قدرت‌ها معمولاً با هیاهویِ عظیم و ابعادِ گسترده جلوه‌گری می‌کنند. سخت و سنگین و پر هیاهو می آیند و گاه حتی عرصه واقعیت را هم تصرف می کنند اما حقیقت چیز دیگری است. زلال می آید و ذهن را می سازد و گاه به فتح زمین هم می رسد. می‌آید و معنا تولید می کند و انسان را به زیستن معنامند ترغیب می کند. پلیس در نظام جمهوری اسلامی، فقط نماد قدرت نیست که در شکوه حقیقت هم نقشی نگارین دارد. شاید در نگاه اول«پلیس»، چیزی بیش از یک نهادِ انتظامی به نظر نرسد. اما تأمل در آن ما را با شبکه ای از کارکرد های متنوع اما همراستا با تعالی جایگاه انسانی مواجه می کند که نقش تار و پود را در قالی انسانی رقم می زنند. پلیس، کلمه ای «کم حرف» است اما با فراوانی در معنا باید آن را به مثابه تلفن‌هایی حیاتی خواند؛ همان شماره‌های معدودی که شاید با فشارِ انگشت بر کلیدهایشان، ساده به نظر برسند، اما با هر تماس، سرنوشتِ لحظه‌ایِ یک زندگی را تغییر می‌دهند. تامل در این اعداد، ما را به دو نقطه عطف می‌رساند: ۱۱۰ و ۱۹۷. نخستین، با سه بار فشردنِ کلید، فراخوانی است برای تکیه‌گاهی مقتدر. دستی که می‌آید تا گلویِ آشوب و زورگویی را بفشارد و نظم را به کالبدِ لرزانِ جامعه بازگرداند. دومین، با سه فشارِ دیگر، چشمِ ناظر را بیدار می‌کند؛ نگاهی که نه تنها بر جرم، بلکه بر «حق» متمرکز است. ۱۹۷، همان نگاهِ استدلالی است که می‌خواهد از حقوق شهروند و حتی کرامتِ متهم در برابرِ تندرویِ- احتمالی- مأموران حراست کند. چرا که در قاعده بنیادینِ انسانی، حتی مأمورانِ قانون نیز از خطا مصون نیستند. اینجا جایی است که «نظارت»، به مثابه یک ترازویِ دقیق، باید رفتارِ قدرت را تعدیل و تراز کند. این پیوندِ ناگسستنی با نظم، ریشه در عمیق‌ترین لایه‌های روانِ ما دارد. از همان نخستین سال‌های کودکی، پلیس در ذهنِ زلال و امنیت‌خواه ما، قهرمانی شکست‌ناپذیر است. ما با باور به بیداریِ او، به خوابی آرام تن می‌دهیم. حتی وقتی کابوسِ زورگویی یا دزدی، یقه امنیتِ ما را می‌گیرد، باز هم در ذهنِ کودکانه، تصویرِ مأموری تجلی می‌یابد که با اقتدار، دست‌هایِ آشوب را بسته و آن‌ها را به بندِ عدالت می‌کشاند. از همین روست که «پلیس شدن» همواره در صدرِ فهرستِ رؤیاهایِ کودکانه نشسته است؛ رؤیایی که با گذشتِ زمان، از رنگ‌وبویِ افسانه‌ای، به واقعیت‌هایِ سختِ زمینی بدل می‌شود. در گذرِ سال‌ها، می‌فهمیم که پلیس، آن اسفندیارِ اسطوره‌ای نیست که از جنسِ «روئین» باشد. او نیز از جنسِ خاک و خطا است. اما نخبگیِ این جایگاه در این است که او بتواند «روئینِ روح» شود. پلیسِ مدرن، آن تندیسِ زنده و پویایی است که با پذیرشِ محدودیت‌هایِ انسانی خود، باز هم می‌تواند با شکستنِ حصارهایِ ناامنی، امنیت را به ارمغان آورد؛ حتی اگر این معنا، به قیمتِ جانِ خود باشد. پلیس، نه تنها نگهبانِ مرزها و خیابان‌ها، بلکه نگهبانِ آن «اعتمادِ اولیه» است که جامعه را از فروپاشی در برابرِ خودخواهی‌ها نجات می‌دهد.

ب / شماره 5910 / سه شنبه 14 مهر 1405 / صفحه 4

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050714.pdf

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۵ساعت 11:53  توسط غلامرضا بنی اسدی  |