|
دیو بود و تازیانه تیغ بود و تیر و هزار زبان به طعنه و تو را شناسنامه ها ۳ ساله نوشتند یک سرو ۳ ساله در دستانت -دستان کوچکت- بزرگی مظلومیت آ ل ا... مشت می شد و در نگاهت -معصومانه- غربت عاشورا می بارید و در لبانت غیرت حیدری گریه می شد از کربلای سرخ تا کوفه فریب تا شام شوم تو خدا را نشانه بودی و دلیل حقانیت حسین(ع) که هر کس تو را می دید ۳- ساله دخترکی اسیر- بر زبان می آورد یا نه اما می فهمید مسلمانی کوفه و شام دروغ بود لازم نبود به بطلان این مردمان آن دیار هزار دلیل اقامه شود لازم نبود چشمی-حتی-سر حسین(ع) به تشت بیند و سجاد و زینب را در غل هر کس تو را دید فهمید یزید را جز با پسوند لعنت ا... علیه نباید ادا کند تو رقیه بودی اسیر بودی اما نه به «رقیت» که آزادگی تو را به تمثیل چشم جهانیان می گشود سروی ۳ ساله سرداری ۳ ساله که نه با شمشیر بل با گریه یزید را به زیر می کشید... راویان نوشتند: در شبی دیجور خورشید را -نشسته در تشت- به خرابه آوردند و... ... یک ستاره از آسمان کم شد و سفره ای که تهی بود از غم جمع نشد پر از غم شد و زمین به گریه شهادت داد و آسمان به گریه نوشت؛ بزرگ و سرو مثالی ۳ ساله دخترکی به نام رقیه از شمار کاروان کم شد... خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1391/09/29 شماره انتشار 18296 /صفحه۵/فرهنگی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ساعت 12:4  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
امام حسین علیه السلام در کربلا یک «رجز» شاخص دارند که در مبارزه با باطل می الموت و اولی من رکوب العار و العار اولی من دخول النار و ما نیز به غیرت می خوانیم مرگ، از تحمل عار برتر و اگر قرار است انسانی به ننگ خراسان - مورخ دوشنبه 1391/09/27 شماره انتشار 18294 /صفحه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:54  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سبک زندگي در کلام امام باقر(ع)
دست هاي گره گشا، عطر ايمان دارند و طراوت وضو، نگاه هاي مهربان، مثل ابرهاي باران زا عزيز و صاحب حرمتند و لب هاي خندان و غم زدا، شکوه بندگي خدا دارند و زبان ها و کلمات طاهر، از حلاوت ايمان سرشارند و صاحبان اين زيبايي ها را مي توان شيعه ناميد، پيروان حقيقي ائمه(ع)، اگر در جامعه مردماني چنين فراوان شوند؛ مي شود به شادي برخاست و شکوهمندترين خبر را خواند که شيعيان و صالحان زياد شده اند و در جمعه اي که آن عزيز به طلوع خويش جهان را روشن کند، ياوراني راستين خواهد داشت که در کنار ۳۱۳سردار، براي اصلاح جهان در رکاب مصلح کل برخيزند و الا اگر اين رفتارها شيوه عمل مردم نباشد، اگر به هزار ادعا و حتي دعا مدعي انتظار باشند، بهره اي نخواهند برد، که بر اساس نص کلام امام باقر(ع) شيعه را و صالح را به عيار عمل مي سنجند نه به ادعا و شعار که اگر چنين نبود و ادعا را ملاک مي گرفتند دنيا پر از مسلمان بود اما ... چنين نيست که اگر بود روزگار ما چنين نبود و حقيقت، غريب نمي ماند. اجازه دهيد، کلام را به روايتي از امام باقر(ع) متبرک کنيم که به بعضي از اصحابشان هنگامي که از کثرت و فراواني شيعه سخن گفتند، فرمودند: آيا نيکوکار از گناهکار مي گذرد؟ آيا نسبت به يکديگر مواسات و برابري و برادري دارند؟ آيا غني آن ها بر فقير عطوفت دارد؟و جواب آن روز اصحاب مثل جوابي است که امروز نگفته، در ذهن ما نقش مي بندد؛ نه، يابن رسول ا... و جواب آن روز امام باقر(ع) براي امروز هم هست؛ «اينان شيعه به حساب نمي آيند، شيعه کسي است که چنين باشد» و به اين صفات آراسته ولي ...آيا آراسته ايم ما؟ کارنامه عملي خود را مرور کنيم تا حالا گره از کار چند نفر گشوده ايم؟ مانع را از سر راه چند نفر برداشته ايم؟ چه قدر درزندگي با عفو و بخشش مانوس بوده ايم؟ آيا نسبت به مردم همان رفتاري را داريم که مي پسنديم نسبت به ما داشته باشند يا خود بت غروريم و طلبکار تواضع ديگران؟خود زبان به تير و طعنه داريم و خواستار قول لين ين مردم هستيم. از زبان و دست ما کسي خيري نمي بيند و مي خواهيم همه در حق ما خير و نيکي را به اوج برسانند و ...تامل کنيم در خوانش دوباره کارنامه خود؟ آيا اهل صداقت هستيم و از ريا گريزان که توقع يک رنگي از همه داريم اما ...راستي ما چند هزار رنگ داريم که توقع داريم، همه در برابر ما مثل آب بي رنگ باشند؟ اين درس ديني است که نسبت به مردم چنان باش که مي خواهي نسبت به تو باشند و آن چه بر خود نمي پسندي براي ديگران هم مپسند، اما...حرف آخر، درس اول زندگي در کلام امام باقر(ع)، «شيعه ما نيست مگر آن که تقواي الهي داشته باشد و خدا را فرمان برد» پس با عمل به فرامين حضرت خداوند، خود را براي ظهور حضرت مصلح(عج) آماده کنيم ... خراسان - مورخ دوشنبه 1391/09/27 شماره انتشار 18294 /صفحه۹/اجتماعی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:46  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
کسي که به بازار مي رود به دنبال کالاي خوب است، پيش از آن که به فروشنده خوب بينديشد. البته فروشنده خوب خود يک امتياز است، اما خوبي کالا، خود آن قدر اهميت دارد که وضعيت فروشنده را در اولويت هاي بعدي قرار مي دهد، شايد از همين روست که در سبک زندگي ديني تاکيد شده است، علم را فراگيريد ولو از کافر و به روايت آمده است اطلب العلم و لو بالصين که بر دوري راه و مشقت آموختن و...تاکيد دارد. علم را بايد آموخت، کالاي خوب را بايد خريد ولو خود فروشنده از آن بهره نبرد. اين حکم عقل است و رسم دانش. سخن شکافنده دانش، حضرت امام باقر عليه السلام نيز چنين سويه نگاهي را فرا ديد و فرا راه ما مي گذارد به اين حديث روشن که ؛«سخن طيب و پاکيزه را هر که گفت بگيريد، اگر چه او خود بدان عمل نکند» و به عمل بايد درآورد اين خوب گفته ها را تا مومنانه به مرحله اي برسيم که «ما» وقتي سخني مي گوييم، صدق اين سخن را رفتارمان تاييد کند. ما در مرحله آموختن به دنبال سخن خوبيم، اما در مرحله عمل بايد «خوب گفته ها» را به «خوب کرده ها» ارتقا دهيم که اخلاق در حوزه رفتاري مومن صرفاً نظريه نيست بلکه نظريه به عمل آمده و اثبات شده است. پس وقتي مثلاً از زيبايي صداقت، از شکوه نرم گويي و... مي گوييم، خود نيز جز به صداقت نبايد سخن بگوييم و هرگز زبان به درشت گويي نبايد بيالاييم که اين دشمني حضرت حکيم جبار قهار را برمي انگيزد و کلام امام باقر(ع) است که نسبت به اين هشدارمان مي دهد که «خداوند دشنام گوي بي آبرو را دشمن مي دارد.» دشنام هم قطعاً فحاشي به ناموس مردم نيست بلکه هر کسي در هر جايگاهي يک نوع سخن گفتن برايش حکم «دشنام» خواهد داشت، چه براي هر کس به اندازه ايمان و عقلش، هم ارزش قائل مي شوند و هم از او حساب مي کشند. پس اگر داعيه ايمان داريم و يا مي خواهيم مومنانه زبان در کام بچرخانيم و کلمه ها را به کلام تبديل کنيم، بايد همواره مراقب زبان و گفته هايش باشيم که زبان مي تواند آدمي را تا جهنم بکشاند، اما مراقبت از زبان مي تواند آدمي را از نيمه راه دوزخ بازگرداند. امام باقر عليه السلام هوشيارمان مي کنند و هشدارمان مي دهند که «هيچ کس از [گزند آلودگي به] گناه سالم نمي ماند، مگر آن که زبانش را نگه دارد» پس مراقب اين دشمن که در کام ما نشسته است باشيم... خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1391/09/27 شماره انتشار 18294 /صفحه اول و۶/جامعه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:44  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
خبر اين است؛ کاروان ضريح حسين (ع)به کربلا رسيد! اما خبر فقط يک اشارت است. اشارتي مليح به شوري که قسمتي از ايران را شهر به شهر در نورديد و به عراق رسيد. آن جا که کساني، نه با ضريح که با خود امام حسين(ع) مشکل دارند مي خواستند، سايه شوند به بستن راه نور. مي خواستند، پنهان بماند، اين پيداي آشکار، مي خواستند چشمي به خورشيد باز و هيچ ديده اي راهي دريا نشود اما غافل بودند از اين حقيقت که: ...تا که در التهاب و وحشت شب آسمان سوره ستاره نوشت زمزم از حنجري به جوش آمد کربلا مقتلي دوباره نوشت... و کاروان به کربلا رسيد و مردم آن سامان اگر نبودند ۱۴قرن پيش از حسين(ع) استقبال کنند، امروز از ضريح حسيني عاشقانه استقبال کردند. چنان که ايرانيان پرشکوه آن را بدرقه کردند و اگر آن روز، آن روز سرخ نبودند تا به ياري امام(ع) خون دهند، امروز در بدرقه ضريحش اشک مي ريختند و در کربلا نيز قصه همين بود، شور و اشک و شکوه نام يا حسين(ع)... و تصاوير ، شاهد صادق اين ماجراست. ضريح مي آيد و آدم ها به عشق مي آيند و اشک ها زبان دل مي شوند و گويي شوري برمي خيزد به نام حسين(ع) و... مردمان قبيله خورشيد شعر فصل بهار را خواندند جاي افسانه هاي خواب آلود قصه ذوالفقار را خواندند... و ضريح به زيارت قبر صاحب ضريح رسيد و من به اين يقين رسيدم که به نام سيدالشهدا؛ صبح از باده غزل سرمست شعر خود را شروع خواهد کرد از من و تو اگر نماند اثري صبح فردا طلوع خواهد کرد... و درس حسين(ع) در همه عاشوراهاي مکرر تاريخ اين است؛ تا که برگردد از افق خورشيد جان خود را در آن رکاب دهيم علم صبح را نگهبانيم تا به دستان آفتاب دهيم... خراسان - مورخ یکشنبه 1391/09/26 شماره انتشار 18293 /صفحه۲۰/آینه آفتاب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ساعت 10:38  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
چند روز پيش که خبر کشف بزرگ ترين محموله مواد مخدر و سرمقاله اي به تجليل از مرزبانان به چاپ رسيده بود، سرهنگ ابوالقاسم خاتمي، معاون اجتماعي مرزباني خراسان رضوي به روزنامه آمد، صحبت ها گل انداخت درباره مرز و ظرفيت هايش، مرز و امنيت بالايش و در لابه لاي گفتن از مرز و مقررات و قوانينش، دو خاطره هم بيان شد و حيفم آمد بر زبان قلم جاري نشود. سرهنگ خاتمي به نقل از بچه هاي يک پست کمين مي گفت: از دور ديديمشان که مي آيند، دستور تير داشتيم و تير در خشاب هم. اما وقتي نزديک تر شدند، ديديم زن و بچه هم همراهشان هستند، خدايا چه بايد بکنيم؟ آيا زن و بچه «تله» نيستند براي لرزيدن دست ما؟ آيا پشت اين ها، تفنگ هايي آماده شليک نيست؟ چه بايد بکنيم؟ اگر مي زديم زن و بچه کشته مي شدند، نمي زديم شايد مي خورديم. قانون هم به ما اجازه شليک داده بود اما... ريسک کرديم، خود را به خدا سپرديم و دست از ماشه برداشتيم و... . او مي گفت و من ياد خلبان غيرتمندي افتادم که در دوران دفاع مقدس وقتي ديد يک خودروي شخصي از پل عبور مي کند، در ميان آتش ضدهوايي، خطر کرد، يک دور زد تا خودرو بگذرد و آن وقت پل را بمباران کرد. با خود گفتم: نسل جوانمردان در ميان نظاميان ما همواره در تکثير است از آسمان تا مرز و... . مي گفت: مطلع شديم چند قاچاقچي و اشرار مسلح گم شده اند در منطقه ما و از گروه ۵ نفره شان ۳ نفر بر اثر گرسنگي مرده اند و دو نفر بدحال مانده اند ... همان لحظه برخاستيم، نه براي دستگيري دو مجرم مسلح، بلکه براي نجات جان دو انسان گرسنه. براي نجات دو نفر که اگر چه تفنگ داشتند و دشمن بودند، اما آدميزاد بودند و گرسنه، پس بايد نجاتشان مي داديم... و باز او مي گفت و من خاطرات دفاع مقدس را مرور مي کردم، آن جا که بسيجي و پاسدار و ارتشي براي اهداي خون به سرباز مجروح عراقي آستين هاي خود را بالا مي زدند، آن هم سربازي که تا آخرين گلوله شليک کرده بود و اين تفاوت ما بود با دشمن و اين تفاوت ماست با اشرار و قاچاقچيان مسلح و حتي کشورهاي حاميشان. ما به جان، راه مواد مخدر را سد مي کنيم تا مردمان آن سوي دنيا به سلامت زندگي کنند، اما برخي کشورها تفنگ را به دست کساني مي دهند که اگر بار مواد مخدر خود را از کشور ما رد کنند، قطعاً سلامت شهروندان همان کشورها را هدف مي گيرند. بله، مرزبانان ما با هوشياري، با عشق، با ايمان تمام ايستاده اند و از سلامت جهاني دفاع مي کنند، اما برخي کشورهاي آمريکايي و اروپايي، مدرن ترين سلاح را در دست قاچاقچيان قرار مي دهند و فشنگ در خشاب اشرار مي گذارند تا... بگذريم هر کس مي خواهد بداند در مقابله ما با آمريکا و اروپا و... حق با کيست به همين نمونه ها توجه کند... خراسان رضوي - مورخ شنبه 1391/09/25 شماره انتشار 18292 /صفحه اول
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:8  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
بابا آب داد... بابا نان داد... اين جملات را سي و شش سال پيش از زبانش شنيده بودم. سال تحصيلي 56-1355 در روستاي نوغاب افضل آباد از توابع بخش مرکزي شهرستان بيرجند. او معلم بود و من دانش آموز کلاس اول. او درس مي داد، هم از کتاب و هم به رفتار و من و ما درس مي گرفتيم، هم آنچه در کتاب بود و هم آنچه او به رفتار تعليم مان مي کرد. از جمله صداقت، صبوري، تلاش و پشتکار و دريافت اينکه راه هاي روشن فردا از لابلاي همين خطوط سياه کتاب ها مي گذرد. سال به آخر رسيد و او رفت و معلم ديگري آمد، تا ما را در کلاس دوم دبستان معلم درس و مدرس زندگي باشد،او رفت اما يادش و نامش و مرامش با ما ماند و خيلي هامان بر آن سبک درس خوانديم و درروشناي امروز زندگي خويش چراغي به نام او داريم... سال ها گذشت و ما بزرگ شديم و هر کس به سويي رفت اما همه سوهايي که رفتيم، سويه صداقت و تلاش که او تعليم مان کرده بود را ادامه داديم و نامش و يادش همواره با ما بود، نيمه آذر سال ۱۳۸۱ که پس از بيست و چهارسال، صداي معلم کلاس دومم و سومم را -جناب آقاي علي ابريشمي- از سبزوار مي شنيدم در تماس تلفني و به شوق، اين ماجرا را در وبلاگم نوشتم اين آرزو را هم اضافه کردم که براي شنيدن صداي معلم اول ابتدايي ام، جناب آقاي «ملک محمد آرون» بي تابم، تقويم ورق خورد و روي هم چيده شد، درست ده تقويم و امسال نيمه آبان ماه يک پيغام آشنا در ايميلم دريافت کردم؛ اگر واقعاً مشتاق شنيدن صداي ايشان هستيد من مي توانم کمک تان کنم! شادمان سر و خوشدل، ايميل زدم که به جان منتظر شنيدن صداي استاد هستم و روزها به «۳۰» رسيد و پيغام آمد؛ با شماره ۰۹۱۵۰۰۰۰۰ تماس بگيريد و من همان دم گوشي را برداشتم و به وضو و آرزو و دعا، شماره گرفتم و لحظاتي بعد، صدايي از آن سوي خط که به سلام «الو» مي گفت مرا تا مهر سال ۱۳۵۵ برد وقتي که من دانش آموز اول ابتدايي بودم و او معلم، صدايش چقدر زلال بود و ته لهجه «ايرانشهري اش» چقدر صميمي، بازنشسته شده بود آقا معلم و روستانشين، يکي از روستاهاي بخش «بمپور» ،همنفس آب و زمين شده بود آقا معلم که نفسش درس بود، او آدرس داد که هر وقت توانستي بيا و من از فاصله هزار و چندصد کيلومتر گرماي سفره صداقت اين جوانمرد بلوچ و معلمي را که از برادران اهل سنت بود، حس کردم و آرزو کردم، خدا توفيق دهد، دستانش را که به گچ بر تخته درس محبت مي نوشت روزي بوسه باران کنم، که حق نيز همين است و ما در مدرسه تربيتي اهل بيت(ع) آموخته ايم که معلم را حرمت صدچندان بايد گذاشت، هم با عملي کردن آموخته ها و هم با تکريم جايگاه معلم که او را شاني پيامبر گونه است و در وجودش، نه شمعي که خورشيدي است که راه را روشن مي کند. تماس تلفني قطع شد، اما صدايش هرگز در جانم قطع نمي شود، بلکه همواره، صداي او، صداي علي هاموني، صداي علي ابريشمي، صداي خانم کنيز ثامن، زهرا ثامن و غلامرضا مطهريان، که معلمان دوران ابتدايي من بودند و صداي جان بخش ديگر معلمان و استاداني که تا امروز، درسم آموخته اند، همواره در جانم طنين انداز است... خراسان - مورخ شنبه 1391/09/25 شماره انتشار 18292 /صفحه۹/اجتماعی
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:5  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
آن که مي خواهد کوه را از سر راه بردارد بايد از برداشتن سنگ ريزه ها شروع کند. اين يک ضرب المثل است که وقتي در آن به تامل مي نگريم درمي يابيم که در حوزه هاي ديگر هم قابل باز تعريف است. هم در نگاه مثبت و هم در نگاه منفي. آن که مي خواهد وزنه هاي سنگين را بردارد بايد از وزنه هاي سبک شروع کند، به تمرين ممارست ورزد تا بتواند وزنه هاي سنگين بزند. آن که مي خواهد به درجه علمي دکترا دست يابد، بايد از نوشتن «آب» و «بابا آب داد» شروع کند، کتاب ها را صفحه به صفحه بخواند، کلاس به کلاس پيش برود تا به مرتبه دکترا دست يابد حالا اين ضرب المثل را در حوزه رفتارهاي ترافيکي و قوانين شهروندي اگر بازخواني کنيم به اين نتيجه خواهيم رسيد که اگر مي خواهيم رانندگي قانونمند و رفتار ترافيکي متمدنانه داشته باشيم بايد مقررات را، حتي آن هايي که در نگاه اوليه جزئي و کم اهميت به نظر مي رسد رعايت کنيم، مثلاً فلسفه بستن کمربند شايد براي برخي افراد روشن نشده باشد، اما وقتي طرف به احترام قانون کمربند مي بندد، ناخودآگاه خود را نسبت به رعايت ديگر مقررات هم پاي بندتر مي بيند. من در اين مسئله تامل کرده ام کسي که کمربند مي بندد، معمولاً بيشتر از کسي که از آن چشم مي پوشد، قانون را رعايت مي کند، شما هم مي توانيد، همين امروز، در رفتار ترافيکي اين دو گروه دقت کنيد، فکر مي کنم با من هم نظر خواهيد شد که افراد با بستن کمربند بيشتر مقررات را رعايت مي کنند. انگار بستن کمربند، مثل پوشيدن لباس مرتب و تميز است که وقتي فرد آن را مي پوشد، ديگر در جايي که تميز نباشد، نمي نشيند، مراقب است جامه اش آلوده نشود راننده کمربند بسته هم چنين حسي دارد، پس براي گردش به هر سو، اول راهنما را مي زند تا به رانندگان پشت سر اعلام کند، مسيرش کجاست تا آن ها هم متناسب با حرکت او تعيين مسير کنند و بدين وسيله به خود و به همشهريانش احترام مي گذارد. او تابلوها را نگاه مي کند زبان آن ها را مي فهمد و اين فهم او را به رعايت مقررات پاي بندتر از پيش مي کند، اما آن که به محض نشستن پشت فرمان، دست به سوي کمربند دراز نمي کند، بعضي وقت ها هم بدون زدن راهنما از پارک خارج مي شود. در خيابان هم به محض اين که يادش آمد، بايد توقف مي کرد، باز بدون رعايت مقررات توقف مي کند که اين مسئله بارها به تصادف منجر شده است. دوستي مقرراتي مي گفت بنويسيد و به رانندگان محترم يادآور شويد اگر مي خواهند توقف کنند، مقررات را رعايت کنند، با زدن راهنما، به سمت حاشيه خيابان بروند، او مي گفت خودش شاهد بوده برخي رانندگان، ناگهان به سمت حاشيه خيابان مي پيچند و عامل برخورد خودروي پشت سري مي شوند که او هم در رعايت فاصله دچار غفلت شده است. او اين را هم به انتقاد مي گفت که برخي راننده ها انگار حواسشان همه جا هست به جز پشت فرمان، لذا مي بيني يا راهنما نزده، مي پيچند و يا يادشان مي رود که راهنما روشن است اما آنان مي خواهند مستقيم بروند و گاه با جفت راهنما با سرعت مي روند و انگار فراموش کرده اند ماجرا را... او حرف هاي ديگري هم داشت، درست هم بود. دغدغه اش هم به جا بود چرا که اگر قرار است وضعيت ترافيکي شهر درست شود، در کنار متوليان امر که بايد تدبير کنند، خود رانندگان هم بايد با رعايت مقررات به سامان يافتن آمد و شدها در خيابان کمک کنند. داشتن ترافيک سامان يافته که باعث فرسودگي روان مردم نشود حق ماست و خود ما هم بايد براي به سازي شرايط، با رعايت قانون تلاش کنيم قوانين را بند به بند رعايت کنيم تا کوه اعصاب خرد کن گره هاي ترافيکي از ميان برداشته شود... خراسان رضوي - مورخ شنبه 1391/09/25 شماره انتشار 18292 /صفحه اول و۶/جامعه
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:3  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
بنده خدا مي گفت لازم نيست مسئولان کارهاي کلان انجام دهند همين که گره هاي کوچک را از زندگي مردم باز کنند يک عمر دعاگويشان خواهيم بود. مي گفت: نمي گوييم «مديريت جهاني» نکنند، بکنند ناز شستشان اما انگشت اشاره شان را به سوي مشکلات داخل کشور هم بگيرند، مي گفت باور کنيد، به خدا، ايران هم يک قسمت از جهان است. خراسان رضوي هم يک قسمت از همين کشور و همين جهان است پس خواهش مي کنم، يک نگاه به اين سو هم بيندازيد! او مي گفت و مي گفت و مي گفت. از بافت ناهمگون و ناهمگن پيراموني حرم مطهر و سر بر آوردن غول هاي آهنين، تا وضعيت تلخي که يک ميليون حاشيه نشين مشهد دارند، از سربازاني که در مرز، سوز و سرما را به جان مي خرند تا گرماي خانه اي سرد نشود و عضوي از خانواده به بيراهه اعتياد نرود، از معلم هايي که شمع مي شوند تا دانش آموزان خط هاي سياه را بخوانند و فرداي روشن پيش راه مردمان ترسيم شود. او خيلي چيزها مي گفت و مي خواست که مسئولان به بهداشت و درمان مشهد عنايت ويژه داشته باشند و يادشان بماند، مشهد، اگر نگوييم يک شهر بين المللي است - که هست - لااقل يک «ايرانشهر بزرگ» است که تقريباً در هر ۳ سال معادل کل جمعيت ايران را ميزباني مي کند. پس در بودجه هاي سرانه در حوزه هاي گوناگون بايد نه سهم مشهد، که سهم شهر ملي و پايتخت معنوي ايران، در نظر گرفته شود. او خيلي حرف داشت. خيلي از مردم هم خيلي حرف ها دارند، فقط کافي است گوشي پيدا شود براي شنيدن. مردم منصفانه زبان به نقد مي گشايند، هر کس مي خواهد بشنود، مقداري گوش خود را به دهان مردم نزديک کند. هر مسئولي که مي خواهد بداند مردم چه مي گويند، لااقل هرازگاهي «من کارت» بخرد و سوار اتوبوس شود، تا بشنود «اتوبوس گفته ها» را که مردم گاه به درد و فغان مي آيند بر زبان مي آورند تا بفهمد «جدول ضرب گراني» با ضريب چند توان مردم را کاهش مي دهد. مسئولان بيايند، ناشناس، در صف نانوايي بايستند تا ببينند رنگ رخسار مردم را، تا بشنوند، بردن لقمه حلال سر سفره، چه قدر سخت و سخت تر مي شود. داخل کوچه ها بگردند، دنبال کاسه بشقابي ها را بگيرند تا ببينند و با هزار معذرت، کاسه هاي خالي را و ... بگذريم. اگر مسئولان به ميان مردم بيايند و همنشين شان شوند، هم بهتر شرايط را درک مي کنند و هم خيل عظيم مردم را که در وفاداري شان به انقلاب و ايران يقين هزار باره حاصل شده است همراه خود مي کنند. مردم اگر واقعيت ها را بدانند، اگر به شرايط واقف باشند، اگر گرسنگي هم بکشند ايستاده خواهند ماند. پس لطفاً در کنار مديريت جهان و همايش هاي آن چناني،مسئولان سري به کوچه و خيابان بزنند تا حال و روز مردم را بهتر ببينند و براي بهتر شدن روزگارشان تلاش افزون تري کنند. باور کنيد حق اين مردم بهترين خدمت هاست مطمئن باشيد! خراسان رضوي - مورخ سهشنبه 1391/09/21 شماره انتشار 18289 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:6  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
نديده بودمش، سعادت نشد، نفس بر نفسش بدهم، اما سعادت داشتم، هرازگاه صدايش را بشنوم و کلماتش را به جان بخرم که بوي «جنان» مي داد. مگر مي شد همنفس شهدا باشي و جانت، بوسه گاه فرشتگان شده باشد و بوي بهشت ندهي؟نه. «دريابان» هم به نام «نادر» بود و هم به نشان، جانبازي که از روزگار خون و آتش، تا اين روزگار حرف و ادعا، صادقانه از شهيد و شهادت مي گفت و از خرمشهر و آبادان که مشهد بسياري از پاک ترين فرزندان ايران بزرگ است. من نادر را نديدم، اما نوشته هايش و کلماتش پر از دغدغه بهشت بود. پر از ياد شهدا و به غيرت از روزگار امروز خرمشهر مي گفت که گرمايش در تابستان جان سوز بود و وضعيت آب شهر، آبرو از اهل ادعا مي برد.او چون دست و پاي مجروحش را جمع کرده بود هم زبانش دراز بود و هم قلمش گزنده. مي سوخت و از مشکلات مي گفت، آتش مي گرفت و مي نوشت و کلمه به کلمه اش راوي اين آتش بود و اين درد. او اهل درد بود، از همان قبيله اي که مولوي بزرگ به شرحشان زبان گشود که : مرد را دردي اگر باشد خوش است / درد بي دردي علاجش آتش است و «نادر دريابان» را حال خوش بود چون اهل درد بود، اهل جنگ بود، نه، ببخشيد، اهل دفاع مقدس بود. کتاب هايي هم در اين زمينه با قلم دردمند و نوراني اش نگاشته بود. گزارش هايش و خبرهايش نيز در روزنامه خراسان بارها و بارها چاپ شد تا گرهي بگشايد از مشکلات مردم ديار شهادت. ياد نادر دريابان به شهدا پيوسته و همه شهداي حماسه ساز و همه حماسه بانان آن رزم بزرگ جاودانه باد. ..... خراسان - مورخ سهشنبه 1391/09/21 شماره انتشار 18289 /صفحه۹/اجتماعی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ساعت 10:31  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
انتشار يادداشت «به جنگ گراني برويم» در ستون «بدون موضوع» بازتاب هاي متفاوتي داشت.غير از پيامکهاي عمدتا اعتراضي رسيده که ۲مورد از آنهادر ستون حرف مردم امروز چاپ شده است، نوشته اي به قلم دردمند و اثرگذار سرکار خانم مظاهري که تند و دردمندانه نوشته بود با اين شروع که «به جنگ برويم؟! برادر من با کدام زره و کدام کلاه خود و کدام سلاح؟ کسي که هيچ ندارد چگونه مي تواند به کارزار برود کسي که نه زور بازويي دارد و نه توان جنگيدن با مفاسد اقتصادي را و نه توان کوبيدن به دهان احتکارکنندگان را و نه دستش به مقامات مي رسد...» او در ادامه "تند" و البته "مومنانه" از وضعيت بازارگفته و نوشته اش را اين گونه به پايان رسانده است: «آي مسئولان درمان کنيد تا حکايت نوشدارو پس از مرگ سهراب نشود»... خراسان - مورخ سهشنبه 1391/09/21 شماره انتشار 18289 /صفحه۱۶
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ساعت 10:24  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
گراني هست، زياد هم هست، تلخ هم هست، گاه آدم را هم زمين گير مي کند همه اين ها هست، هر کس بگويد گراني کمرشکن نيست، معلوم مي شود پا به بازار نگذاشته است معلوم مي شود در اين کشور زندگي نمي کند، معلوم مي شود...
خيلي چيزها معلوم مي شود حتي اين که معناي گراني را نمي داند و در کمر خويش درد شکستن احساس نمي کند که اگر مي دانست و اگر در مي يافت، هم فرياد مي شد در گفتن اين واقعيت تلخ که کام ها را تلخ و گام ها را لنگ کرده است. گراني هست، زياد هم هست. نمي شود هم به مردمي که به بازار مي روند و هر روز، با سبد خالي تر بر مي گردند گفت گراني را نبينيد. نمي شود گفت، به جاي گفتن و ناليدن از زلالي آب بگوييد و پاکي هوا که از قضا اين يکي هم آن قدر آلوده شده که کار به تعطيلي کشيده شده است. تعطيلي که فقط در ۵ کلان شهر، روزانه ۸۰۰ميليارد تومان خسارت روي دوش کشور مي گذارد! نمي شود گراني را با همه وجود لمس کرد و در احساس قوه لامسه شک کرد!... گراني هست، زياد هم هست، نمي شود خبرنگار جماعت را گفت برو و به غزل بپرداز يا حداکثر به گزارش فوتبال و درپوش قلمش را گذاشت اگر بخواهد از گراني، به شکوه، گزارشکي بنويسد - که شکوه و عظمت ايراني مسلمان را به بازي تحريم گران و نيشخند بدخواهان کشيده است - نه، نمي شود، خبر ليز است. اين جا ننويسي به واقعيت، آن جا خواهند نوشت به بزرگ نمايي. من به درد نگويم و به نقد، ديگري - آن سوي آب - خواهد گفت به بي دردي و به تخريب پس توقع نبايد داشته باشد کسي که مردم گراني را نبيند. نگويند و خبرنگاران آن را قلمي نکنند، نه، درد وقتي هست، زخم وقتي هست، به خون وقتي کشيده مي شود ناگفته نمي ماند اگر درمان نشود، با مرگ، صدايش به عالم خبر مي شود و خبر مي برد. عاقلانه ترين کار درمان است. گراني را هم بايد چاره کرد و چاره کنند آناني که تصميم سازند و آناني که تصميم مي گيرند. گراني هست، زياد هم هست. بايد هم يقه برخي مسئولان را گرفت تا کاري کنند اما از مردم، از خويشتن و خويش و همسايه هم توقع است که هدفمندتر به خريد بروند و چون با گراني روزافزون، ديگر دخلمان جواب نمي دهد، خرج آهسته تر بايد کرد تا اگر خداي نکرده، باران ثبات و تدبير - چندان که بايد - نباريد، دجله زندگي و معيشت مان به خشک رود تبديل نشود. بايد هوشمندانه تر به بازار رفت و دقيق تر از هميشه سبد کالاي خانوار را با هزينه معقول چيد تا از توفان گراني و بي ثباتي، کمتر آسيب ديد. چه امروز، فرصت انتخاب بين شرايط خوب و بد نيست، بايد با عاقلانه خريد کردن، شرايط را مديريت کرد تا به بدتر شدن شيب پيدا نکند. بايد خريدها را اولويت بندي کرد و با چشم پوشيدن از کالاهايي که نياز فوري بدان نداريم، دمي سرد به کوره گراني بدميم و از اين «سنگلاخ کوچه» به سلامت عبور کنيم. آدم تا وقتي به آب و نان نياز دارد، پي خربزه نمي رود. فکر نان مي کند در قدم اول. پس در خريد هم اولويت بندي شده و منطقي خريد کنيم تا تلخي گراني کمتر آزارمان دهد و در کام کساني بنشيند که مي خواهند با تحريم، با بي تدبيري، با گراني، کام مردم انقلابي را تلخ کنند. شعار «ما مي توانيم» فقط در حوزه توليد و فناوري و ... نيست در حوزه نخريدن و مديريت شده به بازار رفتن هم هست. پس اگر توليد کنندگان با بهتر توليد کردن بايد سرباز نظام و کشور باشند ما قبيله مصرف کننده نيز با خريد اولويت دار و برنامه ريزي شده بايد به استقلال و ثبات اقتصادي کشور خود کمک کنيم ... خراسان - مورخ دوشنبه 1391/09/20 شماره انتشار 18288 /صفحه۱۶/ستون بدون موضوع
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:6  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سبک زندگي در کلام امام سجاد(ع)
اين حرمت دارد که چشم در عزاي آل ا... به باران بنشيند، اين عزيز است که دل در اين باران دريا شود، اما صاحب حرمت تر و عزيزتر آن خواهد بود که ديده و دل و انديشه بر مدار سبک زندگي ائمه(ع) به تعالي اخلاقي برسد و رفتارها چنان سامان يابد که هر کس به آدمي نگاه مي کند، بداند او به کدام قبيله متعلق است. هر کس در گفتار و کردار و حتي حرکت چشم و ابروي ما دقيق شود، نشان هدايت ببيند و عطر ولايت استشمام کند. اصلاً «ولايت پذيري» معناي دقيقش اين است. تلاش کردن براي چون مولا شدن و پا گذاشتن جاي پاي امام و به عملي قامت رشيد کردن که امام آن را به گفتار و رفتار توصيه فرموده است و تقوا پيشه کردن از هر آن چه ما را پرهيز داده اند من تعجب مي کنم که برخي از ما خود را «ولايتمدار» مي دانيم، اما پا روي حق ديگران مي گذاريم، ظلم را زرنگي مي شماريم و تجاوز به حقوق مردم را حق خويش مي دانيم و اگر به قدرت نتوانيم فردي را در هم بشکنيم، به شيطنت و تمسخر متوسل مي شويم، حال آن که اين کلام نوراني امام سجاد عليه السلام هشدارمان مي دهد که؛«ستم کردن شخص از روي آگاهي، تجاوز به حقوق مردم و دست انداختن و مسخره کردن آنان از جمله گناهاني است که باعث نزول عذاب مي شود»؛ يعني حضرت خداوند قادر متعال، عقوبت اين گناهان را به قيامت موکول نمي فرمايد، بلکه ستمکار متجاوز و مسخره کننده را در همين دنيا به عذاب مي گيرد و اين سنت الهي است و حضرت حق بر سنن خويش و حرمت بندگانش به شدت غيور است. اگر سرنوشت آناني را که در هر جا و جايگاه به هر نام و هر نشاني که به اين گناهان دست يازيده اند بخوانيم به شکل ملموس و آشکار جاي تازيانه عذاب را خواهيم ديد، چه جباراني که يک ملت را به بردگي بردند و شاهانه به ستم حکم راندند، چه خان يک روستا و چه گردنکش يک کوچه و چه مدير يک اداره، هر کس ظلم کند، هر کس حقي را ناحق کند، هر کس زبان به تمسخر بندگان خدا در کام بچرخاند، امروز يا فردا، بايد خود را براي عذاب خداوند آماده کند و اين سنت خداوند است که از لبان نوراني امام سجاد (ع) وعده داده شده است. پس هشدار که ما داعيه داران پيروي از ائمه از اين قبيل گناهان دست و دامن بشوييم تا دچار عذاب امروز و عقاب فردا نشويم و در همه شئون زندگي اين کلام امام زين العابدين(ع) سرمشق مان باشد که «از قدرت خداوند بر خويش بترس و از نزديکي اش به خود شرمگين باش!»... خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1391/09/20 شماره انتشار 18288 /صفحه۷/فرهنگی
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:3  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اگر مولفه های تربیتی شکل دهنده شخصیت و هویت نسل امروز را به کتاب تبدیل کنیم، درخواهیم یافت، سهم پدر و مادر بیش از چند برگ نیست و دیگر برگ های هزار در هزار شده طوری نوشته شده است که یک خط هم به قلم پدر نیست، قبول ندارید، این حرف را، همین امروز در روش و منش،در گویش و حتی پوشش فرزند خود نگاه کنید، سهم خود را در ساختار رفتاری او به دقت احصا کنید، آن وقت با این قلم هم نظر خواهید شد که سهم ما، خواسته یا ناخواسته، دانسته یا نادانسته، هر روز کم و کمتر می شود. باز هم از شما دعوت می کنم، زندگی فرزند خود را مطالعه کنید، روزهای نوزادی و طفولیت و کودکی و نوجوانی و جوانی او را زیر ذره بین بگذارید، آن وقت درخواهید یافت، که هر چه بچه بزرگ تر می شود، فاصله اش با ما زیاد و زیادتر می شود. در کودکی او می توانستیم، نشانه هایی از حضور و هندسه تربیتی خود ببینیم،حالا بر اثر «ژن» و «وراثت» بود یا وقتی که برای او می گذاشتیم، در درجه دوم اهمیت قرار دارد. مهم تر این است که «کودکانه های» فرزندانمان به ما خیلی شبیه تر است تا نوجوانی و جوانی کردن هایش تا جایی که بسیاری از پدر و مادرها به حسرت می گویند، بچه که بود بهتر بود و این «حسرت گفته ها» رنگ ضرب المثل هم به خود می گیرد که «بچه هر چه بزرگ تر می شود، غصه هایش هم بزرگ تر می شود» و متاسفانه ما پدر و مادرها، وقتی غصه ها بزرگ شد، می فهمیم قصه را و بزرگ شدن فرزند خود را و باز یک متاسفانه دیگر؛ بچه و تربیت و نظام هویتی او، شده مثل «نعمتان مجهولتان» که همواره قدر نمی بینند و «الصحة و الامان» زمانی ما را متوجه اهمیت خود می کنند که با مشکل مواجه شده باشند. وقتی تازیانه بیماری بر گرده مان می نشیند یاد نعمت سلامتی می افتیم و به هر دری می زنیم تا آن را باز یابیم، مثل امنیت که وقتی-خدای نکرده- زورگیری از ما یقه بگیرد و یا درازدستی، پای به خانه مان بگذارد و یا قطاع الطریقی، رهزن مال و جانمان شود، تازه درمی یابیم، «امنیت» چه گوهر گران سنگی است که اگر در یک پله ترازو باشد، از هر آن چه در پله دیگر بگذارند سنگین تر است. حالا وقتی فرزندمان شکار می شود و به دام رفیق بد و یا پندار بد می افتد، درمی یابیم، یک بچه سالم و صالح چقدر ارزشمند است. اصلاً فرزند صالح هم نعمت است و هم «صدقه جاریه» اما افسوس که خیلی هامان متوجه نمی شویم که جلوی این جریان مقدس مانع ایجاد می شود، مانع ها به سد تبدیل می شود و دیگر جریانی باقی نمی ماند و آن وقت به بیل و کلنگ دست می یازیم تا موانع جریان را از سر راه برداریم اما کار اگر نگوییم ناممکن لااقل بسیار سخت می شود... کاش می توانستیم، کاش بتوانیم، آب رفته را به جوی بازگردانیم، یا لااقل برای آب و آبروی باقی مانده، بستر و جوی را هموار کنیم، تا فرزندانمان، از بیماری آلودگی و رفیق ناباب و باب دوستی های شیطانی، جان و ایمان به سلامت برند. کاش بشود «پاک کن» برداشت و همه «غلط نوشته های » دفتر زندگی را پاک کرد و برگ های سفید شده را عالمانه و درست نوشت کاش... خراسان رضوي - مورخ شنبه 1391/09/1۹ شماره انتشار 1828۷/صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:32  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
فریاد نمی زد، اما سکوتش، اما نگاهش، رساتر از هر فریادی بود، آخ نمی گفت، اما می سوخت، به کوره ای می مانست که درونش پر از آتش است، اما ظاهرش چیزی را نشان نمی دهد. زبان به گفتن که باز کرد، می توانی بفهمی هرم آتش درونش را، می توانستی حس کنی درد انباشته شده در دلش را، می توانستی حتی نبض کلماتی که ادا می کند را بگیری و تب بالای نه ۴۰درجه که ۴۰۰درجه آن را حس کنی. حتی می توانستی حس مرد را بفهمی که هم به کسی می مانست که آتش به خانه اش افتاده و هم کسی را مانند بود که دار و ندارش در ایلغار به تاراج رفته است و راستی چه دارایی بالاتر از فرزند که مرد می سوخت از بیماری بی هویتی که آنان را به مرگ شخصیت می کشاند. چه خانه ای بالاتر از «خانواده». اصلاً اگر خانه حرمت دارد اگر عزیز است به احترام خانواده است و الا چهار دیواری را آن قدر حرمت و ارزش نیست که مرد را «بایسته» باشد برای دفاع از آن حتی تا پای جان برود. بله، مرد دارایی اش را و خانه اش را در رهگذار توفان های کشنده می دید و می گفت: من حتی از چراغ قرمز رد نمی شوم، اما فرزندانم... نصیحت که می کنم به مسخره ام می گیرند. می گفت من نه خوانندگان و هنرپیشه های قبل از انقلاب را می شناسم و نه شبه هنرپیشه های آن سوی آب را اما نوه هایم هم امروز، آنان را نه تنها به نام و نشان که به آثارشان هم می شناسند و من آتش می گیرم وقتی آنان ترانه های خوانندگان زمان طاغوت را زمزمه می کنند. او می گفت: من سعی کرده ام. «صراط مستقیم» را جلوی شان بگذارم. کوشیدم، به مهربانی و رأفت بزرگ شوند. سعی کردم دست دهنده داشته باشند و به اخلاق دینی، جان زلال کنند، اما امروز وقتی می بینم بد این را می گویند یا بد آن را می خواهند، وقتی آز و حرص و حسد را جانشین کرامت می یابم و می بینم پنجه در چهره هم می کشند و دست هایشان دراز است برای... هزار بار بر خود می لرزم. بارها با خود می گویم من که این بذرها را در دل فرزندانم نکاشته ام. من گندم کاشتم، پس چرا، این همه علف های هرز گوناگون روییده که مجال قد کشیدن را به ساقه های گندم نمی دهد. من که خیلی کوشیده ام. جایی برای «هرز علف» ها نباشد پس چرا چنین شد؟ او می گفت و می گفت و می گفت و حتم دارم اگر خجالت نمی کشید. اگر موهای سفید سر و رویش را شاهد نمی دید، اشک هایش می بارید. او گفت و باز هم گفت ناگفتنی هایی که نانوشتنی تر هم هستند و من را جرات آن نیست که قلم به واژه هایی بیالایم که هرم جهنم از آن برمی خیزد. چندان نیاز به گفتن هم نیست، همه می دانیم خیلی ناگفته ها را من اما، حالا که مرد رفته است، به حرف هایش فکر می کنم و به خبرهای سیاهی که در صفحات حوادث می خوانم. اما امروز قصه تربیت در برخی فرزندان، به زمین کشاورزی مانند است، که هر کسی می رسد، یک مشت بذر می کارد و می رود، روشن است، فردا که سبز شود زمین ، چه خواهد شد داستان.حالا آن قدر گروه های اثرگذار روی ضمیر و ذهن فرزندان هستند که خانواده در ردیف های چندم تربیت قرار می گیرد و مخصوصاً پدر که مجبور است از بام تا شام کار کند تا «نان» به سفره خانواده خویش بیاورد و -متاسفانه- چندان وقتی برای «ایمان» و روح و جان آن نمی گذارد- یا نمی تواند بگذارد- چندان نقشی در شکل گیری شخصیت فرزند ندارد. حالا، سوای مدرسه و رسانه که نقش تربیتی خاص خود را دارند و می کوشند براساس مهندسی نظام برای ارتقای دانش و سلامت آحاد جامعه بکوشند. گروه های دوستان، رسانه های بی مهار مجازی، ماهواره ها، بازگویی ماجراهای ماهواره توسط همسالان و شیطانکی کوچک به نام موبایل که در «جیب » جا می گیرد و «جیب» و یقه فرد را می گیرد و خیلی چیزهای دیگر در تربیت فرد نقش دارد و متاسفم که باید بگویم، اثر تربیتی برخی از ما پدر و مادرها فقط به اندازه «ژن» که به وراثت می گذاریم کاهش یافته است و متاسف ترم که فردا دشمن برای آن هم چاره ای خواهد یافت و ما هنوز برای نجات فرزندانمان از این بیماری های مهلک اخلاقی احساس بیچارگی می کنیم. متاسفم که... بگذریم، درد زیاد است و حرف زیادتر. اما در خانه اگر کس است، یک حرف بس است. خدا کند مسئولان برخیزند به تدبیر و برخیزیم ما به غیرت و گلیم نیم سوخته خود را از آتش دشمن افروخته پس بستانیم... خراسان - مورخ چهارشنبه 1391/09/15 شماره انتشار 18284 /صفحه۹/اجتماعی
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 10:22  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
به عشق ۶۱ شهیدی که پیکرشان به وطن
صدای شما را در و شما حسین و از و تا و ما اما شما که هیچ که فقط او شما مرگ ما و غفلت و گرفتار شدیم در و باد در و به زمستانی که اگر راه را و گم اما... می آیید با هم ۶۱ نفر و از پیغام در و ما که صدای و باید اجابت آن به به می آیید و لاله زمین و جاری شکوه در و ما-به که خدا که قاصد تا ما خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1391/09/15 شماره انتشار 18284 /صفحه اول و7/فرهنگی
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 10:18  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
روضه فراوان مي خوانيم، اشک هم مي ريزيم، اما چقدر درس مي گيريم از روضه اي که مي شنويم و چقدر اين درس را به رفتار درمي آوريم؟ تا به حال اين را از خود پرسيده ايم؟ آيا براي رسيدن به پاسخ در زندگي و گفتار و رفتار خود تامل کرده ايم؟ به چه نتيجه اي رسيده ايم پس از تامل؟ چقدر به فاصله رفتار خود، با سيره پيشواياني که شهادتشان را به گريه برگزار مي کنيم فکر کرده ايم؟ اين پرسش ها را جلوي خود و شما مي گذارم، تا خودمان را توجه دهم به اين نکته که روضه، نه براي شنيدن يک ماجراي هزاره هاي پيش و نه براي اشک ريختن و همه چيز را تمام شده پنداشتن است، بلکه براي اين است که ما را با صاحب روضه آشنا کند و با مشي و مرام او آشتي دهد، روضه براي اين است که زندگي ما را از جهنم دور و به روضه رضوان نزديک کند چون کسي که علاوه بر احساس، زندگي خود را هم با «ترازهاي زندگي مومنانه» بسنجد و بکوشد براي همترازي زندگي همين دنيايش هم بهشت خواهد شد. اصلا بهشت «عقبي» ادامه بهشت «دنياست» نمي شود در اين دنيا خلق و خوي و رفتار جهنمي داشت اما در آن دنيا پاي به بهشت گذاشت. راه بهشت از روز ولادت آغاز مي شود نه از روز مرگ. کساني مي توانند به بهشت برسند که راه را رفته باشند والا «نرفته» هيچ گاه به مقصد نمي رسد، چنان که تا کسي به کار و تلاش دست رنجه نکند، به گنجي دست نمي يابد، پس براي رسيدن به بهشت عقبي، بايد در همين دنيا براساس آموزه هاي معلمان خدايي گام برداشت همان معلماني که برايشان روضه مي گيريم و «رضوان» را طلب مي کنيم. همان هايي که زندگي شان از خدا چنان سرشار بود که در روز عاشورا هم- در باران تير و تيغ- از خدا جز زيبايي نديدند در برابر دشمناني که پيروزي ظاهري شان هم براساس «سنت استدراج» بود و از جهنم لبريز، چه جهنم عقبي نيز ادامه جهنم دنياست که يزيدهاي هزار رنگ و هزار نام در همه زمان ها آن را شکل مي دهند و هر که در اين دنيا خصلت هاي يزيدها را داشته باشد، در عقبي نيز «همنشين» آنان خواهد شد. پس هشدار که از قهر و کينه و حسد و همه خصلت هاي يزيدي، بايد جان شست و خانه دل را براي مهر و محبت و خصال والاي حسيني(ع) پاک و طاهر کرد تا آفتاب بهشت بر جان و جهانمان بتابد و راه تا بهشت جاودان هموار شود. والا روضه، اگر به رفتار در نيايد، اگر خواندن از وفاي عباس(ع) و مهر زينب (س)، نسبت به اباعبدا... (ع) برادرها را نسبت به هم وفادار و خواهر و برادر را نسبت به هم مهربان نکند، اگر بشنويم از جانبازي هاي ياران حسين(ع) و خود را براي فداکاري مهيا نکنيم، اگر بشنويم، که امام (ع) براي اصلاح امور و امر به معروف و نهي از منکر قيام کرد و براي اصلاح خويش و خانواده و جامعه خود نکوشيم، بهره اي که بايد از کربلا نگرفته ايم. اگر «حر» نشويم و به احرار نپيونديم، شمر کينه و ابن سعد حسد و ابن زياد شيطان ما را روز به روز و حتي لحظه به لحظه از بهشت دور خواهند کرد. تلاش کنيم، «زهير» باشيم تا امام (ع) به دنبال ما بفرستند نه از آنان که تا شب عاشورا با امام حسين (ع) بودند، اما روز عاشورا پشت به امام (ع) شدند و از حق دور و ... براي رسيدن به ياران حسين(ع) بايد از روضه شروع کرد و با اصلاح رفتار براساس الگوي امام(ع) قدم به قدم به کاروان بهشتي عاشورا نزديک شد... خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1391/09/13 شماره انتشار 18282 /صفحه اول و۷/فرهنگی
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 10:35  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
بايد براي استحکام بناي خانواده کوشيد. بايد تلاش ها را چنان هدفمندانه سامان داد که راه مصون از بيراهه و به خانه ختم شود. خانه اي که نه مکاني براي يک جانشيني بلکه براي در آغوش کشيدن يک خانواده باشد. خانواده اي که همه اعضاي آن نسبت به هم احساس مسئوليت کنند. يار هم و هم انديش هم باشند و در رفع گرفتاري ها، همه دست ها کنار هم قرار بگيرد تا راحت تر و با هزينه کمتر و نتيجه بهتر، مشکلات برطرف شود. بايد براي استحکام نهاد خانواده کوشيد تا اعضاي خانواده نسبت به هم بيش از گذشته احساس مسئوليت کنند. اگر عضوي از خانواده را بيماري از پاي انداخت با تيمارداري و پرستاري او را تا بام سلامت همراه باشند و همان طور که براي سلامت جسم او حساسند، نسبت به سلامت اخلاقي و شخصيتي او هم حساس باشند. اگر تب او را با حساسيت و درجه به درجه مراقبت مي کنند، با پاشويه از شدت تب مي کاهند و با رساندن او به پزشک، براي دفع بيماري از جسم او مي کوشند، مراقب سلامت جان او هم باشند تا مبادا در هجوم بادهاي پاييزي فرهنگ بيگانه، به بيماري بي هويتي دچار شود. اگر - خداي نکرده - به اين بيماري دچار شد، براي سلامت او تلاش کنند که بيماري هويتي و اخلاقي اگر از بيماري جسمي مهم تر نباشد، کم اهميت تر هم نيست. اگر آسيب هايش ويران کننده تر نباشد، کمتر هم نخواهد بود، پس بايد همه اعضاي خانواده را نسبت به روزگار امروز و سرنوشت فرداي هم حساس کرد و اين پندار صحيح را هم نهادينه کرد که حساسيت افراد خانواده نسبت به هم و مراقبت از يکديگر هرگز به معناي دخالت و فضولي معنا نشود، چه اعضاي يک خانواده، اعضاي يک پيکرند و کسي مرهم گذاري دست بر زخم پا و دقيق شدن چشم در کار دست را فضولي نمي داند که به صورت ناخودآگاه زخم بر هر جاي بدن که بنشيند درد از هر جاي بدن که تير بکشد، اول چشم و دست به ياري برمي خيزند و اين «ناخودآگاه» يعني اين که همه اعضاي يک پيکرند و خانواده هم بايد چنين باشد، پدر، مادر، خواهر، برادر همه و همه بايد چنين حسي نسبت به هم داشته باشند و مراقب باشند تا - خداي نکرده - عضوي به درد مبتلا نشود، که ابتلاي هر عضو به بيماري همه اعضا را دچار مشکل مي کند. اين نگاه اگر با تقويت نهاد خانواده شکل بگيرد، آن وقت سنگ زيرين نهاد جامعه، با قوام خود به قوام و استحکام روابط اجتماعي هم کمک خواهد کرد. خانواده اگر با اين نگاه هماهنگ شود، کم کم جامعه نيز بر اساس چنين هندسه اي بازتعريف خواهد شد، تا همه اعضاي جامعه، در شادي و غم هم شريک باشند و شعر سعدي که مي گويند پيشاني نشين سازمان ملل است دگر باره در جامعه و خانه ما، پرشورتر از گذشته روايت خواهد شد که: بني آدم اعضاي يک پيکرند که در آفرينش ز يک گوهرند چو عضوي به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار... خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1391/09/12 شماره انتشار 18281 /صفحه اول و ۶/جامعه
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 10:5  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
تاريخ را که ورق مي زنيم، به نام هاي بزرگي برمي خوريم که بايد به احترامشان خراسان رضوي - مورخ شنبه 1391/09/11 شماره انتشار 18280
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:32  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
از «خراسان» اندیشه تا «گیلان» غیرت مردان بزرگ هرکدام پرچمی هستند برای عزت یک مرد بزرگ و راست قامت در خراسان ایستاده بر مدار سیاست - به سعادت و سیادت- به نام سید حسن مدرس که آیت خداست و مردم او را به نام «آقای در دیار تاک و تقوا، و آن دیگری بزرگ مردی است به نام «میرزا کوچک که سروها را ایستادگی ایستاده بر مدار غیرت با دستانی که تجسم جهاد و شهادتند در گیلان و زلالند مثل باران... مردان بزرگ - در هر کجا که باشند- پرچم عزتند برای ایران ... و ایران دیار چنین بزرگ مردانی است... خراسان - مورخ شنبه 1391/09/11 شماره انتشار 18280 /صفحه اول
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:31  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ما خودمان را با عاشورا تعريف کرديم. در همه دوران دفاع مقدس الگوي رفتاري ما در رزم يا در رفتار، مردان حماسه ساز عاشورا بودند که در ياري حجت بالغه الهي تا آخرين قطره خون ايستادند و با جان باختن به جاودانگي رسيدند.
ما، خودمان را با عاشورا تعريف کرديم و به ياد حسين(ع) و در خون خواهي پسر فاطمه(س) جنگيديم و جان داديم. جاودانگي شهداي ما نيز از همين روست و دقيقاً به همين دليل است که هرگاه روضه مولا سيدالشهدا(ع) خوانده مي شود ياد شهداي دفاع مقدس مي افتيم و هرگاه، ياد شهدا دل را آرامش مي دهد جان هواي کربلا مي کند. بسيج هم که امام تاسيس فرمود مدرسه عشق شد، عشق به لقاءا...، و لذا مرداني قامت کشيدند به جهاد و شهادت و زناني ايستادند به صبر و حمايت و همراهي که باز الگو گرفته از کربلاي حسين(ع) بودند. آناني که به زنجير اسارت افتادند نيز باز خود را بر اساس الگوي امام سجاد(ع) و زينب کبري(س) تعريف کردند؛ ايستادگي، حتي در غل و زنجير و آزادگي حتي در اسارت دژخيم ترين فرزندان يزيد! ما همه خود را با عاشورا تعريف کرديم لذا همه پهنه نبرد برايمان کربلا بود و روزها، همه سربرگ عاشورا داشت. حالا يک روز در دهلاويه و فکه و مهران يک روز در اردوگاه هاي اسارت، يک روز هم در کربلاي خليج فارس، فرقي نمي کرد، مهم هدف بود، که عاشورايي بود و هست هنوز مهم رفتن بر صراط مستقيم اباعبدا... بود که با همه عشق بدان پاي گذاشتيم و مي گذاريم هنوز. و الا فرق نمي کند، يک روز شمشير راوي فتح عاشورايي مي شود، يک روز تفنگ، يک روز دست هاي مشت شده در اسارت و يک روز هم ناوچه هاي قهرمان نيروي دريايي ارتش جمهوري اسلامي در قلب خليج هميشه فارس. ما خود را با عاشوراي سيدالشهدا(ع) تعريف کرديم، لذا هدفي نيز جز امر به معروف و نهي از منکر نداشتيم. ما از عاشورا آموخته بوديم، ميان خواري و ذلت و مرگ سرخ، هرگز و هرگز و هرگز جز تن پوش سرخ شهادت نپوشيم. ما در اين مکتب ياد گرفتيم، باور کرديم و با يقين به ميدان آمديم تا جانمان فديه عزت و عظمت اسلام و شکوه سرفرازي ايران باشد. ما در عاشورا آموختيم، مومن در ميان دوراه و دو سرانجام است و راه سومي ندارد، مومن يا شهيد است يا در انتظار شهادت و جز اين هر که باشد، مومن نيست. تکليف اهل ايمان را اين آيه شريفه خداوندي مشخص فرموده است «من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا ا... عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلو تبديلا» و بر اساس همين سرمشق مشق زندگي کرديم. يک روز با بسيج حماسه ساز شديم، ديگر روز در جامه اسارت آزادي را فرياد کرديم و آزادگي را به تماشا گذاشتيم و ديگر روز، در پهنه آبي خليج فارس، با ناوچه پيکان حماسه را با شهادت گره زديم تا چنان سيلي بر گونه فرزندان يزيد بکوبيم که توان سربلند کردن هم نداشته باشند تا عرصه پاک دريا را بيالايند... آري ما خود را با عاشورا تعريف کرديم. جامه خاکي بسيجي را هم براي دفاع از مکتب سيدالشهدا(ع) پوشيديم و در اسارت هم پيام بر حضرت سجاد(ع) بوديم و در خليج فارس هم با «پيکان» به جنگ يزيد رفتيم، پس وقتي از عاشورا مي گوييم، هم شرح هفته بسيج است، هم تکريم «اسرا و مفقودان» و هم تجليل «روز نيروي دريايي». از اين سو هم اگر بخوانيم، روز نيروي دريايي، روز تجليل از اسرا و مفقودان و هفته بسيج هم رنگ و بوي عاشورا دارد ... خراسان رضوي - مورخ سهشنبه 1391/09/07 شماره انتشار 18277 /صفحه اول
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 10:36  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
*غروب عاشورا -آن روز به خون رنگین- یک خورشید غروب کرد اما ۲ خورشید نور می افشاندند بر شب کربلا یک خورشید بر نیزه و یک خورشید در زنجیر و به هر قدم که برمی داشتند از قطر شب می کاستند و بر شعاع نور می افزودند از کربلا تا کوفه چند بار خورشید غروب کرد -از شرم- نمی دانم اما خوب می دانم ۲خورشید بی غروب بودند آن خورشیدی که بر نیزه آیات خدا می خواند و گوش ها شنیدند «ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا» را و دیدند آیات الهی از لب های خشکیده و عطش زده چه پرشکوه تراواست؟ و آن سوتر خورشید در زنجیر چه نوری می افشاند... و کاروان به کوفه رسید و کوفیان آن روز در حضور ۳خورشید گریستند خورشید آسمان هم گریست خورشید بر نیزه آیه خواند و خورشید در زنجیر کوفه را به بارانی از آیه درنوردید و از پی شمشیر شکسته های نینوا بیعت های شکسته و نامه های سوخته را به رخ کوفیان کشید و نور افشاند بر شب سیاه دل هاشان و گفت و گفت بارید و بارید تا سرانجام در آن کویر خشک هم چشمه ها جوشید از اشک و در آن سکوت لب ها گشوده شد کلمه ها کلام شد به عذر تقصیر و ابن زیاد فهمید اسیر نیاورده است بلکه خود و کوفه را به اسارت برده است و چشمی اگر بود می توانست دید رویش این کلمات را در قامت توابین در هیئت و هیبت مختار... *از کوفه تا شام چند منزل بود؟ نمی دانم اما مطمئنم نزول عشق و تلاوت آیات ادامه داشت از لبان ۲خورشید و خورشید سوم به تماشا آمده بود در شام که مردمانش یزید را حق مطلق می خواندند - و می دانستند هم شاید- و به پیروزی اش شهر آراسته بودند به یک باره رشحاتی از صبح را به چشم دیدند آن جا که سیدالساجدین تیغ کلام بر پندار عوام گشود و به تعریف خویش پرداخت به خدا و آیاتش به رسول ا... و کلامش به علی و تبارش و مردم شنیدند فهمیدند قرآن نه آن است که یزید می خواند بلکه آن است که از سینه و زبان سجاد می تراود *... و رشحاتی از صبح در شام افتاد پس از قرآن خوانی سجاد و شام فهمید صبح طلوع خواهد کرد و گویی به شهادت آمد شام این حقیقت را که، تو مکه ای و منایی تو زمزمی و صفایی تو ای عزیز، علی بن حسین(ع) تو حجت بزرگ خدایی... *... و بانگ روضه برخاست برای شهادت صبح در شب شام و گریستند چشم ها و دل ها و زبان ها باز شدند به آیات و به سوال تا یزید هم-حتی- بر خود بلرزد و گناه را -گناه بزرگ نینوا را- به گردن ابن مرجانه بیندازد و زبان به لعن بگشاید او را *... و خورشید بر نیزه آیه می خواند و خورشید در زنجیر شاهد طلوع صبح بود صبح پیروزی حسین(ع).... خراسان رضوي - مورخ سهشنبه 1391/09/07 شماره انتشار 18277 /صفحه۷/فرهنگی
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 10:27  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
بايد از کربلا، به عاشورا رسيد و در عاشورا ماند و مدام واقعه نينوا را بر خويش حديث کرد و حقيقت آن شکوه بزرگ را به وجدان بدل کرد تا هرگز و هرگز و هرگز ما را اجازه بر جاي نشستن ندهد که عاشورا قيام است، ايستادن است در برابر همه بدي ها و پلشتي ها، عاشورا تکليف همه لحظه هاي ماست که بايد به زيبايي، حسيني شود و بايد که ما را و همه انسان ها را به قيام براي انتقام کربلا بخواند و تيغي زشتي زدا به دست ما دهد که آرزوي خويش را در زيارت عاشورا سعادت همراهي با امام منصور از «اهل بيت محمد(ص)» داشته ايم و به فرياد اعلام کرده ايم تا بيايد و در رکابش به انتقام برخيزيم. «فاسأل ا... ان يرزقني طلب ثارک مع امام منصور/... و اسئله... ان يرزقني طلب ثاري [کم] مع امام مهدي» همان امامي که در دعاي ندبه،با شاخصه «طالب بدم المقتول بکربلا» مي شناسيم و مي خوانيمش و بارها خوانده ايم «اين الطالب بدم المقتول بکربلا» او را خوانده ايم و پي نشان اوييم. اما يادمان باشد که به طلب خون سيدالشهدا (ع) هر روز بايد برخيزيم. اصلاً قرار نيست انتقام کشي از قتله و ظلمه کربلا، تا قيام مهدي آل محمد(عج) معطل بماند، اين درست که اوج اين حقيقت با ظهور دولت حق محقق مي شود اما ما هر کدام به فراخور توش و توان خود وظيفه داريم اين خونخواهي را، چنان که مختار در آن زمان به تيغ انتقام کشيد از قاتلان کربلا و امروز ما بايد به تبري از خوي يزيدي و تولا به منش و مدرسه حسيني، سربازان اين جبهه باشيم. بايد با صلاح و اصلاح و عمل به حق به جنگ باطل برويم، اصلاً شايد بحث انتقام کشي امام زمان(عج) نيز اصلاح پلشتي ها باشد تا با نابودي خوي يزيدي و احياي حقانيت حسيني، عملاً دشمن را از حيث عده وعده به صفر برساند. اين درست که ما به رجعت معتقديم و باور داريم در عهد ظهور و در فصل رجعت، بهترين و بدترين انسان ها باز مي گردند و قتله حسين(ع) از بدترين بدترين بدترين مردمند که بايد آنان را به تيغ کشيد، اما سويه ديگري هم مي تواند داشته باشد اين ماجراي انتقام که همانا، از بين بردن بستر يزيدسازي و انهدام بناي ظلم است و اين قطعاً به اهداف مولا سيدالشهدا (ع) نزديک تر است و الا اگر فقط کشتن قاتلان را خون خواهي بدانيم، خون همه قاتلان به اضافه همه هم باورانشان در طول تاريخ، کم ارزش تر از خون هر سربازي است که در کربلا به شهادت رسيد. همه آن ها اگر هزار بار کشته شوند باز انتقام يک قطره خون نيست که حسين «ثارا...» است و مگر مي شود براي ثارا... هم وزني يافت؟ به باور من انتقام حضرت حجت، از همه پندارهاي يزيدساز و باطل کردار است. چه در قامت انسان هاي باطل کردار تجلي کند و چه در بستر جامعه، اذهان را به بيماري بکشاند. مهدي فاطمه انتقام همه ظلم ها را از ظلم و ظالم باز خواهد ستاند. هم به باور «رجعت» و هم در ايمان به ظلم زدايي و زشتي پيرايي از جامعه، اين نيز درس دين ماست و سنت حضرت رسول (ص) که انتقام خون حمزه سيدالشهدا و ديگر شهدا را در فتح مکه با شکستن بت ها و پاک کردن زشتي ها گرفتند. امام زمان(عج) براي احقاق حق حسين(ع) که حقيقت است، مي آيند، ما هم خود را براي ياري ايشان آماده کنيم با خوب بودن، خوب ديدن، خوب فهميدن و خوبي را توسعه دادن... خراسان رضوي - مورخ پنجشنبه 1391/09/02 شماره انتشار 18275/صفحه اول و ۷/فرهنگی
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۱ساعت 10:7  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
لبخندهايش، نگاهش، راه رفتنش به پيامبر مي مانست و حتي صدايش وقتي به اذان مي ايستاد براي نمازي که امامش حسين(ع) بود. به رفتارش که دقيق مي شدي باز گويي پيامبر جوان شده است به امانت داري، به صداقت، به مهرباني، به دستگيري، به همه خوبي ها و من در عجبم که چگونه مردم کوفه در سپاه شوم عمرسعد او را ديدند و بر خود نلرزيدند، او را، علي اکبر را، ديدند و باز تيغ کشيدند و اما... نه، تعجب ندارد، نياي اين مردم، پيشتر رو درروي خود پيامبر هم تيغ کشيده بودند. ابوسفيان جد يزيد- ابوجهل، پدر اخلاقي خيلي از اين مردم و... پيامبر (ص) را ديدند و تيغ کشيدند. ولي آن ها کافر بودند به پيامبر اما اينان ادعاي ايمان دارند، اما به روي شبه پيامبر (ص) تيغ مي کشند و چون زبانشان اين است و جز اين نمي فهمند، علي اکبر، حيدر کرار مي شود در جهاد دفاع از امام حق و به هر ضربتي که مي زند، خصمي را بر خاک مي اندازد، کسي را ياراي هماوردي با او نيست. چنان که با جدش نبود، علي اکبر مي رزمد و تو گويي، علي است، حيدر است که بدر و احد و خندق و خيبر و... را ورق مي زند. علي اکبر مي رزمد و دشمن را ياراي نبرد تن به تن نيست پس دسته جمعي بر او هجوم مي آورند و تيغ است که در جان «شبه پيامبر» فرود مي آيد و گويي پيکر پيامبر است که «عربا عربا» مي شود. گويي ابن ملجم ده ها تن شده است و تيغ بر سر علي مي زند و ... علي اکبر، تشنه لب به شهادت مي رسد، در حالي که سر خونينش به دامن پدر است و آن سوتر، دشمن با شادماني بر اين غم حسين و حسين است که جوانان هاشمي را به ياري مي خواند تا پيکر علي اکبر را، شبه پيامبر را، به حرم برسانند... حرمي که هنوز برپاست و خدا کند ما از علي اکبر درس بگيريم در ياري حق.../شاهد
خراسان رضوي - مورخ پنجشنبه 1391/09/02 شماره انتشار 18275 /صفحه۷/فرهنگی
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۱ساعت 10:5  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
« اين جماعت با من کار دارند، پس من بيعت خويش را از شما برداشتم تا هرکس مي خواهد برود، برخيزد و برود چون هرکس بماند فردا کشته خواهد شد.» اين سخني بود که مولا حسين (ع) به صراحت فرمودند تا «رفع بيعت» کرده باشند و حتي براي اين که کسي ناخواسته به دليل شرم حضور مجبور به ماندن نشود، چراغ را هم خاموش کردند، تا رفتني ها در پناه شب بروند و رفتند هم آناني که تاب ماندن نداشتند، آناني که پي نان و نام آمده بودند، رفتند، بهانه شان هم - شايد- اين بود که حسين (ع) خود از ما بيعت برداشت. واقعيت هم همين بود اما آيا حقيقت هم همين بود؟ اين را کساني درست پاسخ دادند که در عاشورا با امام بودند چه خوب دريافته بودند که حسين عليه السلام به عنواني که با او بيعت کرده بودند بيعت را برداشت، اما آيا تکليف ما نسبت به امام جامعه هم برداشته مي شد؟
مگر امامت، اين حقانيت نوراني، نيازمند بيعت است که با رفع آن، مسئله حل شود؟ نه تکليف آن ها نسبت به امام باقي بود، تکليف مسلمان بودن مانده بود، و حتي تکليف شرعي و انساني دفاع از مظلوم و مقابله تمام قد با ظالم هم بر شانه هاشان بود و من در عجبم چگونه با سنگيني اين بار پاي گريز داشتند، آناني که سر خويش گرفتند و راه خويش رفتند، راه خويش که نه، راه شيطان که آنان را از امامشان جدا مي کرد، آن روز، رفع تکليف شد، هرچند بيعت برداشته شد و شايد اين هم از رازهاي ماندگار «کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا» باشد تا کسي «بيعت نکردن» را بهانه اي براي رويگرداني از حق نداند که دفاع از حق، و فريادگري براي احقاق حق در همه اعصار و قرون و در همه زمين وظيفه انسان است. اگر آن روز بر «بيعت» تاکيد مي شد،امروز، نبود بيعت براي برخي هامان بهانه اي مي شد تا از تکليف انساني شانه خالي کنيم و آن رفع بيعت براي اثبات تکليف بود که در همه زمان ها بر شانه همه انسان ها قرار دارد و «بايد» براي انجام آن حتي به قيمت جان بکوشند، چنانکه روز عاشورا، جناب «حر» -که نه با امام بيعت کرده و يا حتي نامه اي نوشته بود- براساس احساس تکليف ديني به ياري حق برخاست و انگشت شمار مرداني ديگر نيز، بي آن که پيشتر بيعت کرده باشند به مدد حجت خدا به کمک احقاق حق آمدند، پس مي توان از مکتب عاشورا، در کنار هزاران درس انسان ساز، اين را نيز آموخت و مورد توجه قرار داد که رفع بيعت شب عاشورا براي اثبات تکليف روز عاشورا و روزهاي ديگري که مي آيند بود تا کسي «بيعت نکردن» را براي شانه خالي کردن از زير بار تکليف بهانه نکند. اين درس امروز نيز پيش روي ماست و تکليف امروز ما نيز هم و «ذمه» ما نيز بدان مشغول است و فقط با انجام آن مي توانيم «ذمه» بري کنيم، اين درس عاشوراست که هميشه و در همه جا بايد از حق دفاع کرد، بايد فرياد مظلومانه آناني که کمک خواهي سرمي دهند را به ياري اجابت کرد. حالا در هر کجاي دنيا که باشد، فلسطين يا لبنان، افغانستان و يا هرکجاي ديگر. مسئوليت انساني مسلمان و مسئوليت مسلماني انسان و حتي مسئوليت انساني انسان اقتضا مي کند همواره در برابر ظلم بايستد همواره از حق دفاع کند و همواره در همه شئون زندگي فردي و اجتماعي خود از بدي پرهيز و از زشتي تبري جويد و خوب رفتار کند و تولاي خوبان را داشته باشد. اين درس عاشوراست براي همه روزها و براي امروز هم و براي فرداها نيز پس بگوييم هرکس هستيم و هرجايي هستيم و هرکاري که برعهده ماست، حسيني رفتار کنيم و با معرفت شناسي دريابيم اگر امام بود چگونه رفتار مي کرد، ما هم همان گونه رفتار کنيم و يادمان بماند حتي اگر بيعتي هم در کار نباشد، تکليف هست، وظيفه هست، حق هم همين است پس تامل کنيم و به عمل برخيزيم.... خراسان - مورخ چهارشنبه 1391/09/01 شماره انتشار 18274 /صفحه اول و ۲
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ساعت 12:58  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
امام حسين عليه السلام با نام «يزيد» مشکل نداشت که از قضا در شمار شهداي والا مقام کربلا، تني چند به اين نام وجود داشتند که چون ستاره در آسمان عاشورا مي درخشند و از مزارشان تا ضريح حضرت سيدالشهدا، چند گامي بيش فاصله نيست. از يزيدبن زياد کندي تا يزيدبن حصين الهمداني ، يزيدبن ثبيط العبدي و يزيدبن مغفل الجعف، که در «غدير کربلا» ايمان به «من کنت مولاه فهذا علي مولاه» را، در ياري به فرزند علي به تماشا گذاشتند. امام با مرام و منش باطل يزيد نمي توانست کنار بيايد، چنان که خورشيد هرگز با سياهي و ايمان هرگز با تباهي يک جا نمي نشيند، همان گونه که هيچ کس به ياد ندارد آب و آتش با هم زيست کنند. امام به عنوان مظهر حق و حقيقت هرگز نمي توانستند يزيد را حتي براي لحظه اي بپذيرند. ولو اين نپذيرفتن به قيمت جان مطهرشان تمام شود که پاک کردن آلودگي پندار و مرام يزيدي، از جغرافياي امت محمد(ص) مي ارزد که همه شمشيرها را به آغوش کشيد. چنان که صداي مولا در دشت پيچيد که «ان کان دين محمد(ص) لم يستقم الا بقتلي فيا سيوف خذيني» و شمشيرها نيز در پيکر پاک امام فرود آمدند... امام حسين عليه السلام با نام يزيد مشکل نداشتند که امروزه ما بپنداريم چون نام يزيد در شناسنامه ما نيست، پس حسيني هستيم، امام با آن مرامي مشکل داشتند که بيماري ايمان مردم شده بود. با رفتاري ناساز بودند، که ساز شيطان را کوک مي کرد، با باوري پنجه در پنجه شده بودند که از اسلام «پوستين وارونه» ساخته بود. پس تا اين پندار باشد حالا در جان ما يا در جهان ما، بدانيم حسين(ع) در برابر آن ايستاده است، حتي اگر ما خود را حسيني بپنداريم که «حسيني بودن» به عمل است نه به ادعا. مدعي اگر اهل راز نباشد، اگر باورمند رفتاري مکتب امام نباشد، «نامحرم» خواهد بود، مکتب «محرم» را و حتي بوسه اي که بر ضريح امام مي زند، با لب هاي از طهارت دور، زخم امام را نمک سود خواهد کرد. پس هشدار که هوشيار شويم که کربلا و عاشورا از آن بيداري است. هشدار که کربلا و عاشورا نه هدف که آيت حق و نشان صراط مستقيم است که بايد پيمود. خود امام حسين عليه السلام نيز نه هدف که چراغ راه و کشتي نجات انسان از ورطه پرهياهوي وسوسه و تزوير و غفلت، به ساحل امن «ايمان» و عمل به نيکي هاست. بسيار خوانده ايم و شنيده ايم «ان الحسين مصباح الهدي و سفينةالنجاة» را اما چه قدر در پرتو اين چراغ، راه را از بيراهه بازشناخته ايم؟ چه قدر کوشيده ايم از پندار و کردار يزيدي که دريايي توفاني و امنيت و ايمان سوز است، با تمسک به حسين(ع) و تواصي به حق و صبر، خود را نجات دهيم؟ اين را از خود بپرسيم، به جواب برسيم آن وقت در خواهيم يافت چه قدر از جايي که بايد باشيم و ادعايش را داريم، عقب تر هستيم. شايد تامل ما را به اين باور برساند که امام نه با نام «يزيد» که با مرام يزيد به جهاد برخاست، پس براي اين که - لااقل- در برابر امام نباشيم، خود را اصلاح کنيم، مطمئن باشيم اگر خود را اصلاح کنيم، جامعه ما هم اصلاح خواهد شد ... خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1391/09/01 شماره انتشار 18274 /صفحه اول و ۷/فرهنگی
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ساعت 12:53  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
در سال حج هاي ناتمام و سعي هاي بي صفا - شصت و يکمين سال هجرت - زمزم در حسرت فرات سوخت و فرات در حسرت لب هاي تشنه و منا در حسرت رفعت گودي قتلگاه ... و حج کامل شد و تمام وقتي پس از ۷۲ ماه و ستاره خورشيد به خون تپيد و ذبيح ا... بزرگ خلقت با شهادت معلم روزگار شد و از آن روز آن روز سرخ انسان را جامه اي سياه به يادگار مانده است و چشماني اشکبار در عزاي سيدالشهدا و دست هايي که زمين و آسمان را گره مي زند به گاه سينه زني پس نوحه خوان نوحه بخوان مي خواهم سينه بزنم... خراسان - مورخ چهارشنبه 1391/09/01 شماره انتشار 18274 /صفحه اول
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ساعت 12:52  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|