکی خواهد دید به آوار حرمت افراد. کاش اصحاب سیاست و مملکت داری، حرمت را از شادروان پرویز دهداری می آموختند. آنجا که در بازی با نپال، به رغم تمام شدن تعویض ها، ستاره تیم خود را بیرون کشید و بازی را با 10 نفر ادامه داد. به ستاره خود- مجتبی کرمانی مقام- که مدام بازیکنان حریف را با دریبل زدن تحقیر می کرد- گفت: این رفتاری که در زمین انجام دادی دور از انصاف و جوانمردی بود، گفت فکر نمیکنی آن بازیکن هم یک ورزشکار است که ممکن است خواهرش، مادرش، پدرش، نامزدش یا همسرش آنجا روی سکوها نشسته باشند؟ چرا بازیکن ضعیفتر از خودت را تحقیر میکنی. آقای سرمربی،سِّر بیرون کشیدن او را یادآور شد تا بازیکن در پایان بازی به زمین بازگردد و از حریف عذر بخواهد. آیا ارباب سیاست و مدیریت در تغییر ها و تعویض های سنگالی، به آبرو و شان و خانواده افراد توجه می کنند؟ برخی جا به جایی ها که خلاف این را می گوید. ان شاالله بعد از این در عزل و نسب ها، در جا به جایی ها توجه شود که اخلاق، دستش بالا باشد و حرمت انسان هم محترم شمرده شود. ب / شماره 5733 / سه شنبه 2 دی 1404 / صفحه 3 blob:https://web.eitaa.com/a008d48a-d699-48d9-bc58-124878a8567d
+ نوشته شده در سه شنبه دوم دی ۱۴۰۴ساعت 13:28  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
گرانی کار را چنان از حد گذرانده که دیگر فقط یک رویدادِ اقتصادی نیست؛ به تیغ چند دمی تبدیل شده است که توش و توان، روح و روان را یکجا زخم آجین می کند. کار به جایی رسیده که مردم صبح از خواب برمیخیزند، باز قیمت ها را چند گام جلوتر از روز پیش می بینند. نگرانی بی حاصل شان و دیده به غم بازشده شان می بیند قیمت کالاها چند پله بالاتر رفته است. نان، برنج، لبنیات، دارو؛ هیچچیز در امان نیست. بازار، ثبات را به رؤیایی دستنیافتنی تبدیل کرده و امنیت روانی خانوادهها را بلعیده است. بدتر از آن سخنان برخی مثلا کارشناسانی است که کالای جایگزین معرفی می کنند؛ برنج نیست جو بخورید! آنچه این زخم را عمیقتر میکند، عادیشدن بینظارتی و بیمدیریتی است. وقتی قیمتها در یک روز دو یا حتی سه بار تغییر میکنند، دیگر نمیتوان آن را به «نوسان طبیعی» یا «شرایط جهانی» حواله داد. این همان نکتهای است که منوچهر متکی، نماینده مجلس- چند روز پیش- بهصراحت بر آن انگشت گذاشته بود؛ اینکه در ماههای اخیر، قیمت برخی کالاهای اساسی روزی چند بار عوض میشود و گرانیهای جهشی، محصول عدم مدیریت و عدم نظارت نهاد های مسئول است. این روایت، نه از زبان یک منتقد بیرونی، که از درون ساختار قانونگذاری کشور بیان شده و خود گویاترین سند سختکامی روزگار ماست که سخت جانی هم به دنبال می آورد. فاجعه اما آنجا تکمیل میشود که از همین نماینده سابقا وزیر، میشنویم ۹۰ درصد برنج وارداتی با ارز ۲۸۵۰۰ تومانی احتکار شده و به بازار عرضه نشده است. یعنی ارزی که از جیب مردم و از منابع عمومی پرداخت شده تا سفرهها کوچکتر نشود، در انبارها خاک میخورد تا عدهای سود بیشتری به جیب بزنند. این دیگر فقط گرانی نیست؛ بیعدالتی عریان است. نتیجه چنین وضعیتی روشن است: فشار مضاعف بر مردم و گسترش حس خشم، ناامیدی و بیپناهی در جامعه. در چنین فضایی، وقتی گفته میشود میل به حرامخواری در جامعه تشدید شده است، این گزاره تلخ اما واقعی به نظر میرسد. نه به این معنا که همه مردم یا فعالان اقتصادی فاسد شدهاند، بلکه به این معنا که ساختار معیوب، فساد را تشویق و سلامت را تنبیه میکند. وقتی نظارت کارآمد وجود ندارد، احتکار سودآور میشود و قانون به جای بازدارندگی، به حاشیه میرود. گرانیِ افسارگسیخته، فقط قدرت خرید را نمیگیرد؛ اعتماد اجتماعی را میسوزاند. جامعهای که هر روز با شوک قیمتها مواجه است، دیگر به وعدهها گوش نمیدهد. آرامش، برنامهریزی و امید، قربانیان خاموش این وضعیتاند. علاج این درد، نه در شعارهای تکراری که در مدیریت شفاف، نظارت قاطع، برخورد بیتعارف با محتکران و بازگرداندن انضباط به بازار است. تا وقتی در این مهم تعلل کنیم، زخم روان جامعه عمیقتر خواهد شد؛ و هیچ جامعهای با روح خسته و اعتماد شکسته، نمی تواند آینده را بسازد. پس همین امروز باید کاری کرد تا امید روزهای بهتر به مردم بازگردد. ب / شماره 5733 / سه شنبه 2 دی 1404 / صفحه 4 blob:https://web.eitaa.com/a008d48a-d699-48d9-bc58-124878a8567d
+ نوشته شده در سه شنبه دوم دی ۱۴۰۴ساعت 13:26  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
من برای کلام ارزش قائلم. استفاده نابه جا و قالب بندی حروف در هیت کلمات ناصواب را کفران نعمت نفسِ ناطقه انسانی می دانم. حاظر نیستم در باره تندترین مخالفان نگاهم، به بدی سخن بگویم. من نقد را در ساحت ادب، بایسته می دانم و شایسته انسانی که خود را مسلمان می داند. منطق اسلام را قرآن روشن و بیابهام بیان کرده است: «جادلهم بالتی هی أحسن». جدال، اگر ناگزیر است، باید به نیکوترین شیوه باشد؛ چه رسد به گفتوگو، نقد و اختلاف نظر. آنجا که زبان از این دایره بیرون میرود و به توهین و تخریب میلغزد، دیگر نه از اسلام نشان مانده و نه از اخلاق. کسانی که رفتارشان بیرون از این ساحت است، خود نیز در این میدان حقی برای داوری و قضاوت ندارند. کسانی که حروف را به فحاشی، کلمه و کلام را شرمنده می کنند چطور دیگران را به سنگ می کوبند به خاطر خرده کلوخی که انداخته اند؟ مسئله فقط بدگویی نیست؛ مسئله، عادیشدنِ دوگانگیِ اخلاقی است. اینکه اگر «ما» به دیگران بد بگوییم، نامش غیرت، دفاع یا روشنگری باشد، اما اگر «دیگران» همان رفتار را در برابر ما روا دارند، ناگهان کفر، توطئه و دشمنی تلقی شود. اخلاق دینی، نسبی و قبیلهای نیست. نمیشود توهین را برای خود مجاز دانست و برای دیگری حرام. نمیشود یک زبان داشت برای دوستان و زبانی دیگر برای مخالفان. جامعهای که به این دوگانگی خو بگیرد، آرامآرام سرمایه اخلاقی خود را از دست میدهد. در چنین فضایی، حقیقت قربانی میشود و گفتوگو جای خود را به هیاهو میدهد. آنچه باقی میماند، شکاف، کینه و بیاعتمادی است؛ اموری که هیچ نسبتی با دینداری و حتی عقلانیت اجتماعی ندارند. امروز بیش از هر زمان، نیازمند بازگشت به اخلاق دینی هستیم؛ اخلاقی که همگان را خطاب قرار میدهد، نه فقط «دیگران» را. پرهیز از بدگویی، نه یک توصیه تزئینی، بلکه ضرورتی اجتماعی و دینی است. اگر قرار است جامعهای سالمتر و دیندارتر داشته باشیم، راهش از اصلاح زبان و رفتار خود ما میگذرد. توهین را باید کنار گذاشت، نه از سر مصلحت، که از سر ایمان به این حقیقت روشن: زشتیِ سخن، پیش از هرکس، دامان گوینده را میگیرد. فرق نمی کند، این دولت را تخریب کنید یا دولت پیشین را بتراشید. یا دولت های پیشتر را. تخریب بد است. بدتر از تخریب، تقسیم بندی آن به خوب و بد است. اگر به فلانی و فلانی و فلانی توهین کنید و حتی تهمت بزنید و بپندارید ماجورید اما اگر به فلانی و فلانی تعریضی شود به کوبیدن آنان به دنبال اجر باشید. نه دوگانگی رفتار را مردم متوجه می شوند. مراقب باشیم همه مان که هیاهوهایی از این دست، بازی بازندگان است. برای برنده شدن همه باید به اخلاق و احترام، التزام داشته باشیم. ( گروه مدیران / احمحیدر)
+ نوشته شده در دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ساعت 14:3  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ایمان، یک واژهی زینتی نیست که بر زبان بنشیند چونان نقشِ ایوان و کار تمام شود. ایمان، شناختی است که باید به دل برسد، اقراری که باید بر زبان جاری شود و عملی که باید در رفتار جان بگیرد. هر کدام که کم باشد، ایمان لنگ میزند. با ادعا، کسی مومن نمیشود؛ چنانکه با شعار، جامعهای نجات پیدا نمیکند. عمل، مُهرِ صحتِ دعواست؛ اگر نباشد، همهچیز فرو میریزد. از همینجاست که خطر قدیمی و همیشگی رخ مینماید؛ خطرِ تقلیل ایمان، تقلیل تشیع، به اسم و عدد و شناسنامه. اینکه بگوییم «هستیم» بیآنکه «باشیم». این همان لغزگاهی است که قرنها پیش، امام باقر علیهالسلام با چراغ روایت، روشنش کرده است. آنجا که یاری، با افتخار از فراوانی شیعیان میگوید و امام، بیآنکه در شمارش عددها درگیر شود، سراغ کیفیت میرود. سؤالها سادهاند اما سنگین: آیا ثروتمند به فقیر رحم میکند؟ آیا گذشت، جای انتقام را گرفته است؟ آیا مواسات و همدلی در زندگیها جاری است؟ و آنگاه حکم، بیتعارف و صریح: اگر اینها نیست، اینان شیعه نیستند. این روایت، قصهی کهنه تاریخ نیست؛ گزارشِ امروزِ ماست. آیینهای است روبهروی جامعهای که نام اهلبیت را با افتخار بر زبان دارد اما گاه از سیرهشان فاصله میگیرد. اگر دستهای توانمند، به بهانههای مختلف، در جیب بماند؛ اگر دلها سخت شود و هرکس فقط به نجات خود فکر کند؛ اگر گذشت، قربانی کینه شود؛ تشیُّع، از روح خود تهی میشود؛ هرچند نامش همهجا نوشته باشد. فرهنگ ما، هم دینی است و هم ملی؛ و هر دو بر یک ستون استوارند: دستگیری. از صدر اسلام تا عمق تمدن ایرانی، انسان وقتی انسان مانده که دیگری را تنها نگذاشته است. امامت نیز همین است؛ تمرین مسئولیت اجتماعی. امام، فقط پیشوای محراب نیست؛ معلمِ زندگی جمعی است. یاد میدهد که «من» اگر از «ما» جدا شود، " هیچ " می شود وبیمعنا. امروز، بیش از همیشه، به این منطق نیاز داریم. روزگار سخت است؛ اقتصاد فشار میآورد، دلها خستهاند و مشکلات، پشت سر هم صف کشیدهاند و دشمنان هم مدام چنگ و دندان نشان می دهند. در چنین شرایطی، اگر هرکس تنها به فکر خود باشد، زمین خوردنِ جمعی، حتمی است. در جامعه فروپاشیده، هیچکس سالم نمیماند. اما اگر مومنانه ببینیم و در سیره امات زندگی کنیم، امید هنوز نفس میکشد. کالبد های خسته، جان می گیرد و حرکت ادامه می یابد. هرکدام از ما، چیزی در توان داریم؛ مال، فکر، تخصص، تجربه، یا حتی یک دلِ گرم. امروز، روزِ نگهداشتن نیست؛ روزِ بخشیدن و به میدان آوردن است. روزِ شریکشدن در بارِ همدیگر. ایرانِ عزیز ما، پیش از هر چیز، به ترمیم پیوندهای انسانی نیاز دارد. عزت این سرزمین، با آمار و شعار بالا نمیرود؛ با اخلاق قد میکشد، با گذشت ریشه میدواند و با دستهایی که برای یاری دراز میشوند، سرافراز میشود. شیعه بودن و ایرانی بودن، هر دو ما را به یک حقیقت میرسانند؛ حقیقتی ساده اما سرنوشتساز: در منطق امامت باید قد کشید. در منهج امامت باید راه پیمود. همان طور که نماز را باید به جماعت خواند. اجتماع کرده باید جامعه را چنان ساخت که کسی احساس تنهایی نکند. ما نسبت به هم مسئولیم. ما به هم ربط داریم. این را امام باقر(ع) فرموده است تا مراقب احوال همدیگر باشیم. (آستان)
+ نوشته شده در دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ساعت 12:12  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
کلامِ بيحساب، امروز از حساب در رفته است. اما همين هم باز دچار مواجهه دوگانه است. اگر از يک سو باشد ان را نسيمي تلقي ميکنند که بايد ستود اما اگر همين گفتار و رفتار ازسوي مقابل باشد ميگويند بايد سنگ کوبش کرد. انگار نميخواهند بپذيرند بعضيها که بدي نسبيت بردار نيست. هميشه بد است. بخواهند يا نپذيرند در واقعيت تغييري ايجاد نميکند.واقعيت اين است که بدگويي، پيش از آنکه خنجري بر پهلوي شخصيتِ مخاطَبِ هدف باشد، آينهاي است که زشتي گوينده را بيپرده به نمايش ميگذارد. توهين، نه قدرت است و نه شجاعت؛ نشانه فقرِ منطق و تهيدستي اخلاق است. کسي که زبان را به تحقير ميآلايد، پيش از آنکه ديگري را بشکند، پرده از سيرت خويش برميدارد و خويش را در معرض داوري همگان مينشاند. در چنين وضعي، هزار ادعا نيز اگر در کار باشد، به کار نميآيد؛ چرا که دعوياخلاق را به رفتار ميسنجند نه به ادعا!اسلام، پيش از آنکه دينِ شعار باشد، آيينِ منش است. منطق اين دين را قرآن روشن و بيابهام بيان کرده است «جادلهم بالتي هي أحسن». جدال، اگر ناگزير است، بايد به نيکوترين شيوه باشد چه رسد به گفتوگو، نقد و اختلاف نظر. آنجا که زبان از اين دايره بيرون ميرود و به توهين و تخريب ميلغزد، ديگر نه از اسلام نشان مانده و نه از اخلاق. کساني که رفتارشان بيرون از اين ساحت است، خود نيز در اين ميدان حقي براي داوري و قضاوت ندارند.مسئله فقط بدگويي نيست، عاديشدنِ دوگانگي اخلاقي است. اينکه اگر «ما» به ديگران بد بگوييم، نامش غيرت، دفاع يا روشنگري باشد، اما اگر «ديگران» همان رفتار را در برابر ما روا دارند، ناگهان کفر، توطئه و دشمني تلقي شود. اخلاق ديني، نسبي و قبيلهاي نيست. نميشود توهين را براي خود مجاز دانست و براي ديگري حرام. نميشود يک زبان داشت براي دوستان و زباني ديگر براي مخالفان.جامعهاي که به اين دوگانگي خو بگيرد، آرامآرام سرمايه اخلاقي خود را از دست ميدهد. در چنين فضايي، حقيقت قرباني ميشود و گفتوگو جاي خود را به هياهو ميدهد. آنچه باقي ميماند، شکاف، کينه و بياعتمادي است؛ اموري که هيچ نسبتي با دينداري و حتي عقلانيت اجتماعي ندارند.امروز بيش از هر زمان، نيازمند بازگشت به اخلاق ديني هستيم، اخلاقي که همگان را مخاطب قرار ميدهد، نه فقط «ديگران» را. پرهيز از بدگويي، نه يک توصيه تزييني، بلکه ضرورتي اجتماعي و ديني است. اگر قرار است جامعهاي سالمتر و ديندارتر داشته باشيم، راهش از اصلاح زبان و رفتار خود ما ميگذرد. توهين را بايد کنار گذاشت، نه از سر مصلحت، که از سر ايمان به اين حقيقت روشن که زشتي سخن، پيش از هرکس، دامان گوينده را ميگيرد. فرق نميکند، اين دولت را تخريب کنيد يا آن دولت را بتراشيد. تفاوتي ندارد که افراداين جناح کلوخ پرتاب کنند يا افرادجناح مقابل به سنگ پاسخ گويند. با اين شيوه دست در يقه هم بردن، همه بازنده ايد.متأسفانه هزينه باخت شما را هم بايد ملت بدهد.... جمهوری اسلامی / شماره 13263 / دوشنبه 1 دی 1404 / صفحه 3 https://jepress.ir/13263/3/6486 https://jepress.ir/Archive/pdf/1404/10/01/3.pdf
+ نوشته شده در دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ساعت 12:10  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ما به جان در خاکِ ایران، خاکِ جمهوری اسلامی ایران ریشه داریم. بی ریشه ها را باد جا به جا می کند. این را به بنده خدایی گفتم که سرش پر خیال بود. خیال هایی که هیچ وقت پخته نمی شود. گفتم من اگر قلم به انتقاد می زنم برای تکاندن جامه نظام از غبار است. کسی چپ به این خاک نگاه کند خودمان خباری می شویم پر از خار و خاشاک در چشمش. مایی که دستان مان هنوز بوی باروت می دهد بلدیم کیسه های خاک سنگر مان را بچینیم. ما بچه های جبهه ایم که پس از چهاردهه هم با افتخار از لحظه به لحظه حضورمان در خط مقدم یاد می کنیم. حسرت ما اول جا ماندن از یاران شهید مان است و دوم این که چرا زمان نداشتیم که بیشتر همنفس شان باشیم. تندگویی های امروز مان هم میراث آنان است. فریاد مان هم به برکت غیرت آنان است. پیرو همان عهدی است که بستیم تا برصراط عدالت برای بهتر شدن زندگی مردم و تعالی اخلاق بکوشیم. امروز که قلم دست من است برایم حکم ابزار جهاد را دارد. مقدس است مثل تفنگ در روزهای جنگ. به او گفتم ما سرسختانه به دنبال کم کردن سختی زندگی مردم هستیم. هم سختی کم شود و هم عزت و عظمت ایرانی در افزایش باشد. به او که وضعیت امروز کشورهای عربی را به رخ می کشید و عکس برج هاشان را نشان می داد تاکید کردم که این های به هویی بند است و این بنا به سایه تکیه داده است. سراب هیچگاه آب نمی شود. آنان را اجازه بازی در شهرنئوم را داده اند تا سرگرم باشند و خودشان و فرزند نامشروع شان به کار توسعه شهرکهای علمی و فنآوری اند و به جایی رسیدند که به صورت غیرمستقیم، تمام زیرساختهای این کشورها را با شرکتهای غربی اداره و مدیریت میکردند! عرب ها را با خاموش کردن یک کلید زمین گیر می کنند. تنها کشوری که همچنان سر به آسمان می ساید ایرانِ شهیدان است. ایران قدرتِ خودساختهای است که تکیه بر میراث ایرانی-اسلامی خودش این قومِ عنود را ادب می کند. بله، آمریکا و رژیم جعلی آدم کش بسیار دوست دارند که ایران کشوری در تراز مصر، سعودی، عمان و عراق و امارات باشد، دوست دارند ایرانی هر چه باشد، خودش نباشد. این ها از آن خود کمال یافته ما می ترسند. از ققنوسی که از خاکستر هم برمی خیزد و سیمرغ وار خود را به قاف می رساند. ما مردان و زنانی که دیده نمی شوند اما دیده ها را به سمت ایران باز می کنند کم نداریم. در نبرد سرنوشت هم طرفی برنده و پیروز نهایی است که روی پای خود بایستد. راهش را خود انتخاب کند. عمقِ طولی و عرضی داشته باشند، عمقی به طولِ 7 هزار سال تمدن و تاریخ. به عرضِ معرف و شهادت. چیزی که صهیونیست ها و پدربزرگشان آمریکا و شرق و غرب از آن بی بهره اند. این طول و عرض، فقط به قامت بلند ایران ساز می آید، فقط ایران..... ب / شماره 5732 / دوشنبه 1 دی 1404 / صفحه 4 blob:https://web.eitaa.com/ba40ca40-53b7-4353-89a9-9fd8914e82b7
+ نوشته شده در دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ساعت 12:6  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ايمان، شناخت است به دل و اقرار است به زبان و عمل است به اعضا. هرسه باید توامان باشد تا بتوان نام صاحب آن رفتار را مومن گذاشت. والا زبان که همه را به اوج ایمان می رساند با ادعای بی عمل. عمل به دعوی است که معنابخش آن می شود. از این منظر می توان گفت همواره یک خطر پنهان سر راه اهل ایمان وجود داشته است؛ فروکاستن «شیعه بودن» به ادعا، به عدد، به نام. روایتی روشنگر از امام باقر علیهالسلام، این خطر را قرنها پیش به ما گوشزد کرده است. آنجا که یکی از یاران، با افتخار از فراوانی شیعیان در منطقه خود سخن میگوید، اما امام با پرسشهایی ساده و عمیق، معیار را از «کثرت» به «کیفیت» منتقل میکند:آیا توانگر به فقیر مهر میورزد؟آیا نیکوکار از بدکار میگذرد؟آیا مواسات، همدلی و بخشش مالی در میانشان هست؟ آنگاه با صراحتی تکاندهنده میفرماید: اگر اینگونه نیست، اینان شیعه نیستند. این روایت، تنها حکایت یا حتی یک درس تاریخی نیست؛ آیینهای است در برابر امروز ما. جامعهای که خود را پیرو اهلبیت میداند، اگر در آن دستهای توانمند به سوی نیازمندان دراز نشود، اگر گذشت جای کینه را نگیرد، و اگر هرکس تنها به نجات خویش بیندیشد، از روح تشیع فاصله گرفته است؛ هرچند نام آن بر زبانها جاری باشد. فرهنگ ملی و دینی ما، از صدر اسلام تا ژرفای تمدن ایرانی، بر «دستگیری» استوار بوده است؛ بر اینکه انسان، انسان را تنها نگذارد. امامت نیز چیزی جز نهادینهکردن همین مسئولیت اجتماعی نیست. امام، نه فقط پیشوای عبادت که معلم زیست جمعی است؛ زیستی که در آن «من» بدون «ما» معنا ندارد. امروز، بیش از هر زمان دیگر، به این منطق نیازمندیم. شرایط دشوار اقتصادی، فشارهای اجتماعی و سیل مشکلات، اگر هرکس تنها دست به جیب خود ببرد و دیگری را رها کند، همه را با هم زمین خواهد زد. هیچکس در جامعهای فروپاشیده، سالم نمیماند. اما وقتی مومنانه نگاه و به رسم امامت زندگی کنیم، امید همچنان زنده است. با هم میتوانیم از سیل مشکلات به سلامت عبور کنیم. با همدلی، مواسات و مسئولیتپذیری اجتماعی، میتوان بارها را سبکتر کرد و دلها را گرمتر. اگر توان مالی داریم، اگر توان فکری، تخصصی یا حتی عاطفی داریم، امروز زمان بخشیدن وبه میدان آوردن و به اشتراک گذاشتن است. ایران عزیز ما، بیش از هر چیز، به بازسازی پیوندهای انسانی نیاز دارد. عزت این سرزمین، تنها با آمار و شعار افزون نمیشود؛ با اخلاق، با گذشت، با دستهایی که به جای اشاره و سرزنش، برای یاری دراز میشوند، سرفرازمیگردد. شیعه بودن، و ایرانی بودن، هر دو ما را به یک حقیقت فرا میخوانند:هیچکس تنها نجات نمییابد؛ یا با هم میمانیم، یا با هم میافتیم. ب / شماره 5732 / دوشنبه 1 دی 1404 / صفحه 4 blob:https://web.eitaa.com/ba40ca40-53b7-4353-89a9-9fd8914e82b7
+ نوشته شده در دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ساعت 12:5  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|