|
حکایت ها اگر واقعی هم نباشند، حکمتی با خود دارند که انسان را به حقیقت نزدیک می کند. مثل این ماجرا که بنده خدایی بازنشر کرده بود؛" دخترک با ذوق کفش را پوشید و شروع کرد به کوبیدن پاهایش روی زمین تا چراغهای پاشنه کفش روشن شود. خنده از لبش نمیافتاد. رو کرد به پدرش و گفت: "بابا! همین خوبه؟ همینه که قول داده بودی؟" پدر لبخند تلخی زد. آرام به سمت فروشنده رفت و قیمت را پرسید. فروشنده گفت: "۹۵۰ هزار تومان." مرد انگار آب سردی رویش ریخته باشند، یخ کرد. دستش را بیاختیار روی جیبش گذاشت. میدانستم کل موجودیاش شاید به سیصد هزار تومان هم نرسد. نمیدانست چطور بگوید «نه». زانو زد و آرام گفت: دخترم... این کفش یکم برات تنگ نیست؟ انگار پات رو اذیت میکنه... بریم یه مدل دیگه ببینیم؟ دخترک با بغض گفت: نه بابا، اندازهمه... به خدا پام راحته... قول میدم خرابش نکنم... نگاههای سنگین مشتریان دیگر روی این پدر و دختر بود. پدر داشت خرد میشد. عرق سردی روی پیشانیاش نشسته بود. دست دخترش را گرفت تا با ناامیدی از مغازه بیرون بروند. ناگهان شاگرد مغازه که پسری جوان بود، با صدای بلند گفت: آقا صبر کنید! اون کفش رو نذارید سر جاش! همه برگشتند. پسر جوان با عجله دوید و جعبه کفش را از دست دختر گرفت و با حالتی جدی به صاحبکارش گفت: اوستا! این همون جفته که لنگهش توی انبار زیر نور آفتاب رنگش یه پرده رفته بودا! همونی که زدیم تو لیست حراجیِ انبارگردانی. بعد رو کرد به پدر و با صدایی که همه بشنوند گفت: آقا شانس آوردید! این مدل چون تکسایز شده و یه ایراد جزئی رنگ داره قیمتش شده ۱۸۰ هزار تومان. اگه نمیخواید بذارم برای مشتری بعدی؟ پدر با ناباوری به پسر جوان نگاه کرد. او میدانست کفش هیچ ایرادی ندارد. نگاهی به چشمان پسر انداخت و مهربانیِ زلال را در آن دید. پول را داد. وقتی داشتند میرفتند، دخترک خوشحالترین بچه دنیا بود و پدر، با قامتی که انگار دوباره راست شده بود، دست دخترش را فشرد. موقع خروج، پدر برگشت و با نگاهی خیس از اشک، فقط یک بار سرش را برای شاگرد مغازه تکان داد. آن نگاه، هزاران کلمه تشکر داشت. بعد از رفتن آنها، صاحب مغازه که تا آن لحظه ساکت بود، جلو رفت و به شاگردش گفت: پسر! اون کفش سالم بود! چرا ضرر زدی به دخل؟ شاگرد لبخندی زد و گفت: اوستا، اون کفش چراغش فقط زیر پای اون دختر روشن میشد، اما چراغ دلِ اون پدر، با این کار تا آخر عمر روشنه... مابهالتفاوتش رو از حقوق خودم کم کنید. صاحب مغازه اشک در چشمانش جمع شد، صورت شاگردش را بوسید و گفت: امروز بهترین کاسبی عمرم را یادم دادی. حلالت باشد..." بله بهترین کاسبی همین است که دلی را به دست بیاوریم. حرمتی را پاس بداریم. لطفا همیشه و به ویزه روزهای پیش رو که به برکت میلاد امام علی(ع) روز پدر است، بیشتر هوای پدر ها را داشته باشیم.... ب / شماره 5738 / سه شنبه 9 دی 1404 / صفحه 4 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14041009.pdf
+ نوشته شده در سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴ساعت 13:41  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|