وقتی تیتر کم می‌آوریم؛

قصه سرقتِ کابل‌های تلفن از بس تکرار شده است، به کمبودِ "تیتر" مواجه شده‌ایم ما خبرنگارها. می‌دزدند و می‌برند و جایش تا مدت‌‌ها خالی می‌ماند. آن هم در شرایطی که نیاز به ظرفیت ارتباطی، از تلفن تا اینترنت، در شمار نیاز‌های اولیه قرار گرفته است. فرایندِ آموزشی متکی بر آن هم این نیاز را در صدر فهرست اولویت دار‌‌ها قرار می‌دهد. تجهیزاتِ برق هم در فهرست سرقتی‌‌ها جای خود را دارد. تابلوهای شهری و راهنمایی و رانندگی هم در امامان نیستند از طمع دزدانِ فرز به دست. خیابان‌‌ها هم یک‌دفعه، چاه می‌شوند سر راهِ مردم چون دزد، در پوش‌های سطح خیابان و پیاده‌رو را با خود برده است. پل‌‌ها و تجهیزات شهری و روشنایی هم در امان نیستند از دستانِ امنیت ستیز دزدان. خانه و کاشانه مردم که همیشه مورد طمع دزدان بوده‌اند. آنچه امروزه شاهد آن هستیم فراتر از سرقت، عادی شدن ربودن همه چیز از همه جاست. دست شان برسد، تجهیزات امدادی و پزشکی را هم می‌دزدند. این خیلی خطرناک است. توسعه دامنه سرقت به همه چیز، روح و روان همه را به فرسایشی هولناک دچار می‌کند. ما می‌مانیم چه باید گفت. لابد مسئولان هم می‌مانند که چه باید کرد والا کاری می‌کردند که ما به کمبود " تیتر" دچار نشویم! این سرقت‌های خُرد، نباید عادی و به جزئی از زندگی روزمره تبدیل شود. کوچک انگاری آن به عادی‌انگاری تبدیل و زندگی را با معضل جدی مواجه می‌کند. مثل ویروس می‌ماند. خُرد و ریز و نادیدنی است اما نظام سلامت را مختل و گاه حتی بیمار را می‌کشد. نباید بگذاریم این عادی انگاری به تیغ شود در پهلوی نظام زندگی مردم. به قدرت باید با آن مقابله کرد. در کنار این هم به قوت برای ارتقای سطح زندگی مردم کوشید تا کسی از سر نیاز به سرقت‌هایی از این دست، نپردازد. لقمه حلال حق مردم است که چون بدان دست نیابند، به شکل حرام آن را از هرجا که شود به چنگ خواهند آورد چه از خیابان شهر و چه از دهان مردم. شوربختانه زشتی سرقت اموال عمومی دارد رنگ می‌بازد و دارد شمارشان اضافه می‌شود که می‌گویند "خب، چکار کند اگر دزدی نکند؟!" این نگاه خیلی خطرناک است. هم خطرناک و هم امنیت‌سوز. یعنی اگر کسی را ببییند که تابلو و درپوش و... را سرقت می‌کند، به او پوشش هم خواهند داد. حساس باشیم به سرقت‌های خرد. حساس باشند مسئولان محترم که فقر فقط مال مردم را تهدید نمی‌کند، باور و ایمان‌شان را هم می‌پوکاند. گاهی فکر می‌کنم سرقت‌های خورد، نتیجه غفلتِ بزرگِ جامعه و گناهِ بزرگِ متولیان تمشیت امور مردم است. شما چنین فکر نمی‌کنید؟

جمهوری اسلامی / شمـاره ۱۲۱۷۹ / پنجشنبه ۳۰ دی ۱۴۰۰ / صفحه 2 / خبر

https://jepress.ir/?newsid=274340

https://jepress.ir/archive/pdf/1400/10/30/2.pdf

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی ۱۴۰۰ساعت 14:53  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

عزت نفس از مفاهیم کلیدی است در ساخت شخصیت انسانی. کسی که بدان دست می یابد، می تواند جای نداشته ها را با آن چنان پر کند که هیچ چیز نتواند نفسش را به آه و افسوس بیالاید.باور عملی به «لقد کرمنا بنی آدم» به انسان چنان عزت و عظمتی می دهد که جز دربرابر «کرامت دهنده خویش» سر خم نکند. به این سربلندی که برسیم، طاق دنیا که هیچ، طاق آسمان هم برای سرمان کوتاه می شود. اینکه مومنان به عزتی چنین می رسند، درست از مسیر بندگی است. از این راه می شود بر بردگی فائق آمد و دنیا را به اختیار گرفت. اینان هرگز دراختیار دنیا قرار نمی گیرند.
حسرت، کام کسانی را تلخ می کند که در مرحله خاک بازی ماند ه اند. برای اینان، داشته های اندک دیگران هم فراوان به نظر می رسد و حسرتشان می دهد؛ از آدم تا آهن و کالا. جایی می خواندم که بنده خدایی در همین زمینه قلم زده بود با این پرسش که: شده است حسرت بخوری و اضافه کرده بود: «شده با یه نفر دوست بشی و با رفتنش از بین بری؟ شده به شدت به کسی وابسته بشی؟ شده نبود اون رو نبود خودت بدونی؟ شده گریه کنی و ازش بخوای نره؟ شده الکی بذاری بری و بخوای ببینی اون میاد سمتت یا نه؟ شده بری خونه یه کسی و از دیدن مبل و تلویزیونش به وجد بیای و حسرت بخوری که خودت داری توی خونه ای زندگی می کنی که مبلش به درد نمی خوره؟ شده بری تو خونه ای که توش جکوزی داره و حسرت بخوری که خونه تو شیر حمومش، چکه می کنه و همیشه خدا خرابه؟» این «شده»ها، نگفته به ما می گوید که فرد گرفتار، پایش هنوز به پله اول نردبان آسمان پیمای عزت نفس نرسیده است.
کسی که اولین پله را زیر پا داشته باشد، از این گزاره ها و اماواگر ها خیلی بلندتر است. پله های بعدی را اگر بپیماید، بسیاری از جلوه ها هم در نگاهش تجلی نخواهد داشت. این ها که از جلوه بیفتد، کرامت انسانی و آرامش ایمانی، لحظه به لحظه در افزایش خواهد شد تا انسان را به جایگاهی برساند که همه دنیا هم نتواند او را برآشوبد.تمرین کنیم این مسیر را. راه رسیدن به سعادت و بزرگی و آرامش از این کوچه می گذرد.

شهرآرا / شماره 3585 / پنجشنبه، 30 دی ۱۴۰۰ / صفحه   آخر / نگاه هشتم

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/12532/342161

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی ۱۴۰۰ساعت 14:50  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

آنان که بیشتر حرف می‌زنند، کمتر عمل می‌کنند. این را همه ما تجربه کرده‌ایم. انگار میان چرخش زبان و رفتار، رابطه‌ای معکوس است. هرکس بهتر صحبت می‌کند، در عمل بیشتر می‌لنگد. اینجاست که به حرف آن بزرگ می‌رسیم که ” کاش برای هر کس که در اقتصاد یا هر حوزه دیگر که فراوان اظهارنظر می‌کند،  امتحانی می‌گذاشتند. ” شاید اگر امتحان، پایش به میان می‌آمد، آدم‌ها بیشتر به حرف‌هایی فکر می‌کردند که بی کنتور بر زبان می‌آورند. جای دیگری هم دیدم نوشته بود،” کاش برای هر کس که حرف از حقوق نجومی می‌زند،  امتحانی می‌گذاشتند” تا ببینیم چند مرده حلاج است. چقدر در میدان عمل می‌تواند دست بشوید ازآنچه اگرچه در دسترس است اما حق او نیست. دیده‌ایم که همه از حقوق نجومی و به‌ویژه اختلاس انتقاد می‌کنند و بارها شنیده‌ایم که اگرچند نفرشان را بگذارند سینه دیوار، همه‌چیز درست می‌شود. گاهی هم حق‌دارند و حق‌داریم تندتر از این‌ها را بگوییم و برخورد قاطع‌تر را با فساد مطالبه کنیم اما این برای زمانی است که خودمان هم‌دست و هم‌دلمان پاک باشد. وقتی خودمان تا جایی که دستمان برسد، در جیب می‌گذاریم حق نداریم این حرف‌ها را بزنیم. وقتی تخم‌مرغ همسایه در جیب ماست، نمی‌توانیم از شتری که دیگری به خانه برده است، انتقاد کنیم. در عمل و اراده هیچ تفاوتی نیست. تفاوت در اندازه دسترس و قوت برداشتن است. دستمال هر دو طرف، آلوده است و با دستمال آلوده هم شیشه‌ای را نمی‌شود پاک کرد چه آلوده به آب گل‌آلود باشد یا به خون، فرقی نمی‌کند. دیده را، و پیش از آن دل را و بعد دستمال را باید شست و جور دیگر باید دید و جور دیگر باید کارکرد تا به سامان برسد این بی‌سروسامانی ما. مراقب باشیم حق‌های کوچک زیر پایمان له نشود تا حق‌های بزرگ‌تر، شانه‌مان را خم نکند…..

نخست نیوز / کد خبر : ۳۰۹۹۴ / پنجشنبه ۳۰ دی ۱۴۰۰ / ساعت: ۹:۴۷

https://nakhostnews.com/?p=30994

نخست / شماره 906 / پنجشنبه ۳۰ دی ۱۴۰۰ / صفحه 3 / جامعه

https://nakhostnews.com/wp-content/uploads/2022/01/906s.pdf

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی ۱۴۰۰ساعت 14:43  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

نه حکایت جاده است و نه در روزگار امن و آرام که بگوئیم، گهی تند و گهی خسته رفتن را عقلا مذمت کرده اند و آهسته و پیوسته رفتن را ستوده و ضرب المثل کرده اند تا به روزگاران، پیران جوانان را پندی چنین دهند که پسرم! قدم به قاعده باید برداشت. من هم قبول دارم این را که در میدانی آرام جز این نباید کرد اما وقتی دشمن دارد به تاخت به سوی شما می آید و تیغ آخته در هوا می چرخاند و فرق سرشما را هدف گرفته است، قاعده هم تغییر می کند و با همه توان و سرعت به دفاع برخاستن را اقتضا می کند. به ویژه که می دانیم اگر به ما برسد، به ضربتی ما را خواهد انداخت. اصلا قدرت رفتن را از ما خواهد گرفت و به خاک مذلت خواهد نشاند. آن وقت نه فرصت آهسته رفتن  هم نخواهد ماند چه رسد به پیوسته رفتن! 
مطالعه فضای موجود رسانه ای و تامل در ایلغار فضای مجازیِ غیر خودی و آلوده که بوی آلبانی و انگلیس و آمریکا می دهد و لهجه عبری- عربی دارد، به ما می گوید، رسانه های رسمی، باید رسمِ آهسته و پیوسته رفتن را به شیوه دقیق و صریح و صادق و روایت اول تبدیل کنند. گاه هم به شتاب هرچه تمامتر بر دشمن بتازند. به قول بچه های جنگ، فقط برای" پاتک" طراحی نکنند که اول دیگران بزنند و اینان به دفاع برخیزند. برای "تک" هم حتما برنامه بریزند که تجربه ثابت کرده است، بهترین دفاع، حمله است. برای حمله هم آهستگی قطعا معنا ندارد هرچند پیوستگی را باید متناسب با شرایط از نو تعریف کرد. در این تعریف، پیوستگی در سلسله عملیات های رسانه ای خود را نشان خواهد داد که رمق دشمن را می گیرد. با شتابی دقیق و سازمان یافته که امکان سازمان دهی و تجدید قوا را از او بگیرد. فضای رسانه های رسمی اصلا با این نگاه همسو نیست بماند که به دوران قبل از اینترنت و فضای مجازی می ماند. خیلی آهسته و گاه حتی بدور از پیوستگی دارند تک نگاری می کنند. هنوز گرفتاری هرم تاریخی و هرم وارونه اند. در گزارش ها اتوکشیده می نویسند تا اتوی کلمات شان به هم نخورد. به دروازه بانی خبر چنان دقت دارند که گاه خبری که باید و همه دیده اند، به صفحات راه نمی یابد. می پندارند نگفتن به معنای نبودن است در نگاه جامعه. حال آنکه مردم در همان لحظه تولد خبر از آن "باخبر" می شوند. واقعیت این است که درشت پلک های بسته رسانه های رسمی، فضای مجازی نه به پشت که به درون خیمه رسانه های رسمی رسیده است. اگر برای خیمه و خرگاه خودشان هم که شده تکانی به خود ندهند، فضای مجازی با این شتاب که می آید، نه تنها خیام شان را فتح خواهد کرد که گلیم پاره  باقی مانده از دوران اوج شان را هم از زیر پایشان خواهد کشید. از ما گفتن بود که به صدای بلندی مستتر در جان کلمات، گفتیم. از دوستان شنیدن است و خدا کند بشنوند!

ب / شماره 4672 / پنجشنبه، 30 دی ۱۴۰۰ / صفحه 3 / 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی ۱۴۰۰ساعت 14:40  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

همیشه با خود می گویم شهرهایی که «حرم» ندارند، چه می کنند؟ آدرس مشخصی که به هم می دهند، چیست؟ اگر کسی گم شد، سرخط آشنایی و پیدایی او کجاست؟ به کجا که برسد، خود را پیدا می کند؟ به این ها که فکر می کنم، می گویم خوش به حال مشهد که حرم دارد! خوش به حال مشهدی ها که کانون نوری چنین دارند که در شب هم راه را نشانشان می دهد! خوش به حال همه کسانی که در این فضا، تنفس می کنند! یک «خوش به حال» اساسی را هم باید برای کسانی کنار گذاشت که قرب جغرافیایی را به قربت معرفتی تبدیل می کنند و همان طور که در «شهر»، خود را با «حرم» تعریف می کنند، در «شرع» و معرفت هم به نسبتی روشن با «امام» می رسند. اینان خود به قبله نمایی تبدیل می شوند که راه دیگران را به سوی سعادت هموار می کند. خود دستی می شوند برای گرفتن دست دیگران و عجب «خوش به حالی» باید گفت به آنانی که به این حال خوش می رسند. این می تواند همان نعمت تام وتمام الهی باشد که روزی بندگان می شود تا آنان را به برترین جایگاه ایمانی برساند. ما را هم از همان اول به این آموزه درس داده اند که هر نعمتی را شکری باید. وقتی برای «هر نفسی که فرو می رود»، دو شکر باید کرد به ازای «ممد حیات» و «مفرح ذات» بودن، به ازای هر جلوه از عشق هم حتما چند «شکر» باید به جا آورد. اگر نفس ها انسان را حیاتی چندده ساله می بخشد، عشق، انسان را به جاودانگی می رساند. آنچه باید در یاد داشت، این است که شکر همه نعمت ها، تنها سجده و پیشانی بر زمین ساییدن نیست. این اولین تصویر از قدردانی است، در مرحله بعد و درکنار این جلوه نخستین، شکر هر نعمت باید از جنس نعمت باشد، در غیر این صورت گاه راه به کفران نعمت خواهد برد. اینکه می گوییم شکر نعمت باید از جنس نعمت باشد، برای تکثیر نعمت است. دست به آسمان بردن و سر بر زمین ساییدن به تنهایی اگر چه تصویری احترام برانگیز میان خلق و خالق است، مردمان دیگر را بهره ای که باید نمی رساند، لذا باید به سمتی برویم که دیگران را هم بر سفره نعمتی که خدا می دهد، جایی و جایگاهی باشد. بر این اساس است که می گوییم آن را که مال افزون است، شکرانه از جنس انفاق و «شکرانه بازوی توانا، بگرفتن دست ناتوان است»، به این است که مشتاقان زیارت حضرت شمس الشموس(ع) را به میهمانی بخواند و به میزبانی شان، شکر نعمت همسایگی با خورشید را ادا کند. ما مشهدی ها هرکداممان می توانیم خانه خود را خانه ارباب بدانیم و -لااقل- خویشاوندانمان را که در جای دیگری زندگی می کنند، هرازگاهی میزبان باشیم تا آنان هم بتوانند حلاوت زیستن در بهشت را تجربه کنند. آنان را به حرم ببریم تا «مرکز» را بشناسند و دربرابر هر وسوسه و رفتاری که «گریز از مرکز» را نتیجه می دهد، بایستند. بیایند و مشهدی شوند و به شهود برسند تا هیچ چیز نتواند آنان را از درک شهد و شهود و شهادت بازبدارد. من -به نوعی- معتقدم که ما دربرابر مشهدی بودن خویش مسئولیم. تکلیف داریم که نه فقط راوی جغرافیای حرم که سفیر معرفتی امام رضا(ع) هم باشیم. یعنی باید خود را چنان پرورش دهیم که در منهج رضوی، حق گام نهادن داشته باشیم و در هندسه این مکتب، جایی و نقشی برای ما تعریف شده باشد. شکر نعمت یعنی اینکه با زیستن به سبک امام، خود را در شمار امت تعریف کنیم. نسبت امام و امت همان است که در نماز می بینیم؛ هرچه امام انجام می دهد، ماموم هم تکرار می کند. شکوه نمازجماعت هم در همان تکرار، تکثیر می شود. این هم درسی است برای همه گستره زندگی تا رضوی باشد.

شهرآرا / شماره 3584 / چهارشنبه، 29 دی ۱۴۰۰ / صفحه اول و  آخر / نگاه هشتم 

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/12526/342038

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1400/10/29/12526_117783.pdf

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۰ساعت 12:19  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

بد بینی از جمله صفات رذیله ای است که چون در نهاد جان کسی بنشیند، جهنم را به نمایندگی لهیب خواهد کشید. گرفتار این روحیه نه خود لحظه ای به آرامش خواهد رسید و نه جرعه ای آرامش برای دیگران باقی خواهد گذاشت. دریای آرامش هم اگر با فرد بدبین همخانواده و حتی همخانه شود، خواهد خشکید. بدن اما و اگر همه مان چنین افرادی را تجربه کرده ایم. کسانی که از هر فرد و جریان و حرکت، با ذربینی که نمی دانم در کجای نگاه شان کار گذاشته شده است، چیزی برای نگاه بد خود پیدا خواهند کرد. مثل آدم شکاک که اگر پا به اقیانوس هم بگذارد باز بهانه ای برای نجس خواندن آب خواهد یافت. این روحیه "بدبینی و شکاکی" از جمله شاخصه هایی است که انسان را به بدی، متمایز و شاخص می کند. حضرت استاد صفائی حائری(ره) در صفحات 247 تا 249 کتاب مسئولیت و سازندگی به  این روحیه که باز هم باید نام بیماری بر آن نهاد، سخن می گویند. از منظر استاد، اینان مثل اصحاب عناد و لجاجت از همان اول، بد، قالب بندی نشده اند بلکه افرادی چنین اول،" عاشق و کوشا و بی‌آرام هستند و می‌توانند گام‌های بلندی بردارند. این ها همانند سیلاب می‌خروشند... تا آنجا که به مانع‌ها و سنگ‌ها برمی‌خورند و برمی‌گردند و به نفرت و بدبینی و در نتیجه شک و تردید دچار می‌شوند و شک را می‌پذیرند." همین که حکمِ شک را پذیرفتند، بدبینی هم متولد می شود. زادن و قد کشیدنِ این، ضریب اولی را صد چندان می کند آن وقت ما را در برابر آدم هایی قرار می دهد که در اوج بی قراری اند و هیچ دستی را هم دوستانه نمی بینند تا یاری شان کند. نزدیک ترین افراد را بسان دشمن ترین افراد از خود می رانند. تنها می شوند و در تنهایی هم باز در ازدحام نگاه های منفی، استخوان شان خرد می شود. شک و بدبینی، وسواس را هم به عنوان ضلع سوم تولید می کند و مثلثی شکل می گیرد که هم بدبختی فرد را رقم می زند وهم باعث فرسایش روح و روان دیگران می شود. هرچه دیگران به این فرد نزدیک باشند بیشتر در شعاع لهیب سوزنده اخلاق او قرار می گیرند. این بدگمانی و سوء ظن به افراد خود به عاملی می شود که نه تنها در این دنیا فرد را در عذاب نگه می دارد که در قیامت هم خط عذاب را شفافتر ادامه می دهد. این کلامِ هشدار دهنده امیرمؤمنان على(ع) است که " اللّهِ ما یُعَذِّبُ اللّهُ سُبْحانَهُ مُؤمِناً بَعْدَ الاِْیمانِ اِلاّ بِسُوءِ ظَنِّهِ وَ سُوءِ خُلْقِه؛ به خدا سوگند خداوند سبحان مؤمنى را بعد از ایمان عذاب نمى‌کند، مگر به خاطر سوء ظن و بداخلافى او."  این بدگمانی هم فقط یک رذیله اخلاقی فردی نیست بلکه چون کرونا می تواند یک پانومی اجتماعی به راه اندازد و جمعی را گرفتار کند و کشوری را با مشکل مواجه کند. اینجاست که می توان آن شعر سهراب سپهری را صریح خواند خطاب به خود و دیگران که؛ دیده را باید شست/ جور دیگر باید دید....

ب / شماره 4671 / چهارشنبه، 29 دی ۱۴۰۰ / صفحه 3 / 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۰ساعت 12:15  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

گلایه، گلایه، گلایه، شکایت؛ این عصاره همه کلماتی بود که بر لب می آورد. هیچ کس را هم از دم تیغ آخته انتقادش بی نصیب نمی گذراند. می گفت «به من سرنمی زنند. کارهایم بر زمین است. فلانی را که من از کوچکی می شناسم، حالا برای ما بزرگ شده است. بهمانی هم که خویش ماست، هروقت می گویم چرا احوال ما را نمی پرسی، می گوید گرفتارم. فلانی هم رئیس شده و خودش را گم کرده. برادرش را که اسمش را نبر...» همین طور داشت یکی به یکی را از دم تیغ می گذراند. انگار فقط خود او بود که مشکل داشت و همه باید به خدمتش برمی خاستند. حالا بماند که تا وقتی توانی در بازو داشت، اگر پایی را لگد نمی کرد، دستی را هم نمی گرفت.حالا هم می خواهد همه دستش را بگیرند و اصلا هم حاضر نیست در گوشه ای از ذهنش بپذیرد که دیگران هم ممکن است گرفتاری داشته باشند. صحبت های شکایت آمیزش، مرا یاد مطلبی انداخت که چند روز پیش خواندم. نوشته بود: «باور کنید تک تک آدم ها زخمی اند. هرکس درد خودش را دارد، دغدغه و مشغله خودش را دارد. باور کنید ذهن ها خسته اند، قلب ها زخمی اند، زبان ها بسته اند. برای هم با توقعاتمان، مشکل نتراشیم. همدیگر را بیش از آنچه هستیم، خسته نکنیم، بلکه برای دیگران آرزو کنیم بهترین ها را، راحتی را.»واقعیت که بهره مند از حقیقت است نیز همین است. باید توقعاتمان را به اندازه توان مردم تنظیم کنیم و خود هم بکوشیم کنار هم باشیم و یاری کنیم همدیگر را تا زندگی برایمان لذت بخش شود. ما «باهم» می توانیم زندگی بهتری داشته باشیم. «بی هم» در تنهایی خواهیم شکست. بدانیم آدم ها آرام آرام پیر نمی شوند. آدم ها در یک لحظه با یک تلفن، با یک جمله، یک نگاه، یک اتفاق، یک نیامدن، یک دیر رسیدن، یک باید برویم و با یک «تمام کنیم» پیر می شوند. مراقب کلماتمان باشیم که گاه سخت تر از سنگ، دل ها را می شکند. توجه کنیم که آدم ها را لحظه ها پیر نمی کند. آدم را آدم ها پیر می کنند. بکوشیم سهم ما در پیر کردن دیگران به ویژه عزیزانمان، زیاد نباشد.

شهرآرا / شماره 3583 / سه شنبه، 28 دی ۱۴۰۰ / صفحه آخر / نگاه هشتم

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/12522/341961

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۰ساعت 12:50  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

معاند و لج باز نه تنها در برابر مردم که در برابر خدا هم می ایستد. از راه باطل خود نه تنها برنمی گردد که به اصرار در این مسیر باطل گام می نهد. معلوم است که فردی چنین را امید هدایت هر روز کم رنگ تر می شود. او به اندرز ناصحان و به هشدارهاى الهى، گوش فرا نداده، بلکه پیوسته با غرور و نخوت مخصوص به خود، بر خلافکاری‌هایش می‌افزاید، چیزی جز آتش دوزخ، او را رام نمی‌کند. چنان‌که در روایتی پیامبر اسلام(ص) می‌فرماید: "...برخى دیگر، اعتراف تو است بر ضدّ خودت، که فردى معاند و سرپیچى کننده‌اى؛ نه دلیل را می‌پذیرى و نه به برهانی ‏گوش فرا می‌دهى، و کسى که چنین باشد، چاره‌اش عذاب الهى است که از آسمان نازل شود و یا آن‌را در دوزخ الهى ببیند و یا با شمشیر اولیاى خدا، آن‌را بچشد." افرادی چنین را البته نمی توان به حال خود رها کرد بلکه تا می شود باید آنان را از این بیماری نجات داد چه با اخلاق در مانی چه شوک درمانی و چه جراحی شخصیتی و هویت درمانی. حضرت آیت الله صفائی حائری(ره)  در باره "روش درگیری و سازندگی" ، در صفحات 241 تا 245 کتاب مسئولیت و سازندگی ، گفتنی ها دارد از جمله؛" انسان گذشته از اين نيروى خودنمايى، از نيروى قوى‏‌ترى بهره‏‌مند است و آن هم خودخواهى است؛ و خودنمايى‏‌ها از خودخواهى‏‌ها سرچشمه مى‏‌گيرند و با آن كنترل مى‏‌شوند. آن‏جا كه خودنمايى، از ما مى‏‌كاهد، خودخواهى آن را كنار مى‏‌زند... با اين توضيح است كه معاند، تغيير شكل مى‏‌دهد؛ چون آن‏جا كه در قاطى شدن‏‌ها «زياد شدن‏‌ها و به ثبت رسيدن‏‌هاست» و در تنهايى‏‌ها و تكروى‏‌ها و در حصار نشستن‏‌ها «مرگ و از دست رفتن»، ديگر سركشى و تكروى و عنادى نخواهد بود..." چون می بیند که با عناد نه تنها چیزی به دست نمی آورد بلکه دست یافته ها را هم از کف می دهد. به ویژه آنجا که با خدا به عناد برمی خیزد نه تنها خود را از نعمات الهی محروم می سازد که از درک آیات و بشارت ها و انذار های خداوندی هم عاجز می شود و نتیجه آن محرومیت و این عجز، افتادن به وادی هلاک است. هلاک هم گستره ای دارد که هردو دنیا را در برمی گیرد. این گونه نیست که فرد در این جان به عناد و لجاج، هلاک شود اما دنیای دیگر به فلاح برسد. آن دنیا ادامه همین مسیری است که امروز پیش می گیریم. کسی که در ورطه لجاج افتد فردا تخت نشینِ نعمت نخواهد شد....

ب / شماره 4670 / سه شنبه، 28 دی ۱۴۰۰ / صفحه 3 / 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۰ساعت 12:48  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

تشنه‌ایم، تشنه! کسی صدای ما را می‌شنود؟! قنات‌‌ها خشکیده، درخت‌‌ها هیزم شده، دام‌‌هامان مرده‌اند، کسی صدای ما را می‌شنود؟ دست و دل ما و زمین‌‌هامان، هزار ترک برداشته‌اند کسی صدای ما را می‌شنود؟ ببخشید چنین تلخ و گزنده شروع کردم. حالمان خوش نیست و حال زمینی که بدان دلخوش باید باشیم از خودمان بدتر است. محمدرضا قاسمی، اهل قلم و دغدغه‌مند خراسان جنوبی، مطلبی برایم فرستاده است که داغ دل را تازه می‌کند. او درد‌‌ها را چنین فهرست کرده است؛
*دو دهه خشک سالی مستمر بیش از 93 درصد پهنه استان را فراگرفته است.
*کاهش بارندگی‌‌ها در سال گذشته که - در نیم قرن اخیر بی‌سابقه بوده - ذخیره آب سفره‌های زیرزمینی به کم‌ترین حد خود رسیده است. (خبرگزاری مهر، آبان 1400)
*کاهش 50 درصدی بارش‌‌ها در سال زراعی 1399 و کسب رتبه دوم کم‌باران‌ترین استان کشور.
*فرونشست دشت‌‌ها در اثر برداشت‌های بی‌رویه از منابع آب که منجر به شکاف زمین در دشت‌های سرایان، فردوس، قاین، زیر کوه... شده است.
*31 دشت استان وضعیت ممنوعه وممنوعه بحرانی دارد.
*کاهش حجم ذخیره سد‌‌ها تا 40 درصد.
*فقر و نابودی مراتع تا جایی که رویش گیاه در مراتع خراسان جنوبی نزدیک به صفر بوده است.
*در سال جاری 100 درصد تغذیه دام‌‌ها از طریق نهاده‌‌ها بوده است. (ایرنا 11/02/1400)
*آبرسانی به 500 روستا با جمعیتی قریب به 70 هزار نفر، با توجه به این که در تمام کشور به 6 هزار روستا با تانکر آبرسانی می‌شود این رقم برای خراسان جنوبی بسیار بالاست.
*از 3563 آبادی خراسان جنوبی، 1680 آبادی خالی از سکنه شده است. (تسنیم 4/02/1397)
*کاهش جمعیت روستا‌های مرز‌ی و عشایری و خطرات امنیتی ناشی از آن در 440 کیلومتر مرز گسترده با کشور افغانستان.
*خسارت دو هزار و چهارصد و هفتاد میلیارد تومانی به کشاورزی استان در یک دوره زمانی (ایرنا 22/06/1400).
*مهاجرت گسترده کشاورزان و دام‌داران به شهر‌‌ها به ویژه حاشیه شهر بیرجند وافزایش شدید حاشیه‌نشینی و عوارض متعدد آن برای مرکز استان.
*کاهش آب‌دهی 30 تا 100 درصدی قنوات که با توجه به وجود حدود 6000 رشته قنات رقم بزرگی را نشان می‌دهد.
*آسیب جدی به حیات‌وحش خشکسالی در 20 سال اخیر باعث کاهش زادآوری حیات‌وحش شده است.
*60 درصد چشمه‌های مناطق حفاظت شده خشک و آب بقیه چشمه‌‌ها هم به شدت کاهش یافته است.
*افزایش ریزگرد‌‌ها در استان که آن را در ردیف 4 استان اول کشور قرار داده است.
*خشکسالی و کم‌آبی باعث ضعف بنیه درختان استان و جولان آفت چوب‌خوار شده وبیش از 26000 هکتار از باغات استان در معرض نابودی قرار گرفته است.
آنچه به قلم آمد، فقط شمه‌ای بود از فراوان مصائبی که در خراسان جنوبی با آن دست و پنجه نرم می‌کنیم والا شبکه مشکلات آنقدر پر شاخ و برگ است که شرح آن به کتاب‌‌ها نیاز دارد.
این دوست اهل رسانه ما بعد از ارائه سیاهه‌ای چنین تلخ، به راه رفع این مشکلات هم توجه می‌دهد؛ باروری ابرها!
موضوعی که در استان سابقه دارد. سابقه‌ای شیرین و پرباران و امیدآفرین؛ فقط طی دوسال یعنی در سال‌های 96 و 97 به دنبال پیگیری رسانه‌ای و درخواست از نماینده وقت بیرجند، خراسان جنوبی در فهرست استان‌‌ها برای بارورسازی ابر‌‌ها قرار گرفت به نحوی که به گزارش (دیده‌بان) بیشترین بارندگی نسبت به استان‌های مشابه با 903 درصد افزایش مربوط به خراسان جنوبی بود. طی دوسال انجام این عملیات باعث افزایش چشمگیر بارندگی‌‌ها در استان شد تا آن جا که زمینه‌هایی برای مهاجرت معکوس به روستاها به وجود آمد وعده زیادی نیز به سرمایه‌گذاری همه اندوخته‌های خود در کار باغداری و کشاورزی پرداختند اما در سال بعد این کار ادامه نیافت و عملا کشاورزان و دام‌داران را به خاک سیاه نشاند. تجربه می‌گوید بارورسازی ابرها در بهترین وضع تا 25 درصد به افزایش باران سالانه کمک می‌کند در وضع فعلی بهترین و ارزان‌ترین نسخه برای کاهش آسیب‌های ناشی از خشک سالی در منطقه است. با توجه به وجود ظرفیت‌‌ها و تجهیزات در بیرجند، ازجمله پهپاد، زمینه انجام این عملیات کاملا فراهم است. به ویژه که مواد اولیه فرآیند بارورسازی ابرها، یدید نقره، توسط دانشگاه آزاد بیرجند تولید شده است. این مرکز دومین جایگاه در کشور است.که محصول تولیدی آن توسط وزارت آب و هوای روسیه تایید شده است.
دیگر گفتنی این که مواد تولیدی دانشگاه آزاد بیرجند از نظر قیمت 3 تا 4 برابر ارزان‌تر از نمونه دیگر مرکز تولیدکننده این فرآورده می‌باشد. خوشبختانه نمونه تولید شده در بیرجند، ابداع مرکز تحقیقات دانشگاه آزاد است و هم‌اکنون تولیدات این مرکز برای بارورسازی ابر‌‌ها در غرب کشور استفاده می‌شود. تلخ‌ترین نکته ماجرا این است که سرزمین عطش زده خراسان جنوبی، سهمی از دست‌آورد‌های فرزندان نخبه خود ندارد. یعنی کوزه‌گر حتی به اندازه کوزه شکسته هم نمی‌تواند آبی به لب تشنه عیال خود برساند!
بله، فناوری و فراوری در شرق کشور و در خراسان جنوبی است اما بهره‌برداری از آن به غرب و مرکز کشور می‌رسد و کسی صدای از نفس افتاده خراسان جنوبی را نمی‌شنود!
صریح و به صدای بلند - که از جان کلمات برمی‌خیزد - می‌گوئیم که وقت نداریم، فقط تا بهار زمان باقی است تا برای بارورسازی ابر‌‌ها برنامه‌ریزی شود و به اجرا برسد. برای سال‌های بعد هم حتما باید مدنظر مسئولان باشد. بدانند مسئولان که این حق ماست. مگر نه این که استان چهارمحال وبختیاری که همواره جزء استان‌های پر باران کشور بوده هم اینک کار بارورسازی ابر‌‌ها در آن درحال انجام است؟ چرا استان‌های شرقی به ویژه خراسان جنوبی که خود صاحب این فناوری است از چشم برنامه‌ریزان دور مانده است؟ آن هم درحالی که فرزندان بیرجند با چند مرحله بارورسازی در سال‌های پیش، موفق‌ترین و تجربه را در این زمینه دارد. تلخ‌تر از غفلت و بروکراسی سخت اداری این است که به‌رغم تولید محصول و فناوری در بیرجند انگار مسئولیت کار با متولیانی از یک استان‌های مرکز ایران است و آنان نمی‌گذارند لب خراسان جنوبی از تولیدات فرزندانش‌تر شود!
اینان هم تلاش زیادی می‌کنند که - از موضع قدرت - فرمول انها را بدست آورند و هم در پاسخ به درخواست و اصرار مرکز تحقیقات بیرجند مبنی بر بارورسازی ابرها برای خراسان جنوبی که خود تولیدکننده مواد است، گفته‌اند ما خودمان تشخیص می‌دهیم کجا باید ابرها، بارور شود! تمرکزشان هم بر استان خودشان است که ابرهای بارور شده در آن سامان می‌بارند و ابرهایی که رطوبت آن گرفته شده است به شرق کشور می‌رسد که دیگر بارشی ندارد!
از ابر بی‌باران هم چه می‌توان توقع داشت؟ توقع از مسئولان است که به فوریت به درد حل‌شدنی مردم بپردازند. منتظریم تا ببینیم چه می‌کنند. ما منتظریم اما زمان به انتظار کسی نمی‌ماند. روز‌‌ها پرشتاب می‌گذرند و باز ما را در آستانه یک سال خشک دیگر قرار می‌دهند. نه زمین تشنه از حق خود می‌گذرد و نه مردم خواهند بخشید کسانی را که به غفلت برگزار می‌کنند این مسائل را...
جمهوری اسلامی / شمـاره ۱۲۱۷۶ / دوشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۰ / صفحه اول و 2 / خبر

https://jepress.ir/?newsid=274054

http://jepress.ir/archive/pdf/1400/10/27/1.pdf

شفقتنا / https://fa.shafaqna.com/news/1299433/

خبرفارسی / https://khabarfarsi.com/u/115387363

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۰ساعت 11:22  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

«سید سکوت»؛ این عنوانی است که من برای سردار شهید سیدعلی ابراهیمی، انتخاب کرده ام. این هم عصاره گواهی دوستانی است که در جلسه ا ی به مناسبت سالگرد شهادت سید، بیان کردند. سردار گرمه ای سخن گفت. برادر عظیمی، گفت و خنداند و گریاند. هادی افشار خودمان رازخوانی کرد و یکی دو نفر دیگر. فصل مشترک همه سخنان این بود که سیدعلی ابراهیمی، اهل تامل بود، اهل سکوت. برخلاف ما که تا می توانیم، حرف می زنیم و برای زبان حدود و ثغوری نمی شناسیم، شهید نه فقط حساب کلماتش که حساب حروفی که کلمات را تشکیل می داد، هم داشت؛ چنان که این چند نفر و بسیاری دیگر از دوستان از تجربه با ابراهیمی بودن می گویند، کلمات سید، غالبا از جنس واجب و مستحب بود.سازنده و تربیت کننده بود. رفتارش هم شرح کلماتش بود؛ گزیده و سازنده. چنان که وقتی یکی از فرماندهان گروهانش را دید که چند جوان را سینه خیز می برد، بر او خروشید که اگر هنر داری، آنان را بساز. ساختن، هنر است نه رفتاری چنین. او خودش می ساخت. تربیت یافتگان او کم نبودند در گردان الحدید لشکر21 امام رضا(ع). هنوز هم هستند و به همان راهی دل سپرده اند که ابراهیمی رفت و آدرسش را برای آن ها گذاشت. علاوه بر سکوت، او یک تفاوت دیگر هم با ما داشت؛ خودش را نمی دید.سرش را تراشیده بود تا در آینه هم نگاه نکند. می گفت خجالت می کشم. حق هم داشت. ما اگر مدام جلوی آینه می ایستیم و به سرورویمان می رسیم، به این دلیل است که پرده ها جلوی چشم ماست. واقعیت ها را نمی بینیم. حساب فاصله های موجود تا وضع مطلوب بندگی را نداریم. در آینه نگاه می کنیم و گاه محو خود هم می شویم. ابراهیمی اما، می دید چیزهایی را که ما نمی توانستیم دید. می خواند خطوط نانوشته ای را که ما نوشته اش را هم نمی توانیم خواند.چنین بود که در ارکان وجودش گاه زلزله رخ می داد. خود را ویران می کرد، به آتش می کشید و ققنوس وار از ویرانه های آتش سوخته، دوباره برمی خاست. چنین بود که شایسته شهادت شده بود. شهادت را زندگی می کرد تااینکه شهادت هم او را برای جاودانگی انتخاب کرد؛ مثل شریفی، همنشین سال های جهادش که هم پرواز شدند؛ از زمین شلمچه تا آسمان شهادت.

شهرآرا / شماره 3582 / دوشنبه، 27 دی ۱۴۰۰ / صفحه آخر / نگاه هشتم

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/12518/341867

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۰ساعت 11:19  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

روحیه ها هستند که می توانند روح را تعالی بخشند و یا آن را به حضیض بکشانند. انسان را ملکوتی کنند یا در زمین به چهار میخ بکشند. حضرت استاد صفائی حائری(ره) همواره هشدار می داد که مراقب زاد و ولد روحیه ها باشیم چون شاخص شخصیتی ما می شوند. در روزهای پیش هم از برخی روحیه ها صحبت کردیم و لجاجت، از جمله آن روحیه هاست که بسیار باید بدان پرداخت به ویژه که برخی آن را با جهالت از یک جنس می شمرند. ابوجهل شخصی است که نماد تام لجاجت است بیش از آنکه الگوی جهالت باشد. برای فهم بیشتر موضوع باید هردو را شناخت تا تفاوت های آن برای ما پر رنگ تر شود. در" وی کی فقه" در این باره می خوانیم؛" جهالت، ناشی از عوامل عارضی از جمله "طغیان هوای نفس" بوده؛ و لذا، ممکن است با از بین رفتن این عوامل به سبب پیدا شدن مانع در برابر آنها، یا در اثر حائل شدن زمان طولانی بین تصمیم و انجام گناه و...، فرد متوجه زشتی اعمال سابق خود شده و از آن افکار و اعمال پشیمان گردد؛ در صورتی که، لجاجت از روی عناد و تکبر بوده و از بد ذاتی، ناشی می‌گردد؛ لذا، با فروکش کردن هوس ها از بین نرفته، و هیچگاه به شخص لجوج ندامت فوری دست نمی‌دهد؛ بلکه، ما دامی که شخص زنده است این حالت زشت نیز زنده خواهد ماند؛ مگر آنکه، خدا بخواهد او را هدایت کند." با این تعریف می توان گفت که جاهل، نادان است. خبث ذاتی ندارد. می شود او را با آگاهی از این ورطه نجات داد اما لجوج، بنیان کار هایش بر خبث ذاتی استوار است. خورشید را به توان هزار هم که برسانی نمی توانی فرد لجوج را به راه بیاوری لذا "وی کی فقه" با نفی "این همانی" میان این دو، به غیریت سازی می پردازد و می نویسد،" ثمره تفاوت این دو صفت، در عقوبت اعمالی است که از روی لجاجت یا جهالت انجام می‌گیرد؛ چون، گناهانی که از روی جهالت باشد، به شرط توبه، بخشیده می‌شود؛ در حالی که، گناهانی که از روی لجاجت، رشد یافته‌اند، قابل بخشش نیستند؛ چنانچه، خداوند در قرآن می‌فرماید: "إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللَّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَرِیب‌؛ پذیرش توبه از سوی خدا، تنها برای کسانی است که کار بدی را از روی جهالت انجام می‌دهند، سپس زود توبه می‌کنند." به ساده ترین عبارت این که؛ قبولی توبه در صورتی اتفاق می افتد که این عمل زشت ناشی از جهالت باشد نه از روی لجاجت. اگر بخواهیم اولویت بندی بکنیم برای مقابله با این دو روحیه قطعا اول باید به سراغ لجاجت برویم چه تا فرد این شاخص را در شخصیت داشته باشد، هرگز به دنبال رفع جهل نخواهد بود. پس همه توان را باید به کار گرفت تا جان از بیماری عناد و لجاج نجات یابد.

ب / شماره 4669 / دوشنبه، 27 دی ۱۴۰۰ / صفحه 3 / 

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14001027.pdf

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۰ساعت 11:17  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

کربلا و نهضت حسینی برای ام البنین(س) به عنوان یک حقیقت همیشه زنده جریان داشت. او در کربلا نبود، اما دلیل نمی شود که حضرتش «کربلایی» نباشد. مدینه و قبرستان بقیعش، گواه ماندگار کربلایی بودن بانوی غیرتمند مولاعلی(ع) است؛ او که بی‌شمشیر راه پسر بلندبالا و شمشیرزنش را ادامه می داد. شعرخوانی ها و نهج بلیغی که از شویش امیر سخن به یادگار می پیمود، همه را متوجه او و سخنانش می کرد. او روضه‌خوان شکوه سرخی بود که در کربلا خلق شد. او مصیبت خوان ستمی بود که بر آل ا... رفت. چنان هم سوز داشت صدایش که قوم ساکت و ساکن مدینه را به گریه وامی‌داشت و دشمن‌کیشی چون «مروان حکم» را هم حکم به گریه می کرد. او دست فرزند عباس(ع) را می گرفت و به بقیع می‌رفت و کربلا را می‌خواند و این خود یک روشنگری مدام بود؛ یک نوع «جهاد تبیین» در جنگ روایت‌ها که بنی‌امیه با کشتن حضرت سیدالشهدا(ع) آغاز کرده بود. می خواستند جای شهید را با جلاد عوض کنند. می خواستند باطلی چون یزید را لباس حق بپوشانند. می خواستند حقیقت درخون‌تپیده کربلا را زیر بار روایت های دروغ دفن کنند، اما نه زینب(س) اجازه داد که کربلا در کربلا بماند و نه ام البنین(س) گذاشت مدینه در فهم کربلا عقیم شود. او به عنوان مادر نه‌تنها چهار شهید که بر دامنش زاده شده بودند، که به عنوان مادر همه شهدا، با روایت درست و روضه جریان سازش، کار عباس را گستره ای معنایی بخشید. او رسمی بنا نهاد که مادران شهدا در طول تاریخ بدان تأسی کردند و نگذاشتند راه شهادت را دشمنان خدا کور کنند. این هم درسی است برای مکتب نشینان زینب(س) و ام‌البنین(س) در روزگار ما. نام گذاری سالروز رحلت ام‌البنین(س) به نام «روز تکریم مقام مادران و همسران شهدا» در تقویم جمهوری اسلامی ایران، یادآور تکلیف عاشورایی مادران و همسران نیز هست. آنان باید در وسط میدان باشند تا فضیلت های شهدا ناگفته نماند. باید هم راه ورسم تربیت فرزند در تراز شهید را بگویند و هم در «جهاد» امروز که در جبهه «جنگ روایت ها»ست، به «تبیین» واقعیت ها بپردازند تا راه را بر راهزنان معنوی جامعه ببندند. این عمل به همان راهبردی است که رهبرفرزانه انقلاب در سال های پیش بدان تصریح کردند: «امروز فضیلت زنده‌نگه‌داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست»؛ چون امروز با زنده‌نگه‌داشتن عملی یاد و رسم شهداست که می توان «شهادت» را پاسداری کرد؛ همان قدرت لایزالی که تاکنون ما را و کشور و انقلاب ما را «نگهبانی» کرده است. قطعا مادران و همسران شهدا که به لطف الهی نیز مستظهر هستند، بیش از هرکس می توانند در این میدان نقش آفرین باشند.
بیان نگاه و تبیین جهان بینی شهدا، جهان امروز ما را نیز در مدار معنویت قرار می دهد. خوانش صادقانه و بی واسطه منش شخصیتی خونین‌جامگان مدافع دین و وطن، نسل امروز را از انگاره های دشمن ساخته رهایی می بخشد تا آزادانه و با شناخت درست، راه خود را انتخاب کنند. بی شک این جهاد معرفتی به فتح الفتوح بیداری خواهد رسید، تاجایی که دشمن هرگز نتواند جای شهید و قاتل را عوض کند، بلکه جهان در مدار زندگی سالم، قاتلان را به محکمه بکشد و شهیدان را چراغ راه کند. چنین باد، ان شاءا...!

شهرآرا / شماره 3581 / یکشنبه، 26 دی ۱۴۰۰ / صفحه اول

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/12514/341841

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1400/10/26/12514_117660.pdf

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۰ساعت 11:35  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

عباس، سلام‌الله‌علیه اگرچه معصوم نبود اما چنان پرورش یافت و زیست که به حوالیِ «مقامِ عصمت» رسید. او به شهادتی ممتاز گشت که به فرموده امام سجاد (ع)، همه شهدا به مقامش غبطه می‌خورند. او در سایه آفتابِ بلند علوی و در دامن مادری پرورش یافت که به ادب و تکریم مقام عصمت نامدار بود. مادری به نام فاطمه که به احترام فاطمه زهرا (س) و برای تعظیم فرزندان او، از نامِ خود گذشت تا هم تکرار نامش در خانه دل فرزندان زهرا را آشوب نکند و هم خود را «ام‌البنین» بخواند و مادر همه پسران علی (ع) باشد؛ از حسن (ع) و حسین (ع) و عباس گرفته تا عبدالله و جعفر و عثمان؛ پسرانی که در رکاب پدر و سپس در کنار نام امام مجتبی (ع) تا آخرین لحظه ایستادند و در کربلا قیامتی به پا کردند که تاریخ انسانی تا همیشه به آنان افتخار می‌کند.

«مادر پسران» در مدینه هم خط عاشورا را بازخوانی می‌کرد. بانوی فصیح و شاعر، در بقیع چنان می‌سرود و می‌گریست که چشم مردمان را به باران کشید حتی دیده به خشکسالی دچار شده مروانِ حکمِ، خلیفه جبار و جائر اموی را. رسمِ او ادامه عاشورا بود در «جهادِ تبیین» و در بیان سوزناک و مادرانه ظلمی که بر حسین (ع) رفت، اگرچه پیکرِ ارباً اربای پسرانش را بنی‌اسد در کربلا به خاکِ غریبی سپرده بودند اما او در بقیع روضه عاشورا می‌خواند. او نه فقط مادرِ چهار پسر خویش که مادر سیدالشهدا (ع) هم بود. ام‌البنین مادر همه شهدا بود.

خوانشِ سالگرد درگذشت این بزرگ بانوی عارفه و باتقوا به نام «روزِ تکریمِ مادران و همسرانِ شهدا» گرامی انتخابی است تا در کنار تعظیمِ این نامِ پرشکوه، به تکریم از مادران و همسرانی بپردازیم که تربیتِ شهید و حمایت از او را چون تکلیفی الهی بر دوش داشتند و امروز به نگهداشتِ شهادت و حریم بانی حرمت شهیدان مشغول‌اند؛ آن هم در روزگاری که اهلِ باطل می‌خواهند راه را بر نورافشانی حقیقت شهادت ببندند.

عباس سلام‌الله‌علیه اگرچه معصوم نبود اما در دامن مادری چون ام‌البنین تا حوالی عصمت رفت. شهدای ما هم معصوم نبودند اما در بسیط انفاس قدسی حضرت روح‌الله به شأنی رسیدند که از هرچه غیرخدایی دست و دل شستند و خود را به آستانه‌ای رساندند که عطر عصمت از آن به مشام می‌رسید. اینان پرورش‌یافته دامن مادرانی بودند که فرزندان خود را به «کربلای شهادت» می‌فرستادند اما خود در «مدینه تربیت» در کنار حضرت ام‌البنین (س) تکلیف الهی خود را به انجام می‌رساندند، پس از شهادت همسر و فرزند خود به پرچمداری برمی‌خواستند و خواسته‌های خداییِ شهدا را در ساحتِ زندگی پی می‌گرفتند.

امروز هم بر همین قرارِ مؤمنانه، خانه این مادران به کانونِ نشرِ معارف شهادت تبدیل شده و هرکدامشان در تمدن‌سازی نوین اسلامی، نقشی به غایت سازنده دارند. اگر چنان که امام روح‌الله (ره) فرمود، تربت پاک شهیدان تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان است، می‌توان گفت که خانه مادران شهدا نیز تا قیامت، نورافزا و امیدآفرین است و مادر و همسر شهید با روشنگری و دعا، پشتوانه راهبردی ملت در صراط مستقیم سعادت و سرفرازی هستند.

خبرگزاری دفاع مقدس / کد خبر: ۵۰۰۸۲۴ / یکشنبه ۲۶ دی ۱۴۰۰ / ساعت: ۱۰:۳۸ 

https://defapress.ir/fa/news/500824/

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۰ساعت 11:32  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

باور دارم، راه صد ساله را می شود یک شبه رفت. بالاتر از این؛ به معجزه معتقدم که می تواند در پیِ "کُن"، به یک باره"فیکون" شود. این وعده خداوندِ صادق الوعد است به بندگان اش. به آنانی که در اطاعت خداوند چنان بزرگ می شوند که به شانِ اعطایی خداوندگار مفتخر و توانا می شوند. من مادران و همسران شهدا را در این شمار می دانم. در فهرست نورانیِ آنانی که یک‌دفعه قد می‌کشند، نور می‌یابند، بزرگ می‌شوند. چنان نورانی و رشید و بزرگ که ملتی را ملجأ و چراغ و سایه و از همه مهم‌تر، مادر می‌شوند؛ مادر برای همه. درست همان زمانی که  به اعجازِ شهادت، عنوان «مادر شهید» می‌یابند، به شأنی چنین ارتقا روزی شان می شود و شناسه معرفت یک ملت می گردند. این شکوه، از اعجاز شهادت است که بسان رشحه‌ای از «کن‌فیکون» باید خواند. انگار خداوند به مادران شهدا،به همسرانِ شهدا، معرفتی ملکوتی می دهد و به یک‌باره شرح صدری دریایی، می‌یابند و سلسله‌جبال صبر در وجودشان به قرار می‌آید. خداوند عظمتی چنان می‌بخشدشان که می‌توانند بسیاری از بی‌قراری‌ها را هم به آرامش برسانند. ماجرای آن مادر خواندنی است و درس آموز که می گویند با عکس فرزندانی شهیدش به حضور امام روح الله رفت. هر عکس را که برای معرفی برداشت، دستی به نوازش روی صورتش کشید و در باره اش گفت. تصویر بعدی را هم همین طور و تصویر سوم را... یک باره دید شانه های امام می لرزد از گریه. به غیرت زینبی اش انگار برخورد که عکس ها را کنار گذاشت و گفت: همه این ها را داده ام تا تو خم به ابرو نیاوری، حالا داری گریه می کنی؟ او به بسیط معنایی در شخصیت خود رسیده بود. چنان بزرگ که انجام تکلیف نه تنها او را از پا نمی انداخت که بیشتر توانایش می کرد. گریه روح الله هم شاید زبان شکر بود در کنار عاطفه پدرانه ای که نسبت به آحاد ملت داشت. به ویژه خانواده های شهدا که چشم و چراغ جامعه می دانست. حق هم همین بود و مردمی چنین هم جای شکر داشت که او خود بر فضیلت ملت ایران بر مسلمانان عهد رسول الله تاکید کرده بود. دلیلش هم مادرانی چنین بودند که فرزندانی چنان پرورش دادند که تاریخ تا قیامت از آنان به نیکی یاد خواهد کرد و در قیامت هم در شمار کسانی خواهند ایستاد که نامشان در کربلا جاودانه شده است. قطعا در این فهرست نورانی برای مادران و همسران عارف شهدا هم در کنار حضرت زینب و حضرت ام البنین جایگاهی شایسته خواهد بود. نام گذاری روز رحلت حضرت ام البنین به روز "تکریم مقام مادران و همسران شهدا" نیز رابطه مادران ما را با مادر حضرت عباس به توثیقی می رساند که می توانند برات بهشت بدهند.....

ب / شماره 4668 / یکشنبه، 26 دی ۱۴۰۰ / صفحه 3 / 

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14001026.pdf

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۰ساعت 11:29  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

مادر است او، یک مادرِ تمام برای تمام مردم ایران. او از همان لحظه ای که فرزندش به خون نشست، برخاست در عظمت مادر همه ایران. اعجاز شهادت او را شکوهی چنین و شانی چنان بخشیده است. لطف خداوندگار، در پذیرش قربانی از او، عظمتی در دلش ایجاد کرده است که می تواند برای گشایش همه دست ها دعا کند. دعاهایی که خود رشحه ای از اجابت است. می تواند برای بی قراری مردم، دلیل قرار شود. مادر است دیگر و کجا دیده ایم که مادری از به قرار آوردن فرزند آشفته حال خود عاجز بماند؟ مادر است و معجزه الهی شکیبایی و تاب آوری. ملت ما به مادرانی از این دست است که قوی بنیاد و بلند شوکت است. اقتدار واقعی ملی ما از نفس اینان شکل می گیرد. موشک ها و "دفاع افزارها" ، ابزار تحکیم این قدرت اند. اینان اند که ما را در همه جهان متمایز و ممتاز می کنند والا "مرگ افزار" ها را که همه دارند و بسیار هم بیشتر از ما دارند. آنچه دست شان خالی است، مادرانی چنین است و فرزندانی چنان که در عاشورای 8 ساله دفاع مقدس تجربه کردیم. قدرت ایستادگی است و اقتدار را مادر بزرگی تولید می کند که پس از به خاک سپردن پیکر خونین دومین پسرش، پرچم روی تابوت را دو تکه می کند و به کمر نوه هایش می بندد تا اسلحه فرزندانش روی زمین نماند. ما از این" کانون های اقتدار" کم نداشته ایم و کم نداریم. من خود در مزار شهدا، در بهشت رضای خودمان، مادری را دیدم، مثل کوه استوار. ایستاده بر سر پیمان که چادر به کمر بست و پیکرِ جوانِ شهیدش را به خاک سپرد و قد راست کرد و همان‌جا پسر کوچک‌ترش را مهیای برداشتن اسلحه برادر شهیدش کرد.
او تنها نبود که در همه جای این ملک، فراوان بودند این مادران و فراوانند هنوز که حضرتِ ام البنین(س) در زندگی شان، نو، به نو، تجلی می کند. شهدای مدافع حرم، آخرین جلوه این حقیقت اند که مادران ایرانی و ایران نشین، هرگز از زادن دلاوران و مردان روئین شده به شهادت، سترون نمی شوند. آنچه داعشیسم و تروریسم را در منطقه شکست، این بود والا بمب های ائتلاف آمریکایی که گاه بر سر مردم بیگناه فرود می آمد! آن شهدا و این مادران و همسران شان هستند که پیروزی را چون خطی ممتد در تاریخ مقاومت می نویسند. من ابایی ندارم که بگویم پیروزی و مانایی انقلاب، سرپا ایستادن نظام در ازدحام موانع و مشکلات، سرفرازی مقاومت جهانی و پیروزی های پیامد، بسته به وجود آنان است. من با شناخت این ظرفیت بزرگ می‌نویسم و با همه حیثیتم گواهی می‌دهم که بزرگ‌ترین قدرتِ ایران، دشمن شکن ترین ظرفیت همواره در افزایش، مادرانی‌ هستند که در راه آرمان‌ها نه‌تنها از خود، که از جانِ جانانِ خویش که همان فرزندانشان باشد، هم می‌گذرند. من اسم اینان را گذاشته‌ام «مادرانی قوی‌تر از بمب اتم». اقتداری که همه باطل‌باوران دنیا هم اگر پشت‌به‌پشت هم دهند، اگر همه تحریم‌ها را چند‌برابر کنند، اگر همه تیرهای حیله را در چله کنند، بازهم نمی‌توانند جلوی این اقتدار خدایی را بگیرند. باری، من به معجزه باوری وثیق دارم. فراوانی استعداد انسانی را شمایی از اعجاز الهی می دانم. همان که در وجود مادران و همسران شهدا، مثل چشمه می جوشد و لب های عطش زده را از غیرت، سیراب می کند. نامِ حضرت ام البنین(س) نیز اسم رمز مجاهدتِ مادران و همسران شهداست که در عملیات "جهاد تبیین" با "روایتِ دقیق وصادقانه خود" از شهدا و فرهنگ شهادت، به تولید قدرت، وسعتی گسترده تر خواهند داد. قدرتی که هیچ آژانسی نمی تواند برای توسعه آن مانع ایجاد کند. قدرتی که – بی تعارف- سنگر های کلیدی جهان را فتح خواهد کرد. آنچه امام روح الله الموسوی الخمینی، بشارت داد در این میدان محقق خواهد شد، ان شاالله!

خبرگزاری رضوی / کد مطلب ۸۴۶۶۸ / شنبه ۲۵ دی ۱۴۰۰ /  ساعت: ۱۴:۴۳

https://www.razavi.news/fa/news/84668

انصاف نیوز / یکشنبه ۲۶ دی ۱۴۰۰ / بخش تحلیل

http://www.ensafnews.com/325492/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۰ساعت 15:13  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

ماجرای تیتو و پیغام کا.گ.ب را می‌خواندم که به رهبر یوگسلاوی گفته بودند در کابینه شما یک جاسوس سیا وجود دارد. تیتو، تمام تلفن‌‌ها و مکاتبات و رفتار افراد کابینه را تحت کنترل قرار داد اما هیچ نشانی از ارتباطات مشکوک پیدا نکرد. سرانجام از "کا.گ.ب" به وی اطلاع می‌دهند فلان مقام، همان جاسوس است. تیتو از این خبر متحیر می‌شود و پس از اتمام یکی از جلسات کابینه از وی می‌خواهد بماند. در یک جلسه دو نفری اسلحه را روی شقیقه آن مقام گذاشتم و از وی پرسیدم تو جاسوس سیا هستی؟ او اعتراف کرد. گفتم: در این مدت با تمام کنترل‌های امنیتی، هیچ ارتباطی با سیا، از تو کشف نشد؟
پاسخ داد: الان هیچ ارتباطی با سیا ندارم. سیا مسئولیتی به من واگذار کرده که وظیفه‌ام را انجام می‌دهم مسئولیت تو چیست؟
به من ماموریت داده شده تا «در سپردن پست‌‌ها به افراد غیرتخصصی عمل کنم» و تاکنون هم این‌گونه عمل کرده‌ام.
تیتو می‌گوید: نگاهی کردم به افراد کابینه و مدیران ارشد دیدم همین‌طور است! هیچ کس سر جای خودش نیست. مثلا طرف تحصیل کرده حوزه الف است اما وزیر در حوزه ب است. یعنی این افراد به‌رغم تعهدی که نسبت به سیستم دارند، با تخصص‌هایی هم که دارند، چون سر جای خود نیستند نمی‌توانند کار را پیش ببرند! اینان مثل کلیدی هستند که در قفل خود نباشند. معلوم است که نمی‌توانند گشایشی ایجاد کنند. در، قفل می‌ماند! خدا مرا ببخشد اما این روز‌‌ها و با برخی از این این انتصاب‌‌ها که صدای حامیان را هم بلند کرده است، دچار ترس و تردید شده‌ام. ان‌شاالله آن قصه فقط برای یوگسلاوی باشد و کشور ما از چنین گمانه‌هایی هزار فرسنگ دور بماند اما با این "اما"یی که در ذهن می‌نشیند و آرامش را بر هم می‌زند نمی‌دانم چه باید کرد؟ شما به تردید نمی‌افتید؟ دچار ترس نمی‌شوید؟ همه ماشاالله متعهد اند، مدرک دکتری دارند. مستند به همین مدارک باید تخصص‌های گوناگون داشته باشند اما آنچه در عرصه عمل می‌بینیبم نه با آرزوهای ما و شعار‌های آنان که با برنامه‌های روی کاغذ آمده هم فاصله بسیار دارد! قرار بود ما در 1404 "دست یافته به جایگاه اول اقتصادی، علمی و فناوری در سطح منطقه آسیای جنوب غربی (شامل آسیای میانه، قفقاز، خاورمیانه و کشورهای همسایه) با تاکید بر جنبش نرم‌افزاری و تولید علم، رشد پرشتاب و مستمر اقتصادی، ارتقاء نسبی سطح درآمد سرانه و رسیدن به اشتغال کامل." باشیم اما آیا نه آرزو که این برنامه به تحقق نزدیک است؟ آیا برگماری‌های این روزها امید به قرار چشم‌انداز را کم‌رنگ‌تر نمی‌کند؟ به عنوان یکی از 84 میلیون ایرانی، از تردید به ترس رسیده‌ام. امیدوارم مسئولان محترم کاری بکنند که هیچ‌کس به این حال نیفتد که با هزار امید روزهای پیش ‌رو را به فرداهای بهتر گره بزند...

جمهوری اسلامی / شمـاره ۱۲۱۷۴ / شنبه ۲۵ دی ۱۴۰۰ / صفحه 3 / خبر

https://jepress.ir/?newsid=273899

http://jepress.ir/archive/pdf/1400/10/25/3.pdf

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۰ساعت 11:42  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

ما از خاک آفریده شده ایم. خدا از روح خود در ما دمید و ما از عدم به وجود آمدیم. در وجود است که باید حرمت آن روح را چنان نگه داریم که آیت او شویم و هرکس ما را دید، یاد خدا بیفتد. ما باید به صفات خاک هم پایبند باشیم و آن را در خویش تکرار کنیم.
با این صفات و آن روح است که می توانیم «انسان» بشویم. یادم هست چندی پیش در فضای مجازی به همین مطلب رسیدم که نگاهی سرشار از حقیقت داشت. در گفت وگویی با خدا، زوایای خَلق خاکی و خُلق الهی انسان، تبیین می شد. به این کلمات که: «به خدا گفتم: چرا مرا از خاک آفریدی؟ چرا از آتش نیستم تا هرکه قصد داشت با من بازی کند، او را بسوزانم؟»
خدا گفت: تو را از خاک آفریدم تا بسازی نه بسوزانی. از خاک آفریدم تا اگر آتشت زنند، بازهم زندگی کنی و پخته تر شوی. تو را از خاک آفریدم تا در قلبت دانه عشق بکاری و رشد دهی و از میوه شیرینش، کام مردمان را پر از شهد کنی و زندگی شان را به سمت خوبی دگرگون سازی.» ما از خاک آفریده شده ایم و ماموریتمان ساختن است.
خدا آب و زمین را دراختیار ما گذاشته است تا به آبادانی، بکوشیم و زمین را مطابق مدل بهشت که در یاد داریم، بسازیم. تبدیل به احسن هرچیزی، بایستگی است که باید بدان التزام داشته باشیم. فکر می کنم یکی از پرسش های کلیدی از انسان و انسان از خود، باید این باشد که زندگی ما چه ارزش افزوده ای برای عالم داشته است؟ ما هرکدام مان باید چیزی بر عالم بیفزاییم، والا با فلسفه حیات خویش ناسازگاری کرده ایم.
خاک این قدرت را دارد که بسازد و ارزش بیفزاید، حتی وقتی که خود به سوختن می افتد، باز در مسیر ساختن است؛ چه گِل پخته، ناشکستنی تر و ماندگارتر می شود. از خاک باید یک درس بزرگ دیگر هم گرفت؛ شکوفا شدن و به بار نشستن و کام دیگران را شیرین کردن. مگر درخت را نمی بینیم که هم از دل زمین می روید، قد می کشد، به شکوفه می نشیند و میوه می دهد و کام ها را پر از شهد می کند و تازه سایه خود را هم بی دریغ نثار می کند تا رهگذران کام شیرین کرده از میوه هایش، دمی بیاسایند؟ ما از خاکیم و جان یافته به انفاس الهی. خدای گونه بارور شویم.

شهرآرا / شماره 3580 / شنبه، 25 دی ۱۴۰۰ / صفحه  آخر / نگاه هشتم

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/12511/341703

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۰ساعت 11:40  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

عناد یک بیماری روحی است که مثل هر بیماری دیگر نیازمند شناختِ ویروس هایی است که آن را تولید کرده اند. بدون شناسایی در این حد نمی توان به درمان امید داشت. راستی چرا افراد به عناد برمی خیزند، به لجاجت، میدان را برای جهل و رفتار های جاهلانه هموار می کنند و با بی اعتنایی به دانایی و نیک رفتاری خود را در جهنمی گرفتار می کند که جز خود او در ساخت آن نقشی ندارد؟ حضرت آیت الله صفائی حائری(ره) چون طبیبی دقیق و حاذق به شناسایی این ویروس ها رفته و برای ما – درکتاب مسئولیت و سازندگی- چنین آن ها را فهرست کرده است؛" انگيزه‏‌ى اين عناد و سركشى، ترس از حل‌شدن و از دست رفتن است و خيال مى‏‌كند با پذيرفتن، خود را باخته و خويشتن را از دست داده است. اين است كه در برج عاج خويش مى‏‌نشيند و خود را زندانى‏ خويش مى‏‌سازد كه مبادا گردى بر او بنشيند." او می پندارد اگر مثلا در شمار خوبان بنشیند اگر در جمعی قرار گیرد که از او برترند عملا، حل خواهد شد و کسی او را نخواهد دید لذا شنا خلاف جهت رودخانه را انتخاب می کند تا دیده شود. تا دوربین ها را با خود ببرد و نشان دهد که او هم هست و مسیر حرکتش هم با همه فرق می کند. نمی داند که هر تمایزی، امتیاز نیست و هر غیریت سازیی هم نماد غیرت شمرده نمی شود. به قولِ استاد، "عشق به خود نشان دادن و خود را به ثبت رساندن هم تكروى و كاسه‏‌ها را جدا كردن و خود را به چشم كشيدن و عناد ورزيدن را به وجود مى‏‌آورد. شخص مى‏‌خواهد با جدا كردن خويش از ديگران، چشم‏‌ها را به سوى خود بكشد و آن‏ها را در خود نگاه دارد." اما چنین نمی شود. اگر نگاهی هم به او افتاد به نفرت برخواهد گشت که سلامت نگاه مردم، ویروسی چنین پلشت را تاب نمی آورد. اگر بخواهیم یک نمونه عینی و تاریخی برای افرادی از این دست بیان کنیم، بی شک نام "ابوجهل" بیش از همه برجسته خواهد شد. او فقط پدر جهل نبود که پدر لج و عناد هم بود و نسبت به رفتار نابخردانه هم سمت پدری داشت. او حتی در مرگ خود هم می خواست متمایز باشد لذا می خواست او را جوری بکشند که گردنش بلند تر از بقیه باشد که به این آرزوی ابله هانه هم نرسید و سرِ بدنِ گردنش از همه کوچکتر در نظر ها نشست. او مُرد اما راه و رسمش نمُرد که به روزگاران در تکثیر و زاد ولد است. کم نیستند آدم هایی از این دست که با لگد کردن پای دیگران می خواهند خود را نشان دهند. به هشدار ها توجه نمی کنند که چاه سر راه است و آن زمان که بیفتند و استخوان ها شان هم بشکند باز به جای پذیرش و اصلاح نگاه و رفتار به دنبال متهم یابی و جرم انگاری برای دیگران اند. با این روش قطعا راه به سلامت نخواهند رساند که سلامتی سهم هوشیاران و خردمندان است.....

ب / شماره 4667 / شنبه، 25 دی ۱۴۰۰ / صفحه 3 / 

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14001025.pdf

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۰ساعت 11:38  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

اخم را در ابرویش ندیده بودم و لب هایش را بی لبخند به یاد نمی آوردم. همیشه به قاعده شاد بود و آرام. به صحبت هم که لب باز می کرد، از خوبی هایی می گفت که خدا روزی اش کرده بود. تا شب که پای سخنانش می نشستی، به اندازه یک خبر هم تلخی در کلامش نبود. کتاب کلماتش پر بود از خوبی ها. با او که همکلام می شدی، گفته هایش را که مثل عسل می نوشیدی، به این باور می رسیدی که ضرب المثل «هرجا سنگ است برای پای لنگ است»، سکه ای است که روی دیگری هم دارد؛ «هرچه خوبی است، برای آدم خوب است.». به این نتیجه می رسیدی که «همه اتفاقات خوب، برای انسان های مثبت اندیش می افتد؛ انسان هایی که زیبا می اندیشند، با دیگران بامحبت رفتار می کنند، شکرگزار هستند، خودشان را دوست دارند و به زندگی لبخند می زنند.» این لبخندشان هم قاب چهره طرف مقابلشان را به زیبایی لبخند، تزیین می کند و باز در تولید متقابل انرژی مثبت، حالشان خوش تر می شود. خوبند و این در نهاد جانشان است؛ خیلی پیش تر و بیشتر از آنکه به زبان بیاورند. خوب می بینند، نه اینکه با سختی مواجه نشوند و در راحتی بی حدوحصر خوش باشند، نه، این افراد سختی کم ندیده اند و مشقت هم کم از سر نگذرانده اند، اما «در بدترین شرایط و رویدادها، سعی می کنند جنبه مثبت قضایا را پیدا کنند و ببینند.» این دیدن خوبی هاست که جانشان را از خوبی سرشار می کند. این گزیده بینی، آنان را به گزیده گویی می کشاند تا بهترین ها را بر زبان جاری کنند و خبر های خوب را به اشتراک بگذارند.
این افراد با جنس زندگی و عشق هماهنگ هستند و همیشه در هرمکانی، بذر امید و شادی می پاشند. افرادی چنین برای هر جمع و جامعه و حتی کشور یک غنیمت ارزشمند هستند. افرادی چنین پرامید و امیدآفرین را «مغناطیس عشق» می توان نامید؛ زیرا مغناطیس عشق، جاذبه ای قوی دارد و هرچیز زیبایی را به سمت خودش جذب می کند. قدرشان را بدانیم و رفتارشان را چون سرمشق به تکرار درآوریم تا خود ما نیز در شمار قیمتی ترین داشته های ملی قرار بگیریم .

شهرآرا / شماره 3579 / پنجشنبه، 23 دی ۱۴۰۰ / صفحه  آخر / نگاه هشتم

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/12505/341609

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی ۱۴۰۰ساعت 11:22  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

روحیه ها همان شاخص هایی هستند که مشخصات افراد را عیان می کنند. اصلا مثل قیامت است انگار. زبان فرو بسته می شود و روحیه ها به تعریف فرد می پردازند. حضرت آیت الله صفائی حائری در کتاب مسئولیت و سازندگی، به احصاء این روحیه ها و شاخص ها می پردازد و راه درگیر شدن با روحیه های ناصواب را هم نشان می دهد. پیش از این به دوروحیه بی شکل و شکل یافته پرداختیم که بی شکل "منافق" می شد و شکل یافته، مغرور. امروز دومین روحیه شکل یافته را می خوانیم که استاد به عنوان" معاند و لجوج و بی اعتنا " از آن یاد می کنند با این تعریف که؛" عناد، از راه بيرون رفتن است و تكروى كردن و به دور خود ديوار كشيدن و دروازه‏‌ها را بستن و در برابر ايستادن." فرد گرفتار بیماری عناد رفتار به دشمنی دارد و زبان به لجاجت باز می کند. بی اعتنا به وقایع و حقیقت ها کار خود را می کند. نتیجه چنین کنشی می شود همان که امام علی(ع) فرمودند:"اللَّجَاجَةُ تَسُلُّ الرَّأْى؛لجاجت، فكر و رأى انسان را از ميان مى برد." خب، معلوم است که وقتی فکر و رای انسان قربانی لجاجت شود، نتیجه چه خواهد شد. اگر نگاهی مطالعه گر به پیرامون مان و رفتار افراد مختلف داشته باشیم می بینیم که افراد عنود، در یک شکست مدام، همواره استخوان شان شکسته می شود و برنخواسته باز برزمین می خورند. فرد لجوج اگر مصدر کاری قرار بگیرد، آن امر مختل خواهد شد و اگر به قدرت برسد آن را تباه خواهد کرد. به دیگر عبارت می توان گفت:" مفاسد لجاجت به قدرى زياد است كه گاهى سرچشمه بروز جنگ هاى خونين مى شود همان گونه كه در حديثى از امام اميرمؤمنان آمده است: «إيّاكَ وَمَذْمُومَ اللَّجاجِ فَإنَّهُ يُثِيرُ الْحُرُوبُ; از خصلت نكوهيده لجاج بپرهيز كه آتش جنگ ها را شعله ور مى سازد». لجاجت گاه سبب از هم پاشيدن خانواده ها، به هم خوردن دوستى هاى پرسابقه، ايجاد اختلاف در ميان شركا و به هم خوردن وحدت صفوف مى شود و اگر لجاجت در مديران جامعه پيدا شود آثار سوء آن بسيار گسترده تر است. به همين دليل در احاديث فراوانى كه از رسول خدا و ائمه هدى(عليهم السلام) به ما رسيده لجاجت سخت نكوهش شده است؛ از جمله در حديثى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مى خوانيم: "الْخَيْرُ عادَةٌ وَالشَّرُّ لَجاجَةٌ; خوبى سبب مى شود كه انسان به كار خير عادت كند و انجام كارهاى بد ناشى از لجاجت است". باری، زشتی لجاجت بر هر چشم بینایی آشکار است. فقط کورباطنان اند که زشتی آن را نمی بینند. انسان اگر نگاه دینی هم نداشته باشد، اگر فقط به خود هم اهمیت بدهد باید جامه لجاجت را از تن به در کند تا از مصائب آن رهایی یابد والا خود اولین قربانی روحیه ای خواهد شد که بی شک شیطانی است....

ب / شماره 4666 / پنجشنبه، 23 دی ۱۴۰۰ / صفحه 3 / 

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14001023.pdf

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی ۱۴۰۰ساعت 11:19  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

بنده خدایی توییت کرده بود: هر ته سیگار بعد از بارش باران، یک متر از خاک اطرافش را آلوده می کند و بعد از سال ها در آن خاک، دیگر گیاهی رشد نمی کند. ته سیگار را به امید تجزیه شدن پرت نکنیم. این روزنامه نگار که گویا در شرق/ روزنامه صبح کشور، قلم می زند ما را به نکته ای ظریف توجه داده بود که بی توجهی به آن می تواند مصائب بزرگ زیست محیطی به دنبال داشته باشد چنان که امروز خود ما تحمل کنندگان دنباله عملکرد غلط دیگرانیم. اگر به اطراف مان نگاه کنیم در کوچه و خیابان افرادی هستند که سیگار خود را ، خاموش نکرده، به بیرون پرت می کنند از پنجره خودری شان یا در حال پیاده روی روی رها می کنند بی آنکه فکر کنند شاید، خیابان زیر پا و زیر چرخ خودرو شان بنزینی باشد. شاید سبب حادثه شود. انگار یاد نگرفته ایم که جای ته سیگار نه خیابان و پیاده روست و نه دل طبیعت. یاد نگرفته ایم به خودمان احترام بگذاریم تا در نگاه مردمان به عنوان یک شهروند صاحب حرمت به نظر آییم.آسان ترین کار و کوتاه ترین راه را انتخاب می کنیم اما بیشترین آسیبِ آن را نمی بینیم. دریغا که در همین حد هم نمی ماند و کلمات بدتر از فیلتر سیگار را در روح و روان همدیگر خالی می کنیم حال آنکه برای گفته های معمولی مان هم باید فیلتر داشته باشیم. هر حرفی را نباید به زبان بیاوریم. زبان را به هر کلمه نشسته ای نباید بیالاییم. هم دیده را باید شست و جور دیگر باید دید و هم کلمات را باید مومنانه انتخاب و برجا گزینی کرد تا نتیجه اش نه دلی شکسته که شخصیتی قوام یافته باشد. ما نسبت به هر دو محیط زیست خود مسوولیم هم محیط زیست طبیعی و آب و خاک و درخت و هم نسبت به محیط زیست فکری و معنوی و اخلاقی و معرفتی خود. نا آب را باید گل آلود کرد و نه روح و روان مردم را باید آلود پس مراقب فیلتر سیگار و کلماتی که باید فیلتر شوند باشیم.

نخست نیوز / کد خبر : ۳۰۳۱۶ / پنجشنبه ۲۳ دی ۱۴۰۰ / ساعت: ۹:۰۸

https://nakhostnews.com/?p=30316

نخست / شماره 905 / پنجشنبه 23 دی 1400 / صفحه 3 / جامعه

https://nakhostnews.com/wp-content/uploads/2022/01/905s.pdf

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی ۱۴۰۰ساعت 11:15  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

با «ایران» مشکل دارند، با ایران قوی؛ حتی بیش از آنکه با «جمهوری اسلامی ایران» مشکل داشته باشند. دشمنی عمیق و گسترده استکبار و صهیونیسم بین‌المللی با ایران است. این را می‌شود از خط ترورهایشان خواند؛ وقتی به‌سراغ دانشمندان و چهرهای مؤثر ما می‌روند، وقتی می‌خواهند ما را از نظر علمی «بی‌آینده» کنند، معلوم می‌شود که با «ایران» کار دارند. ترور دکتر مسعود علیمحمدی و مصطفی احمدی‌روشن پیامی روشن است برای این واقعیت که آنان نمی‌توانند «ایران قوی» را تاب بیاورند. این هم انگار برایشان به‌سان خط قرمز است؛ بنابراین سراغ نخبگان ما می‌روند، اما نمی‌توانند بفهمند که قطار پیشرفت علمی کشور را سوزن‌بانان خبیری است که اگر به مانور، ریل‌ها را عوض کنند، راه رسیدن به موفقیت را تغییر نمی‌دهند. ما راه خودمان را می‌رویم و خون شهدا انرژی در افزایشی است که ما را در رسیدن به قله مصمم‌تر می‌کند. اما آنچه باید بدان تصریح کرد، این است که باید ضربه را به ضربه‌ای سنگین‌تر پاسخ داد و هزینه ترور را چنان برایشان زیاد کرد که تصور آمدن و زدن در ذهنشان نقش نبندد، بلکه بدانند هر زدنی، خوردنی ده‌چندان در پی دارد. «دوران بزن‌دررویی به آخر رسیده است.» این فرمایش رهبر معظم انقلاب را باید در زمین پیاده کنیم تا دشمن بداند که زمان به خواست آنان نمی‌چرخد، بلکه به زیان آنان در حرکت است. این البته قدم اول است، وگرنه گام بلندتر و به‌معنای واقعی کلمه «انتقام سخت»، تقویت بنیه علمی کشور و تکثیر علیمحمدی‌ها و احمدی‌روشن‌ها و فخری‌زاده‌ها و فراوان‌سازی دانشمندانی است که زمین را از زیر پایشان بکشند. راهش تغییر بردار مهاجرت نخبگان است. به این است که کشور همه توانش را بگذارد تا فرزندان رفته‌اش برگردند و فعالان داخلی بتوانند همه ظرفیت‌های وجودی‌شان را شکوفا کنند. پیروزی خون بر شمشیر، فقط یک شعار نیست، بلکه راهبردی است که با تحکیم پایه‌های کار جهادی محقق می‌شود. به این است که جریان مطالعاتی و پژوهشی هیچ‌یک از دانشمندان مختل نشود و پروژه‌های شهدا با قدرت افزون‌تر ادامه یابد؛ همان که در پیام رهبر فرزانه انقلاب به‌مناسبت شهادت احمدی‌روشن راهبردسازی شد: «ما به کوری چشم سران اردوگاه استکبار و نظام سلطه، این راه را با قوت و اراده راسخ دنبال خواهیم کرد و پیشرفت رشک‌آور ملت بزرگ خود را به رخ دشمنان عنود و حسود خواهیم کشید.» راهبردی که در پیام معظم‌له به‌مناسبت شهادت دکتر علیمحمدی هم بر آن تأکید شد و ایشان به تبیین چرایی این حرکت دشمن‌کیشانه پرداختند: «دست جنایتکاری که این ضایعه را آفرید، انگیزه دشمنان جمهوری اسلامی را که ضربه‌زدن به حرکت و جهاد علمی کشور است، افشا و برملا کرد.» باری، دشمن با «ایران قوی» مشکل دارد. ما هم باید بکوشیم که با قوی‌ترشدن، برای دشمن مشکل ایجاد کنیم و با توسعه دانش، دشمن را یأس در چشم بنشانیم و با توسعه امید در میان مردم، حرکت به فردای بهتر را شتاب بخشیم. البته همان‌طور که رهبر معظم انقلاب فرمودند: «از مجازات مرتکبان این جنایت و عاملان پشت صحنه آن هم هرگز چشم‌پوشی نخواهیم کرد.» اما می‌دانیم که مهم‌ترین انتقام و شکننده‌ترین ضربه به دشمن، توسعه پرشتاب علمی کشور است که بی‌گمان در این مسیر لحظه‌ای هم پا سست نخواهیم کرد.

شهرآرا / شماره 3578 / چهارشنبه، 22 دی ۱۴۰۰ / صفحه اول

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/12501/341579

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1400/10/22/12501_117536.pdf

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۰ساعت 11:22  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

شما، آقای من! یوسف ترین آدمی هستید که زمین به خود دیده است و زمان در حضرت شما به «یوسفانه ترین» شکوه می رسد که هرلحظه اش «زاویرانشینان» ازخودبریده و زبان دریده را به قرار ایمان می آورد. من قرار می خواهم برای لحظه های بی قراری ام. مثل عزیز مصر نیستم که یک مصر امکانات داشته باشم. آسیمه سری هستم غریب که داشته هایم کلماتی هستند که از قلم برمی خیزند و بر کاغذ، مصر خود را ترسیم می کنند؛ کاغذی کوچک که حتم دارم اگر نگاهی به آن بیندازید، هزاردرهزار کتاب خواهد شد. من کلماتم را و جانم را به میان آورده ام. ناامید نیستم که خیلی هم از امید سرشارم. اگر آن روز، زر، یوسف را به کاخ عزیز زورمند مصر برد و چشم زلیخا پر از هزار تزویر شد، امروز «یوسفانه حضور» را می توانیم من و ما و همه عاشقان به دست آوریم. به برکت سلامی که علیک شما را درپی دارد. السلام علیک یا عشق! یا شمس الشموس! مرا ببینید و سلامم را به «ترد سلامی» اجابت فرمایید. ای آقای کبوترها و آهوها! ای حضرت عشق! مرا در حریم خود راه دهید. من بهای خویش را خواهم پرداخت. شما «بهایم» دهید تا روشن شوم که در این یوسفانه حضور، تشنه نورم و باور دارم که اگر شما مرا به نگاهی بنوازید، از سنگ بودن تا شهاب شدن را به نفسی طی خواهم کرد، آن قدر که سراب های ذهنم هم به آب اجابت شود. آقای هرچه خوبی است! مرا لحظه لحظه در خوبی شکوفا کنید. این درست که من کوچکم، اما شما بزرگید و از خود شما آموخته ام در حضرت شما نه به کوچکی دستان خود بل به بزرگی کرم شما طلب کنم و من به طلب بزرگی آمده ام و می خواهم آن قدر ما را بزرگی ببخشید که کوچکی ها ما را حقیر نکند تا در کوچه های تردید، گم نشویم. آقاجان! من همه کلماتم را، همه داشته هایم را آورده ام تا فرصت یوسفانه حضور در حضرت شما را بخرم تا فردا که نامه خوانان، نامه می خوانند و نام عاشقان حضور شما را بر زبان می رانند، من هم حاضر باشم و در این راه، باز نه به کم مقداری داشته خویش که به کرم شما دل بسته ام و می دانم اگر آن روز، فروشندگان یوسف تنها زبان زر و سیم را می فهمیدند تا او راهی خانه زلیخا شود، در حضرت شما زبان دل را می فهمند تا فرصت حضور برای همه اهل دل فراهم شود و در این فرصت آمده ام تا مرا به یقین برسانید. آقاجان! اگر آن روز از یوسف، تعبیر خواب می خواستند و نگران جان خویش بودند، من نگران ایمان و جهان خویش، به طلب تعبیر و حتی تغییر بیداری هستم و می دانم در حضرت شما این همه ممکن است. آخر شما صیاد را تا عشق صید و صید را تا سلام صیاد می برید. خشک سالی جان من که چیزی نیست؛ به اشاره ای چشمه سار می شود. تشنه خوبی هستم و آرزومند مقام ابرار، پس ما را از هرچه خوبی است، سرشار کنید. آقاجان! من یک بار دیگر به بازار می آیم، نه به خرید یوسف که به فروش خویش. بهای خویش را هم با کلماتم می پردازم و مگر نه اینکه سنت شما و پدرانتان این بود که بردگان را می خریدید و تا رفعت انسانیت و آزادی برمی کشیدید، سپس زندگی و آزادی می بخشیدید؟ پس ما را هم بخرید و از بندهای شیطان نفس وارهانید. بلوغ معرفت بخشید، اما هرگز رهایمان نکنید که به رهایی رفتن از حضرت شما عین اسارت و بردگی است. اگر به حال خود رها شویم، می دانیم که یهودای خودخواهی بازهم می تواند دام بگذارد برایمان، پس ما را همیشه در حریم خویش پذیرا باشید. بگذارید «بنیامین ایمانمان» در حرم شما، نماز کامل بخواند. ا...اکبر، بسم ا...الرحمن الرحیم....

شهرآرا / شماره 3578 / چهارشنبه، 22 دی ۱۴۰۰ / صفحه  آخر / نگاه هشتم

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/12501/341520

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1400/10/22/12501_117551.pdf

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۰ساعت 11:18  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

در باره غرور صحبت می کردیم. روحیه ای که روح و جان و ایمان انسان را می فرساید و او را به کبری دچار می کند که نتیجه آن دور شدن از ساحت کبریایی الهی است. جایی خواندم "غرور به این معنا است که انسان به آنچه دارد از کمالات و امکانات بسنده کند و خویش را کامل و رسیده بداند و از حرکت برای یافتن و دانستن و بکاربستن باز ماند و دچار سکون شود.غرور به معنی فریفتگی به داشته ها و جذابیت های غیر حقیقی و علائق دنیوی است که باعث می شود انسان از یاد خدا غافل شود و معنویت و سرمایه های حقیقی سعادت خود را فراموش نماید و در نتیجه آن به انواع بیماری اخلاقی و روانی مانند عجب, تکبر, خودخواهی و مانند آن مبتلا گردد" به واقع غرور یک نوع بیماری روحی است خیلی فراتر از این که یک نوع روحیه باشد. بیمار گرفتار به آن را هم باید درمان کرد. راهش هم درگیر شدن با بیماری است. همان طور که هر بیمار را با درگیرشدن با بیماری نجات می دهند این نوع بیمار را هم با همین شیوه باید نجات داد. حضرت استاد صفائی حائری، که رحمت خدا بر او باد در کتاب ارجمند مسئولیت و سازندگی، صفحات 231 تا 235 به این موضوع می پردازد و مسیر سازندگی و روش درگیری را چنین بیان می کند؛ " اين روحيه‏‌ مغرور و سرشار را بايد پيش از هرچيز خالى كرد. نمى‌توان به اين‏‌ها چيزى داد." چون افرادی از این دست چنان باد شده اند که جا برای چیز دیگری نمانده است لذا اول باید خالی شان کرد همچنان که برای رسیدن به معرفت باید اول"اندرون از طعام" خالی داشت تا "در او نور معرفت" دید. این نور که تابید، آن خالی که به چشم آمد،پوک شدن میسر می شود و" هنگامى كه اين‏‌ها از درون پوک شدند، {می شود} با يک ضربه آن‏‌ها را به خود بياورى" گاه هم باید به جای ضربه در قالب نقشی فرو رفت که به قلعه فرد مغرور راه یافت و او را تکان داد. به قول استاد، " كسانى كه در سطح پايين‏‌تر يا برابر قرار دارند، مى‏‌توانند از راه شاگردى به مغرورها درس بدهند و مى‏‌توانند با اين لباس كار خود را عملى بنمايند." به هر حال مهم شکستن غرور و نجات فرد مغرور است. به هر راهی و شیوه ای که میسر است باید آن را انجام داد. به گمانم اینجا هم می شود گفت که نجات یک فرد مغرور، نجات یک نفر نیست، نجات انسانیت است مگر نه این که فرموده اند هرکس انسانی را احیا کند انگار همه مردم را احیا کرده است؟ خب، نجات فرد از بیماری غرور هم جلوه ای از احیا و ا"احیاالناس جمیعا" است....

ب / شماره 4665 / چهارشنبه، 22 دی ۱۴۰۰ / صفحه 3 / 

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14001022.pdf

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۰ساعت 11:16  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

فوتبال، آینه مسئولیت پذیری ماست؛

مدیریت در ایران آسان‌ترین کار و "بی ریسک ترین" کار نیز هست. نه تخصص می‌خواهد و نه تعهد. همین که در گروه فلان و وابسته فلان و خویشاوند فلان باشی کافی است تا حکم به نامت بخورد و در حفاظی فولادین قرار بگیری که هرچه هم خراب کاری کردی کسی جز به دنبال سلامتی، احوالت را نپرسد! به همین قضیه فوتبال و حذف سرخابی‌ها به علاوه گل گهر از جام باشگاه‌های آسیا توجه فرمایید.
به زمزمه‌هایی که در باره تیم ملی ما نیز به گوش می‌رسد، عنایت داشته باشید، در خواهید یافت گزاره نخستین این نوشته را. اگر مدیریت به تخصص نیاز داشت، اگر به تعهد احتیاج بود کدام یک از مسئولان به وجود آورنده این ماجرا از اول به ساختمان مدیریت راه می‌یافتند؟ اینان نه تنها تخصص نداشتند که تعهد هم نداشتند چون به گفته شهید چمران کسی که تخصص ندارد و کاری را به عهده می‌گیرد، تعهد هم ندارد. بدون تخصص و تعهد، چگونه به مسئولیت‌های بالا می‌رسند؟ می‌رسیم به رابطه که بر هر ضابطه‌ای مقدم شمرده می‌شود.
از همین روست که دومین گزاره این نوشته هم سرمه چشم می‌شود؛ "بی ریسک ترین" کار. اگر ریسک داشت، آقایان به این راحتی، غلط‌ترین رفتار را نمی‌کردند. اگر یک درصد هم احتمال می‌دادند که فردا از آن‌ها سوال خواهد شد چنین به راحتی آبروی یک ملک و ملت و انقلاب را یه بازی نمی‌گرفتند.
اگر به فردای پرسشگری می‌اندیشیدند چنین حرمت یک ملت و یک تاریخ را- که بر پایه صداقت و اخلاق بنا شده است- دررهگذار تاراج باد و توفان نمی‌گذاشتند. اینان از امروز و فردا خاطر جمعند که حتی عذرخواهی هم نمی‌کنند.
حتی یک "ببخشیدِ" ظاهری هم بر زبان نمی‌آورند. انگار هیچ کار نادرستی نکرده‌اند. آن همه پولی که از بیت المال هدر داده‌اند و مهمتر از آن بیت المال معنوی آبروی یک ملت را نابود کرده‌اند و باز به روی خود نمی‌آورند.
اگر مدیریت حساب و کتاب داشت، مو را از ماستِ شان می‌کشیدند و برای دلار به دلاری که خسارت زده‌اند از آنان حساب می‌کشیدند، شاهد این همه نابسامانی نبودیم. چون کسی احوال شان را نمی‌پرسد هرسال بازیکن و مربی می‌گیرند و پولش را نمی‌دهند و هر روز در اف‌ای سی و فیفا برای ما پرونده سازی می‌شود. چون صداقت حرفه‌ای ندارند، فوتبال به محرومیت دچار و دلخوشی جوانان، نابود می‌شود. متاسفانه مدیریت فوتبالی در دیگر حوزه‌ها هم -گاه- به چشم می‌خورد. تا طرف به دلیلی دیگر یقه‌اش را نگیرند پرونده‌های مدیریتی‌اش روی میز قرار نمی‌گیرد. همین هم باعث شده است که مدیریت را با ریاست آن هم از نوع" لایسئل عنه" عوضی بگیرند و شاهد فجایعی از این دست باشیم.

جمهوری اسلامی / شمـاره ۱۲۱۷۱ / سه شنبه ۲۱ دی ۱۴۰۰ / صفحه 5 / ورزش

https://jepress.ir/?newsid=273628

http://jepress.ir/archive/pdf/1400/10/21/5.pdf

 سایت طرفداری / دوشنبه 20 دی 1400

 https://www.tarafdari.com/node/2058067

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۰ساعت 12:44  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

آب از امور اولویت‌دار کشور ماست. از مرز مسئله گذشته و به معضل و تنش تبدیل شده است. اگر خدای نکرده نتوانیم برای حلش اقدام کنیم، ممکن است گام هایش را به سمت بحران تند کند. به هر اندازه که مسئله را به فردا وانهیم، به بحران نزدیک تر می شویم که انگار با شتاب تند هم به این سمت حرکت می کنیم. چون تکانشی که باید، هنوز در مسئولان نیفتاده است و برخی حضرات هم که سخن می گویند، با آنچه بر لبان پیرمردان روستای ما جاری می شود، تفاوتی ندارد. آنان با همان نگاه پیشین، بی توجه به تقویم دور و دراز خشک سالی، به رصد باران می پردازند و می پندارند که اگر این ماه باران نیامد، ماه دیگر جبران خواهد شد. بلندمدت فکر نمی کنند. انگار آنانی که باید نگاهشان بلندمدت باشد هم کوتاه‌مدت فکر می‌کنند و حواسشان به دامنه خشک سالی نیست که اگر بود، وضع نه این می شد که هست. انگار هنوز به کلید جدول مدیریت آب نرسیده‌ایم و تا رمز این جدول پیدا نشود، حل آن هم ممکن نخواهد بود. تا وقتی بر کشاورزی غرقابی و صنعت آب بر چشم بپوشیم و همه تأکیدمان بر کاهش مصرف آب آشامیدنی باشد، به جایی نخواهیم رسید. من آتش گرفتم وقتی خواندم که هندوانه به کشورهای گوناگون ازجمله عراق و امارات صادر کرده ایم که برای تولید هر کیلوگرمش 286لیتر آب مصرف شده است. درحقیقت میوه صادر نکرده ایم، آب فروخته ایم؛ کاری بدتر و اسف بارتر از قاچاق سوخت. آن هم به ثمن بخس فروخته ایم. این گزاره های خبری است که این گمان را به جد تقویت می کند که ما در آب چیزی به اسم مدیریت کلان نداریم، و الا چنین اتفاقاتی نباید می افتاد. تا وقتی کشاورزی ما به شیوه یله و رها و به سبک ماقبل تاریخ باشد، تا زمانی که صنایع آب بر ما در جغرافیای خشک مکان یابی شود، تا وقتی که ارزشیابی نمایندگان و مسئولان به راه اندازی مجتمع های فولاد در هر شهر باشد، مشکل حل نخواهد شد. خدا بیامرزد مرحوم پرفسور کردوانی را که تا بود، فریاد می کشید برای آب، اما از وقتی به آب شستند و کفن پیچ در خاکش نهادند، خاکش به فغان است از این وضعیت تدبیر. البته اگر گوش شنوایی باشد؛ چیزی که تاکنون نبوده و همین، کار را به حراج بلکه تاراج آب در برخی برهه ها رسانده است تا برسیم به «برهه حساس کنونی» که تنش های آبی ما را روی گسل بحران قرار می دهد. ما به عنوان رسانه، تکلیف دینی و ملی و انقلابی داریم که به اصلاح الگوی مصرف، مدام هشدار دهیم و می دهیم، اما مگر آب آشامیدنی چه کسری از آب مصرفی است که همه تلاش و فرهنگ سازی را فقط در این زمینه می خواهیم به کار گیریم؟ بله، برای یک قطره هم باید برنامه داشت، اما هرگز از سیلابی که برای تولید یک کیلوگرم هندوانه هدر می رود، نباید غفلت کرد.
اصل آنجاست. اصل در صنعت است که در برخی مناطق نه فقط آب که خاک را هم با بحران روبه رو می کند با پسابی که پیامد دارد. ما رسانه ایم و به حکم وظیفه حرفه ای و دینی خود هشدار می دهیم که اگر نگاه ها استانداردسازی نشود، اگر برنامه ها درست تنظیم و اجرا نشود، اگر چاره ای نیندیشند متولیان امر، بحران یقه مان را خواهد گرفت. واقعیت این است که مسئله آب جواب می خواهد؛ جواب زمینی. نمی شود همه را به آسمان حواله داد و به رغم تکلیف مدیریت منابع موجود، دست روی دست گذاشت. همان طور که یک دانش آموز باید تکالیف شبانه را انجام دهد، مسئولان آب هم باید روز و شب به تکالیف خود فکر و برای بهترشدن اوضاع تلاش کنند. ان شاءا... دعاها هم به شرف اجابت برسد و استسقای اهل معنویت، قفل آسمان را بگشاید، اما متولیان امر باید نگاهشان به زمین و برنامه قابل اندازه گیری و مؤثر باشد. جز به این شیوه نمی شود از «برهه حساس کنونی» به سلامت بیرون رفت.

شهرآرا / شماره 3577 / سه شنبه، 21 دی ۱۴۰۰ / صفحه  اول و آخر 

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/12497/341426

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1400/10/21/12497_117500.pdf

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۰ساعت 12:37  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

استرس را دارای منشأ مشخص می دانند اما برای اضطراب یک گستره تعریف می شود نامحدود. منبع و منشأ مشخص ندارد، اما به طور مشخص، روح و روان آدمی را چنان می فرساید که جبران نشود.بسیارمان گرفتار هردو گونه مخرب هستیم؛ هم استرس، پنجه در روح و روانمان می کشد و هم اضطراب، ما را در حالت ویبره مدام قرار می دهد. با این وضعیت، معلوم است که نمی توان موفقیت ها را در زندگی فهرست کرد. از قرص و دارو هم چندان کاری برنمی آید؛ هرچند بسیارمان از مراجعه به روان پزشک و مشاور به طور جدی پرهیز می کنیم؛ چون از انگ های بعدش می ترسیم.
از عریان شدن شخصیتمان نزد خویش هم واهمه داریم، حال آنکه روان پزشک هم پزشکی است مثل همه اطبای دیگر. درد های روحی را هم باید درمان کرد مثل درد های جسمی، اما در این حوزه باید به ساحت های معرفتی و معنوی هم توجه کرد. از تجربه به آرامش رسیدگان هم بهره باید برد. زندگی کسانی که از شکست به پیروزی پل زده اند، هم می تواند کلاس درسی باشد برای ما.بخوانیم و تامل کنیم در سختی هایی که از سر گذرانده اند. آن وقت به اینجا خواهیم رسید که با صدای بلند بگوییم: «از فشار زندگی نمی ترسم؛ چون می دانم که فشار، توده زغال سنگ را به الماس تبدیل می کند.» الماس ها که قیمتی ترین گوهر ها هستند، نتیجه فشار سنگین بر توده زغال سنگ هستند. آن سختی است که این ارزش را به همراه دارد. انسان هم همین رسم را دارد.
سختی ها ما را می سازند و ارزش افزوده تولید می کنند، پس سختی ها را فرصت ببینیم که قیمتی است نه تهدید که زندگی را به حراج می گذارد. اصحاب آرامش اما نگاهی هم به آسمان دارند با این تحلیل که می دانم خدای دیروز و امروز خدای فردا هم هست، پس همان طور که امروز ما را از یاد نبرد، فردا هم فراموشمان نخواهد کرد. تامل کنیم در این نکته ظریف که ما اولین بار است بندگی می کنیم، ولی او از ازل خدایی می کند و تا ابد هم خدایی خواهد کرد.
همان طور که هیچ کس را از قلم نینداخته است، ما را هم در دفتر دارد، پس به او اعتماد کنیم. اعتماد کنیم و آرام باشیم. این برای زندگی بهتر است.

شهرآرا / شماره 3577 / سه شنبه، 21 دی ۱۴۰۰ / صفحه  آخر / نگاه هشتم

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/12497/341427

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۰ساعت 12:35  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

غرور، خصلتی شیطانی است. اصلا هرچه که انسان را از تکاپوی سازنده و حرکت در مسیر بندگی باز دارد، شیطانی است. مغرور چون خود را قبول دارد، می خواهد دیگران خود را با او تنظیم کنند. به سنگی منجمد می ماند که تکانی نمی خورد، حتی برای رویش یک جوانه هم ترک نمی خورد. او نمی تواند بارور شود چون باورش جوری شکل گرفته است که وضع موجود خود را بهترین حالت می داند. همین او را از این که چشم خود را به سوی خوبی ها باز کند، بازمی دارد. امام هادي عليه السلام می فرمایند : الْعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ، داع إلي الْغَمْطِ وَ الْجَهْلِ؛ خودبيني و غرور، انسان را از تحصيل علوم باز مي دارد و به سمت حقارت و ناداني مي كشاند. نتیجه هم روشن است؛ این مسیر به تحقیر انسانیت ختم می شود همان گوهر گرانسنگی که در هر ترازو بگذارند، کفه دیگرش سبک می شود اما دریغا که مغرور آن را به هیچ می فروشد. استاد صفائی حائری در صفحات 231 تا 235 کتاب مسئولیت سازندگی به این موضوع می پردازد و عمل اصلی غرور را چنین تبیین می کند:" انگيزه‏‌ى اين از خود راضى بودن و سنگى شدن‏‌ها، گم‌كردن معيارها و ميزان‌هاست. ما اگر در محاسبه‏‌ها و اندازه‏گيرى‏‌ها، به دارايى‏‌ها و عمل‏‌ها و كاركردها توجه كنيم، به غرور مى‏‌رسيم و به ركود مى‏‌رسيم..." یعنی ما وقتی ردیف حقوق را می بینیم و سرفصل ها و عواید آن را می شماریم، سرخوش می شویم و کبر در دیده و دل مان می نشیند. ما به داشته ها مغرور می شویم. نداشته ها نه تنها غروری ندارد که غرور شکن است درست مثل زمانی که جدول کسورات را نگاه می کنیم و می بینیم همه اندوخته ها کم شد و در ردیف خالص پرداخت چیز قابل اعتنایی نماند. این ما را می شکند همان که استاد به این عبارات ما را بدان توجه می دهد؛" اما با محاسبه‏‌ى نسبت‏‌ها و محاسبه‏‌ى عامل‏‌ها و انگيزه‏‌ها، به حقارت كار خويش پى مى‏‌بريم؛ مى‌بينيم چقدر مى‏‌توانستيم پيش بتازيم و چقدر عقب كشيده‌ايم." این هم فقط برای محاسبات مادی نیست که اتفاقا در محاسبات معنوی بسیار بیشتر باید بدان حساس بود. حتی در مقایسه خودِ عبادت گر با فردِ اهل گناه هم باید حد نگهداشت چه غروری چنین هم می تواند انسان را زمین بزند. حضرت امام جعفر صادق(ع) در این باره می فرمایند: "هر كس خودش را بهتر از ديگران بداند، او از متكبران است. حفص بن غياث مى گويد: عرض كردم: اگر گنهكارى را ببيند و به سبب بى گناهى و پاكدامنى خود، خويشتن را از او بهتر بداند چه؟ فرمودند: هرگز هرگز! چه بسا كه او آمرزيده شود اما تو را براى حسابرسى نگه دارند، مگر داستان جادوگران و موسى عليه السلام را نخوانده اى؟" بله، جادوگران به لحظه ای از گناه خود برگشتند و به خدا رسیدند و ای بسا که اهل عبادتی به مقام عبودیت نرسد. مراقب باشیم که غرور می تواند بدترین کمینگاه باشد سر راه ما. هوشیار، قدم برداریم.

ب / شماره 4664 / سه شنبه، 21 دی ۱۴۰۰ / صفحه 3 / 

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14001021.pdf

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۰ساعت 12:32  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

خوبی مثل انرژی مثبت است؛ منتقل می شود. مثل چشمه است، کاریز است؛ جاری می شود. به این جریان زلال و زندگی بخش و تقویت کننده باید توجه کرد و توجه داد. امربه معروف نیز همین است که یکدیگر را به خیر و صلاح بخوانیم و برای همه گیر شدن زیبایی ها تلاش کنیم. بدانیم که ما برای عبودیت، خلق شده ایم. عبد هم باید مظهر شئون معبود باشد. باید روزبه روز این مشابهت را افزایش دهد. خدا هم جمیل و محب جمال است، خالق مهر است و محبت را دوست دارد، پس انسان باید چنین باشد.
در خوبی هم باید مثل مشک عمل کرد که گویند ﺑﺎ ﻫﺮﮐﻪ نشیند، ﺍﺯ ﺑﻮﯼ ﺧﻮشش ﺑﻪ ﺍﻭ دهد. برخی ها نمی توانند این را به درستی تحلیل کنند، لذا مشک را به سوال می گیرند که چرا چنین می کنی؟ چرا فرق نمی گذاری میان کسانی که با تو می نشینند؟ چرا از بوی خوشت به همه می دهی؟ می گویند مشک در جواب ﮔﻔﺖ: «من چنینم؛ ﺯﯾﺮﺍ ﻧﻨﮕـﺮﻡ ﺑﺎ ﮐﯽ ﺍﻡ، ﺑﻪ ﺁﻥ بنگـﺮﻡ ﮐﻪ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺍﻡ.» یعنی من به خود توجه می کنم. به قول امروزی ها، خود را مدیریت می کنم و اجازه نمی دهم دیگری با بدرفتاری اش، مرا به سمت بدی بکشاند. یعنی ما باید رفتار خود را با خودمان، با آن خود خدایی مان، تراز کنیم نه اینکه به کوتاه و بلندقامت رفتاری دیگران بنگریم و کوچک و بزرگ شویم.
بدانیم که دیگران الگو و سنگ ترازوی ما نیستند. ما را خداوند «اسوه حسنه» ای چون رسول ا...(ص) عطا فرموده است تا به رفتار او زندگی خود را سامان دهیم. تاریخ را اگر زیرورو بکنیم، جز خوبی و خیر نخواهیم یافت و این تکلیف می کند که خود را به حضرت ایشان مشابه سازیم.
ترازودار و حکم هم می گویند در یوم الحساب، علی(ع) است بزرگ مردی که به قول مولوی در شجاعت شیر ربانی است و در مروت، خود خدا می داند که او کیست. راهی که پیش پای ماست، راه محمد مصطفی و علی مرتضاست. صراط مستقیم الهی که سرشار از خیر و دادودهش است. مشک باشیم و به همه بوی خوش ببخشیم، چنان که بی نیاز از زبان عطار، عطر خوش عمل از رفتارمان برخیزد و انرژی مثبت شود و در جان مردمان و جامعه بنشیند. چنین شود ان شاءا...!

شهرآرا / شماره 3576 / دوشنبه، 20 دی ۱۴۰۰ / صفحه  آخر / نگاه هشتم

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/12493/341334

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی ۱۴۰۰ساعت 12:8  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

روحیه ها همان نشانه هایی هستند که می شود انسان را بدان شناخت. در دو قسمت پیش از روحیه ای سخن رفت که "بی شکل" است و متناسب با منافعی که برای خود گمان می کند به هر قالبی در می آید. معنای دقیق این فرایند می شود "نفاق". منافق است که به هر شکل در می آید بسان "مار" که می گویند شبیه زمینی می شود که در آن زیست می کند. مار خطرناک است اما منافق از مار خطرناکتر. گفتیم که باید با روحیه نفاق در افتاد و آن را برانداخت والا تا آن روحیه بسان یک جاده باز باشد، با نابودی منافق، کار تمام نمی شود که منافقی دیگر از خاکستر قبلی برمی خیزد. زمینه های تاریکِ نفاق را باید با تولید آگاهی به روشنایی نفاق سوز تبدیل کرد. دیگر روحیه ای که باز انسانیت سوز است، دیگر بی شکل نیست بلکه شکلی نا زیبا گرفته است. قالبی است که به سازختاری سبز تبدیل و به مانعی محکم برای کمال تبدیل شده است. روحیه ای به نام غرور که انسان را مغرور می سازد. حضرت آیت الله صفائی حائری(ره) در صفحات 231 تا 235 به شرح این بیماری می پردازند و در گام اول ما را دربرابر تعریفی چنین قرار می دهند:" غرور خود را فريفتن است و خشنودى از خويشتن؛ دل‌خوشى به دارايى ‏هاست و فرار از خواستن‏‌ها. و اين غرور است كه قناعت مى‏‌آورد و قناعت، ركود، تحجر و مرگ. و اين فاجعه‏‌ى انسان است كه شكل بگيرد، اما سنگى بماند و ريشه ‌هايش را قطع بكند و بارور نگردد. " این قناعت که در کلام استاد است اگر چه در نوشتن با آن صفت انسانی و سازنده" قناعت" یکی است اما به لحاظ معنایی هزار فرسنگ فاصله دارد. همان که مولوی هم ما را بدان توجه می دهد به این سخن که؛
کار پاکان را قیاس از خود مگیر/ گرچه باشد در نوشتن؛ شیر، شیر
آن قناعت انسان را به بی نیازی سوق می دهد اما این قناعت، بسندگی به داشته ها و در کمین آن افتادن و خود را صاحب همه چیز دانستن است که انسان را از تکاپوی سازنده باز می دارد. بی حرکتی و رکود، پدر جد کفر است چه حرکت روزبه آتش پرست را به مقام عظمای "سلمان محمدی" می رساند اما رکود، صاحبان جایگاه های بلند را به حضیض می رساند. در این باره باز هم قلم خواهیم زد....

ب / شماره 4663 / دوشنبه، 20 دی ۱۴۰۰ / صفحه 3 / 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی ۱۴۰۰ساعت 12:6  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

چه به سکوت برگزار کنند رسانه های رسمی چه زمین را به آسمان بدوزند، چندان فرقی نمی کند، نه برای هاشمی رفسنجانی و نه برای مردم. هم او چنان در نگاه مردم- به هر شکل و پندار- نشسته است که چندان نیازی به رسانه ندارد و هم مردم برای شناخت او منتظر تصویر گری این رسانه و آن رسانه نمی مانند.

امروزی ها راه خود را می روند و قدیمی تر ها هنوز به یاد دارند این جمله راهبردی را؛ «هاشمی زنده است چون نهضت زنده است». این کلام معیار حضرت روح الله است که مانایی نقش آفرینان انقلاب، این صدقه جاری و بزرگ، را امضا فرموده است.

از این منظر همه کسانی که در تابلوی نهضت، صاحب نقش هستند به همان اندازه از جاودانگی برخوردارند. این ماندگاری اما در جایی که نقش شان در نهضت، کمرنگ شود، رنگ می بازد. هاشمی زنده است. این را نه فقط موافقانش، نه فقط کسانی که همواره به دیده انصاف به نقد عملکرد افراد می پردازند که مخالفان هاشمی هم او را زنده می دانند و با او هنوز بر سر ستیزند. فیلم می سازند و سخن می رانند و قلم می فرسایند و غیر منصفانه، "کلیت هاشمی" را تخریب می کنند و این همه نشان از زندگی مردی دارد که در تاریخِ انقلاب، نقشی برجسته و جایگاهی به سزا دارد.

همین قامتِ رشید است که چونان "فرّ" باعث سنگ پراکنی افرادی می شود که با تنگ چشمی، غیر خود را نمی توانند ببینند.

آیت الله هاشمی اما در چشم مردم صاحب جایگاهی ویژه است. او را "آیت اللهِ مردم" می دانند و مثل مخالفان او را تک بعدی نمی بینند و تک ساحتی نمی خوانند بلکه نگاهی کارنامه ای دارند. فراز و فرودها را می بینند و متناسب با این دیدِ واقعی است که نسبت به او داوریی به صواب دارند.

کاش همه ما به ویژه مدعیان انقلابی گری از نگاه قرآن افراد را و جریانات را می دیدیم که در آیه 8 سوره مائده می فرماید: " ای کسانی که ایمان آورده‌اید! همواره برای خدا قیام کنید، و از روی عدالت، گواهی دهید! دشمنی با جمعیّتی، شما را به گناه و ترک عدالت نکشاند! عدالت کنید، که به پرهیزگاری نزدیکتر است! " هاشمی را در بازه زمانی 60 سال مبارزه باید دید نه در یک موضوع و برای یک موضع.

در پایان ضمن تاکید برضرورتِ داوری منصفانه و نقد مومنانه در باره آیت الله، دعای حسین قدیانی را آمین می گوئیم که چند سال پیش، بر سر نگاه برخی ها به هاشمی گفته است: پروردگارا! به مدعیان عمار ما عمار را بیاموز! خدایا! ما را از نعمت شعور محروم مکن!آمین!هزاربار آمین!

انتخاب / کد خبر: ۶۵۶۲۷۹ / یکشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۰ / ساعت: ۰۹ : ۱۵ 

entekhab.ir/002kj9

https://www.entekhab.ir/fa/news/656279

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۰ساعت 14:19  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

یادش‌به‌خیر آهنگ‌ها و نواهای پرمعنای قدیمی، حالی داشت از جنس خلوص ناب شاعر و خواننده تا اخلاص شنونده. شب که به عاشورا می‌رسید، دم می‌گرفتند که: امشب اگر فردا شود، آه و واویلا/ خونین‌جگر زهرا شود، آه و واویلا
می‌خواندند و می‌باریدند از چشم‌هایی که قرار بود به «جور دیگر دیدن» باز بشوند. چنین هم می‌شد. پاکیزگی زندگی ایمانی، ثمره نگاه‌های از اشک‌گذشته بود. این حال خوش در جبهه هم تکراری بشکوه داشت. حکایت غروب 18دی1365 که باید به بامداد 19دی گره می‌خورد، از همین جنس بود. می‌دانستیم که شب چون به نیمه برسد، کربلا خواهد شد در دشتی به نام شلمچه، در عملیاتی که با رمز یازهرا(س) استمرار شهادت را بسان غزلی ناب، تضمین خواهد کرد. می‌دانستیم چون خورشید 19دی1365 طلوع کند، کربلایی خواهیم داشت سراسر خون و شهادت در تاسی به مولایمان حسین(ع) که از دوردست، ما را به هل‌من‌ناصر، کربلایی می‌کند. می‌دانستیم و قصد قربت کرده بودیم تا در نقطه رهایی کربلای5 با نوادگان یزید، پنجه‌درپنجه شویم و بشکنیم سرپنجه‌هایی که گلوی علی‌اصغر را به تیر سه‌شعبه هدف گرفته بودند. بشکنیم دست‌هایی را که دو هفته پیش در همین حوالی، غواصان ما را با دست بسته زنده به گور کردند. بشکنیم دست‌های شیطانی‌ای که با ضدهوایی، جوانان آسمانی ما را در روی آب شکار می‌کردند. یازهرا(س) گفتیم و به خط زدیم و چنان سیلی‌ها را از پی هم نواختیم تا دنیا لب به اعتراف بگشاید که این جنگ می‌تواند یک پیروز داشته باشد که قطعا نامش ایران خواهد بود. چنان زدیم تا حقوق ما «بند» شود و در قطعنامه598 تثبیت. خون شهدا در این عملیات معجزه کرد تا صدای شکستن استخوان‌های رژیم صدام را بشنویم. آری؛ 19دی1365 به فهمی‌ نو از کربلا رسیدیم. امروز را و فرداها را بگو تقویم‌ها در خاطر داشته باشند که تجلی‌ای از یوم‌ا... است به سال1365 هجری‌شمسی؛روزهایی که خورشید در شعاع انوار شهدا، زمین را جور دیگری می‌دید، شبیه کربلا. امروز را و فرداها را بگو راه پیروزی از کربلا می‌گذرد، از لبیک به هل‌من‌ناصر حسینی.

شهرآرا / شماره 3575 / یکشنبه، 19 دی ۱۴۰۰ / صفحه  آخر / نگاه هشتم

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/12489/341247

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۰ساعت 11:26  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

پنجمین سالگرد درگذشتِ آیت الله هاشمی رفسنجانی است که دارد به سکوت برگزار می شود. انگار نه کسی آمده و نه کسی رفته! حال آنکه یک نفر آمده که "خیلی نفر" بوده و یک نفر رفته که "فراوان در فراوان" نفر بوده است. سکوتی چنین نه سزای چنان مردی است. مردی که فراوان حرف دارد و بسیار زیاد باید از اوگفت. نه فقط به تعریف و تمجید که در جای خود حق هم تعریف و تمجید است. باید گفت و گاه باید به نقدی گزنده هم پرداخت. گزنده و گزیده نه این که دیوار ادب را به کلنگ بسپاریم. نقدی که ما را در شناخت قوت ها و ضعف های کارنامه آیت الله- بسان یک کلاس درس- توانمند کند. ما به این توانایی در تشخیص و قوت یافتن برشناخت نیاز داریم. برای امروز و فرداهایی که در راه است باید کاری بکنیم واین سکوت دارد راه را بر آن کار می بندد. بخواهیم یا به خشم بر آن چشم پوشیم، هاشمی با همه روسای جمهور دیگر فرق می کند. اصلا او را به عنوان رئیس جمهور سابق نمی توان دید که کارنامه دولتش به مذاقی خوش بنشیند و شامه ای را بیازارد. او جزو رهبران انقلاب بوده است و نفر دوم کشور. در همه شئون تصمییم سازی و تصمییم گیری نقشی بی بدیل داشته است و در خوب و بد عملکردها شریک است. او نیامد تا یکی دو دوره رئیس جمهور بشود و تمام. از اول انقلاب بود تا آخرین لحظه زندگی. قریب به 60 سال در مبارزات نقش داشت و این او را از همه متمایز می کرد. گستره ای 60 ساله را نمی توان در 8 سال دید و قضاوت کرد. او را در پارادایم های گوناگون باید خواند. از مبارزه تا زندان از پیروزی تا ریاست مجلس. از فرماندهی جنگ تا صلح از ریاست جمهوری تا مجمع تشخیص مصلحت. از نمایندگی مجلس تا ریاست خبرگان. از رفتار در پروتکل های حفاظتی تا برخورد صمیمی شخصی. همه و همه را باید دید و تک به تک آن را هم باید ارزش گزاری کرد و نمره داد و بعد به تعریف او پرداخت. برای من – اما- هاشمیِ دفاع مقدس ویژه تر از همه هاشمی ها در گذر تاریخ است. نقشی که در جنگ داشت از مدیریت پشت جبهه تا فرماندهی مستقیم در میدان تا فرماندهی صلح، جایگاهی احترام برانگیز است. نه این که همه عملیات ها را به فتح گره زده باشد که عدم الفتح های تلخی هم داشته ایم اما او هیچگاه شانه از زیر بار مسئولیت خالی نکرد. همه توان خود را به میدان آورد تا عظمت نام ایران حفظ شود. تا عرصه را برای رزم مناسب دید، میدان را برگزید و آنجا که به مطالعه و ارزیابی و تکیه بر نظر کارشناسان نظامی به این تشخیص رسید که جنگ باید تمام شود با شجاعت پای این تشخیص ایستاد و خود را برای محاکمه هم آماده کرد. این شخصیت قابل احترام است و این حرمت باید حفظ بشود. اصلا نمی توان پذیرفت کسانی که در زمان جنگ از هزار کیلومتری جبهه رد نمی شدند امروز ادای شهادت طلبی دربیاورند و هاشمی را بکوبند. کسانی که وقتی جنگ با موشک هایش تا قم و تهران هم رسید باز آنان در مشهد بودند نباید در باره جنگ- اصلا- حرف بزنند چه رسد که بخواهند به تخطئه فرمانده میدان بپردازند. باری، هاشمی را همه جانبه باید دید آن هم به دیده انصاف و عدالت. این مومنانه ترین نگاهی است که از اهل ایمان انتظار می رود....

ب / شماره 4662 / یکشنبه، 19 دی ۱۴۰۰ / صفحه 3 / 

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14001019.pdf

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۰ساعت 11:24  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

گواهي سردار سليماني درباره شخصيت آيت‌الله هاشمي رفسنجاني؛

 مي‌خواهم هاشمي را از زبان سليماني روايت کنم تا غيريت‌سازي شود از تعريف ديگران. تا کساني که به نام سليماني مي‌خواهند هاشمي را بزنند بدانند مصداق همان‌هايي هستند که عکس شهدا را نصب مي‌کنند اما عکس شهدا حرکت مي‌کنند.
دقيق‌ترين روايت را سردار در تشييع جنازه آيت‌الله گفت و او در تراز شهادت تعريف کرد. چه در زمان مبارزه با رژيم شاه - که خيلي‌‌ها از به کار بردن کلمه‌اش هم بر خود مي‌لرزيدند - چه در زمان ترور‌هاي منافقين و فرقان که گلوله‌شان را به جان خريد در زماني - که خيلي‌‌ها با خاطري آسود از آن مي‌گذشتند - و چه در زمان دفاع مقدس - که برخي‌‌ها از يک سخنراني در هزار کيلومتري جبهه هم دريغ مي‌کردند - چه بعد از آن... سردار در شهادتي روشن و صريح گواهي داد که او شايسته شهادت بود. به قاعده منطقي شهادت سردار، حجت معتبر و برهان قاطع بايد باشد براي کساني که به نام سردار براي خود آبرو جمع مي‌کنند. بايد بعد گواهي او، حرمت نگه مي‌داشتند و با دست‌هاي کوچک خود، عباي آيت‌الله را وجب نمي‌کردند اما... بگذريم، بازگويي کلمات بي‌تقوا، جان را ملول مي‌کند.
بايد روح تازه داد به جان در کلمات "سرباز قاسم سليماني" که بيش از خيلي‌‌ها هاشمي را مي‌شناسد. او با گفتن اين که هاشمي رفسنجاني بايد در دوره‌هاي گوناگون، به شهادت مي‌رسيد، افزود: "خداوند به او عمر داد. عمر مناسبي(داد) توانست از همه لحظات عمرش استفاده کند. شايد با برکت‌ترين عمر را آقاي هاشمي داشت و توانست خدمات بزرگي به اين مردم و انقلاب وجمهوري اسلامي کند. کارهاي بزرگي انجام داد. عمر بسيار با برکتي داشت. شايد کمتر مرجع تقليدي به اين ميزان برکت از عمر ايشون نائل شده باشد."
حاج قاسم، يک پرده ديگر هم جلوي چشم همه گشود؛ شخصيت مبارز و بين‌المللي آيت‌الله را به عنوان سردار مقاومت، تبيين کرد؛ "همه نهضت‌هاي دنيا يک احساس خلا بزرگي کردند. چون آقاي هاشمي يک مشاور مجاني براي همه بود. همه کساني که در جهان مبارزه مي‌کردند به نوعي با ايشان مشورت مي‌کردند. ايشان در همه مبارزاتي که در دنيا وجود داشت، نقش ارزنده‌اي داشت. در مبارزات فلسطين، در مبارزات لبنان،در مبارزات مردم عراق، در سقوط رژيم صدام، در همه سطوح مختلف..." لُب سخنان سردار در باره نقش آفريني جهاني چنين بود: "آقاي هاشمي همان حالتي که از اول داشت تا آخر داشت. منتها تاکتيک‌هايي داشت والا هاشمي هم استکبار ستيز بود هم صهيونيست‌ستيز... و (بر گردن) جهان اسلام حق بزرگي داشت." سردار، حق مطلب را در باره آيت‌الله ادا کرد. ان‌شاالله کساني که با عکس حاج قاسم، عکس يادگاري مي‌گيرند حرمت کلام او را نگهدارند و پاکيزه‌تر سخن بگويند.
اين را به صراحت مي‌گويم که راه نقد هاشمي را نبايد بست. او – مثل هر مسئول ديگر - به اندازه وسعت بامش، برف بر زمين نشسته دارد. منتهي نقد اين برف‌‌ها بايد از جنس آب و آفتاب باشد؛ مودب، نجيبانه، اخلاقي و نتيجه‌بخش. کتاب زندگي آيت‌الله را کلمه به کلمه بايد خواند. منتقدانه هم بايد خواند. خوانش چنين خود ارزش افزوده ايجاد مي‌کند براي هاشمي و براي جامعه‌اي که بايد با درس‌هاي جديد راه‌هاي تازه باز کند به سوي سعادت.

جمهوری اسلامی / شماره 12168 / شنبه، ۱۸ دی ۱۴۰۰ / صفحه 3 / خبر

jepress.ir/archive/pdf/1400/10/18/14001018.pdf

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی ۱۴۰۰ساعت 11:22  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

تلخ کامی، حق کام ما نیست. باید حلاوت در جان داشته باشیم تا در ازدحام تلخی ها هم کام مان شیرین باشد. آرامش باید بیاید تا «ناآسودگی خاطر»، جای خود را به آسودگی بدهد. انسانی که خدا را دارد، حق ندارد به بی قراری و آرامش ستیزی بیفتد. کسی که شنیده است «الابذکرا... تطمئن القلوب» را، باید آن را برای همیشه به خاطر بسپارد تا طوفانی که می وزد، تلخی ها و سختی ها و مشقت ها را از شهر زندگی اش ببرد تا به هرکوچه که پا می گذارد، پر از بوی زندگی باشد. بنده خدایی نوشته بود همیشه این جمله را با خودت تکرار کن: «من مستحق آرامشم».
او از باب تلقین گفته بود، اما تلقین را به ذکر باید درآمیخت تا یاد خدا شکل بگیرد که آرامش بخش جان هاست. این یاد را باید به راه خدا گره زد که صراط مستقیم خوبی هاست. در این مسیر انسان حتما «باید» خوب باشد، والا از مسیر، دور می افتد. عزیزی می گفت: «ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ منوط به ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﮑﻦ»؛ چون تو مسئول زندگی خویشی. درباره رفتار دیگران از تو نخواهند پرسید، اما ذرات خیر و شر را به حساب تو خواهند گذاشت، پس خودت مدیر رفتار خود باش و نگذار دیگران تو را به راهی ببرند که می خواهند و «ﺑﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ با ﺑﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻧﮑﻦ» که این توجیه در نظام عدالت الهی هیچ وجهی ندارد.
ما انسانیم و به قاعده ایمان خویش باید قدم برداریم، نه به اندازه بی ایمانی طرف مقابل. ایستادن دربرابر بدی های دامنه دار و سازمان یافته حتی اگر شکل تند بگیرد، هم بدی نیست. جراحی رفتار اجتماعی است که به درمان می انجامد. آنچه تاکید می کنیم، رفتارهای فردی و بده وبستان های شخصی است که گاه افراد پا روی پای دیگری می گذارند به غفلت و شاید رذالت، اما گذشت انسانی باعث جری شدن آنان نمی شود.
خط قرمز و مرز مشخص همین جاست؛ والا مولای معرفت و مهر، حضرت علی(ع)، هم ذوالفقار از نیام بیرون می کشد آنجا که حریم ها را در خطر می بیند. از پیشوایان معصوم خویش بیاموزیم رسم زندگی بهتر را. با آرامش به راه بندگی برویم و به یاد خدا دل را به قرار برسانیم که بی قراری ها، گاه انسان را از راه به در می کند.

شهرآرا / شماره 3574 / شنبه، 18 دی ۱۴۰۰ / صفحه  آخر / نگاه هشتم

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/12485/341166

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی ۱۴۰۰ساعت 11:19  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

با این روحیه باید درگیر شد. عمیق و گسترده و اثر گذار. این جریان پرمسئله و پر حاشیه و پر ضرر را از همان سرچشمه شوم هم باید بست هرچند به سختی و دشوار باشد. مومن نمی تواند با افراد بی شکل، "بی شکل" باشد. این خصلت هرگز در فهرست خصال اهل ایمان نیست. ما شکل داریم، دکترین داریم، هندسه داریم. با مهندسی مشخص زندگی را سامان می دهیم. بر همین اساس و در همین هدنسه باید به "بی شکلی" درگیر شویم. این درگیری هم به معنای یقه گرفتن و دست بستن و پای کوفتن نیست که با روشنگری و تبیین باید به جهاد با آن پرداخت تا اگر نه خود گرفتاران لااقل آحاد جامعه با رسیدن به شناخت درست حساب خود را از بی شکل جدا کنند. این درگیری هم باید با بالاترین تراز سازندگی باشد. استاد صفائی حائری(ره) به گواه آنچه در کتاب مسئولیت و سازندگی می نویسد، معتقد است باید" تصويرى از طعمه شدن و از دست رفتن‏" را به آنان نشان داد. یعنی باید برای شان آینه گرفت تا واقعیت ها را ببینند. ببینند بی شکلی به نفاق می انجامد و نه تنها آنان را به مقصد نمیرساند که از هدف دور هم می کند. چیزی برایشان به دست نمی آورد که آنان را هم از دست می برد. بعد این هم با" نشان دادن منافع ثابت و سودهاى مشخص‏" باید به آنان فهماند که اتفاقا فواید بسیاری در ثبات و قرار داشتن است. می توان این فواید را فهرست کرد و برابر دیدگان شان قرار داد تا بدانند در هر زمینی بازی کردن، از آنان فردی موفق نمی سازد که دیگران از آنان بازی خواهند گرفت. در این فرایند ذیل امر به معروف و نهی از منکر گاه هم باید با" تهديد و ضربه‏ " با انان مواجه شد. زشتی کارشان را نمایاند. آثار خسارتبار رفتارشان را به چشم شان کشید. این تهدید می تواند به "تحدید" حرکات آنان بیانجامد و در مرحله بعد حد و مرز ها را روشن می کند تا آنان نتواندد اگر از در رانده شدند از پنجره باز گردند. ضربه زدن به کلونی رفتاری و کانون حسابگری شان هم گاه لازم که حتی واجب است. باید ارکان و چهارچوبه رفتاری شان را در هم کوبید. منتهی نباید گذاشت که در آن ویرانه بمانند و باز به راه دیگر بروند یا راه زن دیگران شوند بلکه باید برای ارتقای اخلاقی و انسانی و معرفتی شان تلاش کرد و دست شان را گرفت و به مرحله " رو آوردن و در سطح نگاه داشتن‏" رساند. به جایگاهی که شکل بگیرند، صاحب ساختار شوند و بتوانند زندگی خود را سامانی شایسته بدهند. در این مرحله -هم حتی- نباید رهایشان کرد بلکه بر اساس مسئولیت مومنانه همواره در دکترین امر به معروف و نهی از منکر، مراقبت کرد تا هم آنان به سعادت برسند و هم کنشگر سعادت اجتماع باشند....

ب / شماره 4661 / شنبه، 18 دی ۱۴۰۰ / صفحه 3 / 

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14001018.pdf

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی ۱۴۰۰ساعت 11:16  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

شهر به عزا، سیاه پوشیده است. حق هم همین است. مردمان شهر هم باید به معرفت در این ساحت برخیزند. بدانیم که این عزاداری ، فقط عرصه تجلی احساس و سبک کردن جان نیست . حتی "دَین" نیست که بپنداریم می توان به یک دهه و دو دهه سوگواری، ادا کرد. تکلیف است که شانه ها را بیشتر زیر بار تکلیف، سنگین می کند. تکلیفی که مثل نماز باید جریان داشته باشد. اولین برگ کتاب تکلیف هم معرفت است. معرفت نسبت به حوزه فکری و عملیِ حضرت فاطمه(سلام الله علیها). از سبکِ زیستی حضرت تا حیات سیاسی و معرفتی بی بی که تبیین جایگاه امامت. آنجا که به تصریح از زبان پیامبر (ص) می فرمایند: مَثَلِ امام، چونان کعبه است که بر گردش می‌چرخند و او بر گرد چیزی نمی‌چرخد. این یعنی مردمان همیشه را باید به این نکته توجه داد که نسبت خود را با امامِ زمان خویش، درست و دقیق و راهبردی تعریف کنند. جامعه اگر بتواند نسبت خود را با ولی خدا روشن کند، ادامه مسیر زندگی اش هم روشن خواهد شد. البته در تشبیه نسبت مردم با امام به نسبت آنان با کعبه و توجه به ضرورت استطاعت برای وجوب حج می توان آنانی را که به امامت ایمان آورده و عملا در این مسیر گام برمی دارند را به استطاعت رسیدگان و برخورداران معرفتی و معنوی دانست که "حاجی امامت" می شوند. اینان ظرفیت مخاطب قرار گرفتن برای یاری حق را در خویش ایجاد کرده اند. "مومن"، می تواند تعریف دقیق و تمام ساحتی این افراد باشد که به امام شناسی و یاوری حجت خدا رسیده اند. راه هم به روی همه باز است و می توانند به شانی عملی برسند که ذیل عنوان "مومن" دسته بندی شوند و به جایگاه بایسته خود در سپهر عبودیت برسند. این سخنِ فاطمی و تمثلِ راهنمای ایشان، مفهوم دیگری را نیز به ذهن می رساند که این مردم هستند که حق دارند راه خود را انتخاب کنند. حضور آنان است که حتی برای حجت خدا هم تکلیف آور می شود. این نیز مفهومی است که می توان از نخستین خطبه مولا علی (ع) در آغاز عهد خلافت ایشان فهمید آن جا که می فرمایند« اگر حضور حاضر و تمام بودن حجت بر من به خاطر وجود یاور نبود و اگر نبود عهدى که خداوند از دانشمندان گرفته است که در برابر شکمبارگى هیچ ستمگر و گرسنگى هیچ مظلومى سکوت نکنند، دهنه شتر حکومت را بر کوهانش مى‏انداختم و پایان خلافت را با پیمانه خالى اولش سیراب مى‏کردم.... » باری، سخن امام علی (ع) نیز همان سخن حضرت فاطمه (س) است در تبیین جایگاه امام در جامعه. اگر مردم آمدند، امام می آید اما اگر روی برگرداندند، امام هم تکلیفی برای به عهده گرفتن امور ندارد چه همان گونه که حضرت زهرا (س) از زبان رسول خدا (ص) بیان می کند امام چون کعبه است و در مقام خویش مستقر و اگر مردمان گردش به طواف، جان خویش را زلال نسازند، کعبه پی مردم نخواهد آمد. چنان که تا کنون به دنبال هیچ نفر برای حاجی شدن نرفته است. امام هم تا مردم به میدان نیایند، ماموریت میان داری ندارد اما وقتی آمدند، اقبال شان با استقبال امام جواب خواهد گرفت. نکته ای که در کربلا دیدیم. نامه های هزار در هزار شده کوفیان و عراقیان امام را به سوی شان "واجب الحرکت" کرد. اما آنان نه تنها به عهد خویش پای نفشردند که در چرخشی 180 درجه ای یا روی برتافتند و یا قبضه شمشیر های خود را برای ایستادن در برابر امام فشردند. نفرینی که تا قیامت دامن گیرشان است هم می تواند از این رو باشند که آمدن را بر امام واجب کردند اما خود به واجبِ یاری امام، تن ندادند. آن دعوت و این ناهمراهی، به شهادت سید الشهدا انجامید والا مردم دیگر دیارها نیز با امام نیامدند اما چون برای حضرت تکلیف ایجاد نکردند، در کنار کوفیان قرار نمی گیرند.

تابناک رضوی / کد خبر:۱۰۲۰۸۷۴ / جمعه ۱۷ دی ۱۴۰۰ / ساعت: ۱۲:۴۳(چ2)

http://www.tabnakrazavi.ir/fa/news/1020874

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی ۱۴۰۰ساعت 15:22  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

گفته بود می‌آیم و آمد. درست همان روزی که وعده داده بود، خود را به مشهد رساند؛ ۱۵ دی! او صادق‌الوعد بود. به قرارش التزامی مومنانه داشت. «الْمُؤْمِنُ اذا وَعَدَ وَفى‏» سبک رفتاری‌اش بود. آمد، هم درست و هم به‌موقع به‌ویژه که زیارت هم در برنامه‌اش بود. حاج قاسم خودمان را می‌گویم. گفته بود ۱۵ دی به مشهد می‌آید و آمد. نه مثل همیشه، نه عمود روی پای خویش که این بار عمود بر آسمان، زمین را طی می‌کرد در باشکوه‌ترین حالتی که برای بهترین انسان‌ها متصور است. آمد در شولای شهادت.

آمد با پیکری که خود روضه بود. بی روضه‌خوانی چشم‌ها را به باران کشیده بود. آمد با بدنی اربا اربا. یک شهر هم به استقبالش آمدند. نه یک شهر که هرکس از هرجا توانست خود را به مشهد رساند چنان که در چهل هشتم و شهادت امام رضا (ع) چنین می‌کنند.

در و دیوار هم به گریه افتاده بود در اندوهی که در زمین و زمان موج می‌زد. او آمد و از این سو، حرم به اشتیاق آغوش گشود. هزار در هزار زیارتنامه از لب‌ها تراوید. هر سلام، به علیک اجابت شد که کریمی چون امام رضا (ع) هیچ سلامی را بی‌پاسخ نمی‌گذارد. همه این سلام‌ها و زیارتنامه‌ها و علیک‌ها، عطر سردار گرفته بود.

در عطربارانی چنین بود که ستاره خونین بدن به زیار آفتاب آمد و در طواف بر گرد ضریح عشق معنایی نو یافت و در بازگشت از حرم به هر جا رفت، سفیرِ زیارت شد. سفیر و قاصدی صاحب پیامی که صدایش دیار به دیار می چرخید و عطر زیارت را می‌پراکند تا جایی که می‌شد از پیکرش که در پادگان ثارالله کرمان زیارت می‌کردیم رایحه خوش حرم را احساس کنیم.

او به مشهد آمد تا تاریخ یکی از با شکوه‌ترین روزهای خود را تجربه کند و زمین در اوج خشکسالی به بارانی بی‌نظیر اجابت شود. بارانی که نه از آسمان بلکه از آسمان هفتم چشم‌هایی می‌بارید که در آستان امام هشتم (ع) مرد عزیز قبیله خود را در میان گرفته بودند.

آن روز، در مشهدالرضا، روضه حضرت عباس (ع) تازه‌تر از همیشه، جان‌ها را می‌سوزاند. بیش از همیشه پلشتی یزید را به تماشا می‌گذاشت. عباس، دست نداشت اما گره می‌گشود، اما مشکِ زخمی را به دندان می‌گرفت، اما به سوی خیام می‌آمد، اما سکینه منتظر بود و هزار امای دیگر که ما از نو می‌خواندیم.

قاسم می‌آمد اما دست نداشت، اما بدنش هزار پاره بود، به سوی وطن می‌آمد، به سوی حرم می‌آمد و یک ملت تشنه بودند. نه تشنه آب که این بار تشنه انتقام، لبیک یا حسین می‌گفتند.

بسیاری بودند در این میان که شاید برای اولین بار جمعی چنین را تجربه می‌کردند. اشک‌هایی در هم می‌آمیخت که پیش از این شاید جور دیگری به هم نگاه می‌کردند. سرهایی روی شانه هم بی‌قراری خود را می‌گریستند که شاید تا آن روز، طعم برادری را تجربه نکرده بودند.

همه بودند از هر قوم و قبیله و جناح و نگاه و ... همه خود را عزادار و بلکه صاحب عزا می‌دانستند. همه به هم تسلیت می‌گفتند. داغ داشتند، آتش در جانشان شعله گرفته بود، می‌سوختند و لبیک یا حسین می‌گفتند. باری، حاج قاسم، سر قراری که کرده بود خود را به مشهد رساند اما مشهد بی‌قرارترین روز خود را تجربه می‌کرد. روزی که پیش از این به خود ندیده بود و شاید هرگز هم تجربه نکند. سردار سر قرار آمد اما مشهد بی‌قرار بود.....

خبرگزاری دفاع مقدس / کد خبر: ۴۹۸۹۳۰ / چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰ / ساعت: ۰۹:۱۶

https://defapress.ir/fa/news/498930/

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی ۱۴۰۰ساعت 11:51  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سلیمانی‌وار پرچم آمریکا را زیر پا بگذار و کمپینِ نه به محصولات آمریکایی راه بیانداز!

زینب، دخترِ ایران است. زینب سلیمانی به حرمت “سرباز قاسم سلیمانی” روی سر ما جا دارد. او عزیز نهضت جهانی مقاومت علیه استکبار و تکفیر و ترور است. ما نسبت به نام او غیرت داریم چنان که پدرش نسبت به حرمت تک به تک ما غیرت داشت. او خواهر همه ماست و ایرانی به خواهرش هم محبت دارد و هم غیرت می‌ورزد. این چند کلام را هم که خطاب به “خواهرم، زینب سلیمانی” می‌نویسم از همین جنس برادر – خواهری است. این روزها که بوی حاج قاسم مثل عطری در افزایش است، شماها هم بیشتر در نگاه مردم‌اید. تکانِ چادرتان به چشم می آید. نشستن و برخاستن‌تان رصد می شود و قطعا گوشیِ در دست‌تان هم اذهان را با هزار تحلیل متفاوت متوجه خود می‌کند. گوشی‌ای که می‌گویند آیفون ۱۳ است. گوشی‌ای که خود نمادی از شیطان بزرگ است در کنار نمادهای قدیمی کوکاکولا و وینیستون. یعنی هرجا محصولاتی از این دست باشد به معنایِ پرچم آمریکاست. در دست هرکس باشد، ما را ناخوش است چه رسد در دست دختر سردارِ آمریکا شکن ما که خون پاکش بر ذمه آمریکاست. می‌گویند محصول تازه این شرکت آمریکایی است یعنی بعد از ترور سردار تولید شده است. ما آدم‌های عادی دل‌چرکین هستیم برای استفاده از محصولات آمریکا. قطعا زینب که پیکرِ پدرش را با بمب‌های آمریکایی، “ارباً اربا” دیده است، هزار بار بیش از ما از آمریکا متنفر است. هنوز سخنرانی زینب را در تشییع جنازه سردار به یاد داریم که با زبان سلیمانی، ترامپ را مورد خطاب قرار می‌داد. ما او را با آن سخنرانی در ذهن قاب کرده‌ایم. اینکه امروز آیفون ۱۳ به دست داشته باشد، خارج از آن قاب است. تصویری که در فضای مجازی بسیار بازخورد داشت و هرکس از نگاه خود به آن پرداخته بود. زینب برای ما حرمت ویژه دارد چنان که پدرش برای همه ما احترام ویژه قائل بود. می‌خواهم به خواهرم زینب سلیمانی بگویم – اگر آن عکس فتوشاپ نیست – رسما و علنا با کنار گذاشتن آن گوشی، پرچم آمریکا را بسوزان و غرورشان را بشکن و به حرمت خون پدر و همه شهدای مبارزه با استکبار جهانی، کمپین نه به محصولات آمریکایی را جلودار باش».

انصاف نیوز / چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰ / 

http://www.ensafnews.com/324223

عصر ایران / https://www.asriran.com/fa/news/820822/

شورا تریبون /  http://www.shoratribune.ir/?p=8602 

آفتاب / https://aftabnews.ir/fa/news/747263/

تازه نیوز / https://www.tazenews.com/news/172103/

خبرفارسی/ https://khabarfarsi.com/u/114870315

رکنا / خودم نیوز /  برترین ها / و....

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی ۱۴۰۰ساعت 11:48  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

ما آفتاب نشین حضرت شمس الشموسیم. در حریمی زیست می کنیم که به وجود حرم، بهشت را تنفس می کند. ما خانه زادان خورشید هستیم و معاشران لحظات عاشقانه ای که گره از زلف یار معرفت آفرین، باز می کند. زندگی در این ساحت نورانی، قصه درازی است که شب را خوش به لحظه می نشیند. خلوت انس و جمع بودن دوستان، حلقه معرفتی می سازد که با نگاهی تازه باید دید و نسبت خود را با صاحب خانه تعریف باید کرد.تبیین درست این نسبت، ما را به نگاهی محرم شده میان مشهد و مدینه، میان حرم و کوچه بنی هاشم، به حرکت درمی آورد. ا...اکبر که چه خویشاوندی ارزشمندی شکل می گیرد میان ما و ولایت! ماییم و حرم، ماییم و حضرت امام، ماییم و حضرت مادر. ما در مکتب رضوی آموخته ایم که باید بر مدار «بنوت» حرکت کنیم تا اگر سید هم نباشیم، به سعادت قرابت برسیم.
این را هم در دفاع مقدس به خوبی تجربه کردیم. سلیمانی ها و کاوه ها و برونسی ها معلم ما شدند تا دریابیم که در گستره زندگی باید نسبت خود را با حضرت فاطمه زهرا(س) چنان تعریف کنیم که بتوانیم ایشان را «حضرت مادر» خطاب کنیم، حتی مایی که شجره نامه سیادت، ریشه مان را به دامن بهشتی بی بی نمی رساند.طوری که اگر نسبت خونی نداریم، نسبت خویی و اخلاقی و ایمانی، ما را شأن فرزندی ببخشد؛ حضرت ایشان، شأن مادری را به تمام و برای همه دارند. این ما هستیم که باید با زیستن به سبک فاطمی ، خود را در شمار فرزندان ایشان، صاحب نام کنیم. راهش را هم آن معرفت جوی سالخورده در همان آغازین سال های نورافشانی اسلام، به همه ما نشان داد. او نه به زبان -که در کام هرکسی به چرخش است- که با عمل- که خاص مخلصان است- تعلیم مان کرد که می شود در ایران و از پدری ایرانی بر دامن مادری ایرانی زاده شد که به کیش زرتشت اند اما نسبت، به آخرین پیامبر خدا رساند، آن گونه که از کلام «و ما ینطق عن الهوى» معطر به «ان هو الا وحی یوحى» بشنویم: «سلمان منا اهل البیت». باری، راه باز است. راه رسیدن به جایگاهی چنین همیشه باز است.
این ماییم که باید راه را از بیراهه بازبشناسیم و پا به راهی بگذاریم که صراط مستقیم است. این نیز در پیمودن صراط فاطمه(س) است. التزام به سبک زیستی و مدرسه معرفتی بی بی است، آن هم نه فقط در یک ساحت و آن هم به قرائت احساس که در همه عرصه ها و به قرائت عملی و کارنامه ای، به گونه ای که اگر بر خود حضرت هم عرضه شود، امضای قبولی در مدرسه خویش بگذارند و ما را فرزند خویش بخوانند. ما باید از ایستادگی پای حق و دفاع از ولایت تا تعریف روابط خانوادگی، به ایشان تاسی کنیم. درباره نقش آفرینی سیاسی و ولایتی حضرت بسیار شنیده ایم اما در حوزه زندگی کمتر توجه کرده ایم، حال آنکه برای تدبیر مومنانه زندگی به این نیز محتاجیم. برای رفع این احتیاج هم باید در مکتب رضوی، به قرائت فاطمی زندگی خوانی کنیم؛ یعنی طوری رفتار کنیم که نگاه همیشه ناظر حضرت مادر به ما آفرین بگوید؛ آفرینی «شهادت آفرین» که نسل پیش از ما، آن را نیکو تجربه کردند؛ آنان که در حرم «حضرت پسر(ع)» رخصت جهاد می گرفتند و در معرکه به نام «حضرت مادر(س)» که رمز عملیات بود، عاشورایی ایستادن و حسینی به خون نشستن را سرمه چشم ملائک می کردند. قاسم سلیمانی که دو سال پیش در چنین روزی با پیکر «اربااربا» و قامتی هزارزخم، به زیارت حضرت شمس الشموس(ع) آمد، خود قهرمانی بود که آوازه اش بسان اذان از میدان های نبرد برخاست. او به ما آموخت که می توان با سلمان گونه زیستن، به مقام عظمای فرزندی حضرت مادر رسید. چنین باد سرنوشتمان، ان شاءا...!

شهرآرا / شماره 3573 / چهارشنبه، 15 دی ۱۴۰۰ / صفحه  آخر / نگاه هشتم

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/12480/341072

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1400/10/15/12480_117343.pdf

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی ۱۴۰۰ساعت 11:35  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

ما به شناختِ حضرت فاطمه زهرا(س) به دریافتی شکوهمند از شبِ قدر می رسیم. همان که خداوند به “انا انزلناه فی لیله القدر”، به نزول قرآن آن را تکریم کرده است. همان زمان مقدس و تقدیر آفرینی که حضرت حکیم به رسول مصطفای خود نسبت به عظمت آن چنین می فرماید؛ «وما ادراک مالیلة القدر؛ و تو چه دانی شب قدر چیست؟ و در عظمتش تصریح می کند به “خیر من الف شهر” شبی که از هزار ماه برتر است. شانی چنین برای حضرت مادر، حدیثی است جان افزا از کلامِ حضرت امام صادق(ع) به این بیان: ” فمن عرف فاطمه حق معرفت ها فقد ادرک لیله القدر؛ هر کس به شناخت حقیقی فاطمه علیها السلام دست یابد، بی گمان شب قدر را درک کرده است.” درکِ شب قدر هم راهی است که انسان را به قدر ملکوتی اش می رساند. به مقام عظمای بندگی که از فرزندان آدم،” خلیفه الله” می سازد. وقتی برای حضرت مادر، جایگاهی چنین است باید با همه وجود برای شناخت حقیقت های شکوفا شده در ساحت مادر کوشید. به همان اندازه شناخت هم به این تکلیف عمل کرد که باید به سیره عملی ایشان رفتار کرد. نظم دهی زندگی به این قاعده است که بهشت آفرین می شود. حضرت فاطمه را فقط با چشم اشکبار نباید تصور کرد. فقط هم با چشم بارانی نباید خواند که او کتاب خداست. با همه وجود و در همه شئون باید خواند و دانست و به فهم ارتقا داد که ما در همه زمان ها و در همه زمینه ها به الگوی فاطمی نیاز داریم. پرورش فرزند، مدیریت خانه، ایثار و گذشت و دستگیری از مردم تا نقشی ممتاز در دفاع از میراث رسالت و حقیقت امامت و…هر کدام کتابی است که باید خواند و به درک مکتبی رسید که به نام بی بی فاطمه زهرا(س) نام بردار است. در این مکتب می توان هم به راز لیله القدر رسید و هم از مسیر عبودیت در تراز خلیفه الله، قدر و منزلت یافت.

نخست نیوز / کد خبر : ۲۹۷۰۳ / ۱۵ دی ۱۴۰۰ / ساعت: ۹:۵۰

https://nakhostnews.com/?p=29703

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی ۱۴۰۰ساعت 11:32  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

هنر را زبان عشق می دانم که خداوند عاشق در زبان معشوق های زمینی اش نهاد تا زیباتر از ملائک تکلم کنند و جانمایه درون خویش را روایتی صادق باشند.  به سر سوزن ذوقی که خدا داده است،باور دارم و هرکه را بهره ای از ذوق باشد به این نتیجه خواهد رسید که چون معرفت به هنر درآمیزد معجزه می کند. وقتی هنر بشود زبانِ معرفت، نه جهان گشایی که جان گشایی می کند که هزار بار از جهان گشایی مهمتر است. جهان گشایان، به آخر راه می رسند اما جان گشایی را بیکرانگی است. شعر، جلوه ای مانا از هنر است که به روزگاران رسانه فرهنگ و معرفت بوده است. خوانش های نو . تازه سروده ها، ادامه همان خط نورانی ابلاغ است که خدا در نهاد انسان قرار داده است. من در بیت به بیت این شعرِ حسن بیاتانی، جریان اعجاز را می بینم که از آن حقیقت آتش گرفته تا کربلا تا دفاع مقدس را ورق زده و باز به پشت درِ در آتش نشسته مدینه رسیده است. بخوانید؛
دیر آمدم دیر آمدم در داشت می‌سوخت / هیئت میان وای مادر داشت می‌سوخت
همان آتشی که هنوز در دل ها شراره می کشد را چنین روایت می کند تا استعاره پرشکوهی که در این بیت است؛
جانکاه قرآنی که زیر دست و پا بود / جانکاه‌تر آیات کوثر داشت می‌سوخت
او از کوچه بنی هاشم به بیابان کربلا می برد ما را و نشان مان می دهد حقیقتی را که در آن وادی به خون و آتش کشاندند؛
آتش قیامت کرد، هیئت کربلا شد / باغ خدا یک بار دیگر داشت می‌سوخت
او از کربلا به کربلای دفاع مقدس می رسد و ما را تا روزهای سنگر و معبر و شهادت می برد تا یاد شهید سلیمانی که هنوز سیاه پوش سالگرد شهادت غریبانه او ئیم. تا یاد شهید احمد رحیمی، الهیار جابری، ناصری، شیخ احمد فاضل، شیخ محمد شهاب، شیخ محمد هادی محمد پور، شیخ احمد اشرفی پور، سید محمد موسوی، غلامرضا زنگوئی و همه آنانی که در عاشورای دفاع مقدس نسبت فرزندی خود به حضرت زهرا را امضای خون گذاشتند؛
باید به یاران شهیدم می‌رسیدم / خط زیر آتش بود معبر داشت می‌سوخت
او از جبهه معبری به کربلا باز می کند. جایی که حقیقتِ تام و تمام آنجاست و آنچه در جبهه دیدیم رشحه ای از آن ملکوت بود
برگشتم و دیدم میان روضه غوغاست / گودال گل می‌داد خنجر داشت می‌سوخت
و باز از کربلا به مدینه می برد دل و دیده را تا بگوید همه چیز در خانه فاطمه(س) است؛ 
شب بود بعد از شام برگشتم به خانه / دیدم که بعد از قرن‌ها در داشت می‌سوخت
آری همه چیز آنجاست. نگاه مان را وقف آن خانه کنیم تا دل مان به روشنای معرفت، تاریکی را بتاراند. نور آنجاست، مهر آنجاست، حقیقت آنجاست. هرکه را طلبِ حقیقت در جان است، خود را به این خانه برساند. این صدای عشق است و اذان معرفت که ما را به حرکت می خواند. بشنویم؛ حی علی الفاطمه، حی علی خیر العمل!

ب / شماره 4660 / چهار شنبه، 15 دی ۱۴۰۰ / صفحه 3 / 

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14001015.pdf

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی ۱۴۰۰ساعت 11:29  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سلیمانی، سلطان قلب‌ها شد؛ چون قلبش، تختگاه حضرت خداوند شده بود. بنده خدا بود و جز او نمی‌دید و نمی‌خواست و همه کنش‌ها و واکنش‌هایش در امتداد عبودیت تنظیم شده بود. می‌توان او را شرح این نگاه مولوی دانست که می‌گوید:
بر من از هستی من، جز نام نیست/ در وجودم جز تو ای خوش‌کام نیست
زان سبب فانی شدم من این‌چنین/ همچو سرکه در تو بحر انگبین
همچو سنگی کاو شود کل، لعل ناب/ پر شود او از صفات آفتاب
وصف آن سنگی نماند اندرو/ پر شود از وصف خور او پشت و رو...
او پر شده بود از دوست، پس جان به کف داشت تا جهان را به قرار مومنانه بیاورد. با تکفیر درافتاد تا ایمان، جهانی شود. با تروریست‌ها به جنگ برخاست تا یقه زندگی را از دست آنان به درآورد.
در آخر هم خود به شهادت رسید تا «شهادت» همچنان حیات نورانی خود را ادامه دهد. گفتن از سلیمانی از این‌رو فضیلت است و فضیلت‌آفرین که ذکر شهادت است و حدیث بندگی؛ همان که در کلام معیار رهبر فرزانه انقلاب، کمتر از شهادت نیست. به این سخن معظم له که امروز فضیلت زنده نگه‌داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست، یاد سلیمانی را باید زنده نگه داشت و این کار به تبیین درست ویژگی‌های او انجام می‌شود؛ به ترسیم راهی که از یک جوان روستایی، ابرمردی می‌سازد که جهان را به حیرت و تعظیم وامی‌دارد.
از یک فرد معمولی، سرمایه‌ای مانا و پویا می‌سازد که ذخیره راهبردی مقاومت می‌شود. فکر می‌کنم تاکید این نکته ضروری است که ما برای حفظ این سرمایه، تکلیفی دینی، انقلابی و ملی داریم.
نباید بگذاریم برخی‌ها او را در قاب‌های کوچک خود تعریف کنند. همچنین نباید بگذاریم برخی از او شخصیتی قدسی و دور از دسترس بسازند. ما به سلیمانی قدیس نیاز نداریم؛ به فرمانده سپاه قدس محتاجیم که قابلیت تکثیر شدن در باور و بازو و شخصیت جوانان ما را داشته باشد. به حاج‌قاسمی‌ که فراتر از عناوین و القاب، «سرباز، قاسم سلیمانی» بود. راز ماندگاری‌اش هم در همین است. او را از دسترس خارج نکنیم. دست‌ها وقتی به دامن فهم او برسند، به اقتداری مومنانه می‌رسند که دشمن‌شکن است.

شهرآرا / شماره 3572 / سه شنبه، 14 دی ۱۴۰۰ / صفحه  آخر / نگاه هشتم

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/12476/340948

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی ۱۴۰۰ساعت 12:48  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

فاطمه(سلام الله علیها) الگوست. زیست او کلاسی است که همه انسان ها باید بنشینند و بیاموزند و ارزش بگیرند. این کلام امام زمان( علیه السلام) است که در یکی از نامه هایشان می فرمایند: "وفی ابنه رسول صلی الله علیه و آله لی اسوه حسنه ؛ در دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برای من الگوی نیکویی است." الگویی که برای امام زمان، رسم الخط زندگی باشد به قاعده برای همه ما معلمی تمام است که به درس آموزی از ساحت نورانی اش باید کوچه های زندگی خود را روشن کنیم. حضرت بی بی(س) همه زندگی اش در هندسه الهی تعریف می شود چنان که حضرت مولا علی در دقیق ترین و احترام برانگیز ترین تعریف از ایشان، در جواب حضرت رسو الله(ص) که پرسیدند فاطمه را چگونه دیدی، عرضه داشتند: "نعم العون علی طاعه الله؛ [فاطمه (س)] خوب یاوری در راه اطاعت و بندگی خداست." یعنی مولا هم ساحت زندگی را میدان بندگی تعریف می کنند و معیارشان در تعریف هم عبودیت است. بندگی است، اخلاص است که باید همه چیز قربتا الی الله باشد حتی سفره ای که پهن می کنند و لیوان آبی که به میان می آورند. چون نیت بندگی کردن است همه چیز در دایره واجب و مستحب تبیین می شود و به مباح هم نمی گراید چه رسد به مرز های خطر. امام علی در گزارش از زندگی خانوادگی حضرت زهرا هم می فرمایند: "انها استقت بالقربه حتی اثرفی صدرها وطحنت بالرحی حتی مجلت یدها وکسحت البیت حتی اغبرت ثیابها واوقدت النار تحت القدر حتی دکنت ثیابها فاصابها من ذلک ضرر شدید؛ او آن قدر با مشک، آب کشید که اثر آن در سینه اش آشکار شد و چندان با دست خود آسیاب کرد که دستهایش پینه زد و آن قدر خانه را جاروب کرد که لباس هایش خاک آلود گردید . و چندان آتش در زیر دیگ روشن کرد که لباس هایش سیاه و دود آلود شد و از این کارها رنج و سختی زیادی به او رسید." یعنی در نقش بانوی خانه چنان بودند که می باید. این رفتار را اگر کنار رفتار شاهزاده ها و حاکم زاده ها قرار بدهیم می فهمیم عظمت بی بی تا چه درجه است. با وجود مراتب معرفتی و نسب به اشرف مخلوقات، باز دست در کاری دارند که زنان دیگر مدینه. امام علی در جای دیگر هم تاکید می کنند: "فوالله … لا اغضبتنی ولاعصت لی امرا ولقد کنت انظر الیها فتنکشف عنی الهموم والاحزان؛ سوگند به خدا که فاطمه علیهاالسلام هیچ گاه مرا خشمگین نکرد و در هیچ کاری از من سرپیچی ننمود . و من هرگاه به او نگاه می کردم، غم و اندوه از من زدوده می شد." باری او در زندگی چنان بود و در حیات سیاسی خود نیز چنین که پرچمدار دفاع از امامت شد و سرانجام نیز اولین شهید دفاع از حقیقت. ایشان در همه حوزه ها الگوست. باید همه سلوک خویش را با ایشان تنظیم کرد که راه خدا همین است که فاطمه ما را بدان هدایت می فرماید. فاطمه ای که الگوی زمان و زمین و امام زمان است.

ب / شماره 4659 / سه شنبه، 14 دی ۱۴۰۰ / صفحه 3 / 

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14001014.pdf

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی ۱۴۰۰ساعت 12:46  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 نسبتِ ما به سردار شهید سلیمانی یک دوگانه راهبردی است؛ هم به او "مدیون" هستیم و هم در قبال او تکلیف داریم. "دَین" از آن رو که او در نگهداری امنیت برای ما از هیچ کوششی دریغ نکرد. با جان به میدان آمد تا دست‌های به تعدی دراز شده را بشکند و شکست. حرف امروز و دیروز نیست. او چهل سال‌دار خود را به دوش می‌کشید تا کسی نتواند به ستم یقه ما را بگیرد. "ادای دَین" اقتضا می‌کند بزرگش بداریم و حرمتش را حریم بانی کنیم. اما فراتر از ادای دین یک "تکلیفِ" ملی، انقلابی، انسانی، اخلاقی و ایمانی هم داریم و آن این است که در برابر امواج دشمن ساخته که جای شهید وقاتل را عوض می‌کند، از عصمتِ شهادت دفاع کنیم. تا توان داریم نگذاریم حاج قاسم را جز آنچه بود بیان کنند. ایرانیانی که در آمد و شد به دیگر کشور‌‌ها هستند و نسلی که زبان فضای مجازی را بهتر از زبان مادری خود می‌دانند نقش ممتازتری در این زمینه می‌توانند ایفا کنند لذا تکلیف بیشتری هم دارند اما ما نیز مکلف هستیم و باید با همه داشته‌های حرفه‌ای و اخلاقی و آبرویمان به میدان آئیم و نگذاریم قلم‌های به تحریف تراش خورده او را چنان بیان کنند که خود می‌خواهند نه آنچه بود و می‌خواست باشد. نگذاریم از او بت بسازند و ازدسترس ما - برای الگوپذیری - دور کنند. او بنده خدا بود. "سرباز" بود و همین بالاتر از هر شانی است که ما بخواهیم به او بدهیم. سربازی او اوجِ سلطانی است. اوهمان‌طور که رهبر انقلاب فرمودند ملی‌ترین سردار و امتی‌ترین نیز بود. همین هم او را به سلطنت بر قلب‌‌ها افتخار داد. سلیمانی، سلطان قلب‌‌ها شد چون قلبش، تختگاه حضرت خداوند شده بود. "خلیفه خدا" شد چون "بنده خدا" بود و جز او نمی‌دید و نمی‌خواست و همه کنش‌‌ها و واکنش‌هایش در امتدادِ عبودیت تنظیم شده بود. نگاهش خالی از کینه بود حتی از کسانی که به خشمی الهی بر آنان می‌تاخت. دلش از مهر، از محبت، از جوانمردی، رواداری و مدارا، سرشار بود و همین او را به عزتی بی‌بدیل رسانده بود که حتی دشمنانش هم - که بهره‌ای از انصاف داشتند - به او احترام می‌گذاشتند. باری، او عزیز است. این عزت را هم باید به عنوان سرمایه‌ای راهبردی و ملی باید حفظ کرد. نگهداشت این "کلان سرمایه راهبردی" هم به این است که نگذاریم دشمن او را با ترجمه‌ای غلط به جهان معرفی کند و باز نباید اجازه دهیم برخی او را در قاب‌های کوچک جناحی خود تعریف کنند. او سلیمانی ملی است. قاسم، پسر ایران است. این که او را – ولو با نیت خیر- در اندازه سرداری جناحی کوچک کردن، کفران نعمت وجود مانای سلیمانی است. از نام او سنگ ساختن و بر سر این و آن کوفتن، خیانت است در این امانتِ بزرگ. او به همه ایران، به همه نهضت مقاومت جهانی، به همه بشریت تعلق دارد. این جناح‌‌ها هستند که باید راه و رسم او را در پیش گیرند نه این که او را در قابِ کوچک خود زندانی کنند. برویم همه مان و سیره انقلابی و ملی او را بخوانیم و رویکرد‌هایش را در فراز و فرود‌‌ها و در قبال جریانات و شخصیت‌‌ها بخوانیم تا بفهمییم این قاسم چگونه سلیمانی شد و قلب‌‌ها را به نام بندگی خدا فتح کرد. دیگر تکلیفی که بر شانه اهل نظر و قلم و رسانه سنگینی می‌کند این است که نگذاریم برخی او را از زمین جدا کرده و به آسمان‌های دور ببرند و از او شخصیتی قدسی و دور از دست رس بسازند. ما به سلیمانی قدیس نیاز نداریم. به فرمانده سپاه قدس محتاجیم که قابل تکثیر شدن در باور و بازو و شخصیت جوانان ما باشد. به حاج قاسمی که فراتر از عناوین والقاب، "سرباز قاسم سلیمانی" بود. راز ماندگاریش هم در همین است. او را از دسترس خارج نکنیم. دست‌‌ها وقتی به دامنِ فهم او برسند، به اقتداری مومنانه می‌رسند که دشمن شکن است. در مکتب او خود را پرورش دهیم. شفای واقعی در نزدیک شدن به شخصیت او است نه در خاکِ سردار که برخی بدان تمسک می‌کنند. مراقب باشیم، تحریف‌‌ها از همین کوچه‌‌ها وارد می‌شوند و حلاوت زیارت شهید را در تلخی خرافه، از جان‌‌ها می‌گیرند. مراقب باشیم.

جمهوری اسلامی / شمـاره ۱۲۱۶۵ / دوشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۰ / صفحه اول و 3 / خبر

https://jepress.ir/?newsid=273101

http://jepress.ir/archive/pdf/1400/10/13/3.pdf

 شفقتنا / https://fa.shafaqna.com/news/1290885/

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۰ساعت 12:19  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سلیمانی برای من، یک الگوست. یک الگو برای سربازی به اضافه بندگی. همان شأنِ صاحب شوکتی که انسان را از همه بردگی ها رها می کند و به مقام عظمای خلیفه اللهی می رساند. بر همین اساس باور دارم که او را چنان که بود باید معرفی کرد. در نوشتن از او همه تلاش را باید به کار گرفت تا «سربازقاسم سلیمانی» را دقیقا میان گیومه روایت کرد. یعنی همان چیزی که بود نه کمتر و نه بیشتر. همین کافی است تا سردار، به عزت و احترام در دل ها مانا باشد. اجازه دهید برای تبیین کلام، به وامی ازحدیثِ حضرت شمس الشموس، بیان را حرمت بخشیم که می فرمایند: « اگر مردم زیبایی های سخنان ما را می شناختند، بی شک از ما پیروی می کردند.» تا جایی که سواد من- در شخصیت شناسی قاسم سلیمانی - قد می دهد، او خود زیبایی کلام معصوم را شناخت و به متابعت از آنان بود که در جهاد اصغر و اکبر و کبیر، «میدان»دار شده بود و به تعبیر دقیق تر؛ میدان دار «شده است.» این که از فعل ماضی چشم می پوشم و با فعل مستقبل به استقبال نوشتن از قاسم می روم به این دلیل است که او نمرده است که در ماضی بماند، بلکه در شکوه شهادت به مانایی دست یافته که مرز زمان گذشته را به امروز و به فردا توسعه داده است، بنابراین باید به زمان حال و آینده از او گفت که آینده و حال، نیازمند ترجمه به روز از اوست. من او را یک «ابر چهره‌ملی» می دانم که در پاییز برگریزان هویت‌ملی، که برخی هموطنان در غربت، لباس دیگر ملل را می پوشند، او به برندی معتبر در تروریسم زدایی و دفاع از زندگی تبدیل شد که نام ایران را بلند‌آوازه کرد. او مقاومت را هویتی توأم با زندگی بانی و صلح خواهی، بخشید که اگر هرکس به انصاف نگاه کند، به احترام او تمام قد برخواهد ایستاد و به لعن کسانی خواهد نشست که سفره مرگ را به نام داعش و القائده و جریانات تکفیری پهن کردند. نفرین خود را نصار دست های شومی خواهد کرد که این درخت تناور صلح و زندگی خواهی جهانی را به خاک انداختند. سلیمانی را باید در قابی بزرگ و حتی فراملی تعریف کرد. ارائه هر چهره ای از او، کوچک تر از این ظلم به مکتب سلیمانی است. تصویرسازی جناحی از او – که هرگز در قالب جناح ها نمی گنجید- ظلم مضاعف به این سرمایه فراملی و به خاک پوشیدن بخشی از حقیقت خواهد بود. حاج قاسم، همان بود که در تشییع جنازه اش همه به میدان آمدند. به همه تعلق داشت و همه نیز او را از خود می دانستند. اینکه او به صراحت مرزهای خود خوانده برخی ها را زیر پا می گذاشت و مثلا می گفت آن دختر بدحجاب، دختر ماست، باعث می شد که آن دختر هم به حرمت پدری او، به تأمل بیشتر قدم بردارد. اینکه او به سربازی وطن بارها تا مرز شهادت رفته بود، نگاه همه مردم را به سمت تفکر انقلابی توجه می داد که می تواند از جوانی در روستاهای کرمان، ژنرالی جهانی و ملی اندیش و انقلابی رفتار بسازد که در چشم دوست عزیز و در نگاه پرکینه دشمن هم صاحب احترام بود. شخصیتی چنین را نباید در حصر پندارهای جناحی، به پستوی کوچک خویش کشاند، بلکه در تراز انقلاب بزرگ اسلامی باید به میدان آورد و خود نیز کوشید متناسب با ظرفیت خویش به الگوی سلیمانی نزدیک شد. این درست که حاج قاسم از استثناهای انقلاب بود، اما می توان و حتما باید رفتار خود را به تراز او تنظیم کنیم تا به او شبیه شویم. این بهترین شیوه شکر نعمت وجود سلیمانی است مگر نه در سطح شعار ماندن، شعور را آسیب می زند و این خود بزرگ ترین کفران این نعمت است. مراقب باشیم غبار نشویم بر سیمای سردار که تاریخ او را بی غبار می خواهد و چهره شاداب و خندان و جلایافته اوست که راز جمال و جلال خداوندی را برای ما آشکار می کند...

شهرآرا / شماره 3571 / دوشنبه، 13 دی ۱۴۰۰ / صفحه اول و آخر / 

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/12472/340869

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1400/10/13/12472_117263.pdf

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۰ساعت 12:13  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

آنان با هم‌افزایی همه قدرت‌های شیطانی، و بیرون کشیدن لقمه از گلوی مردم اقصی نقاط جهان برای خود قدرت تولید می‌کنند خود را «ابرقدرت» می‌دانند. اما مردان خدا با اتکا به او و فعال کردن همه ظرفیت‌های انسانی و ایمانی خود، به شأنی می‌رسند که «ابرمرد» می‌تواند معنای دقیقی برای آنان باشد. فکر می‌کنم یکی از تعریف‌هایی که می‌توان سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی را بدان متصف و به جهان معرفی کرد همین باشد؛ او شاخصِ مردی و مردانگی است. یک ««ابرمرد» است در برابرِ «ابرقدرت»ها. این به نوعی کلام حق و رجزِ دشمن‌شکن خود سردار هم می‌تواند باشد که می‌گفت: «آقای ترامپ قمارباز! من حریف تو هستم. شما برای ما خط و نشان می‌کشید؟ ایران را نمی‌خواهد، نیروهای مسلح ایران را نمی‌خواهد؛ من حریف شما هستم؛ نیروی قدس حریف شماست. بدانید هیچ شبی نیست که ما بخوابیم و به شما فکر نکنیم. به شما می‌گویم آقای ترامپ قمارباز! بدان در آنجایی که فکر نمی‌کنی، ما در نزدیک شما هستیم.» و بودیم و هستیم. جسم سردار نیست اما جانش در رگ‌های غیرت رزمندگان مقاومت جاری است و دارد راه را ادامه می‌دهد. باری، سردار یک «ابرمرد» بود و هست چنان که رستم در ادبیات اسطوره,‌ای ایران چنین بود و هنوز هست. چیزی که در دنیای استکبار، بدیل ندارد و نمی‌توان کسی را یافت که در ترازی چنین تعریف شود. شاید بتوان بحثِ «انتقامِ سخت» که رهبر انقلاب فرمودند را از این منظر به تعریفی چنین رسید که در شمار ژنرال‌های آمریکایی و صهیونیستی کسی نیست که حذف او را بتوان انتقام خونِ سلیمانی خواند. کشتن ده و صد تن هم جبران کار نمی‌کند. آنچه در عین‌الاسد اتفاق افتاد، انتقام یک لنگه کفش سردار بود. اخراج ابرقدرت شیطانی و استکبار از منطقه، «انتقامِ سخت» و همه جانبه‌ای است که می‌توان، تقاص خونِ «ابرمرد» میدان، به حساب آورد؛ اخراجِ استکبارِ «ابرقدرت» به انتقام خونِ «ابرمرد». اینگونه تا حدودی می‌توانیم حساب خود را با آمریکا صاف کنیم هرچند قطع کردن دست‌های گناه‌آلود را هم نباید از فهرست عملیاتی‌مان خط بزنیم. این درست است که هیچ کدام را با سلیمانی نمی‌توان مقایسه کرد اما بریدن دست‌های خون‌آلود هم می‌تواند جزئی از انتقام سخت باشد. هیچ کدام از این روزها دور نیست نه روزی که دست‌های خون آلود را قطع کنیم و چه روزی که منطقه از لوث وجودشان پاک شود. هر دو پروژه هم کلید خورده است و از قضا هر دو هم از افغانستان! در ۲۵ روز بعد از شهادت سردار دنیا در بهت این خبر فرو رفت؛ «مایک دی آندریا»، طراح ترور شهید سلیمانی و عماد مغنیه در جریان سقوط هواپیمای نظامی این کشور در افغانستان به هلاکت رسیده است. خروج آخرین سرباز آمریکا از این کشور را هم همین امسال شاهد بودیم. در عراق هم حکایت همین است. هم جنایتکاران به تیر انتقام خدا گرفتار می‌شوند و هم جارو کردن‌شان از کشور همسایه شتاب می‌گیرد. «ابرمرد» دارد «ابرقدرت» را از منطقه بیرون می‌راند. اینجاست که باید خواند ««الیس الصبح بقریب؟» را.....

خبرگزاری دفاع مقدس / کد خبر: ۴۹۸۳۴۴ / دوشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۰ / ساعت: ۰۸:۴۴

https://defapress.ir/fa/news/498344/

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۰ساعت 12:10  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

در بندگیِ خدا- چون به رفتار مومنان تبدیل شود- قدرتی است که می توان نو به نو معجزه کند. "عبد الله" به شان عبودیت، پر آوازه ترین نامی است که انسان را از خود خالی می کند و به خدا پیوند می دهد. مردان بزرگ را به این وصف باید خواند تا درس بزرگی شود برای همه انسان ها. از این منظر است که سید الشهدای مقاومت جهانی را به این نام می خوانم؛ "عبدالله"! فقط "بنده خدا" است که می تواند رسم بندگی و اطاعت را به درجه ای برساند که صاحب این همه سعه وجودی شود. ظرفیتی که نه تها خود را به زندگی جاودانه برساند که دیگران را هم جانی در کالبد آورد. سردار سلیمانی عبد الله بود و هست و دستش، همان دست قطع شده اش" یدالله". بی خبران اند از عالم معنا که دستی چنین را فهم نمی توانند کرد. او کلید گشایش قفل ها و رمز شکستن بن بست ها را در اختیار دارد. دستی چنین و مردی چنان را باید فارق از حساب و کتاب های مادی، در نظر داشت. در دنیا، هر کس را پایانی است اما در ساحت معرفت، بندگان خدا به ابدیت پیوند می خورند و میرسند به جایی که به جز خدا نمی بینند و بجز خدا هم انان را نمی بیند اما آنان شاهدانه همه چیز را می بینند. نقش بزرگ خویش را در کارگاه هستی می زنند حتی بهتر از ایامی که کوچه های زمین انان را به قدم شماری تجربه می کرد. نگاه کنید به جغرافیای هماوردی ما با شیطان! برنده این میدان کیست جز سلیمانی؟ کیست که دست از پا درازتر، کوله پشتی خود را از حسرت و شکست پر می کند و بر صندلی هواپیما می نشیند جز سربازان یانکی شیطان؟ او سردار را زد تا بماند و همه سرزمین ها را زیر گام خود می خواست اما طوفان نوح شد از خون او و اشک مظلومان و امروز دارد آنچه در تصور برخی نمی گنجید را در زمین تحقق می بخشد.ظاهر قضیه است که آنان به پای خود می روند اما با برنامه ماندن آمده بودند و الان، رفتن شان همان حکایت قدیمیِ "مارا بیرون رفتیم" است. انان را بیرون "می روانند!". همه این اتفاقات که با شهادت سردار آغاز شد را می توان ذیل همان حدیث قدسی باز خواند که می فرماید: "عَبْدِي أَطِعْنِي أَجْعَلْكَ مِثْلِي، أَنَا حَيٌّ لاَ أَمُوتُ أَجْعَلُكَ حَيّاً لاَ تَمُوتُ، أَنَا غَنِيٌّ لاَ أَفْتَقِرُ أَجْعَلُكَ غَنِيّاً لاَ تَفْتَقِرُ، أَنَا مَهْمَا أَشَاءُ يَكُونُ أَجْعَلُكَ مَهْمَا تَشَاءُ يَكُونُ؛ بنده‌ام، به من اطاعت كن تا تو را مانند خود سازم. همان طورى كه من زنده هستم و نمى‌ميرم تو هم هميشه زنده باشى. همان طورى كه من غنى هستم فقير نمى‌شوم تو هم هميشه غنى باشى. همان طورى كه من هر چه را اراده كنم مى‌شود تو را هم همين طور سازم. " سلیمانی به عبودیت، نامیرایی یافت و به استغنا رسید و اراده اش بر هدم تروریسم و اخراج دولت تروریستی آمریکا از منطقه در حال تحقق است. مردم هم نه فقط نام او که یاد او و رسم زیستی او را در جان گرامی می دارند و سردار ولایی و انقلابی ما به عنوان پهلوان ملی و "سرباز قاسم سلیمانی" در حال تکثیر است. تا کور شود استکبار که نمی تواند ببیند. تا چشم به امید روشن شود در دیده کسانی که ظهور" گل نرگس" را به انتظار برمی خیزند!

ب / شماره 4658 / دوشنبه، 13 دی ۱۴۰۰ / صفحه 3 / 

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14001013.pdf

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۰ساعت 12:7  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

برخی آدم ها همان اندازه ای هستند که شناسنامه چند برگی شان می گوید. چیزی بیش از آن چند خط نمی توان در باره شان یافت. اما برخی هستند که هر نگاه شان جلوه ای تابناک است که شرحش کتابی مجزا می شود مثل همین سلیمانی خودمان که بسان سلسله جبال معرفت در همین نزدیکی است. به جرات تمام می توان گفت و نوشت و امضا گذاشت پای آن که قاسمِ سلیمانی فقط یک نام نیست برای یک فرد که بتوان او را در عکسی 6 در 4 دید و تصویر کرد و این بشود همه تصوراتی که می توان در باره صاحب این نام داشت. نمی شود در یک زاویه ایستاد به تماشا و شرح سردار شهید سلیمانی به زبانی که در کام داریم یا حتی قلمی که در دستان ما، کلمات را حرف به حرف می نگارد.نمی شود کتابِ او را فقط از روی جلد خواند. او را بسان کتاب های راهنما باید صفحه به صفحه و سطر به سطر خواند و به درس آموزی پرداخت.
برخاستن با شناخت سلیمانی نتیجه اش از پا افتادن باطل کرداران جهانی خواهد بود. برای ایستادنی چنین و رسیدن به نتیجه ای چانان حتما " دیده را باید شست" وحتما حتما "جوردیگر باید دید". به گونه ای که ما را در "مکتبِ سلیمانی" به معرفت برساند و صاحب نام کند. در تعریف و روایت سلیمانی، صداقت یک اصل است که در کنار اصل دیگر؛ معرفت، باید کنار هم بنشینند تا آنچه در باره "حاج قاسم" می گوئیم بر دل بنشیند. من معتقدم در جنگ روایت ها یک جبهه مهم از "جهادِ تبیین"، پرداختن و واقع نمایی چهره زلال سردار است. جوری که نه دشمن بتواند این زلال همیشه جاری را گل آلود کند و نه حتی دوستان ولو با نیت خیر بتوانند از او چهره ای در اندازه نگاه و پندار خود بسازند. فکر می کنم ما اهل رسانه و قلم در این جهادی مقدس، نقشِ امیران و سرداران و افسران و سربازان جنگ سخت را داریم. به درستی باید سپاه حروف و لشکر کلمات مان را هدایت کنیم تا آنچه حاصل می آید تصویری واقعی از سردار حقیقت نشان سپاه اسلام باشد. به دقت باید بنویسیم. مومنانه و صادقانه باید روایت کنیم.
رفتار درست در شرحِ سر دار را باید به جایی برسانیم که گاه در میان دو گیومه، امانت دارانه به مخاطب منتقل کنیم. این بهترین شکل تکریم سرداری است که به قطرات خون خود، کرامت و بزرگواری انسان را امضایی سرخ گذاشت. فرماندهی که پرچمدار زندگی بود در ازدحامی مرگ آفرینی های تکفیری ها و داعشی ها و صهیونیست ها و شیطانک هایی که نخ شان به سرپنجه "عموسام" بسته بود.
او زندگی را وامنیت و سلامت و سعادت را برای همه می خواست و چنان به غیرت برخاست که هزاران بار، همه انسان ها را جانی تازه بخشید به نجات جان هر انسان که این منطق و درس قرآن است که " وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا ۚ؛ و هر کس نفسی را حیات بخشد ( انسانی را از مرگ نجات دهد) مثل آن است که همه مردم را حیات بخشیده است. حالا رصد کنیم و ببینیم چند هزار بار باید نجات همه انسان ها را در فهرست نورانی اعمال حاج قاسم نوشت. چند بار باید "میراندنِ باطل" را به حساب او گذاشت. بزرگی چنین را نه سالی یک بار که هر روزه باید خواند و در هر خوانش هم به فهمی دقیق و راهگشا رسید که مردان بزرگ اگر چه بی تکراراند اما تا می شود باید خود را با آنان مشابه سازی کرد.

خبرگزاری رضوی / دوشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۰ ساعت ۰۷:۴۹

https://www.razavi.news/fa/news/83955/

تابناک رضوی / کد خبر:۱۰۱۹۹۵۳ / یکشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۰ / ۱۶:۰۰ساعت

http://www.tabnakrazavi.ir/fa/news/1019953/

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۰ساعت 12:5  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

فراتر از همه حقوقی که برای انسان می‌توان تصور کرد، حقِ تکریم و حرمت‌داری است. این کرامت، عظمت و بزرگی، نه هبه دیگران که حقِ انسانی و شرعی آحاد ملت است. از جمله مسلم‌ترین حقوقی که آدمی بدان حقیقت انسانی خود را می‌یابد. وظیفه حاکمیت هم احقاقِ این حق مسلم است حتی اگر به شعار فریاد نکنیم. این یک حقِ دینی است چنان که حضرت آیت‌الله جوادی آملی در دیدار حجت‌الاسلام رئیسی به آن تصریح کردند: "خداوند مردم را «کریم» آفرید؛ «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ»، روی این اصل کشور را کمیته امدادی اداره کردن برخلاف فرهنگ خلقت است، انسان همانند حیوان نیست که صرفا به دنبال سیر کردن شکم خود باشد، خداوند انسان را با کرامت خلق کرد و دستور داد کرامت انسان محفوظ باشد."
این دستور یک حکم حکومتی الهی است برای حاکمان تا جوری مدیریت کنند که هر روز بر کرامت مردم افزوده شود. این که خلق خدا هر روز گرفتار مشکلی تازه شوند، شایسته هیچ نظامی نیست چه رسد به نظامی که به شاخص‌های دینی می‌خواهد مردم را صاحب شخصیت و کرامت کند.
این مرجع تقلید این "بایسته" را در کلماتی چنین به رئیس‌جمهور گفتند که: "مسئولان باید همت بلند داشته باشند و بدانند که مدیریت و اقتصاد یک کار علمی است، باید همه تلاش کنند که مردم محترمانه و آبرومندانه زندگی کنند چرا که فقر به معنای نداشتن و نداری نیست، اسلام به شخص ندار، فقیر نمی‌گوید! در فرهنگ اسلام، فقیر کسی است که ستون فقراتش شکسته است، چنین فردی به هیچ کس اعتماد نخواهد کرد. در بیان قرآن، اقتصاد عامل قیام و ایستادگی جامعه است اگر اقتصاد خراب باشد و ستون فقرات جامعه مشکل داشته باشد، مجبور خواهد بود به دیگران باج بدهد." پس برای این که مردم فقیر نشوند و کشور به این خاطر به ضعف مفرط دچار نشود باید همه ظرفیت‌های داخلی و خارجی را به خدمت بگیریم. راه همان است که این مفسر قرآن به آن توجه می‌دهد؛ "ما هرگز در را به روی خود نمی‌بندیم، ما با کسی قهر نیستیم و با همه کشورها تعامل می‌کنیم." اما هوشیار هم باید باشیم و بعد دست دادن، انگشت‌های خود را بشماریم. این گونه می‌توان به موفقیت رسید. شیخ المراجع، حضرت آیت‌الله صافی گلپایگانی نیز با همین رویکرد و با اشاره به اهمیت انتخاب مدیران شایسته برای مناصب مختلف به رئیس‌جمهور گفتند: "سعی کنید بنا به دستور آیه شریفه «اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم» مدیرانی صالح که حافظ منافع مردم و دانا و آگاه و دلسوز باشند انتخاب نمایید تا بتوانند به مردم شریف به نحو احسن خدمت نمایند."
دیگر توصیه به رئیسی عقلانیت و تدبیر در اداره کشور بود و سومین توصیه هم همانی که پیشتر فرموده و مورد هجوم بدفهمان و کج قلمان و خود حق پنداران قرار گرفت و آن مسئله ارتباط با جهان بود؛ "باید با حفظ عزّت و اقتدار، با جهان در ارتباط بود و این دولت باید پیام صلح و دوستی را به جهانیان ابلاغ نماید." نکته‌ای که در کلام آیت‌الله جوادی آملی هم مورد تصریح قرار گرفته است.
دیگر حضرات مراجع نیز در دیدار رئیس جمهور، به جد خواهان تدبیر امور بودند به گونه‌ای که کرامت انسانی و عزت ملی هموطنان حفظ شود. گرانی، تورم، فقر، ناخوش احوالی و دیگر مصائب را گوشزد کردند و حرف آخر همه بزرگواران دعا بود. ما هم دعا می‌کنیم که رئیس‌جمهور رئیسی بتواند مردم و کشور را به موفقیت برساند. در این توفیق است که ما به حقِ مسلم خویش که همانا عزت و کرامت است خواهیم رسید. علاوه بر دعا تا جایی که از دست ما ساخته است همراهی می‌کنیم و دولتمردان در همه نهاد‌های حاکمیت هم باید تلاش خود را صد چندان کنند تا بتوانیم با عبور از تنگناها به دروازه‌های شکوفایی و میدان پیشرفت و حق مسلم خود مبنی بر داشتن زندگی برتر و مومنانه‌تر برسیم. چنین شود ان‌شاءالله.


جمهوری اسلامی / شمـاره ۱۲۱۶۴ / یکشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۰ / صفحه 3 / خبر

https://jepress.ir/?newsid=273022

http://jepress.ir/archive/pdf/1400/10/12/3.pdf

خبرآنلاین (چرا مراجع تقلید نگران آسیب دیدن کرامت ایرانیان هستند) / کد خبر 1588463 / یکشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۰ / ساعت: ۰۷:۰۶

https://www.khabaronline.ir/news/1588463/

قدیری نیوز / https://www.ghadirinews.ir/news/paper/page/?id=1400a31795

خبرفارسی / https://khabarfarsi.com/u/114634977

خبر پو  پارسیک / و....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۰ساعت 11:17  توسط غلامرضا بنی اسدی  |