تاريخ را که ورق مي زنيم، به نام هاي بزرگي برمي خوريم که بايد به احترامشان
برخاست اما سرانجامي داشته اند اين بزرگان که بايد به سوگشان نشست و زار گريست. هم
بر آنان که در زمان حيات خود شناخته نشدند و هم بر مردم آن زمان که اينان را
نشناختند و اين «ناشناختگي» هم هزينه هايي بزرگ به کشور تحميل کرده است و هم فرصتي
سرنوشت ساز را از اين مُلک و ملت گرفته است. البته بازخواني تاريخ يک گريه ديگر را
هم واجب مي کند و آن گريستن بر خويشتن است که اگر ديروزيان بزرگان خويش را مي
شناختند و قدر مي دانستند سهم ما امروز از دانش و توسعه و پيشرفت و رفاه و معنويت
به مراتب بيش از امروز بود. به اين اسم ها دقت کنيد؛ قائم مقام فراهاني، اميرکبير،
مدرس، ستارخان، باقرخان، کلنل پسيان و مردي بزرگ به نام «ميرزا کوچک خان جنگلي»،
آيا اگر اين مردان در زمان خود قدر شناخته مي شدند و اگر مردمان عصرشان ياريگرشان
مي شدند، آيا روزگار چنان رقم مي خورد که امروز ما برگ هاي تاريخ را به حسرت ورق
بزنيم؟ آيا اميرکبير را مي توانستند به راحتي رگ بزنند و قدرت و تدبير مردي چنان
بزرگ را از رگ هايش با خون بيرون کشند؟ آيا اگر هوشياري بود، بر ستارخان و باقرخان
آن مي رفت که رفت؟ آيا مدرس در کاشمر، غريب کش مي شد؟ آيا سر يخ زده ميرزا کوچک خان
از بدن جدا مي شد و شهر به شهر مظلومانه مي گشت تا لبخند بر لبان ظالمان بنشيند؟
مگر چه مي گفتند اين مردان، جز کلام حق؟ مگر چه مي خواستند اينان، جز اعتلاي نام
ايران و احقاق حق ايرانيان، مگر چه آرزويي داشتند جز برآورده شدن بهترين آرزوها
براي مردم ايران؟ البته اين ها گناه بزرگي بود در پندار «کوچک مرداني» قدرت طلب که
با تحقير ايراني در برابر بيگانه مي خواستند از نردبان قدرت بالا بروند و بزرگي
نداشته خود را به رخ مردم خويش بکشند. بگذريم، ديروز سالروز شهادت فرزانه مجاهد و
سياستمرد دين مدار اين ديار آيت ا... مدرس بود که غريبانه با زبان روزه، جان بر سر
پيمان گذاشت اما نمرد اما با شهادت جاودانه شد و امروز او را به نام آقاي شهيد مي
شناسند و قاتلان او را کسي - حتي براي لعنت - به نام نمي شناسند و به تبار لعنت مي
کنند. امروز هم سالروز شهادت مردي است که قامت کشيده تر از سرو نام جنگل را با حضور
فاخر مرداني مجاهد بلند آوازه کرد. ميرزاکوچک خان، رهبر نهضت جنگل، تفنگ برداشت چه
مي ديد، در آن روز که روس از يک سو و انگليس از ديگر سو به غارت گام به ميدان
گذاشته بودند و استبداد ضلع سوم اين مثلث شوم شده بود، کسي نه کلمه را حرمت مي نهد
و نه کلام را مي شنود. مي ديد ظلم است که بر صدر مي نشيند و مظلوم بايد ضربات
توأمان استعمار و استبداد را يک جا تحمل کند. مي ديد، نه دين حرمت دارد نه ناموس
مردم از گزند تير نگاه هاي آلوده مصون مي ماند. مي ديد نه مرز حرمت دارد و نه راز
مردم نه خدا را مي پرستند و نه خاک را قدر مي دانند، پس بايد کاري مي کرد. بايد
مشقي مي نوشت از سرمشقي که سيدالشهدا(ع) در کربلا نوشته بود و نوشت: حرف به حرف،
فشنگ به فشنگ چنان که شهيد مدرس، ديگر بزرگ مرد ديارمان، نگاه به نگاه، کلمه به
کلمه نوشت. اين درست که مدرس را در کاشمر شهيد کردند و ميرزا را در سرماي کشنده، سر
بريدند، اما هر دو و همه آزادگان را با عاشورا پيوندي ناگسستني است و نگاهشان به
کربلا، هويت بخش حرکت شان است ياد همه بزرگان جاودانه باد...

خراسان رضوي - مورخ شنبه 1391/09/11 شماره انتشار 18280
/صفحه اول و۲

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:32  توسط غلامرضا بنی اسدی  |