جنگ، صرفاً یک رخداد نظامی نیست؛ یک «وضعیت فرهنگی» است. وضعیتی که در آن، الگوهای معنا، شیوه‌های کنش و حتی دستگاه ارزش‌گذاری جامعه دگرگون می‌شود. اگر صلح، میدان بروز فردیت‌هاست، جنگ عرصه بازتعریف «ما»ست. در چنین بزنگاهی، پرسش اصلی در کنار این که چه کسی در کدام سنگر ایستاده، این است که فرهنگ عمومی ما چه نسبتی با رنج، با دیگری و با مسئولیت جمعی برقرار می‌کند. زیستن در شرایط جنگی، ادبیات و آداب خود را می‌طلبد؛ اما این ادبیات، صرفاً چینش واژه‌ها نیست، بلکه بازسازی سرمایه نمادین جامعه است. زبان در این روزها، کارکردی دوگانه می‌یابد. می‌تواند به ابزار بازتولید ترس بدل شود یا به سازه‌ای برای تولید معنا و امید. تجربه زیست رسانه ای به ما می‌آموزد که روایت‌ها، واقعیت اجتماعی را شکل می‌دهند. اگر روایت مسلط، بر تردید و اضطراب استوار شود، جامعه به سمت گسست می‌رود.اما اگر روایت غالب، بر همدلی و مسئولیت مشترک بنا شود، حتی در میانه بحران، انسجام اجتماعی تقویت خواهد شد. در این چارچوب، «مواسات» یک مفهوم اخلاقی فردی نیست. یک راهبرد فرهنگی است. مواسات یعنی بازتوزیع داوطلبانه منابع مادی و نمادین در جامعه. یعنی تبدیل همدردی به کنش. جامعه‌ای که در آن، مواسات به ارزش مرکزی بدل شود، شکاف‌های طبقاتی و روانی را در لحظات بحران کاهش می‌دهد. این همان چیزی است که جامعه‌شناسان از آن به عنوان تقویت «سرمایه اجتماعی» یاد می‌کنند؛ شبکه‌ای از اعتماد، همکاری و احساس تعلق که در روزهای سخت، کارآمدترین سپر جمعی است. جنگ، همچنین آزمون اخلاق ارتباطی ماست. در عصر رسانه‌های فراگیر، هر شهروند یک کنشگر رسانه‌ای است. بازنشر یک خبر تأییدنشده، تولید یک تحلیل هیجانی یا دامن زدن به دوگانه‌های کاذب، می‌تواند آرامش عمومی را مخدوش کند. در چنین فضایی، خویشتنداری رسانه‌ای، بخشی از مسئولیت مدنی است. ما نه‌تنها مصرف‌کننده روایت‌ها، که تولیدکننده آن‌ها نیز هستیم و این تولید، پیامد فرهنگی دارد. از منظر فرهنگی، جنگ لحظه برجسته شدن «امر جمعی» است. فردگرایی افراطی در چنین شرایطی، به شکنندگی می‌انجامد. جامعه‌ای که بتواند «من»‌ها را در یک «ما»ی فراگیر سامان دهد، از دل بحران، هویت منسجم‌تری بیرون می‌آید. این «ما» البته نفی تفاوت‌ها نیست. بلکه پذیرش تکثر در چارچوب همبستگی است. یعنی بدانیم که با همه تفاوت‌های فکری و سلیقه‌ای، در برابر رنج مشترک، مسئولیت مشترک داریم. باید حواس‌مان به هم باشد؛ این جمله ساده، حامل یک دلالت عمیق فرهنگی است. «حواس داشتن» یعنی دیدن نامرئی‌ها؛ یعنی توجه به آن خانواده‌ای که در سکوت با اضطراب دست‌وپنجه نرم می‌کند، به آن کارگری که معیشتش در تلاطم بحران آسیب دیده، به آن کودکی که ترس را در چشمانش پنهان کرده است. فرهنگِ مراقبت، اگر نهادینه شود، جامعه را از درون مقاوم می‌کند. روزهای جنگی، سخت و تلخ و سرخ‌اند؛ اما تاریخ ف نشان داده است که همین روزها می‌توانند به کانون بازآرایی اجتماعی بدل شوند. اگر مهر را به زبان غالب بدل کنیم، اگر همدلی را از سطح احساس به سطح سیاست‌گذاری اجتماعی ارتقا دهیم و اگر مواسات را به مثابه یک بایستگی جمعی در صدر بنشانیم، بهار نه یک استعاره، که یک امکان واقعی خواهد بود.

ب / شماره5861 / یکشنبه 4 مرداد1405 / صفحه 2

blob:https://web.eitaa.com/45c0b4da-9250-4408-91b4-ad67b878d7c5

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ساعت 12:17  توسط غلامرضا بنی اسدی  |