نصيحت مي کنيم، اما کسي از کلام ما رايحه خيرخواهي، استشمام نمي کند. پند مي دهيم اما کسي، حس نمي کند ما مي خواهيم گرهي از کار او بگشاييم، بل مي پندارد، مي خواهيم با کلمات شخصيت او را به ويرانه تبديل کنيم. گاه حتي حديث هم مي خوانيم اما کارگر نمي افتد. راستي چرا؟ آيا فقط جامعه مخاطب، مشکل دارد؟ آيا ضعف و لجاجت در ديگران است يا ما هم بايد در نوع نصيحت و ادبيات خويش تجديدنظر کنيم؟ راحت و روشن عرض کنم، نصيحت ها و پند دادن ها و اندرز خواندن هاي برخي از ماها، مثل همان مرد خشن چهره ابرو درهم کشيده است که کودک را به آغوش مي کشد و گريه کودک بلندتر مي شود. او کودک را مي بوسد و نوازش مي کند، اما گريه ها هر لحظه اوج مي گيرد. او چون قصد محبت و خير دارد، نمي فهمد، بهترين لطف او در حق کودک اين است که او را زمين بگذارد، چرا که کودک از خود او بيش از همه مي ترسد. اين ماجرا را به هزار زبان شنيده ايم، اما همه مان آن را مثلي براي ديگران پنداشته ايم و به اين نينديشيده ايم خيلي از وقت ها هنگام نصيحت و خيرخواهي، کلاممان از چنان زمختي و سختي برخوردار است که نتيجه عکس مي دهد حال آن که کودک هراسان، به چهره مهربان پناه مي برد، آدم از شنيدن قول لين و مهربانانه استقبال مي کند، اصلا راز فراگير شدن اسلام، همين قول لين و خوي نرم و کلام مهربان رسول ا... بود و پس از آن حضرت چه در دوران ائمه(ع) و چه حتي پس از آن دوران شاهد اين حقيقت هستيم که اولياءا... همواره با قول لين و خوي نبوي توانسته اند مردم را به حقيقت رهنمون شوند. آري کسي که مي خواهد مردم را به سوي خوبي دعوت کند، خود نيز بايد از زيبايي هاي گفتاري و رفتاري برخوردار باشد. بايد کلامش و نگاهش بوي خير بدهد. کسي که مي خواهد از دوست و دوستي بگويد بايد خود اهل دوستي باشد و به قول شاعر؛

لهجه مردي که دارد بوي دوست

امتي را مي کشد تا کوي دوست ...

آناني که قافله ها را سالاري مي کنند و کشتي ها را ناخدايي، بايد کلام و رفتار و نگاهشان شوق انگيز باشد، تا بتوانند، مردم را با خود همراه و هم مقصد کنند و تا به مقصد موعود نيز بروند. والا اگر قرار باشد، فقط حرف هاي خوب بزنيم و خود بهره اي نداشته باشيم، کاري از پيش نخواهيم برد، چنان که نمي بريم هم. کم زبان به نصيحت نداريم، کم پند و اندرز نمي دهيم، کم اما و اگر نمي کنيم، اما آن چه در جامعه مي بينم، از جنسي که بايد نيست دليل عمده اش را من نه در جامعه مخاطب که در خود ما مي دانم و در زبان و خط مان که بوي دوست نمي دهد و الا بذر دوستي مي افشاند و الا کوچه ها را بهار مي کرد و الا دنيا را به عطر دوست سرمست بندگي مي کرد اما ...

کاش زبان مان زبان دوستي شود ...

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1390/10/29 شماره انتشار 18035 /صفحه۹/اجتماعی

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی ۱۳۹۰ساعت 11:16  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

آيا مي خواهيد زندگي خوشي داشته باشيد؟ اين سوال را از هر کس بپرسيد، بي ترديد، پاسخ مثبت خواهد داد. اصلا خواهند گفت: همه تلاش ما براي اين است که به «زندگي خوب و خوش» دست پيدا کنيم. براي اين هم هر هزينه اي را مي پردازيم. حالا آخر سوال را اين گونه تغيير دهيم «باشيم» و بپرسيم «آيا مي خواهيم زندگي خوش داشته باشيم؟» يعني همه با هم زندگي مان خوش باشد؟ باز پاسخ اکثريت مثبت خواهد بود، چون بسياري از مردم حاضرند براي خوشي ديگران از خوشي خود و گاه حتي حق خود چشم بپوشند تا لبخند خوشي بر لبان ديگران بنشيند. اينان «ايثارگر» ناميده مي شوند که يکي از مولفه هاي شهروند ايراني وفق سند چشم انداز نيز هست بسياري از مردم هم مي خواهند اگر فرصت خنده فراهم شد، به هم نخندند بلکه با هم بخندند پس باز پاسخ شان مثبت خواهد بود. «مي خواهيم زندگي خوشي داشته باشيم» ديگران هم-حداقل- خواهند گفت تا جايي که به خوشي خود ما آسيب نرسد حاضريم با ديگران خوش باشيم. پس پاسخ اينان هم مثبت است فقط اندک افرادي که دچار بيماري حاد بخل باشند شايد شادي و خوشي ديگران را برنتابند که اينان در شمار خيل مردم به حساب نمي آيند، پس همه خواهان زندگي خوش هستند اما مسئله اين است که براي دست يافتن به اين زندگي خوش، بايد تلاش کنيم. گاه اين تلاش براي اين که به نتيجه برسد، بايد سبک زندگي ما را تغيير دهد. مثل دست يافتن به «هواي پاک» - که به فرموده امام صادق(ع) در کنار آب فراوان و گوارا و زمين  مهياي کشت و کار، از مولفه هاي زندگي خوش است- براي دست يافتن به آن، در کنار برخي کارها که بايد انجام داد بسياري از کارها را نبايد انجام داد از جمله در شهرها، نبايد با خودروي تک سرنشين و دودزا و ناسالم تردد کرد. تا جايي که مي شود با ناوگان حمل و نقل عمومي رفت و آمد کرد نبايد خودروي شخصي را براي يک نفر استارت زد. نبايد موتورها را به شکار سلامت هوا فرستاد. نبايد در ساخت کار خانه ها و صنايع آلاينده  از نظرات کارشناسان محيط زيست چشم پوشيد. نبايد بدون برنامه به سفرهاي درون شهري رفت. نبايد محيط زيست را آلوده و خيلي از نبايدهاي ديگر که مي تواند هوا را سالم نگه دارد براي خود ما. به ويژه در شهرهايي مثل مشهد که مي گويند عامل ۷۰درصد از آلودگي هواي شهر، خودروها هستند و آن قدر اين وسايل نقليه که در خيلي از موارد مي شد اصلا روشن نشوند، آلودگي وارد فضاي شهر مي کنند که گاه به مرز هشدار و حتي بحران مي رسيم. حال آن که اگر فقط سفرهاي درون شهري خود را مديريت کنيم، تا حد قابل توجهي از آلودگي هوا کاسته خواهد شد. اگر رفت و آمدهاي ضروري را توسط ناوگان حمل و نقل عمومي انجام دهيم باز از حجم آلودگي کاسته خواهد شد و خواهيم توانست در شهري نفس ، تازه کنيم که هوايش، ريه ها را سرب باران نکند پس اگر مي خواهيم زندگي خوشي داشته باشيم بايد هواي خوبي داشته باشيم...

خراسان رضوي - مورخ پنج‌شنبه 1390/10/29 شماره انتشار 18035 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی ۱۳۹۰ساعت 11:9  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

زمان عوض مي شود، سبک زندگي تغيير مي کند، نيازها تفاوت مي يابند سپس متناسب با نيازهاي مردم در هر زمان بايد برنامه ريزي کرد. خيرانديشان که دست هايشان به کار باقيات الصالحات هست نيز همواره بايد به روزتر از همه تلاش خويش را که براي خدا انجام مي شود براي ياري بهتر مردم جهت دهند اگر اقتضاي زندگي ديروز، ساخت کاروانسرا بود واقفان در اين امر پرتلاش بودند، امروز اين اقتضا به شکل نياز براي مسکن ارزان قيمت تغيير شکل داده است و چقدر خوب خواهد بود، واقفان نيک انديش در کنار خيران مسکن ساز، با ساخت مسکن هاي کوچک براي اجاره زوج هاي جوان و خانواده هاي نيازمند همت کنند و با واگذاري آن در بازه زماني مشخص چند ساله به افراد، بي اجاره يا اجاره کم آنان را مومنانه تا مرحله برخورداري همراهي کنند يا لااقل در دوران عسر و حرج، مرهم گذار زخم نداري و تنهايي شان باشند سرمايه گذاري در اين امر، هم به تسهيل ازدواج جوانان مومن اما نابرخوردار کمک مي کند و هم از اين طريق احتمال گناه را نيز کاهش مي دهد، از آن جا که واقفان، همواره از تلاشگران براي اصلاح جامعه هستند، اين نکته مي تواند يک مسئله مهم به شمار آيد. مطمئنا در جامعه اي که گناه رو به کاهش بگذارد صلاح، مسير افزايش در پيش خواهد گرفت و فرصت بندگي خدا بيش از هميشه فراهم خواهد شد. به باور اين قلم، امروز ساخت مسکن براي نيازمندان و حتي ساختن تالارهاي عروسي که بشود در آن «عروسي بدون گناه» برگزار کرد از بهترين شيوه هاي باقيات الصالحات است چنان که ساخت اماکن ورزشي و تفريحي پاک نيز مي تواند در اين شمار قرار گيرد. يادمان باشد اگر ما با برنامه ريزي درست، زمان و فرصت در اختيار کودکان و نوجوانان و جوانان را به خوبي مديريت نکنيم، ديگران به بدي مديريت خواهند کرد و با کاستن از لشکر خوبان، بر لشکر بدان خواهند افزود. اگر ما فضاي پاک براي تنفس جوانان فراهم نکنيم ديگران آنان را به ميهماني فضاي آلوده خواهند برد اين مسئله اي است که بايد نخبگان جامعه با خيرانديشان در ميان بگذارند تا با ايجاد موقوفه هاي اجتماعي، گام هاي بلندي در راستاي بهسازي زندگي مردم برداشته شود. به نظر در روزگاري که دشمنان ديانت، اعتقاد و عزت مردم، سلامت نسل نو را بمباران مي کنند، ساختن «ايمان پناه» از هر واجبي واجب تر است. پس بايد از واقفان دعوت کرد، در کنار مسجد و مدرسه، که هميشه به ساخت آن اهتمام دارند، به نيازهاي روزآمد جامعه از جمله مسکن، محيط ورزشي و تفريحي سالم، تالار عروسي و... نيز عنايت کنند. و بدين سان آموزه هاي مسجد را به زندگي مردم ببرند. اين در زمانه اي که ماهواره ها دارند دو دستي افراد را به سوي باطل مي کشانند، يک فريضه مومنانه و اجتماعي است.....

خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1390/10/27 شماره انتشار 18033 /صفحه۷/فرهنگی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۰ساعت 10:48  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

«شيعه پرنده اي است که افق پروازش خيلي بالاتر از تيرهاي ماست. پرنده اي که دو بال دارد: يک بال سبز و يک بال سرخ.» او بال سبز اين پرنده را مهدويت و عدالت خواهي و بال سرخ را شهادت طلبي که ريشه در کربلا دارد و شيعه را فنا ناپذير کرده است معرفي مي کند. فوکوياما معتقد است شيعه بعد سومي هم دارد که اهميتش بسيار است. او مي گويد: «اين پرنده زرهي به نام ولايت پذيري به تن دارد و قدرتش با شهادت دو چندان مي شود.»مي گويند اين سخن فوکوياما دانشمند برجسته و صاحب نظريه پايان تاريخ آمريکايي است که در کنفرانس «بازشناسي هويت شيعه» در اورشليم بيان کرده است برخي نيز انتساب اين گفته را به فوکوياما انکار مي کنند و مي گويند او خود انتساب اين جمله را تکذيب کرده است. اما چه او گفته باشد، و چه نگفته باشد، در اصل ماجرا هيچ فرقي نمي کند، چون واقعيت ماجرا همين است. شيعه در طول تاريخ اين را ثابت کرده است و در قرن اخير نيز اين نظريه، از هر کسي که باشد به تجربه ثابت شده است شيعه با عاشورا و انتظار زنده و با ولايت پيروز است. دفاع مقدس هشت ساله و پيشتر از آن پيروزي انقلاب و سپس حوادث پرفراز و نشيب که بر ما گذشته است گواه اين ماجراست و در کنار آن خيزش غيرتمندانه حزب ا... لبنان و حماسه ۳۳ روزه نيز شاهد ديگر اين نظريه است که ما با عاشورا و انتظار زنده ايم.به ديگر عبارت آموزه هاي عاشورا، هر کدام عصاي موسي است که سحر ساحران فرعوني را چنان نابود مي کند که خود ساحران به سجده مي افتند وکم نبوده اند برنامه نويساني که در جنگ نرم، در طول تاريخ عليه تفکر شيعه، طرح ها در انداخته و کارها کرده اند اما سرانجام اگر به حقانيت آن ايمان نياورده اند، لااقل شکست خود را پذيرفته اند. حالا چه آقاي فوکوياما، اين سخن حق را گفته باشد يا نه، مهم نيست، مهم اين است که اين حقيقت در کشورهاي شيعه از ايران تا عراق تا لبنان دارد انوار خويش را بر کوچه هاي تاريک پندارهاي باطل مي افشاند، مهم اين است که پرچم سرخ و سبز، از بازوي توانمند هر سرداري که بيفتد، سرداري ديگر آن را برمي دارد و به راه ادامه مي دهد. مهم اين است که در ايران، ميليون ها عاشق و عاقل، عقلانيت خود را به درسهاي امام حسين(ع) تعالي مي بخشند و خود را براي حسيني زندگي کردن و اگر قسمت شد حسيني شهيد شدن، آماده مي کنند. درس هايي که انسان را در برابر تهاجم سخت و نرم دشمن، روئين تن و روئين جان مي کند. مهم اين است که «احمدي روشن»ها، به جان، چراغ عزت ايران را روشن نگه مي دارند و دانشمندان برجسته اين مرز و بوم حسيني، از عليمحمدي تا شهرياري، تا رضايي نژاد تا احمدي روشن و تا... نسبت خود را با عاشوراي حسيني تعريف کرده اند . مهم اين است که ترورها هرگز خللي در اراده دانشمندان ما ايجاد نمي کند و مگر در کربلا وقتي «حر» رفت و «حبيب» رفت و... در اراده زهير خللي ايجاد شد؟ نه، هر شهيد، مثل چراغ مي ماند که نور بر نور مي افزايد و اراده ها را قوي تر از پيش مي کند. حالا چه فوکوياما گفته باشد اين حقيقت را و چه انکار کرده باشد، فرقي نمي کند، «پرنده شيعه» را افق پرواز هزار بار بالاتر از برد تيرهاي دشمن است اين را دنيا بداند، که در ايران، شيعه و سني، زرتشتي و ارمني و يهودي و... هر کس در اين خاک ريشه گرفته است، مثل شجره طيبه است که سرشاخه در آسمان دارد و اين درخت در برابر هيچ تندبادي سر خم نمي کند.

خراسان - مورخ دوشنبه 1390/10/26 شماره انتشار 18032 /صفحه۴/سیاسی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۰ساعت 11:19  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

من تو را 

 گريه کرده ام حسين(ع)

جامه ام سياه شد 

 در اربعين داغ تو

سوگوار بوده ام

-و هستم هنوز-

در اندوه آتشي که 

 خصم زد به باغ تو

گريه زار باغ چشم من

در عزاي باغ کربلاي توست

سينه ام- خسته و شکسته بال-

مثل کفتري است که مبتلاي توست

يا حسين(ع) 

 يا حسين(ع)

نام تو اذان هر نماز من

من قيام مي کنم به نام تو

نام تو دليل هر فراز من 

 يا حسين(ع)

جاودانه اي و کربلاي تو

کعبه هميشه عزاي ماست

ما به خون وضو کنيم

نينوا حديث جانفزاي ماست

يا حسين(ع) 

 اي حقيقت هماره سرخ

سرخ واره هماره سبز 

 يادتان به اربعين

سوره تجلي است 

 مسجد و حسينيه

در کلام عاشقان 

 نقطه تأني است

اشک ها که چشمه مي شود

زير ابر ابروان ما 

 يک اشارت است

-بي دريغ-

به فصل تشنه زمان ما

اي فراز بي فرود عاشقي

يا حسين(ع) 

 دست ما و دامن شما

اشک ما و کربلاي تان

ما دخيل مي شويم 

 عاشقيم و مبتلاي تان

فصل اشک چشم هاي ما 

 و غيرت اجابت شما

دست ها و سينه هاي ما 

 و عزت شفاعت شما

خسته ايم يا حسين(ع)

خسته از خود و زمانه ايم

سهم ما حضور حضرت شماست

گرچه زخمي و شکسته بال و بسته ايم

اربعين حضرت شما 

 ابتداي حرکت من است

هر اشارتي که از شما رسد

مايه حيات و برکت من است

جامه ام سياه شد

در فراق اکبر شما 

 من هزار بار مرده ام

در وداع اصغر شما 

 کربلا براي من

يک کلاس و مکتب است

سال به سال تازه مي شود

امتداد حرکت است 

 کربلا براي من

ابتداي خلقت است 

 با شما بزرگ مي شويم

اين تمام حکمت است...

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1390/10/25 شماره انتشار 18031 /صفحه۵/اربعین نامه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۰ساعت 11:1  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

«اعتياد، جرم نيست اما آسيب اجتماعي است که سومين تهديد امنيت جهاني به شمار مي رود» اين را قاضي بخشي محبي در شوراي بهداشت شهرستان مشهد مي گويد تا هشدار داده باشد که اگرچه «اعتياد» به تنهايي جرم نيست تا معتاد مجرم باشد اما وقتي اين آسيب اجتماعي شخصي به سلامت جامعه آسيب مي زند بايد نسبت به آن حساس بود و همگان را نيز در اين باره حساس کرد. ما در علم اصول نيز چيزي به نام مقدمه واجب داريم که به موقع واجب است مثل وضو که به تنهايي مستحب است اما چون نماز جز با وضو مقدور نيست و نماز هم واجب است، پس وضو براي نماز از باب مقدمه واجب، واجب مي شود چون انجام واجب نماز بر انجام آن مترتب است. اين قاعده، يک مفهوم هم به دست مي دهد و آن اين که مقدمه حرام، نيز شايد حرام باشد مثل اين که کندن زمين به خودي خود اشکال ندارد اما اگر براي اين باشد که مردم در آن بيفتند معلوم نيست همين کندن زمين نيز حرمت پيدانکند، گذشته از اين، قاعده لاضرر، هرگونه ضرر جسمي و حيثيتي را منع مي کند، پس از آن جا که اعتياد هم به جسم و هم به حيثيت و شخصيت فرد آسيب و ضرر مي رساند مي توان آن را حرام دانست چنانکه برخي فقها استعمال مواد مخدر را حرام مي دانند، جلوگيري از ارتکاب حرام نيز با توجه به فلسفه امر به معروف و نهي از منکر نيز بر همگان واجب است. مردم بايد با توجه به مراتب امر به معروف و نهي از منکر نسبت به آن واکنش نشان دهند و نظام نيز با توجه به شان حکومتي بايد در برابر آن بايستد و جلوي مواد مخدر در اشکال مختلف آن را بگيرد و براي درمان معتادان نيز برنامه ريزي شده اقدام کند. مردم نيز در اين مسئله تمام قد پشت نظام مي ايستند. چنان که تاکنون ايستاده اند و هزينه اش را نيز با خون فرزندان خود پرداخته اند. بگذريم، قاضي بخشي محبي در بخش ديگري از سخنان خود در اين جلسه که روز پنج شنبه 90.10.22 در صفحه ۶ جامعه به چاپ رسيد، بر يک نکته ديگر هم تاکيد مي کند؛ «بيشترين جرايم سرقت و طلاق نيز به اعتياد مربوط مي شود» و اين يعني اگر مي خواهيم جرايمي مانند سرقت و آسيب هايي مثل طلاق اتفاق نيفتد بايد براي بحث اعتياد، چاره انديشي کنيم، چون تجربه نشان مي دهد، هرجا اعتياد آمد، غيرت و قدرت و حميت و هويت و... همه از در ديگر مي رود و معتاد که نسبت به سلامت خود تعهد ندارد، نسبت به آبرو و حتي ناموس خود هم بي تعهد خواهد شد. وقتي دست به سرقت و مال حرام مي زند از حرام هاي ديگر هم روي برنخواهد گرداند. پيامدهاي اعتياد در حوزه خانواده و ناموس آن قدر تلخ است که، بازگو کردنش هم کلمات را و قلم را شرمنده مي کند و همان به که بازگو نشده بماند تا بوي آن مشام را نيازارد. صد البته اين قصه تلخ و ماجراهاي سياه اعتياد به گوش و هوش همه آشناست. بگذريم حرف آخر اين که همه ما از متوليان و مسئولان امر تا ما مردم عادي بايد نسبت به اعتياد، حساس باشيم و نسبت به مواد مخدر و قاچاقچيان و معتادان نيز هم...

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1390/10/25 شماره انتشار 18031 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۰ساعت 10:55  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
گزارشي از مراسم سالگرد سردار شهيد ابراهيمي فرمانده دلاور گردان الحديد
 
اگر مثل شهدا بشويم در باغ شهادت هنوز هم باز است و بايد مثل آنان زندگي کنيم تا ما را هم به باغ شهادت راه باشد چنان که شهيد احمدي روشن را راه بود. اين گوشه اي از سخنان حجت الاسلام والمسلمين حسن احمدزاده است که در جمع ياران گردان الحديد دوران دفاع مقدس مي گويد که به مناسبت سالگرد عمليات کربلاي ۵ و به ياد شهيد والامقام سردار سيدعلي ابراهيمي معاون عمليات لشکر ۲۱ امام رضا و فرمانده گردان الحديد، در منزل آن شهيد دور هم آمده اند تا پس از دو دهه ونيم، دوباره در آغاز راه با هم بودن قرار گيرند و با ياد شهدا و مرور سبک زندگي آنان، خود را براي شهادت آماده کنند...

وارد جلسه که مي شوم، صدايي آشنا به گوشم مي خورد که زيارت عاشورا مي خواند... اني سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم... اين صدا مرا به بيست و چهارسال پيش مي برد، سال ۶۶، گردان الحديد و... چهره اش را نمي بينم اما صداي خاطره انگيزش مي گويد، او بايد «برادر نسايي» باشد. دستيار گردان در دفاع مقدس که آن روزها نيز عاشوراخوان گردان نينوايي الحديد بود، او مي خواند و من خاطرات گذشته را مرور مي کنم. پايان زيارت عاشورا، آغاز نمايش کليپي از شهيد است که به صراحت از انگيزه رزمندگان مي گويد و از شکوفايي استعداد رزمندگان در جنگ، حرف روشن شهيد ابراهيمي، تکرار حديث امام روح ا... است که ما مثل حسين(ع) وارد جنگ شديم و مثل او بايد به شهادت برسيم... آري شهداي ما، اول به باور شهادت رسيده بودند، سپس شهادت تقديرشان شده بود.

اول شهيد شو...

يادش به خير عالم وارسته آيت ا... صفايي حائري(عين. صاد)که به پسرش- هنگام اعزام به جبهه- فرمود: پسرم! اول شهيد شو بعد برو جبهه... و ابراهيمي ها اول شهيد شده بودند و بعد در جبهه حماسه مي آفريدند. چنانکه سالارپور، رزمنده همراه شهيد ابراهيمي نيز در خاطره گويي اش بر اين نکته تاکيد داشت و مشي فرماندهي شهيد ابراهيمي را تلفيقي از حماسه، شهادت طلبي و تدبير معرفي مي کرد، او از عمليات بدر گفت و از آتش عقبه آرپي جي که ابراهيمي را به زمين انداخت، اما وضع وخيم سر و صورت شهيد هم باعث نشد ابراهيمي به عقب برگردد، بلکه همچنان رزمندگان را برمي انگيخت تا با آرپي جي، جواب دشمن را بدهند و سرانجام با تدبيري که انديشيد با زبان عربي، با بلندگو، عراقي ها را مخاطب قرار داد و با همراهي شهيد توکلي خواه، باعث شد، صدها عراقي، تسليم شوند و باز رفتار شهيد با عراقي هاي تسليم شده، به گونه اي بود که آنان خود را «ميهمان جمهوري اسلامي» مي دانستند نه اسير. کاشاني، ديگر رزمنده اي بود که ياد فرمانده شهيدش را گرامي داشت و از اخلاق، صبر و استقامت شهيد گفت و تاکيد کرد: بايد خدا را شکر کنيم که شهيد ما را پذيرفت و اجازه داد به خانه اش بياييم و با خاطرات نوراني اش دل را جلا دهيم. اين رزمنده دوران دفاع مقدس گفت: بايد جوري زندگي کنيم که مديون شهدا نشويم. پس از کاشاني، نوبت سخن به حجت الاسلام والمسلمين حسن احمدزاده از رزمندگان قديمي گردان الحديد رسيد تا با حديث قدسي آغاز سخن کند و از ضرورت زهد واقعي بگويد.

هنرمندان واقعي شهدا هستند

وي افزود: هميشه از زهد و پرهيزگاري مي گوييم اما در عمل رفتارمان فرق دارد. وي منتقدانه گفت: در جامعه خيلي ها حرف شهيد مي زنند، از شهيد مي گويند اما عملي که منطبق با فرهنگ شهادت داشته باشد، ندارند و مسير حرکت شان هم به سمت منويات شهدا نيست. اين روحاني رزمنده افزود: امروز هرکس را هنرمند مي دانند و مي خوانند و تجليل مي کنند اما هنرمند واقعي شهدا بودند و هنر واقعي هم کار آنان بود، لذا امام بزرگوار مي فرمودند: «شهادت هنر مردان خداست». وي با اشاره به تصاوير فرماندهان شهيد قراقي، توکلي خواه، شريفي و ابراهيمي گفت بايد مرد خدا باشي تا شايسته شهادت شوي و اينان بودند و هنرمندانه جاودانه شدند اما ما هم در کنارشان بوديم اما شهادت نصيب ما نشد. بايد در مشي زندگي خود بازنگري کنيم. حجت الاسلام احمدزاده، با اشاره به شهادت شهيد احمدي روشن در حادثه تروريستي تهران تاکيد کرد اگر مثل شهدا زندگي کنيم، اگر روش آنان را در پيش گيريم، اگر عيوب کارمان را برطرف کنيم، هنوز هم در باغ شهادت باز است، منتهي هرکس را راه نمي دهند، بايد از جنس شهادت شد تا بر اين باغ راه يافت.

پاي در خاک و نگاه در افلاک

او در پايان افزود: شهدا پاي در خاک اما نگاه در افلاک داشتند و در همين دنيا به کشف آخرت رسيده بودند و چنان شايسته شدند که خداوند آن ها را براي خود انتخاب کرد. افشار، ديگر خاطره گوي اين محفل عاشقانه بود که بر ضرورت غبارروبي از خويش تاکيد کرد و از سکوت تامل برانگيز ابراهيمي گفت که اوج اخلاص بود. او، يک سخن ديگر هم گفت: اگر برخي از شهدا، اهل نماز شب نبودند اما همه شهدا اهل حلال و حرام بودند، اهل انجام واجب و تقوا نسبت به محرمات بودند و در کار خويش همواره خدا را در نظر داشتند لذا براي شهادت انتخاب شدند. «داوطلب» هم در سخنانش به حديث قدسي پرداخت که شهيد شريفي مي خواند: من طلبي وجدني و... و اين عصاره منش شريفي، ابراهيمي و همه شهدا بود. سيد هاشم موسوي از فرماندهان هم دوره شهيد ابراهيمي هم قدرت فرماندهي و تدبير شهيد را ستود و گفت: هم شريفي و هم ابراهيمي، رزمندگان خود را انتخاب مي کردند. همواره مراقب سلامت آنان بودند. افراد را امتحان و سپس انتخاب مي کردند. وي افزود: با اين که شهادت آرزوي همه ما بود اما ابراهيمي مراقب بود، جز به ضرورت رزمنده اي حتي سر خود را از سنگر بالا نبرد تا مبادا هدف تير دشمن شود. وي از تدابير شهيد گفت که همواره گره گشا بود و نوع صحبت کردن او با عراقي ها بارها، آنان را به سمت ما مي کشيد. وي توکل و استقامت را از ويژگي هاي شهيد دانست.

از اخلاص تا اوج عبوديت

دکتر حبشي، نيز در اين محفل از ويژگي هاي بارز شهيد گفت. از اخلاصش که اوج عبوديت او را نشان مي داد تا ابهت شهيد که در اوج مهرباني اش هم بروز مي کرد. وي افزود: شهيد به حفاظت از نيروها و انجام درست وظايف چنان اهتمام مي ورزيد که ما جرأت نمي کرديم، بدون کلاه باشيم يا بي سيم را از خود دور کنيم. درايت و قدرت تدبير، مولفه ديگري بود از سبک فرماندهي شهيد که حبشي آن را، عامل حفظ منطقه عملياتي بدر دانست و از نفوذ کلامش گفت که نه با تفنگ که با کلمه و سخن، عراقي ها را به تسليم واداشت و باز مهرباني اش با عراقي هاي تسليم شده چنان بود که از ميان همان ها براي جبهه حق يارگيري مي کرد. دکتر حبشي، اهتمام به نماز اول وقت را از ديگر ويژگي هاي شهيد دانست و افزود: هنگام اذان، يکي از فرماندهان ارشد خطاب به شهيد ابراهيمي گفت: نمازت را شروع نکن که با تو کار دارم اما شهيد ا... اکبر را گفت و به نماز ايستاد. بعد از نماز آن فرمانده گفت: مگر صدايم را نشنيدي که نماز را شروع کردي اما شهيد گفت: من و تو و همه براي همين نماز داريم مي جنگيم. هادي نعمتي، که پس از شهادت ابراهيمي، فرماندهي گردان الحديد را به دست گرفت و باني اين جلسه نيز بود ابهت عرفاني شهيد را ستود و از اوج نگاه او گفت با شعري که از عطار وام گرفت: ديد مجنون را عزيزي دردناک / کوميان رهگذار مي بيخت خاک / گفت اي مجنون!  چه مي‌جويي چنين؟ / گفت ليلي را همي جويم يقين... وي افزود: شهدا دنبال ليلي عشق خود بودند و آنقدر در خاک گشتند تا به خدا رسيدند. سپس، حجت الاسلام والمسلمين غفوري، پدر همسر شهيد ابراهيمي، به ايراد سخن پرداخت و از سبک زندگي شهيد گفت و از ايثاري که او در زندگي و پشت جبهه داشت و نيز از اخلاص او که جز براي خدا کاري نمي کرد و همواره چنان از نام و منيت و خودنمايي پرهيز داشت که ما نمي دانستيم در جبهه چه کاره است. وي گفت: شهدا، همه عزيز خدا بودند، لذا آنان را بر سفره جاويد خويش دعوت کرد و افزود: ابراهيمي، همواره دعا مي کرد الهم احينا حيات محمد و آل محمد و اماتنا ممات محمد و آل محمد... و سرانجام نيز به اين توفيق رسيد و اجابت دعايش، شهادت او بود... پايان اين محفل، باز صدايي بود که مرا به بيست و چهار سال پيش برد، اين بار قاسم سراجي مي خواند، که آن روزهاي عاشورايي نيز هم فرمانده بود و هم عاشورايي خوان گردان، او خواند و ما گريستيم به ياد سعادتي که از دست داديم: يادياران را حکايت مي کنيم / عشق را با هم روايت مي کنيم...

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1390/10/25 شماره انتشار 18031 /صفحه۷/فرهنگی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۰ساعت 10:50  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

عاشورا بود

و حسين بود- عليه السلام-

و هل من ناصر ينصرني

که در گوش زمان اذان مي شد

براي نماز حسين

مثل آيات قرآن

که جان را و جهان را

به نماز بعثت مي خواند

به امامت مردي که

حسين -عليه السلام-

براي اصلاح امتش

اشورا آفريد

عاشورا بود

و حسين بود-عليه السلام-

و قرآني که

به خون تلاوت مي شد

از قتلگاه تا

فراز ني

و ترجمه اش را

سجاد

زينب و ام  کلثوم

به لهجه محمدي مي خواندند

از کربلا

تا کوفه

تا شام

تا صبحي که بر سياهي شام مي تاخت

تا اربعين

و اربعين يعني

عاشورا و... نقطه سرخط

و باز هم عاشورا

به تعداد همه ورق هايي که

بر تقويم زمان افزوده مي شود

اربعين يعني

آغاز

آغاز هزار باره حسين

در ناي حقيقت

و ني غربت

که از عاشورا

تا اربعين

خورشيد

چهل بار طلوع کرد

و حسين- عليه السلام- هزار بار

و هر که ديد

اين خورشيد را

نمازش قبول شد

و هر که نديد

در شام ماند و به صبح نرسيد

اربعين

شرح يک ياد است

و هزار يادآوري

يک راز است و

هزار شکوفايي

يک جان است و

هزار جهان

يک عشق است و

هزار دل

که زيارت امام حسين را- عليه السلام-

در اين روز

آيتي است براي ايمان

و نشانه اي است براي مومن

پس

«السلام علي الحسين

المظلوم الشهيد

السلام علي اسيرالکربات

و قتيل العبرات...»

عاشورا بود

و حسين بود - عليه السلام-

و هل من ناصر ينصرني

که در گوش زمان اذان مي شد

و زمين را

- همه زمين را-

مسجد نماز

به امامت حجت حق مي کرد

... و عاشوراست

و حسين است- عليه السلام-

و هل من ناصر ينصرني

که تازه تر از هميشه

ما را به کربلا مي خواند

برخيزيم....

خراسان رضوي - مورخ پنج‌شنبه 1390/10/22 شماره انتشار 18030 /صفحه اول و اول جنوبی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۰ساعت 10:51  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

تحقیر سم است حتی اگر به قصد برانگیختن فرد بیان شود. هیچ کس با تحقیر بزرگ نشده است و تاکنون نیز هیچ کس نتوانسته با تحقیر از دیگران آدم های بزرگ بسازد، این نشدنی است، چون بناها را با مصالح می سازند و شخصیت آدم ها را نیز صلاحیت ها شکل می دهد و تحقیر، هر چه باشد، از جنس صلاح و صلاحیت و مصالح نیست. آن که تحقیر می کند دیگران را، تا بزرگی خود را به رخ بکشد هم غافل است که هیچ بزرگی، زبان تحقیر نداشته است و ندارد و نه خواهد داشت. انسان های بزرگ اهل تکریم و بر کشیدن انسان ها هستند، اهل بسترسازی برای رشد و تعالی شان. آنان با «نوشدارو»ی تکریم، سهراب بر زمین افتاده و زخم خورده اعتماد به نفس افراد را درمان می کنند و از آدم های شکست خورده چهره های پیروز می سازند و بزرگی خود اینان نیز بهتر به چشم می آید آن که برای بزرگی دیگران می کوشد، خود بزرگ است و ضرورت بزرگی را هم می فهمد، «ذات یافته هستی بخشی است که هستی بخشی» می کند و این نیز سنت انبیا و اولیاست. این پیامبر است که شخصیت تازیانه خورده عمار را بازسازی می کند، بلال حبشی را تا رفعت گلدسته های اذان برمی کشد، در میان همه مدعیان خویشاوندی، سلمان فارسی را به «منا اهل البیت» کرامت می بخشد و هیچ گاه به انسان ها جز به دیده کرامت نمی نگرد و درس او نیز این است که حرمت دار آدم ها باید بود. در این که اسلام، حرمت مومن را عزیزتر از کعبه می داند، جایگاه اجتماعی و اقتصادی و سیاسی مردم مطرح نیست انسانیت مومنان مطرح است که همواره باید پاس داشته شود، اما ما، ماهایی که داعیه دار ایمانیم و مومن بودن دیگران را به دیده تردید می نگریم رفتارمان با مردم چگونه است؟ چقدر اهل حرمت گذاشتن هستیم؟ چقدر زبان به تکریم می چرخانیم و چقدر رفتار ما، در این حوزه، گفتار ما را تایید می کند؟ آیا همان طور که می خواهیم دیگران ما را بزرگ بدارند ما هم برای بزرگ داشتن دیگران تلاش می کنیم؟ تلاش پیشکش، آیا با کلمات تحقیرآمیز، عمارت شخصیت افراد را بمباران نمی کنیم؟ ببخشید این پرسش ها و علامت سوال ها برای این نیست که پاسخ دهید، اما برای یافتن پاسخ در محضر وجدان خود به آن فکر کنید آیا این که برخی هامان در جایگاه مدیر و وکیل و وزیر هستیم این حق را ایجاد می کند که به دیگران به دیده تحقیر بنگریم؟ من که باور ندارم، این «باطل»، این گناه مسلم، حق کسی بشود، حق از جنس حقیقت است پس نمی شود تحقیر را حق رئیس دانست، اصلا هیچ کس حق ندارد افراد را تحقیر کند، آن که زبان به تحقیر دارد، خود موجود حقیری است که به غلط فکر می کند با در هم شکستن دیگران خودش بزرگ می شود. اگر قرار بود کسی با تحقیر دیگران بزرگ شود شیطان بزرگ می شد که خود را برتر از آدم دانست اما او از بهشت خدا رانده شد و این سرنوشت همه کسانی است که به این خوی شیطانی خو گرفته اند و به بندگان خدا به دیده تحقیر می نگرند...

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1390/10/22 شماره انتشار 18030 /صفحه۹/اجتماعی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۰ساعت 10:42  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
حسين بود - عليه السلام -
و قتلگاه 
 و آن سوتر 
 حوالي فرات
عباس
 با دست هاي قطع شده
و اين سوتر
خيمه هايي ميان آتش
و سجاد - عليه السلام -
ابراهيم وار
در آتش نمروديان يزيدي
به تجلي مي پرداخت
و کودکاني که در دل شب
به ياد پدر تا صبح مي گريستند
و بر خارها و برهنه پا
مي دويدند
و زينب - سلام ا... عليها -
که آن جا قافله سالاري مي کرد
کاروان حسين را 
 و آيات حسين را
تا عاشورا 
 جاودانه
و تقدير همه روزها
عاشورا شود
روزهايي که مي آيند
اما نبايد بروند
که عاشورا 
 سرشار آمدن است
و هر که حسيني است
مي آيد و مي ماند
و ماندند در کربلا
حتي آناني که
در غل و زنجير اسارت
به کوفه و شام 
 برده شدند
اصلا اگر در شام
صبح طلوع کرد
با کلماتي از جنس عاشورا بود
که از لبان سجاد(ع) و زينب(س)
تراوا مي شد
و اربعين 
 با همان کلمات
عاشورا را
به زبان عشق و حماسه
تفسير کرد...
اربعين يعني 
 هر روز عاشوراست
يعني هر زمين کربلاست
يعني هر که دارد هوس کرببلا بسم ا... 
 و بسم ا... آغاز عشق است
و ابتداي
باراني که از چشم ها برمي خيزد
و بر دل ها مي بارد
باراني که نام حسين 
 عليه السلام
راز نازل شدن آن است
و دل هايي که به ياد حسين
تا هميشه به شکوفه شهود زيبا مي شود... 
 اربعين است
و چشم ها
به فصل باران رسيده اند

آن قدر که مي شود

حتي به کويرها

کويرهاي خشک هم

نويد بهار داد...

 اربعين است

ترجمه عاشورا

که فراز همه روزهاست

و يادآور قتلگاه

که اوج همه زمين هاست

و هر جا که عشق باريده باشد

و هر زمان که شهود جوشيده باشد

باز حرف عاشقان اين است

لا يوم کيومک يا اباعبدا...

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1390/10/22 شماره انتشار 18030 /صفحه ۲

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۰ساعت 10:33  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

دنياي عجيبي داريم و خود ما آدم ها از آن هم عجيب تريم. ظرفيت بعضي هايمان انگار به اندازه يک تشت آب است، زود پر مي شويم، لبريز مي شويم و مي ريزيم و گاه به بازي کودکانه اي بر مي آشوبيم، يک شکلات ما را بر سر شوق مي آورد، با رسيدن به يک موقعيت محدود اجتماعي، چنان دچار غرور مي شويم که خود را گم مي کنيم و گذشته خود را هم فراموش مي کنيم. نه روابط دوستي که حتي نسبت هاي خويشاوندي را هم فراموش مي کنيم و چشم بر همه چيز مي بنديم...

اما کساني هم هستند، که دلشان درياست، اگر همه ابرها هم ببارند با آغوش باز مي پذيرند، نه زود جوش مي آورند و نه زود سرد مي شوند، رفتارشان داراي مهندسي ايمان است و گفتارشان معيار انساني، آن قدر بزرگ اند، که همه دنيا هم آنان را از خود بي خود نمي کند که از قضا هر چه مقام بالاتر مي شود آنان نيز به تواضع سر فرود مي آورند نه در برابر افراد بالاتر، که در برابر عامه مردم، چنان مراجعه کننده را به محبت استقبال و به مهرباني بدرقه مي کنند که گويي برادر خوني هستند. بله اينان هم کم نيستند و من در همين کشور، «وزير»ي را مي شناسم که فروتني اش، مهرباني اش آدمي را به ياد خطبه پارسايان مي اندازد. او هميشه لبخند بر لب دارد و تجسم فرازهايي از صفات متقيني اش که مولاعلي مي فرمايد: «بشره في وجهه» است. دلش اما به ياد ياران شهيدش و دشواري هاي راه، با حزن مانوس است که «و حزنه في قلبه». شکيبا و بردبار است «اوسع شيئا صدرا» و هيچ گاه به بيماري غرور و منيت دچار نشده است «و اذل شيئا نفسا» اگر با او رودررو شوي، در سلام بر تو پيشي خواهد گرفت.

قبل از آن که تو از آشنايي سال هاي دور بگويي، او خاطرات آن دوران را به يادت خواهد آورد و ...

وجود آدم هايي چنين است که انسان را به جريان زلال فرهنگ علوي در جامعه اميدوار مي کند و الا در ميان کوتوله هايي که اگر از دستشان برآيد درخت ها را هم قطع مي کنند تا چيزي از آن ها بلندتر نباشد، زندگي کردن تنفس در هواي شيطاني است که «هر نفسي که فرو مي رود، مضرر حيات است و چون بر مي آيد مخرب ذات و از اين هر دو پرهيز بايد ...».

بگذريم، اما اجازه بدهيد اين را هم بنويسم که من نمايندگاني از مجلس هم مي شناسم، که هيچ گاه کت و شلوار غرور را پرو نکرده اند و نه هنگام انتخابات که پس از انتخابات هم تو را مي شناسند، و حتي اگر حواس تو نباشد، براي احوال پرسي پيش قدم خواهند شد و ...

حالا با وجود نوراني افرادي مثل آن آقاي وزير و اين نمايندگان و برخي مسئولان که اخلاقي ديني دارند هوا پاکيزه و مطهر مي شود تا کلام سعدي، شيخ اجل، مصداق پيدا کند که «هر نفسي که فرو مي رود، ممد حيات است و چون بر مي آيد، مفرح ذات»...

اميد که با فراوان شدن آدم بزرگ ها، و جمع شدن بساط آدم کوچک ها، فرصت قد کشيدن براي همه تا آسمان فراهم شود...

خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1390/10/21 شماره انتشار 18029 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ساعت 10:29  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سلامی دیگر به شهیدان بابارستمی و فرومندی
 

تو رستمی 

 بابامحمد 

 هر چند تو را در شناسنامه 

 رستم نخوانده باشند 

 و تو را نام پدر تو 

 زال 

 و نام مادر 

 رودابه نباشد 

 تو رستمی برای ایران 

 که چون رستم زال 

 جان به کف داشتی 

 برای دفاع از ایران 

 نگاهت 

 افراسیاب کش بود 

 به هر جبهه که رو می کردی 

 اکوان دیو عراقی 

 از شنیدن نامت 

 بر خویش می لرزیدند 

 وتدبیر تو 

 نه هفت خان 

 که هفتاد خان را می گشود 

 تو نه تنها یک فرمانده 

 که «نشانه عظمت انقلاب» 

 بودی و جزو استثنائات نیز هم 

 این را 

 رهبر فرزانه انقلاب 

 فرمود در شرح تو 

 و دیگر رستم خراسانی 

 عبدالحسین برونسی... 

 تو رستمی 

 بابا محمد 

 هر چند 

 از سهرابت نگذشته باشی 

 برای ایران 

 تو از جانت گذشتی 

 برای اسلام وایران 

 نام تو جاودانه است 

 بابا محمد رستمی...

**

تو یک فراز جاودانه ای 

 بی آن که فرود 

 تقدیر تو شود 

 غیرت از تو 

 خاطره ها به یاد دارد 

 و عزت تو را 

 نام دیگر خویش می داند 

 محمد فرومندی 

 از چشم های تو 

 خورشید جاری بود 

 و از لبانت دریا 

 دلت اما 

 عرش خدا بود 

 که به نامش 

 بر دشمنان خدا می تاختی 

 جبهه ها از تو 

 «خواندنی خاطره» فراوان دارد 

 و تو در قلب یارانت 

 جاودانه ای 

 چنان که در جهان معنا 

 این را 

 خداوند 

 به شهادت آمده است 

 در شرح تو 

 و همه شهیدان 

 که «شهیدان را 

 مرده مپندارید 

 که آنان زنده اند 

 و نزد پروردگار خویش 

 روزی می خورند» 

 تو زنده ای 

 سردار سرفراز 

 خط روشنی اگر 

 در کوچه های زندگی ما 

 جاری است 

 به یاد شماست 

 سردار فرومندی

 خراسان رضوی - مورخ سه‌شنبه 1390/10/20 شماره انتشار 18028

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ساعت 10:30  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

برخي افراد همين که از اين طرف ميز به آن سو مي روند، همان طور که زاويه نگاهشان عوض مي شود، رفتارشان هم تغيير مي کند، خود را برتر مي بينند تا جايي که برخي ها خويشاوندي هاي خوني را هم ناديده مي گيرند. يادم هست وقتي بنده خدايي که به خاطر خويشاوندي به سراغ تازه به دوران رسيده اي رفته و گفته بود بگوييد پسرعمويتان آمده است آقاي تازه به دوران رسيده، به منشي اش گفته بود، راهش نده، بگو حاج آقا، پسرعمويي ندارد! بنده خدا نااميد برگشته بود اما همين آقايي که رابطه خويشاوندي با پسرعمو را انکار مي کرد براي يافتن رگه هايي از خويشاوندي که بتواند او را با فردي ديگر گره بزند، مي کوشيد و براي تقويت اين رابطه سست سفره مي انداخت و... اما حاضر نبود عموزاده اش را به لقمه ناني و پياله ماستي ميهمان کند. او مثل خيلي هاي ديگر، رابطه خويشاوندي خود را هم بر اساس توان اقتصادي، ميزان اثرگذاري و مساحت ميز و حوزه اقتدار افراد تعريف مي کرد، حال آن که معمولا روابط صادقانه را عواطف و دوستي ها، شکل مي دهند و قوام مي بخشند، تازه در حوزه مسئوليت هاي سياسي و اجتماعي نيز افراد همواره بايد مراقب باشند در پستوهاي رياست و پشت ميز گم نشوند. بايد چراغ را همواره روشن نگه دارند تا شيطان در تاريکي برايشان چاه و چاله نکند. بايد مراقب باشند، دام ها پهن نشده باشد! و به راستي چه دامي هولناک تر از غرور که آدمي را به خويشاوندي شيطان مي رساند، چه چاله اي مرگبارتر از خودپرستي که آدمي را از اوج خداپرستي به حضيض خودخواهي مي کشاند و... بگذريم. متأسفانه از اين قبيل افراد کم نديده ايم که در رهگذار زندگي هر کدام از ما «از خويش بريدگان» به «خويشاوندان شيطان رسيده» فراوان اند و هزار تأسف که هرچه پهناي ميز و حوزه مسئوليت شان افزون مي شود مسئوليت را رياست پنداشته و بيشتر دچار گناه کبيره غرور مي شوند، حال آن که سنت حقيقت جويان عکس اين رفتار است هرچه قامت کشيده تر، متواضع تر، دست ها هرچه قوي تر، در دستگيري از نيازمندان مصمم تر، هر چه مسئول تر، عادل تر. روحش شاد شهيد والا مقام، آيت ا... دکتر بهشتي، که به تأکيد مي فرمود: هر چه ميزان مسئوليت بالاتر مي رود، درجه عدالت هم بايد افزون شود، يعني هر که مسئول تر، عادل تر اما دريغ که بهشتي رفتاران و بهشتي کرداران کم اند، هر چند بهشتي گفتارها کم نباشند.

بهشتي عادل بود، منيت در او چنان مرده بود که براي رسيدن مخالفش به پست و مقام تلاش مي کرد. وقتي به او گفتند: «فلاني مخالف شماست» گفت: مگر من اصل دين هستم که نبايد با من مخالفت شود. او دانش و توانش را دارد، پس حق اوست که فلان مسئوليت را داشته باشد. اين شهيد بزرگوار به حقيقت عادل بود، جامه غرور هرگز اندازه قامت بلندش نمي شد و «منيت» در او مرده بود. او نه با گفتار که با رفتارش به الگويي برتر براي «زيست مسلماني» تبديل شد و هنوز و هميشه به اين اسوه مديريت و مسئوليت نيازمنديم. کاش به او نگاه کنيم تا ميزهاي کوچک مان و پست ها، پست مان نکند. کاش از بهشتي ها بياموزيم شيوه درست زندگي کردن و درست مديريت کردن را، آن وقت خواهيم توانست، ظرفيت هاي بالقوه حوزه مديريتي خود را به فعليت برسانيم و به قد کشيدن افراد کمک کنيم نه اين که براي آن که بزرگ تر از همه بنماييم مدام بر سرشان بزنيم و...

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1390/10/19 شماره انتشار 18027/صفحه۶/جامعه

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 10:55  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

براي اين که «جوانمرد» باشي، نه به سينه ستبر نياز است و نه به بر و بازوي قدرتمند. مي شود مثل مردم معمولي کوچه و خيابان بود اما جوانمردي را تمام کرد، مي شود زن بود، اما جوانمرد. مي شود کودک بود، اما دل دريايي داشت. مي شود پير بود، اما در مردانگي جواني کرد. آري، جوانمردي قبل از آن که به جسم آدم ها کار داشته باشد به روح مردم بسته است. قبل از آن که به توان «زدن» نظر داشته باشد، به توان «نزدن» توجه مي کند. پورياي ولي نيز نه به خاطر پيروزي هايش پهلوان شد که از قضا وقتي شکست را به خاطر دعا و دل يک مادر پذيرفت شايسته نام پهلواني شد. تختي هم همين طور، وقتي به غرور قهرماني دل نبست و خود را به مردم گره زد، جاودانه شد. ديگراني که ماندند نيز از همين راه رفتند و امروز هم در جامعه جوانمرد کم نداريم و پهلوان نيز هم، حتي اگر يک روز هم ورزش نکرده باشند. به باور من خانواده اي که وقتي بر اثر تصادف جوان خويش را از دست مي دهند ولي مي  شنوند خانواده راننده مسبب حادثه، براي گرفتن رضايت آمده اند، با روي باز به استقبال آنان مي روند، پهلوانند. وقتي يک خانواده ديگر که باز فرزند از دست داده اند، مطلع مي شوند خانواده راننده، شب زمستان را قرار است در يک مکان عمومي و سرد سپري کنند، با وجود اين که سيه پوش داغ عزيز خويش اند اما به سراغ آنان مي  روند و به خانه خويش دعوت مي کنند، تا مبادا سرماي زمستان هم حتي آنان را بيازارد.

وقتي خانواده راننده، اظهار شرمندگي مي کنند، مادر مقتول از تقدير الهي سخن مي گويد که قسمت اين بوده است وگرنه تا خدا نخواهد برگي از درخت نمي افتد. حالا انصاف بدهيد از اين مادر پهلوان تر مي شود يافت؟ اجازه بدهيد يک ماجراي ديگر را برايتان نقل کنم. تصادفي اتفاق مي افتد، مادري کشته مي  شود، راننده را پليس به بازداشتگاه مي برد، پسران آن مادر، قبل از آن که مراسم تشييع مادر خود را برگزار کنند از سرنوشت راننده مي  پرسند. وقتي مي شنوند در بازداشت به سر مي برد دسته جمعي مي آيند و او را آزاد مي  کنند و بدون هيچ چشمداشتي يا حرف و حديثي، راننده را روانه مي  کنند و سپس دنبال مراسم تشييع مي روند و...

خب، از اين برادران پهلوان تر مي  شود يافت که حتي يک شب بازداشت را هم به عامل مرگ مادر خود نمي پسندند؟ بگذريم، ايران هنوز و هميشه مهد پهلواناني است که شايد هيچ کس نامشان را نشنيده باشد و نشنود هم. اما پهلواني مي کنند مثل آن جوانمردي که وقتي ديد بدهکارش دست خالي و نگاه پرشرمندگي دارد نه که طلبش را مطالبه نکرد که براي برپاخاستن مرد بدهکار، مبلغي هم به او کمک کرد و باز يک پهلوان ديگر؛ مادر ناتني که با کفش بافي جهيزيه دختر خوانده اش را تهيه کرد تا حرمتي باشد براي نام  مادر، حال آن که مادر تني دخترک معلوم نيست اگر او را ببيند بشناسد. اما اين نامادري، اوج مادري و پهلواني را نشان داد... پس يادمان باشد براي تکريم پهلواني حتما منتظر سالگرد درگذشت جهان پهلوان تختي نباشيم بلکه روحيه جوانمردي را هميشه و همه جا حرمت بگذاريم...

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1390/10/18 شماره انتشار 18026 /صفحه۶/جامعه

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی ۱۳۹۰ساعت 10:51  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

نامت بلند امير 

 - ميرزا تقي خان- 

 که گردن فرازان گود را 

 مرگ 

 هيچ گاه خاموش نمي کند 

 آزادگان را 

 زندگي جاويد است 

 که در جهان فقط 

 نام نيک ماند 

 و تو- امير- 

 نيک نامي را آبرو دادي 

 تو امير کبير بودي 

 و يک کشور را پناه 

 نگاهت 

 - مهربان و نافذ- 

 ديده بان برج و باروي 

 وطن بود 

 و انديشه ات 

 پاسدار حرمت ميهن 

 انگشت تدبير تو 

 گره هاي کور مي گشود 

 هوش سرشارت 

 بينايي مي افزود 

 تو تدبير را 

 مدير بودي 

 و مديريت را مسئول 

 نقشه ات 

 کشيدن نقش عشق بود 

 در پهنه ايران 

 با دارالفنوني 

 که فنون سرفرازي را 

 به فرزندان وطن مي آموخت

«اشداء علي الکفار رحماء بينهم» 

 نقشه راه مديريت تو بود 

 در زمانه اي که 

 بسياري 

 بر بيگانگان 

 مهر مي باريدند و 

 بر ايرانيان قهر 

 تو يگانه بودي امير 

 امير کبير ايران 

 مثل خورشيد 

 نورت چشم هاي خفاشان را مي زد 

 پس به کار توطئه شدند 

 همه آناني که 

 تاب ديدن خورشيد نداشتند 

 و منافع خود را

در تاريکي مي جستند 

 از درباريان تا 

 انگليسي ها 

 و همه کساني که 

 باطل را حق خود مي دانستند 

 و تو را سد راه خويش مي ديدند 

 دست به کار شدند 

 تا کار به فين بکشد 

 حمام فين کاشان 

 و نيشتري که رگ هاي تو را دريد 

 و اميد مردم را بريد 

 اميدشان بود

تو به آخر برسي 

 اما تو دوباره آغاز شدي 

 مرگ، سهم آناني شد که 

 تو را مرده مي خواستند 

 امروز اما 

 هرجا سخن از عزت است 

 و حکايت غيرت و تدبير 

 روايت مي شود 

 نام اميرکبير 

 پرآوازه است...

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1390/10/18 شماره انتشار 18026 /صفحه۷/فرهنگی

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی ۱۳۹۰ساعت 10:48  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

جوانمردان زاده مي شوند، نيک پنداري و نيک کرداري را به نهايت مي رسانند دست هايشان به «قو علي خدمتک جوارحي» قدرت مي گيرد. در حوزه کاري خود قد مي  کشند و به دستگيري از نيازمندان همت مي کنند.

يک نفر مي شود جهان پهلوان تختي که آوازه نامش جهاني را به احترام برمي انگيزد دلاوري که طلا سينه بوس او در رقابت هاي کشتي است، اما مانايي نام او نه به دليل مدال هاي قهرماني است که ديگران همچون او و حتي بيش از او مدال آوردند بلکه جاودانگي نام تختي به مرام مردمداري اش بود، به جوانمردي اش که در مواجهه با قدرترين حريف هم وقتي مي فهميد پايش آسيب ديده است هرگز به او هجوم نمي برد. منش او بود که دست افتادگان را مي گرفت و وقتي مي فهميد کسي گرفتار است براي باز کردن گره زندگي اش تمام قد برمي خاست. زلزله بوئين زهرا و همت مردانه جهان پهلوان غلامرضا تختي و روش استقلال و عزت خواهي او براي هميشه نام وي را در شمار جوانمردان جاودانه خواهد داشت. آري تختي جوانمرد بود... و به راستي که مام ميهن همواره در زايش جوانمردان توانمند بوده است چنان که هر روز، به نوعي، از کوچه هاي شهر و روستاي اين ديار رادمرداني قامت کشيده اند.

دلاوراني که با گذشتن از خود، سرافرازي ميهن اسلامي را فرياد کرده اند. بزرگاني که در قامت شهيد به حيات جاويد رسيده اند.بزرگاني مثل حسين علم الهدي که سيدالشهداي کربلاي هويزه بود و نامش ترجمان جوانمردي شد و در کنار او که ماه انجمن بود، ستارگاني چون سيدمحمود سيدي علوي مي درخشيد و مي درخشد هنوز، که انوار شهيدان هرگز خاموش نمي شود. چنان که خود شهيد هرگز نمي ميرد. در کربلاي هويزه، امتحان عشق بود و آزمون جوانمردي. آن جا فرصتي فراهم شده بود براي جاودانگي و تنها کساني به اين مقام مي رسيدند که جوانمردي را به نهايت رسانده بودند و حسين علم الهدي و يارانش که تمام قد در برابر دشمن متجاوز ايستادند، روي ديگر جوانمردي را نشان دادند که جوانمردي، تنها دستگيري از نيازمندان نيست، دفاع از عزت و شرف کشور بزرگ ترين نوع جوانمردي است. لذا شهدا، همه جوانمرد بودند و اگر جوانمردان سابق هم بودند، مي شد به يقين گفت،در کنار شهدا بودند. مي توان مطمئن بود که اگر تختي ها و پورياي ولي ها نيز بودند، در هنگامه اي که دشمن پنجه در خاک وطن مي کشيد، آنان در شمار اولين کساني بودند که جوانمردي را در خط مقدم دلاورانه معنا مي کردند. آري، ايران، ايران اسلامي، همواره بستر زادن جوانمردان است. از آرش تا کاوه، از پورياي ولي تا تختي، تا حسين علم الهدي، تا چمران، تا صياد شيرازي و تا همه شهدايي که نامشان بر سر در کوچه ها مي درخشد، همان هايي که بي ادعا، جوانمردي را به نهايت رساندند و سند عزت انسانيت شدند...

خراسان رضوي - مورخ شنبه 1390/10/17 شماره انتشار 18025 /صفحه۳/اخبار

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ساعت 11:31  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

برف 

 سفيد و زيبا 

 پيغام مهرباني آسمان است

براي زمين

 و سلامي است 

 پر سلامت 

 به درخت 

 تا جاني دوباره گيرد

برف آيت خداست 

 هر ذره اش 

 مثل هر قطره باران 

 نشانه اي است 

 تا نگاه آدمي را 

 به سوي بالا 

 اعتلا بخشد

برف پيغام شادي است 

 سرود نشاط است 

 پرشکوه ترين موسيقي است 

 که به همه زبان ها 

 ترجمه مي شود

برف باريد 

 شادمانه به هم 

 نگاه کنيم 

 لبخند مهر 

 به مردمان 

 زيباترين شکرانه است 

 بر درگاه خداوند...

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1390/10/15 شماره انتشار 18024 /صفحه۱۰/تصویری

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 10:26  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

شهر را به مثابه يک موجود زنده بايد در نظر گرفت و تا جايي که صاحب اين قلم به ياد دارد، هيچ موجود زنده اي، بي تناسب نيست يعني همه اعضا و اجزايش با هم تناسب دارد و کلا نوعي هماهنگي در همه وجودش مشاهده مي شود که رفتار و کنش و واکنشش را قاعده مند مي کند، شهر هم بايد همين طور باشد و همه آن چه در يک شهر انجام مي شود بايد از يک نظم مشخص و قاعده مندي تبعيت کند و همه سازواره هايش با هم ساز باشد و همه آن چه در نظر مي آيد نيز با هم دمساز، اصلا قشنگ نيست، شهر، حالت کاريکاتوري داشته باشد و يک عضوش بزرگ و ديگري کوچک باشد، يک قسمتش چاق و قسمت ديگرش لاغر باشد. کاريکاتور اگر چنين کشيده مي شود و در نگاه عزيز مي افتد به خاطر نقد آينه سان رفتار ماست وگرنه هيچ ناموزوني، زيبا نيست زيبايي در تناسب و موزوني است، کاريکاتور مي خواهد زشتي تناسب نداشتن را نشان دهد، مي خواهد ضرورت موزوني را يادآور شود، مي خواهد چشم هاي باز را به بيداري بکشاند، مي خواهد بيداران را به تفکر وادارد و به فکر روندگان را به تامل، کاريکاتور شايد نوعي تصوير باشد که اگر لقمان تعقل مان آن را ببيند، ما را خيلي زود به سمت تناسب ببرد، بگذريم، شهر هم بايد موزون باشد نه اين که وقتي پا به خيابان مي گذاري، «ناهمسازي ها» چنان شوق کش باشند که نه تنها نتواني ببيني که مجبور هم شوي گوش هايت را بگيري تا حرف درو ديوار را هم نشنوي! حرف هايي که اگر نگوييم بد و بيراه است دست کم گلايه و شکوه خواهد بود که چرا چنين بلايي بر سر ما آورده ايد؟ چرا مبلمان شهري چنين است و ساخت وسازها چنين بي قواره، چرا در قدکشيدن ساختمان هاي با پروانه و بي پروانه، از معماري اسلامي، ايراني کمتر مي شود سراغ گرفت. چرا در تقسيم فضاي سبز، قسمت ها چنين است، چرا زخم هايي که بر خيابان ها مي خورد زود درمان نمي شود و خيلي چراهاي ديگر، اين البته به معناي ناديده گرفتن تلاش هاي مجدانه مسئولان شهري نيست که از قضا طرح هاي کلاني که به نتيجه مي رسد، شايسته تقدير است و قدر بايد دانست کساني را که شبانه روزي به کار ساخت وعمران و آباداني شهر هستند از مديران گرفته تا کارگران عزيزي که خيلي وقت ها در شمار تقديرشوندگان هم يادي از آن ها نمي شود. دست هاي پينه بسته اي که تا تاريخ هست، عطر بوسه پيامبر(ص) از آن جاري خواهد ماند. انتقادي که هست از کاريکاتوري شدن اوضاع است، از ناهمسازي آن چه در شهر به چشم مي آيد، به ويژه در ساخت وسازها، در نماي ساختمان ها که گاه حاوي نشانه هاي غيرفرهنگي و حتي ضد فرهنگي هم هست که افراد ندانسته و صد البته ناخواسته، از آن استفاده مي کنند، يادمان باشد، نماي شهري اولين چيزي است که با افراد تازه وارد حرف مي زند و ارتباط برقرار مي کند، بي آن که نياز به مترجم داشته باشد، غريبه اي اگر بيايد، قبل از آن که از کسي چيزي بپرسد، که حالا پاسخ خوب باشد يا نه، اولين پرسش ها را چشم هايش از نماي شهر خواهد پرسيد و پاسخ را هم خواهد گرفت و او قبل از آن که حتي آدم ها را ببيند نسبت به شهر و مردمانش قضاوت خواهد کرد و اصلاح اين داوري معلوم نيست به اين راحتي ممکن باشد. پس شهر را چنان بسازيم که بازگوکننده پيام هاي ما به بين المللي ترين زبان باشد...

خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1390/10/14 شماره انتشار 18023 /صفحه۵/جامعه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۰ساعت 11:5  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

پس از درج گزارش «گريه هاي يک مادر در خرابه هاي مهرمادر» که به گزارش «مادر محله مهرمادر» معروف شد بسياري از شهروندان مومنانه و کريمانه آستين همت بالا زدند و دست ياري دراز کردند که اين بلند همتي و روحيه جوانمردانه آدمي را بر سر شوق مي آورد. در کنار اين تماس ها اما زنگ هاي تلفن جور ديگري هم به صدا درمي آمد با اين مضمون که ماجراي «مادر محله مهر مادر» تنها يک مورد نيست بلکه در گوشه و کنار شهر از اين قبيل موارد زياد است و آدرس هم مي دادند که بياييد و خود ببينيد. درست هم مي گفتند، متاسفانه روزگار معيشت برخي آدم ها خوب نيست و فقر بدجوري بر گلويشان پنجه مي کشد و من مي ترسم پنجه بر ايمانشان کشد و فردا بر حيثيت شان پس بايد کاري بکنيم. نگوييم رسيدگي به امور نيازمندان وظيفه حکومت است و نهادهاي متولي بايد آنان را تحت پوشش قرار دهند، البته اين سخن درستي است نظام به صورت قاعده مند بايد همه مردم را تا مرحله برخورداري برکشد و نيازمندان ناتوان را تحت پوشش حمايتي خود به شکل آبرومندانه قرار دهد و اصلا خوب نيست در جامعه اي مثل جامعه ما، فقيري يافت شود که سايه کفر را بر سر خويش حس  کند، پذيرفتني هم نيست که کشور ثروتمندي به نام ايران داشته باشيم اما «کادالفقر ان يکون کفرا» هر روز در گوشه اي از شهر و روستا چشم ها را بيازارد. دولت بايد کاري بکند و اين مطالبه به حقي است، اما يک واقعيت هم هست و در کنارش يک حقيقت نيز هم. واقعيت اين است که قوانين به شکل صد در صد اجرا نمي شود لذا مواردي از قلم مي افتند وگرنه نيازمنداني که تحت پوشش نهادهاي حمايتي اند کم نيستند اما برخي افراد به هر دليلي نتوانسته اند تحت حمايت قرار گيرند که آنان را در گوشه  و کنار مي بينم اما حقيقت نيز اين است که ما به عنوان شهروند مسلمان ايراني نيز وظايفي داريم و آن اين که تا ۴۰ خانه را همسايه خويش بدانيم و تا در اين خانه ها، کسي سر گرسنه بر بالين بگذارد ما را نشايد آرام گرفتن پس اگر ما به همين يک آموزه دين عمل کنيم، ديگر نيازمندي در خرابه هاي اطراف شهر نخواهد بود بلکه «جوانمردان» و «کريم زنان» همشهري او را ياري خواهند کرد. امروز بايد شانه هاي ما، زخمي باري باشد که براي ياري نيازمندان بر دوش مي کشيم و اين نشانه قوي تري براي ايمان حقيقي است تا برخي سخنان و ادعاها. اگر در پيشاني مولا علي(ع) و امام حسين(ع) اثر سجود بود، بر شانه هاشان هم زخمي از سنگيني کيسه اي وجود داشت که نان و خرما براي نيازمندان مي بردند چنان که در کربلا، وقتي بر پشت و شانه امام حسين(ع) اثري از زخم يافتند از امام سجاد(ع) پاسخش را شنيدند: اين نشانه سنگيني کيسه اي بود که پر از مايحتاج نيازمندان مي کردند و براي رساندن آن به خانه  آن ها بر دوش مي کشيدند.در مشي حکومتي امام علي(ع) نيز خوانده ايم که غير از عملکرد قاعده مند براي فقرزدايي، همه شب، هميان بر دوش مايحتاج نيازمندان را به شخصه براي آن ها مي بردند و اين درسي است براي ما که مي خواهيم واقعا شيعه مولا باشيم....

خراسان رضوي - مورخ شنبه 1390/10/10 شماره انتشار 18019

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی ۱۳۹۰ساعت 11:12  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

 امام حسين(ع) را چقدر مي شناسيم؟ همو که اين همه براو مي گرييم را چقدر مي شناسيم؟ اين را از خود بپرسيم و صادقانه جواب دهيم که جز همان نيمروز عاشورا، از حسين(ع) نشان داريم؟ از زندگي ايشان چقدر مي دانيم؟ متاسفم، به رفتارمان که نگاه مي کنيم، مي بينيم زندگي خيلي هامان از شناخت مولا اباعبدا... خالي است. رفتار ما با رفتار حضرت خويشاوندي ندارد و گفتار ما نيز هم. ما بر کسي مي گرييم، که گاه رفتار ما ضدرفتار اوست. حال آن که بايد رفتار خود را مثل رفتار ايشان تعريف کنيم در همه شئون، بايد ببينيم امام(ع) مثلا در برابر ديگران چگونه رفتار مي کردند، ما هم رفتاري آن گونه در پيش گيريم. امام(ع) اهل گذشت بودند پس ما نمي توانيم، اهل کينه و قهر باشيم. امام(ع) دشمن را هم به رستگاري مي خواندند، ما نمي توانيم در مسير کمال مردم مانع ايجاد کنيم. امام(ع) بدگويي و بدرفتاري ها را به خوبي پاسخ مي دادند و از جمله کلمات نوراني ايشان است که «چنان چه با گوش خود بشنوم، شخصي مرا دشنام مي دهد. سپس معذرت خواهي او را بفهمم از او مي پذيرم و گذشت مي کنم چون پدرم اميرالمومنين علي(ع) از جدم رسول خدا(ص) روايت کردند: کسي که پوزش و عذرخواهي ديگران را نپذيرد، بر حوض کوثر وارد نخواهد شد» «احقاق الحق ج۱۱-ص۴۳۱» امروزه که ناشنيده، به صرف گفته فردي که معلوم نيست صداقتش چقدر است خيلي هامان، از برادر ديني و حتي برادر خوني خود روي برمي گردانيم، قهر مي کنيم و حتي وقتي او براي گناه ناکرده، طلب گذشت مي کند، باز جوابمان قهر و کينه است و برخي هامان معتقديم، حرف مرد يکي است و گذشت کردن فرد را پررو مي کند حال آن که درس امام(ع) ما، گذشت است درسي انسان ساز که اگر در جامعه و در ميان مردم به عمل درآيد خيلي از نامهرباني ها به مهر تبديل خواهد شد. اگر اين نگاه به فرهنگ تبديل شود، زيبايي هاي زندگي مومنانه بيش از پيش همه را فرا خواهد گرفت. امام(ع) در سخن ديگري مي فرمايند «بخشنده ترين مردم کسي است که در هنگام قدرت مي بخشد» و با اين که مي تواند انتقام کشد دست بخشش پيش مي آورد، اين سنت کساني است که خداوند را ارحم الراحمين، غفارالذنوب و... مي دانند و باور دارند همان گونه که از خداوند طلب بخشش مي کنند، خود نيز بايد اهل عفو و گذشت باشند، نه اين که در قهر پاي بفشارند و آن وقت از خداوند طلب عفو داشته باشند، بر ديگران به کين سخت گيرند و باز از خداوند بخواهند به رحمانيت و رحيميت خود با آنان برخورد کند. خداوند در کلام انبياء و اولياي خود ما را به گذشت امر فرموده است. پس زماني مي توانيم دست هاي خود را در آسمان به طلب عفو به پرواز درآوريم که در زمين دست پوزش خواه برادر و خواهر خود را به بخشش بفشاريم و يادمان باشد حيف است چشمي که براي حسين(ع) گريسته است، از قهر پر شود. اين چشم ها که در محرم و صفر شسته مي شود بايد حسيني ديدن را بياموزد...

 خراسان رضوي - مورخ شنبه 1390/10/10 شماره انتشار 18019/صفحه7/فرهنگی

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی ۱۳۹۰ساعت 11:8  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

براي زائراني كه با عشق به زيارت امام رضا عليه السلام مي آيند

بردرت اي شاه به پناه آمديم

تشنه يك جرعه نگاه آمديم

يوسف چشمان شما صيد كرد

مانه به خود اين همه راه آمديم

 


 

مانه به خود اين همه راه آمديم

بردرت اي شاه به پناه آمديم

يوسف چشمان شما صيد كرد

تشنه يك جرعه نگاه آمديم

 

 


ازغم دوريت كمان مي شوم

غرق در افسوس و فغان مي شوم

چونكه بخواني تو مرا بردرت

در حرمت باز جوان مي شوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی ۱۳۹۰ساعت 11:47  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

جهان چشم روشن کرد به طلوع امام باقر (ع) و جهانيان در برابر خويش دريايي يافتند که هر قطره از کلماتش دري بود که نه تنها براي ثروتمند شدن يک فرد که براي برخوردار شدن از معرفت، همگان را کفايت مي کرد.

درباره امام باقر(ع) فراوان گفته اند اما اين «فراوان» در برابر فراواني کرامت وجودي حضرتش «اندک» است و از ديگر سو، بيشتر گفته ها و نوشته ها، به شرح خورشيد مي ماند و آنچه از خورشيد مي دانيم، اين خوب است اما همه خوب ها نيست همه خوب ها را بايد در پرتو انوار خورشيد يافت و در پرتو کلام خورشيدگونه امام باقر (ع) که راه را براي زندگي بهتر، به روشني نشان مي دهند. به باور من هر کس به دنبال فرداي بهتر است، امروز بايد سبک زندگي خود را بر اساس آموزه هاي اهل بيت بنا کند تا در نتيجه آن فردايش را در مسير هر روز بهتر شدن قرار دهد.

پس کلام امام (ع) را بايد خواند و به رفتار درآورد، از جمله بايد اين ستاره روشن را از کلام ايشان به ياد داشت که « چه بسيار خوب است نيکي ها پس از بدي ها و چه بسيار بد است بدي ها پس از نيکي ها /کافي/جلد۲/ص۴۵۸» و تامل بايد کرد در اين کلام و بايد دريافت که انسان خردمند، حتي در باران بدي ها هم چتري از خوبي ها بر سر همه مي گيرد و بدترين رفتارها را با بهترين رفتارها پاسخ مي دهد و اصلا هرگز و هرگز و هرگز در برابر بدي ديگران به بدي کردن فکر هم نمي کند چرا که خوب مي داند، آدم خوب بدي نمي کند و آن که دست و دل به بدي مي آلايد، جاي خوبي ها بدي نشانده است والا از خوب جز خوب برنيايد و باز عاقبت کساني که خوبي ديگران را با بدي پاسخ مي دهند در همين دنيا آن‌قدر آشکار است که نيازي نيست براي فهميدن نتيجه بدي در برابر خوبي تا قيامت صبر کرد پس فرد اگر ايمان هم نداشته باشد و فقط اندک بهره اي از عقلانيت داشته باشد، گرد بدي نخواهد گشت، چون بدي خود يک نوع ستمکاري است و در کلام امام باقر(ع) مي خوانيم«3 خصلت است که دارنده اش نمي ميرد تا عاقبت شوم آن را ببيند، ۱ - ستمکاري ۲- از خويشان بريدن ۳۰ قسم دروغ يادکردن که نبرد با خداست» پس خرد حکم مي کند دست از ستمکاري بر خويش و ديگران به طهارت توبه بشوييم و با خوب رفتار کردن، بذر خوبي بيفشانيم، اين بذر که به بار بنشيند همگان از ميوه آن بهره مند خواهند شد و شيرين کامي همگاني، به حسن رفتار جامعه نيز خواهد انجاميد و در جامعه نيک رفتار، زندگي کردن با رايحه بهشت خواهد بود پس در کلام امام، راه را بيابيم و برويم که اين راه به بهشت مي رسد.

خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1390/10/07 شماره انتشار 18017 /صفحه۷/فرهنگی
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی ۱۳۹۰ساعت 10:24  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

بگذار پارک بکنم بعد قبض بنويس! من که هنوز خودرو را خاموش هم نکرده ام! اين ها را مرد راننده که در خودرو بود و براي اين که همسرش از خودرو پياده شود، کنار خيابان در خطوط آبي توقف کرده بود، به پارکباني مي گفت که همان لحظه سررسيده بود و مشغول ثبت شماره خودرو و صدور قبض بود. مرد راننده مي گفت: من قصد توقف ندارم اما براي پياده کردن سرنشين که نمي شود وسط خيابان ايستاد، مجبورم بيايم کنار خيابان. آن وقت تو براي مسافر پياده کردن من هم قبض مي نويسي؟ اما پارکبان مي گفت به ما گفته اند هر کس در خطوط آبي توقف کرد، قبض اخطار بنويسيد. حالا هم شما توقف کرده اي! راننده همچنان توضيح مي داد که توقف به معناي اين است که من خودرو را پارک کنم و بروم نه اين که فقط سرنشين خودرو را پياده کنم. پارکبان اما، همچنان حرف خود را مي زد و راننده حرف خود را... آخر هم پارکبان، قبض اخطار را نوشت و داد دست راننده و رفت. آقاي راننده همچنان معتقد بود چون پارک نکرده، کار پارکبان خيابان سجاد توجيهي ندارد، او هم راه خود را کشيد و رفت. من اما ماندم و چند سوال از جمله اين که واقعا خودروها بايد براي سوار و پياده کردن مسافر خود چه کار کنند؟ ايستگاه تاکسي و توقف در آن درست اما کسي که خانواده اش را مي خواهد به جايي برساند خودرواش که تاکسي نيست تا ايستگاه داشته باشد. او چه بايد بکند تازه، طبق اعلام مسئولان قرار شد حتي توقف نيم ساعته در خطوط آبي هم رايگان باشد اما... راستي خيلي ها مي پرسند، طلبکاري شان از «موبايل پارک» چه سرانجامي پيدا کرد؟ به هر حال حق الناس است و کسي نمي تواند آن را ببخشد کم و زياد بودن مبلغ مهم نيست. حتي يک ريال باشد، باز جز صاحب حق، کسي نمي تواند آن را ببخشد. خوب است متوليان شهري که دست اندرکار مسئله واگذاري حاشيه خيابان به شرکت ها هستند، هم در اين باره تامل کنند و هم در عقد قرارداد با شرکت ها براي چنين موضوعاتي، بحث را به گونه اي تعريف کنند که در موارد مشابه وجه مانده در اختيار شرکت يا به شرکت جديد منتقل شود يا امکان بازگرداندن آن به ساده  ترين شکل به مردم وجود داشته باشد.

خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1390/10/06 شماره انتشار 18016 /صفحه۲/خبر
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی ۱۳۹۰ساعت 10:36  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
کربلای۴، از مظلوم ترین عملیات های دفاع مقدس است و شهدای کربلای ۴ نیز انگار از غریب ترین شهدا هستند، از این عملیات کسی کمتر سخن به میان می آورد دلیلشان هم این است که از نظر نظامی، به توفیقی که باید نرسیدیم و آن را عملیاتی ناموفق می دانند این شاید از نظر نظامی درست باشد، اما برای ما که به «احدی الحسنیین» ایمان داشتیم، کربلای ۴ فرقی با کربلای ۵ ندارد. امام انقلاب بر اساس آموزه های دینی به ما آموخته بود که ظفر و شهادت هر دو برای ما پیروزی است و اصلا در قاموس فکری ما شکست معنا ندارد لذا با امام خود به این یقین رسیده بودیم «که حتی برای یک لحظه هم از عملکرد خود در جنگ نادم و پشیمان نیستیم» اما «اهل تکلیف» بودیم و «نتیجه» را «فرع» می دانستیم. لذا برای ما موفقیت عملیات بیت المقدس یا کم توفیق در عملیات رمضان تفاوتی نداشت. ما در هر عملیات خود را به محک ایمان می کشیدیم. بوسه پیروزی یا سیلی هشدار باش و بیدار باش هر دو برای ما عزیز بود.

ما در جنگ به خودشناسی رسیدیم و هر عملیات گوشه ای از شخصیت ما را شکل داد.

در جنگ بود که فهمیدیم، «غرور» کلید شکست است و «توکل»  راز پیروزی. هر جا نگاهمان به خودمان افتاد، به زمین افتادیم و هر گاه بر زمین افتاد، نگاهمان به خدا افتاد، برخاستیم و قد کشیدیم پس هر عملیات برای ما یک کلاس درس بود و سلسله عملیات ها، مجموعه کلاس هایی که ما را تا مقام بندگی خدا برکشید و تا شکوه شهادت پرواز داد.

نگاه ما به شهید و شهادت و باور ما بر تکلیف گرایی و رسیدن به احدی الحسنیین ما را به جایی رساند که هیچ گاه جز به پیروزی فکر نمی کردیم و هنوز هم شکست را هرگز به رسمیت نمی شناسیم. ما جنگجو و فزون خواه نبودیم که به دست نیاوردن غنیمت ما را سر شکسته کند، بل صلح خواهانی بودیم که برای دفاع از حق خویش و برای رسیدن به صلح و پاسداری از آن تمام قد ایستاده بودیم و همین ایستادن خود بزرگ ترین پیروزی بود و سرفرازی های امروز نیز مرهون آن ایستادن هاست. پس بزرگ باید داشت یاد همه آن ایستادگان بر صراط عشق را و درس های آن روزگاران را امروز و فردا باید به رفتار درآورد تا سرفرازی مضاعف شود و این روزها که سالگرد عملیات مظلوم کربلای ۴ است و چند روزی تا سالگرد عملیات کربلای۵ مانده است، باید با نگاهی سرشار از احترام به این دو عملیات که در حقیقت دو قطعه از یک عملیات بود و شهدایش نگریست و با بزرگداشت حماسه آفرینانش، به سندهای آزادگی ایران اسلامی، ادای احترام کرد....

خراسان رضوی - مورخ دوشنبه 1390/10/05 شماره انتشار 18015 /صفحه۵/فرهنگی

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی ۱۳۹۰ساعت 10:26  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

طلوع تو

معجزه حق است

و آيت ماندگار خداوند

و چشمانت

چشمه خورشيد

که راه را روشن مي کند

تو ترجمه اعجازي

اي پيامبر خدا

نامت را به مادر

نامبردار مي کند خدا

اي عيسي بن مريم

در زمانه اي که مردم

خود را به پدر تعريف مي کنند

تو يک نام جاودانه اي

مسيح و مهربان

لب هايت ترانه خوان خداست

همان دم که

مادر - مريم مقدس و پاک -

مردمان پر از سوال را

به لب هاي تو حوالت داد

تا آنان که مي گفتند

از طفل در گهواره چه مي توان پرسيد

بشنوند آيه هاي خدا را

از لبان تو که خود

آيت خدايي

تو خود معجزه اي

آيت روشن خداوند

که انگشت اشاره ات

و کلام جوشيده از لب هايت

مبشر پيامبر آخرين بود

«... و مبشرا برسول

ياتي من بعدي

اسمه احمد...»

و احمد بود و محمد

پيامبري که نشاني اش را

به جهان مي دادي

که جهان را جان است

و جان را جهان

تو معجزه حقي

نبي ا...

يا مسيح

اي همواره زنده

مرگ هنوز

به زيارت تو نائل نشده است

و تو آسمان نشين منتظري

اي مسيح منتظر

تا به گاه ظهور

در کنار صاحب دعوت نبي آخرين

قامت کشي

و پشت سر او نماز بخواني

تو معجزه خدايي

اي پيامبر خدا

مهرباني را

به تو مانند مي کنند

به گاه تشبيه

و ما مهرباني هايت را

در آيات قرآن سراغ گرفته ايم

و بر تو

و همه پيامبران

به صلوات

جان جلا مي دهيم

اي پيامبر خدا

جهان جاني دگر باره خواهد يافت

فرداي ظهور

وقتي تو را

در کنار مهدي

قامت کشيده ببيند...

خراسان - مورخ یکشنبه 1390/10/04 شماره انتشار 18014 /صفحه اول و۲

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی ۱۳۹۰ساعت 10:0  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سردار قاآني در جلسه انصار المهدی به یاد شهیدان مشتقیان از ضرورت یاد شهدا گفت 

ذکر شهدا و تبيين ارزش هاي دفاع مقدس امروز يک ضرورت است.اين کلام سردار اسماعيل قاآني است که در جمع ياران دوران دفاع مقدس يادهاي رفته را مرور و چشم ها را به افق هاي پيش رو روشن مي کند او از ضرورت بازگشت به سيره شهدا مي گويد و من دچار يک مسئله هستم؛ «دوران فطرت» و دوري چند ماهه از ياران و برگزار نشدن جلسات اما با خود مي گويم زمين بين چند فصل کشت نيازمند فصل «آيش» است تا بتواند دگرباره به ثمر بنشيند، قصه ما آدم ها هم، گاه چنين است. نيازمند يک فصل آيش هستيم. شايد ماجرايي که حضرت مولوي نيز بدان رسيد همين باشد که سرود؛

مدتي اين مثنوي تأخير شد

مهلتي بايست تا خون شير شد

تا نزايد بخت تو فرزند نو

خون نگردد شير شيرين خوش شنو...

حالا اين ماجرا شده قصه ما و جلسه ياد شهدا در جمع هيئت انصار المهدي که مي شود در چشمانشان هنوز شور و شوق بچه هاي اطلاعات و عمليات دفاع مقدس را ديد. آري دگر باره جان پرگناه من هم لياقت يافت تا دقايقي در فضايي قرار بگيرد که از شهيد و شهادت سخن مي گفتند. در خانه اي که تصاوير شهيدان سيد مهدي و سيد هادي مشتاقيان، آدم را به محاکمه مي کشد که بعد از ما شما چه کرديد؟ پاسخ من که شرمندگي بود، آنقدر که سرفرود آوردم تا چشم در چشم شهيد نشوم و عکس آنان را نبينم، وقتي مي بينم عکس آن ها حرکت مي کنم، من شرمنده شدم، شما را نمي دانم، خيلي هاي ديگر که بايد از شرم بميرند را نيز هم. بگذريم. در آن جمع، در شعاع تصاوير نوراني دو «امامزاده عشق» شانه به شانه جانبازي مي شوم که پاي مصنوعي اش را کنار مي گذارد در چهره اش که يک لحظه نگاه مي کنم حس مي کنم پاي اراده و ارادتش حقيقي و مستحکم است، آنقدر که وقتي مي ايستد، بناي رفيعي را مانند مي شود که هيچ زلزله و توفاني او را فرو نمي ريزد. جانباز خود شهيدي است که هر روز تازه مي شود. بهاري است که مدام به شکوفه مي نشيند و زيبايي هايي که گاه چشم را مي نوازد به برکت دعا و نفس هاي اينان است... آن سوتر جانباز ديگري، روي صندلي مي نشيند نه اين که خود را از بر زمين نشستگان بهتر بداند بل او هم آيتي است از عشق، که بر زمين نشستن نمي تواند و... به هر سوي که رو مي کني، عشقي را تجسم يافته در قامت رزمنده اي مي بيني که هر کدام نشانه اي از حقيقت و پرچمي براي عزت هستند و در اين ميان سردار اسماعيل قاآني که هنوز بچه هاي جنگ برادر اسماعيل اش مي خوانند لب به سخن مي گشايد و از شهيد و شهادت مي گويد که رابطه زمين و آسمان را حسنه کرده است، او سخن را به امروز و اوضاع جهان امروز مي کشاند و مي گويد بيداري اسلامي امروز، نتيجه شهادت هاي ديروز است و تا شهادت هست چراغ بيداري هم روشن خواهد بود. اين فرمانده دفاع مقدس، به ياران ديروز و امروزش تاکيد مي کند، قدردان شهادت ها باشند و با بزرگداشت ياد شهدا و ذکر شهادت- که عبادت است- به جريان بيداري اسلامي کمک کنند. او بيان خاطرات و تبيين ارزش هاي دفاع مقدس را براي عبور از خطرات و ناهنجاري ها، يک ضرورت مي داند و با استناد به اين فرمايش رهبر فرزانه انقلاب که امروز زنده نگهداشتن ياد شهدا کمتر از شهادت نيست، رزمندگان و شهادت باوران ديروز رابه استمرار جريان شهادت مي خواند و تاکيد مي کند: اين جلسات را قوي تر از گذشته برگزار کنيد و همواره از شهدا بگوييد... سردار حرف فراوان دارد و ياران به گوش جان مي شنوند، دراين ميان اما، سخنان برادر شهيدان مشتاقيان، از يک جهان بيني توحيدي ناب روايت مي کند؛ پدرمان، که بچه هايش را به جبهه مي فرستاد، جيره و خوراکي هم همراهشان مي کرد و زندگي در شرايط سخت را آموزش مي داد و معتقد بود، هر خانواده بايد حداقل يک رزمنده در جبهه داشته باشد و خود نيز او را تدارک کند. اين برادر شهيد به نقل از پدرش گفت: دولت همين که اسلحه دفاع را فراهم کند کافي است. ما خود بايد تدارکات مورد نياز رزمنده خود را فراهم کنيم. برادر شهيدان مشتاقيان سپس به سخنان سردار قاآني اشاره و تاکيد کرد روز گفتن از شهيدان همين امروز است و با گفتن خاطرات آنان مي شود جامعه و نسل نو را از خطرات امروز وفردا نجات داد. او در پايان تريبون را به مداح اهل بيت، سعيدي نژاد سپرد تا بخواند؛

تمام زندگي‌ام مال حسينه

دلم همواره دنبال حسينه...

... و چنين بود که دل ها با حسين گره خورد، البته دل حاضران خيلي سال پيش با حسين(ع) و عاشورا گره خورده بود ما خود را با حسين(ع) تعريف کرده بوديم و الا به قلب خطر نمي زديم...

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1390/10/04 شماره انتشار 18014 /صفحه۷/فرهنگی هنری

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی ۱۳۹۰ساعت 9:53  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
مهرباني زنده است هنوز، مهرباني هنوز زنده است. هنوز فراوان اند دل هايي که به مهر خدا نشان مي شوند و دست هايي که پي باز کردن گره از زندگي نيازمندي وضو تازه مي کنند. هنوز هرم نفس ها عطرياري دارد و غيرت در رگ خيلي ها جاري است.

هنوز مهر، هنوز مهرباني، سنت ايراني هاست و چقدر فرخنده فاليم که خدا ما را ايراني مسلمان آفريده است و به ما دل هايي عنايت فرموده که آبشار عاطفه است. ما را چشم هايي است که با توجه به زمستان و تابستان مي بارد وقتي زخمي در دست همنوع خود ببيند، مي بارد به همدردي، مي بارد به مهرباني مي بارد به دردزدايي. ما را دست هايي است که کوه موانع را هم جابه جا مي کند وقتي به غيرت، مومنانه برمي خيزد.

آري، ما مردم خوبي داريم. نمونه اش، همين گزارش گريه هاي مادر در محله مهرمادر که به قلم خبرنگار جوان و پرتلاش مان محمدعلي علي نژاد به چاپ رسيد. ما آن گزارش را، ببخشيد، آن دردنامه را خوانديم و چشم  هامان و دل هامان دگرگون شد، پس از چاپ گزارش هم خيلي ها چشم و دل هايشان دگرگون شد و دست هاي توانگرشان نيز به غيرت آمد، خيلي ها تماس گرفتند و اعلام آمادگي کردند براي ياري و از جمله بانويي بزرگوار همان صبحگاهان خود را به اين مادر و دختر دردمند رساند تا هر کاري از دستش برمي آيد براي آنان انجام دهد. مسئولان محترم بهزيستي هم همان ساعت هاي اوليه صبح به ياري آمدند تا مادر و دختر را زير چتر مهرباني هاي نظام اسلامي به آرامش برسانند.

مادر خانه سبزنشين شد و دختر نيز از اين پس سقفي امن بالاي سر خود احساس خواهد کرد و سوز سرما تا عمق استخوان هايش نفوذ نخواهد کرد. خيلي هاي ديگر هم در تماس با روزنامه اعلام آمادگي مي کردند تا به ياري بشتابند و... تلفن هاي روزنامه، هنوز هم صداي آرام بخش مردم را به گوش ما مي رساند که ما هنوز زنده ايم، مهرباني زنده است پس نمي گذاريم، مادري پير و دختر جواني بي پناه بيغوله نشين غم تنهايي خود باشند، حرف مردم اين بود، ما هستيم، مهرباني هست، غيرت هست، عزت هست پس نمي گذاريم مادري، همه غربت خود را بگريد. نمي گذاريم سرما دختري را تازيانه بزند و... اين پيغام هايشان آدم را بر سر شوق مي آورد، ما که با تهيه و خوانش گزارش، اشک به چشم آورديم از سر غم و تاثر، پس از شنيدن صداي مردم، لبخند بر لب هامان نشست به شوق و شادماني. ياد سهراب سپهري افتادم و اين فراز از شعرش که:

تا شقايق هست

زندگي بايد کرد

حالا مي گويم : تا مهرباني هست

تا مهربانان هستند

زندگي جاري است

زندگي شيرين است

زندگي بايد کرد...

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1390/10/04 شماره انتشار 18014 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی ۱۳۹۰ساعت 9:45  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

خيلي دوست دارم بدون اين که حرفي از جريمه و برخورد و يا به قول امروزي ها، اعمال قانون در ميان باشد، همه ما قانون را رعايت کنيم و با اين رعايت، هم به خود و هم به ديگران و هم به قانون احترام بگذاريم. من اصلا ترازو گذاشتن و سبک و سنگين کردن داده ها و به دست آورده ها را دوست ندارم، نه در عبارات و نه در رفتارهاي اجتماعي. وقتي امام علي(ع)، آن اسوه بزرگ انسانيت در عبادت خويش هم از عبادت تاجرانه پرهيز مي کند و هم تقواي دوري از عبادت از سر ترس و... دارد و خداوند را چون شايسته عبادت يافته است، عبادت مي کند، ما نيز بايد چنين سويه نگاهي داشته باشيم عجيب است، ما که در عزيز داشتن فرزندان خود هيچ گاه ترازو وسط نمي گذاريم، چطور به خود اجازه مي دهيم در عبادت ها و در رفتارهاي اجتماعي و حتي در احترام به خود فوري کفه هاي ترازو را ميزان مي کنيم، تازه اين در مورد آدم خوب هاي ماست والا ترازوي خيلي ها فقط يک کفه دارد و آن هم خودشان هستند و منافع شان. قانون هم تا وقتي قابل رعايت است که منافع آنان را تأمين کند والا اگر قرار باشد برايشان محدوديتي ايجاد کند، هر چند باز هم منافع غيرمستقيم اين محدوديت به آنان برسد باز قانون را بر نمي تابند درست مثل رانندگي ما و نوع رعايت قانون که در رفتار ما نهادينه شده است که انگار قرار نيست به هيچ صراطي مستقيم شويم.

برخي از ما نه حرمت قانون را نگه مي داريم و نه به حق الناس که در رعايت نکردن قانون بر ذمه ما بار مي شود توجه داريم. نه يادمان مي ماند که مثلا رعايت نکردن حق تقدم چيزي است مثل سرقت زمان و حق ديگران که در قيامت هم بايد پاسخ گو باشيم اما... حالا هرچه بود گذشته، اما از امروز قرار است قانون جديد جرايم رانندگي اجرا شود. مبلغ جريمه هم آن قدر هست که به اصطلاح براي نقره داغ کردن متخلفان کافي باشد و از امروز هر کس قانون را ناديده بگيرد، داغي درفش آن را روي گونه حس خواهد کرد به ديگر عبارت، از امروز قبض هاي جريمه ۵۰ هزار توماني و صد هزار توماني و ۲۰۰ هزار توماني صادر مي شود و فرد متخلف اگر رفتار ترافيکي خود را اصلاح نکند، کمتر از يک هفته، هم معادل قيمت خودرويش را خواهد باخت و هم گواهي نامه اش را، پس اگر چيزي به نام حق ديگران و حرمت قانون و احترام به خود و... براي برخي ها معنا ندارد، به صفرهاي پرشمار قبض ها فکر کنند. چون جريمه انگار تنها زباني است که برخي ها متوجه مي شوند. پس همه از امروز مراقب رانندگي و نحوه رفتار ترافيکي خود باشيم، شايد اين مراقبت اگرچه از ترس جريمه، رفتار رانندگي ما را اصلاح کند و «فرهنگ ترافيکي» را ارتقا دهد. پس باز هم يادآوري مي کنم از امروز جريمه هاي جديد اعمال مي شود...

خراسان رضوي - مورخ پنج‌شنبه 1390/10/01 شماره انتشار 18012 /صفحه۶/جامعه

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی ۱۳۹۰ساعت 10:44  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

خوش گذشت ديشب؟ با شما هستم، شماياني که مراسم شب چله خود را در فلان هتل و بهمان تالار برگزار کرديد تا چشم همه را در بياوريد.

خوش گذشت ديشب؟ خوب کيف کرديد؟ چشم «همچشمي» را کور کرديد با شب چله اي که گرفتيد؟ خوش به حالتان مي شود وقتي مي شنويد از زبان اين و آن که فلاني سنگ تمام گذاشت و بهماني چشم ها را خيره کرد؟ يک سوال، براي حرف مردم چقدر خرج کرديد؟ انشاءا... حلال است و طيب و طاهر، همه پول هاتان را انشاءا... از راه صددرصد حلال به دست آورده ايد، ميلياردرها را دارندگي است و اين هم برازنده شماست اما واقعا چقدر هزينه کرديد؟ نگوييد به کسي ربط ندارد که اگر به همه ربط داشته باشد، به ما مربوط نمي شود من فقط مي خواهم با اجازه يا بي اجازه شما، اين را از وجدانتان بپرسم، منتظر پاسخ هم نمي مانم، جوابش را به خودتان بدهيد که چقدر خرج کرديد و چرا؟ مبارک همه تان باشد، اما به اين فکر کرديد که در همين شهر، خيلي ها در حسرت يک تکه هندوانه هم ماندند و بسياري از پدرها، شرمنده تر از شب هاي پيش، ديرتر از هميشه به خانه بازگشتند تا نه با بچه ها که با همسر خود هم روبه رو نشوند، آخر دست هاي خالي و جيب هاي خالي تر، بدجوري آدم را شرمنده مي کند.

نمي دانم اين را مي فهميد يا نه، واژه اي به نام شرمندگي برايتان مفهوم دارد يا نه، اما خيلي از مردم شرمنده شدند، اين را مطمئن باشيد.

حالا براي دقايقي به کساني فکر کنيد که زخم دست هاشان را آه دلشان نمک سوز مي کند. به کارگرهاي روزمزد فکر کنيد که اگر کاري گيرشان نيايد، مزدي هم ندارند و با دست خالي هم نمي شود از هيچ مغازه اي خريد کرد.

به آن مادر بيغوله نشين محله مادر فکر کنيد که هنوز خبرش تازه است. به مردي فکر کنيد که حتي توان تهيه نان و ماست را هم ندارد و... آن وقت به جلسه ديشبتان در فلان هتل و بهمان تالار و باغ سرا فکر کنيد آيا از خود راضي هستيد؟

ببخشيد، اوقاتتان تلخ نشود، هميشه کامتان شيرين باد اما کام ديگران را هم شيرين کنيد. يک سوال ديگر از همه، آيا ديشب وقتي مهربان تر از هميشه دور هم جمع شده بوديد، يادتان بود خيلي ها تشنه يک جرعه محبت در اين سوي و آن سوي شهر، چشم به در دارند؟ بگذريم، شب چله هم گذشت، يلدا هم دامن برچيد تا به سلام صبح برود و باز ما مانديم و راهي دراز که در پيش است فقط خدا کند از يلدا آموخته باشيم مهرباني را، جوانمردي را و سنت دستگيري از نيازمندان را و دست هامان چنان گرم شود که سوز سرماي نداشتن ها را از خيلي خانه ها دور کند.

شب يلدا گذشت اما نگذاريم روح مهرباني از ميان برود....

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1390/10/01 شماره انتشار 18012 /صفحه۹/اجتماعی

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی ۱۳۹۰ساعت 10:34  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

خوب شد، بساط فروش سکه در بانک هاي ملي جمع شد وگرنه معلوم نبود چه عوارض اجتماعي پديد مي آمد و چه اتفاقات ديگري مي افتاد معلوم نبود قلدربازي هاي برخي افراد، به کجا منتهي مي شد معلوم نبود زخم چاقو در تن چند نفر بايد مي نشست و زخم هزار بار بدتر از زخم چاقو با زبان پالايش نشده برخي ها روح و روان چند نفر را بايد مي آزرد. خوب شد، اين بساط جمع شد و الا معلوم نبود بر سر عکاس روزنامه که مي خواست عکس تهيه کند از صف هاي جلوي بانک چه مي آمد، معلوم نبود زورگيري از چند نفر انجام مي شد. معلوم نبود خيلي چيزهاي ديگر، پس خوب شد اين ماجرا تمام شد!چون در نبود ماموران در زمان صف خوابي افراد چه اتفاقي مي افتاد. خوب شد، جمع شد اين بساط و الا اگر اتفاقي مي افتاد معلوم نبود چه کسي بايد پاسخ مي گفت.خوب شد جمع شد اين بساط، اما اجازه بدهيد همين يک پرسش را بپرسم از مسئولان محترم استان که در چنين مواقعي، که افرادي صف مي کشند و زن و مرد شب را در خيابان بيتوته مي کنند، آيا نبايد پليس حضوري چشم گير و پيش گيرانه داشته باشد؟ آيا نبايد برخي افراد منفعت طلب که براي رسيدن به منافع خود، به هيچ قاعده و قانوني جز زور معتقد نيستند و حتي سر صف دعوا مي کنند زورگويي مي کنند و حتي چاقو به تن مرد و زن جواني مي  زنند که براي پيوستن به صف آمده بودنداقتدار قانون را چنان ببينند که دهانشان هم از گفتن حرف اضافي بسته شود و برخي ها جرات نکنند چاقو و چماق به همراه داشته باشند؟ آيا نبايد حضور پليس محسوس، بازدارنده و براي مردم امنيت آفرين باشد؟ بگذريم، اين بساط جمع شد، اما پرسش ها هنوز سر جاي خود هست که در چنين ماجراهايي مسئوليت پيش گيري از جرم بر عهده کيست؟

خراسان رضوي - مورخ پنج‌شنبه 1390/10/01 شماره انتشار 18012 /صفحه اول
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی ۱۳۹۰ساعت 10:27  توسط غلامرضا بنی اسدی  |