|
اگر همین امروز به سال۱۳۵۷ برگردیم، بازهم «انقلاب میشود». نه از سر نوستالژی، نه به حکم احساسات، بلکه براساس منطق تاریخ و سازوکارهای عینی جامعه. انقلاب، محصول برنامهریزی چند نفر نیست؛ نتیجه تحریک چند سخنرانی نیست، زاییده یک حزب یا یک چهره خاص هم نیست؛ انقلاب زمانی رخ میدهد که مجموعهای از شرایط اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و روانی بررویهم انباشته شود و جامعه را به نقطه انفجار برساند. مردم نمینشینند دور یک میز و رأی بدهند که انقلاب کنیم یا نه. شرایطی ساخته میشود که دیگر زندگی به شکل سابق، ممکن نیست. مردمی که به خیابان میآیند، پیش از آن، در زندگیشان به بنبست رسیدهاند. آنها دست از جان شستهاند؛ این لحظه، لحظه تولد انقلاب است. اگر دوباره برگردیم به سال۱۳۵۷ و همان ساواک باشد، همان شکنجهها، همان تازیانهها، همان زندانها، همان تبعیدها، همان خفقان، فسادها و ترکتازی توأمان استبداد و استعمار و فراگیری بیعدالتی، بازهم انقلاب میشود. اگر بازهم نخبگان جامعه یا در زندان باشند یا در تبعید یا در حاشیه، اگر بازهم حقگویی هزینه مرگبار داشته باشد، بازهم انقلاب میشود. این قانون نانوشته تاریخ است. در رویداد انقلاب57، بیش از هر فرد دیگری، شخص «محمدرضا پهلوی» نقش داشت؛ نه مخالفانش، نه -حتی- روحانیون، نه گروههای سیاسی، بلکه خود او با کارنامهاش، با انتخابهایش و با لجاجتش، نقش اول را ایفا کرد. شاه، راه هر نوع اصلاح واقعی را بست. هر روز دایره قدرت را تنگتر کرد. هر روز فاصلهاش با جامعه بیشتر شد. هشدارهای کارشناسانِ خودش ازجمله «غلامرضا مقدم»، معاونت اقتصادی سازمان برنامه، را نشنید. گزارشهایی که میگفتند «این مسیر به فروپاشی میرسد» را با اخم و تحقیر پاسخ داد. او تصور میکرد کشوری ساخته است که بهشت است، درحالیکه برای بخش بزرگی از مردم جهنم بود. شاه نهتنها دربرابر ملت متکبر بود، بلکه دربرابر قدرتهای خارجی نیز متزلزل بود؛ ترکیبی خطرناک از غرور داخلی و وابستگی خارجی. همین ترکیب، مشروعیت او را هم در داخل و هم در سطح بینالمللی سوزاند. وقتی مشروعیت بسوزد، حکومت فقط با زور میماند و حکومتِ فقطزور، دیر یا زود فرومیریزد. امروز کسانی که شعار «جاویدشاه» سر میدهند، اغلب نه شاه را دیدهاند، نه آن دوران را زیستهاند، نه هزینههایش را لمس کردهاند. در جهانی خیالی زندگی میکنند که با تصاویر رنگی بازسازیشده از مستندهای اینستاگرامی، ساخته شده است. ترکیب خطرناک بیسوادی تاریخی و بیخبری اجتماعی، از آنها نسلی ساخته است که همزمان علیه «دیکتاتوری» شعار میدهد و برای «دیکتاتور» کف میزند. تناقض از این آشکارتر میشود آیا؟ براساس منطق تابآوری، میتوان گفت اگر همین افراد در سال۵۷ زندگی میکردند، اگر همان ساواک بالای سرشان بود، اگر همان تحقیر را تجربه میکردند، اگر همان درهای بسته را میدیدند، خودشان در صف اول سرنگونی شاه بودند؛ شاید حتی رادیکالتر از بسیاری از انقلابیون آن روزگار. مسئله اصلی این است: انقلاب۵۷ یک «اتفاق ناگهانی» نبود؛ یک پیامد تاریخی بود. محصول انباشت بحرانها بود. نتیجه بسته شدن همه راههای اصلاح بود. وقتی دری برای تغییر مسالمتآمیز باز نماند، پنجره انفجار باز میشود؛ چنانکه شد و چنانکه شاه را و شاهنشاهی را یکجا فروپاشید. خوب است بچههای هیجانزده ما قبل از تکرار نامی که مرده است، از پدران زنده خود بپرسند که چرا انقلاب شد. جوابش قطعا آنان را به تأمل وادار خواهد کرد؛ بهویژه در تکرار نامی که از سکه افتاده است و بر سکه هم نمینشیند. آنان که آن زمان و آن رژیم را زیستهاند، خوب میدانند که انقلاب، شورش در بهشت نبود، بلکه ویران کردن جهنمی بود که انقلاب را رقم زد. شهرآرا / شماره 4689 / یکشنبه 12 بهمن 1404 / صفحه 13 / گزارش https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17146/445426 https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1404/11/11/17146_157778.pdf
+ نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 13:49  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
این همه گرانی با چه منطقی رقم می خورد؟ بگذارید صریح بپرسیم؛ با کدام عقل سلیم؟ حتی یک درصد افزایش قیمت هم در اقتصادی که نفسش به شماره افتاده «گرانی» است، چه برسد به این جهشهای سنگین و بیمحابا. آنجا که عدد از حد میگذرد، دیگر اقتصاد تصمیم نمیگیرد؛ سیاست است که بیپروا بر زندگی مردم فرود میآید. یک نمونه اش همین قضیه انفجار قیمت خودرو است. هزار البته مسئله خودرو نیست. خودرو فقط نشانه است؛ علامت تب بالایی که از جای دیگری میآید. این افزایش قیمتها، پیش از آنکه معادله عرضه و تقاضا باشد، ترجمان نوعی بیاعتنایی به روان جامعه است. گویی کسی در اتاقهای تصمیمگیری فراموش کرده جامعه، نمودار نیست؛ موجود زنده است، حس دارد، حافظه دارد، و خشم که انباشته شد، دیر یا زود زبان باز میکند. آیا واقعاً میخواهید هیزم در تنور عصبانیت عمومی بریزید؟ این تنور، نان کسی را نخواهد داد. تجربه تاریخی ما ـ و نه فقط ما ـ نشان میدهد آتشی که از بیتدبیری روشن شود، مهارپذیر نیست. اغتشاش از دل فقر ناگهانی بیرون میآید، نه از شعار. و گرانیِ بیتوضیح، بیزمانبندی و بیجبران، دقیقاً همان جرقهای است که بر انبار باروت جامعه میافتد. رها کردن بازار، اسم رمزِ رها کردن جامعه است. بازاری که مهار نشود، تنها یک هنر دارد: تشدید نابرابری و تولید خشم. وقتی قیمت خودرو بالا میرود، مردم فقط گران شدن یک وسیله نقلیه را نمیبینند؛ آنها ناتوانی خود را در اداره زندگی میبینند. حس عقب ماندن، حس تحقیر، حس اینکه بازی هر روز از نو نوشته میشود و آنها همیشه بازندهاند. مدیران کجای این معادله ایستادهاند؟ آیا صدای این خشم آرام اما پیوسته را میشنوند؟ کسی که نتواند تعهدش را نسبت به خانوادهاش انجام دهد، به هیچ نظم عمومی متعهد نخواهد ماند. این گزاره، اخلاقی نیست؛ جامعهشناختی است. فروپاشی تعهد از خانه شروع میشود و به خیابان میرسد. ما یک خطای مفهومی بزرگ را سالهاست تکرار میکنیم: ایران را کوچک میکنیم تا در خانهها جا شود. حال آنکه باید خانهها را آنقدر امن، قابل پیشبینی و قابل زیست و محترم کنیم که ایران در آنها معنا بگیرد. تفاوت این دو، تفاوت میان «شهروند» و «ساکن» است. وقتی خانه مردم به اندازه ایران باشد، نسبت به همه کشور احساس مسئولیت میکنند. اما وقتی ایران به اندازه خانهشان کوچک شود، مسئولیتگریزی نه یک انتخاب، که واکنش طبیعی خواهد بود. گرانی افسارگسیخته خودرو، نشانه قطع رابطه سیاستگذاری با زندگی روزمره مردم است. و سیاستی که زندگی را نبیند، دیر یا زود مشروعیت تصمیمهایش را هم از دست میدهد. عقلانیت، در چنین لحظهای، نه در توجیه عددها که در فهم حال جامعه است. پیش از آنکه قیمتها را بالا ببرید، یکبار از خود بپرسید: ظرفیت روانی این جامعه چقدر است؟ پاسخ این سؤال، مهمتر از هر فرمول اقتصادی می تواند ما را با آینده مواجه کند. آیا متولیان امر به «آینده» فکر می کنند؟ یا نگاهشان از جنسِ نگاه « بانکِ آینده» است که با همه مصائبش در دلِ « بانک ملی» هضم شد؟ این آینده اما خود ما را هضم می کند اگر همین امروز چاره نکنیم گرانی را… انصاف نیوز / کد نوشته 632105 / پنجشنبه 9 بهمن 1404 https://ensafnews.com/?p=632105
+ نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 13:43  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مسئله فقط «دولت» نیست؛ مسئله «برداشت مردم از دولت» است. در قاموس حقوق اساسی، دولت همان قوه مجریه است با حدود، اختیارات و مسئولیتهای معین. اما در فرهنگ سیاسی جامعه، دولت معنایی بهمراتب گستردهتر دارد. مردم وقتی از دولت سخن میگویند، نه به تفکیک قوا میاندیشند و نه به شرح وظایف نهادی؛ آنان «حاکمیت» را یک« کل واحد» میبینند و همان را مخاطب مطالبات، اعتراضها و امیدهای خود قرار میدهند. این شکاف میان تعریف رسمی و تلقی اجتماعی، اگر فهم نشود، به خطای تحلیلی و خطای حکمرانی میانجامد. قوه مجریه میتواند – و باید – پاسخگو باشد، البته در گستره تصمیم گیری خود اما نمیتوا مدعی شد که همه ابزارها را در اختیار دارد پس به جای همه اجزای حاکمیت باید پاسخ بدهد. قوی ترین دولت ها نیز بدون همراهی سایر اجزای حاکمیت، به نتیجه نمی رسند. عملاً با «توان ناقص» نمی توان کشور را اداره کرد. جامعه اما از او انتظار «نتیجه کامل» دارد. چون این «ناممکن» محقق نمی شود، با کاهش سرمایه اجتماعی مواجه می شویم که دامن همه را می گیرد. واقعیت این است که مشکلات انباشته کشور، از اقتصاد تا معیشت و از اعتماد عمومی تا کارآمدی نهادی، فراتر از توان یک قوه است. حتی اگر دولت با ظرفیت صددرصدی خود عمل کند، باز هم بدون هماهنگی و همافزایی سایر نهادهای اثرگذار، راه به جایی نخواهد برد. مشکل زمانی پیچیدهتر میشود که برخی مراکز قدرت، نهتنها در کنار دولت قرار نمیگیرند، بلکه با تصمیمات متعارض، پیامهای متناقض و گاه مانعتراشیهای آشکار و پنهان، هزینه حکمرانی را افزایش میدهند. اما افکار عمومی این اختلافات درونی را برنمیتابد. مردم نمیپرسند کدام نهاد مقصر است؛ میپرسند چرا «حاکمیت» نتوانسته مسئله را حل کند. در اینجاست که پافشاری بر تفکیکهای درونساختاری، به جای حل مسئله، به توجیه ناکارآمدی شبیه میشود و سرمایه اجتماعی کلیتِ نظام را بیش از پیش فرسوده میکند. شرایط امروز، زمان بازتعریف ظرفیتهاست؛ زمان عبور از سیاستِ «هر کس در جای خود» به سیاستِ «همه با هم». نهادهای اقتصادی بزرگ و اثرگذار که در درون حاکمیت قرار دارند اما خارج از دولت عمل میکنند، نمیتوانند نسبت به وضعیت موجود بیتفاوت باشند. اگر سیاستهای کلی نظام قرار است از سطح شعار به میدان عمل برسد، این نهادها باید در کنار قوه مجریه بایستند، نه در برابر آن یا بیرون از آن. کاهش عمق و گستره بحرانهای کنونی، بیش از آنکه نیازمند تصمیمات تازه باشد، محتاج ارادهای مشترک است. مردم دولت را یک کل میبینند؛ اگر این «کُل» با خود هماهنگ نباشد، نه امید بازمیگردد و نه اعتماد ترمیم میشود. امروز، بیش از هر زمان دیگر، سیاست ایران به یک اصل ساده نیاز دارد: مسئولیتپذیری جمعی در برابر سرنوشت مشترک. انصاف نیوز / کد نوشته 631338 / یکشنبه 5 بهمن 1404 https://ensafnews.com/?p=631338
+ نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 13:42  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
گفت وگو، نفس انجام گفت وگو، به معنای قدرت انکارناپذیر است؛ نشان به رسمیت شناخته شدن یک توان درافزایش، ترجمه یک روایت روشن از به زمین نشستن نظریه «ما می توانیم»، معنای روشنِ دست توانای ایرانی که «نمی شود» را به رسمیت نمی شناسد. این نیز فرزند انقلاب است؛ فرزند اندیشه امام روح ا... که به «مردم» ایمانی بلند داشت. مردم اند که چون جمع می شوند، دست خدا را هم با خویش دارند و این قدرتی پایان ناپذیر است. تا مردم هستند، هستی انقلاب و عظمت و یکپارچگی ایران، امضایی درخشان دارد. با این ذخیره ذهنی است که می گوییم «قدرت ملی» رهاورد «انقلاب اسلامی» برای ایران عزیز است. بومی سازی قدرت و تولید، اقتداری کم بدیل بود. به واقع انقلاب اسلامی را باید نقطه آغاز نوعی بازتعریف قدرت در تاریخ معاصر ایران دانست. پیش از انقلاب، قدرت عمدتا امری وارداتی، وابسته و مبتنی بر نمایش ظاهری اقتدار بود، اما پس از انقلاب، مسیر تازه ای گشوده شد: حرکت به سمت تولید درون زای قدرت، آن هم هم زمان در دو ساحت سخت و نرم. در هر دو نیز «مردم پایگی»، اصلی روشن بود و هست هنوز. از منظر معرفتی و عینی، قدرت پیش از آنکه در سلاح و اقتصاد متجلی شود، در «روایت مسلط» شکل می گیرد. انقلاب اسلامی نخست، روایت وابستگی را شکست و سپس روایت تازه ای ساخت؛ روایت ملتی که می تواند روی پای خود بایستد. همین تغییر روایت، بذر تولید قدرت را در ذهن و زیست مردم کاشت. در حوزه قدرت سخت، جنگ تحمیلی نقطه عطف اول بود. ایران تازه انقلاب کرده، در شرایط محاصره تسلیحاتی، ناچار شد به سمت خوداتکایی دفاعی حرکت کند. اما معناخوانی این روند نشان می دهد که این حرکت صرفا صنعتی نبود، بلکه بیش و حتی پیش از آن فرهنگی بود. فرهنگ «دفاع مقدس» مفاهیمی چون ایثار، جهاد و شهادت را به سرمایه اجتماعی تبدیل کرد و همین سرمایه اجتماعی، پشتوانه جهش های فناورانه نقطه عطف بعدی شد در جنگ دوازده روزه؛ از صنایع موشکی و پهپادی تا پدافند هوایی و امنیت سایبری. به بیان ساده، فناوری از دل فرهنگ رویید. بر بستر فرهنگ هم بالید و رشید شد. برساخته انقلاب امروز به رعنایی و رشیدی رسیده است که در نظام قدرت محور جهانی هم مورد توجه قرار دارد. دلیلش را هم باید در قدرت «تکثیر» جست وجو کرد. دنیا می بیند که انقلاب اسلامی الگویی تازه از کنش سیاسی به جهان عرضه کرد: پیوند دین با مردم سالاری، و مقاومت با عقلانیت. ایران به یک «ایده» تبدیل شد؛ ایده ای که می گفت می توان مستقل بود، می توان سلطه را نپذیرفت و می توان هزینه استقلال را معنا کرد. معناخوانی رویدادها نشان می دهد که هرجا ایران تحت فشار قرار گرفته، تلاش کرده است از تهدید، روایت بسازد و فرصت تولید کند. تحریم ها به نشانه دشمنی با پیشرفت تعبیر شدند، نه علامت بن بست. این توان روایت سازی، یکی از اصلی ترین منابع قدرت نرم است که به قدرت سخت هم گستره و عمق می بخشد. گفت وگوهای درجریان چه جاری بماند و چه از جریان بیفتد، نماد و نشان قدرت درون ساز ایران است. ما به جایگاهی رسیده ایم که می توانیم حرف خود را بزنیم، راه خود را برویم. اگر قرار باشد چیزی بدهیم، حتما چیزی در برابر می گیریم. ما برای «گفت وگو» هم معنایابی و معنی خوانی خود را داریم؛ به مثابه یک فرصت که می تواند به تولید افزون قدرت ملی بینجامد. ما «پشت میز مذاکره می نشینیم.» هیچ وقت زیر میز نمی زنیم. دلیلش را هم باید در کلام «ترامپ» خواند که می گوید «ایرانی ها تاکنون در هیچ مذاکره ای شکست نخورده اند.» این هم به خاطر منطق مسلط و پایداری مقتدرانه ایرانی است. این بار هم چنین خواهد شد. ما تا منتهاالیه دیپلماسی پیش خواهیم رفت. هرچه را منفعت ایران اقتضا کند، به انجام خواهیم رساند. نه امروز را قربانی فردا خواهیم کرد و نه برای رسیدن به نام امروز از فردا خواهیم گذشت. منافع ملی را متوازن ناظر به امروز و با در نظرداشت آینده، پی خواهیم گرفت. با قدرت هم پای عظمت ایران و حرمت ایرانی خواهیم ایستاد. شهرآرا / شماره 4692 / شنبه 18 بهمن 1404 / صفحه 13 / گزارش https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17160/445666 https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1404/11/18/17160_157878.pdf
+ نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 13:41  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
درست خواندن است که نتیجه درست به همراه دارد و فهم درست از آن تولید می شود. براساس خوانشی چنین، ایران را می توان و حتی باید چونان یک «متن» خواند. متنی چندلایه، متکثر و پرارجاع که قرن هاست گروه ها، زبان ها، سنت ها و روایت های گوناگون در حاشیه و متن آن با هم زندگی کرده اند. در این خوانش، ملت نه یک داده طبیعی که یک برساخت تاریخی و فرهنگی است. برساختی که هر روز باید بازتولید شود. اگر این بازتولید متوقف شود، ملت فرو می ریزد، حتی اگر مرزها بر جای بمانند. ما با هم «یک ملت» هستیم، نه به این معنا که شبیه هم می اندیشیم، بلکه از آن رو که در یک افق معنایی مشترک نفس می کشیم، افقی به نام ایران. ایران، پیش از آنکه یک واحد سیاسی باشد، یک «تجربه زیسته جمعی» است، تجربه ای که از حافظ و فردوسی تا مشروطه و ملی شدن نفت و انقلاب و دفاع مقدس تا امروز امتداد یافته است. این امتداد، بدون مفاهمه فرهنگی ممکن نیست. در جهان جدید، قدرت بیش از آنکه زاده انباشت سخت افزار باشد، محصول انسجام نرم افزاری است. ملت های قدرتمند، ملت هایی هستند که توانسته اند تفاوت ها را به روایت مشترک بدل کنند. درست در همین نقطه است که « بی هم بودن»، ما را به مجموعه ای از جزایر پراکنده تبدیل می کند، جزایری که هرکدام زبان خود را دارند، اما گفت وگوی مشترک ندارند. تجربیات فرهنگی و زیست جهانی به ما می آموزد که جامعه سالم، جامعه حذف نیست، جامعه معناست. جامعه ای که در آن، دیگری به رسمیت شناخته می شود، حتی اگر شبیه ما نباشد. احترام، نه یک فضیلت اخلاقی فردی، بلکه یک سازوکار اجتماعی برای بقاست. ما اگر برای هم، برخلاف اختلاف نگاه و روش، حق قائل نشویم، عملا امکان ملت بودن را از خود سلب کرده ایم. در چنین بستری است که گزاره «هر ایرانی یک ایران» واجد معنای راهبردی می شود. این جمله یعنی ایران نه در مرکز قدرت خلاصه می شود و نه در یک روایت واحد، بلکه در تکثر شهروندانی معنا می یابد که هرکدام حامل بخشی از روح ایران اند. ایران، یک کل منسجم است که از اجزای محترم ساخته می شود، نه از اجزای مطیع. وقتی می گوییم «همه برای هم و همه برای وطن»، در واقع از یک اخلاق عمومی سخن می گوییم، اخلاقی که پیوند میان منافع فردی و خیر جمعی را برقرار می کند. این اخلاق، پیش شرط هم افزایی توان هاست. بدون آن، جامعه پر از استعداد است اما فاقد قدرت، پر از صداست اما بی نغمه. ایران، اگر جان دارد، از جانِ ایرانیان دارد و اگر جهان دارد، از جهانِ معنایی است که در ذهن و زبان آن ها ساخته می شود. ایران بی مردم، یک پوسته تهی است و مردم بی ایران، جماعتی سرگردان. نسبت درست، نسبتِ اهلیت میان این دو است، ایران، خانه ماست و ما، سازندگان دائمی این خانه ایم. رسیدن به مفاهمه ای از این دست، امکان عبور از پیچ های تاریخی را فراهم می کند. نه با معجزه، نه با قهرمان پروری، بلکه با عقل سرد و کل نگر، عقلی که از هیجان های زودگذر عبور می کند و به الگوهای پایدار می اندیشد. عقل کل نگر، دشمن دوقطبی سازی است و دوست گفت وگو. از دل این عقلانیت است که می توان به ساختاری کرامند رسید، ساختاری که در آن انسان، نه ابزار توسعه، بلکه توسعه ابزار رشد اوست. توسعه ای که کرامت انسانی را نبیند، دیر یا زود علیه خود شورش می کند. باری، اگر ایران را به مثابه «متن مشترک» بخوانیم، آنگاه مسئولیت ما روشن می شود، هرکدام از ما، نویسنده سطری از این متنیم. سطری که می تواند نفرت تولید کند یا معنا، انشقاق بسازد یا پیوند. انتخاب با ماست. ما با هم یک ملتیم، نه چون مجبوریم، بلکه اگر چنین نباشیم، چیزی از ایران جز نامی بر نقشه باقی نخواهد ماند. حتی می توان گفت اگر این بار غفلت کنیم، شاید نامی در نقشه هم باقی نماند که دشمن را هزار خیال در سر است که اگر خدای نکرده بر زمین بنشیند شاید در صفحات تاریخ باید به دنبال کلمه ای غریب به اسم ایران بگردیم. مباد چنین و نیاید آن روز اما این می طلبد که امروز همه پای کار ایران باشیم بسان یک هسته سخت نودمیلیون نفری. شهرآرا / شماره 4692 / شنبه 18 بهمن 1404 / صفحه آخر / کوچه https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17160/445681 https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1404/11/18/17160_157881.pdf
+ نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 13:37  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
انقلاب اسلامی ایران را باید نه فقط یک دگرگونی سیاسی، بلکه نقطه آغاز تولید نوعی جدید از قدرت در سپهر ملی و منطقهای دانست؛ قدرتی که برخلاف الگوهای کلاسیک مبتنی بر ثروت و سلطه، بر ترکیبی از معنا، هویت، ایمان، مردمپایگی و خوداتکایی استوار شد. در این چارچوب، جمهوری اسلامی نه صرفاً مصرفکننده قدرت جهانی، بلکه بهتدریج به تولیدکننده قدرت در دو ساحت سخت و نرم بدل شد. از منظر مطالعات فرهنگی، قدرت تنها در زرادخانهها، بودجههای نظامی یا شاخصهای اقتصادی خلاصه نمیشود؛ بلکه پیش از هر چیز در «توان تولید معنا» و «تعریف روایت مسلط از خود و جهان» شکل میگیرد. انقلاب اسلامی نخستین گام خود را دقیقاً در همین سطح برداشت: شکستن روایت وابستگی و جایگزینکردن آن با روایت استقلال، عزت و امکان «ما میتوانیم». همین بود که به ایران قدرت ایستادگی داد هم در جنگ تحمیلی و به ویژه در جنگ 12 روزه که اگر به نسبت بودجه نظامی ایران با طرف مقابل نگاه کنیم درخواهیم یافت که حتی یک به صد هم نیست اما رهاورد را بسنجیم به معجزه قدرت ایران خواهیم رسید. این در حالی است که پیش از انقلاب، قدرت نظامی ایران عمدتاً وارداتی و وابسته بود. اما پس از انقلاب، جنگ تحمیلی به عنوانِ تهدید وجودی برای انقلاب و ایران را به فرصتِ تولید قدرت تبدیل کردیم هرچند ناگزیر! کشور ناگزیر شد مسیر تازهای را تجربه کند: تولید بومی قدرت دفاعی. این اجبار تاریخی به فرصتی تمدنی بدل شد. معناخوانی این روند نشان میدهد که قدرت سخت جمهوری اسلامی نه صرفاً محصول صنعت دفاعی، بلکه زاده یک فرهنگ مقاومت است. مفاهیمی چون جهاد، ایثار، شهادت و دفاع مقدس، به سرمایههای نمادین تبدیل شدند که پشتوانه روانی و اجتماعی تولید قدرت نظامی را در «الگویی جدید» فراهم کردند. در این الگو، قدرت مردم پایه شد. نه رها که ساختارمند در هیئت بسیج. ارتش و سپاه در قالبِ نیروهای مسلح به نهادی هویتی تبدیل شدند، نه صرفاً سازمانی اداری. امنیت از «کالای وارداتی» به «توان بومی» بدل شد. امروز توان موشکی، پهپادی و پدافندی ایران را نمیتوان صرفاً نتیجه مهندسی دانست؛ بلکه باید آن را محصول زیستجهان انقلابی دانست که در آن، حفظ استقلال ارزش اخلاقی تلقی میشود. این همان نقطهای است که قدرت سخت، ریشه فرهنگی پیدا میکند. ریشه ای که از فرهنگ دینی و تمدن ملی تغذیه می کند...... ب / شماره 5762 / شنبه 18 بهمن 1404 / صفحه 3 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14041118.pdf
+ نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 13:36  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
انقلاب اسلامی ایران تنها یک جابهجایی قدرت سیاسی نبود؛ بلکه نقطه آغاز تحولی بنیادین در نگرش به «مردم» و جایگاه آنان در ساختار حکمرانی به شمار میآید. پیش از انقلاب، توسعه اغلب در پایتخت و چند کلانشهر خلاصه میشد و روستاها، کشاورزان و مناطق محروم سهم اندکی از توجه و امکانات داشتند. اما پس از انقلاب، گفتمان غالب بر این اصل استوار شد که مردم نه صرفاً مخاطب خدمات، بلکه صاحبان اصلی کشور و محور برنامهریزیها هستند. یکی از برجستهترین جلوههای این تغییر رویکرد، توجه ویژه به احیای روستاها و تقویت کشاورزی است. روستا که در گذشته نماد محرومیت تلقی میشد، در اندیشه انقلاب به کانون تولید، خودکفایی و امنیت غذایی تبدیل شد. سرمایهگذاری در زیرساختهای روستایی، از راه و برق و آب گرفته تا بهداشت، آموزش و ارتباطات، نشان داد که توسعه پایدار بدون حضور فعال روستاها ممکن نیست. در این میان، احیای قنوات بهعنوان میراثی ارزشمند از دانش بومی ایرانیان، جایگاهی ویژه یافت. قناتها نهتنها سازوکاری هوشمندانه برای مدیریت منابع آب هستند، بلکه نماد پیوند انسان با طبیعت و بهرهبرداری مسئولانه از منابع محسوب میشوند. توجه دوباره به مرمت و بازسازی قنوات، در کنار توسعه سامانههای نوین آبیاری، بیانگر رویکردی است که هم به سنت احترام میگذارد و هم به ضرورتهای علمی روز توجه دارد. تحول مهم دیگر، تغییر نگاه حاکمیت به روستائیان و کشاورزان بهعنوان «قشر مولد و شریف» جامعه است. که بهعنوان ستونهای اقتصاد مقاومتی و بازیگران اصلی تولید ملی شناخته میشود. تکریم روستائیان در گفتار و رفتار مسئولان، ایجاد نهادهایی برای حمایت از تولیدکنندگان خرد و تقویت تعاونیها، همگی نشانههای این تغییر نگرش است. البته مسیر خدمترسانی بینقص نبوده و چالشهایی همچون مهاجرت روستاییان، کمبود منابع آب، تغییرات اقلیمی و نوسانات اقتصادی همچنان پابرجاست. اما آنچه اهمیت دارد، تثبیت یک اصل راهبردی در نظام حکمرانی است. عدالت در توزیع امکانات و اولویت دادن به اقشار محروم و مولد. همچنان ادامه دارد. امروز بیش از هر زمان دیگری باید این رویکرد مردمی بازخوانی و تقویت شود. آینده ایران در گرو توجه همزمان به شهر و روستا، صنعت و کشاورزی، و سنت و فناوری است. اگر خدمترسانی همچنان با محوریت کرامت انسانی و مشارکت مردم دنبال شود، میتوان امیدوار بود که مسیر انقلاب در تحقق عدالت اجتماعی و پیشرفت متوازن، با قدرت ادامه یابد. چنین باد ان شاالله ب / شماره 5762 / شنبه 18 بهمن 1404 / صفحه 4 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14041118.pdf
+ نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 13:35  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سؤال، ساده به نظر میآید اما جوابش، سرنوشتساز است. امام زمان(عج) کجای زندگی ماست؟ در قاب دعاها؟ در حاشیه دلنوشتهها؟ در تیتر مناسبتها؟ یا در متن رفتار روزانه ما؟ اگر جای او را درست نشناسیم، طبیعی است که جای خودمان را هم در نقشه بزرگ او گم کنیم. اما اگر پاسخ این پرسش روشن شد، آنگاه میتوان فهمید ما در طرح و برنامه امام عصر چه سهمی داریم؛ اگر سهمی داشته باشیم. امام، وقتی امام است که پیشوا باشد؛ یعنی جلوتر از ما حرکت کند و ما پشت سرش راه برویم. الگو باشد؛ یعنی زندگیمان را با او میزان کنیم. نه آنکه امام را به اندازه زندگی خود کوچک کنیم و هرجا سخت شد، تأویل بسازیم و توجیه بتراشیم. اگر او را امام همه عرصهها میدانیم، باید در همه عرصهها با او نسبت داشته باشیم؛ در خانه، در بازار، در اداره، در خیابان، در خلوت و جلوت. یار امام شدن، مدرک نمیخواهد. ادعا هم نمیخواهد. یار امام شدن، شب امتحان ندارد؛ سبک زندگی میخواهد. کسی که زندگیاش را بر مدار رضای امام تنظیم کرده باشد، امید دارد که نامش در فهرست یاران باشد و لباسی به قامتش در تدارکات سپاه حق دوخته شده باشد. وگرنه، فهرست نورانی یاران، جای «غایبانِ مدعی» نیست. برای هیچکس که حاضر نیست، حاضر نمیزنند؛ حتی اگر هزار صفحه درباره انتظار نوشته باشد. باید به این باور برسیم که ما هماکنون در محضر امام هستیم. نه فردا، نه بعد از ظهور. همین حالا. و کسی که خود را در محضر بداند، رفتارش را تراز میکند. نگاهش را، گفتارش را، معاملهاش را، قضاوتش را، داوریاش را. حضور، محصول معرفت است و معرفت، مقدمه مسئولیت. این یک پروژه فصلی نیست. حرف دیروز و امروز و فردا نیست. منطق همیشه است. تکلیف دائمی است. ما مأموریم در همه زمانها، از امت باشیم برای اماممان. خودمان را با او تعریف کنیم، نه با موجها، نه با مدها، نه با پسند زمانه. و این تعریف شدن، با نوشتن حل نمیشود. با گفتن تمام نمیشود. با عمل معنا پیدا میکند. رفتاری که سند صداقت گفتار باشد. زیستی که ترجمان باورها باشد. در زیست اجتماعی، باید همانگونه باشیم که امام میپسندد؛ بار روی زمین نگذاریم، چه رسد بار روی دوش دیگران. باری از دوشها برداریم. دست بگیریم، نه دستاندازی کنیم. شانههایمان آماده حمل بار خلق باشد. سنت اهلبیت(ع) همین بوده است. شانههایی که جای همیان داشت، امروز الگوی ماست. و در جامعهای که این همه نیاز موج میزند، هر کدام از ما مکلف به داشتن «همیان» است؛ همیانِ مسئولیت، همیانِ همدلی، همیانِ خدمت. کارهای بر زمین مانده کم نیست. زخمها فراوان است. دردها صف کشیدهاند. منتظر واقعی، کسی است که از کنار هیچ درد بیتفاوت عبور نکند. هرجا که هست، برخیزد. چون امام قائم است و با قاعدانِ مدعی نسبتی ندارد. راستش را بخواهیم، امروز غیبت از ماست، نه از امام. او حاضر است. شاهد است. ناظر است. کوتاهی از ماست. کاستیها را باید صادقانه به حساب خودمان بگذاریم. «هرچه هست از قامت بیاندام و ناساز ماست.» اگر زندگی را بازتنظیم کنیم بر مدار امامت، اگر قطبنمای رفتارمان امام باشد، اگر هر روز از خود بپرسیم: «امروز کجای نقشه امام ایستادهام؟» آنوقت امید هست که فردا بهتر از امروز شود؛ و روزهای روشن، یکییکی تقویم زندگی ما را فتح کند. ب / شماره 5761 / سه شنبه 14 بهمن 1404 / صفحه 3 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14041114.pdf
+ نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 16:23  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
بی سوادی با کوری تفاوت چندانی ندارد. بیناست که راه را از چاه باز می شناسد. با سواد است که سودای فردای بهتر دارد. صحابان نگاه فردانگرند که امروز، توسعه سواد و دانش را به عنوان یک واجب حکمرانی برمی گزینند. از این منظر است که می توان گفت، یکی از مهمترین دستاوردهای اجتماعی نظام جمهوری اسلامی ایران در بیش از چهار دهه گذشته، افزایش چشمگیر سطح سواد در جامعه بوده است. اگر به آمارهای رسمی و گزارشهای معتبر نگاه کنیم، این تحولات همهجانبه و تأثیرگذار را میتوان روشنتر دید. در سالهای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷، درصد قابل توجهی از جمعیت کشور – بهویژه زنان و دختران – از سواد حداقلی برخوردار نبودند. در سال ۱۳۵۵، نرخ سواد زنان در ایران تنها حدود ۳۵ درصد بود، و این میزان برای مردان حدود ۴۷ درصد گزارش شده است؛ در حالی که دختران و زنان اغلب بهدلیل محرومیتهای اجتماعی و فرهنگی از آموزش رسمی دور مانده بودند. اما پس از انقلاب، با آغاز برنامههای منسجم سوادآموزی و توسعه نظام آموزشی در سراسر کشور، این شاخص رشد قابل توجهی یافت. سرشماریهای رسمی نشان میدهند که: تا سال ۱۳۶۵، نرخ سواد در میان زنان به بیش از ۵۲ درصد رسید – رقمی که در دهههای پیشین بسیار پایین بود. در دهه ۱۳۷۰، نرخ سواد بانوان به حدود ۷۴ درصد افزایش یافت و شکاف جنسیتی در آموزش بهتدریج کاهش یافت. بررسیهای آماری مربوط به سالهای اخیر نیز تأیید میکند که اکنون تقریباً تمام دختران جوان در سنین ۱۵ تا ۲۴ سال قادر به خواندن و نوشتن هستند؛ برای مثال طبق آمار یونسکو در سال ۲۰۱۶ نرخ سواد این گروه سنی در میان دختران حدود ۹۸ درصد بوده است. این تحولات آماری نهتنها نشانه افزایش دسترسی به مدرسه و کتاب است، بلکه نماد تغییر نگرش اجتماعی نسبت به آموزش بانوان و دختران نیز محسوب میشود. روند رو به رشد مشارکت دختران در تمامی سطوح تحصیلی، از ابتدایی تا دانشگاه، بیانگر این واقعیت است که جامعه ایران در دهههای اخیر برای توانمندسازی زنان بهعنوان نیروی فکری و مولد گامهای اساسی برداشته است. نکته مهم این است که گسترش سواد در میان زنان تنها یک موفقیت آموزشی محسوب نمیشود؛ بلکه بهمعنای تقویت نقش آنان در سپهر اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است. افزون بر افزایش نرخ سوادآموزی، سهم دختران در دانشگاهها نیز چشمگیر بوده است و اکنون بیش از نیمی از دانشجویان ورودی را زنان تشکیل میدهند – امری که نشاندهنده تغییر اساسی در فرصتهای آموزشی و چشمانداز زنان نسبت به گذشته است. علاوه بر این، کاهش فاصله سواد میان مناطق شهری و روستایی نیز یکی دیگر از پیامدهای این سیاستهاست. این پیشرفتها باید در چارچوب رویکردهای کلان حکومتی و سیاستگذاریهای نظام آموزشی دیده شوند: از گسترش شبکه مدارس در سراسر کشور تا تدوین برنامههای سوادآموزی ویژه بزرگسالان، برنامههایی که بهطور مستقیم به ارتقای کیفیت زندگی و مشارکت اجتماعی اقشار مختلف جامعه کمک کردهاند. ب / شماره 5761 / سه شنبه 14 بهمن 1404 / صفحه 4 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14041114.pdf
+ نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 16:22  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
باز هم میز مذاکره، استوار شد. در منطقه و منطقی که ما می خواستیم. در جغرافیا و رویکردی که ما تاکید داشتیم. این را باید« امتیاز قبل از شروع مسابقه» دانست. البته خودِ« گفتگو» نماد اقتدار است. نشان به رسمیت شناخته شدن یک توان در افزایش. ترجمه یک روایت روشن از به زمین نشستن نظریه « ما می توانیم». معنای روشنِ دست توانای ایرانی که « نمی شود» را به رسمیت نمی شناسد. این نیز فرزند انقلاب است. فرزند اندیشه امام روح الله که به «مردم» ایمانی بلند داشت. مردم اند که چون جمع می شوند دست خدا را هم با خویش دارند و این قدرتی پایان ناپذیر است. تا مردم هستند، هستی انقلاب و عظمت و یکپارچگی ایران امضایی درخشان دارد. با این ذخیره ذهنی است که می گوئیم «قدرت ملی» رهاورد« انقلاب اسلامی» برای ایران عزیز است. بومی سازی قدرت و تولید اقتداری کم بدیل بود. به واقع انقلاب اسلامی را باید نقطه آغاز نوعی بازتعریف قدرت در تاریخ معاصر ایران دانست. پیش از انقلاب، قدرت عمدتاً امری وارداتی، وابسته و مبتنی بر نمایش ظاهری اقتدار بود؛ اما پس از انقلاب، مسیر تازهای گشوده شد: حرکت به سمت تولید درونزای قدرت، آن هم همزمان در دو ساحت سخت و نرم. در هر دو نیز « مردم پایه» گی اصلی روشن بود و است هنوز . از منظر مطالعات فرهنگی، قدرت پیش از آنکه در سلاح و اقتصاد متجلی شود، در «روایت مسلط» شکل میگیرد. انقلاب اسلامی نخست ،روایت وابستگی را شکست و سپس روایت تازهای ساخت؛ روایت ملتی که میتواند روی پای خود بایستد. همین تغییر روایت، بذر تولید قدرت را در ذهن و زیست مردم کاشت. در حوزه قدرت سخت، جنگ تحمیلی نقطه عطف اول بود. ایرانِ تازهانقلابکرده، در شرایط محاصره تسلیحاتی، ناچار شد به سمت خوداتکایی دفاعی حرکت کند. اما معناخوانی این روند نشان میدهد که این حرکت صرفاً صنعتی نبود؛ بلکه بیش و حتی پیش از آن فرهنگی بود. فرهنگ «دفاع مقدس» مفاهیمی چون ایثار، جهاد و شهادت را به سرمایه اجتماعی تبدیل کرد و همین سرمایه اجتماعی، پشتوانه جهشهای فناورانه نقطه عطف بعدی شد در جنگ 12 روزه؛ از صنایع موشکی و پهپادی تا پدافند هوایی و امنیت سایبری. به بیان ساده، تکنولوژی از دل فرهنگ رویید. در کنار آن، قدرت نرم انقلاب نیز بهتدریج شکل گرفت. انقلاب اسلامی الگویی تازه از کنش سیاسی به جهان عرضه کرد: پیوند دین با مردمسالاری، و مقاومت با عقلانیت. ایران به یک «ایده» تبدیل شد؛ ایدهای که میگفت میتوان مستقل بود، میتوان سلطه را نپذیرفت، و میتوان هزینه استقلال را معنا کرد. معناخوانی رویدادها نشان میدهد که هرجا ایران تحت فشار قرار گرفته، تلاش کرده از تهدید، روایت بسازد و فرصت تولید کند. تحریمها به نشانه دشمنی با پیشرفت تعبیر شدند، نه علامت بنبست. این توان روایتسازی، یکی از اصلیترین منابع قدرت نرم است که به قدرت سخت هم گستره و عمق می بخشد. ویژگی متمایز تجربه ایران، پیوند قدرت سخت و نرم است.« موشک» بدون« معنا» صرفاً« ابزار جنگ »است، اما وقتی همان موشک در ذهن جامعه نماد دفاع از کرامت ملی شود، به« نشانه اقتدار تمدنی» بدل میگردد. از سوی دیگر، تشییع میلیونی شهدا، راهپیماییها و مشارکتهای گسترده مردمی، اگرچه ظاهراً نمادهای نرماند، اما در عمل به تقویت بازدارندگی سخت منجر میشوند. در این الگو، مردم فقط مخاطب قدرت نیستند؛ مولد قدرتاند. حضور اجتماعی، کنشگری فرهنگی، و حتی امید اجتماعی، همگی در زنجیره تولید قدرت نقش دارند. قدرت در ایران پس از انقلاب، پروژهای صرفاً دولتی نیست؛ فرآیندی اجتماعی است. شاید بتوان گفت مهمترین دستاورد انقلاب در حوزه قدرت این بوده که جایگاه ایران را از «مصرفکننده قدرت جهانی» به «تولیدکننده الگوی قدرت» ارتقا داده است؛ الگویی که در آن سلاح و معنا، صنعت و ایمان، بازدارندگی و روایت، همزمان رشد میکنند. و این همان نقطهای است که میتوان گفت: قدرت ایران پس از انقلاب، پیش از آنکه در زرادخانهها متولد شود، در ذهنها متولد شد. در دست و بازوی مردم به تبلور رسید. با همراهی آنان بالید و رشید شد. حضور در میز گفتگو که آن سویش قدرت های جهانی هستند خود گویای اقتدار ایران است. اقتداری تمدنی و فرهنگی و پایا..... الف / کد نوشته 4041117069 / جمعه 17 بهمن 1404 / ساعت: 13:36 https://www.alef.ir/news/4041117069.html
+ نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 16:22  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|