چشم به راهش باش! او فردا خواهد آمد؛ با یک دامن روشنی، یک بغل خاطره، یک دنیا زیبایی. همین حالا هم می توانی حسش کنی. می توانی نفست را با نفسش تنظیم کنی. خیلی جالب می شود؛ دو نفس به یک نظم! همین حالا هم می توانی با او بنشینی و داستان بگویی و خاطره بسازی. مادرهای دیروز خیلی هوایش را داشتند؛ سعی می کردند وقتی می خواهند صدایش کنند و دلی بدهند و قلوه ای بستانند، حتما وضو بگیرند، نه فقط دست هاشان که دلشان هم تازه می شد، کلماتشان هم عطر تازگی می گرفت و از دل برمی خاست تا در دل بنشیند. 

حالا هم که پای صحبت های مادران دیروز می نشینی، کلی حرف دارند از آن دوران؛ از زمانی که دستی از سر مهر به شکم خود می کشیدند و شیرین ترین کلمات را می گفتند به کسی که اسمش را هم نمی دانستند. شاید در خاطرشان، چند اسم ردیف کرده بودند؛ هم پسرانه و هم دخترانه تا مسافرشان اگر پسر بود، چه بنامند و اگر دختر بود، به چه اسمی نازش را بکشند. گاهی پدر هم از راه می رسید و جمعشان جمع می شد و خاطرشان جمع تر تا خاطره بسازند از اویی که هنوز نیامده، صدای پایش را از همان نزدیکی ها می شنیدند.

یک وقت هایی مادربزرگ ها هم می آمدند و کلی حرف داشتند برای او. کلی برنامه می ریختند که وقتی بیاید، چه کنند و چه شوقی در لبخند هاشان بود وقتی از آنچه باید بکنند، حرف می زدند. بله، چشم به راهش باش؛ مثل همان مادران قدیمی که هرکدام به اندازه فرزندان خود، زندگی تازه می یافتند و قالی خاطره می بافتند. فرزند بیشتر، زندگی بهتر را رقم می زد؛ مثل باغی که درخت های زیادتری دارد. باغ های کم درخت، دلشان می خواست مثل باغ همسایه، پردرخت باشند؛ چون هم سایه بیشتر دارند و هم میوه افزون تر. 

چقدر کام، شهد می گرفت از این میوه ها! «قند مکرر» بود حکایت خانه های پربچه. کاش این فعل ماضیِ «بود» به امروز نقل مکان کند و بخوانیم: قند مکرر است قصه هر خانه ایرانی. غصه راه پیدا نمی کند به خانه های شیرین.  چشم به راهش باش برای شیرین تر شدن زندگی!

شهرآرا / شماره 4889/ پنجشنبه 30 مهر 1405 / صفحه 13 / گزارش

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/18040/463938

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/7/30/18040_164607.pdf

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر ۱۴۰۵ساعت 16:57  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

خيابان وقتي کنار ميدان قد کشيد، شکوه بالندگي ايراني و انقلابي را به رخ کشيد. مردم با هر سليقه و حتي عقيده با محوريت دفاع از تماميت ايران و هويت ديني و تمدني خود پاي کار آمدند. ايستادند تا در برابر آمريکاي جنايتکار و رژيم جعلي و تروريست صهيونيستي، سينه سپر کنند. حرفي که از اين حضور مي‌توان خواند و روايتي که مي‌شود گفت اين است که ما مغول‌ها را از سر گذرانده و زير پا انداخته ايم، شر غول‌هاي عصر حاضر را هم رد خواهيم کرد و ايستاده خواهيم ماند. واقعا هم چنين شد. آنان در همه طرح‌هايي که داشتند و جار زدند شکست خوردند. شکستِ آنها هم دقيقا پيروزي ما بود. ما با هم اين موفقيت را به دست آورديم. با هم نيز بايد آن را حفظ کنيم تا ايران سربلند بماند. اين هم يعني وحدت ملي و انسجام حداکثري. يعني راز رسيدن به فردا. اما به مرور زمان برخي‌ها در برخي تجمعات، به رفتاري دست زدند که دشمن دارد با ديدن آن اين پا و آن پا مي‌کند براي به پا کردن شري ديگر. باز دارد به خطاي ادراکي، دچار مي‌شود که پيامد آن خطاي ميداني است. خطاي ميداني هم آلبوم خطر را کامل‌تر مي‌کند.

متأسفانه انگار بعضي افراد يادشان رفته است که خيابان چون ميدان در « برابرِ» جبهه آمريکايي- صهيوني بود. يادشان رفته به برکت خون شهدا،« بعثت» ايجاد شد در مردم تا ايران بماند. بعثت هم در همه مردم به ظهور رسيد چه آنان که چون پيشقراولان حماسه، پرچم افراشتند و چه کساني که در سنگر خانه ماندند و اميد دشمن را به ياس تبديل کردند. بعثت ملي چيزي نيست که برخي‌ها بخواهند خود را و فقط خود را «پيامبر» بخوانند و اين خيزش ملي و انقلابي را مصادره به نفع خود و جريان خود کنند. آنان اگر چه امروز در برخي خيابان‌ها و با برخي تريبون‌ها، تعدادي از تجماعت را از مدار ملي خارج کردو به متينگ جناحي تبديل کرده‌اند اما کليت خيابان و طراحيي که باعث آن شد، اين تجمعات را هم بازتنظيم خواهد کرد. اين ضرورتي است که هرچه زودتر بايد انجام شود. پيش از آن که دشمن را به طمع بيندازد.

قطعا بايد حضور سلامت مردم از ويروس‌هايي که بيماري اختلاف مي‌پراکنند مصون سازي شود. اين هم دقيقا در راستاي هدف اوليه تجمعات است. به تراز ميدان هم بايد بازتنظيم شود تا هم پشتوانه ميدان باشد و هم پيشران ديپلماسي و همه طرح‌هاي ايران که با اقتدار نظام اجرايي مي‌شود. بايد از معرکه گردانان و شعبده بازان تريبون‌دار پرسيد از تضعيفِ چهره‌هاي ملي و انقلابي، ارکان جمهوري اسلامي و قواي سه گانه و نهاد‌هاي عالي که در حقيقت ساختار نظام هستند چه کسي سود مي‌برد جز دشمن؟ همه مي‌دانند که تجمعات براي دفاع ميهن و انقلاب در برابر آمريکا و اسراييل شکل گرفت نه تسويه حساب فلان جريان با همه کساني که نمي‌پسندد. آنچه اين شب‌ها ديده و در فضاي مجازي خوانده مي‌شود چه نسبتي با منافع ملي و انقلابي دارد جز تضاد؟ متأسفانه برخي‌ها از تجمعات سنگر عليه قانون و ارکان نظام ساخته‌اند. ميداني براي توليد انبوه کينه و فراواني دروغ. اين فقط به نفع دشمن تمام مي‌شود لذا بايد به تنظيمات اوليه برگشت و خيابان، را متناسب با ضرورت‌هاي به روز شده دفاع، در تراز ميدان، بازارايي کرد. کوتاهي کنيم، دست و طمع دشمن بلند‌تر مي‌شود. سبک بگيريم، سنگين بايد برداريم پس به فوريت بايد اقدام کرد....

جمهوری اسلامی / شماره 13481 / چهارشنبه 29 مهر 1405 / صفحه 3 / خبر

https://jepress.ir/13481/3/16780

https://jepress.ir/13481/3

https://jepress.ir/Archive/pdf/1405/07/29/3.pdf

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:32  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

«تقلیل دادنِ مفاهیمِ متعالی به تصاویرِ تک‌بعدی». این‌یک چالش شناختی اساسی است. به‌واقع ما با پدیده‌ای روبرو هستیم که در آن، حقیقت‌هایِ عظیم را در قاب‌هایِ محدودِ احساساتِ گذرا، محصور کرده‌ایم. متاسفانه نسبت ما با حضرت زهرا(س) هم از همین جنس است؛ موسمی، مناسکی، تک بعدی و دیگر هیچ. ما باید فاطمه(س) را بخوانیم، بلکه مدام و با نگاهی نو، در بطنِ معنا بازخوانی کنیم. اما نه در قالبِ صرفِ «سوگ» یا «جشن» که به یک سنتِ رفتاریِ تکراری تقلیل یابد؛ بلکه در قامتی که بتواند به تمامِ ساحت‌هایِ زندگی، «معنا» ببخشد. کفرانِ بزرگِ این است که وجودِ مبارکِ «حضرت کوثر» را تنها در قابِ «سوگ» ببینیم. اینکه در ذهنِ کودک، جوان و پیر، تنها تصویری از «بانویی پهلوشکسته» حک کنیم. اگر چنین کنیم، در واقع دچارِ یک «کوریِ معرفتی» شده‌ایم. بله، پهلو شکست؛ اما باید دانست که شکستِ آن پهلو، در واقع «شکستِ انسانیت» در آن مقطعِ تاریخی بود. اگر نگاهِ ما در این تصویر، تنها بر اندوهِ شخصیِ یک بانوی قدسی متمرکز بماند، جبرانِ شکستی که بر پیکره‌یِ انسانیت نشست، ممکن نخواهد بود. حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) را باید در تمامِ ساحت‌هایِ حیات، از منظرِ «نقش‌آفرینیِ تمدنی» دید. او تنها یک شخصیتِ مذهبی نیست؛ او یک «الگویِ نظام‌ساز» است. ما باید از ایشان، درسِ «نحوه برخورد با جامعه و جهان» را بیاموزیم. باید فاطمه را در «میدان‌هایِ متنوعِ هستی» بازشناخت: در میدانِ پیکارهایِ صدرِ اسلام که در آن، اخلاق و استقامت، استراتژیِ بقا بود. در عرصهٔ تبیینیِ امامت که در آن، حفظِ مرجعیتِ الهی، یک اصل بود. در نظام‌سازی برای تربیتِ نسل‌ها که در آن، خانه‌ ایشان به «مدارسه‌ معرفت» بدل گشت. در عنایت به اقشارِ مختلفِ جامعه که در آن، مدیریتِ اجتماعی با نگاهی مِهرآمیز و عدالت‌محور پیوند خورد. حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) در «تعریفِ عملیِ ایثار» و در «ترجیحِ دیگران بر خود»، تعلیم فرمودند که چگونه می‌توان میانِ «نیازِ شخصی» و «مسوولیتِ اجتماعی» توازن ایجاد کرد. ایشان در قاعدهٔ اخلاقی و نظام‌سازِ «الجار ثم الدار» (همسایه سپس خانه)، به ما آموختند که امنیتِ اجتماعی و انسجامِ جامعه، از احترام به حقوقِ همسایه و مراعاتِ مرزهایِ حقوقیِ دیگری آغاز می‌شود. قاعده‌ای که امروز، در بحران‌هایِ حقوقِ مدنی و اجتماعی، بیش از هر زمانِ دیگری به آن نیاز داریم. دفاع از «حق» نیزدر مکتبِ ایشان، هرگز تنها به معنایِ دفاع از «حقوقِ شخصیِ خودشان» نبوده است. دفاعِ ایشان، دفاع از «اصلِ حق» بود؛ دفاع از نظمی که بر پایهٔ عدالت باید استوار باشد. باری اگر می‌خواهیم از میراثِ کوثر بهره‌ای ببریم، باید فاطمه(س) را «الگویِ ساختار و معنا» ببینیم. همین!

نخست / شماره 1120 / چهارشنبه 29 مهر 1409 / صفحه 3 / جامعه

https://nakhostnews.com/wp-content/uploads/2026/10/11201-8s.pdf

نخست نیوز / کد نوشته 161736 / چهارشنبه 29 مهر 1405 / ساعت: 09:03

https://nakhostnews.com/%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%a7%d9%84%da%af%d9%88%db%8c%d9%90-%d9%86%d8%b8%d8%a7%d9%85%d8%b3%d8%a7%d8%b2%d9%90-%d9%81%d8%a7%d8%b7%d9%85%db%8c/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:31  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

بعثتِ خون که در جان جامعه ایرانی اتفاق افتاد، جهان را به این ادراک رساند که این ملت شکست ناپذیر است. ملتی که از مرگ به زندگی می رسد را نمی شود با کشتن، نقطه پایان گذاشت. با هر خون، با هر شهادت، ایران، تجدید حیات می کند با مردمی که برخاستن از پی هربار افتادن را به« یا علی» غنی سازی می کنند. هر قطره خون در غیرت ایرانی، به دریا تبدیل می شود. دریایی که در داد و ستد مدام با خورشید، باران های موسمی اقتدار را تولید می کند. با بمب و موشک حتی با « مادر بمب ها» هم نمی شود ملتی را شکست و از پا انداخت که اراده برخاستن را هر روز در خود تقویت می کند. ملتی که 90 میلیون « من» را کنار گذاشته و در هیئتِ یک «ما»ی 90 میلیونی ظهور کرده است. این « ما»، مای وحدت است. مای یگانه شدن است به قرائت همه برای هم و همه برای میهن. تا « ما» هستیم برای میهن، دشمن نمی تواند چشم زخمی برساند حتی اگر همه بمب ها و موشک هایش این خاک را خراش دهد. ما می توانیم دوبراه خراش ها را مرهم بگذاریم و برخیزیم و هر ویرانه ای را بسازیم.« بازساختن» هنری است که ایرانی به تجربه 7 هزار ساله خد بارها تکرار کرده است و گاه خود ویران گران را هم تغییر تربیت داده و در شمار مصالح به کار گرفته است. در گوشه به گوشه ایرانِ تمدنی، بناهایی را می شود یافت که توسط مهاجمانِ اهلی شده و به اهلیت رسیده ساخته شده است. ما از دیرباز انواع اهلی کردن نااهلان را و شکست دادن کسانی که برای شکست ما دست به تیغ و تیر شده اند را تجربه کرده ایم. راز توانی چنین هم در همان« ما» شدن همه مردم است. در وحدتی که در قابِ « کلمه وحدت» رمز جدول موفقیت شده است. جدولی که امروز هم پیش روی ماست. هرکداممان باید نقش یک حرف را داشته باشیم در جدول و در گذر از من باید در «ما»یی متراکم شویم که رمز موفقیت است. برای این هم باید با شعرِ « سهراب» تجدید قوا کرد ودر « سپهری» نو خواند:« دیده را باید شست، جور دیگر باید دید». این جور دیگر، برای بد دیدن و بد گفتن و راه اندازی کارخانه قهر و کینه و نفرت، جا نمی گذارد. این خلق و خو که نباشد، خلق با همدلی چنان جمعی می سازند که حضرت خالق دست خویش را در میان می نهد و کار را به بهترین وجه به موفقیت تمام می کند.....

ب / شماره 5921 / چهارشنبه 29 مهر 1405 / صفحه 2

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050729.pdf

https://web.bale.ai/chat?uid=4566938119

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:22  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

عدالت است که راه را باز می کند و تعادل است که امکان رفتن را فراهم می نماید. این را در عرصه اقتصاد هم باید مدام بازخوانی کرد چه ایجاد تعادل میان«عدالت توزیعی» به معنای تخصیص عادلانه ثروت و فرصت‌ها و «انگیزه‌های تولید» به معنای تشویق کار، سرمایه‌گذاری و نوآوری، یکی از ضروری ترین و در عین حال، پیچیده‌ترین چالش‌های اقتصاد سیاسی در کشورهای در حال توسعه است. در ادبیات اقتصادی، این تقابل گاهی به عنوان تقابل میان «بازتوزیعی بودن» و «کارآمدی» شناخته می‌شود. برای رسیدن به یک تعادل پایدار، باید از طریق سیاست‌های ساختاری، این دو را با هم هم‌سو کرد. برای رسیدن به این تعادل نیز باید توجه داشت که به باور برخی اقتصاددانان، بزرگ‌ترین خطا در اقتصادهای در حال توسعه، تلاش برای توزیع مستقیم ثروت است. این کار انگیزه‌ تولید را با تورم و کاهش سرمایه از بین می‌برد. پس به جای دادن پول به افراد، باید «فرصت تولید» را توزیع کرد. این یعنی سرمایه‌گذاری بر روی آموزش فنی و حرفه‌ای، دسترسی عادلانه به قرض‌های بانکی با نرخ مناسب برای کسب‌وکارها و فراهم کردن زیرساخت‌های دیجیتال برای همه مناطق. در اینجا، عدالت یعنی همه شانسِ برابر برای تولید کردن داشته باشند. البته روشن است که عدالت بدون قانون، تبدیل به «توزیعِ بر اساسِ روابط» می‌شود که بزرگ‌ترین دشمنِ تولید است. اگر تولیدکننده احساس کند که سودش توسط واسطه‌ها یا رانت‌خواران تصاحب می‌شود، انگیزه‌ خود را از دست می‌دهد. باید با ایجاد شفافیت در تخصیص منابع، جواب سئوال های نپرسیده را م داد. وقتی قوانین به‌صورت شفاف و برابر برای همه اجرا شود، عدالت برقرار است و تولیدکننده با اطمینان از اینکه «پاداشِ کارِ او» برای خودش باقی می‌ماند، با انگیزه بیشتری فعالیت می‌کند. از طرف دیگر، جامعه به دنبال برابری در بهره مندی از امکانات است. عدالت توزیعی می‌تواند از طریق بهبود کیفیت خدمات عمومی محقق شود بدون اینکه مستقیماً به جیب تولیدکننده فشار بیاورد. وقتی دولت با مدیریتِ هوشمندانه، خدمات باکیفیت را برای همه فراهم می‌کند، هزینه‌ی تولید برای کارآفرین کاهش می‌یابد و در عین حال، کیفیت زندگیِ طبقات پایین جامعه به شدت ارتقا می‌یابد. این یعنی «رفاهِ عمومی» به عنوان محرکِ «تولیدِ خصوصی.» تولید و مصرفی که باید در برابر تورم هم مقاوم سازی شود. تورم، در واقع یک «مالیاتِ پنهان» بر طبقات کم‌درآمد و یک «ضربه» بر تولیدکنندگان است. تورم، قدرت خرید را از فقرا می‌گیرد و هزینه‌ی مواد اولیه را برای تولیدکننده پیش‌بینی‌ناپذیر می‌کند. حفظ ثبات پولی و تحققِ ثبات قیمت‌ها، اولین قدم برای ایجاد عدالت و دومین قدم برای ایجاد انگیزه است. تعادل پایدار زمانی حاصل می‌شود که سیاست‌های دولت از حالت «حمایت از مصرف» به حالت «حمایت از ظرفیت» تغییر یابد. آن گاه عدالت و انگیزه مکمل یکدیگر خواهند بود.

ب / شماره 5921 / چهارشنبه 29 مهر 1405 / صفحه 4

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050729.pdf

https://web.bale.ai/chat?uid=4566938119

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:20  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

در عصرِ جنجال‌هایِ بی‌وقفه، این پندارِ عمومی حاکم شده است که هر عملِ رسانه‌ای باید با «فریاد» و هر نوشتارِ سیاسی باید با کلماتِ «درشت» همراه باشد. اما حقیقتِ استراتژیک، گاه خلافِ این ادعا است. حقیقت، گاه در «بی‌صدا گفتن» نهفته است و در نگارشی که اگر می‌شد، «بی‌جوهر» باشد به صواب نزدیکتر است. در چنین شرایطی باید با دقت تمام اشارت ها را سامان داد چه رسد به کلام را. هیجان را به شدت باید در خدمت عقلانیت تعاملی، کنترل کرد چه ما امروز با پدیده‌ هولناکی روبرو هستیم به نامِ «خشمِ در افزایش.». یک رو هم ندارد این سکه سیاه که این خشم، پدیده‌ای دو‌سویه است و خطرناک‌ترین ویژگی آن، «خود-حق‌پنداریِ مطلق» است. هر دو سویِ این تقابل، چنان در حصارِ خشمِ خویش محصور شده‌اند که طیفِ روبرو را نه تنها «خطاکار»، بلکه «باطلِ مطلق» می‌پندارند. این دیگر از مرحله‌ «پندار» فراتر رفته و به مرحله‌یِ «تمرین برای مشت کردنِ دست‌ها» رسیده است. از یک سو، مخالفانی هستیم که خود را «زخم‌خورده» می خوانند، اما در تحلیلِ خود، از بازبینیِ سهمِ خویش در ایجادِ این زخم‌ها و آسیب‌هایِ ادعایی، باز ایستاده‌اند. و از سوی دیگر، با جریان‌هایی روبرو هستیم که دچار خودبرتر بینی ایدئولوژیک شده اند. چنان در هیجانِ خشم غرق شده‌اند که حتی به چهره‌ عقلای انقلابی نیز با «اخم و خشم» می‌نگرند. این دو، در ظاهر متضاد، اما در یک «بن‌بستِ رفتاری» مشترک‌اند. اگر با دقتِ رصد و تأمل در وضعیتِ میدان نگاه کنیم، متوجه می‌شویم که «رقصِ لبه‌هایِ قیچی» با شتابی بی‌سابقه در حال انجام است. این قیچی‌ها، با برشِ ظریفِ میانِ گروه‌هایِ مختلف، در پیِ تکه‌تکه کردنِ انسجامِ ملی هستند. عجله در کلام و نگاهِ این دو جریان، نشان از نداشتنِ نگاهِ بلندمدت دارد. باید هوشیار بود؛ زیرا دشمنِ بیرونی، از همین «ناکامیِ دو ‌پا» بهره خواهد جست. او دیگی را طراحی می‌کند که قرار است بر آتشِ این خشم‌ها بارگذاری شود. اگر کبریتِ این آتش، از سویِ دشمن باشد، «هیزمِ» آن حتماً همان جماعتِ عصبانی و بی‌تاب خواهند بود. هیزمی که نه تنها خود را که تا هر کجا لهیب بکشد، تمامِ دستاوردهایِ ملی را خاکستر می‌کند. خدا کند ناکام بماند این تکاپوی خشمگین. ناکامی در مسیرِ شعارهایِ خشن، برای آنکه «ملک و ملت»، کامشان شیرین شود. ما باید بدانیم که ایرانِ فردا، بیش از هر چیز به «عقلانیتِ امروزِ ما» نیاز دارد. اختلاف‌نظر، بخشی از ماهیتِ زندگیِ سیاسی است، اما نباید اجازه داد که این اختلاف، به «تجزیه» ملت منجر شود. بزرگ‌ترین پیروزیِ دشمن، زمانی محقق می‌شود که او بتواند میانِ ایرانی‌ها دیواری از خشم بکشد. هوشیاریِ امروز، یعنی شناختِ این خطر. یعنی دانستنِ اینکه نباید دشمن را به این تحلیلِ خطا برسانیم که می‌تواند با جدا کردنِ ما از یکدیگر، ایران را تجزیه کند. به تنظیمات کارخانه انقلاب برگردیم. هرکه هستیم و با هر نگاهی، برای ایران فردا، امروز کنار هم باشیم.

ب / شماره 5920 / سه شنبه 28 مهر 1405 / صفحه 3

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۵ساعت 11:57  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

در میانِ انبوهِ مفاهیمی که برایِ تعریفِ «انسانِ شریف» به کار می‌بریم، مفهومی وجود دارد که شاید ساده‌ترین و در عین حال، دشوارترینِ آن‌ها باشد: «راستی». ما از صداقت می‌گوییم، از امانت‌داری می‌گوییم و از اعتماد حرف می‌زنیم، اما گاهی فراموش می‌کنیم که تمامِ این‌ها، ریشه در یک عملِ بنیادین و لحظه‌ای دارند؛ «نمی‌گوییم». امام علی(ع) در یک عبارتِ بسیار کوتاه، اما با عمقِ یک فلسفه اخلاقیِ عظیم، مرزِ میانِ انسانِ بااصالت و انسانِ بی‌بنیاد را ترسیم می‌کنند: «راستگویی، امانتِ زبان است.» این سخن، نگاهِ ما را به «زبان» تغییر می‌دهد. ما معمولاً زبان را ابزاری برای «بیان کردن» می‌بینیم. ابزاری برای انتقالِ اطلاعات، برای جلبِ توجه یا برای رسیدن به مقاصد. اما امام می‌فرمایند که زبان، یک «امانت» است. همان‌گونه که ما صاحبِ مال و داراییِ خود نیستیم و باید آن را به سلامت به صاحبش بازگردانیم، «کلام» نیز متعلق به حقیقت است. وقتی ما از کلمات استفاده می‌کنیم، در واقع داریم از یک «امانتِ الهی» استفاده می‌کنیم. دروغ، در واقع، «خیانت به امانتِ زبان» است. یعنی تصرف در حقیقتی که متعلق به ما نیست و تغییر دادنِ آن برای منافعِ گذرا. در نظامِ تربیتی، این آموزه، سنگ‌بنایِ «اعتماد به نفس» و «اعتبار اجتماعی» است. فرآیندِ تربیت، زمانی آغاز می‌شود که کودک یاد بگیرد «کلمه» دارایِ وزن است. اگر کودک بیاموزد که کلام، یک امانت است، می‌فهمد که دروغگویی تنها یک خطایِ رفتاری نیست، بلکه یک «نقضِ پیمان» با خویشتن و با جهان است. فردی که زبانش را امانت‌دار نمی‌داند، در حقیقت، «هویتِ درونی» خود را در همان لحظه دروغ، از دست می‌دهد. او دیگر صاحبِ کلامِ خود نیست، بلکه برده نیازهایِ آنیِ خود آن هم به بهای سنگینِ پوشاندنِ حقیقت شده است. در فرهنگِ اصیلِ ایرانی نیز «راستی» نه تنها یک فضیلتِ اخلاقی، بلکه یک «ستونِ اجتماعی» بوده است. در ادبیاتِ ما، از «حرفِ راست» تا «سخنِ حق»، همواره بر این نکته تأکید شده که انسانِ واقعی، کسی است که «گفتارش با کردارش هم‌خوان است». در ضرب‌المثل‌هایِ ما، هر که دروغ می‌گوید، از «اعتبار» و «آبرو» (که در فرهنگ ما، ارزشمندترین دارایی است) محروم می‌شود. اما امروز، ما در جهانی زندگی می‌کنیم که «دروغ‌هایِ زیبا» و «واقعیت‌هایِ دست‌کاری‌شده » به ابزارهایِ روزمره تبدیل شده‌اند. ما در عصرِ «فریب‌هایِ دیجیتال» و «پست‌هایِ فریبنده» هستیم که در آن، زبان، نه برایِ امانت‌داری، بلکه برایِ «جعلِ واقعیت» به کار می‌رود. اینجاست که بازگشت به آموزه امیرالمؤمنین(ع) بیش از هر زمانِ دیگری حیاتی است. ما باید یاد بگیریم که «راستی»، صرفاً گفتنِ حقیقت نیست بلکه «پرهیز از گفتنِ باطل» است. تربیتِ نسلِ نو، مستلزمِ آن است که به آن‌ها بیاموزیم کلام، یک «مسئولیت» است. کلام، ابزاری است برایِ ساختنِ جهان، نه ویران کردنِ حقیقت. اگر می‌خواهیم جامعه‌ای داشته باشیم که در آن «امانتداری» معنا داشته باشد، باید از «امانتداری در زبان»، شروع کنیم. بدانیم هر کلمه‌ای که از زبان ما خارج می‌شود، یا «بنیانِ یک اعتماد» را می‌سازد، یا «سنگِ بنایِ یک بی‌اعتمادی» می شود. سخن گفتن، گرده افشانی در خلاء نیست.

ب / شماره 5920 / سه شنبه 28 مهر 1405 / صفحه 4

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۵ساعت 11:57  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

کشورها با شجاعت ساخته مي‌شوند. شجاعت فقط در ميدان رزم معنا نمي‌شود. فقط اين نيست که سينه سپر کنيم جلوي تير و تيغ. اين محترم است در شکوه شهادت اما، همه نياز‌ها در حماسه‌اي چنين به پاسخ نمي‌رسد. ايرانِ امروز به شجاعتي تمام ساحتي نياز دارد. شجاعتِ شکستنِ بن‌بست‌ها. شجاعتِ تصميم‌هاي بزرگ. شجاعتِ شکستنِ تابو ها. شجاعتِ شکست خوردن و باز ايستادن. شجاعتِ پل ساختن از شکست به سوي پيروزي. در کنار شجاعت، ما به مسئولان و کارگزاران شجاع نياز داريم. به مردان و زناني که از ريسک کردن نترسند. ديوارها را و بن بست‌ها را به رسميت نشناسند و بر «رسمِ محافظه کاري» بشورند. محافظه کاري نه تنها فرصت نوسازي که توان بازسازي را هم مي‌گيرد اما... باز هم رسيديم به جايي که يک «اما» در کار مي‌شود که اگر آن را با « ولي» حل نکنيم، راه‌هاي باز هم به بن بست مي‌خورد. ولي بايد به مسئولان جرات و شهامت داد. هرچه به توليد ترس در کارگزاران بيانجامد ما را از هدف دور مي‌کند. همان چيزي که امروز به وفور دارد انجام مي‌شود. گروهي اندک اما بلند صدا، چنان در بلندگو هياهو مي‌کنند که کسي جرات اقدام عاقلانه نداشته باشد. صداي شان با غني سازي بلند گوها، هو، هوي تندباد مي‌گيرد. اين را بايد چاره کرد تا شجاعت توليد مثل کند. مسئولي که انجام صد درصدي امور را از او مي‌خواهيم بايد حداقلي از اختيار و پشتوانه اعتماد داشته باشد تا کار را پيش ببرد. نمي‌شود مدام پيش پاي او سنگ انداخت و از پشت سر هم سنگش زد و بعد طلبکارانه پرسيد که چرا قدم از قدم برنمي دارد؟ کاري که امروز جماعتي دارند با دولت و مجلس و قوه قضائيه و شوراي عالي امنيت ملي مي‌کنند. راه بندان ايجاد مي‌کنند و بعد مي‌گويند چرا راه بسته است! تدبيرِ مسئولان را ناکام مي‌گذارند و باز طلبکار مي‌شوند که چرا کامشان تلخ است؟ اين موضوع را با موضعي عقلاني و قاطع بايد به صواب رساند. در فضاي امن است که مسئولان مي‌توانند شجاعت کنند و با اقدام و عمل، به حل مشکلات بپردازند. هرکس به اندازه مسئوليتش بايد اختيار داشته باشد. به قدِ اختيارش بايد ظرفيت پاسخگوييش قامت بکشد. خود پاسخگويي به توليد اقتدار ملي کمک مي‌کند. ما امروز با برهم خوردن تناسب بين مسئوليت و اختيار و پاسخگويي مواجهيم. به نظام رسيدن در اين سه گانه ما را به بلوغ يگانه «کارآمدي» اميدوار مي‌کند. اميد که باشد، مي‌توان از سخت‌ترين موانع هم عبور کرد....

جمهوری اسلامی / شماره 13479 / دوشنبه 27 مهر 1405 / صفحه 3 / خبر

https://jepress.ir/13479/3/16700

https://jepress.ir/13479/3

https://jepress.ir/Archive/pdf/1405/07/27/3.pdf

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۵ساعت 13:23  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

حماسه را باید نگه داشت. این جانمایه حرکت است. قوتی که در پا جاری می شود تا برخیزد، به بازو می رسد تا یقه بگیرد. در نبود این عنصر متعالی، نه جان که جهان هم یک قدرت پیشران و ارزش در افزایش را از دست می دهد. پس حکمِ خرد و نیاز توفیق، میدان دادن به حماسه است. اما این کاتالیزور، وقتی ماندگار می‌شود که به عقلانیت برسد. عقلانیت حسابگری، عقلانیت پیمایش توان ها و ظرفیت ها، عقلانیت خوانش زمین و زمینه ها، عقلانیت اشراف به افق ها و فرداها. اینجا هم کار تمام نمی شود بلکه ارزش زمانی تعریف مترادف «حماسه عقلانی» می شود که در خدمتِ ایران باشد. برای حراست از ایران اسلامی به کار گرفته شود. بر همین اساس ما باید از هر فصلی که دشمن می خواهد بر ما سخت بگیرد و می خواهد ما را بشکند، از هر جنگی که تحمیل می‌شود باید راه به مسیری بگشاییم که برای ایران سرمایه تولید کند. از سرمایه دشمن هم بکاهد. ما دفاع مقدس اول و دوم و سوم را با این چشم می بینیم که هرکدام، یک سرمایه کلان است. سرمایه‌ای که اگر در گردش بیفتد، می‌تواند به زندگی امروز ما نیز رونق ببخشد. سرمایه‌ای برای عزت، برای استقلال، برای فهم قدرت، برای شناخت دشمن و پیش از همه، برای شناخت خود. در نگاه خردمندان، «سرمایه» وقتی سرمایه است که به کار آید. اگر در به کارگیری آن غفلت کنیم یا چنان بخوانیم که فاقد کارآیی برای امروز شود، دیگر «سرمایه» نیست حتی اگر «ثروت» استخراج نشده باشد. همان که در زیر خروارها خاک وجود دارد اما روی خاک، هیچ اثری از آن نیست. برای کسی که نان در سفره ندارد چه فرقی می کند زیر خاکی که روی آن قدم می زند، سنگ باشد یا «زر»؟ زمانی وضعیت متفاوت می شود که آنچه زیر خاک است را به روی خاک بیاورد و به بهره برداری برساند. همین ضرورت حیاتی است که باعث می شود ما تاریخ را نبندیم بلکه باز بگذاریم هم برای امروز و هم فرداهایی که هنوز نیامده اند. محدود کردن درس آموزی به معدود کردن بهره برداری می انجامد و این خود یعنی بخشی از آن سرمایه بزرگ را از دست داده‌ایم. اگر قرار باشد در خوانش جنگ ها فقط از حماسه‌هایش بگوییم و از درس‌هایش غافل شویم، باز هم بخشی از حقیقت را جا گذاشته‌ایم. پس این کتاب را باید تمام‌ساحتی خواند. یک صفحه‌اش حماسه است و ایثار؛ صفحه‌ای دیگر، عقلانیت است و تجربه اندوزی و عبرت آموزی. این آخری را نباید کم بخوانیم که فراوان هم باید برایش وقت بگذاریم تا ناگزیر از هزینه کردن مجدد نشویم. ما فرزندان حماسه و عقلانیت هستیم. همین امروز دست فرداها را می خوانیم و از دل بن بست ها هم راه باز می کنیم.

ب / شماره 5919 / دوشنبه27 مهر 1405 / صفحه 3

https://web.bale.ai/chat?uid=4566938119

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۵ساعت 13:22  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

پایداریِ یک نظام و تداومِ حیاتِ یک ملت، در گروِ مدیریتِ دقیقِ منابع و ثباتِ قدرت است. اما وقتی به لایه‌هایِ عمیق‌ترِ روان‌شناسیِ اجتماعی و فلسفه‌یِ حیات نگریسته می‌شود، متوجه می‌شویم که تمدن‌ها نه بر پایه صرفِ «قدرت»، بلکه بر مدارِ سه رکنِ بنیادین استوارند. امام صادق (علیه السلام) با نگاهی فراتر از زمان، در جمله‌ای کوتاه و استراتژیک، مثلثِ بقایِ بشریت را ترسیم کرده‌اند: «ثَلاثَةُ أشياءَ يَحتاجُ النّاسُ طُرّا إلَيها: الأمنُ، و العَدلُ، و الخِصبُ؛ امنیت، عدالت و رفاه.» این سه رکن، نه سه پدیده‌ مجزا، بلکه سه ضلعِ یک مثلثِ ناگسستنی‌اند که هرگونه خلل در یکی، به فروپاشیِ ساختارِ کل می‌انجامد. در بازخوانیِ وضعیتِ کنونیِ جامعه‌ایران، باید با نگاهی صریح و بدونِ پرده‌پوشی، این مثلث را در برابرِ آزمونِ واقعیت قرار دهیم. نخست، «امنیت» که فراتر از نبودِ جنگ و درگیریِ فیزیکی است. امنیتِ واقعی، در معنایِ «امنیتِ روانی و اجتماعی» نهفته است، یعنی اطمینانِ شهروند از اینکه فردا، نه تنها از تهدیدهایِ خارجی، بلکه از بی‌ثباتی‌هایِ درون‌ساختاری نیز در امان خواهد بود. وقتی ناامنیِ اقتصادی یا تنش‌هایِ اجتماعی، سایه سنگینِ خود را بر زندگیِ روزمره مردم می‌گستراند، در واقع «امنیتِ وجودی» در حالِ فرسایش است. دوم، «عدالت» که ستونِ فقراتِ اعتمادِ عمومی است. بدونِ عدالت، قراردادِ اجتماعی میانِ همگان، دچارِ تزلزل می‌شود. عدالت در اینجا نه تنها به معنایِ رعایتِ قوانین، بلکه به معنایِ «عدالتِ توزیعی» و «عدالتِ فرصت‌ها» است. وقتی شکاف‌هایِ طبقاتی عمیق می‌شود و توزیعِ ثروت و امکانات، از منطقِ شایسته‌سالاری و نیازهایِ انسانی فاصله می‌گیرد، جامعه دچارِ یک «بحرانِ معنایی» می‌شود که می‌تواند به بی‌تفاوتی یا واکنش‌هایِ تندِ اجتماعی منجر گردد. سوم «خُصب یا رفاه»؛ که در ادبیاتِ مدرن، همان پویاییِ اقتصادی و کیفیتِ زندگی است. خُصب، تنها به معنایِ افزایشِ تولیدِ ناخالصِ داخلی نیست، بلکه به معنایِ «شکوفاییِ ظرفیت‌هایِ ملی» است والبته تأمینِ نیازهایِ اساسیِ جامعه فراتر از مرزهایِ بقایِ حداقلی است. وقتی جامعه با چالش‌هایِ تورمی و کاهشِ قدرتِ خریدِ واقعی روبرو است، در واقع با «خشکیِ اقتصادی» مواجهیم؛ یعنی همان فقدانِ رفاه که می‌تواند ریشه‌هایِ تمدنیِ یک ملت را خشک و بی‌روح کند. بحرانِ امروزِ ما، بحرانِ یک رکن نیست، بلکه بحرانِ «تعادل» در این مثلث است. فقرِعدالت، امنیت را به لرزه می‌افکند و نبودِ خُصب، عدالت را به یک شعارِ انتزاعی و غیرقابل‌تحقق بدل می‌کند. باید با عبور از تک جنبه کار کردن و «مسکن‌درمانی»، به زیست مدیریتی حدیث امام صادق(ع) برگردیم با ایجادِ هم‌افزایی میانِ ثباتِ سیاسی، شفافیتِ ساختاری و پویاییِ تولید. فقط زمانی می‌توان از یک «تمدنِ پذیرا» و یک «جامعه پایدار» سخن گفت که این سه رکن، به عنوانِ «تعهداتِ عملیاتیِ دولت» در تار و پودِ برنامه‌ریزی‌هایِ کلان، تجلی یابند. چنین باد، ان شاا... .

ب / شماره 5919 / دوشنبه27 مهر 1405 / صفحه 4

https://web.bale.ai/chat?uid=4566938119

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۵ساعت 13:21  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

به تقویم نگاه می کنم، یک تابلو سر دست گرفته است امروز؛« روز نسل‌کشی کودکان و زنان فلسطینی ». تقویم را می بندم چون نوبت به قلم است که باید برخیزد. باید حروف را صدا بزند و کلمات را عمود بنویسد. نسل کشی از آن کلماتی است که نباید به یک بار و ده بار خواندن از آن گذشت. دلیلِ روشن اش هم این است که به یک فرد و ده فرد خلاصه نمی شود. یک آینده را می کشد. آینده هم در هیئت سلسله یک نسل که از یک فرد امتداد می یابد و هم آینده به عنوان یک سرمایه برای یک کشور. « نسل کشی» فقط کشتن انسان ها نیست، بی آینده کردن کشورهاست. آنان که آدم ها را هدف قرار می دهند در حقیقت فرداهای بلند یک ملت و یک هویت و یک مملکت را نشانه می روند. بر ذمه جنایتکارانی چنین فقط یک خون نباید نوشت که هزاران جانِ شکوفا نشده هم در سیاهه سیاهکاری این جنایتکاران ثبت است. کودکان و زنان، مرد جنگ و میدان نیستند، سرمایه و زاینده زندگی هستند. به همین خاطر است که در جنگ هم کلی قانون است که برای حفاظت از آنان، مشق دفتر شده است و گاه به پنجه قانون تبدیل شده است تا صاحبان تفنگ را به عنوان « جنایتکارآن جنگی» یقه بگیرد و به دیوار بکوبد. چه جنگ هم برای خود آدابی دارد که اهالی جنگ باید بدان التزام داشته باشند. همین هم« جنگ» را از « جنایتِ جنگی» جدا می کند. همین معیار هم می گوید آنچه در فلسطین اتفاق می افتد نه جنگ، که جنایت جنگی است. فقط در جنگ اخیر، نسل‌کشی رژیم صهیونیستی در غزه منجر به شهادت ۲۱ هزار و ۹۷۶ کودک شده است. تازه این فقط آمارِ قربانیانی است که پیکرشان به بیمارستان‌ها منتقل شده و الا معلوم نیست چه تعدا در این جنایت مستمر جان باخته اند که پیکر کوچلوی شان به بیمارستان نرسیده است. تجربیات جنگی می گوید، بسیاری از آنان که در شمار مفقودان دسته بندی می شوند را هم باید به آمار شهدا افزود. در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران نیز بیشتر افرادی که با عنوانِ « مفقودالاثر» می شناختیم« جاویدالاثر» شهادت بودند. در فلسیطن نیز همین قاعده جاری است. باری، زنان و کودکان، قربانیان مظلوم و معصومی هستند که توان دفاع از خود را هم ندارند. کسر اینان را از شمار قربانیان تجاوز صهیونیست ها را دفتر اطلاع‌رسانی دولتی غزه ، بیش از ۵۵ درصد از مجموع شهدای جنگ اعلام کرده است. این آمار نشان‌دهنده «نابودی یک نسل کامل» در اثر حملات و جنایت‌های ارتش اسرائیل و در برابر دیدگان جامعه جهانی است. جهانی که قانون حمایت از حیوانات می نویسد اما برای انسان ها حقی که باید را قائل نیست. ددانِ آدمی نما، دارند حیوانات درنده را شرمنده می کنند از بس پنجه در خون می زنند. بنیامین نتانیاهو که هفتاد و هفتمین زادروز جنایت خود را جشن می گیرد، کیک خود را با خون کودکان و زنان فلسطینی ساخته و پخته است. او نماد مرگ آفرینی و جنایت است. نه فقط جنایت در حق فلسطین که جنایت در حق بشریت. هرکدام ازقربانیان او می توانستند به چهره های بزرگی تبدیل شوند که جهان بشریت از خدمات شان بهره برد اما او دستِ مردم را از دامن عالمان آینده کوتاه کرد. ان شاالله دور نخواهد بود روزی که دست ها به گرفتن یقه او بلند شود و تقاص بگیرد از او به ازای همه جنایاتش. بله، کشتن همیشه زشت است و کشتن کودکان زشت تر. کشتن زنان هم زشت تر. این «آینده کشی» است به معنای صحیح کلمه.....

(متن کامل)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۵ساعت 11:48  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

نسل کشی از آن کلماتی است که نباید به یک بار و ده بار خواندن از آن گذشت. دلیل روشنش هم این است که یک آینده را می کشد. آینده، به معنای یک سرمایه برای یک کشور. «نسل کشی» فقط کشتن انسان ها نیست، بی آینده کردن کشورهاست. آن ها که آدم ها را هدف قرار می دهند در حقیقت فرداهای بلند یک ملت و یک هویت و یک مملکت را نشانه می روند. بر ذمه جنایت کارانی چنین فقط یک خون نباید نوشت که هزاران جان شکوفا نشده هم در سیاهه سیاه کاری این جنایت کاران ثبت است.

کودکان و زنان، مرد جنگ و میدان نیستند، سرمایه و زاینده زندگی هستند. به همین خاطر است که در جنگ هم کلی قانون است که برای حفاظت از آن ها، مشق دفتر شده است و گاه به پنجه قانون تبدیل شده است تا صاحبان تفنگ را به عنوان جنایت کاران جنگی یقه بگیرد و به دیوار بکوبد. چه جنگ هم برای خود آدابی دارد که اهالی جنگ باید بدان التزام داشته باشند.

همین هم جنگ را از جنایت جنگی جدا می کند. همین معیار هم می گوید آنچه در فلسطین اتفاق می افتد نه جنگ، که جنایت جنگی است. فقط در جنگ اخیر، نسل کشی رژیم صهیونیستی در غزه منجر به شهادت ۲۱هزارو ۹۷۶ کودک شده است. تازه این فقط آمارِ قربانیانی است که پیکرشان به بیمارستان ها منتقل شده است و الا معلوم نیست چه تعداد در این جنایت مستمر جان باخته اند که پیکر کوچکشان به بیمارستان نرسیده است.

تجربیات جنگی می گوید، بسیاری از آن ها را که در شمار مفقودان دسته بندی می شوند هم باید به آمار شهدا افزود. در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران نیز بیشتر افرادی که با عنوان مفقودالاثر می شناختیم جاویدالاثر شهادت بودند. در فلسیطن نیز همین قاعده جاری است. باری، زنان و کودکان، قربانیان مظلوم و معصومی هستند که توان دفاع از خود را هم ندارند.

کسر این ها از شمار قربانیان تجاوز صهیونیست ها را دفتر اطلاع رسانی دولتی غزه ، بیش از ۵۵درصد از مجموع شهدای جنگ اعلام کرده است. این آمار نشان دهنده نابودی یک نسل کامل در اثر حملات و جنایت های ارتش اسرائیل و در برابر دیدگان جامعه جهانی است. جهانی که قانون حمایت از حیوانات را می نویسد اما برای انسان ها حقی را که باید قائل نیست.

ددان آدمی‌نما، دارند حیوانات درنده را شرمنده می‌کنند از بس پنجه در خون می‌زنند. بنیامین نتانیاهو که هفتاد‌و‌هفتمین زادروز جنایت خود را جشن می‌گیرد، کیک خود را با خون کودکان و زنان فلسطینی ساخته و پخته است. او نماد مرگ‌آفرینی و جنایت است. نه فقط جنایت در حق فلسطین که جنایت در حق بشریت.

هرکدام از قربانیان او می‌توانستند به چهره‌های بزرگی تبدیل شوند که جهان بشریت از خدماتشان بهره برد اما او دستِ مردم را از دامن عالمان آینده کوتاه کرد. ان‌شاءالله دور نخواهد بود روزی که دست‌ها به گرفتن یقه او بلند شود و تقاص بگیرد از او به ازای همه جنایاتش. بله، کشتن همیشه زشت است و کشتن کودکان زشت‌تر. کشتن زنان هم زشت‌تر. این ‌آینده‌کشی‌ است به معنای صحیح کلمه.

شهرآرا / شماره 4885 / یکشنبه 26 مهر 1405 / صفحه آخر / کوچه

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/18022/463552

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/7/26/18022_164446.pdf

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۵ساعت 11:47  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

یک پست می بینم در فضای مجازی از پلاکارد هایی که انگار برخی ها در بیرجند سر دست گرفته اند! از توهین به مقامات سابق و لاحق تا تحریر دروغ هایی که حرمت از نهاد قضا و فضای تدبیر و تصمیم نظام می برد. بازگو نمی کنم آن نوشته ها را چون مصداقِ « تشییع فاحشه» می دانم آن را به ویژه وقتی هرکدام از آن ها یک چراغ امید در دل دشمن روشن می کند. دشمنی که آگاهانه می خواهد برای تجاوز امروزش مشروعیت چند هزار ساله درست کند لذا تا یونان می رود تا صف غرب را علیه ایران منسجم کند. او که تا یونان رفته است به خیابان های خود ما دارد امید می بندد با این شعارهای انسجام سوز. برخی ها ندانسته به تکرار آن بارگناه خود را سنگین می کنند و خود را خسته. برخی اما فتنه ای در سر دارند تا با تولید و تعمیق اختلاف، راه را برای دشمن هموار کنند. می خواهند دومین شکست جبهه آمریکایی- صهیونی، به سوم نرسد. می آیند و خشت از بنای وحدت برمی دارند. باری، نوشته هایی پلاکارد ها را که دیدم یاد این خبر افتادم که از حجت الاسلام علیرضا پناهیان، نقل شد: «در این چند روزه یک عده‌ای دستگیر کردند که اینها به عنوان انقلابی، فحش‌های انقلابی شدید در برخی تظاهرات‌ها به برخی دیگر از مسئولین مثلاً سر قصه مذاکرات می‌دادند که آقا شما به خون شهدا خیانت کردید. دستگیر کردند و بعد دیدند این عضو ضدانقلاب‌های بهایی است، نه ضدانقلاب معمولی... بنده خودم توصیه‌های در فضای مجازی از طرف ضدانقلاب به یاران‌شان را دیدم که بروید اکانت‌های حزب‌اللهی درست کنید و به عنوان انقلابی به گروه دیگر حمله کنید...». موضوعی که در همه جای کشور می تواند مصداق داشته باشد. بیرجند ما هم استثنا نیست بماند که پیش از انقلاب و حتی سال های اول هم برخی افراد و مشاغل را نشان می دادند و به عنوان بهایی معرفی می کردند. نمی دانم قصه آنان به کجا کشید اما غصه ای که امروز می خوریم از تندروی های شبه انقلابی اما انقلاب شکن آن قصه را تازه می کند. شاید همین خط تند نوشته ها مسئولان را برساند به همان هایی که جناب پناهیان می گوید. بدانیم که امروز روزِ «همه برای ایران» است. روز خوانش مدام پیام های رهبر انقلاب که به انسجام ملی و اعتماد به مسئولان می‌خواند. روز تفرقه نیست. هرکس می خواهد نمره انقلابیگری اش بالاتر برود باید برای اتحاد ملی بیشتر تلاش کند. برای هم افزایی همه توان ها برای ایران عزیز.

ب / شماره 5918 / یکشنبه26 مهر 1405 / صفحه 3

https://web.bale.ai/chat?uid=4566938119

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۵ساعت 11:46  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

ورزش را نباید فقط در مدال‌ها، جدول مسابقات و هیاهوی سکوها خلاصه کرد. ورزش، در عمیق‌ترین معنای خود، تمرینِ باهم‌بودن است. جایی که آدم‌ها، با تفاوت‌های قومی، طبقاتی و فکری، برای یک هدف مشترک کنار هم می‌ایستند. در جامعه‌ای که فشارهای اقتصادی و اضطراب‌های روزمره، فرصت گفت‌وگو و امید را کم‌رنگ می‌کند، همین کنار هم ایستادن می‌تواند دریچه‌ای به سوی نشاط عمومی باشد؛ نشاطی که با تجربه مشارکت و احساسِ توانستن شکل می‌گیرد. ورزشکار وقتی در میدان رقابت حاضر می‌شود، فقط نماینده خود نیست. او بخشی از تصویری است که مردم از خویش و دیگران از یک ملت می‌بینند. تصویری از تلاش، انضباط، شکست‌پذیری و دوباره برخاستن. پیروزی یک تیم ملی، برای لحظاتی مرزهای سلیقه و اختلاف را عقب می‌راند و خیابان را به فضایی مشترک بدل می‌کند. اما غرور ملیِ برآمده از ورزش، اگر قرار است ماندگار باشد، نباید به نتیجه یک مسابقه وابسته بماند. غرور پایدار از این باور می‌آید که جامعه برای شکوفایی استعدادهایش فرصت برابر فراهم کرده و دسترنج جوانانش را به رسمیت می‌شناسد. اینجاست که ورزش، ناگزیر، به مسئله‌ای اجتماعی و سیاسی تبدیل می‌شود. سیاست‌گذاری درباره ورزشگاه، مدرسه، بودجه عمومی و دسترسی زنان، کودکان، سالمندان و افراد دارای معلولیت، نشان می‌دهد که چه کسانی در دایره «ما» جا می‌گیرند. اگر امکانات ورزشی تنها در چند محله و برای گروهی محدود فراهم باشد، سخن گفتن از نشاط همگانی، بیشتر شبیه آرزوست تا برنامه. عدالت ورزشی، بخشی از عدالت شهری و اجتماعی و ملی است. از زمین بازی محله تا باشگاه حرفه‌ای، باید مسیر ورود برای استعدادهای گوناگون باز باشد. در این میان، دولت و نهادهای عمومی مسئولیتی فراتر از حمایت از قهرمانان دارند. آنان باید فضاهای امن و در دسترس بسازند، ورزش مدارس را جدی بگیرند، از باشگاه‌های محلی پشتیبانی کنند و شفافیت مالی و مدیریتی را جایگزین تصمیم‌های کوتاه‌مدت سازند. رسانه‌ها نیز می‌توانند به‌جای دامن زدن به تعصب و تحقیر رقیب، از اخلاق رقابت، کار گروهی و احترام به تفاوت‌ها بگویند. تشویق تیم خودی زمانی ارزش اجتماعی پیدا می‌کند که با نفرت از دیگری همراه نباشد. ورزش- در جایگاه خود- نوعی درمان همه زخم‌های جامعه است و نه ابزاری برای پوشاندن آنها. فقط پیروزی نیست که می‌سازد و می آموزد، حتی شکست نیز می‌تواند آموزنده باشد، به شرط آنکه پاسخ‌گویی و نقد منصفانه جای سرزنش و حذف را بگیرد. جامعه‌ای که از شکست نمی‌ترسد و راه اصلاح را می‌گشاید، در میدان‌های دیگر زندگی هم جسورتر و امیدوارتر خواهد بود. احیای غرور ملی نیز صرفاً در برتری میدانی نیست که با تحلیل ظرفیت‌های خویش و ساختن امکان رشد برای همه شکل می‌گیرد. ورزش می‌تواند این امکان را به زبان روشن بدن‌ها و تلاش‌ها نشان دهد. هرکس سهمی دارد و موفقیت فردی با فرصت جمعی پیوند می خورد. اگر ورزش را از حاشیه برنامه‌های عمومی به متن زندگی شهروندان بیاوریم، جامعه‌ای پرنشاط‌تر، منصفانه‌تر و همدل‌تر خواهیم داشت که بستر پیروزی خواهد بود.

ب / شماره 5918 / یکشنبه26 مهر 1405 / صفحه 4

https://web.bale.ai/chat?uid=4566938119

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۵ساعت 11:45  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

به تقویم نگاه می‌کنم؛ امروز، تابلوئی سیاه و سنگین بر سرِ دست گرفته است: «روز نسل‌کشیِ کودکان و زنانِ فلسطینی». تقویم را می‌بندم، چرا که وقتی تاریخ با خونِ بی‌گناهان نوشته می‌شود، دیگر نوبت به ورق زدن نیست؛ نوبت به برخاستنِ قلم است. نوبت به آن است که حروف، دیگر تنها صامت نباشند، بلکه فریادِ برخیزند؛ و کلمات، دیگر تنها خط نباشند، بلکه مانند ستون‌هایِ استواری، عمود نوشته شوند تا شانه بدهند زیر بارِ حقیقت تا زیر آوار های دشمن ساخته، نمیرند. «نسل‌کشی» از آن کلماتی است که نباید از میانِ دهان و گوشِ تاریخ، به سادگی عبور کند و تمام شود. نباید از خواندنِ مکررِ آن به ملالِ عادی انگاری دچار شد. دلیلِ روشنِ این ضرورت، در ذاتِ خودِ کلمه نهفته است: نسل‌کشی، به یک فرد، ده فرد یا حتی یک گروه خلاصه نمی‌شود؛ نسل‌کشی، «آینده» را می‌کشد. باید از دو منظر به این فاجعه نگریست: نخست، آینده به مثابه‌ امتدادِ زیستی؛ یعنی آن سلسله‌وارِ حیات که از یک فرد به نسل‌هایِ بعدی می‌رسد و با قطعِ این زنجیره، جریانِ زمان و زیستِ بشری متوقف می‌شود. و دوم، آینده به مثابه‌ سرمایه‌ یک ملت؛ چرا که وقتی نسل‌ها هدف قرار می‌گیرند، در واقع «سرمایه‌ تمدنی» و «پتانسیلِ بقایِ» یک کشور و یک هویت، در حالِ نابودی است. آنان که آدم‌ها را هدف قرار می‌دهند، در حقیقت، فرداهایِ بلندِ یک ملت، یک هویت و یک مملکت را نشانه می‌روند. آن‌ها نمی‌کشند که فقط جمعیت کم شود؛ آن‌ها می‌کشند تا «فردا» هرگز نیاید. بر ذمه‌ جنایتکاران، تنها خونِ ریخته شده بر زمین را نباید نوشت. در سیاهه سیاهکاریِ این هیولاها، باید ثبت کرد که هزاران جانِ شکوفا نشده، هزاران رؤیایِ نیمه‌تمام و هزاران آینده‌ نیامده نیز در فهرستِ جنایت‌هایِ آن‌ها جای دارد. زنان و کودکان، میدانِ جنگ یا ابزارِ نبرد نیستند. آن‌ها «سرمایه زاینده‌ زندگی» و نگهبانانِ تداومِ بشریت‌اند. از همین روست که در ترازنامه‌ حقوقیِ جهان، حتی در میانه‌ هیاهویِ گلوله، قوانینِ سخت‌گیرانه‌ای برای حفاظت از آنان نوشته شده است. قوانینی که گاه از یک دفترِ خشک، به «پنجه‌ قانون» تبدیل می‌شوند تا یقه صاحبانِ تفنگ را بگیرند و آن‌ها را به دیوارِ عدالت بکوبند. باید دانست که هر جنگی، آداب و مرزهایی دارد. «جنگ» با تمامیِ ویرانگری‌هایش، از «جنایتِ جنگی» جداست. آنچه جنگ را از جنایت متمایز می‌کند، همین التزام به قواعد و احترام به آنچه «مقدس و غیرنظامی» است، می‌باشد. اما وقتی کودکان و زنان، هدفِ مستقیمِ آتشِ دشمن قرار می‌گیرند، دیگر از جنگ سخن نیست؛ از «نابودسازیِ تمدنی» باید گفت. امروز، وقتی جهان بر این جنایت چشم‌پوشی می‌کند، در واقع در حالِ مشارکت در قتلِ آینده است. ما باید با قلم، همان‌گونه که تقویمِ بی‌رحم، روز را ثبت کرده است، این حقیقت را ثبت کنیم: نسل‌کشی، تنها کشتنِ انسان‌ها نیست؛ نسل‌کشی، یعنی «بی‌آینده کردنِ جهان». مرگ باد آنان را که جهان را بی آینده می خواهند. مرگ باد دشمنان زندگی را.

ب / شماره 5917 / شنبه25 مهر 1405 / صفحه 2

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:0  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

بي‌صدا بايد گفت و – اگر مي‌شد- بي‌جوهر بايد نوشت اين را که ما با پديده «خشمِ در افزايش» مواجهيم. دو سويه هم دارد اين پديده بليه. هر دو سو هم خود را چنان حق مي‌پندارند که نه طيفِ رو به رو که ديگران را هم باطل مطلق مي‌پندارند. به پندار بسنده نمي‌کنند که تمرين مي‌کنند براي مشت کردن دست ها. يک سويش مخالفان نظام هستند که خود را زخم خورده مي‌پندارند- بدون اين که سهم خود را در ايجاد زخم احتمالي حساب کنند-اما سوي ديگرش همان‌هايي صف مي‌کشند که « سوپرانقلابي» خوانده مي‌شوند و به چهره عقلاي انقلابي هم با خشم و اخم مي‌نگرند. بازخواني نمي‌کنم خبرهاي شنيده را از وضعيت ميدانِ پيش رو براساس همان ضرورتِ نوشتن بدون جوهر و گفتن بي‌صدا. هرکس به تامل نگاه کند و به تحقيق رصد، متوجه مي‌شود که رقص لبه‌هاي قيچي چه شتابي دارد. متأسفانه مي‌توان عجله را هم خواند از نگاه و کلامشان. خدا به لطف خويش هر دو را« ناکام»بگذارد تا ملک و ملت کامشان شيرين شود. اين ناکامي هم در حقيقت روزي دشمن مي‌شود که از دو گروه دو پايه طراحي مي‌کند تا ديگ خود را باربگذارد بر آتشي که اگر کبريتش از خودش باشد، هيزمش حتما همين جماعت عصباني خواهند بود. هيزمي که فقط خود نمي‌سوزد بلکه تا هرجا لهيب بکشد همه چيز را مي‌سوزاند.

گروه نخست که مخالفان نظام باشند، را به تدبير بايد مسئله يابي و پاسخشان راداد. تا مي‌شود بايد آنان را از زميني که دشمن نقشه کشيده است بيرون کشيد. اين هنري است که متوليان امنيتي و اجتماعي بايد به خرج دهند تا مردم ما، هرچند ناراضي و حتي عصباني، عصاي دست دشمني نشوند که در جنگ رويارو، زخم در پا دارد. اما گروه دوم را، همان سوپرانقلابي‌ها را به « تبيين» بايد بيدار کرد و الا دورنيست روزهايي که شاهد تولد فرقه‌هايي باشيم که از اهل حق- به جرم همسان نبودن با آنان- فرق بشکافند. مطهري را، مفتح را، قرني را، و...تروريست‌هاي موساد و سيا، به شهادت نرساندند. بچه‌هاي خود بزرگ پنداري به خون کشيدند که خود را عين حقيقت مي‌پنداشتند.نامِ« فرقان» هم بر خود نهاده بودند. نامي که حق قرآن است و به معناي جداکننده حق از باطل، اما آن گروهک به زعم خود مي‌خواست باطل را بزند اما حق و حقيقت را به باطل‌ترين شيوه زد. به شيوه ترور که همواره در منطق اسلام و اهل‌بيت مذموم شمرده شده و از دست آلودن به آن پرهيز داده‌اند. آنچه در خبرها خوانديم در باره يک مقام سابق، مي‌تواند يک هشدار باشد براي هوشيارسازي جامعه که اگر غفلت کنيم خواننده خبرهاي بدي خواهيم بود.

بازهم مي‌گويم بي‌صدا بايد گفت و بي‌جوهر بايد نوشت. يقين داريم هستند کساني که هم مي‌شنوند و هم مي‌خوانند. به تدبير و عمل آنان اميد واريم که ايران عزيز را با توکل برخدا نگهباناني امين باشند، ان‌شاالله.

جمهوری اسلامی / شماره 13477 / شنبه 25 مهر 1405 / صفحه اول و 3 / خبر

https://jepress.ir/13477/3/16608

https://jepress.ir/13477/3

https://jepress.ir/Archive/pdf/1405/07/25/3.pdf

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:0  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

لبخند، کوچک است مثل شکفتن غنچه ای بر لب اما معجزه می کند به بزرگی جهان یک آدمی. البته لبخند دیواری در برابر جنگ نیست، سفره‌ای را پر نمی‌کند و زخمی را نمی پوشاند. معجزه اش در این است که نگذارد سختی‌ها همه میدان را از آنِ خود کنند. گاهی یک چهره گشوده، پیش از هر سخنی می‌گوید: «تو را می‌بینم و در این روز دشوار تنها نیستی.» لبخند، انکار درد نیست بیان این است که راه درمان باز است. همه می دانیم که اندوه، سوگ، خستگی و خشم، پاسخ‌هایی انسانی به دشواری های دشمن ساخته و حتی طبیعی روزگار و بخشی از طبیعت انسانی است. سخن از تکثیر لبخند، دعوت به تحمیل شادی نیست؛ دعوتی است به پاسداری از امکانِ مهربانی. لبخند جای عدالت، درمان و کنش مسئولانه را نمی تواند بگیرد. معلوم است که جامعه برای امنیت، مراقبت پزشکی، پاسخ‌گویی و بهبود شرایط زندگی به کار و مطالبه نیاز دارد، نه فقط به چهره‌های آرام. اگر خوش‌رویی بهانه‌ای برای خاموش کردن اعتراض یا نادیده گرفتن نیازها شود، از معنا تهی می‌شود. اما وقتی کنار یاری‌رسانی، پیگیری حق و شنیدنِ بی‌قضاوت می‌ایستد، به آنها نیروی انسانی می‌بخشد. لبخند به‌تنهایی راه‌حل نیست؛ می‌تواند آغازِ دستی باشد که دراز می‌شود و گفت‌وگویی که قطع نمی‌شود. در برخوردهای روزانه، همین توجه کوچک کرامت را پاس می‌دارد. راننده، فروشنده، همکار، همسایه و رهگذر، مانعی در مسیر ما نیستند؛ هر یک انسانی‌اند با دل‌مشغولی‌ها و قصه‌ای که شاید از آن خبر نداشته باشیم. خوش‌رویی می‌تواند اندکی از تلخی بی‌اعتنایی بکاهد و راهی برای اعتماد باز کند. در جامعه‌ای زیر فشار، چنین پیوندهایی سرمایه‌اند. امید را از احساسِ تنها ماندن جدا می‌کنند و یادمان می‌آورند که هنوز می‌توانیم مراقب یکدیگر باشیم. فرهنگ ملی و ادب فارسی نیز خوش‌رویی را در واژه‌ها و آداب معاشرت ارج نهاده‌اند؛ از «خوش آمدید» و «خسته نباشید» تا رسم مهمان‌نوازی. این عبارت‌ها وقتی حرمت می‌آفرینند که از توجه برخیزند، نه آنکه تعارفی بی‌جان باشند. در سنت دینی نیز مضمون حدیث «تبسمک فی وجه أخیک صدقة» این است که لبخند به روی برادر دینی، صدقه است و آیه «وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنًا» به نیک‌گفتاری با مردم سفارش می‌کند. هر دو، ما را به اخلاقی فراتر از ظاهر دعوت می‌کنند. مراقبت از آنچه در رویارویی با دیگری بر او روا می‌داریم. می‌توان این نگاه را الهیات معاشرت نامید؛ اخلاقِ دیدن و به‌رسمیت‌شناختن دیگری، با حرمت و تجربه‌ای مستقل از ما. این اخلاق در پرهیز از تحقیر، در شنیدن پیش از داوری و در مهربانیِ بی‌منت پدیدار می‌شود. لبخند، اگر از چنین نگاهی بیاید، نه نمایشِ آسودگی، که نشانه آمادگی برای رابطه است. بیاییم لبخند را تکلیفی برای پنهان کردن اندوه نکنیم؛ آن را انتخابی آزاد و مسئولانه بدانیم. در خانه، خیابان و محل کار، به هم‌وطنمان نگاه کنیم، حالش را بپرسیم و هر جا می‌توانیم یاری‌اش کنیم. از خود و یکدیگر مراقبت کنیم تا فشار روزگار ما را از هم دور نکند.

ب / شماره 5917 / شنبه25 مهر 1405 / صفحه 4

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۵ساعت 11:59  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

مقاومت و مبارزه، هیچ گاه بر پایه هیجان طراحی نمی شود. ازآن البته استفاده می کند در استخدام عقلانیت. درخدمت طراحی های همه جانبه. در راستای راهبردی که هم عبور از چالش های امروز را و هم مدیریت فردا را طراحی و تدبیر می کند. به دیروز نگاه دارد و در تقویت « ریشه ها» می کوشد. آینده پژوهانه به افق های بلند نظر دارد. در این سپهر سیاست ورزیدن حکم می کند که حتما زمین را بشناسیم، زمان را بشناسیم و زمینه را بفهمیم. ظرفیت‌های خود را هر روز دوباره بسنجیم. دشمن را نه آن‌گونه که دوست داریم باشد، بلکه آن‌گونه که هست بشناسیم. هدف‌ها را با امکانات تنظیم کنیم و امکانات را برای هدف‌های روشن بسیج کنیم. این یعنی عقلانیت راهبردی. عقلانیت راهبردی، دشمن آرمان نیست. اتفاقاً حافظ آرمان است. آرمانی که راه رسیدن به خود را نشناسد، ممکن است به حسرت تبدیل شود. کم هم نبوده اند از این دست آرمان هایی که با آرمان گرایان هیجان زده، به راه زده اند اما یک کشور را به حسرتی ابدی دچار کرده اند. « ترکمانچای» را می توان از این دست دانست. آرمان افراد جبران کردن فاجعه عهدنامه« گلستان» بود اما نه تنها سر سوزنی جبران نشد که یک « جوالدوز» تاریخی هم در پهلوی ایرانی های دیروز و امروز و فردا نشاند که هنوز و همیشه از جای آن خون بیرون می زند. بله نیت، خیر بود. هدف هم آرمانی« بلند» اما دست ها« کوتاه» بود. خرمای آرمان بر بلندای شاخه های نخل بود که دست ما به آن نرسید و هزینه ای گزاف دادیم دوباره و پای زخمی برگشتیم. این شد تاریخِ ما. تاریخی که باید خواند. نه برای این که بنشینیم در خاکستر آرزوها و حسرت بخوریم که برای آن که مجدد به تکرار آن، حسرتی دوباره رقم نزنیم. ما آرمان گراییم. این را هم ارزش می دانیم اما عقل را به گروی هیجان نمی دهیم. می دانیم آرمان زمانی که با شناخت،برنامه، توان ، سنجش داشته های خود و حریف، توکل و صبر همراه شود، می‌تواند به مقصد برسد. ما با دل و جان ، با آرمان و عقل، پی تحقق آرمان بلند ایران بزرگ هستیم. آرمان، پرچم را بالا می‌برد؛ عقل، راه رسیدن به مقصد را پیدا می‌کند. آرمان، عزت می‌خواهد؛ عقل، هزینه عزت را می‌سنجد و این دو، مکمل هم‌اند. باید با این دو بال پرید. باری، امروز بیش از همیشه باید مراقب «توهم» باشیم. توهم فقط این نیست که کسی خیال کند یک‌شبه می‌تواند جهان را تغییر دهد. توهم، هر جا که جای محاسبه را بگیرد، خطرناک است. چه توهم در قدرت، چه توهم در ضعف. چه آن جا که دشمن را هیچ بشماریم و چه آن جا که توان خود را هیچ بپنداریم. هر دو، دو روی یک خطا هستند: ندیدن واقعیت. ایران اما بیش از این هاست. ایران، هم گذشته‌ای بزرگ دارد و هم آینده‌ای که هنوز نوشته نشده است. برای آن آینده، نه باید در گذشته متوقف شد و نه گذشته را فراموش کرد. باید از گذشته ریشه گرفت و به سوی آینده رفت. آینده ای که قرار است بایستیم، قد بکشیم، پرچم برداریم و راه برویم. اما این بار، با چراغ تجربه، با چشم باز، با محاسبه، با ایمان،با عقلانیت. چنان که شهدا نشان مان دادند. شهیدان، برای ما فقط نمادِ یک گذشته مقدس نیستند، بخشی ازآینده‌ای هستند که« ما» مسئول ساختنش هستیم.

خراسان / شماره ۲۱۱۶۸ / پنجشنبه 23 مهر 1405 / صفحه اول و 2

https://sarasari.khorasanonline.ir/Newspaper/item/158524

https://sarasari.khorasanonline.ir/Newspaper/PagePDF/47294

نورنیوز / https://nournews.ir/fa/news/352457/

صاحب خبر / https://sahebkhabar.ir/news/80116032

ویستا / https://vista.ir/2610/473/d5whd/

آخرین خبر / https://akharinkhabar.ir/analysis/11039519/

انصاف نیوز / کدنوشته 672597 / جمعه 24 مهر 1405 / ساعت: 13:21(آرمانگرایی عاقلانه؛راه رسیدن به فردایسربلند)

https://ensafnews.com/672597/

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:9  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

هر سخني را نبايد «سياسي» خواند. با اين عينک خواندن، به جا به جايي معنا مي‌انجامد. بر همين اساس من اين نکته که يکي از اعضاي مجلس خبرگان رهبري از رئيس‌جمهور خواسته است «به تفسير قرآن و نهج‌البلاغه نپردازد. چون اشتباهات بزرگ پيش مي‌آيد که احياناً قابل جبران نيست.» سياسي نمي‌دانم. اتفاقا اين يک «بايستگي راهبردي» است. هم رئيس‌جمهور بايد بدان التزام داشته باشد و هم آن نماينده خبرگان و ديگراني که در جايگاه خطبه و خطابه قرار مي‌گيرند. همه خود را ملزم بدانند که فقط در حوزه تخصصي خود اظهار نظر کنند. اتفاقا بسياري از مشکلات ما از همينجا ناشي مي‌شود که حضرات، در حوزه‌هاي تخصصي، حرف‌هاي غيرتخصصي مي‌زنند. به اين هم بسنده نمي‌کنند که مي‌خواهند متخصصان، چشم بر آموخته‌ها و تجربه‌هاي خود ببندند و اين نگاه غيرتخصصي را اصل تخصص بيانگارند و امور را بدان طريق سامان دهند. البته رئيس‌جمهور پزشکيان- تا جايي که من شنيده‌ام- تفسير نمي‌کند که به نقل از نهج‌البلاغه مي‌پردازد و گاهي آيه‌اي هم چاشني سخنان خود مي‌کند. اما برخي از حضرات با اينکه خود در همه امور، به تأکيد مي‌توان گفت و نوشت که در «همه امور» اظهار نظر مي‌کنند اما اگر ديگري به حوزه‌اي که خود را در آن متخصص مي‌دانند نزديک شود، واکنش نشان مي‌دهند. اين البته خوب است که آدم بر تخصص خود غيرت داشته باشد و بين برداشت و گفتار عمومي و برداشت و گفتار تخصصي غيريت‌سازي کند، ولي اين را بايد به خود هم مدام يادآوري کند که جز در عرصه‌اي که دانش آموخته و تجربه اندوخته است «نظر کارشناسي» ندهد. فکر مي‌کنم اگر اين نگاه، رسم‌الخط رفتاري ما شود، بخش زيادي از مشکلات حل خواهد شد. به ويژه در سياست خارجي و نگاه جهاني که گاه با يک سخن غيرتخصصي، همه چيز تحت تأثير قرار مي‌گيرد. در شرايطِ نه جنگ و نه صلح که در عين حال هم صلح است و هم جنگ، بايد به دقت کلمات را انتخاب کرد تا دقيقا همان معنايي را توليد کند که بي‌اما و اگر، مقصود را برساند. اين يک واقعيت است که ما به تخصصي گويي در همه امور به ويژه عرصه حکمراني و ويژه‌تر حوزه عمومي و اجتماعي حکمراني نياز داريم. به ادبياتي که سازنده و اميد آفرين باشد. لااقل اگر اميدي نمي‌افزايد، به توسعه ياس هم نينجامد. درست و دقيق بگوئيم تا جامعه هم بتواند به دقت خود را با واقعيت‌ها همساز کند. غيرتخصصي حرف زدن با توجه به عوارض آن جاي خود را به سکوت بدهد خيلي بهتر است!

جمهوری اسلامی / شماره 13475 / چهارشنبه 22 مهر 1405 / صفحه 3 / خبر

https://jepress.ir/13475/3/16508

https://jepress.ir/13475/3

https://jepress.ir/Archive/pdf/1405/07/22/3.pdf

تابناک / https://www.tabnak.ir/fa/news/1398694

شبکه شرق / https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-1134723

زیرنویس نیوز / https://www.zirnevisnews.ir/559961

ویستا / https://vista.ir/2610/237/q8im4/

نواندیش / https://noandish.com/fa/news/221806

مردم سالاری / https://www.mardomsalari.ir/news/278069/

رویداد 24 / https://www.rouydad24.ir/fa/news/473915/

چندثانیه / https://chandsaniehonline.com/fa/tiny/news-13697

صاحب خبر / https://sahebkhabar.ir/news/80102303

بهارنیوز / https://www.baharnews.ir/news/597104

اقتصادآنلاین / https://www.eghtesadonline.com/fa/news/2168902/

فرارو / https://fararu.com/fa/news/1009619

خبرپو / دنیای اقتصاد / قطره / خبرجدید / و......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:12  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

در عصر «دولت دیجیتال» وعده داده شده است که فناوری، فاصله میان خدمتگزار و خدمت‌گرفته را کوتاه می‌کند. اما گاهی همین فناوری، خود به دیواری بلند و صامت بدل می‌شود که راه را بر نیازهای حیاتی مردم می‌بندد. به این هم بسنده نمی‌کند و در را بر فرسایش روان مردم هم می‌گشاید. پیام اخیری که از سرشماره وزارت رفاه آمده است که تأکید دارد: «سرپرست محترم خانوار؛ برای برخورداری از افزایش اعتبار کالابرگ، از شما دعوت می‌شود تا ساعت24 روز 21مهرماه با مراجعه به پنجره دولت هوشمند، « my.gov.ir» خوداظهاری خود را تکمیل و ثبت‌نام نمایید.» نمونه‌ای بارز از همین «شکاف مدیریتی» است. پیام می‌گوید: «فقط تا ساعت۲۴ روز ۲۱مهرماه فرصت دارید!»؛ یعنی تنها یک بازه زمانی بسیار محدود، درحالی‌که زیرساخت‌های فنی موردنیاز، از همان ابتدا با چالش‌های جدی روبه‌رو هستند. وقتی مردم فقط دو روز فرصت دارند، در واقع ما با یک «بازی ناعادلانه» روبه‌رو هستیم. این پرسش اساسی مطرح می‌شود: چه کسری از جامعه هدف توانسته‌اند از این «پنجره دیجیتال» عبور کنند و دری را به سوی حق خود بگشایند؟

واقعیت تلخ این است، وقتی فردی که روزانه ساعت‌ها با سیستم‌های کامپیوتری سر و کار دارد، در ورود به این درگاه‌ها با بن‌بست مواجه می‌شود، وضعیت مردم عادی چگونه است؟ ما باید از این واقعیت اجتماعی چشم‌پوشی نکنیم که بخش بزرگی از جامعه‌ هدف این طرح‌ها، نه‌تنها با «سواد دیجیتال» و توانایی کار با سامانه در چالش هستند، بلکه بسیاری از آن‌ها حتی از امکان دسترسی به «گوشی‌های هوشمند» یا «اینترنت پایدار» نیز بی‌بهره‌اند. این یعنی همین مسئله ثبت‌نام، خود یک چالش مضاعف و فرساینده می‌شود برای مردمی که باید مراقب روح و روانشان باشیم. دولت محترم باید درک کند که «تکنولوژی» نباید به بهانه‌ای برای «کنارزدن مسئولیت اجتماعی» تبدیل شود. اگر هدف از دیجیتالی‌سازی، تسهیل امور است، نباید با ایجاد «عسر و حرج زمانی» و «محدودیت‌های امکاناتی»، مردم را در تلاطم اضطراب و درماندگی قرار داد.

مدیریت خدمات عمومی، نباید تنها با «منطق سیستم» و «کدهای برنامه‌نویسی» سنجیده شود، بلکه باید با «منطق انسانی» و «واقعیت معیشتی مردم» تراز شود. در آموزه‌های دینی و اخلاقی، ما با الگویی از «شریعت» روبه‌رو هستیم که حتی برای بزرگ‌ترین وظایف انسانی یعنی «نماز»، برای مؤمنان «وسعت زمانی» و «تسهیل شرایط» تعریف کرده است. اگر خداوند که خالق تمام قوانین است، برای عباد خود در شرایط سخت، گشایش و زمان مناسب در نظر گرفته، چگونه ممکن است در اموری که مستقیما با «معیشت» و «سره‌زیستی» مردم در ارتباط است، با چنین سخت‌گیری و محدودیت‌های غیرمنطقی، برخورد شود؟

برنامه‌ریزی برای خدمات رفاهی، نباید صرفا یک «فرایند اداری خشک» باشد، بلکه باید با «زمان موسع» و «امکانات دردسترس» طراحی شود. اگر می‌خواهید به مردم خدمت کنید، نباید آن‌ها را در صف‌های بی‌پایان مجازی، در برابر درگاه‌هایی که به نظر می‌رسد «بسته» هستند، تنها بگذارید. عدالت در خدمات، زمانی محقق می‌شود که «پنجره‌ها» نه‌تنها برای ورود داده‌ها، بلکه برای ورود «حقوق مردم» نیز باز باشند. پس اجازه ندهید «دولت هوشمند»، به «دولت دور از دسترس» تبدیل شود. وقتی دست بسیاری از مردم از امکانات دیجیتال کوتاه است، خرما بر نخیل خدمات خواهد خشکید. پس زمان را وسیع‌تر در نظر بگیرید.

شهرآرا / شماره 4882 / چهارشنبه 22 مهر 1405 / صفحه 9 / اقتصاد

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/18007/463226

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/7/22/18007_164338.pdf

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:11  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

من به تندگوها مشکوک بودم از قبل. به تندروها مشکوک بودم از پیش. به سوپرانقلابی ها هیچ وقت اعتماد نداشتم. این را بارها گفته و نوشته ام. باز هم تکرار می کنم که پشت این صداهای بلند، نجواهای مساله داری است که می خواهد برای کشور مشکل درست کند. آنان که تجمعات ملی را به حاشیه های جناحی می کشانند، آنان که حنجره خود را به توهین و تخریب کارگزاران نظام و برنامه ها و طرح های قوه عاقله نظام، پاره می کنند، با واسطه یا بی واسطه توسط دشمنان هدایت می شوند. هدایت که نه، در حقیقت گرفتار ضلالت می شوند. مزد بگیرند هم مقصد شان جهنم است و بی مزد هم باشد در همین مسیرند. کسانی که به هر شکل اقتدار نظام که در اتحاد مردم است را تضعیف کننده به تقویت جبهه باطل کمک کرده اند و سزای هر دو جهنم است. هوشیار باشیم همه مان که مهره بازی شعبده بازهای صهیونیست نشویم. شک کنیم به کسانی که کف بر دهان می آورند. از جمع خود برانیم آنانی که حرف تفرقه می زنند. امروز روز هوشیاری است. روز دقت نظر است. روز دقیق سازی رفتارها در منهج انقلاب است. غفلت کنیم به دست خودمان ما را خواهند شکست. این روایتِ حجت الاسلام علیرضا پناهیان، تاسف برانگیز و هشدار دهنده است؛ «در این چند روزه یک عده‌ای دستگیر کردند که اینها به عنوان انقلابی، فحش‌های انقلابی شدید در برخی تظاهرات‌ها به برخی دیگر از مسوولین مثلا سر قصه مذاکرات می‌دادند که آقا شما به خون شهدا خیانت کردید. دستگیر کردند و بعد دیدند این عضو ضدانقلاب‌های بهایی است، نه ضدانقلاب معمولی… بنده خودم توصیه‌های در فضای مجازی از طرف ضدانقلاب به یاران‌شان را دیدم که بروید اکانت‌های حزب اللهی درست کنید و به عنوان انقلابی به گروه دیگر حمله کنید…». رصد فضای مجازی، این گزاره جناب پناهیان را امضا می گذارد. در میدان نظامی، در میز دیپلماسی، در خیابان مردم شکست خورده اند. حداقل به نتیجه نرسیده اند لذا با تغییرپارادایم، انشقاق در میان مردم را هدف گذاری کرده اند. لباس حزب الهی هم به تن کرده اند تا کار ابلیس را پیش برند. هوشیارباشیم وهوشیار باشند متولیان امور. هرکس پلاکارد مشکوک بلند کرد، دستش را بگیرند. هرکس شعار تند داد، به تندی یقه اش را بگیرند. همین ها سرخطی هستند که اگر دقیق بگیرند مسوولان به صفحات دیگر نفوذ خواهند رسید که در فضای رسانه ای و رسانه های اجتماعی فعال اند. در این جبهه هم که دشمن را ناکام بگذاریم، شیرین کام پیروزی خواهد شد ایران عزیز….

نخست / شماره 1119 / چهارشنبه 22 مهر 1405 / صفحه 3 / جامعه

https://nakhostnews.com/wp-content/uploads/2026/10/11191-8S.pdf

نخست نیوز / کد نوشته 161349 / چهارشنبه 22 مهر 1405 / ساعت 08:27

https://nakhostnews.com/%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%81%d9%88%d8%b0%db%8c/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:10  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

«سرپرست محترم خانوار؛ برای برخورداری از افزایش اعتبار کالابرگ، از شما دعوت می شود تا ساعت 24 روز 21 مهرماه با مراجعه به پنجره دولت هوشمند،«my.gov.ir» خوداظهاری خود را تکمیل و ثبت نام نمایید.» این پیامی است که از سرشماره وزارت رفاه دریافت می شود. یعنی فرد باید در بازه زمانی حدود دو روز به این سایت مراجعه کند اما مگر این درگاه باز می شود که بتوان رفت و خوداظهاری کرد؟ طبیعی است که مراجعه با این فراوانی هر سیستمی را با مشکل و مردم را با چالش مواجه می کند. نمی‌دانم چه کسری از جامعه هدف توانسته اند از طریق این پنجره، دری باز کنند و ثبت نام نمایند. من که روزانه ساعت ها پای سیستم هستم نتوانستم وارد شوم خدا بخیر کند فراوان مردمی که این امکان را هم ندارند و شاید بسیاری حتی گوشی هوشمند هم نداشته باشند. همه این ها هم که باشد بخش اعظم جامعه هدف سواد و توان انجام کار را ندارند. دولت محترم اگر می خواهد کاری بکند، وقت را چنان در نظر بگیرد که همه مردم بتوانند با فراغ بال، کار را انجام دهند. اصلاً خوب نیست مردم را در عسر و حرج زمانی و امکاناتی قرار داد. خداوند که مردم را به نماز می خواند، برایش وسعت زمانی تعریف می کند. قطعاً اموری که به معیشت مردم مربوط است هم باید با در نظرداشت زمان موسع و مناسب برنامه ریزی شود. به این نکته ظریف هم باید نظر داشت که برنامه‌ریزی برایِ خدماتِ رفاهی، نباید صرفاً یک «فرآیندِ اداریِ خشک» باشد، بلکه باید با «زمانِ موسع» و «امکاناتِ در دسترس» طراحی شود. اگر می‌خواهید به مردم خدمت کنید، نباید آن‌ها را در صف‌هایِ بی‌پایانِ مجازی، در برابرِ درگاه‌هایی که به نظر می‌رسد «بسته» هستند، تنها بگذارید. عدالت در خدمات، زمانی محقق می‌شود که «پنجره‌ها» نه تنها برای ورودِ داده‌ها، بلکه برای ورودِ «حقوقِ مردم» نیز باز باشند. به گونه ای که مردم بتوانند با کمترین استرس و در مناسب ترین زمان کار خود را پیش ببرند. هوشمندی سیستم زمانی در واقعیت زیستی مردم محقق می شود که کارها را تسهیل کند. پس اجازه ندهید «دولتِ هوشمند»، به «دولتِ دور از دسترس» تبدیل شود. وقتی دست بسیاری از مردم از امکانات دیجیتال کوتاه است، و همان‌ها که دسترسی هم دارند در «ترافیک» گیر می‌کنند، کار شاید به قاعده «رفع تکلیف» انجام شود اما به رفع مشکل حتی حل مسئله هم نخواهد انجامید. اینجاست که صریحاً باید گفت «زمان را وسیعتر در نظر بگیرید» با تمدید بازه زمانی مراجعه مردم. همین!

ب / شماره 5916 / چهارشنبه 22 مهر 1405 / صفحه 3

blob:https://web.bale.ai/e76903e1-a37a-4754-96b6-46c8cc38305f

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:9  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

بخل و حسد بسان آتش هستند. چیزی نمی آفرینند بلکه آفریده ها را هم نابود می کنند. کسانی که به بیماری هایی از این دست گرفتارند به ظرف مسمومی می مانند که اگر از عسل هم پرشود باز تلخی و بیماری می افزاید. خداوند درجات آیت الله صفائی حائری را روز افزون فرماید که می گفت: کسی که بخیل است اگر تمامی حسنات را به جا بیاورد، نماز بخواند، نماز شب بخواند، اینها را از او نمی‌خرند. به شیطان می‌گویند:«سجده کن!». می‌گوید:«هر چیزِ دیگری که به من بگویی انجام می‌دهم ولی این را از من نخواه!» می‌گویند: «این و نه چیز دیگر!» و شیطان، سر فرود نمی آورد به سجده و از درگاه حضرت رحیم، «رجیم» می‌شود. او به کبری دچار بود که در برابر«الله اکبر» ایستاد. ایستاد و فرو افتاد. فرو می افتد هرکس که سر به کبر و غرور بلند کند. فرو می‌شکند هرکه بخل را به رفتار درآورد. آتش سوز می شود هرکه اهل حسد باشد. استاد زیباتر می‌گوید که«ماهم باید نقطه‌ضعفمان را ترمیم کنیم ولی اکثراً اینطور نیستیم. مثلاً منی که نقطه‌ضعفم بُخل است می‌آیم نماز شب می‌خوانم! این نماز شب، من را تأمین نمی‌کند چون با اینکه نماز شب می‌خوانم هنوز راه نیفتاده‌ام. درست مثل اینکه تشنه باشی و کباب‌برگ به تو بدهند. کباب‌برگ، خوب است ولی الان کمبود تو این نیست.» این کباب هم نه تنها به جانت نمی نشیند که کامت را هم گرفتار آشوب می کند پس همان طور که آیت الله می گوید «ببین کمبودت، نقطه‌ضعفت چیست؟ بُخل است؟ کینه است؟ حسد است؟ کفر است؟ شرک است؟ بی‌ظرفیتی است؟ غفلت است؟ اینها را یکی یکی حل و فصل کن!» آن وقت است که هر رکعت نماز در تو نور فوران خواهد کرد.آن وقت در مزرعه جانت، نیاز های ابدیت شکوفا خواهد شد. باید جان را بیماری زدایی کرد تا سلامت، به بار بنشیند و همه لحظات را به سلام، پیغام سلامتی کند. باید جان شست از گناهان تا جاری شود ایمان. باید به ذکر اهتمام کرد تا غفلت نتواند ما را به فراموشخانه بکشاند حال هرکسی را ذکری است و خداوندهمان طور که هر کسی را «سیرتی بنهاده» است، هرکسی را هم «اصطلاحی» داده است؛ پس«حالا ببینید ذکرتان با چه چیزیست؟ با رفتن به قبرستان است؟ با تلاوت قرآن یا با خواندن نماز است؟ با معاشرت با مؤمنین است؟ همه اینها ذکرند.» هرکدام می توانند چراغی باشند پیش پای ما. با چراغ قدم برداریم.

ب / شماره 5916 / چهارشنبه 22 مهر 1405 / صفحه 4

blob:https://web.bale.ai/e76903e1-a37a-4754-96b6-46c8cc38305f

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:8  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

ایرانی هوشیار است. ما ملتی نستوه و فرهیخته داریم؛ ملتی که خطِ دشمن را نمی خواند، اما مشت بسته  خود را دقیقا می خواند و به فشاری آگاهانه باز می کند و به دنیا نشان می دهد. این ادعا نیست، شرح واقعیت ایران امروز است؛ شرح پرشکوه ملتی که «مبعوث» شدند تا ایران را و انقلاب را و اسلام را نگهبان باشند در همان صراط مستقیمی که رسول اعظم الهی، آن را فلسفه بعثت جهانی خود اعلام فرمود بر مدار «لاتمم مکارم الاخلاق.» امروز وحدت ملی را باید مکارم اخلاق، معناخوانی کرد و انسجام ملی را در ترجمه «لاتمم» خواند؛ واقعیتی که به حقیقت ارتقا یافت و این حقیقت باید همچنان به عنوان واقعیت میدانی تجمعات بماند تا قدرت و عظمت «یدالله مع الجماعه» را پشتوانه ایران داشته باشیم؛قدرتی غنی شده به لطف الهی که دشمن را قطعا می شکند، حتی اگر همه قدرت های باطل پشت به پشت هم داده باشند.  

چه شکستنی پرصداتر از اینکه آنان با دو جنگ در یک سال، آن هم از پی نیم قرن تحریم، نتوانستند به هیچ یک از اهداف خود برسند؟ آنان زدند تا عمود خیمه را بیندازند، تا مردم از پا بیفتند اما نمی دانستند که خون شهید را اعجازی است که برزمین افتادگان را هم قدرت قیام می دهد. چنین بود که دنیا با نگاهی سرشار از تعجب، شاهد بعثت خون در همه پهنه ایران شد. خیابان را که به عنوان راهگشای خود طراحی کرده بود، برایش راهبندانی ایجاد کرد که چون باطل السحر، جادویشان را برهم زد. با شهادت حضرت سیدعلی، ملت یاعلی گفت و به خیابان آمد، ایستاد و پرچم را به اهتزاز درآورد.  

اول گفتند هیجانی است که چون تندباد برمی خیزد و چون نسیم فرومی نشیند. ساعت شنی گذاشتند تا با پایان تجمعات، غبار برافشانند و طرحی نو دراندازند اما هرچه تقویم ورق خورد، ناامیدتر شدند؛ چون امید را در هیئت ملتی می دیدند که شانه به شانه هم داده بودند و باوجود تفاوت قرائت و گوناگونی نگاه و سلیقه سیاسی و قومیت و زبان، توان خود را هم افزا کردند برای ایران. هیجان به معرفت تبدیل شده تا شاهد تجمعات خیابانی در شکوه «مناسک ملی مذهبی» باشیم که مردم زندگی عادی خود را با محوریت حضور در خیابان تنظیم می کردند، حتی برنامه های نوروزی و محرمی و یک حتی دیگر؛ حتی جشن عروسی و سوگواری ماتم را. در قاب مناسک هم نماند که به معارف ارتقا یافت تجمعات و طرح های تازه دشمنان را هم ناکام گذاشت.  

آنان بارها و بارها کوشیدند تا به اشکال مختلف، بذر اختلاف بیفشانند. زبان تند کردند و قلم در کار کردند و کوشیدند با شعار های انحرافی، سیبل هدف مردم را عوض کنند اما اگر در برخی تجمعات، اندک توفیقی می یافتند، بسان کف روی آب، از بین می رفت و همچنان مردم در پرتو هدایت های رهبر معظم انقلاب، در استمرار منهج رهبر شهید و رهبر کبیر انقلاب، «وحدت کلمه» را مهندسی راه و «کلمه وحدت» را بسان اسلحه ای کارا به کار گرفتند تا خیابان، هم میدان را پشتیبانی کند و هم دیپلماسی را. شعار به باور تبدیل شده و به شعور ارتقایافته همان است که از روزِ اول می خوانیم و تا آخر هم باید تکرار کنیم: «فرمانده بده فرمان، حکم آنچه تو فرمایی!» ما تابع فرمانیم. جنگ یا صلح فرقی نمی کند. هم جنگ را بلدیم؛ اگرچه جنگ طلب نیستیم و هم «ایرانی در هیچ مذاکره ای شکست نخورده» و نمی خورد. همان طور که حاج قاسم عزیز گفت «ما ملت شهادتیم، ما ملت امام حسینیم» بله، ما ملت مبعوث و پیروزیم.

شهرآرا / شماره 4881 / سه شنبه 21 مهر 1405 / صفحه 13 / گزارش

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/18003/463155

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/7/21/18003_164314.pdf

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۵ساعت 10:45  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

هدف، ایران است نه فقط جمهوری اسلامی ایران. وقتی «روبیو» وزیر خارجه آمریکا در یونان، تاریخ را به عقب ورق می زند و تقویم 2500 سال قبل را پیش می کشد، مسئله برای همه روشن می شود. روشن برای همه مگر کسانی که با بستن چشم های خود تعمد داشته باشند بر ندیدن. اینان البته نمی بینند چون دیدن علاوه بر چشم، اراده ای برای کنار زدن پِلک ها هم لازم دارد که برخی ها ندارند. حرف روبیو اما نه تنها نقل تاریخ و بازگشت به گذشته نیست بلکه مشروعیت آفرینی تاریخی برای آینده است. او می خواهد انتقام«آتن» را از«تهران» بگیرد. برای او و دارو دسته خون ریزش، تهران مهم است، تهران. این را کاش بفهمند کسانی که هنوز هم در خواب خوش «رقصیدن با گرگ ها»یند؛ گرگ به ذات خود درنده است. خودی و بیگانه نمی شناسد. هنوز اسلحه ای خلق نشده است که اول نیت خوانی و بعد ممیزی کند و بعد افراد خاص را بکشد. هدف ایران است. آنان که به توجیه جنایات آمریکا زبان می گشایند و کلمات را حرام می کنند بشنوند بیانات باطل اما صریح یانکی ها را. آنقدر صریح است که نمی شود با هیچ ماله ای آن را صاف کرد حتی اگر همه دریاهای عالم «ماست» بشود بازهم برای ماست مالی این گفتار و رفتار کم است. هدف ایران است. ایران تاریخی و تمدنی. این را رهبر شهید انقلاب خیلی پیشتر به برخی اصحاب رسانه به تاکید گفته بود. قبل از این که جنگی دربگیرد. اما دریغا که برخی نشنیدند و دو صد دریغا که چشم به راه «کمک» های نسل وحشی غرب بودند. هزار دریغا که هنوز هستند کسانی که منتظرند تا غرب برایشان آفتاب بیاورد. جواب این «نوسیاستمدارِ» آمریکایی را قالیباف، رئیس میدان دیده مجلس شورای اسلامی به خوبی داده است؛ «کسانی که راه اسکندر را دنبال می‌کنند، به سرنوشت والریان دچار خواهند شد؛ شما زانو خواهید زد!» قالیباف حرف های خطای روبیو را به خودش برگردانده و گفته است: «ما ایرانی‌ها در طول تاریخ با کسانی روبه‌رو بوده‌ایم که خود را ارباب جهان می‌دانستند و به دنبال نابودی تمدن‌های باستانی بودند. آن‌ها با آتش و شعله آمدند، اما سرانجام در گردوغبار و با شرمساری رفتند.» این البته کنایه ای رساتر از تصریح به ترامپ است. به رئیس جمهورِ بدور از تمدن آمریکا که وعده «نابودی کامل یک تمدن» را داده بود تا ما را بترساند. نمی داند این تاجر مرگ که، آنکه زانو زد «والریان» بود، امپراتور روم، نه یک ایرانی. وزیر خارجه آمریکا جوری سخن می گوید که حکومت آمریکا را ادامه «روم» بدانند؛ «پسران آتن و روم، تمدن خود را تا دورترین نقاط جهان با خود برده‌اند.» اما این بار، تیرشان به سنگ سخت و سرشان به صخره خورده است. دری به رویشان باز نمی شود.

ب / شماره 5915 / سه شنبه 21 مهر 1405 / صفحه 3

http://archive.birjandemrooz.com/cgi-sys/suspendedpage.cgi

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۵ساعت 10:44  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

همه چیز در زندگی موقتی و گذراست. اگر این واقعیت را درست بفهمیم نه سختی ها می تواند ما را ناامید کند و نه شادمانه ها می تواند ریل تدبیر و تصمیم و تلاش را تغییر دهد. فهم درست این موقت بودن به ما می گوید اگر باران می آید و تند هم می آید بالاخره بند خواهد آمد و لحظات بعد از باران هم هست که بی هراس خیس شدن می شود به راه زد. وقتی یک ضربه، جسم و جان را پر از درد می کند، قرار نیست درد ساکن دائمی جسم و صاحب روح و روان ما شود. نه، زخم خوب می شود و درد فروکش می کند و سلامتی دوباره سفره خود را پهن می نماید جوری که از ضربه ها و آسیب ها فقط یک خاطره می ماند. تاریکی شب هم موقتی است. اتفاقاً اوج سیاهی خود دروازه روشنی است. بله همه چیز موقت است جز ایمان به خدا و امید شکفتن که همیشه باید در جان، جاری باشد. جز این موقتی در ذات همه چیز هست. اصلاً هر روز طلوع خورشید می خواهد همین را به ما بگوید اما معمولاً یادمان می رود این را بشنویم و بفهمیم. همین است که «ناپایدار» ها را پایدار و ابدی می دانیم حال آن که هر آمدنی را رفتنی است پس اگر اوضاع خوب است از آن لذت ببریم و چون همیشگی نیست بیشتر قدر بدانیم. اگر اوضاع- خدای نکرده- بد است، خود را نبازیم چون آن هم همیشه نمی ماند. تنظیم نظام ادارکی بر این پایه به ما درس می دهد که؛ بیشتر بخندیم، بیشتر بخوانیم، بیشتر محبت کنیم. به دیگر عبارت، با حافظ همراه شویم که از دیرباز در گوش هوش مان می‌خواند:

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

این نو خوانی و نواندیشی کمک می کند تا نسبت به همه چیز مشتاق تر شویم و هیچ ترسی نتواند ما را به عقب نشینی از برنامه ها و اهداف وادارد. وقتی زندگی را چنین دیدیم اجازه نخواهیم داد مرگ، زندگی مان را به دست خودمان ذره، ذره نابود کند. از واقعیت مرگ هم یک فرصت خواهیم ساخت برای غنی سازی لحظات و تبیین حقیقت. این هم درس اولیای خداست که با مرگ زندگی را نمی میرانند بلکه با مرگ به زندگی جهت می دهند.

ب / شماره 5915 / سه شنبه 21 مهر 1405 / صفحه 4

http://archive.birjandemrooz.com/cgi-sys/suspendedpage.cgi

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۵ساعت 10:44  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

لقمان از جمله نام‌هاي معتبري است که اين روزها بايد بسيار بر زبان آورد و به دعا، تعالي درجاتش را از خداوند حکيم خواست. سعدي عليه‌الرحمه را هم به همين دليل بايد ستود که خلقي را به «گلستان» خواند تا براي همه بخواند اين حکمت را «لقمان را گفتند ادب از که آموختي؟ گفت از بي‌ادبان. هر چه از ايشان در نظرم ناپسند آمد از فعلِ آن پرهيز کردم.» اگر چشم بر همه حکمت‌هاي لقمان و گلستان و البته بوستان سعدي چشم بپوشيم و ما را فقط همين يک کلام در ياد بماند، باز مي‌سزد که خود را تا ابد شاگرد اين دو بزرگ بدانيم. شاگرد درسي که قطعا امروز از راهبردي‌ترين آموختني هاست. هم در فضاهاي رسمي و هم در شبکه‌هاي گوناگون اجتماهي. هم در رسانه‌ها و هم در تريبون‌ها و مجالس. متأسفانه با پديده بي‌ادبي گسترده مواجهيم به ويژه در فضاي مجازي که آدم‌ها هم از حقيقت و حتي واقعيت خالي مي‌شوند. پروفايل‌هاي دروغ و صفحات جعلي که انگار حيف شان مي‌آيد جز جعليات و اخبار دروغ نشر دهند. ادبياتشان هم که مرز‌هاي تخريب و تحقير و توهيم را به سرعت پيموده و به توهين و فحاشي رسيده است. مهم هم نيست کجايند. مهم هم نيست براي شان که بهره بردار قطعي فضايي که ملتهب مي‌کنند دشمني است که ديک خود را بار گذاشته است. مهم اين است که رقيب داخلي را بزنند حتي اگر نتيجه‌اش آوار شدن سقف روي سر همه باشد و خودشان هم اولين گرفتاران اين آوار باشند. حتي در زماني که وزير خارجه آمريکاي متجاوز دارد با بازخواني جنگ‌هاي دوهزار و پانصد سال پيش ايران و يونان، دوگانه سازي تمدن غرب و تمدن ايران را پيش مي‌برد تا مشروعيت توليد کند براي حمله آمريکا به ايران. پلاکارد‌ها و شعار‌ها عليه همه ارکان نظام، نظم و ريتم گرفته است. براي قافيه سازي« فريب» خواندن مذاکرات، رهبر شهيد را «غريب» مي‌خوانند حال آن که افتخار ايران و ايراني در عصر حاضر اين بوده است که رهبر جامعه مبسوط اليد بود و هست.

ملت نستوه ايران، هيچ گاه «خط کوفي» را ننوشته و نخوانده است اما اين سوپرانقلابي‌ها عملا دارند با دروغ، حقيقت حضور در ميدان ملت ايران و جانبازي فرزندان ملت در همه عرصه‌ها را مي‌پوشانند. اين جاست که خبرِ فلان چهره روحاني و رسانه‌اي را بايد از نو خواند که: «بعضي از کساني که در تجمعات عليه مذاکره شعار مي‌دادند، پس از بازداشت، بهايي از آب درآمدند.» بايد خواند و به ديده اتهام نگريست تندگويان و بد نويسان را. اگر اين گفتار نشئت گرفته از اتاق فکر صهيوني هم نباشد باز به ادبيات محترم نقد که جان گرفته از ادب ديني و ايراني است نمي‌باشد. در نظام تعليمي حوزه علميه وقتي قرار است نظر بزرگي نقد و حتي تخطئه شود، با ادبيات محترم و مکرمِ «عجبا لسيدنا الاستاذ» شروع مي‌شود. در نظام دانشگاهي ما نيز نقد، جانمايه ادب دارد اما اين بي‌ادبي گسترده را بايد نتيجه نفوذ همان بهايي‌ها و صهيونيست‌ها دانست و از آن اجتناب کرد. بايد شاگرد مکتب لقمان شد. فرداي ايران سرفراز، ادب چنين براي امروز مي‌طلبد....

جمهوری اسلامی / شماره 13473 / دوشنبه 20 مهر 1405 / صفحه اول

https://jepress.ir/13473/1/16407

https://jepress.ir/13473/1

https://jepress.ir/Archive/pdf/1405/07/20/1.pdf

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:43  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

برخی ها جنگ امروز را جنگ « جمهوری اسلامی» با آمریکا و رژیم صهیونی می خوانند اما تحلیل گفتار و رفتار و برنامه های دشمن این واقعیت را عیان می کند که هدفِ اصلیِ دشمن، نه صرفاً «جمهوری اسلامی ایران» به عنوان یک حاکمیت سیاسی، بلکه «ایران» به معنایِ وسیع، تاریخی و تمدنیِ آن است. این تفکیکِ حیاتی، کلیدِ درکِ چرخهٔ تکرار‌شونده‌یِ تاریخ است.

آن‌گاه که «روبیو»، وزیرِ خارجه‌یِ ایالات متحده، در خاکِ یونان، تقویم را به ۲۵۰۰ سال پیش می‌گرداند، او تنها در حالِ روایتِ تاریخ نیست؛ او در حالِ «مشروعیت‌سازی برای آینده» است. او با بازسازیِ پیوندِ ذهنی میانِ «آتن» و «روم» و امروزی‌سازیِ آن‌ها در قالبِ «قدرتِ آمریکا»، در واقع قصد دارد انتقامِ تاریخیِ آتن را از تهران بگیرد. باور کنند نگاه های معطوف به غرب و یقین بدانیم همه مان که این یک «بازگشت به گذشته» نیست، بلکه یک «تلاش برای بازسازیِ نظمِ جهانی» است که در آن، ایرانِ تمدنی، باید یا نباشد یا با صد درجه تخفیف در حاشیه ای دور قرار گیرد. این پیام، چنان صریح و بی‌پرده است که حتی با «ماله‌کشی» و «توجیهِ کلمات» نیز نمی‌توان آن را صاف کرد.

اما دریغا که برخی، با بستنِ تعمدیِ چشم‌ها، در خوابِ خوشِ «رقصیدن با گرگ‌ها» گرفتارند. آن‌ها نمی‌بینند که گرگ، در ذاتِ خود، تفاوت میانِ «خودی» و «بیگانه» را نمی‌داند. هنوز هیچ سلاحِ نیت‌خوان و ممیزی خلق نشده که بتواند میانِ همراهان و مقاومت کنندگان تفاوت قائل شود. هدف دشمن همه ایران و همه ایرانیان است. هدف تنها «تکه‌تکه کردنِ» یک جغرافیایِ تمدنی است. این ما هستیم که باید نسبت خود را روشن کنیم با فرایندِ «تلاش برای توسعه» و دشمن رفتارانی که همت شان «تلاش برای تجزیه» است. شاید این را- الته- به زبان نیاورند اما نتیجه رفتارشان این است. تجزیه سرزمین زمانی مقدور است که ساکنان زمین را تجزیه کنند. حالا به هر شکل فرق نمی کند.

رهبرِ شهیدِ انقلاب، بسیار پیش از آنکه غبارِ جنگ بر زمین‌ها بنشیند، به اصحابِ رسانه و تحلیل‌گران هشدار داده بودند که دشمن با «ایرانِ تمدنی» مشکل و سر جنگ دارد، نه با یک ساختارِ سیاسی. حضرت آیت الله خامنه ای خیلی وقت پیش پرده را بالا زده بودند و دست های چدنی در مخمل پیچ شده را نشان داده بودند. اما برخی ها نخواستند ببینند. گروهی غفلت زده هم در انتظارِ «آفتابِ غرب» هستند، غافل از این حقیقت که خورشیدِ غرب، تنها برای روشن کردنِ مسیرِ استعمار است، نه برای گرمایِ زندگیِ ملت‌ها. روبیو حرف هایش را چون گلوله شلیک کرد اما به سوی خودش کمانه کرد وقتی در پاسخ به این تکبرِ تمدنی، محمدباقر قالیباف، رئیسِ میدان دیده و جنگ آزموده مجلس، با نگاهی استراتژیک، با یادآوریِ سرنوشتِ «والریان»، امپراتورِ شکست‌خورده‌یِ روم، یادآور شد که کسانی که راهِ اسکندر را دنبال می‌کنند، به بن‌بستِ زانو زدن می‌رسند.

این کنایه، تنها به ترامپ یا روبیو نیست؛ بلکه پاسخ به کلِ آن تفکرِ «تاجرِ مرگ» است که تصور می‌کند می‌تواند با تهدید به «نابود کردنِ یک تمدن»، اراده‌ یک ملتِ باستانی غنی شده به غیرت انقلابی و معرفت عاشورایی دینی را در هم بشکند. باری، روبیو می‌خواهد آمریکا را تداومِ مشروعیتِ «روم» بخواند تا همه غرب را کنار خود داشته باشد. ما صفحات نوشته شده را خوانده ایم. مشت شان هم برای ما باز است. می دانیم ما با یک «جنگِ تمدنی» روبرو هستیم. در این جنگ، تنها سلاح‌ها اهمیت ندارند، بلکه «اراده‌ ملی و انقلابی » و «ایستادگیِ جمعی» است که از هر سلاحی قوی تر است. ما نیز یک ملت دیرپا و متمدن هستیم که با هم علیه دشمن می ایستیم. ایران را به همت مردمانش دیواری است صخره گون که از هر متجاوزی سر می شکند. ایران، بیش از آنکه یک کشور باشد، یک «فرآیندِ تمدنی» است که بارها ققنوس وار از میانِ آتشِ تاریخ برخاسته و دشمن را درخاکستر نشانده است. باز هم چنین خواهیم کرد.

الف / گروه سیاسی / کد نوشته 4050719087 / دوشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۵/ ساعت: ۱۲:۱۵

https://www.alef.ir/news/4050719087.html

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:43  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

ترامپ با توئیت‌های متناقض خود می‌خواهد در ذهن ما آشوب به پا کند. یک روز از جنگ ویران‌گر می‌گوید و ساعتی بعد از مذاکرات سازنده. زمانی فاصله را دور می نماید و لحظه ای دیگر نزدیک. ما اما دست او را خوانده ایم لذا، مشق هایش را با قلم اعتماد به خود و توکل به خدا خط می‌زنیم. پادزهر این موجود متوهم و مسموم، شناخت است. ادراک تمام ساحتی برپایه واقعیت که «حقیقت» را از انواع گزند ها مصون دارد. در این هندسه، نه خود را باید کوچک دید و به خود تحقیری افتاد و از ترس مرگ، خودکشی کرد و نه دشمن را باید حقیر شمرد که در فهم قدرتش به خطا دچار شد و به منطقه‌ای پا گذاشت که او دام پهن کرده است. درست باید دید تا به تصمیم درست رسید. نسبت ها را باید دقیق خواند تا به ادراک واقعی دست یافت. باید همه جانبه فکر کرد و سنجید توان ها را تا در عرصه عمل، شکار محاسبات خود نشد. متأسفانه ما اکنون گرفتار این دوسویه پرخطریم. برخی رجز می‌خوانند و «گز نکرده، پاره می کنند». نگاه شان فقط به دست و خود ما و خشاب تفنگ ماست بی آن که بر و بازوی حریف و زرادخانه او را به حساب آورند. معلوم است که این یک سویه دیدن ما را به سر خط «تهور» می‌کشاند و این پندار که باید پیش‌دستانه زد و خاک شان را خاکستر کرد. همین می شود که عقلانیت و حسابگری مردان میدان را هم به طعنه و حتی توهین و تحقیر گرفته می شود از سوی کسانی که هیچ وقت بوی باروت به مشام شان نخورده است. از لانچر و موشک، فقط کلمه ای شنیده‌اند و حداکثر در خبر ها تصویری به ذهن دارند. نمی دانند جنگ چیست. معلوم است که نتیجه اقدام بر اساس این پندار چه خواهد شد. همان که عقلا آخرش را در خشت خام می بینند و به هشدار می خوانند. دومی، اما، توان را از بازو و زانو چنان می‌گیرد که چون فرد افلیج از حرکت می افتد و مرگ را به انتظار نمی‌نشیند که دراز می‌کشد. هر دو پندار خطاست و هر دو راه به شکست می‌انجامد. پیروزی زمانی سهم ما می شود که از میانه این دو راهی باز کنیم بر اساس محاسبه دقیق توان ها و ظرفیت های خود و دشمن. از گذشت زمان، تجربه بیاموزیم و زمینه های سربلندی را فراهم آوریم. باید عاقلانه اوضاع را رصد و شرایط را تحلیل کرد تا با اقدام درست آرزوهای نادرست دشمن را نقش بر آب کرد. دشمن هم از هیاهوی برخی ها نمی ترسد. هراس او از عقلانیت ایمانی است که ابزار عمل ایران می شود. شاید تناقض گفتاری ترامپ، علاوه بر راهبرد آشوب، تحت تاثیر مهندسی انقلاب و نتیجه آشوب ذهنی خود او هم باشد.

ب / شماره 5914 / دوشنبه 20 مهر 1405 / صفحه 3

http://archive.birjandemrooz.com/cgi-sys/suspendedpage.cgi

blob:https://web.bale.ai/e76903e1-a37a-4754-96b6-46c8cc38305f

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:42  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

در خانه‌های ایرانی، کمتر کتابی را می‌توان یافت که چون دیوان حافظ، هم‌زمان کتابی برای خواندن، آینه‌ای برای اندیشیدن و پناهی برای دل باشد. حافظ تنها شاعری بزرگ در تاریخ ادبیات نیست، صدایی است که قرن‌هاست در لحظه‌های شادی و اندوه، در خلوت فردی و در جمع خانوادگی با ایرانیان سخن می‌گوید. حضور او در زندگی ما از کتابخانه فراتر رفته و به بخشی از حافظه و عادت فرهنگی‌مان بدل شده است. ایرانیان با حافظ نه فقط شعر می‌خوانند، بلکه جهان را از دریچه‌ای چندلایه می‌بینند. در غزل او، عشق در برابر حسابگری می‌ایستد، ریا به پرسش گرفته می‌شود و حقیقت، حتی اگر تلخ باشد، بر ظاهر آراسته ترجیح می‌یابد. حافظ از زاهدی که به نام پرهیزکاری بر دیگران حکم می‌راند، انتقاد می‌کند و در برابرش از رندی، آزادگی و صداقت درونی سخن می‌گوید. این نگاه، نوعی حساسیت اخلاقی در فرهنگ ایرانی ساخته است: بدگمانی به تظاهر و احترام به تجربه‌ای که از دل و خرد می‌گذرد. راز ماندگاری حافظ در آن است که شعرش پاسخ‌های ساده و قطعی به دست نمی‌دهد. واژه‌های او ظرفیت معناهای گوناگون دارند؛ عشق می‌تواند انسانی و زمینی باشد یا راهی برای جست‌وجوی حقیقت و رهایی. همین ابهامِ زنده، خواننده را شریک آفرینش معنا می‌کند. هر نسل و هر فرد، در بیت‌های حافظ پرسشی از روزگار خود می‌جوید و گاه تسلایی برای زخمی شخصی می‌یابد. از این رو دیوان او کتابی بسته در گذشته نیست، گفت‌وگویی باز میان شعر و زندگی امروز است. فال حافظ نیز نشانه‌ای روشن از این پیوند است. در شب یلدا یا هنگام تصمیمی دشوار، خانواده‌ها دیوان را می‌گشایند و از شعر، راهنمایی می‌طلبند. ارزش این رسم را نباید فقط در پیشگویی جست‌وجو کرد. فال، فرصتی برای مکث، شنیدن شعر و بازاندیشی در نیت‌هاست. شاید پاسخ حافظ همان چیزی باشد که خواننده نیاز دارد با خود صادقانه‌تر ببیند. شعر، در این آیین، زبان گفت‌وگوی جمعی و تسکین فردی می‌شود. با این همه، بزرگداشت حافظ نباید به تکرار نام و فال گرفتن محدود بماند. اگر از اعتراض او به ریا می‌گوییم، باید در زندگی روزمره نیز با دورویی و داوری شتاب‌زده فاصله بگیریم. اگر از عشق و آزادی در شعرش می‌خوانیم، باید برای کرامت و حق انتخاب دیگران ارزش قائل شویم. پیوند واقعی با حافظ، حفظ کردن چند بیت نیست، بلکه تمرین نگاهی است که زیبایی را می‌بیند، قدرت را نقد می‌کند و در برابر پیچیدگی انسان شکیبا می‌ماند. حافظ در زندگی ایرانی حضوری زنده دارد، چون هم ریشه در سنت دارد و هم پرسش‌های امروز را تاب می‌آورد. او به ما یادآوری می‌کند که می‌توان در دل دشواری، زبان امید را از دست نداد. می‌توان به ظاهرها شک کرد و همچنان شیفته زیبایی ماند. تا وقتی ایرانیان در شعر او صدای خود و پرسش‌های زمانه‌شان را بازمی‌یابند، حافظ نه یادگاری دور، بلکه هم‌صحبتی نزدیک در زندگی آنان خواهد بود.

ب / شماره 5914 / دوشنبه 20 مهر 1405 / صفحه 4

http://archive.birjandemrooz.com/cgi-sys/suspendedpage.cgi

blob:https://web.bale.ai/e76903e1-a37a-4754-96b6-46c8cc38305f

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:41  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

انگار یاد نگرفته ایم « با هم بخندیم». همین شده است که برای قومیت هایمان « جوک» می سازیم و «به هم» می خندیم. این قصه سیاسی نیست، اگرچه می توان در لایه های بعدی آن فهمید که دیگران برای ما سیاست طراحی کرده اند تا به دست خودمان، ما را از هم جدا کنند. به دست خودمان، داشته هایمان را بر دوش خودمان بار کنند و به خانه خود ببرند. این ماجرا ظاهری سیاسی ندارد اما حتما باید سیاست مداران ما برای چاره کردن آن سیاستی از نو بنویسند؛ سیاستی که حساسیت های ملی ما را به دغدغه های مشترک ملی و انقلابی تبدیل کند، سیاستی که برای اندیشه های ناصواب دیگران هم تدبیری بصواب و دقیق بیافریند. کم بگذاریم، فراوان بارمان خواهند کرد.

سبک بگیریم، سنگینی باری بر دوش ما تحمیل خواهد شد که نفس ما را خواهد برید. این چندخط را با همه غیرت ایرانی و غروری که خود را دربرابر تیر فزون خواهی دیگران می بیند، نوشتم تا بگویم دیگران « خواب» های خود را « کتاب» می کنند. کتاب را به مدرسه می برند و اول کار « آموزش اختیاری» می شود و بعد تکلیفی «اجباری». دانش آموزان کشور همسایه، ترکیه، دارند در مدارس خود کتابی می خوانند به نام «جهانِ ترک». این نام اول شاید این کلمات را در ذهن جمله کند که «خب، به ما چه ربطی دارد؟ دارند کار خود می کنند و راه خود می روند.» اما اگر نقشه این جهان خیالی را ببینیم، وقتی تعدادی از استان های ایران را هم در این نقشه ببینیم، دیگر درخواهیم یافت که نه تنها « به ما چه ربطی دارد؟» بی معناست، که دقیقا واجد معنایی می شود که حتما باید با حساسیت تمام در باره آن بیندیشیم و عمل کنیم. در این نقشه خیالی فقط استان های آذری نشین نیستند، که گیلان و مازندران و شمال خراسان و بخشی از مرکز ایران هم در همین نقشه، قاب می شود. شاید کسی بگوید که یک کتاب است و کسی علیه این قسمت های ایران ادعای ارضی مطرح نکرده است که چنین کلماتتان، دندان به هم می سایند. اما باید گفت که اول کتاب است و بعد بذر افشانی در ذهن کودکانشان و پرورش یک موضوع خیالی که خاطرشان را چنان پر خواهد کرد که آن را عین واقعیت بپندارند. این واقعیت پنداری هم برایشان ایجاد حق می کند و این خط باطل می تواند به یک باطل مستمر تبدیل شود. بخوانید خبر را تا باخبر شوید که این فقط یک «خبر» نیست، تبیین یک راه است؛ « دو کتاب «اطلس فرهنگی جهان ترک» و «سفر به جهان ترک» برای دانش آموزان مقاطع ابتدایی و متوسطه ترکیه تهیه شده اند و قرار است در سال تحصیلی ۲۰۲7–۲۰۲6 به عنوان منابع پایه آموزشی در مدارس استفاده شوند. کورشاد زورلو، معاون رئیس حزب عدالت و توسعه و مسئول روابط با دولت های ترک، این اقدام وزارت آموزش ملی ترکیه را آغازی قدرتمند برای افزودن درس اختیاری «جهان ترک» به برنامه آموزشی دانست. او اعلام کرد این کتاب ها، شخصیت های تاریخی، شهرهای کهن، میراث طبیعی و فرهنگی، ادبیات، هنر و سنت های مشترک جهان ترک را با زبانی متناسب با سن دانش آموزان معرفی می کنند. براساس توضیحات وزارت آموزش ملی ترکیه، «اطلس فرهنگی جهان ترک» ویژه دانش آموزان دبیرستانی، در قالب سفر دو شخصیت داستانی، پانزده مسیر اصلی از آناتولی و قفقاز تا ترکستان، سیبری و بالکان را پوشش می دهد. هدف اعلام شده، آشنایی نسل جوان با میراث مشترک و تقویت پیوندهای فرهنگی میان جوامع ترک است. خبر را دوباره هم بخوانید تا متوجه بشوید خبرهایی است در سر همسایه.او می خواهد سایه خود را پهن کند. این سایه را به نور آفتاب حقیقت و همدلی ایرانی باید تاراند. شاید هم نیاز به«پاتک»ی گسترده باشد که نقشه ایرانِ کهن و بزرگ را کتاب کنیم تا بدانند دیگران، که خود در دل کدام تمدن قرار دارند. به خود بیاییم، بزرگی ایران را پاسدار باشیم. حرمت قومیت ها را حریمبانی کنیم. ما همه با هم ایران هستیم و با هم باید بلند و پر صدا بخندیم تا لب برچینند کسانی که خواب های پر اوهام می بینند.

شهرآرا / شماره 4879 / یکشنبه 19 مهر 1405 / صفحه آخر / کوچه

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17994/462976

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/7/19/17994_164241.pdf

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:10  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

محمدرضا شهیدی| در ادبیات اقتصاد عادلانه، حقوق دریافتی یک طبقه، نه یک «امتیاز»، بلکه یک «تعهد قطعی» و بخشی از «قرارداد اجتماعی» میان دولت و ملت است. اما امروز، با گذشت بیش از دو دهه از آغاز ماه هفتم سال، با پدیده‌ای روبه‌رو هستیم که فراتر از یک تأخیر ساده در پرداختی‌ها، خود به یک «علامت سؤال» در برابر« نوع مدیریت» برخی از مسئولان تبدیل شده است. داستان از جایی آغاز شد که مطالبه‌ محترمانه‌ بازنشستگان تأمین اجتماعی از «معوقات اردیبهشت را واریز کنید»، به این پرسش پرتأمل و کلافه‌کننده رسیده که «معوقات اردیبهشت را کی واریز می‌کنید؟!» این گذار از «درخواست حق» به «جست‌وجوی زمان»، نشان‌دهنده‌ آن است که ما در برابر یک نوع بی‌توجهی سازمانی قرار گرفته‌ایم. بازنشستگان محترم، با حفظ کرامت و ادب انسانی، بارها این پرسش را تکرار کرده‌اند. نمایندگان آن‌ها در تشکل‌های بازنشستگی، با استناد به اسناد قانونی، بارها برای این مجهول به‌دنبال پاسخ گشته‌اند، اما پاسخ، نه در قالب عدد و رقم، که حتی در قالب یک زمان‌بندی مشخص، یافت نشده است. از منظر «عدالت اجتماعی»، سکوت در برابر مطالبه‌ حق، نوعی «بی‌عدالتی ساختاری» است.

عدالت، زمانی محقق می‌شود که «شفافیت» و «پاسخگویی» دو رکن اصلی مدیریت باشند. وقتی یک سازمان بزرگ مثل تأمین اجتماعی، در برابر پرسش‌های مکرر ذی‌نفعان خود، سکوت اختیار می‌کند، درواقع در حال زیرسؤال بردن اعتبار سیستم اقتصادی و پایداری قراردادهای اجتماعی است. سکوت، هرگز پاسخ یک پرسش نیست، به‌ویژه زمانی که این پرسش، از زبان کسانی برآمده که به دنبال احقاق «حقوق بر زمین مانده‌» خود هستند. آن هم درنهایت احترام و به مدنی‌ترین کلمات. از سوی دیگر، اگر جواب هم ندهند این را که خوب می‌دانند، این تأخیرها و پاسخ‌های مبهم، هزینه‌های پنهان بسیار سنگینی بر جامعه تحمیل می‌کنند. معوقات بازنشستگان، فقط عددی در ترازنامه‌ یک سازمان نیست که این‌ها «نقدینگی موردنیاز مصرف» برای چرخش اقتصاد خرد هستند. وقتی این جریان نقدی در جریان اصلی اقتصاد، مسدود می‌شود، زنجیره‌ مصرف و چرخش سرمایه در سطح جامعه دچار اختلال می‌شود. پاسخ‌هایی که گاه برای شکستن سکوت ارائه می‌شوند، نه‌تنها مجهولات را برطرف نمی‌کنند، بلکه با افزودن لایه‌هایی از ابهام، «مجهولات جدیدی» به این معادله اضافه می‌کنند. معلوم نیست این معادله، دقیقا چند مجهول دارد و چه زمانی قرار است این مجهولات، با قدرت «شفافیت» به معلوم تبدیل شوند؟ ما باید بدانیم که مدیریت نظام تأمین اجتماعی، نه بر پایه‌ «اتکا به سکوت»، بلکه بر پایه‌ «پاسخگویی دقیق» استوار است. هر رفتار مدیریتی که با «ابهام» همراه باشد، در واقع به اعتبار کل نظام اقتصادی آسیب می‌زند. این رفتار را نمی‌توان «عادلانه» و نه حتی «محترمانه» خواند. محترمانه‌بودن یک رفتار، در گرو «احترام به زمان و نیاز طرف مقابل» است، نه در گرو «پنهان‌کردن حقیقت در پس دیوار سکوت.»

به مدیران مسئول و سیاست‌گذاران باید به صریح‌ترین کلمات گفت که بازنشستگان، تنها در انتظار یک مبلغ نیستند، هرچند همین مبلغ هم می‌تواند مرهمی کوچک بر دردهای بزرگشان باشد، آن‌ها در انتظار یک «پاسخ معتبر» و یک «سیستم پاسخگو» هستند. بیایید این مجهولات را با «نور شفافیت» و «پایه‌های عدالت» به معلوم تبدیل کنیم، پیش از آنکه این سکوت، به شکافی عمیق در اعتماد عمومی تبدیل شود. این هم احترام به حق است و هم حقیقتی به نام نسل ایران‌سازی که هنوز هم پای ایران ایستاده‌اند. اگر زبان در کام می‌کشند، چون می‌بینند بیگانه چشم می‌کشد تا « کاه»ی بیابد و از آن «کوه» بسازد. بازنشستگان، حرمت قیصریه میهن را دارند، حتی اگر پیراهن کهنه‌شان هم بی‌وصله بماند.

شهرآرا / شماره 4879 / یکشنبه 19 مهر 1405 / صفحه 9 / اقتصاد

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17994/462949

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/7/19/17994_164234.pdf

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:9  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

چهلم یعنی نقطه، سر خط. همیشه همین بوده است در فرهنگ شیعی، اربعین همه نگاه ها را به عاشورا برمی گرداند و قدم ها را به سوی کربلا نظم می دهد. در فرهنگ زیسته ایرانی هم چهلم، یک موقف است. یک فرصت برای تأمل. تأمل در راه رفته و در مسیری که باید رفت. سوگ ها، چله دارند. شهادت ها در چهلمین روز، از نو بازخوانی و گرامی داشته می شوند. ما هم امروز در یک چله هستیم. در چهلمین روز شهادتِ «شهدای خیابان» که برای عزت و سربلندی ایران، با پرچم ایستادند و در پرچم به خون غلطیدند. واقعه در مشهد الرضا(ع) ثبت شد. در بلوار اقبال در حاشیه وکیل آباد اما یک چهارم شهدای واقعه، ریشه در بیرجند و تربیت خراسان جنوبی داشت. «شهید زهرا امینی نیا» هم ریشه در این دیار و مشخصاً روستی «نوغابِ افضل آباد» داشت و هم سال ها در بیرجند زندگی کرده بود. همین ریشه و همین زیست طولانی مدت، خُلق و خویش را بیرجندی بار آورده بود. مهربان، پر سخاوت، صبور، قانع، بخشنده، دست گیر، گره گشا و همه ویژگی های مثبتی که جزئی از فرهنگ خراسان جنوبی است. او پروده مکتب پدری بود که هم روحانی بود هم معلم. معلمی که روحانیت را زندگی می کند باید هم که «شهید پرور» باشد. حجت‌الاسلام و المسلمین، حاج شیخ حسین امینی نیا، آنچه از مکتب اهل بیت آموخته بود را می کوشید به رفتار تبدیل کند. اخلاق فرآوری شده بر اساس مدل امامت بود که او را به الگویی از تواضع و کرامت تبدیل کرده بود. شهید امینی را مادری بود که در فضیلت ترجمه حاج شیخ بود. همان طور کرامت کردار و مؤمن رفتار. کار را بی منت انجام می داد. کمک را بی تقاضا رقم می زد. هرجا پایش می رسید، دستش به کمک بلند می شد. از چنین پدر و مادری باید هم که دختری زاده می شد چون «شهید زهرا امینی‌نیا». او زیبایی هایی که پدر از مکتب اهل بیت برایش می خواند را سرمشق می گرفت و مشق می کرد. دفتر زندگی اش با خط هایی پُر شده بود که هر روز زیباتر می شد. همین«خطِ» زیبا بود که «خالِ» شهادت را بر پیشانی اش نشاند چه برای شهید شدن باید شهید زیست.«شرط شهید شدن، شهید بودن است.» که شهید سلیمانی می گفت را ما در «زهرا» خانم می دیدیم. او چون فامیلش«امین»ی بود که اخلاق دینی را به جان امانت داری می کرد. «نیا»یش و تبار اجدادی اش هم شرح همین امانت داری بودند. او در هیئت «همسر»، همراهِ «مرد»ی شد که به خدمت نظام، جامه «انتظام» پوشیده بود. برای خویش تکلیف سربازی را نه در دو سال که در همه عمر تعریف کرده بود. زهرا خانم هم همراه و پشتوانه «محمدآقا» بود. مثل همه زنان بزرگ ایران که در وقت خطر، خاکریز می شوند تا همسرشان را در رزم با دشمن پشتیبان باشند. باری، چهلم، نقطه پایان نیست که شهید را باید همیشه از سر خط خواند. چهلم شهدای خیابان هم، آغازی است بر استقامت یک ملت برای دفاع از یک تاریخ. تاریخی که با خون شهید هویت یافته است.

ب / شماره 5913 / یکشنبه 19 مهر 1405 / صفحه 3

http://archive.birjandemrooz.com/cgi-sys/suspendedpage.cgi

blob:https://web.bale.ai/24cabc60-5a45-4202-9ce3-89133cf44ae8

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:7  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

خشم، دشمن خویش است اول و بعد در یقه دیگران مشت می شود. این گزاره واقعی را دریاد داشته باشیم چه در دنیایِ پرآشوبِ امروز، ما با پدیده‌ای روبرو هستیم که گویی از کنترل خارج شده و در رگ‌هایِ جامعه، مانندِ یک سمِ فروکش‌ناپذیر جریان دارد. خشم، آتشی است که اگر به درستی مدیریت نشود، نه تنها خانه‌ فرد، بلکه تمامِ ساختارِ اجتماع را می بلعد امام حسن عسکری(ع) با نگاهی دقیق و هستی‌شناختی، ریشه‌ تمامِ انحرافاتِ رفتاری را در یک واژه‌یِ کوتاه خلاصه کرده‌اند: «الْغَضَبُ مِفْتَاحُ کُلِّ سُوءٍ وَ قَبِیحٍ»؛ یعنی «خشم، کلید هر بدی و زشتی است.» این سخن، یک هشدارِ استراتژیک است. امام می‌فرمایند خشم، خودِ یک «بدی» نیست، بلکه «کلیدِ» دسترسی به تمامِ بدی‌هاست. خشم، دروازه‌ای است که وقتی باز می‌شود، هیولایِ کینه، بی‌عدالتی، خشونت و حتی قتل را به درونِ شخصیتِ انسان و فضایِ اجتماع دعوت می‌کند. آمارِ فزاینده‌یِ «درگیری‌هایِ خیابانی»، «تصادفاتِ ناشی از عصبانیت» و «خشونت‌هایِ لفظی در فضایِ مجازی»، نشان‌دهنده‌ این است که جامعه‌ما در برابرِ این پدیده بسیار آسیب‌پذیر شده است. وقتی خشم در خیابان‌ها به آشوب بدل می‌شود، ما شاهدِ فروپاشیِ «عقد و قراردادهایِ اجتماعی» هستیم. درگیری‌هایی که از یک اختلافِ کوچکِ رانندگی یا یک برخوردِ اتفاقی آغاز می‌شوند، به سرعت به خشونت‌هایِ فیزیکی و آسیب‌هایِ جبران‌ناپذیر منجر می‌شوند. این یعنی «کلیدِ زشتی» در دستِ کسانی قرار گرفته که هنوز یاد نگرفته‌اند چگونه با «خود» مبارزه کنند. در فرهنگِ اصیلِ ایرانی، ما همواره با «خردورزی» و «خونسردی» در برابرِ تندخویی، مقابله کرده‌ایم. ضرب‌المثل‌هایِ ما بارها یادآوری کرده‌اند که: «آبِ سرد، آتشِ خشم را خاموش می‌کند» و یا «آدمِ خردمند، در هنگامِ خشم، از عقل خود دور نمی‌شود.» در فرهنگِ ما، وقار و سعه‌ صدر، نشانه‌هایِ بزرگیِ انسانیت و اصالت هستند. کسی که در اوجِ غضب، آرامشِ خود را حفظ می‌کند، در واقع «اربابِ خود» است، نه برده هیجان‌هایِ خود و دیگران. از منظرِ دین و وحی نیز، مدیریتِ خشم، یکی از بزرگترینِ جهادهایِ درونی است. قرآن کریم در توصیفِ مؤمنانِ واقعی می‌فرماید: «وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ؛و آنان که خشم خود را فرو می‌گیرند و از مردم در می‌گذرند.» این یک دستورالعملِ عمل برای «توقفِ زنجیره‌ خشونت» است. پیامبر اکرم(ص) نیز در زیباترینِ توصیف از قدرت، می‌فرمایند: «قوی آن نیست که بر دیگری پیروز شود، بلکه قوی کسی است که هنگامِ خشم، بر نفسِ خود پیروز آید.» بنابراین، ضرورتِ جلوگیری از رفتارهایِ تکانشی در زمانِ خشمگینی، یک «ضرورتِ اخلاقی»، یک «وظیفه‌ تربیتی» و یک «نیازِ اجتماعی» است. ما باید بیاموزیم که در لحظه‌برخورد با محرک‌هایِ عصبانیت، یک «مکثِ استراتژیک» داشته باشیم. این مکث، همان فاصله‌ای است که اجازه می‌دهد «عقل» جایگزینِ «غریزه» شود. اگر می‌خواهیم از تکرارِ تراژدی‌هایِ خیابانی و درگیری‌هایِ اجتماعی جلوگیری کنیم، باید از «آموزشِ مدیریتِ هیجان» در مدارس و خانواده‌ها شروع کنیم. این درست که خشمگین شدن در طبیعت انسان است، اما برده خشم شدن، بی‌شرافتی است. با شرافت راه آرامش را در پیش گیریم.

ب / شماره 5913 / یکشنبه 19 مهر 1405 / صفحه 4

http://archive.birjandemrooz.com/cgi-sys/suspendedpage.cgi

blob:https://web.bale.ai/24cabc60-5a45-4202-9ce3-89133cf44ae8

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:7  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

نفوذي، موضع مخالف نمي‌گيرد ولي در موافقت افراط مي‌کند. نفوذي، درست خود را همرنگ محيط قدرت مي‌کند. اما و اگري نمي‌آورد که علامت سؤال برابرش قرار بگيرد. جوري فرياد به موافقت مي‌زند که همه در برابرش کم مي‌آورند. پرونده‌هاي «الي کوهن» در سوريه و «اشرف مروان» در مصر، براي تاريخ درس آموزند. نمونه‌هاي داخلي آن هم کم نيستند. «کشميري» و «کلاهي» نمونه‌هاي افشا شده‌اش هستند که دستشان به خون بهترين فرزندان و بزرگترين سرمايه‌هاي انساني وطن، آغشته شد. به همين دليل، نامشان به ننگي چنان آلوده است که تا ابد به لعن و نفرين مبتلايند. آنان قله‌هاي نفوذ بودند که قاب تاريخ شدند اما خط نفوذ همچنان ادامه دارد. هر روز به شکلي. يک روز، تير در خشاب مي‌گذارد و يک روز قلم را به مسلسل تبديل مي‌کند تا به هدف بزند. گونه‌هاي متفاوت آن را ديده‌ايم بارها اما مدل امروزيش را در ميداني گسترده‌تر بايد رصد کرد. شايد يک «فلش» که مي‌تواند امروز فعال باشد همين قصه عوض کردن «سيبل»‌ها باشد. همين که دشمن، خيلي نرم خود را از تيررس دور کند. تيرانداز را بي‌سر و صدا و نرم، نرمک چنان بچرخاند که هدف تيرش، سينه خودي باشد نه قلب دشمن. نگاه کنيد به بعضي خيابان‌ها و بعضي تجمعات. بشنويد فريادها و بخوانيد پلاکارد‌ها را. چقدر فاصله مي‌بينيد بين روز‌هاي اول تا امروز؟ هدف همين بود و شعار همين بود از اول؟ فکر مي‌کنم اگر ردِّ همين ماجراي چرخش شعارها را بگيريم، به لايه اول نفوذ مي‌رسيم. شعار مرگ برترامپ و مرگ بر نتانياهو به مرگ بر اين و آني تغيير يافته است که اگر در سليقه با تجمع کنندگان، همداستان نباشند در مليت و دفاع از کشور هموطن و غيرتمند هستند. کار نفوذ به تخريب پايه‌هاي اتحاد رسيده است. نه فقط در هيئت مقامات سابق که در توهين و تخريب و تهديد دولت مستقر و روساي قوا. به ساختن «پيام»‌هايي کلمات را خسته مي‌کنند که قبلا در انتخابات «راي‌نويسي» کرده‌اند. شما به مقامات حاضر راي نداده بوديد که بخواهيد پس بگيريد. صاحبان راي، اگر بخواهند حرف بزنند باز همان نسبت انتخابات برقرار است. قصه «کارزار- بازي» هم همين است. يک ميليون که هيچ اگر به 16 ميليون هم برسانيد باز مي‌شود قصه انتخابات و قريب به 24 ميليون را با نظر ديگر خواهيد ديد. مسئله اين که دشمن به دنبال انشقاق و اختلاف است، وارد بازي او نمي‌شوند. کساني که طرح او را کامل مي‌کنند با هر نيتي که باشد، در دايره نفوذ بايد رفتارخواني شوند. تظاهر نفوذ را امروز در جا به جايي اهداف بايد ديد. حتي در جايي که اهداف فرعي جاي اهداف اصلي بنشينند بايد بررسي کرد. بگرديد و عوامل اين جا‌به‌جايي را پي بگيريد تا در لايه‌هاي بعد دست‌هاي آلوده و وابسته را ببينيد.

جمهوری اسلامی / شماره 13471 / شنبه 18 مهر 1405 / صفحه 3 / خبر

https://jepress.ir/13471/3/16327

https://jepress.ir/13471/3

https://jepress.ir/Archive/pdf/1405/07/18/3.pdf

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۵ساعت 11:56  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

آینده، چیزی نیست که صرفاً بر ما وارد شود. آینده تا حد زیادی نتیجه انتخاب‌های امروز ماست. ملتی که آینده خود را طراحی نکند، ناچار خواهد بود در آینده‌ای زندگی کند که دیگران طراحی کرده‌اند. آینده‌پژوهی نیز دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود: دیدن روندها، شناخت سناریوها، تشخیص فرصت‌ها و آماده شدن برای تصمیم‌هایی که هنوز ضرورتشان برای همه آشکار نشده است. اما آینده‌پژوهی بدون اراده، به تولید گزارش و فهرست نگرانی‌ها محدود می‌شود. ما به آینده‌پژوهی برای تصمیم‌سازی نیاز داریم، نه صرفاً برای پیش‌بینی. باید بدانیم در بیست سال آینده چه می‌خواهیم باشیم، چه قابلیت‌هایی باید بسازیم، چه فناوری‌هایی را باید بومی کنیم، چه سرمایه انسانی‌ای را باید پرورش دهیم و چه عادت‌های مدیریتی‌ای را باید تغییر دهیم. سپس باید برای رسیدن به آن تصویر، برنامه‌های روشن، مسئولیت‌های مشخص و شاخص‌های قابل سنجش تعریف کنیم. اراده جمعی زمانی شکل می‌گیرد که هدف روشن ، اعتماد موجود و نقشِ هرکس مشخص باشد. نمی‌توان از مردم انتظار مشارکت داشت، اما آنان را از فرآیند تصمیم‌گیری کنار گذاشت. نمی‌توان از نخبگان انتظار ماندن داشت، اما فرصت اثرگذاری و احساس تعلق را از آنان دریغ کرد. نمی‌توان از مدیران تحول خواست، اما آنان را در چرخه‌ای از روزمرگی گرفتار کرد. اراده ملی یعنی تبدیل خواستِ عمومی به سازوکارهای پایدار. یعنی تصمیم‌ها به افراد وابسته نباشند و برنامه‌ها با تغییر مدیران از مسیر خود خارج نشوند. یعنی موفقیت در کیفیت زندگی مردم، رشد بهره‌وری، افزایش اعتماد، توسعه فناوری و حل واقعی مسائل دیده شود. اراده‌ای که به نهاد، قانون، آموزش و نظام ارزیابی تبدیل نشود، در حد هیجان باقی می‌ماند. امروز باید از خود بپرسیم: کدام «نمی‌شود»ها را بی‌دلیل پذیرفته‌ایم؟ کدام موانع واقعی‌اند و کدام‌یک فقط حاصل عادت، ترس یا فقدان هماهنگی؟ کجا توان داریم، اما آن را هم‌افزا نکرده‌ایم؟ کدام ظرفیت‌های انسانی، علمی و اقتصادی در کشور وجود دارد، اما به دلیل پراکندگی، بی‌اعتمادی یا نبود نقشه راه به نتیجه نمی‌رسد؟ پاسخ به این پرسش‌ها، آغاز حرکت است. باید اراده را از سطح فردی به سطح سازمانی و از سطح سازمانی به سطح ملی ارتقا دهیم. هر مدرسه‌ای که مسئله‌ای را حل می‌کند، هر پژوهشگری که دانشی را به فناوری تبدیل می‌کند، هر کارآفرینی که شغلی می‌سازد، هر مدیری که تصمیمی شفاف و مسئولانه می‌گیرد و هر شهروندی که امید را با عمل همراه می‌کند، بخشی از همین اراده بزرگ است. «می‌شود» از آسمان نازل نمی‌شود. «می‌شود» محصول اراده‌ای است که هدف دارد، برنامه دارد، از شکست نمی‌ترسد، از خطا می‌آموزد و در مسیر خود استمرار می‌ورزد. اگر اراده‌ها مصمم و توان‌ها هم‌افزا شوند، بسیاری از بن‌بست‌هایی که امروز قطعی به نظر می‌رسند، فردا فقط خاطره‌ای از یک دوره دشوار خواهند بود. ایران برای ساختن آینده خود، پیش از هر چیز به باور به توانستن نیاز دارد؛ باوری مسئولانه و مبتنی بر شناخت. باید بدانیم چه می‌خواهیم، چرا می‌خواهیم و چگونه می‌توانیم به آن برسیم. آن‌گاه «نمی‌شود» دیگر سرنوشت ما نخواهد بود. باری، آینده، به کسانی تعلق دارد که اراده می‌کنند، می‌اندیشند و پیوسته عمل می‌کنند.

ب / شماره 5912 / شنبه 18 مهر 1405 / صفحه 3

http://archive.birjandemrooz.com/cgi-sys/suspendedpage.cgi

blob:https://web.bale.ai/013a2c59-3721-49ef-bb7e-54dcb02b5d37

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۵ساعت 11:55  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاست، در معنای جدی کلمه، مسابقه‌ای برای ابراز احساسات نیست. از قدیم هم نبود و بعد این هم نخواهد بود. سیاست به دنبال حداکثر های بی حساب هم نمی رود. سیاستمدار، اهل چرتکه انداختن است. اهل حساب و کتاب خیلی بیشتر از فعال سیاسی، که وجب اش را جریان سیاسی اش اندازه می کند. سیاستمدار، موظف است میان مطلوب و ممکن، میان آرمان و واقعیت، و میان امروز و فردا نسبت برقرار کند. نسبتی منطقی که نه به توهم بینجامد و نه تولید ترس را در منحنی افزایشی قرار دهد. نسبتی که به تناسب نسبتاً پایدار بینجامد. سیاستمدار کلان نگاه می کند. همه کشور را می بیند و حتی به فرداهای دور هم نظر دارد. مثل برخی فعالان سیاسی نیست که عمق راهبردی نگاه شان منتهی الیه ستاد انتخاباتی باشد. پدیده هزینه آفرینی که می خواهد خود را در تعریفی نا به جا سیاستمداری هم جا بزند. آنان رقابت سیاسی را چنان جدی می گیرند که منافع دولت را با منافع کشور یکی نمی‌داند و شکست دولت را، ولو به قیمت تضعیف تصویر ایران، برای خود نوعی پیروزی تلقی می‌کند. نتیجه پنداری چنین است که سیاست خارجی را هم می کوشند به میدانی برای تسویه‌حساب داخلی، فروکاهند. این صد البته«سیاستمداری» نیست که«سیاست نمایی» است. نمایشی بی سود و پر ضرر که دو سر باخت است. در فضایی چنین است که دشمن بدون حضور در میدان، سه بر صفر برنده می شود. پندارِ این که اگر دیگری نباشد، من هستم. اگر دیگری پیروز شود، من شکست خورده‌ام. در نهایت، خود سیاست و عقلانیت را شکست می‌دهد. عقلانیت و سیاستی که مردم را به انتخابات می خواند و ساختار سیاسی را بر اساس نظر آنان تنظیم می کند. باری، مسئله اصلی جامعه ما امروز، کیفیت فرهنگ سیاسی ماست. کشوری که در آن هر نقد به نفی تبدیل شود و هر رقابت به خصومت، دیر یا زود سرمایه اجتماعی خود را از دست می‌دهد. فضای مجازی نیز- متاسفانه این بحران را تشدید می کند چون در این فضا، خشم سریع‌تر از استدلال منتشر می‌شود و تصویرِ دشمن، آسان‌تر از تصویرِ رقیب ساخته می‌شود. تجربه زیسته ما هم گواهی می دهد که قدرت در زبان، تصویر، روایت و حافظه جمعی شکل می گیرد. وقتی ادبیات سیاسی، دیگری را حذف‌شدنی معرفی می‌کند و فعالیت سیاسی بر حذف دیگری بنا می شود، شکاف سیاسی به شکاف فرهنگی بدل می‌ گردد و جامعه را از درون فرسوده می‌کند. جامعه فرسوده هم مثل زمین بایر است که گیاهی چندان در آن نمی روید حتی اگر بذر هم فراوان پاشیده شود. رویش بذر نتیجه هارمونی زمین و آب و آفتاب است. نظم آن برهم خورد، بذر، نشکفته، می خشکد. قصه سیاست هم همین است. بدون توجه به زمین و زمینه و شرایط اقدام کردن کاری را به سرانجام نمی رساند.

ب / شماره 5912 / شنبه 18 مهر 1405 / صفحه 4

http://archive.birjandemrooz.com/cgi-sys/suspendedpage.cgi

blob:https://web.bale.ai/013a2c59-3721-49ef-bb7e-54dcb02b5d37

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۵ساعت 11:54  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

«پیران می‌میرند و جوانان فراموش می‌کنند.» این پندارِ «دیوید بن گوریون» موسس رژیم جعلی صهیونیستی و نخست‌وزیر وقت این رژیم هنگام اشغال فلسطین بود که به کلمه تبدیل کرد تا درس شود برای جانیانی که می خواستند رسمِ انسانی را در آن سرزمین، براندازند. می پنداشتند که اگر درخت را بخشکانند همه چیز تمام می شود. فلسفه « پاجوش» را نمی دانستند انگار. کم نبودند درخت هایی که خشکیدند اما چون ریشه در زمین داشتند، از پای همان تنه خشکیده، پاجوش هایی قد کشیدند و درخت شدند. هم سایه گستردند و هم میوه دادند. این حکایت فلسطین است. همان باغی که صهیونیست ها، تبرشدند بر تنه درخت هاش تا بخشکد و فراموش شود. گفتند پیرانی که این باغ را به خاطر دارند خواهند مرد. جوانان هم فراموش خواهند کرد که در این خاک باغی بود و کودکان هم که به یاد نخواهند آورد. تقویم ها ورق، ورق شد، برخی برگ ها رنگ خون گرفت و خشکید اگر چه خوش درخشید. پیرمردان و پیرزنان فلسطینی هم یکی بعد دیگری مردند اما جایشان خالی نماند. جوانان هم فراموش نکردند و کودکان و حتی نوزادان هم از راه رسیدند و به جمع اضافه شدند. همه زخمی اما پر از قدرت و انگیزه برای آزادسازی سرزمین خود از شر اشغالگران قامت کشیدند. اگر پیشینیان شان گاه دلخوش به نشست ها بودند و یا آرزو های خود را در پوتین سربازان ارتش های عربی می جستند. نسل جدید فلسطین، برخاستن را تمرین کرد و با پای خود رفتن به سمت هدف را واجب شمرد. بر همین اساس بود که غزه، باریکه ای که هر روز برای تراشیدنش، تبر تیز می کردند به غیرت برخاست و تبدیل به واقعیتی شد که سرشار حقیقت بود. جهان امروز در عرصه مقاومت مردان و زنانی را دید که سال ها بعد از آن تحلیلِ« بن گورین» به دنیا آمدند اما در پندار او نه تنها حل نشدند که آرامش را بر نسلِ« دیوید» حرام کردند. هنیه و یحیی سنوار و محمد ضیف و…. همه زادگان بعد از پیش بینی آن پیر مرگ آور بودند. این هم یک معنای روشن دارد؛ تا اشغال و اشغالگری جریان دارد، نه تنها فراموشی در کار نیست که مقاومت هم ادامه دارد. حتی زیتون هم نماد مقاومت و ستیز با اشغالگران می شود حتی اگر در همه دنیا نماد صلح باشد. در فلسطین زیتون نماد سلاح و اصلاح است. منطقی عقلانی و شرعی که همه جهان می پذیرند. تا اشغال هست، همه علیه شغالان و کفتارهای اشغالگر بسیج می شوند. نسل از پی نسل و عصر از پی عصر، آزادی فلسطین بسان یک مطالبه تازه در گوش جهان تکرار می شود….

نخست / شماره 1118 / چهارشنبه 15 مهر 1405 / صفحه 3 / جامعه

https://nakhostnews.com/wp-content/uploads/2026/10/11181-8s-1.pdf

نخست نیوز / کد نوشته 161030 / چهارشنبه 15 مهر 1405 / ساعت: 04:47

https://nakhostnews.com/%d9%81%d9%84%d8%b3%d8%b7%db%8c%d9%86-%d9%87%d8%b1%da%af%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%85%d9%88%d8%b4-%d9%86%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%88%d8%af/

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۵ساعت 13:39  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

يک عکس از اتاق به هم ريخته گذاشته و نوشته «اتاق خواب يک کودکِ اسرائيلي پس از حمله حماس فلسطيني به اسرائيل».... معلوم نيست کودک يا مادرش، آن را مرتب نکرده‌اند يا اتفاقي افتاده است. مظلوم نمايي را حرف به حرف مي‌خواهد ثبت ذهن مخاطب کند اما هزاران خانه ويران شده و هزاران کوک قطعه، قطعه شده فلسطيني را نمي‌بيند. البته مي‌بيند اما براي طايفه نژادپرستي که خود را « قوم برگزيده» مي‌خواند، مهم نيست که برسر ديگران چه مي‌آيد. گيريم که فلسطيني يک نارنجک پرتاب کند، آثار اين کجا و نتيجه بمباران‌هاي وحشيانه و انفجارهاي جهنمي کجا؟ اينجا باز به يک «اما» مي‌رسيم، اما رسانه دست دشمن است. اما دشمن سرانگشتِ کبود شده خود را در لنز دوربين فرو مي‌کند و اين پيام را به جهانيان مخابره مي‌کند که انگشت من براثر يک اقدام، کبود شده است. دوربينِ در خدمت او کادر را دقيق چنان مي‌بندد که خواست او محقق شود اما سر دوربين را پايين نمي‌آورد تا نشان دهد چکمه‌اش در شکم سفره شده زن و کودک فلسطيني، سرخِ سرخ است. يک «اما»ي ديگر هم اصلا و عامدانه فراموش مي‌شود. اين که اساسا شما را در اين سرزمين خانه‌اي نيست چه رسد که اتاق کودک داشته باشد. غصب نتيجه تجاوز هرگز مشروع نمي‌شود حتي اگر بر آن قرن‌ها بگذرد. عمرِ اين اشغالگري که هشت دهه بيشتر نيست. هرچند هر روزش به اندازه يک قرن نکبت و نفرت دارد. بله، رسانه دست آنان است. به همين خاطر است که « خطر»‌هاي واقعي که خود توليد انبوه مي‌کنند را مي‌پوشانند تا خاطرِ جهان را به خط‌هايي بيازارند که از رفتار ديگران مي‌نويسند. صهيونيست‌ها در هرچه خلاف است، استادند. در هرچه جنايت است دست بالا دارند. با اين همه مي‌خواهند با روايت‌هاي مجعول، ذهن جهانيان را هم به باور‌هاي جعلي بکشانند. اگر اندک تاملي در کار باشد به اين نتيجه خواهد رسيد که «مقاومت» اگر چه در «ذات» با اشغال 180 درجه تفاوت دارد اما دقيقا با آن «همزاد» است. هر دو اگر تسجيل شوند، تاريخ صدور شناسنامه يک روز خواهد بود. منتهي اشغالگري، اول به دنيا آمده است و مقاومت در برابر آن شکل مي‌گيرد. اما نقطه پايان را زماني مي‌توان بر پرونده مقاومت گذاشت که پيشتر پرونده اشغالگري بسته شده باشد. پس تا اشغالگري هست و روز به روز، شيوه و شکل تازه مي‌گيرد، مقاومت هم نو به نو نيرو خواهد گرفت و در برابرش خواهد ايستاد. دنيا اگر مي‌خواهد دست‌ها به مقاومت مشت و مشت‌ها سنگ نشود بايد اشغال را چاره کند. سگ که رها باشد، سنگ را بگيري هم خود را رها خواهد کرد. تجربه 8 دهه که فلسطين زيسته و جهان ديده، مي‌گويد مقاومت تمام نمي‌شود. هزار در هزار نفر را هم که بکشند باز فرزنداني که زاده مي‌شوند، زندگي بر سيره مقاومت را در پيش خواهند گرفت...

جمهوری اسلامی / شماره 13469 / چهارشنبه 15 مهر 1405 / صفحه 3 / خبر

https://jepress.ir/13469/3/16194

https://jepress.ir/13469/3

https://jepress.ir/Archive/pdf/1405/07/15/3.pdf

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:51  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

درد است که هر جانداری را به سوی درمان می‌کشاند. زخم است که انسان را به سوی مرهم، به‌عنوان یک بایسته حیاتی، هدایت می‌کند. درمان و مرهم «همذاتِ» درد و زخم نیستند، اما «همزاد» آن هستند. اولی که بیاید، دومی را هم ناگزیر از آمدن می‌کند. این دقیقاً حکایت درد و زخم «اشغال» و درمان و مرهم «مقاومت» است. حرف دین و مذهب و قومیت و امروز و این سرزمین و آن سرزمین نیست؛ تاریخ، دفتر قطور حافظه بشری است که هیچ ستمی را بی‌جواب نمی‌گذارد، حتی اگر به قیمت خون باشد. فلسطین، تصویر روشن این واقعیت است؛ تصویری که در همه روز‌های قریب به هشت دهه تکرار شده است؛ تا اشغالگری هست، دست‌ها به سنگ مقاومت قلاب می‌شود.

فلسطین نهالی نورسته نیست که درختی ریشه‌دار است. زیتون‌ها در این سرزمین صلح را به یاد ندارند. اصلاً کلمه «صلح» غریب‌ترین کلمه در واژگان این دیار است. واقعیت دیار زیتون، روایتی از یک جراحی بزرگ تاریخی است؛ از «نکبت» تا اردوگاه‌های آوارگان، از تبعید‌های اجباری تا کوچ مستمر. فلسطین دیروز، تصویری از ملتی بود که خانه‌هایشان بر سرشان آوار شد و کلید‌های خانه‌های ویران، تنها دارایی‌شان گشت. جهان غرب و شرق، در پی تقسیم غنایم پس از جنگ جهانی دوم، سرزمینی را که صاحبان اصیل داشت، به کام پروژه‌ای استعماری فرو بردند. دیروز فلسطین، روزگار سکوت سنگین مجامع بین‌المللی بود؛ دورانی که در آن، حق با قدرت تعریف می‌شد، نه با عدالت. فریاد خون هم گوش‌های سنگین را شنوا نکرد تا رسیدیم به امروز.

فلسطین امروز، دیگر آن تصویر انفعالی گذشته نیست. اگر دیروز، فلسطین در بن‌بست سازش‌های بی‌فرجام و دیپلماسی‌های لبخندمحور گرفتار بود، امروز این ملت به این باور سخت و سرد دست یافته‌اند که «حق گرفتنی است، نه دادنی». پس دست‌های خود را با قدرت برای گرفتن دراز کردند.

«طوفان الاقصی» در این میان، نه یک حادثه ناگهانی و بریده از تاریخ، بلکه «فرزند طبیعی» ستم‌ستیزی تاریخی یک ملت است. این رخداد، خروجی محتوم سال‌ها محاصره، تحقیر، شهرک‌سازی‌های جنون‌آمیز و نادیده گرفتن ابتدایی‌ترین حقوق انسانی بود. وقتی تمام در‌ها به روی ملتی بسته می‌شود و سقف آرزوهایش به مرز‌های باریک یک باریکه محدود می‌گردد، طبیعی است که خشم، آتشفشان‌وار سر برآورد. طوفان الاقصی، فریاد نسلی بود که دیگر نمی‌خواست زیر سایه «وضع موجود» خفه شود.

اشتباه است اگر برای شناسنامه آن به دنبال محل صدور دیگری بگردند. طوفان الاقصی فرزند مشروع و قانونی فلسطین است، با شناسنامه‌ای صادره از غزه. این معتبرترین سجلی است که در این سرزمین صادر شده است. اعتبارش را هم از خون شهدایش گرفته است. اما فردا را همین امروز می‌شود دید. در فردا، نسخه‌های کهنه صلح تحمیلی که همواره «امنیت اشغالگر» را مقدم بر «حیات مظلوم» می‌شمردند، دیگر خواننده‌ای نخواهد داشت. مردم امروز، آن را در زیر آوار‌های غزه دفن کردند.

آنچه بعد از طوفان الاقصی اتفاق افتاد، ثابت کرد که حقیقت بنیادین مسئله فلسطین، فراتر از معادلات نظامی و ژئوپلیتیک است. این حقیقتی است که «تا اشغالگری هست، مقاومت نو به نو متولد می‌شود.» مقاومت در فلسطین، یک انتخاب سیاسی نیست؛ یک «غریزه حیاتی» است. هر کودکی که در سایه پهپاد‌ها بزرگ می‌شود، هر مادری که عزیز خود را به خاک می‌سپارد و هر جوانی که به جای مدرسه، طعم زندان را می‌چشد، بذری برای شکوفایی «غیرتستان مقاومت» است.

اشغالگر شاید بتواند زمین را بمباران کند، خانه را ویران سازد و حتی جان‌ها را بگیرد، اما هرگز نخواهد توانست «ایده آزادی» را در اندیشه نسلی که طعم مقاومت را چشیده، بکشد. فردای فلسطین، نه در اتاق‌های تاریک مذاکرات نابرابر، که در عزم راسخ کسانی نوشته می‌شود که آموخته‌اند وقتی چاره‌ای جز ایستادن نیست، تاریخ، نام آنهایی را که ایستاده‌اند، با خطی سرخ بر پیشانی ابدیت حک خواهد کرد. به آنانی که با عینک به دنبال آخر خط می‌گردند بگویید: فلسطین، رمانی نیست که پایان یابد؛ حکایتی است که تا طلوع رهایی، هر روز به حکمت، از نو آغاز می‌شود.

خبرگزاری دفاع مقدس / کد نوشته: ۸۶۸۱۰۴ / چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵ / ساعت: ۰۲:۰۰

https://dnws.ir/003dpg

https://defapress.ir/fa/news/868104

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:50  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

يک عکس از اتاق به هم ريخته گذاشته و نوشته «اتاق خواب يک کودکِ اسرائيلي پس از حمله حماس فلسطيني به اسرائيل».... معلوم نيست کودک يا مادرش، آن را مرتب نکرده‌اند يا اتفاقي افتاده است. مظلوم نمايي را حرف به حرف مي‌خواهد ثبت ذهن مخاطب کند اما هزاران خانه ويران شده و هزاران کوک قطعه، قطعه شده فلسطيني را نمي‌بيند. البته مي‌بيند اما براي طايفه نژادپرستي که خود را « قوم برگزيده» مي‌خواند، مهم نيست که برسر ديگران چه مي‌آيد. گيريم که فلسطيني يک نارنجک پرتاب کند، آثار اين کجا و نتيجه بمباران‌هاي وحشيانه و انفجارهاي جهنمي کجا؟ اينجا باز به يک «اما» مي‌رسيم، اما رسانه دست دشمن است. اما دشمن سرانگشتِ کبود شده خود را در لنز دوربين فرو مي‌کند و اين پيام را به جهانيان مخابره مي‌کند که انگشت من براثر يک اقدام، کبود شده است. دوربينِ در خدمت او کادر را دقيق چنان مي‌بندد که خواست او محقق شود اما سر دوربين را پايين نمي‌آورد تا نشان دهد چکمه‌اش در شکم سفره شده زن و کودک فلسطيني، سرخِ سرخ است. يک «اما»ي ديگر هم اصلا و عامدانه فراموش مي‌شود. اين که اساسا شما را در اين سرزمين خانه‌اي نيست چه رسد که اتاق کودک داشته باشد. غصب نتيجه تجاوز هرگز مشروع نمي‌شود حتي اگر بر آن قرن‌ها بگذرد. عمرِ اين اشغالگري که هشت دهه بيشتر نيست. هرچند هر روزش به اندازه يک قرن نکبت و نفرت دارد. بله، رسانه دست آنان است. به همين خاطر است که « خطر»‌هاي واقعي که خود توليد انبوه مي‌کنند را مي‌پوشانند تا خاطرِ جهان را به خط‌هايي بيازارند که از رفتار ديگران مي‌نويسند. صهيونيست‌ها در هرچه خلاف است، استادند. در هرچه جنايت است دست بالا دارند. با اين همه مي‌خواهند با روايت‌هاي مجعول، ذهن جهانيان را هم به باور‌هاي جعلي بکشانند. اگر اندک تاملي در کار باشد به اين نتيجه خواهد رسيد که «مقاومت» اگر چه در «ذات» با اشغال 180 درجه تفاوت دارد اما دقيقا با آن «همزاد» است. هر دو اگر تسجيل شوند، تاريخ صدور شناسنامه يک روز خواهد بود. منتهي اشغالگري، اول به دنيا آمده است و مقاومت در برابر آن شکل مي‌گيرد. اما نقطه پايان را زماني مي‌توان بر پرونده مقاومت گذاشت که پيشتر پرونده اشغالگري بسته شده باشد. پس تا اشغالگري هست و روز به روز، شيوه و شکل تازه مي‌گيرد، مقاومت هم نو به نو نيرو خواهد گرفت و در برابرش خواهد ايستاد. دنيا اگر مي‌خواهد دست‌ها به مقاومت مشت و مشت‌ها سنگ نشود بايد اشغال را چاره کند. سگ که رها باشد، سنگ را بگيري هم خود را رها خواهد کرد. تجربه 8 دهه که فلسطين زيسته و جهان ديده، مي‌گويد مقاومت تمام نمي‌شود. هزار در هزار نفر را هم که بکشند باز فرزنداني که زاده مي‌شوند، زندگي بر سيره مقاومت را در پيش خواهند گرفت...

جمهوری اسلامی / شماره 13469 / چهارشنبه 15 مهر 1405 / صفحه 3 / خبر

https://jepress.ir/13469/3/16194

https://jepress.ir/13469/3

https://jepress.ir/Archive/pdf/1405/07/15/3.pdf

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:50  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

«پیران می‌میرند و جوانان فراموش می‌کنند»؛ جمله‌ای که به دیوید بن‌گوریون، از بنیان‌گذاران رژیم جعلی صهیونیستی و نخست‌وزیر وقت آن، نسبت داده می‌شود. گویی نسخه‌ای برای پیروزی بر حافظه بود: پیران که بروند، روایت خانه‌ها و باغ‌ها هم خاموش می‌شود؛ جوانان که بزرگ شوند، زمین را چنان می‌بینند که انگار همیشه به همین شکل بوده است. اما تاریخ، بارها خلاف این پندار را ثابت کرده است. می‌توان درخت را برید، اما اگر ریشه در خاک مانده باشد، پایان کار نیست. از کنار تنه‌ خشکیده، پاجوشی سر برمی‌آورد؛ قد می‌کشد، سایه می‌اندازد و روزی دوباره میوه می‌دهد. حکایت فلسطین، حکایت همین ریشه‌هاست. تبر بر باغ فرود آمد؛ بر درختان، خانه‌ها و راه‌هایی که نسل‌ها در آن زیسته بودند. گمان می‌رفت با بریدن شاخه‌ها و پراکندن باغبانان، پیوند مردم با زمین هم گسسته شود. اما وطن فقط قطعه‌ای خاک روی نقشه نیست تا با جابه‌جایی مرزها از ذهن پاک شود. وطن، نام کوچه‌ای است که مادربزرگ به یاد دارد، روایتی است که پدر برای فرزند بازمی‌گوید و با هر بار گفتن، از گذشته به امروز می‌آید و در دل نسل تازه ریشه می‌دواند. تقویم ورق خورد. برگ‌هایی رنگ خون گرفتند و افتادند. پیرمردان و پیرزنانی که باغ را با چشم خود دیده بودند، یکی پس از دیگری رفتند. اما جای خالی‌شان، جای خالیِ حافظه نشد. جوانانی آمدند که آن باغ را ندیده بودند، اما نام درخت‌ها و شکل خانه‌ها را از زبان نسل پیش شنیده بودند. کودکان و نوزادان هم به این زنجیره پیوستند. نسلی که شاید خاطره‌ مستقیمِ پیش از اشغال نداشت، اما وارث پیامدهای آن بود. آنان سرزمین را نه فقط از راه قصه، که از راه فقدان شناختند: فقدان خانه، امنیت، آزادی و امکان ساختن آینده در خاک خود. در تجربه‌ بشر، فراموشی فرمان‌بردار قدرت نیست. قدرت شاید بتواند نامی را از تابلویی بردارد، خانه‌ای را ویران کند یا مردمی را از زادگاهشان دور سازد، اما نمی‌تواند به‌سادگی معنایی را که آن خانه در زندگی یک خانواده داشته، پاک کند. تاریخ را گاه نه کتاب‌ها، که حافظه‌ روزمره نگه می‌دارد. همین حافظه هم «حافظِ» مقاومت است. مقاومت، پاسداری از کرامت انسان و امانت‌داری نسبت به خانه و آینده است. ایمان به این‌که ستم، هرقدر طولانی، تقدیر ابدی نیست. نسل امروز فلسطین با درک درست از این واقعیت، بی امید بستن به این و آن، برخاستن و عاملیت خود را تمرین کردند. این دگرگونی، انکار کوشش نسل‌های پیشین نیست؛ ادامه‌ همان مطالبه در زبان و میدان تازه است. بله، با رفتن یک نسل، مسئله‌ای که حل نشده باشد از میان نمی‌رود. فلسطین گواه زنده این واقعیت است. حتی زیتون نیز در فلسطین معنایی چندلایه یافته است. زیتون، سلاح نیست؛ گواهی است بر این‌که ریشه‌داشتن و ساختن، خود شکلی از ایستادگی است. تا اشغال و محرومیت از حق تعیین سرنوشت ادامه دارد، مقاومت هم ادامه دارد.

ب / شماره 5911 / چهارشنبه 15 مهر 1405 / صفحه 3

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050715.pdf

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:48  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

«روستا» را باید فراتر از یک واحد جغرافیایی یا اقتصادی، دید. در حافظه‌ تاریخیِ ایران، نیز روستا در جایگاه موطن، «اصل» و «خاستگاه» معنا یابی شده است. اما در دهه‌های اخیر، این کانون حیات‌بخش، در چنبره‌ فقرِ ناروای طبیعی و غیر طبیعی و گرفتارِ توسعه‌ای نامتوازن و «شهر-محور»، به حاشیه رانده شده است. امروز، بازخوانی نقش روستا در سپهر ملی ایران، نه یک انتخاب نوستالژیک، که یک ضرورت استراتژیک برای بقای امنیت غذایی، پایداری زیست‌محیطی و مهم‌تر از همه، استقرارِ امنیت ملی و تحققِ عدالت اجتماعی است. در اقتصاد سنتی، روستا «موتور تولید» بود، اما در نگاه تکنوکراتیکِ دهه‌های اخیر، روستا به «مخزن نیروی کار ارزان» برای شهرهای بزرگ و کانونِ «فقر انباشته» تقلیل یافت. مهاجرت‌های گسترده، نه ناشی از «جاذبه‌ شهر»، که معلول «دفعِ سیستماتیک» از روستا بوده است. وقتی توزیع امکانات ملی ـ از آموزش و بهداشت تا زیرساخت‌های دیجیتال ـ بر مدار «تمرکزگرایی» می‌چرخد، طبیعی است که روستا نه به عنوان یک قطب توسعه، بلکه به عنوان «سکونت‌گاهی در انتظار زوال» نگریسته شود. عدالت اجتماعی در توزیع امکانات ملی، معنایی جز این ندارد که حقِ برخورداری از منابع عمومی، به «کد پستی» وابسته نباشد. نظام عدالت‌خواه باید بداند که «توسعه‌ پایدار» بدون احیای روستاها، یک سراب است. ما در فردای ایران، بیش از هر زمان دیگری به «روستای نوآور» نیاز داریم. روستایی که نه با تکیه بر کشاورزی سنتیِ پرآب‌بر و پرمشقت، بلکه با پیوند خوردن به زنجیره‌های ارزش مدرن، گردشگری پایدار و صنایع خلاق، به عرصه‌ زیستِ باکیفیت تبدیل شود. امروز، شکاف میان «مرکز» و «پیرامون»، تهدیدی برای یکپارچگی سرزمینی ماست. اگر بخواهیم فردای ایران را به شکلی خردمندانه ترسیم کنیم، باید پارادایم «روستاستیزی» یا «روستا‌زدایی» را به «روستا-محوری» تغییر دهیم. این تغییر مستلزم دو اقدام بنیادین است: نخست، «تمرکززدایی» از توزیع بودجه و اختیارات به نفع حکمرانی محلی و دوم، «دیجیتالی کردن» خدمات عمومی به گونه‌ای که یک روستایی در دورترین نقطه، دسترسیِ برابر به فرصت‌های آموزشی و اقتصادی داشته باشد. عدالتِ توزیعی، نباید تنها به معنای سرازیر کردن پول به روستاها خلاصه شود بلکه باید به معنای «اعطای حق عاملیت» به روستاییان باشد تا خودِ آنان پیشرانِ توسعه منطقه‌ی خویش باشند. اگر روستا بمیرد، شهر نیز در محاصره‌ تنهایی و ناهنجاری‌های اجتماعی جان خواهد سپرد. آبادیِ ایران، از خاکِ روستا آغاز می‌شود و تا زمانی که «عدالتِ فضایی» محقق نشود، توسعه‌ ملی تنها در دفاتر برنامه‌ریزی، متوازن باقی خواهد ماند، نه در واقعیتِ زیستِ ایرانیان. زمان آن رسیده است که در منشورِ توسعه‌ ملی، روستا را نه «حاشیه»، بلکه به مثابه«قلب تپنده‌ توسعه» بازتعریف کنیم. واقعیت این است که فردای ایران، در مزارع، دشت‌ها و جوامع محلی است که باید بار دیگر رویش و زایش را تجربه کند. بدون روستا، آینده‌ ایران، آینده‌ای بی‌ریشه و بی افق معنایی است.

ب / شماره 5911 / چهارشنبه 15 مهر 1405 / صفحه 4

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050715.pdf

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:46  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

کهن سالی را معمولا از بیرون می بینیم؛ قامت اندکی خمیده، گام هایی آهسته تر، دستی که برای برخاستن به دسته صندلی تکیه می کند، مکثی طولانی تر درمیان جمله ها و فهرستی از داروها که گاه از دفترچه خاطرات روزانه قطورتر است. از همین نشانه ها، تصویری آماده می سازیم؛ تصویری که در آن، سالمند، پیشاپیش ناتوان، نیازمند و دور از میدان زندگی فرض شده است. اما تجربه کهن سالی، به سادگی آنچه چشم می بیند، نیست. پشت هر درد، فقط یک عارضه جسمانی قرار ندارد؛ گاهی نگاه خانواده، جایگاه فرد، میزان شنیده شدن او و احساسی که از ارزشمندی خویش دارد، درد را پررنگ تر یا کم رنگ تر می کند. «درد داشت، اما نه آن قدر که می نمود.» این جمله را می توان درباره بسیاری از سال های پایانی عمر گفت؛ نه برای انکار درد و بیماری، بلکه برای فهم لایه های پنهان تجربه کهن سالی.

درد ممکن است واقعی باشد، اما تصویری که از آن ساخته می شود، همیشه فقط حاصل وضعیت جسمانی نیست. گاهی فرد کهن سال، درمیان خانواده ای که دیگر از او نظر نمی خواهند، با بیماری خود سخن می گوید؛ گاهی بیماری، تنها زبان باقی مانده برای اعلام حضور است و گاهی نیز انسانی که هنوز احساس اثرگذاری و تعلق دارد، با همان درد، زندگی را به شکلی فعال تر و امیدوارانه تر ادامه می دهد. کهن سالی، فقط سفید شدن مو و نشستن چین وچروک بر چهره نیست، کاهش توان بدنی، افزایش فشارهای جسمی و هم نشینی بیماری ها، بخشی از واقعیت کهن سالی است.

بدن در گذر زمان، تغییر می کند و نیازمند مراقبت بیشتری می شود. این واقعیت را نباید با شعارهای خوش بینانه پوشاند یا به سالمندان توصیه کرد که «قوی باشند» و درد خود را پنهان کنند. رنج آنان باید جدی گرفته شود، نشانه های بیماری باید پیگیری شود و دسترسی به مراقبت مناسب، حق آنان است نه امتیازی که خانواده یا جامعه، گاه وبیگاه اعطا کند. سلامت نیز مفهومی گسترده تر از نبود بیماری است. ممکن است فردی با محدودیت حرکتی، همچنان احساس زنده بودن، تعلق و اثرگذاری کند و فردی دیگر، با جسمی نسبتاسالم، در چنبره انزوا و بی معنایی فرسوده شود.

سلامت کهن سال، علاوه بر وضعیت جسم، به این پرسش ها نیز وابسته است: آیا هنوز کسی نظر او را می پرسد؟ آیا تجربه اش در تصمیم های خانوادگی به کار می آید؟ آیا خانه برای او محل زندگی است یا فقط اتاقی برای نگهداری؟ آیا در برنامه روزانه اش، جایی برای انتخاب، گفت وگو، دوستی، آموختن و امید باقی مانده است؟ جامعه ای که سلامت را فقط با آزمایش ها، فشارخون و فهرست بیماری ها می سنجد، بخش مهمی از حقیقت را از دست می دهد. احساس ارزشمندی، تعلق، اثرگذاری و امید، از ارکان سلامت اند، حتی اگر در برگه های پزشکی اندازه گیری نشوند.

در بسیاری از خانواده ها، کهن سالان تا زمانی در مرکز توجهند که کاری انجام می دهند: درآمدی دارند، از نوه ها مراقبت می کنند، امور خانه را می گردانند یا در تصمیم های مهم، نقش تعیین کننده دارند. با کاهش توان جسمی و بازنشستگی، این نقش ها کم رنگ می شود اما جایگزینی برای آن ها فراهم نمی کنیم. ناگهان فردی که سال ها مرجع خانواده بوده است، به یک سایه تبدیل می شود؛ کسی که درباره اش تصمیم می گیرند، اما با او تصمیم نمی گیرند.

در چنین شرایطی، شکایت از درد، ممکن است تنها راه باقی مانده برای بازگشت به گفت وگو باشد. این به معنای ساختگی بودن درد نیست. درد روانی و اجتماعی نیز درد است و بدن گاهی آن را با زبان خود بیان می کند. فردی که احساس می کند دیده نمی شود، ممکن است بیش از پیش به نشانه های جسمانی خود توجه کند.

ازسوی دیگر، سالمندی که هنوز در خانواده مرجعیت و احترام دارد، ممکن است درد خود را واقع بینانه تر ارزیابی کند. او می داند که شنیده می شود، بدون آنکه ناچار باشد برای اثبات حضورش، رنج خود را بزرگ نمایی کند. این تفاوت، اهمیت نگاه اجتماعی به کهن سالی را نشان می دهد.

شهرآرا / شماره 4870 / چهارشنبه 8 مهر 1405 / صفحه 13 / گزارش

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17951/462085

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/7/7/17951_163906.pdf

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:33  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سبزی زمین نه تنها به انسان که به زمان هم زیبایی و طراوت می بخشد. بهار خود روایت صادقانه سبز پوشی زمین است که زیبایی اش دیده و دل را مسحور می کند. سحری که هوشیاری می آفریند و انسان را به تکلیف خویش در سپهر ساختن و زیباپرداختن واقف می کند. سِحری که به طبیعت توجه می دهد در شکوهِ آیت خداوندی و سرمشقی است برای انسان که با تکرار آن زمین را صحیفه تفکر و تدبر کند. ما شهر را و فرصت خدمت در مدیریت شهری را در این ساحت معنا خوانی می کنیم. لذا افزایش سرانه فضای سبز شهری، به‌ویژه در مناطقی که از امکانات کمتری برخوردار هستند را به عنوان یکی از اولویت های مهم کار در نظر گرفتیم. بوستانِ« کرامت» که با 73 هکتار وسعت، از« پارک ملت» نیز بزرگ تر است، به نماد این نگاه تبدیل شده است. نگاهی که همه شهر را محترم می شمارد و بر صراط مستقیم عدالت در توزیع امکانات تاکید دارد. پروژه ای که فقط یک بوستان نیست بلکه در شمار طرح های راهبردی و پیشران شهرداری مشهد در مسیر توسعه به شرق باید آن را در نظر آورد. این پروژه از همان ابتدا به صورت فازبندی طراحی شد تا بتوان برش های تکمیلی را زودتر از تکمیل کل پروژه در خدمت مردم قرار داد.« جامع نگری » از مشخصات اصلی طرح است که از همان اول مطالعات مد نظر بود. در همین هدنسه نیز عملیات اجرایی« هشت باغ »موضوعی که برای این بوستان 73 هکتاری طراحی شده بود، براساس اولویت ها و به صورت فازبندی جلو رفت. هشت موضوعی که به هشت باغ تبدیل شد، هشت ساحت زیست مومنانه را هدف گذاری کرده است؛ باغ شهر، باغ ایرانی، باغ کتاب، باغ بازی، باغ بانوان، باغ سلامت، باغ رویش و باغ ورزش، هر کدام یک مولفه را تشکیل داده اند تا شمار که به هشت رسید به تالیف زیبایی از زندگی برسیم. باغ شهر به مساحت حدود ۲۰هکتار، باغ ایرانی با مساحت حدود ۶ هکتار، باغ کتاب با مساحت حدود ۱۰ هکتار،باغ بازی با.... هکتار مساحت، باغ بانوان با ۶ هکتار مساحت، باغ سلامت با ........ هکتار مساحت، باغ رویش با حدود 3 هکتار مساحت و باغ ورزش با........ هکتار مساحت، تکمیل کننده بوستان کرامت شدند. هرکدام از مجموعه­ هشت باغ موضوعی، دارای رینگ پیرامونی است و پارک خطی بوستان کرامت نیز که با هدف ایجاد تنوع در فضاهای تفریحی و فراغتی شهروندان پیش‌بینی شده‌ است و این قابلیت را دارد تا کیفیت فضاهای تفریحی و شاد را در این منطقه ارتقا بدهد. درحال حاضر رینگ پیرامونی، پارک خطی و دو باغ رویش و ورزش به مساحت 31 هکتار در مجموع آماده بهره برداری است. این امر ما را با یک « اولین» هم مواجه می کند. یک اولینِ بسیار محترم؛ همیشه پروژه های بالاتر از 25 هکتاری، در یک بازه زمانی طولانی به بهره برداری می رسید و گاه چند دوره مدیریتی را تجربه می کرد تا تکمیل شود اما برای اولین بار در تاریخ مشهد است که شاهد بهره برداری از....... درصد بوستان کرامت هستیم که در دوره ششم مدیریت شهری آغاز شد و به بهره برداری رسید. این یعنی کارکردن به منهج رهبر شهید انقلاب که فرموده بود باید دوبرابر کار شود تا مشکلات مردم رفع شود. آن خطاب اگر چه به دولت بود ما اما خود را در جایگاه مخاطب حُکمِ رهبر شهید دانستیم و چنان کار کردیم که می توانیم بگوئیم، به سهم خود در احیای امر ولی گام برداشتیم. همین نگاه تکلیف محور است که به کارکرد ها حرمت و به کار برکت می دهد تا بیشتر بتوانیم به خلقی خدمت کنیم که خداوند آنان را تکریم فرموده است. ما کار این پروژه و دیگر پروژه ها را با همین نیت و باور پی می گیریم. حتی یک لحظه را هم فروگذار نخواهیم کرد که خود را نسبت به لحظات به عنوانِ بیت المالِ زمانی مردم، مسئول می دانیم. خیلی فراتر از « دین» که به یک بار انجام« ادا» شود، در قامتِ« تکلیف» که تا آخرین لحظه مسئولیت ادامه خواهد داشت. ان شاالله

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:23  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

شهر موجودی زنده است؛ قلبی دارد که باید بتپد و ریه‌ای که باید نفس بکشد. وقتی از «مشهدالرضا(ع)» سخن می‌گوییم، از شهری حرف می‌زنیم که تراز آن نه با معیارهای معمول شهرسازی، که با «مهر امام رئوف» سنجیده می‌شود. در این نگاه، «عدالت» یک شعار اداری نیست، بلکه تعهدی است که در تار و پود شهر، به‌ویژه در مناطق کم‌برخوردار، باید بعینه دیده شود.

توسعه فضای سبز در کلان‌شهرها فقط یک پیوست عمرانی یا زیباسازی شهری نیست، بلکه ضرورت بقای سلامت زیستی و روانی شهروندان است. این مسئله در کلان‌شهری چون مشهد که پذیرای حجم عظیمی از زائران و مجاوران هستند، اهمیتی دوچندان می‌یابد. درواقع افزایش سرانه فضای سبز، تبلور عینی «عدالت در برخورداری از امکانات» است؛ به‌طوری‌که توزیع عادلانه این فضاها در مناطق کم‌برخوردار، شکاف طبقاتی را در بهره‌مندی از مواهب شهری کاهش می‌دهد. اما فراتر از این‌ها، بوستان‌های شهری، ترازوی سنجش نشاط عمومی و آرامش روانی یک جامعه هستند.

با توجه به این اهمیت، افزایش سرانه فضای سبز شهری، به‌ویژه در پهنه‌هایی که پیش‌تر از کمبود امکانات رنج می‌بردند، فراتر از یک وظیفه عمرانی، «اولویت استراتژیک» ما در دوره کنونی مدیریت‌شهری بوده است؛ پروژه‌ای که امروز با وسعت هفتادوسه‌هکتاری‌اش نه‌تنها از بسیاری بوستان‌های بزرگ پیشی گرفته، بلکه به نمادی از یک نگاه عدالت‌محور تبدیل شده است؛ نگاهی که همه نقاط شهر را در تقسیم امکانات، محترم می‌شمارد. این طرح فقط یک فضای سبز نیست، بلکه یک «پروژه پیشران» و راهبردی برای توسعه زیرساختی در پهنه‌های شرقی است که از همان آغاز با رویکرد «جامع‌نگری» و مطالعات دقیق پایه‌ریزی شد.

طراحی «هشت باغ موضوعی»، قلب تپنده این بوستان هفتادوسه‌هکتاری است. «جامع‌نگری» در این طرح، به معنای تنوع‌بخشی به ساحت‌های زندگی است. این هشت باغ شامل «باغ شهر»، «باغ ایرانی»، «باغ کتاب»، «باغ بازی»، «باغ بانوان»، «باغ سلامت»، «باغ رویش» و «باغ ورزش» است.

این هندسه هشت‌گانه با هدف تألیف زیبایی از زندگی طراحی شده است و هر کدام، علاوه بر رینگ پیرامونی مستقل، با یک «پارک خطی» به یکدیگر متصل می‌شوند تا کیفیت فضاهای تفریحی در این منطقه ارتقا یابد. اکنون رینگ پیرامونی، پارک خطی و دو باغ «رویش» و «ورزش» درمجموع به مساحت ۳۲هکتار آماده بهره‌برداری است. می‌توان بی‌اغراق اذعان کرد که «بوستان کرامت»، نخستین و بزرگ‌ترین بوستان ترکیبی کشور است که با نگاهی چندوجهی، ساختار مفهومی «هشت‌باغ» را به‌عنوان الگویی نوین از توسعه پایدار به ارمغان آورده است. این مجموعه، تجلیگاه عملی منویات «امام‌شهید(ره)» است که همواره بر رسیدگی به محرومان و مستضعفان تأکید داشتند؛ حقیقتی که امروز در شرق مشهد مقدس، در قالب بزرگ‌ترین تنفسگاه و ریه سبز شهر عینیت یافته است. وقتی خانواده‌ها فضایی ایمن و استاندارد برای گذراندن اوقات فراغت داشته باشند، نشاط عمومی و رضایتمندی افزایش می‌یابد و سلامت تک‌تک اعضای خانواده را تضمین می‌کند.

در افتتاح بخشی از این بوستان، ما در مدیریت‌شهری با یک «اولین» بسیار مهم روبه‌رو هستیم. در تاریخ مدیریت‌شهری، همواره اجرای بوستان‌های کلان شهری، به‌دلیل ماهیت پیچیده و طولانی‌مدت، اغلب چندین دوره مدیریتی را به خود می‌دید و فرسایشی می‌شد، اما نخستین‌بار شاهد به‌ثمرنشستن بخشی از این بوستان بزرگ هستیم که عملیات اجرایی آن در زمستان۱۴۰۲ آغاز شد و با سرعتی بی‌سابقه به مرحله بهره‌برداری رسید. این دستاورد، محصول تعامل و همدلی بی‌شائبه مدیریت‌شهری، اعضای محترم شورای اسلامی شهر، آستان قدس رضوی، استانداری، فرمانداری و دیگردستگاه‌های اجرایی و نظارتی، به‌خصوص سازمان بازرسی کل استان است. این رویکرد، ترجمان همان مشی جهادی است که بر «تلاش مضاعف برای رفع مشکلات مردم» تأکید داشت. همین نگاه تکلیف‌محور است که به کارها برکت می‌بخشد و انگیزه خدمت به خلقی را که خداوند تکریم فرموده است، دوچندان می‌کند. با همین نیت و باور، یک لحظه را هم برای پیشبرد این پروژه و دیگرطرح‌های شهری فروگذار نخواهیم کرد.

بزرگ‌ترین بوستان ترکیبی کشور، نماد رویکرد نوین ما برای خدمت به زائران و مجاوران آقا علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع) است. ما معتقدیم شرق مشهد، نه حاشیه، که «متن» خدمت است. امیدواریم بوستان کرامت، نه‌فقط یک فضای فیزیکی، بلکه «مکانی برای تبلور آرامش و کرامت» برای خانواده‌های نجیب ساکن در این منطقه باشد.

شهرآرا / شماره 4875 / سه شنبه 14 مهر 1405 / صفحه اول و 3 /شهرد

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17974/462518

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/7/14/17974_164066.pdf

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:20  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

جنگ به شیوه دیگری در عرصه اقتصاد همچنان ادامه دارد. امروز شاید صدای انفجار تقریبا به صفر رسیده است، اما صدای صفرهای افزایش قیمت، در قیچی‌خوردن سفره‌ها به گوش می‌رسد. اقتصاد، در چنین روزهایی، دیگر فقط اقتصاد نیست؛ بخشی از میدان سیاست و امنیت ملی است. محاصره دریایی وقتی با فشار زمینی همراه می‌شود، فقط مسیر ورود کالا را مانع نمی‌گذارد، می‌خواهد رابطه میان تولیدکننده و مصرف‌کننده را مختل کند. اگر این فشار به شبکه توزیع هم برسد، جنگ به قفسه فروشگاه‌ها می‌رسد. آنجا هدف نه کمبود کالا که اعتماد مردم به فرداست. دشمن به‌خوبی می‌داند که دولت‌ها فقط با بمب و موشک تضعیف نمی‌شوند. بیشتر از آن با کندی گردش کالا، بالارفتن هزینه مبادله تضعیف می‌شود. وقتی تولیدکننده و مصرف‌کننده هر دو نگران فردای خود باشند. آن وقت فشار اقتصادی می‌تواند ترجمه اجتماعی داشته باشد. این همان نقطه‌ای است که اقتصاد سیاسی اهمیت پیدا می‌کند. قدرت ملی فقط بر دوش موشک‌ها بار نمی‌شود. کشوری که بتواند در شرایط فشار، تجارت خود را حفظ کند، تولید را ادامه دهد، مسیرهای جایگزین بسازد و نیازهای اساسی مردم را تأمین کند، با اقتصاد، قدرت‌نمایی کرده است. با این نگاه، بازار فراتر از محل خرید و فروش به‌مثابه یک نهاد امنیتی است. کارخانه، کالا و اعتماد را توأمان تولید می‌کند. بندر، شریان‌های حاکمیت اقتصادی می‌شود و جاده مسیر استمرار زندگی را نشان می‌دهد. امروز که دشمن می‌خواهد با هدف‌گرفتن قفسه‌ها، دل مردم خالی شود، پاسخ، سیاست اقتصادی کارآمد است با فهرستی طولانی از « باید»ها؛ باید زنجیره تأمین حفظ شود. باید سرمایه در گردش تولیدکننده تأمین شود. باید مسیرهای واردات متنوع‌تر شود. باید انبارها مدیریت شوند. باید با احتکار و گران‌فروشی مقابله شود.

باید شبکه توزیع هوشیارتر و توانمندتر شود و از همه مهم‌تر، نباید اجازه داد ترس، خودش به یک عامل اقتصادی تبدیل شود و کمبود مصنوعی ایجاد کند. اگر مردم تصور کنند کالایی فردا نایاب می‌شود، امروز بیشتر می‌خرند. اگر تولیدکننده آینده را مبهم ببیند، سرمایه‌گذاری را عقب می‌اندازد. اگر تاجر مسیر فردا را نامطمئن بداند، هزینه ریسک را روی قیمت امروز می‌گذارد. بدین ترتیب، جنگ از بیرون فشار می‌آورد و نااطمینانی از درون آن را تشدید می‌کند. ادامه همان فهرست بلندبالای « باید»ها می‌گوید باید با تاب‌آوری اقتصادی به شکستن همین زنجیره‌ای پرداخت که از ترس آغاز می‌شود. تاب‌آوری، یعنی نگذاریم اختلال خارجی به فروپاشی داخلی تبدیل شود. یعنی اگر یک مسیر بسته شد، مسیر دیگری داشته باشیم. اگر یک تأمین‌کننده حذف شد، جایگزین داشته باشیم.

اگر هزینه‌ها افزایش یافت، تولید را زمین نزنیم. «ان مع العسر یسرا» در زبان اقتصاد سیاسی امروز، یعنی با سرنوشت‌سازی « تاب‌آوری» بحران را از سر بگذرانیم. تاب‌آوری به‌معنای انکار سختی نیست، فهم درست شرایط و تشخیص میان «تحمل هزینه» و «تسلیم‌شدن در برابر هزینه» است. ایرانی‌جماعت بارها نشان داده است که می‌تواند از دل محدودیت، راه بسازد. اما این‌بار نیز باید غیرت را با تدبیر، و مقاومت را با سیاست اقتصادی همراه کرد. جنگ امروز بر سر فرداست؛ بر سر اینکه چه کسی می‌تواند زندگی عادی را طولانی‌تر حفظ کند. اگر بازار برقرار بماند، تولید ادامه یابد، کالا برسد و مردم به فردا اعتماد کنند، محاصره هم- حتی اگر بماند- ناکارآمد خواهد شد. قفسه پر، فقط یک تصویر اقتصادی نیست؛ تصویر قدرت ملی است. بازار که سر پا بایستد، زندگی رونق می‌گیرد. امید می‌ماند و شکوفایی از راه می‌رسد. این خود بزرگ‌ترین پیروزی است.

شهرآرا / شماره 4875 / سه شنبه 14 مهر 1405 / صفحه 9 / اقتصاد

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17974/462563

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/7/14/17974_164074.pdf

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۵ساعت 12:10  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

انسان، موجودی ناتوان نیست؛ هرچند در برابر دشواری‌ها، محدودیت‌ها و شکست‌ها چنین می‌پندارد. انسان آن‌قدر توانمند است که می‌تواند بسیاری از آنچه را می خواهد، به تحقق برساند؛ البته نه با آرزواندیشی و تخیل بی‌پایه، بلکه با اراده‌ای سنجیده، حساب‌شده و پیگیر. می دانیم که تفاوت بزرگی میان تخیل و اراده وجود دارد. تخیل، تصویر آینده را می‌بیند اما اراده، برای رسیدن به آن آینده نقشه می‌کشد، هزینه‌ها را می‌سنجد، موانع را شناسایی می‌کند و مسئولیت حرکت را می‌پذیرد. تخیل ممکن است انسان را برای لحظاتی به قله‌ها ببرد، اما این اراده است که او را قدم‌به‌قدم به قله می‌رساند. امام صادق، علیه‌السلام، در بیانی دقیق و راهگشا می‌فرمایند:« ما ضَعُفَ بدنٌ عمّا قَوِیتْ علیهِ النِّیّه؛هیچ بدنی از انجام آنچه نیت و اراده بر آن قوی شده است، ناتوان نیست.» این سخن را بایدیک اصل مهم در فهم قدرت انسان، جامعه و حتی تمدن دانست. آنجا که می‌گوییم «نمی‌شود»، باید پیش از متهم کردن جسم، امکانات یا شرایط، به وضعیت اراده خود نگاه کنیم. چه‌بسا ناتوانی واقعی نه در بدن، نه در منابع و نه در دانش، بلکه در اراده‌ای باشد که هنوز به اندازه هدف، قوی نشده است. البته این سخن به معنای نادیده گرفتن واقعیت‌ها نیست. اراده، جایگزین علم، برنامه، سرمایه، فناوری، مدیریت و همکاری نیست بلکه نیرویی است که این عناصر را در مسیر درست قرار می‌دهد. اراده بدون حساب و کتاب، ممکن است به لجاجت تبدیل شود و اراده بدون شناخت، به شتاب‌زدگی. اما اراده‌ای که با دانش، تدبیر، صبر و ارزیابی مستمر همراه شود، می‌تواند حتی محدودیت‌های بزرگ را به مسئله‌هایی قابل حل تبدیل کند. در جدول سازندگی، کلمه‌رمزی وجود دارد که اگر در جای درست خود قرار گیرد، «نمی‌شود» را ذبح می‌کند و «می‌شود» را به دنیا می‌آورد: اراده. تاریخ پیشرفت ملت‌ها، بیش از آنکه داستان برخورداری از منابع بی‌پایان باشد، داستان تصمیم‌های بزرگ در شرایط دشوار است. بسیاری از کشورها نه با فقدان مسئله، بلکه با داشتن اراده برای حل مسئله پیشرفت کرده‌اند. آنان به جای آنکه کمبودها را بهانه توقف کنند، آن‌ها را به موضوع برنامه‌ریزی و نوآوری تبدیل کرده‌اند. تفاوت میان یک جامعه‌ پیشرو و جامعه‌ای گرفتار روزمرگی، گاهی در میزان منابع نیست؛ در کیفیت اراده جمعی، استمرار تصمیم‌ها و توان تبدیل خواستن به اقدام است. ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به چنین اراده‌ای نیاز دارد؛ اراده‌ای ملی، عقلانی و آینده‌نگر. ایران با مسائل پیچیده‌ای روبه‌روست: آب، انرژی، اشتغال، مهاجرت نخبگان، بهره‌وری، عدالت، حکمرانی، فناوری‌های نو و جایگاه کشور در نظم در حال تغییر جهان. هیچ‌یک از این مسائل با انکار، شعار یا تصمیم‌های مقطعی حل نمی‌شود. اما هیچ‌کدام نیز ذاتاً «نمی شود» معنا نمی دهد. مسئله اصلی آن است که آیا می‌توانیم اراده‌های پراکنده را به اراده‌ای هم‌افزا تبدیل کنیم؟ آیا می‌توانیم میان دانشگاه، صنعت، دولت، بخش خصوصی، جامعه مدنی و مردم، زنجیره‌ای از اعتماد و همکاری بسازیم؟ آیا می‌توانیم از انرژی فراوان جوانان، تجربه نسل‌های پیشین و ظرفیت فناوری برای ساختن آینده‌ای مشترک استفاده کنیم؟ جواب ما اگر مثبت بود نتیجه هم مثبت خواهد شد اما... .

ب / شماره 5910 / سه شنبه 14 مهر 1405 / صفحه 3

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050714.pdf

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۵ساعت 11:55  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

قدرت‌ها معمولاً با هیاهویِ عظیم و ابعادِ گسترده جلوه‌گری می‌کنند. سخت و سنگین و پر هیاهو می آیند و گاه حتی عرصه واقعیت را هم تصرف می کنند اما حقیقت چیز دیگری است. زلال می آید و ذهن را می سازد و گاه به فتح زمین هم می رسد. می‌آید و معنا تولید می کند و انسان را به زیستن معنامند ترغیب می کند. پلیس در نظام جمهوری اسلامی، فقط نماد قدرت نیست که در شکوه حقیقت هم نقشی نگارین دارد. شاید در نگاه اول«پلیس»، چیزی بیش از یک نهادِ انتظامی به نظر نرسد. اما تأمل در آن ما را با شبکه ای از کارکرد های متنوع اما همراستا با تعالی جایگاه انسانی مواجه می کند که نقش تار و پود را در قالی انسانی رقم می زنند. پلیس، کلمه ای «کم حرف» است اما با فراوانی در معنا باید آن را به مثابه تلفن‌هایی حیاتی خواند؛ همان شماره‌های معدودی که شاید با فشارِ انگشت بر کلیدهایشان، ساده به نظر برسند، اما با هر تماس، سرنوشتِ لحظه‌ایِ یک زندگی را تغییر می‌دهند. تامل در این اعداد، ما را به دو نقطه عطف می‌رساند: ۱۱۰ و ۱۹۷. نخستین، با سه بار فشردنِ کلید، فراخوانی است برای تکیه‌گاهی مقتدر. دستی که می‌آید تا گلویِ آشوب و زورگویی را بفشارد و نظم را به کالبدِ لرزانِ جامعه بازگرداند. دومین، با سه فشارِ دیگر، چشمِ ناظر را بیدار می‌کند؛ نگاهی که نه تنها بر جرم، بلکه بر «حق» متمرکز است. ۱۹۷، همان نگاهِ استدلالی است که می‌خواهد از حقوق شهروند و حتی کرامتِ متهم در برابرِ تندرویِ- احتمالی- مأموران حراست کند. چرا که در قاعده بنیادینِ انسانی، حتی مأمورانِ قانون نیز از خطا مصون نیستند. اینجا جایی است که «نظارت»، به مثابه یک ترازویِ دقیق، باید رفتارِ قدرت را تعدیل و تراز کند. این پیوندِ ناگسستنی با نظم، ریشه در عمیق‌ترین لایه‌های روانِ ما دارد. از همان نخستین سال‌های کودکی، پلیس در ذهنِ زلال و امنیت‌خواه ما، قهرمانی شکست‌ناپذیر است. ما با باور به بیداریِ او، به خوابی آرام تن می‌دهیم. حتی وقتی کابوسِ زورگویی یا دزدی، یقه امنیتِ ما را می‌گیرد، باز هم در ذهنِ کودکانه، تصویرِ مأموری تجلی می‌یابد که با اقتدار، دست‌هایِ آشوب را بسته و آن‌ها را به بندِ عدالت می‌کشاند. از همین روست که «پلیس شدن» همواره در صدرِ فهرستِ رؤیاهایِ کودکانه نشسته است؛ رؤیایی که با گذشتِ زمان، از رنگ‌وبویِ افسانه‌ای، به واقعیت‌هایِ سختِ زمینی بدل می‌شود. در گذرِ سال‌ها، می‌فهمیم که پلیس، آن اسفندیارِ اسطوره‌ای نیست که از جنسِ «روئین» باشد. او نیز از جنسِ خاک و خطا است. اما نخبگیِ این جایگاه در این است که او بتواند «روئینِ روح» شود. پلیسِ مدرن، آن تندیسِ زنده و پویایی است که با پذیرشِ محدودیت‌هایِ انسانی خود، باز هم می‌تواند با شکستنِ حصارهایِ ناامنی، امنیت را به ارمغان آورد؛ حتی اگر این معنا، به قیمتِ جانِ خود باشد. پلیس، نه تنها نگهبانِ مرزها و خیابان‌ها، بلکه نگهبانِ آن «اعتمادِ اولیه» است که جامعه را از فروپاشی در برابرِ خودخواهی‌ها نجات می‌دهد.

ب / شماره 5910 / سه شنبه 14 مهر 1405 / صفحه 4

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050714.pdf

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۵ساعت 11:53  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

نه خود را بايد کوچک ديد و به خود تحقيري افتاد و از ترس مرگ خودکشي کرد و نه دشمن را بايد حقير شمرد که از فهم قدرتش به خطا دچار شد. درست بايد ديد تا بتوان به تصميم درست رسيد. نسبت‌ها را بايد دقيق خواند تا به ادراک واقعي دست يافت. بايد همه جانبه فکر کرد و سنجيد توان‌ها را تا در عرصه عمل، شکار محاسبات خود نشد.

متأسفانه ما اکنون گرفتار اين دوسويه پرخطريم. برخي چنان رجز مي‌خوانند که بودجه چند ميليارد دلارئي نظامي ما از بودجه قريب به 1000 ميليارد دلاري آمريکا بيشتر است. چنان باورشان شده که فرماندهان ميدان را هم به کم کاري متهم مي‌کنند. مدام مي‌گويند چرا نمي‌زنيم؟ چرا ناوهاشان را غرق نمي‌کنيم و کلي چراي ديگر که اگر رديف شود، مثنوي هفتاد من کاغذ خواهد شد. برخي هم از آن سوي بام افتاده و با سر به زمين خورده‌اند. خود را و توان خويش را به هيچ مي‌انگارند و دراز کشيده‌اند که از روي شان رد شود. هر دوي اين‌ها خطاهاهائي هستند که اگر با تدبير و تبيين اصلاح نشوند خود به فسادي گسترده تبديل خواهند شد که ما را به خطاي محاسباتي خواهند انداخت. اولي ما را به سمت «تهور»‌ي سوق مي‌دهد که عقلا آخرش را در خشت خام مي‌خوانند و دومي، توان را از بازو و زانو چنان مي‌گيرد که چون فرد افليج از حرکت بيفتيم.

عقلانيت ايماني براساس تجربيات زيسته در ميدان و با فهم درست شرايط لازم است تا ما را از اين ورطه برهاند. ما بايد چنان چشممان باز و حساب مان دقيق باشد که تار مويي هم از چشم دور نماند و حتي پيچش آن هم در حساب آيد. بايد هم زمين را و هم زمينه‌ها را رصد کنيم تا به استفاده درست از «زمان» برسيم. چه زمان را حتما بايد دقيق فهم کرد و بهترينش را براي اقدام برگزيد. بايد توجه داشت که گاه يک ظرفيت- در يک زمان- به مؤلفه قدرت تبديل مي‌شود که در جاي خود و زمان خود بايد آن را خرج کرد و نتيجه گرفت. غفلت کنيم و زمان را از دست بدهيم، همان برگ برنده به چکِ بي‌محل تبديل خواهد شد که در جدول محاسبات مؤلفه‌هاي قدرت، محلي از اِعراب نخواهد داشت. بايد همه چيز را درست سنجيد و درست و دقيق عمل کرد تا به نتيجه مورد قبول رسيد. نبايد بگذاريم ادراکات نادرست، نظام تصميم‌گيري کلان را به خطا بکشاند.

جمهوری اسلامی / شماره 13467 / دوشنبه 13 مهر 1405 / صفحه 3 / خبر

https://jepress.ir/13467/3/16091

https://jepress.ir/13467/3

https://jepress.ir/Archive/pdf/1405/07/13/3.pdf

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۵ساعت 13:0  توسط غلامرضا بنی اسدی  |