نديده بودمش، سعادت نشد، نفس بر نفسش بدهم، اما سعادت داشتم، هرازگاه صدايش را بشنوم و کلماتش را به جان بخرم که بوي «جنان» مي داد. مگر مي شد همنفس شهدا باشي و جانت، بوسه گاه فرشتگان شده باشد و بوي بهشت ندهي؟نه. «دريابان» هم به نام «نادر» بود و هم به نشان، جانبازي که از روزگار خون و آتش، تا اين روزگار حرف و ادعا، صادقانه از شهيد و شهادت مي گفت و از خرمشهر و آبادان که مشهد بسياري از پاک ترين فرزندان ايران بزرگ است. من نادر را نديدم، اما نوشته هايش و کلماتش پر از دغدغه بهشت بود. پر از ياد شهدا و به غيرت از روزگار امروز خرمشهر مي گفت که گرمايش در تابستان جان سوز بود و وضعيت آب شهر، آبرو از اهل ادعا مي برد.او چون دست و پاي مجروحش را جمع کرده بود هم زبانش دراز بود و هم قلمش گزنده. مي سوخت و از مشکلات مي گفت، آتش مي گرفت و مي نوشت و کلمه به کلمه اش راوي اين آتش بود و اين درد. او اهل درد بود، از همان قبيله اي که مولوي بزرگ به شرحشان زبان گشود که :

مرد را دردي اگر باشد خوش است / درد بي دردي علاجش آتش است

و «نادر دريابان» را حال خوش بود چون اهل درد بود، اهل جنگ بود، نه، ببخشيد، اهل دفاع مقدس بود. کتاب هايي هم در اين زمينه با قلم دردمند و نوراني اش نگاشته بود. گزارش هايش و خبرهايش نيز در روزنامه خراسان بارها و بارها چاپ شد تا گرهي بگشايد از مشکلات مردم ديار شهادت. ياد نادر دريابان به شهدا پيوسته و همه شهداي حماسه ساز و همه حماسه بانان آن رزم بزرگ جاودانه باد. .....

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1391/09/21 شماره انتشار 18289 /صفحه۹/اجتماعی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ساعت 10:31  توسط غلامرضا بنی اسدی  |