اين روزها، سخن از محرمانه نگه داشتن و يا نداشتن مذاکرات هسته اي در محافل و مجالس مختلف به ميان مي آيد و يا کلمه مي شود و در صفحات رسانه ها مي نشيند. يک گروه معتقدند که «بايد» مذاکرات با اين اهميت «محرمانه» بماند و «بايد» جلوي نشت هاي اطلاعاتي را هم گرفت، چه مذاکره براي رسيدن به هدف است و افشاي آن، عملاً طرفين را از رسيدن به هدف بازمي دارد. به خصوص که ما دشمن تابلوداري به نام رژيم صهيونيستي داريم و لابي هاي پرقدرتي که همه تلاششان ناکام گذاشتن مذاکرات و چينش ميز به گونه اي است که فقط و فقط پرونده حمله نظامي روي آن باشد و لاغير. اين به باور من حرف درستي است و همان طور که ديگر مسائل مهم مرتبط با امنيت ملي محرمانه است - که بايد باشد - اين بحث هم «بايد» در فايل هاي محرمانه محفوظ بماند و تا زماني که بايد، «نبايد» حتي يک کلمه از آن فاش شود، سوال مشخص اين قلم هم از آناني که خواهان افشاي مذاکرات هستند و اين ساحت را عرصه چالش - اگر نگوييم ادامه منازعه - با حريف قرار داده اند، اين است که مگر تاکنون که پرونده دست افراد مطلوب شما بود، محرمانه نمي ماند مذاکرات؟ شماياني که امروز مدعي هستيد «مردم محرم» هستند - که در جاي خود هستند - جواب بدهيد که تازه مردم محرم شده اند يا از قبل هم بودند؟ پس چرا امروز چنين مي گوييد؟ گذشته از اين مگر مي شود به گونه اي مهر محرمانه را از مذاکرات برداشت که «فقط» مردم ايران بشنوند و ديگران نشنوند؟! بگذريم. مردم به خوبي همه مدعيان را مي شناسند و عيار شفافيت و صداقت همگان را مي دانند و بارها سنجيده اند. اگر هم افزايي در ميان مسئولان از همه جناح ها بود، ماجراها خيلي فرق مي کرد و... بگذريم، مردم همه چيز را مي دانند و از کساني که خود مسائل عادي حوزه کاري خود را محرمانه مي گذارند نمي پذيرند که مدعي شفافيت شوند و زير عنوان «مردم محرم هستند» براي شکستن مهر محرمانه مذاکرات هسته اي دولت را زير فشار قرار دهند. سخن به درازا مي کشد و الا مي شد سياهه محرمانه گذاشتن برخي امور مدعيان شفافيت امروز را نوشت اما... بگذريم. فقط يک نکته؛ حتي اگر مذاکرات هسته اي، اين قدر مهم نبود و فقط پيمان تيم مذاکره کننده با طرف ديگر بر اين استوار مي شد که مذاکرات محرمانه بماند، همه ما موظف بوديم اين پيمان را بر اساس آموزه هاي ديني محترم بشماريم که درس دين ما اين است: «المومن اذا وعده وفا» مومن به عهد خود وفا مي کند و کسي هم حق ندارد او را براي وفاي به عهد تحت فشار قرار دهد...

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1392/07/30 شماره انتشار 18533 /صفحه۱۶/بدون موضوع

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ساعت 11:14  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

زيبا زندگي کردن تکليف ماست و زيبايي حق ما، کسي که امامي چونان «هادي» دارد، جز به راه حق و جاده زيبايي نبايد گام بگذارد و آن که هادي چون علي النقي(ع) دارد، پندار و نگاه و زندگي اش هم بايد پاکيزه باشد. پاکيزه از هر چه غبار است که سهم پيروان «نقي» پاکيزگي است و بايد که ساحت اخلاق و دامن زندگاني خويش را به زلال کلام او، پاک گردانند و مشي و منش را در اين زلال هماره جاري بشويند، چه در کنار جويباري چنين جاري و زلال، تشنه کام بودن و غبارآلوده پوشيدن کفران نعمت است که خود گناهي است بزرگ تر.

پس بنشينيم بر کنار اين جويبار و جان تازه کنيم در احاديث هادي است که امت را از کوچه هاي تنگ ترديد و کژراهي، به جاده صلاح و رستگاري مي رساند. براي رسيدن به اين جاده هم بر اساس کلام امام بايد «بارهاي سنگين» را زمين گذاشت. بايد حسد را، غرور را، خودپسندي را، بخل را، طمع را و ... همه خوي هاي شيطاني که بار آدمي را سنگين مي کند زمين گذاشت چه همان گونه که امام(ع) مي فرمايند: «حسد، نيکويي ها را نابود سازد و فخرفروشي دشمني آورد و خودپسندي مانع از طلب دانش است و به سوي خواري و جهل فرا مي خواند و بخل ناپسنديده ترين خلق و خوي است و طمع خصلتي ناروا و ناشايست است.»

خب آيا عاقلانه نيست حسد را، اين آتش نيکي سوز را به آب کرامت خاموش کنيم؟ آيا هوشمندانه نيست، کالاي فخر را که خريداري جز با مطاع دشمني ندارد، از روي ترازوي تعامل با مردم برداريم؟ آيا به سزا نيست ناسزايي چون بخل را از فهرست خلقيات خود خط بزنيم و با شستن «خودپسندي» از اوراق دفتر، به طلب دانش برخيزيم؟

کمي تأمل کنيم، زندگي ما، دفتري سفيداست در دست ما و اين خود ماييم که در آن مي نويسيم، زيبا يا زشت، به نور يا به آتش. همه خطوط کتاب، شرح رفتار ماست. پس با دقت در رفتار خود و دوباره خواني سيره و روش خويش، کتاب زندگي خويش را بخوانيم و به اصلاح آن برخيزيم، قبل از آن که در روز وعده داده شده نامه اعمال را به دست مان دهند که حتي يک حرفش را هم نمي شود تغيير داد.

يادمان باشد، پيامبران و ائمه(ع) آمده اند تا سرمشق ما در اين زندگي و در نوشتن کتاب زندگي اسوه ما باشند. پس غنيمت شماريم زندگي را...

خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1392/07/30 شماره انتشار 18533 /صفحه۵/فرهنگی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ساعت 11:12  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

ولايت فراتر از محبت است. ولايت زندگي بر سبک ولي و اطاعت از او در همه شئون زندگي است. من کنت مولا فهذا علي مولاه فقط ما را به دوست داشتن مولا علي(ع) نمي خواند بلکه به فقط علي را دوست داشتن مي خواند که همان ولايت است به معناي متعالي خويش. آن که فقط علي(ع) را دوست دارد، رفتار خويش را هم با معيار رفتار و گفتار او تنظيم مي کند و پا جاي پاي او مي گذارد، چنان که اگر هزار سال هم بگذرد و هزار در هزار نسل بيايند از شيعه فقط يک خط مي ماند و يک رد و آن خط امام و رد پاي امام است. ولايت يعني همه خويش را بر معيار مولا تعريف کردن نه اين که فقط در سخن، زبان بدان معطر کردن اما از تطهير اعمال بدان غفلت کردن. غدير و کلام آسماني رسول ا...(ص) در معرفي امام علي(ع) نيز ما را به پيروي عملي فرا مي خواند، نه فقط شنيدن و نه حتي محبت ورزيدن. ولايت را بايد زندگي کرد. کلام مولا را بايد به رفتار درآورد و اين رهنمود خود مولا علي عليه السلام است که مي فرمايد:«هر گاه حديثي شنيديد، آن را با دقت عقلي فهم و[سپس] رعايت کنيد، نه [فقط] بشنويد و روايت کنيد! که راويان علم بسيارند و رعايت کنندگان آن اندک در شمار» و ايمان مرتبه اي فراتر از زبان است و پس از نيت در قلب و اقرار به زبان. «بايد» به مرحله «عمل به ارکان» برسد که همانا به رفتار درآوردن آموزه هاي ديني است. پس با عمل به قرآن و روايات، در عمل ولايت مداري خويش را نشان دهيم و ثابت کنيم بر مدار غدير حرکت مي کنيم و اگر هزاره‌ها هم بر آن روز بگذرد و سرزمين ما هزاران فرسنگ با غدير خم فاصله داشته باشد اما ما اهل غديريم و به قدر خويش از آن خم مقدس، باده نور مي نوشيم. ما اهل غديريم و نعمت ولايت را به اطاعت و پيروي عملي قدر مي دانيم. ما اهل غديريم و هر سال، شب قدر، حضرت مقدر تقديرمان را استواري افزون تر بر محور غدير رقم مي زند...

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1392/07/28 شماره انتشار 18531 /صفحه ۵/فرهنگی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:42  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

به مناسبت سالروز شهادت شهيدان وحدت شوشتري و محمدزاده

مي توانست در خانه بنشيند و راحتي را جرعه جرعه سربکشد. مي توانست مثل برخي ها، تريبون بردارد به حرف و از عالم و آدم طلبکار شود. مي توانست پا بگذارد مثل برخي ديگر به جاده سياست و يک طرفه بتازد. مي توانست وارد حوزه اقتصاد شود و به هزار توجيه، هزار کار کند، اما نکرد، اما نتاخت،اما طلبکار نشد، اما ننشست، قامت رشيد او را خداوند براي ايستادن آفريده بود براي ايستادن بر صراط مستقيم ارزش ها و آرمان هاي الهي. براي پرچم شدن و به اهتزاز مدام درآمدن و ... چنين بود که چنين شد تا به جاودانگي رسيد. «نور علي شوشتري» و آن راست قامت ديگر، «محمدزاده» و همه آناني که او را در بزم شهادت همنشين بودند و در نوشانوش شهادت هم قامت. آري هرکسي مي تواند در خانه بنشيند، مي تواند سياسي بشود، مي تواند کار اقتصادي کند اما «کاردل»، کار هرکسي نيست. مرد مي خواهد که خود از جنس دل باشد و با جوهر دلاوري، مردمي خواهد، که اگر سواد چنداني هم نداشت اما ظرفيت چراغ شدن را داشته باشد، تا روشن کند نه يک منطقه را که يک تاريخ را... هرکسي مي تواند، مدير باشد، پشت ميز بنشيند، حکم براند، فرمان بدهد، توبيخ کند و ... اما هرکسي نمي تواند، دل ها را همنشين کند. نمي تواند دل ها را آرام کند، نمي تواند اعتماد مردم را ردايي کند و بر دوش اندازد و مردمان را همراه خود کند. براي اين بايد مثل شوشتري شد، مثل محمدزاده، تا آن وقت مردمي که دل به آيات قرآن روشن دارند، مثل ستاره گرد ماه وجودت بچرخند. و کلامت را، کلام زلال و صميمي ات را چنان باور کنند که جان خود را به آوردگاه بياورند. چنان که آوردند و «سرباز» با چشمان گريان خويش گواه است که نور علي شوشتري، اين سردار عاشق، دل ها را چنان گره زده بود که هرگز از هم نمي گسلد. که او به «خون» اين پيوند را ابدي کرده است... مي شود، راحتي را برگزيد. مي شود به اين سو و آن سو رفت، مي شود رئيس شد. اين ها براي همه شدني است. اما همه نمي توانند شهيد بشوند، شهادت مرداني از جنس شوشتري مي خواهد...

خراسان رضوي - مورخ پنج‌شنبه 1392/07/25 شماره انتشار 18529 /صفحه 5/شرح شهود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر ۱۳۹۲ساعت 10:31  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

نه، اين ديگر يک بحث سياسي نيست تا بگوييم، اختلاف سليقه است و نظر هر کسي براي خودش محترم، يک بحث اجتماعي هم نيست که اختلاف آرا را به ديد منت داريم. حرف به «شکستن هنجارها» رسيده است و بالاتر به ساحت يک مسئله فقهي شرعي، که نمي توان آن را به حساب گرايش هاي جناحي گذاشت، بلکه اين جا، من، به عنوان يک شهروند معمولي از خانم «زهرا اشراقي»، براي بخش موسيقي گفت وگويش با الشرق الاوسط «استيضاح» مي کنم. اين که ايشان صداي فلان خواننده را مي شنود که درباره آن حرف و حديث فراوان است را به هيچ وجه نمي توان پذيرفت ايشان لازم نيست براي فهم حرمت آن نوع موسيقي به فتواي بزرگي مراجعه کند که هست و بود خويش را مديون اوست، حتي لازم نيست به آراي پدر بزرگوارش که روشن بيني عالم و عالمي روشنفکر بود رجوع کند، حتي نياز نيست از محضر برادر فاضلش جناب حجت الاسلام آقامرتضي بپرسد، مهندس علي هم مي تواند حکم اين مسئله را برايش بخواند نه اين که هنجار شکنانه از اين و آن بگويد. خوب است خانم اشراقي بداند و سخنان ايشان اگر حرف هاي «زهرا اشراقي» باشد نه مخاطبي دارد و نه حساسيتي برمي انگيزد، آن چه هم ايشان را مهم و هم حرفشان را راهي تريبون ها، مي کند نسبت ايشان به بيت بزرگ حضرت امام است که حفظ حرمتش بر همه ما واجب است و قطعاً برايشان واجب تر، اما اين قبيل سخنان قبل از هر کس توهين به اين ساحت واجب الحرمه است که اگر برايشان حکم وجوب نداشته باشد براي ما دارد و هيچ کس نمي تواند بگويد خانم اشراقي علاقه اش به امام از ما بيشتر است. اگر ايشان به عنوان رابطه نسبي، حس خويشاوندي دارند، ما به عنوان رابطه اعتقادي، به امام به عنوان رهبر، ولي، مرجع و مراد خود عشق مي ورزيديم و همين عشق مومنانه بود که با يک اشاره اش، دست از جان شسته راهي جبهه مي شديم. شايد امام و فتوايش براي برخي ها «عادي» شده باشد اما براي ما فتوا، نظر و حتي نام امام هميشه فوق العاده است و حرمت فوق العاده هم دارد. پس به عنوان يک رزمنده سابق و قلم زني اصلاح خواه مي نويسم که خانم اشراقي، براي اين گفتار هنجارشکنانه از ساحت امام و امت عذرخواهي کنيد و... در پايان ارجاع تان مي دهم به سخنان حجت الاسلام و المسلمين آقا سيداحمد خميني که خود سياستمردي پخته و صاحب علم و فضليت بود، در کتاب «رنجنامه» با شرح ماجرايي نوشت:

«...شبي تا صبح فکر کردم و به اين نتيجه رسيدم که من غير از آقايان بهشتي و هاشمي و خامنه اي و افرادي که در اين رديف مي باشند هستم، آن ها خود با بقيه فرق مي کنند ولي من فرقم با بقيه اين است که تنها فرزند امام هستم و تنها به خاطر فرزند امام بودن است که مورد علاقه دوستان و بعضي از مردم هستم...».

و قطعاً شما هم مي پذيريد، اگر عنوان نوه امام نباشد، شما نيز بانويي در شمار ميليون ها بانوي محترم اين ملک هستيد که نه تريبوني مي يابند و نه گفتارشان حساسيت ايجاد مي کند. پس مراقب کلام خود باشيد و حرمت امام را نگه داريد... .

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1392/07/23 شماره انتشار 18528 /صفحه ۱۶/بدون موضوع

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:12  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

و آن روز

 نهم ذي حجه سال ۶۰ هجري

عرفات بود

 و عارف ترين مردم آن زمان

- امام زمان-

 که عشق را

 ايمان را

کشف را

 شهود را

 عبادت را

 عبوديت را

يک جا

 در يک مناجات

چنان خواند

 تا درس بگيرد

همه زمين

 و همه زمان

و همه مردماني که پس از اين مي آيند

و رابطه با خدا چنان باشد

 که خدا مي خواهد...

و اين صداي حسين فاطمه (س) است

صداي حجت خداست که مي خواند؛

«هرگاه تو را خواندم، پاسخم گفتي

هرچه از تو خواستم، عنايتم فرمودي

و هر زمان که شکرت را به جا آوردم بر نعمت هايم افزودي

 و اين ها همه چيست؟

 جز نعمت تمام و کمال تو»

... و اين هزار در هزار درس دارد

که خواننده خويش را

 - به عمل-

به مقام عبوديت مي رساند

چنان که

 در راه عشق،

گوش کن

 هنوز صداي مولاي عشق

به گوش مي رسد که مي خواند

«از تو خواستم عطايم کردي

به سوي تو آمدم، آغوش رحمت گشودي

به تو تکيه کردم، نجاتم دادي

به تو پناه آوردم کفايتم کردي»...

و کفايت کرد

حضرت خداوند

حسين خويش را

 تا از «عرفات» تا «قربان»

به اندازه عرفات تا کربلا باشد

و از عرفه تا عاشورا

 آنجا که عشق

به اوج رسيد

 وشهادت

بشکوه سرخي بود که

 عرفه را ماندگار کرد

تا هميشه

 در عرفه

 هرکس به عرفان رسيد

دريابد

 بايد به عاشورا برسد

که عرفه بي عاشورا

 حج بي قربان است

و ناتمام مي ماند حج

 اگر عاشورا را

- قربان را-

 ادا نکنيم

از عرفه

 تا عاشورا

 از عرفات تاکربلا

 فاصله

از خاک است تا خدا

 از «نبودن» تا «بودن»

تا جاودانه بودن

 ... و شهيد جاودانه است

* ترجمه فرازهاي عرفه از زنده ياد دکتر شريعتي است

 خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1392/07/23 شماره انتشار18528 /صفحه۵/فرهنگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:9  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

محبت اگر به ولايت پذيري عملي تبديل نشود، چندان که بايد چاره کار نخواهد بود. نمي شود، در «شعار» دم از پيروي ائمه زد اما، در عمل به راه ديگر رفت. نمي شود حتي در عزاي ائمه گريست اما با همان چشم به سويي که نبايد نگريست، نمي شود سينه زد اما با همان دست به جايي که نبايد دست انداخت، نمي شود سينه زد و «کينه» را در همان سينه نگه داشت. نمي شود، اين ها با هم جمع نمي شود، کينه که باشد، درازدستي که باشد، بدچشمي که باشد، حرام پنداري که باشد و ... چنان آتشي به پا مي کند که فرد نام بهشت را هم از ياد ببرد و در همين دنيا هم جهنم را حس کند. حال آن که جاي پيروان ائمه، قطعا بهشت است که بر صراط مستقيم خداوندي گام برمي دارند و نه راه ديگر. اين کلام ماندگار امام باقر(ع) است که به تاکيد و قسم براي هشدار و هوشيارباش مي فرمايند:

«به خدا سوگند ما از جانب خدا برائتي نداريم و ميان ما و خداوند خويشي نيست و ما را بر خدا حجتي نباشد و جز با «اطاعت» خدا نزديک نشويم. پس هر يک از شما که فرمانبردار خدا باشد، ولايت ما سودش رساند و هر يک از شما که خدا را نافرماني کند. ولايت [دوست داشتن ما] سودش نرساند. واي بر شما فريب نخوريد! واي بر شما فريب نخوريد ... آري فريب نخوريم و بدانيم ولايت، مشي دقيق در صراط مستقيم حق است، نه برگه پارتي، نه چک سفيد امضايي براي هر کار. آن که خود را شيعه اهل بيت مي نامد بايد اين سخن امام باقر(ع) را هميشه در ياد داشته باشد که «شيعه ما تنها کسي است که تقوا پيشه و مطيع خداوند باشد» و اين يعني «به عمل کار برآيد، به سخن داني نيست» چه رسد به سخنراني! پس به رفتار درآوريم کلام اهل بيت را اگر مي خواهيم از شهد ولايت نوش کنيم و با مردم به نيکي رفتار کنيم که پنجمين امام نيز به صراحت مي فرمايند: «با مردم نيکوتر از آن چه دوست داريد با شما سخن بگويند، سخن بگوييد» و صد البته با مردم نيکوتر از آن چه دوست داريد با شما رفتار کنند، رفتار کنيد که اگر اين، سبک زندگي ما شود، هر روز شاهد بهتر شدن رفتارها خواهيم بود...

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1392/07/22 شماره انتشار 18527 /صفحه۵/فرهنگی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:22  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

دل مان گرم بود

به خورشيدي که

-صادق و پرشکوه -

از جماران طلوع مي کرد

و کلامش

شرابه هاي نوري بود که

ما را شهد در کام مي کرد

اگر چه از جماران

تا جبهه

فاصله فرسنگ ها بود

اما از افق لبانش

تا دل رزمندگان

يک نفس هم فاصله نبود

«حرف امام»

روي زمين نمي ماند

بر بال زمان هم

بل همان دم لبيک اجابت مي گرفت

... و اين قصه حماسه بود

حماسه دفاع مقدس

در عاشورايي ۸ ساله

اما به وسعت همه تاريخ

... و امروز / باز خورشيد طلوع مي کند

از همان حوالي

با همان طراوت

و گاه قصه عاشقانه تر مي شود

در که باز مي کنيم

خورشيد در قاب در خانه شهيد

لبخند مي زند

خانه پر از عطر ياس مي شود

و زلال احساس

«آقا» مي آيد

به خانه اي که

پر از ياد شهيد است

شهيدي که

در لبيک به خميني بزرگ رفت

و حالا خانواده اش

به شکوه آمدن خامنه اي عزيز

افتخار مي کند....

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1392/07/21 شماره انتشار 18526 /صفحه۵/فرهنگی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 12:15  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

اگر کسي شيء قيمتي را، گوهري را، طلايي را، از ميان زباله ها هم بردارد، نه تنها کسي به او خرده نمي گيرد که کارش را عاقلانه مي ستايند، اگر کسي کتابي ارزشمند را از ميان انبار کاغذهاي باطله بيابد و بردارد يا آن را از دست فردي غافل و حتي ديوانه اي بستاند، باز در داوري منصفانه او را خواهند ستود ... و اين نيز درسي است که از کلام پرحکمت امام باقر عليه السلام مي آموزيم که؛ «سخن نيک را از هر کسي، هر چند بدان عمل نکند فرا گيريد» که در فرا گرفتن سخن خوب، مثل گرفتن کالاي خوب، بايد به جنس سخن و کالا نگريست نه به گوينده و فروشنده.

اين نگاه متعالي از پشتوانه کلام نوراني امام علي عليه السلام نيز برخوردار است . به اين حديث معروف که «انظر الي ما قال ولا تنظر الي من قال» ببين «چه» مي گويد نه اين که «که» مي گويد!...

اگر ما به اين فهم برسيم آن وقت در زندگي جمعي خود، در زندگي اجتماعي خود، در زندگي فکري و فرهنگي و حتي سياسي خود، به راهي تازه خواهيم رفت که ما را به مقصد مي رساند اگر به جاي اين که به «که مي گويد» به «چه مي گويد» برسيم. بدون حب و بغض ها از افراد، کلام حق را برخواهيم گزيد و از کلام ناحق روي برخواهيم گرداند و شيدايي يا نفرت از فرد گوينده در انتخاب درست تأثيري نخواهد داشت.

البته خود ما به عنوان مسلماني که مي خواهد در کلاس ايمان و عمل گامي فراتر نهد، «بايد» صدق گفته هامان را، رفتار و عملکرد ما تأييد کند تا خداي نکرده، مخاطب اين آيه شريفه قرآن نباشيم که «لم تقولون مالا تفعلون».

چون مومن، سخن حق خود را به رفتار در مي آورد و به عمل و سخن مردم را به انجام آن مي خواند، اگر «جهاد» اتفاق افتاد، نمي گويد «برويد»، بلکه خود مي رود و مردمان را مي خواند که «بياييد». اگر حرف از کمک به هم نوعان است، خود به دست خالي اشاره نمي کند که «کمک کنيد» بلکه دست هاي گرم، پر و گره گشايش، قبل از زبانش، پيغام را منتقل مي کند.

آري، مومن، صدق گفتارش را کردارش تأييد مي کند، اما در گرفتن سخن حق، گوش مي شود تا خوب ها را بشنود، هرچند چشمانش، اين سخن حق را در رفتار گوينده نبيند. وقتي که سخن خوب را دريافت، آن را به رفتار در مي آورد...

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1392/07/21 شماره انتشار 18526 /صفحه اول و ۶/جامعه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:34  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

خدا کند باران ببارد

خدا کند ببارد باران

شاید بشوید این غبار غم را

از غربت بقیع

بقیع هزار در هزار زائر دارد

که در دل به مویه نشسته اند

و به ایمان برخاسته اند

مطمئنم میان کربلا و بقیع

یک حس مشترک است

که روضه نخوانده

چشم ها را به اشک می کشاند

و نام شما

مثل سیدالشهدا

دل را

و دیده را

به باران می آورد

اگر بقیع غریب باشد...

شما غریب نیستند و نمی مانید

یا باقر آل محمد...

 خراسان - مورخ یکشنبه 1392/07/21 شماره انتشار 18526 /صفحه اول /عکس نوشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:32  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

چاره درد مفاسد اقتصادي، منش شهيد علي پور است. شيوه شهداست که ماجراي آهن گداخته مولاعلي در کف عقيل را باور کرده بودند و اين باور را هم به رفتار درآورده بودند. چنان که سردار شهيد علي پور فرمانده مهندسي رزمي لشکر ۲۱ امام رضا(ع) وقتي «کتاني»هايش را به يک نوجوان هديه مي کند، با وجود انبار کفش ها در کنارش، تا ۶ ماه که سهميه جديد مي دادند، با کفش هاي کهنه قبلي اش سر کرد، با همان کفش هاي کهنه و پاره به عمليات رفت با همان کفش ها، کارستان اعجاز را برپا کرد. او مي توانست بهترين امکانات را داشته باشد، اما باور داشت آهن گداخته مولاعلي و دست عقيل را، نه مثل کساني که از آن ماجرا فقط حرف مي زنند، حرف مي زنند، حرف مي زنند اما دست هاشان، اما سفره هاشان، اما لقمه هاشان بوي معاويه مي دهد. بگذريم گفتن از اين افراد هم دل را کدر مي کند و هم قلم را مي آزارد بگذاريد از شهدا بگويم... شهيد حاج حسن علي پور، شهيد جهان بخش حسيني، شهيد احمد رمضاني، چنين بودند، که لياقت يافتند تا «دست خدا» شوند در آزادسازي مهران. يادمان هست فرمايش امام را که «مهران را هم خدا آزاد کرد و آن روز، دست خدا، امثال اين شهدا بودند و در همين عمليات بود که علي پور، يک شاهکار خلق کرد، وقتي تانک با توپ و تير بارش، امان همه را بريده بود و کسي نمي توانست سربلند کند، او به سرعت خود را پشت فرمان لودر رساند و بيل آن را پرخاک کرد و به سوي تانک به راه افتاد و کوبيد به تانک و خاکش را در لوله و روي تانک خالي کرد چنان که وقتي تانک شليک کرد خودش از کار افتاد... آري اگر علي پور چنين کرد، به خاطر باورش به درس هاي امام علي بود، براي اين بود که خود را در عاشورا مي ديد. براي اين بود که با کفش هاي کهنه مي جنگيد... بگذريم چنانکه شهدا از نام و عنوان هم گذشتند و تاريخ گواه است که امثال شهيد علي پور و شهيد حسيني، حتي سمت خود را به خانواده شان هم نگفته بودند و برادر شهيد حسيني که امروز با تخصص خود مي کوشد متعهدانه پا جاي پاي برادر بگذارد، مي گفت وقتي پيکر شهدا را آوردند، آن وقت فهميدم برادرم جانشين مهندسي رزمي بود که فرماندهش شهيد علي پور بود. او که هروقت سخن به «علي پور» مي رسيد بغضش مي شکست ميان گريه مي گفت: مادر مديريت ها نيازمند الگوي شهيد علي پوريم که مهرباني را توسعه مي داد، انرژي مثبت را به همه منتقل و رفتارش چنان گرم و مومنانه بود که آدمي را در برابر زمستان هاي سر دو تلخ رفتار برخي ها بيمه مي کرد.

او از شهيد گفت و من در خاطرات خود مرور مي کنم که وقتي براي من نويسنده دفاع مقدس، شهيد علي پور فقط در اندازه يک نام بود براي قرارگاه تاکتيکي حوالي گوجار، وقتي در جست وجوي اينترنت، تعداد صفحات شهيد علي پور، صفر است، چگونه مي خواهيم اين الگوهاي سرفرازي را و اين اسوه هاي حسنه را به جامعه معرفي کنيم؟ آيا ما کوتاهي نکرده ايم؟

خراسان - مورخ شنبه 1392/07/20 شماره انتشار 18525 /صفحه ۱۶/بدون موضوع

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:32  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

اميد، در زمان هاي قديم، ضرب المثلي خلق کرد با اين عنوان که «از اين ستون تا آن ستون فرج است» و قصه اين ضرب المثل سال، به ماجرايي بر مي گشت که محکوم به اعدامي را مي خواستند بر ستوني به دار بياويزند و پرسيدندش که تقاضايي داري بگو و او گفت: به جاي اين ستون مرا بر آن ستون بياويزيد. کسي گفت: چه فرقي مي کند و محکوم به اعدام گفت: «از اين ستون تا آن ستون فرج است» و مي گويند تا او را باز کردند و بردند تا پاي ستون ديگري، قبل از آن که او را به دار بياويزند، حکم خلاصي او آمد و ...

اين شد که يک ضرب المثل در زبان شيرين فارسي شکل گرفت که هنوز به آدم ها اميد مي دهد که گره ها باز خواهد شد اما ...

حالا اين ماجرا در خيابان هاي مشهد، اين گونه براي اميدواران تغيير شکل يافته است که «از اين چهارراه تا آن چهارراه فرج است» و آرزو مي کنند وقتي از کلاف گاه درهم تنيده ترافيک يک چهارراه خلاصي يافتند، در چهارراه بعدي به ترافيک رواني بخورند و روند فرسايش اعصابشان اگر نه به نقطه پايان، حداقل به زنگ تفريحي برسد ولي ...

چهارراه بعدي هم تکرار قصه همان چهارراه قبلي است و باز ترافيک است و کلاچ و ترمزو بوق... بوق... بوق... که بي موقع سوهاني مي شود با آج هاي بلند و بر روح و روان مردم کشيده مي شود و باز حکايت زيرساخت هاست و چراغ و پليس و رانندگاني که همه را مقصر مي دانند جز خودشان را، حال آن که در کنار فقر زيرساخت ها و گاه سامان مند نبودن چراغ ها و غيبت پليس و ... سهم اصلي را در روان سازي و يا گره افکني ترافيک، خود راننده ها دارند و اين رفتار ترافيکي خود ماست که بيش از هر عامل ديگري، خيابان هاي شهر را به ميدان جنگ اعصاب تبديل کرده است وگرنه اگر رفتار ترافيکي درستي داشتيم از ظرفيت موجود بهتر استفاده مي کرديم و کمتر اعصاب خود را در باران اسيدي آلودگي هاي صوتي و غيرصوتي و فشارهاي رواني مي گذاشتيم. اگر «حق تقدم» را به عنوان قانون و بالاتر به عنوان حق الناس رعايت مي کرديم، بسياري از اين گره ها به ترافيک و صدالبته وقت ارزشمندتر از طلاي ما نمي افتاد اما وقتي افراد، فقط و فقط خود را مي بينند و بر ديگران چشم مي پوشند چه رسد به حق شان، وقتي نه از ايثار و گذشت در رانندگي که از رعايت قانون و محترم شمردن حق تقدم و باز گذاشتن راستگردها و ... هم خبري نيست چطور توقع داريم از ترافيک روان بهره مند باشيم؟به باور اين قلم، در کنار ارتقا بخشيدن به زيرساخت ها و بهره مندي بهينه از نيروها، بايد به اصلاح رفتار ترافيکي و شيوه رانندگي خود بپردازيم وگرنه اگر قرار باشد ما فقط خود را ببينيم و چنين رانندگي کنيم که الان انجام مي دهيم، قصه هم همين خواهد بود که هست! اما اگر ما در رفتار خود تجديدنظر کنيم، خيابان ها هم جايي براي ديدن و رانندگي، کاري فرح بخش خواهد بود ...

خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1392/07/16 شماره انتشار 18522 /صفحه اول و ۳/شهر

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:59  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

نباشد، سنگ روي سنگ بند نمي شود، اما با بودنش، اگر از ميان هزاران سنگ ديوار شده سنگي بيفتد، خيلي به چشم مي آيد، آن قدر که برخي ها، اصل ساختمان را نمي بينند و به همين يک سنگ چشم مي شوند که افتاد! ! واي چنين شد و چنان شد و... اين شايد در نگاه اول، مقداري قدرناشناسي به نظر آيد که مي آيد. اما وقتي همين را واکاوي کنيم درمي يابيم که ما چنان پليس را مقتدر تصور مي کنيم و باور داريم که همين تک مضراب ها هم نبايد سمفوني اقتدار پليس و امنيت عمومي جامعه را به هم بزند و همين تک خشت ها هم نبايد از بناي رفيع امنيت فرو افتد. به ديگر معنا، اگر برخي از مردم، از بعضي حوادث دل آشوب مي شوند و زبان گاه به تلخي باز مي کنند نه از سر قدرناشناسي که چون پليس و اقتدار او را صد در صدي مي دانند و مي خواهند. درصدي پايين تر را نمي توانند بپذيرند و گرنه کيست که نداند کشوري به اين گستردگي با اين جمعيت و با آن فراواني مهاجر خارجي و با گرفتاري هاي اقتصادي و برخي ناهنجاري هاي اجتماعي و... به صورت طبيعي با مشکلات مواجه مي شود. ناآگاهي و فزون خواهي برخي افراد را به «درازدستي» مي کشاند و بدسگالي، گروهي را «قداره» به دست مي کند و شيطان در نبود تقوا، کساني را به «تردامني» وا مي دارد و... کار را به جايي مي رساند که پليس هر روز دامن گسترده تر شود و حوزه هاي تخصصي کنار هم قد کشد اما باز هم جرم باشد و باز هم مجرم براي فرار از چنگ پليس به هر حيله اي متوسل شود، پليس هم نمي تواند براي هر شهروند يک مامور بگذارد. بگذريم از اين که بسياري از آن چه ما از پليس توقع داريم، وظيفه اي است که قانون براي نهادهاي ديگر نوشته است که اگر انجام شود عملاً به حضور و عمل پليس نياز نمي شود، اگر نهادهاي تربيتي وظيفه خود را انجام دهند، اگر متوليان اقتصادي و اجتماعي، تکاليف قانون نوشت خود را بر زمين نگذارند، اگر خانواده و نهادهاي آموزشي، کار خود را درست انجام دهند و... اصلاً جرم و مجرمي به وجود نمي آيد، اما وقتي حلقه هاي اين زنجيره درست کار نمي کنند و بار همه به شانه حلقه آخري، يعني پليس مي افتد، آن وقت همه توقع داريم که در کوتاه ترين زمان و بي آن که خود ما دستي به ياري تکان دهيم همه چيز درست شود روشن است، جاي خالي همه نهادها را با يک نهاد نمي شود پر کرد تازه توقع صد در صدي هم داشت. نمي شود فرد خودروي خود را روشن داخل کوچه بگذارد و در خانه به چاي خوردن بنشيند و سارق که خودرويش را برد، همان لحظه اول برود و خودرويش را از کلانتري تحويل بگيرد!

نه نمي شود، امنيت مسئله اي چند بعدي است و در هر بعد هم متوليانش بايد انجام وظيفه کنند تا بتوان در مرحله آخر از پليس انجام وظيفه خواست و... بگذريم، با همه اين ها، پليس جمهوري اسلامي بايد چنان مقتدر باشد و با اقتدار عمل کند، که مجرم را هراس «برخورد» تا مغز استخوان برسد و شهروند را «اعتماد و امنيت» چونان «چتري» بر سر باشد...

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1392/07/15 شماره انتشار 18521 /صفحه ۶/جامعه

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:18  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

در میان بمب ها و تیرها

مظلومیت را

و غربت را

به شما باید معنا کرد

یا جوادالائمه

که آن روز

بی عباس

بی زینب

پیکرت بوسه گاه آفتاب و مهتاب شد

تا نیشخند عباسیان

با هلهله امویان گره بخورد...

اما چشمی اگر بود

آن روز ـ آهوانه-

ای پسر ضامن آهو

درمی یافت

بام خانه بغداد

از جنس گودی قتلگاه کربلاست

که به رفعت آن آسمان سرفرود می آورد

آقای من!

هنوز هم غریبی

و باز باید مظلومیت را

به شما معنا کرد

که اگر آن روز دشمن

برجانتان

- به ترس-

و بر پیکرتان

- به کین و حسد-

رحم نمی کرد

امروز هم باز ترس است و کینه

عقده های بدریه و خیبریه است

از گنبد و گلدسته تان هم می ترسند

و اذانی که از مأذنه ها آواز می شود

کینه شان را برمی انگیزد

تا بمب شوند و در میان زائران

تا تیر شوند بر جان زائران

و این روزها

کاظمین زیارت شما را

بسان زیارت عاشورا سرخ می خواند

در فراق ۸۰شهید

در میان ناله ۱۶۷ زخم دار عاشقی...

  خراسان - مورخ دوشنبه 1392/07/15 شماره انتشار 18521 /صفحه ۲/اخبار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:16  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

مقتلت بوی کربلا می داد

یا جوادالائمه

وقتی زهر تیغ می شد

بر جانت ای پسر زهرا

و پیکرت نیز

بر زمین بود

در خنده های هلهله گون

بنی عباس

چنانکه پیکر حسین -علیه السلام-

در هلهله امویان اما ...

اما آقای من

جواد دعاهای اجابت شده

من آن روز

هزار در هزار

چشم را دیدم

که آهوانه

برای غربت پسر ضامن آهو می گریستند

من آدم ها را دیدم

که در سوگ می باریدند

آدم هایی در همیشه تاریخ...

ای غریب ترین

کاش تو را خواهری بود

تا زینب کربلایت می شد

و یا بسان آن روز تلخ در خانه امام حسن

کاسه می گذاشت

زیر لب های مجروحت

ای صاحب جگرسوخته

یا جوادالائمه

مولای غریب من

شما در نزدیک ترین فاصله سنی به مادرتان

- فاطمه سلام الله علیها-

شهد نوش شهادت شدید

تا نشان دهید

نشان از فاطمه را، حسن را و حسین را

مولای من

ای پسر ضامن آهو

اشک ها مان را ضمانت کن

و دل های داغدارمان را خود تسلا بخش

یا جوادالائمه

  خراسان - مورخ یکشنبه 1392/07/14 شماره انتشار 18520 /صفحه اول /عکس نوشت

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:14  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

  یا جوادالائمه ادرکنی

کسی از خورشید

سن و سال نمی پرسد

و از آب نیز

که خورشید

از آغاز پیدایش

نور می بارد

و آب

از لحظه تراوش

عطش می زداید

پس چه فرقی می کند

شما

-آقای من-

۹ ساله امام نیاز و نماز مردم شدید

یا ۹۰ ساله

مهم این است که خورشید چشمان شما

از همان اول

قدر هزار خورشید نور دارد

و هر کلام از لبانتان جاری می شود

به اندازه هزار چشمه

عطش می شوید از لب ها

دشمن هم این را فهمید

که شیعه نه به سن و سال

که به نور حال

شما را ماموم می شود

پس به طریق «مامون» رفت

تا «ام الفضل»، خاطره «جعده» را تکرار کند...

آقای من

ای که دامن بلندت

ترجمان بخشندگی خداست

و ما هزار سال است که

به شما دخیل بسته ایم

و زندگی برای ما

لحظه هایی است که بر «صراط» شما «مستقیم» می  شویم

و جرعه هایی است که

از اقیانوس کلام شما می نوشیم

آقای من

یا «جواد» حاجت های روا شده

ای «تقی» لحظه های عاشقی

ای تکرار پرشکوه «محمد»

دیده هامان را

که در سوگ شما

به باران نشسته است

به بصیرت تعالی بخش

و به حرمت جامه سیاهی که

به ماتم بر تن کرده ایم

جانمان را

از «خم» ولایت

به «غدیر» معرفت بنواز

ای حرمت مضاعف عشق

در آستان حضرت «رضا»

آن امام «مرتضی»

ما را «مصطفی» کن

و اشک هامان را

به دریایی برسان

که از عاشورا سرچشمه گرفته است

عاشورایی که

مبدأ تاریخ است

حتی اگر در هزاره های میانی زمان

در قطعه ای از زمین

تجلی کرده باشد...

  خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1392/07/14 شماره انتشار 18520 /صفحه۶/اخبار

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:11  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
آدم هايي به خداوند نزديک ترند که صفات حضرت حق را به زندگي درآورند. از رحمانيت خداوند چنان سرشار باشند که جز به مهر به مردم نگاه نکنند و چنان «ودود» شوند که دوست داشتن در آن ها روزافزون شود و چنان سفره مهر و کرم را بگسترند و مردم را بر آن بنشانند که گويي، به فهم زلال «رزاقيت» و کرم رسيده اند ... اصلا فلسفه خليفة اللهي که انسان بدان مفتخر شده اين است که «مظهر شئون منعم» باشد و اهل داد و دهش، اهل نعمت دادن و رحمت گستراندن، اهل رافت و رضايت، که اگر آدمي به اين مقام رسيد همه زندگي اش عبادت خواهد شد، که «عبادت» نه يک خوانش معمولي، که شرح لحظه لحظه «عبد» است بر آستان حضرت «الله» ... اين را به قلم درآوردم تا شماياني را که از حس خليفة اللهي سرشاريد به نقش آفريني در يک «موقف» بخوانم، به جايگاهي که بايد نشان دهيم از رحمت، از رافت، از زيبايي چقدر بهره برده ايم: به ايستگاه هاي جشن عاطفه ها.

آن جا که دست ها در آزمون «دهش»، نمره قبولي مي گيرند و نگاه ها به مهرباني، «مهر» را گرامي مي دارند. آن هم نه در کلام، که کلمه هاي حق را به رفتار درمي آورند در ياري دانش آموزان نيازمند، کاري که نه فقط ياري يک نفر که ياري جامعه نيز هست و فراتر از آن يک خدمت انساني و ملي است. چه کمک هاي ما به دانش آموزان نيازمند، به شکوفايي استعداد آنان منجر و از هم افزايي اين استعدادهاي شکوفا شده، جامعه نيز شکوفا خواهد شد. پس اگر نگاه کلان نگر به فرداهاي سرزمين خويش داريم نيز بايد زودتر به ياري برخيزيم و به قدر توانمان کمک کنيم کمک ما هر چند اندک شايد مصداق همان قطره باراني باشد که در دل صدف مي نشيند و به مرواريد بدل مي شود و... کم هم نبوده اند مرواريدهايي که از صدف محروميت بدر آمده اند و خود به «باران» تبديل شده اند. آري امروز و اين روزها که به جشن عاطفه ها زيباتر شده است بايد با عاطفه اي زلال و عقلانيتي کمال يافته به ياري برخيزيم نيازمندان را و يادمان باشد، اگرچه تمشيت امور آحاد جامعه وظيفه حکومت است اما ما به عنوان انسان هم تکاليفي نسبت به هم داريم، در آموزه هاي عملي اسلام در حکومت امام علي(ع) مي خوانيم که ايشان خود کيسه نان بر دوش به سراغ نيازمندان مي رفت اما اين را هم شنيده ايم که در مسلماني کسي که سير بخوابد و همسايه اش گرسنه باشد هم بايد به ترديد نگريست نه يک همسايه که تا چهل منزل آن سوتر نيز هم و «سير» بودن و «گرسنگي»، صرفا به غذا نيست به نيازهاي زندگي هم هست، به نيازهاي دانش آموزي هم هست ... بگذريم، مردم ما آن قدر کريمند که خود، مثل باران مي بارند و حتم دارم، پايان جشن حضور مردمان آغاز شادماني دانش آموزان نيازمند خواهد بود که با نگاهي روشن به فردا مي نگرند...

خراسان - مورخ چهارشنبه 1392/07/10 شماره انتشار 18517 /صفحه ۱۶/بدون موضوع

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:21  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
نایب الزیاره شما در روز مخصوص زیارتی امام رضا(ع) 

گاهي «گام»ها را، حرف مي کنم، حرف ها را کنار هم در قالب کلمه مي ريزم تا کلام شکل گيرد و بر حضرت شما به نامه يا به سخن مي آيم اما امروز - ديروز - حرف به حرف عاشقانه ام را به «قدم» تبديل مي کنم تا در مسيري که دو قبله را توأمان پيش رويم قرار مي دهد، به حضورتان برسم و همه وجود نامه شوم، همه وجود زيارت نامه شوم و همه وجود در دريايي از مردمان که به حضور آمده اند غوص کنم، از خويش گم شوم و در حضرت شما خويش را بيابم.

آقاي من! من خود امروز نامه ام. مرا به رأفت و کرمت بخوان و باز بخوان که هر نگاه شما، هزار بار جانم مي دهد و جوانم مي کند و همه ما را، چه آناني که در روز مخصوص زيارتي شما - مولا - سعادت تنفس در حرم داشته ايم و چه آناني که در حسرت حضور حرم، به سعادت حضور حرم در قلب خويش رسيده اند، نگاه شما جواني مي دهد و در بهشت به قرار مي آورد که بهشت را جز جوانان ساکناني نيست، پس جوان مان کن اي مولاي جوان، اي ادامه «سيداًشباب اهل الجنه» مي آيم قدم به قدم، در انبوه مردمي که آمده اند به زيارت و چقدر اين ازدحام عاشقانه است. هرچه جمعيت افزون مي شود عشق افزون تر مي شود و من از اهل نظري آموخته ام بايد در ميان زائران شما چشم بگردانم که اولياي خدا در ميان حرم فراوانند که به زيارت حجت خدا مي آيند و من در تماشاي خورشيد حضرت شان، سوسو زدن ستاره ها را حس مي کنم.

آقاي من! هيچ کس را نديدم که تشنه جامي از سقاخانه شما نباشد، پس من هم مثل همه جان مي شويم از اين جام تا جلا يابد جان و قطره مي شوم باران آدم ها را که در حرم دريا مي شوند و همپاي اين دريا، پشت پنجره فولاد - که لطيف تر از حرير دست هاي «دخيل بندان» را نوازش مي کند - در زلال صداي مداح جوان جاري مي شوم که عاشقانه مي خواند و صدايش حس ملکوتي زيارت را در جان ها جاري مي کند و من شکوه اين جاري را از چشم و لب مردمان مي بينم در طلوع اشک ها و شق القمر لب ها.

آقاي من! او مي خواند از دست هاي خالي من و امثال من که به درگاهت آمده است و او مي گويد و من هم مطمئنم خالي باز نخواهد گشت و پيرزناني که با ويلچر پشت پنجره آورده شده اند هم با دستاني چنان پر خواهند رفت که سوغات يک قبيله را با خويش به همراه برند.

آقاي من! مداح جوان مي خواند و مردمان به جان زمزمه مي کنند؛

... با دست تهي آمدنم عيبي نيست

عيب است که با دست تهي برگردم...

او مي خواند و مردم مثل باران مي بارند و من ياد پيرمرد دل روشن و سپيدموي گيلاني مي افتم که در مراسم تجليل از برگزيدگان جشنواره مطبوعاتي رضوي، در حرم آقا سيدجلال الدين اشرف در آستانه اشرفيه مي خواند؛

پيش هم چون تو کريمي دست خود کردم دراز

ور نه پيش هر کسي اهل گدايي نيستم...

و حالا من به نيابت از او و همه آناني که در همه جاي جهان چنين عاشق اند، پشت پنجره فولاد به اشک مي خوانم اي مولا، اجابت مان فرما، روز مخصوص زيارتي شماست و من مي خواهم از طرف همه آدم ها زيارت نامه بخوانم، پس بسم ا... الرحمن الرحيم اللهم صلي علي علي بن موسي الرضا ...

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1392/07/08 شماره انتشار 18515 /صفحه ۵/فرهنگی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:30  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
در زلال لحظات روز مخصوص زيارتي امام رضا(ع)

هر قطعه از آينه کاري حرم مي تواند نماد يک زائر باشد، نماد يک مجاور که عاشقانه رحل اقامت به آستان حضرت خورشيد کشيده است تا در شعاع انوار او باشد، «او» نه، «او» ضمير غايب است حال آن که امام، حاضرتر از حاضران است، پس آناني که به جان اهل حرم مي شوند، مي روند تا خود را در شعاع انوار حضرت قرار دهند تا هم به نور نيوشيدن جان «جوان» کنند و هم واسطه فيض روشني شوند تا هر جا که مي روند در گستره اي که نگاه شان افق را در مي نوردد، نيز از حضرت عشق بگويند هر قطعه از آينه کاري حرم مي تواند نماد يک زائر باشد که خود را از روشني سرشار مي کند و هم انعکاس دهنده نور مي شود و از هم افزايي اين انوار، جهان روشن مي شود. اهل نظري با اشاره به اين آينه کاري ها مي گفت، آينه ها يکديگر را مزاحم نمي شمارند. بلکه، به هم افزايي مي رسند و اهل معنا نيز در زيارت حرم هرگز به دنبال خلوتي حرم نيستند بلکه از قضا شلوغي را مي پسندند، چه مي دانند حضرت خداوند دوستان خود را در ميان خلق مخفي کرده است چنان که معادن طلا را در ميان خاک.

پس در شلوغي مي توان دوستان بيشتري از حضرت ارباب را يافت، پس حواس مان باشد در مواجهه با آدم ها رسم ادب را به جا آوريم چه هر کدام شان شايد از اولياءا... باشند.او مي گفت: اهل معرفت اصحاب ازدحام حرم هستند، اصلا حضرت خداوند حرم هاي خويش را پرجمعيت مي خواهد، مکه را «بکه» مي خواهد، محل ازدحام! «عمره» را اگر تشريح فرموده است براي آباداني است، آباداني جان زائر و آباداني مزار هر چند «مزور» و زيارت شونده، خود آباد است، حتي اگر کسي هم به زيارت نيايد، اما زيارت هم زائر را آباد و با نشاط مي کند و هم محل زيارت را... درست مي گفت اين اهل نظر و از اين آمدن هاست که «شدن ها» شکل مي گيرد که به گفته شهيدوالامقام آيت ا... بهشتي، انسان نه «بودن منجمد» که «شدن مستمر» است و در مسير اين شدن است که انسان به کمال مي رسد و آمدن به زيارت همان صراط مستقيمي است که انسان را به «جايگاه بايسته» مي رساند و بر اريکه واسطگي ميان امام و امت مي نشاند تا نور را به جان بنوشد و انعکاس دهد. لذاست که در «ازدحام حرم»، نه تنها کسي «مزاحم» ديگري نيست که هم افزاي نور او نيز هست و در اين هم افزايي است که مي شود «تعاون» را فهميد که وجود آدم ها به هم ضريب مي دهد...

باري اين درست که امام عليه السلام، «حي» است و تسمع کلامي و ترد سلامي باور مومنانه ماست در اين ساحت اما خوانده ايم که ذات مقدس ائمه بزرگوار، همواره افرادي را هم قاصد سلام خويش فرموده اند پس کسي که در اين قطعه بهشتي خاک به زيارت امام رضا عليه السلام مي آيد، آن هم در روز زيارتي خاص آن حضرت، بايد نقش آينه داشته باشد و از قدمگاه و مشهد حجت خدا که بر مي گردد براي ديگران نور به سوغات برد و زکات زيارت به جا آورد و پيغام بر امام خويش باشد...

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1392/07/07 شماره انتشار 18514 /صفحه اول و ۵/فرهنگی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:37  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

هفته دفاع مقدس به پايان آمد، در اين زمان مبارک به فراخور درباره ارزش هاي دفاع مقدس سخن رفت و قلم ها بر کاغذ به شرح ارزش هاي آن حماسه پرداختند. اگر چه کم اما تلاش بر اين بود که به جاي «درشت نويسي»، به سمت «درست نويسي» از اين قطعه سرخ اما سرفراز دفاع مقدس برويم، تا نسل امروز و فردايي که مي آيد، در شناخت اين حماسه و حماسه سازان راه به حقيقت برد و بداند تفاوت هاي زيادي که ميان ما و دشمن بود، جنس نبرد را هم متفاوت مي کرد از جمله اين که، دشمن، جنگجويي بود که با هدف کشتن سلاح به دست گرفته بود اما در اين سو، ما بوديم که هرگز، هواي جنگ جويي نداشتيم بلکه به جاي سلاح در پي «صلاح» بوديم. لذا در برابر دشمن «مسلح» هم باز ما در قامت «مصلح» قد مي کشيديم و همين دو نگاه، رويکردهاي ما را هم متفاوت کرده بود، او جنگ جو بود و متجاوز و از هيچ ترفندي روي برنمي گرداند، کشتن برايش لذت بخش بود، از استفاده سلاح هاي کشتار جمعي، تا جنگ شهرها و حتي بمباران شيميايي مردم غيرنظامي و تا هر جنايت ديگر که در حق انسان و زمين و... روا مي داشت اما ما فقط با نظامياني پنجه در پنجه مي شديم که انگشت بر ماشه داشتند. اگر هم نفس مي داديم به نفس تفنگ نه براي آتش که براي فرونشاندن آتش بود. براي اين که خون ريزان خون خوار را سر جايشان بنشانيم و اگر در فصل هاي پاياني جنگ مجبور به «مقابله به مثل» هم شديم، باز تلاشمان اين بود که در زدن شهرها هم نه مردم عادي که تا مي شود پايگاه هاي دشمن را بزنيم. خلبانان ما هم اگر پرواز مي کرند، بر خلاف خلبانان دشمن که بمب هاي خود را بر سر مردم عادي خالي مي کردند مي کوشيدند، تا جايي که مي شود غيرنظاميان از آتش بمب هايشان در امان باشند و به عنوان مثال وقتي که مأموريت زدن پل بود خلبان ما وقتي مي ديد خودرويي غيرنظامي در گذر است، با پذيرش ريسک خطر، دوري اضافه مي زد تا آن خودرو بگذرد، بعد پل را بزند و... باري، ما صلح خواهاني بوديم که براي رسيدن به صلح خاکريز به خاکريز و سنگر به سنگر مي جنگيديم و جنگ تحميلي دشمن را با نگاهي چنين به «دفاع مقدس» تبديل کرديم که خود به فرهنگي تبديل شد با ارزش هاي متعالي براي بشريت که در جامعه پس از جنگ نيز کاربردهاي فراوان و اثرگذاري دارد و نه تنها در جبهه دست ما را در جايگاه بالاتر قرار داد که در زندگي هم دروازه اي به بهشت به سوي همگان گشود و... هفته دفاع مقدس به پايان رسيد اما گفتن از حماسه اي که سند افتخار يک ملت است هرگز نبايد به پايان برسد...

خراسان رضوي - مورخ شنبه 1392/07/06 شماره انتشار 18513 /صفحه ۵/ فرهنگی

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:29  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

سال هاي جنگ بود و مردان مرد، دست از جان شسته راهي جهاد مي شدند اما همان زمان هم مرد رزم، «شير جبهه بود و مظلوم شهر»، در جبهه از صدام تير مي خورد و در پشت جبهه از برخي ناآگاهان زخم طعنه، يادم هست آن روز، يکي از همين قماش که زبان به طعنه داشتند، رزمنده اي را مي نواخت که شما دست فوق، «جهاد اصغر» مي کنيد ولي ما «جهاد اکبر»! اين حرف او از زخم صداميان، مرد افکن تر بود، اما دوست رزمنده ما به نجابت لبخند زد و گذشت، من اما نمي توانستم بگذرم، گفتم، تا در جهاد اکبر به پيروزي نرسي، نمي تواني به جهاد اصغر بروي، تو که از يک سرباز عراقي چنان مي ترسي که وجودت خيس عرق مي شود.

کجا مي تواني با شيطان دست و پنجه نرم کني؟ گفتم همين حرف هايت نشانگر تسليم در برابر شيطان است و الا وقتي «وظيفه» جبهه است، جهاد اصغر و اکبر توامان آنجاست و پشت به جبهه، هيچ بهره اي از جهاد ندارد براي کسي که مي تواند برود و نمي رود.او به روايت پيامبر بزرگوار (ص) استناد کرد و من هم به همان و گفتم آن حضرت در جمع رزمندگان از غزوه و جهاد برگشته فرمود «الان رجعتم من الجهاد الاصغر و بقي عليکم الجهاد الاکبر، قيل: يا رسول ا...! و ما الجهاد الاکبر؟ قال: جهاد النفس»

نه در ميان عامه مردم، با اين حال فکر نمي کني ميان جهاد اصغر و اکبر يک خويشاوندي وثيق و جدايي ناپذير است؟ فکر نمي کني پيامبر بزرگوار، ظرفيت «جهاد اکبر» و مبارزه با نفس را در ميان مجاهدان جبهه يافته است که پشت به جبهه کنندگان از آن بي بهره اند؟ اگر خودسازي و مبارزه با نفس و شيطان جهاد اکبر نام گرفته است - که صد البته چنين است- براي حفظ ارزش هاي جهاد است، براي اين است که نسل جهاد، به شمشيرهاشان غره نشوند و جبهه و جهاد را سنگي نکنند که جز در ترازوي الهي بنشيند، که اگر مطاع جهاد را به بازار غيرخدا بريم، باخته ايم جهاد اکبر اين است، نه آنچه توي گريزان از جبهه پشت کتاب ها خودت را قايم کني و تازه مدعي هم بشوي، گفتم نمي شود اهل جهاد اکبر بود اما سنگر را خالي کرد نمي شود از جهاد اکبر گفت و از مقابل دشمن گريخت. نه نمي شود.

جهاد اکبر، شاگردان خويش را جامه رزم مي پوشاند و به جبهه مي فرستد، چنان که شهدا و جانبازان و آزادگان و رزمندگان شاگرد اول هاي کلاس جهاد اکبر بودند که بر نفس خودخواه مسلط شدند و خداخواهي را در پيش گرفتند و ... آن روز گذشت و سال هايي چند بر آن روز هم و امروز رسيد که باز بدهکاران طلبکار نمايي مي کنند که فلان امتياز به ايثارگران چرا؟ حال آن که خود هم مي دانند خيلي از شنيده هاشان به آلاف و الوف رسيده عدد يک است و نه بيشتر. روزهاي جهاد و جنگ گذشت اماحالا دوست دارم از اينان دعوت کنم، اگر شده فقط يک بار همسفرراهيان نور شوند و به مناطق عملياتي بروند، گرماي طاقت سوز جنوب و سرماي استخوان سوز غرب را حس کنند،آن وقت شايد بفهمند، در دماي بيش از چهل و چند درجه جنوب، زير آتش با رزم جامه و کلاه آهنين و سلاح و ...، پنجه در پنجه دشمن سر تا پا مسلح شدن يعني چه شايد بفهمند در کوه هاي کردستان که سر به آسمان مي سايد نه برف که ابر برکوه مي نشيند، زمستان چگونه زير رگبار و بمب و گلوله سپري مي شد و ... بگذريم، آن روز گذشت، اين روزها هم مي گذرد، اما يک روز هست که نمي گذرد تا همه حساب ها، حتي اگر به اندازه يک «ذره» باشد، پاک نشود، نمي گذرد و آن روز ما با خيلي ها گفت وگو خواهيم داشت، با خيلي ها، خيلي هم گفت وگو خواهيم داشت...

خراسان رضوي - مورخ پنج‌شنبه 1392/07/04 شماره انتشار 18512 /صفحه اول و ۲/خبر

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 12:3  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

روايتي زلال از نمايشگاهي که بوي باران مي دهد

شهيدپروران، از قاب تصوير تا قلب مردم

براي جهاد - اين راز عزت مسلمانان - که نبايد فقط تفنگ برداشت. نبايد فقط شليک کرد. مي شود مجاهد شد بي آن که قبضه تفنگي را فشرد، بي آن که شليک کرد. مي شود مجاهد شد. با قلمي که به باور جهاد مي نويسد. مي شود مجاهد شد با دوربيني که حقيقت ها را نزديک مي آورد. با شاترهايي که ماندگاري شهادت را امضا مي شود. مي شود «صحابي» شهادت شد. حتي در زماني که نه تيري شليک مي شود و نه سنگر و خاکريزي قد مي کشد. چنان که رهبر فرزانه انقلاب مي فرمايند: زنده نگه داشتن ياد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نيست. مي شود مجاهد شد، درست مثل عکاساني که نذر قامت شهدا، دوربين به دست به زيارت خانواده شهدا رفتند، تا چشم تاريخ را به چهره نوراني سندهاي افتخار اين ملک روشن کنند و آن چه امروز، ميهمان نگاه زيبابين شماست، جلوه هايي از «اقدام جهادي» چند جوان است که بر صراط مستقيم شهادت کوشيده اند. با ثبت تصاوير خانواده شهدا، ادامه راهي نوراني را نشان دهند که تا بهشت خدا امتداد مي يابد. اگر ديده تان قاصد دل شد و دل عاشقانه شما را به حرکت وا داشت براي تماشاي شاهکار بچه ها در روايت صميمانه از پدر و مادر شهدا، مي توانيد با قصد قربت به خداي شهيدان راهي نمايشگاه عکس شرح شهود در نگارخانه رضوان (کوهسنگي ۱۷) شويد. آن جا که عشق به زبان تصوير روايت مي شود و قاب ها، نگاه زلال جمعي از عيان خداوند را تا عمق باورتان نفوذ مي دهد...

خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1392/07/03 شماره انتشار 18511 /صفحه اول و ۴و۵/شرح شهود

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:7  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

دشمن که آمد با زبان گلوله، تمام قد برخاستيم که اين آتش را فقط با آتش مي شد خاموش کرد. آتشي که آمده بود شعله کشان تا ايمان مان را، انقلابمان را و ايرانمان را بسوزاند، اما اخگر به جان هر کدام پاره اي از آتش شديم و در کنار هم سپري از آتش درست کرديم تا دشمن آتش افروز را در خويش خاکستر کنيم و کرديم هم که اگر قلمي به انصاف بر کاغذ رود بي شک در طرف پيروز جنگ نام ما را خواهد نوشت که با دفاع مقدس جنگ را و جنگ افروز را مهار زديم چنان که به هيچ يک از اهداف خود نرسيد و سرانجام در سال ۶۹، صدام جاني جنگ افروز، در نامه اي به رئيس جمهور وقت ايران- آيت ا... هاشمي رفسنجاني- به صراحت اعتراف کرد به اهداف خود نرسيده و همه چيز همانطور که «ما» خواسته ايم رقم خورده است. خاوير پرز دکوئيار دبير کل وقت سازمان ملل هم عراق صدامي را به عنوان آغازگر جنگ و متجاوز معرفي کرد و با کنار هم گذاشتن اين دو مي توانيم به صراحت بگوييم، متجاوز به هيچ يک از اهداف خود دست نيافت، آن هم متجاوزي که به مدرن ترين جنگ افزارهاي شرق و غرب و جنگ جويان سي و هفت کشور تجهيز شده بود و اين يعني پيروزي ما. يعني سرفرازي ايران که در يک «جنگ جهاني» پيروز شده بود. براي اين پيروزي اما به جان هزينه کرديم امير سپهبد صيادشيرازي، سرلشکر کشوري، سرلشکر بابايي، سرلشکر فکوري، سرلشکر دوران، سرلشکر آبشناسان و هزاران امير و افسر و سرباز ارتش در کنار جاودانه مرداني چون همت و باکري و کاوه و خرازي و کريمي و رحيمي و برونسي و چراغچي و هزاران شهيد سپاه و بسيج و رضوي و طرحچي و ساجدي و ... هزاران شهيد جهاد، جان هاي پاک و تابناکي بودند که در طبق اخلاص ملت ايران بر مدار عاشورا رفتند تا حقانيت يک ملت ثابت شود. در خاکريز دفاع، در خط مقدم مبارزه و در نقطه رهايي عمليات، همه بودند، از شيعه تا سني، از مسيحي تا کليمي و زرتشتي، تا همه آناني که به نام جاودانه ايران افتخار مي کنند. در اين باره نيز تاکنون سخن فراوان رفته است و روزنامه خراسان نيز در ويژه نامه هاي ماندگاري، چون سند عزت، اوج عزت، فرزندان خورشيد، هديه ياس، شاگرد اول مدرسه عشق و ... به احترام مردان و زنان حماسه آفرين اين ملک قلم بر کاغذ برده است تا با سطور سياه از خطوط روشن سرفرازي بنويسد که به سرخي خون خويش، بهار سبز عزت و استقلال اين ملک را رقم زدند. از ايران و سرداران گفته ايم ، اگرچه کتاب فضل هر کدام را «آب بحر کافي نيست/ که تر کنيم سرانگشت و صفحه بشماريم» اما به قدر نمي از آن يم گفته ايم و در اين ويژه نامه برآنيم تا به قدر قطره اي از دريا از حضور پرشکوه برادران مسلمان و سني مذهبمان در حماسه دفاع مقدس بگوييم. از آناني که تمام قد ايستادند، تا ايران اسلامي سرفراز بماند، آناني که با برادران شيعه خويش و با پيروان ديگر مذاهب، بنيان مرصوص تشکيل دادند براي دفاع از وطن. البته همين اول اعتراف مي کنيم، آن چه به قلم در آمده يکي از هزاران است و سطري روشن از يک کتاب نوراني. والا هزار در هزار کتاب بايد نوشت از حماسه برادرانمان، اما همين «کم» را به کرم خود قبول فرماييد که به بسم ا... آغاز شده است به سان ران ملخي که آن مور با بسم ا... الرحمن الرحيم بر آستان سليمان نبي آورد و ... بسم ا...الرحمن الرحيم که در پرتو انوار رحمان و رحيم، راه يافتيم تا از شهيد بگوييم و فرصت به سعادت رفيق شد، تا پرده را بالا بزنيم تا جهان بداند در حماسه عاشوراي ۸ ساله همه ايرانيان، از سني تا شيعه از مسيحي تا يهودي تا زرتشتي، به هر زبان و رنگ و نژاد، يک دل بودند و هزار دل عاشق حق شدند و از جاده حقيقت به سعادت شهادت رسيدند و آن چه در پي مي آيد، حاصل گفت وگوهايي است درس آموز که همکاران ما در محضر خانواده محترم شهداي اهل سنت، به تلمذ پرداخته اند و در پرونده اي ديگر از اين ويژه نامه، خاطرات مردان ماندگار دفاع مقدس را ورق زده ايم که هر کلامش، کليدي است براي گشايش درهاي آسمان که وقتي کلام به شهيد مي رسد، آسماني مي شود و گره گشا. نقص و کوتاهي اگر هست- که هست- را به حساب قلم ما بگذاريد و نقاط روشن را از شهدا بدانيد که مطمئنيم در اين راه برايمان چراغ شدند تا در پرتو انوارشان بنويسم، اين ويژه نامه را هم تقديم مي کنيم به ساحت مقدس هميشه شاهدشان که نگاه نگران و دعاي آنان عزت و آزادگي اين ملک را جاودانه مي کند، پس بسم ا...الرحمن الرحيم... .

ويژه‌نامه - ويژه نامه پلاک عزت - مورخ یکشنبه 1392/06/31 شماره انتشار 18508 /صفحه۳

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 12:9  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
روايتي متفاوت از همکلامي با همسر و دختر شهيد جهانگير ضربي
 

ما هرگز عکس شهيد را نصب نمي کنيم و عکس شهيد عمل کنيم، ما بر عهد و پيمان با شهدا و عهد و پيماني که آنان با خدا بستند استواريم. اگر فرصت کاري هم فراهم باشد، اين عهد را در عرصه جامعه نشان مي دهيم اگر هم نشد، در زندگي به اين پيمان وفادار خواهيم ماند، کسي به سراغمان بيايد به مهر در را به رويش خواهيم گشود، نيايد هم، خدايي هست که هر لحظه حضورش را حس مي کنيم و قوت مي گيريم و...

براي پايداري بر آرمان ها که حتماً نبايد به پا ايستاد، مي شود پانداشت اما پايدار ماند، مي شود به معلوليت زمين نشين بود اما سر به آسمان سائيد چنان که نسرين ۲۹ ساله، که خون شهيد والا مقام «جهانگير ضربي»، دلاور سني مذهب اين مرز و بوم، در رگهايش جاري است، سر به آسمان مي سايد و بر آرمان هاي پدر شهيدش پاي مي فشارد. همين آرمان گرايي هم او را واداشت تا با وجود معلوليت جسمي جانش را به دانش فربه کند و امروز دانشنامه ليسانس حسابداري گواهي تلاش مجدانه اوست. بايد هم چنين باشد وقتي پدر اهل جهاد و مبارزه است، دخترش هم بايد اهل جهد و کوشش باشد، در دانشگاه، در زندگي، در خانه، نتيجه اش را هم مي شود در خانه اش ديد، خانه اي که او با مادرش آن را به زيباترين شکل مي آرايند و تميزتر از برگ گل است،... اين ها گوشه اي است از روايت جواد حاتمي، خبرنگار خراسان، از خانه شهيد در يک محله تربت جام، خانه اي که اگر برخي مسئولان هم به غفلت آن را فراموش کنند اما حضرت خداوند آن را فراموش نخواهد فرمود که خويش فرموده است من جانشين شهيد در خانه هستم و خداوند دوست دارد اهل خانه شهيد را و...

خانواده شهيد هم محبت شان عام است و به شکل خاص هم شامل ما مي شود تا در يکي از محله هاي شهر خوب تربت جام وارد منزلي شويم که پدر آن به آسمان پر کشيده است و دو ساکن دارد، ببخشيد ۳ نفر هستند اهل خانه، دو تاي اول، بانو «محمد زاده» همسر صبور شهيد والا مقام و «نسرين» دختر شهيد، اما سومي، حضرت خداوند است که همواره نگاه مهربان خويش را بر اين خانه مي بارد فکر مي کنم بايد اول کلام سومين را بشنويم که به «ولاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون» به معرفي شهيد مي پردازد و به «من المومنين رجال صدقوا ما عاهد الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظرو ما بدلوا تبديلاً» از استمرار راه شهيد و ثبات قدم اهل خانه بر صراط شهادت مي فرمايد، آري خانواده شهيد بر صراط مستقيم شهادت استوارند، چنان که همسر جهانگير از شهيد مي گويد و فضايل اخلاقي او که در ۲ سال زندگي، چنان حلاوتي در کامش کرده است که ۲۸ سال بدان جان شيرين دارد. او مي گويد: جهانگير متولد نوروز ۴۳ بود، در روستاي نيل آباد در همين منطقه هم بزرگ شد، ما دختر خاله و پسرخاله بوديم و سال ۶۲ هم پيمان بستم زندگي عاشقانه مان را، اما جهانگير رفت، رفت تا سرفرازي اين ملک بماند. جنگ که آغاز شد، او بي تاب بود، مگر مي شود مسلمان ايراني باشي و دشمن به حريمت بزند و تو بر جاي بماني، او رفت و سرانجام هم با لباس سربازي در روز بيست و چهارم مرداد ماه سال ۶۴ در شهر هاني، رداي شهادت را بر دوش افکند و جاودانه شد، البته پيکر پاکش را در همان نيل آباد، زادگاهش، دفن کرديم، اما يادش همواره با ماست، همانطور که خودش تا بود، با ما بود و سفره مان را با نان حلال پر مي کرد، الان هم يادش ما را بر سفره حلال مي نشاند، بانو «محمدزاده» از برخي نامهرباني ها، گلايه مي کند، اما اين را هم اضافه مي کند، ما جهانگير را براي خدا داديم. خدا هم در همه اين سال ها با ما بود و براي لحظه اي هم ما را وا نگذاشت.... نسرين کلام مي دهد به کلام مادر و ادامه مي دهد ما با خدا معامله کرديم، در اين معامله هم کسي ضرر نمي کند، اما دوست دارم با کار و تلاش نام پدر شهيدم را بيش از پيش به احترام زنده کنم. مي خواهم وقتي به پشتوانه دانشم کاري مي کنم و گرهي از کار کسي باز مي کنم، بگويند دختر شهيد ضربي بود، بگويند خدا روح شهيد را شاد کند، نسرين که از پدر فقط يک قاب عکس دارد و به جاي اين که آغوش پدر را تجربه کرده باشد، از تجربه در آغوش کشيدن قاب عکس او سرشار است مي گويد، ما هرگز عکس شهيد را نصب نمي کنيم و عکس شهيد عمل کنيم، ما بر عهد و پيمان با شهدا و عهد و پيماني که آنان با خدا بستند استواريم. اگر فرصت کاري هم فراهم باشد، اين عهد را در عرصه جامعه نشان مي دهيم اگر هم نشد، در زندگي به اين پيمان وفادار خواهيم ماند، کسي به سراغمان بيايد به مهر در را به رويش خواهيم گشود، نيايد هم، خدايي هست که هر لحظه حضورش را حس مي کنيم و قوت مي گيريم و...

حاتمي مي گفت از خانه شهيد که بيرون آمدم، بي تاب بودم تا به همه بگويم پيغام خانواده شهيد سني مذهب را و بگويم خانواده اين شهيد مثل همه خانواده هاي شهدا بر صراط مستقيم شهادت استوارند و حالا که به قلم درآمد اين گزارش حس مي کنم دينم را به اين خانواده ادا کردم و جهانگير ضربي نيز در فرداي قيامت به من لبخند خواهد زد...

ويژه‌نامه - ويژه نامه پلاک عزت - مورخ یکشنبه 1392/06/31 شماره انتشار 18508 /صفحه ۲۲

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 12:5  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

من خود را براي فحش شنيدن آماده کرده ام، براي هزار جور زخم زبان نيز هم. اين درست که زخم زبان برخي ها از زخم تيرو ترکش صداميان کاري تر است اما ما آن روزها خود را براي فراتر از تير و ترکش هم آماده کرده بوديم اين را همين اول به صداي بلند فرياد مي کنم و به تاکيد مي گويم، من، غلامرضا بني اسدي، خاک پاي بچه هاي جنگ و آرزومند «درباني» خانواده شهدا و دست بوس جانبازان سرافراز و آزادگان قهرمان خود را براي فحش شنيدن، براي تيرهاي زهرآلود طعنه و براي دشنه هاي پنهان آماده کرده ام و باور دارم اگر ديروز شهدا، با تمام قامت ايستادند تا ما «ذليل» نشويم امروز وظيفه داريم تمام قد بايستيم تا «عزت» شهدا و ايثارگران و خانواده هاشان خراشي هم حتي برندارد. من نمي توانم بشنوم که برخي هر چند معدود بي آن که توجه کنند که واقعيت چيست هرچه دلشان مي خواهد بگويند و به ساحت قدسي مردان و زناني، بي مروتي روا دارند که عين جوانمردي بودند. من آتش گرفتم وقتي خواندم اين پيامک را در صفحه ۲ روزنامه ديروز خطاب به مدير مسئول روزنامه که سرمقاله اي با عنوان «قدرناشناسانه فراموش کرده ايم» نوشته بود و در آن درباره بزرگداشت از پايمردي هاي رزمندگان اسلام در دوران دفاع مقدس مطالبي نوشته و شديداً از فراموش کردن آن يادگاران و پيش کسوتان جهاد و شهادت گله کرده بود. که آن پيامک چنين بود با اين مضمون که: «آقاي شجاعي! شما که دم از قدرنشناسي «برخي از مسئولان و مردم در مورد جانبازان مي زنيد، آيا واقعا خبر نداريد که بيشتر مسئولان و کارمندان دولتي ما از جانبازان هستند؟! آيا واقعا نمي دانيد بيشتر سهميه دانشگاه، استخدام دولتي، مجوز شغل هاي پردرآمد، وام هاي چندصد ميليوني و ...» متعلق به خانواده جانبازان و شهداست. اين پيامک را نمي توانم تمام کنم. حالم يک جوري مي شود، قصد جواب دادن هم ندارم که بطلان اين پيامک اظهرمن الشمس است. کسي اگر با دانشگاه آشنا باشد خود مي داند بيشتر سهميه دانشگاه دست کيست و «بيشتر» مسئولان و کارمندان، چه کساني هستند اين پيام دهنده احتمالا معناي «بيشتر» را درست درنيافته است و ماجراي وام هاي چند صد ميليوني هم از آن جمله اکاذيبي است که نياز به پاسخ ندارد. من فقط مي خواهم همگان را حتي همين پيام دهنده را به محکمه وجدانشان حواله دهم و آن وقت انصاف خواهند داد که اگر چيزي که جانبازان و خانواده شهدا و ايثارگران دادند در يک پله ترازو بگذاريد و خدماتي که هرازگاه قبل از آن که براي ايثارگران انجام شود در بوق و کرنا مي شود را در پله ديگر ترازو، در خواهند يافت کفه آناني که جان و سلامت و جواني خود را براي اين ملک گذاشتند هزاران هزار بار سنگين تر است. کاش آن عده معدودي که چنين ناعادلانه داوري مي کنند، به خود زحمت مي دادند، سري به خانه جانبازان و شهدا بزنند تا به چشم خود ببينند واقعيت ها را نه بي تحقيق، بلندگوي شنيده هاي دروغ شوند. من رزمنده اي را مي شناسم که با درجه سرهنگي و سابقه طولاني در دفاع مقدس، پس از سال ها در «منزل آباد» (نقطه اي در يکي از حاشيه هاي شهر مشهد) صاحب خانه شد و ۴ فرزند تحصيل کرده اش الان در به در به دنبال کار مي گردند و همه مسئولان بايد شرمنده شان باشند که کاري برايشان انجام ندادند.من روحاني جانبازي را مي شناسم که اگر دارويش را مصرف کند به خواب مي رود و اگر دارويش نرسد تشنج او را فرا مي گيرد و کم است زماني که او بتواند مثل يک انسان معمولي براي فرزندانش پدري کند. من جانبازي را مي شناسم که «بايد» به پشت روي تخت بخوابد و به کمک کپسول اکسيژن نفس بکشد و اگر کسي مراقب نباشد و در خواب گردنش کج شود، به خيل ياران شهيدش مي پيوندد. من جانبازي را مي شناسم که به ۲۲ سالگي نرسيده همه موهاي سر و صورتش سفيد شد. بگذريم، از جانبازان اعصاب و روان چيزي نمي گويم که مظلوم ترين جانبازان ما هستند که حتي در خانه هم نمي شود آنان را نگه داشت. از آزادگان هم نمي گويم که شکنجه هاي قرون وسطايي صداميان را تحمل کردند. از جانبازان قطع نخاع و ديگر جانبازان هم چيزي نمي گويم فقط اين را مي گويم که رزمندگان ما وقتي مي رفتند، قصد بازآمدن نداشتند، با نيت شهادت مي رفتند، چه رسد به اين که به بازگشت و دست يافتن به فلان امتياز فکر کنند. ايثارگران اگر اهل حساب و کتاب بودند، طرفشان خدا بود نه اين امتيازاتي که برخي به دروغ مي گويند و ... ببخشيد، حرف فراوان است و درد فراوان تر، خيلي دوست داشتم «اتل متل هاي» خدا بيامرز «ابوالفضل سپهر» را مي نوشتم تا برخي ها لحظه اي درک کنند که جانباز چه مي کشد، همسر شهيد و فرزندش با چه حسرت ها و دشواري هايي روزگار مي گذرانند. فقط يک خواهش دارم؛ قبل از اين که زبان به اين قبيل گفته ها بگشايند، خود را براي يک لحظه جاي ايثارگران بگذاريد، آناني که دست دادند، چشم دادند و سلامت خويش را نذر سلامت ايران و دين و ميهن کردند، آن وقت به خود اجازه نخواهند داد چنين بي پروا کساني را به شلاق طعنه بنوازند، که خط شلاق صداميان در بدنشان به يادگار مانده است. بگذريم، ما قبيله «گذشت» هستيم، حتي از آناني که به تير و طعنه هر روز زخم مان مي زنند هم مي گذريم و دعا مي کنيم حضرت خداوند چشم همه ما را به واقع بيني و زبان مان را به انصاف و جوانمردي باز فرمايد. آن وقت همه در خواهيم يافت که ايثارگران را جايگاه هزار بار بايد فزون تر از اين باشد که هست...

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1392/07/02 شماره انتشار 18510 /صفحه ۱۶/بدون موضوع

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:29  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
 

شاتر بزن کاظم، شاتر دوربين تو از کشيدن ماشه توپخانه آنان موثرتر است. شاتر بزن کاظم، که شعله توپخانه آنان خاموش مي شود اما آتشي که عکس هاي تو به وجدان هاي بيدار مي زند هرگز خاموش شدني نيست. شاتربزن کاظم، جنگ ها تمام مي شود اما تاريخ تمام نمي شود، توپ ها از نفس مي افتند و تفنگ ها نيز هم اما تاريخ ورق مي خورد، تقويم به تقويم و همه تقويم ها عکس هاي تو را پيشاني نشين خويش مي خواهند. شاتر بزن کاظم، که فرداي تاريخ، چشم به امروز تو دارد که با هر تصوير يک کتاب به مردمان نسل هاي بعد تقديم کني. شاتربزن به تعداد نفس هايت که هر نفس تو را شکرانه اي بايد از جنس عکس، عکس هايي که زبان همواره گوياي حقانيت ماست شاتربزن سردار، شاتربزن کاظم، تو بي آن که گلوله اي شليک کني به «سرداري» رسيدي، که اگر سربازان همه سرداران به شهادت برسند، سربازان تو، عکس هاي تو، شهادت آنان را شهادت خواهد داد و در پهنه تاريخ اذان گوي شهادت خواهد بود. شاتربزن سردار، که فردا چشم به حقيقت باز خواهد کرد در تماشاي واقعيت هايي که تو گواهي دادي. شاتربزن همه خطوط جبهه را و از سردار تا سرباز را جاودانه کن...نفس بده به نفس چمران و متوسليان و از ايران تا لبنان را شاتربزن که اين خود ذکر خداست. مطمئنم خدا اين ذکر را بسيار دوست دارد. پس باز هم شاتر بزن، کاظم اخوان، همشهري امام رضا(ع)، که جبهه هم حرم امام رضاست و تو مجاور عشق...

خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1392/07/02 شماره انتشار 18510 /صفحه اول و ۵/فرهنگی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:27  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

گاهي کارهاي بزرگي اتفاق مي افتد که تدبير مردان بزرگ و خردمند هم پشت آن است، کاري که آدم دوست دارد هم تماشايش کند و هم مردمان را به تماشا و تحسين بخواند، اما وقتي خود دعوت نمي شود چگونه مي تواند مردمان را دعوت کند تا ببينند و شادمانه به تحسين برخيزند؟ اين چند خط، شرح ماجراي ما بود و مراسم افتتاح فاز دوم بيمارستان رضوي گر چه سازمان هاي مرتبط با اطلاع رساني تاکنون تلاش هاي قابل تقديري هم براي ارتباط با مردم و رسانه ها داشته اند اما مواردي هم هست که مورد غفلت واقع شده است، از جمله اين ماجراي افتتاح، البته دوست داشتيم از اين رويش قابل تقدير نظام و قدم بلندي که آستان قدس رضوي براي توسعه سلامت برداشته است، قلم ها بزنيم و از قدم هايي بگوييم که جاده سلامت را به روي مردم مي گشايد، اما يک کج سليقگي محض، باعث شد تا «ناگفته» بماند گفتني هايي که بود و کاري هم که ناگفته بماند کمتر مي تواند ميهمان ذهن مردمان شود و حتي کمتر مي تواند مردمان نيازمند درمان آن هم درمان تخصصي در چنين حد و اندازه اي را پذيرا باشد و گره از کارشان بگشايد باري حق اين بود تا زمينه معرفي تلاش و سلامت بانان اين ديار فراهم مي شد تا بيمارستان رضوي که در شمار بهترين هاي خاورميانه و از افتخارات مشهدالرضاست نيز جايگاه شايسته خويش را در فرآيند اطلاع رساني مي يافت.

اما... همه مي دانند وقتي قرار است پروژه اي افتتاح شود همواره به هزار دعوت «خراسان» را، قطب رسانه اي شرق کشور را، مي خوانند تا در کنار متوليان امر، در اطلاع رساني کارها، کاري کارستان کند، حق هم همين است اما دوستان دعوت کننده براي مراسم افتتاح فاز دوم بيمارستان رضوي، دچار اهمال شدند حال آن که باور ما اين است که حضرت آيت ا... واعظ طبسي با نگاه کرامند به حوزه رسانه و با اشراف علمي و عملي بر حوزه تبليغ قطعاً بر اطلاع رساني همه جانبه و با همه ظرفيت تأکيد دارند، اما اين تأکيد ناشنيده ماند و اين حرکت بزرگ علمي و تخصصي در زمينه پزشکي هسته اي آن چنان که بايد به خاطر قصور دعوت کنندگان که معلوم نيست چه کساني هستند، ميهمان ذهن و ضمير مخاطبان «خراسان» نشد.حالا خواست به حق و حرفه اي اصحاب رسانه از حضرت آيت ا... واعظ طبسي، نماينده محترم ولي فقيه و توليت بزرگوار آستان قدس رضوي و نيز قائم مقام محترم ايشان آقاي دکتر علوي آن است که به تدبير خويش اهمال کاران را متنبه کنند به گونه اي که از اين پس چنين اتفاقاتي نيفتد که اطلاعات کافي و لازم از دستاوردهاي نظام اسلامي از مردم هر چند ناخواسته دريغ شود و فرصت چنان فراهم آيد تا مجاهدان عرصه اطلاع رساني، بيش از گذشته توفيق معرفي دستاوردهاي نظام و ثمره هاي مديريت اسلامي را داشته باشند و مردم، اين صاحبان اصلي انقلاب و ولي نعمت همه ما، نيز از امکاناتي که برايشان توسط نظام مهيا مي شود با اطلاع رساني حرفه اي، بيشترين بهره را ببرند. پر واضح است که فضاي رسانه اي و ارتباط موثر با مردم امروز نقشي بي بديل در اميد بخشي به آحاد جامعه و افزايش اميد به تدبير مديران انقلاب دارد و همچنين ارتقاي آگاهي مردم و جلب مشارکت و دلبستگي هر چه بيشتر آنان رهاورد اطلاع رساني مومنانه است و جاي هزاران افسوس که برخي مسئولان هر چند ناخواسته از ظرفيتي چنين موثر و مهيا غافلند.....

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1392/07/01 شماره انتشار 18509 /صفحه اول و ۲/خبر

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 12:30  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
يک پيشنهاد به دوستان و خانواده شهدا؛
 

گفتن از شهادت يک سعادت بزرگ است که نصيب هر کس نمي شود، چنان که خود شهادت رداي کهربايي عشق است که خداوند برگزيدگان خويش و افراد مصطفي شده در ميان مردم را بدان خلعت مي دهد. گفتن و نوشتن و خواندن از شهيد و شهادت، فرصت سبزي است که جان ها را به ميهماني بهار مي برد و امروزه، اين گفتن اگر در راستاي آن شهادت باشد، چون آن سعادت مطلق عزيز خواهد بود، پس پاس بايد داشت اين فرصت سعيد را و بايد از شهيد گفت و از شهادت که از قضا غريب مانده است. از شهادت بايد گفت و از شهيد همان طور که رهبر بسيجي انقلاب مي فرمايد «مبادا کساني تصور کنند که دوره سخن گفتن از شهدا و سربازان فداکار ميدان نبرد سپري شده است...» و «خانواده شهدا به شهيدان شان افتخار کنند.»آري بايد از شهيد گفت و اين درست که نهادهاي متولي «بايد» وظيفه خود را به «بهترين» نحو به انجام رسانند و تکليف ملي، ديني و حرفه اي خود را به عطر عشق مزين کنند اما خود ماها که افتخارمان همنفسي با شهداست، خود ماها که هنوز خاطرات سرخ گذشته را در ياد داريم و خود خانواده هاي معظم شهدا بايد پيش قدم باشيم در گفتن از شهيد و چه خوب است چنان که منصوب، نقاش تصاوير شهدا، که به اين راه باورمند نيز هست، در پيامکي پيشنهاد کرد، در هفته دفاع مقدس، تصاوير نوراني شهيدان مان را پشت شيشه خودرو بچسبانيم و به هر جا که مي رويم ياد آن دلاوران را زنده کنيم.مي گفت چقدر خوب مي شود مغازه داران ما تصاوير خويشاوندان شهيد خود را پشت شيشه مغازه خود نصب کنند و اگر فرصتي دست داد درباره شهيد با مردم سخن بگويند. باور کنيد با اين کار ساده مي توان در گفتن از شهيد و تزيين فضاي منظر شهري به تصاوير شهدا نقش آفرين بود. بگذريم از اين که فضاي شهر در هفته دفاع مقدس «بايد» عطر ياد ايثارگران را زنده کند...بگذريم، هفته دفاع مقدس است و يادآور يک حماسه پرشکوه که «عزت» را «پلاک» گردن هر ايراني کرد و حق شناسي اقتضا مي کند لااقل در اين ايام از آن بزرگواران بگوييم از شهدا، از جانبازان و از رزمندگاني که اگر شهيد و جانباز نشدند اما هم اهل شهادت بودند و هم اهل جانبازي و نيز از خانواده هاشان بگوييم به احترام، که نقش آنان کمتر از خود ايثارگران نيست...

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1392/07/01 شماره انتشار 18509 /صفحه اول و۵/فرهنگی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 12:28  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
به حرمت مشق اقتدار و رژه نيروهاي مسلح در اولين روز هفته دفاع مقدس
 

خيابان در خيابان

عشق است که مي جوشد

و غيرت است

که زلال و پرشکوه جاري مي شود

و مرداني از جنس پهلواني

با «پلاک عزت»

بر سينه هاي ستبرشان

بر صراط مستقيم شهيدان

پاي مي کوبند

پاي بکوب سرباز

پاي بکوب پاسدار

تا غبار برخيزد

هم از زمين و هم از زمان

که گاه بر مدار غفلت

روزها را ورق مي زند

پاي بکوب

به نشان «خبردار»

به احترام قرآن

به احترام امام و ولايت

به احترام شهيدان

اين شهر ياران جاودان

به حرمت شش پادشاه عشق

که قامتت را به تماشا نشسته اند

به حرمت تصاويري که

از قاب تا قلب مردمان را سماع مي کنند

به حرمت عشق

پاي بکوب سرباز...

آي ساکنان ملک خدا

نقاشان رنگين کمان مردانگي

آي عشاير

آي مرزنشين

سربازيت را سپاس

پاي بکوب

تا بلرزد دشمن

و زلزله افتد در ارکان ستم

که اين جا ايران است

کنام شيران است

مهد دليران است

کشور ايمان است

پاي بکوب سرباز

تا بلرزد دشمن...

خراسان - مورخ دوشنبه 1392/07/01 شماره انتشار 18509 /صفحه ۱۰/گزارش تصویری

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 12:26  توسط غلامرضا بنی اسدی  |