شما، آقای من! یوسف ترین آدمی هستید که زمین به خود دیده است و زمان در حضرت شما به «یوسفانه ترین» شکوه می رسد که هرلحظه اش «زاویرانشینان» ازخودبریده و زبان دریده را به قرار ایمان می آورد. من قرار می خواهم برای لحظه های بی قراری ام. مثل عزیز مصر نیستم که یک مصر امکانات داشته باشم. آسیمه سری هستم غریب که داشته هایم کلماتی هستند که از قلم برمی خیزند و بر کاغذ، مصر خود را ترسیم می کنند؛ کاغذی کوچک که حتم دارم اگر نگاهی به آن بیندازید، هزاردرهزار کتاب خواهد شد. من کلماتم را و جانم را به میان آورده ام. ناامید نیستم که خیلی هم از امید سرشارم. اگر آن روز، زر، یوسف را به کاخ عزیز زورمند مصر برد و چشم زلیخا پر از هزار تزویر شد، امروز «یوسفانه حضور» را می توانیم من و ما و همه عاشقان به دست آوریم. به برکت سلامی که علیک شما را درپی دارد. السلام علیک یا عشق! یا شمس الشموس! مرا ببینید و سلامم را به «ترد سلامی» اجابت فرمایید. ای آقای کبوترها و آهوها! ای حضرت عشق! مرا در حریم خود راه دهید. من بهای خویش را خواهم پرداخت. شما «بهایم» دهید تا روشن شوم که در این یوسفانه حضور، تشنه نورم و باور دارم که اگر شما مرا به نگاهی بنوازید، از سنگ بودن تا شهاب شدن را به نفسی طی خواهم کرد، آن قدر که سراب های ذهنم هم به آب اجابت شود. آقای هرچه خوبی است! مرا لحظه لحظه در خوبی شکوفا کنید. این درست که من کوچکم، اما شما بزرگید و از خود شما آموخته ام در حضرت شما نه به کوچکی دستان خود بل به بزرگی کرم شما طلب کنم و من به طلب بزرگی آمده ام و می خواهم آن قدر ما را بزرگی ببخشید که کوچکی ها ما را حقیر نکند تا در کوچه های تردید، گم نشویم. آقاجان! من همه کلماتم را، همه داشته هایم را آورده ام تا فرصت یوسفانه حضور در حضرت شما را بخرم تا فردا که نامه خوانان، نامه می خوانند و نام عاشقان حضور شما را بر زبان می رانند، من هم حاضر باشم و در این راه، باز نه به کم مقداری داشته خویش که به کرم شما دل بسته ام و می دانم اگر آن روز، فروشندگان یوسف تنها زبان زر و سیم را می فهمیدند تا او راهی خانه زلیخا شود، در حضرت شما زبان دل را می فهمند تا فرصت حضور برای همه اهل دل فراهم شود و در این فرصت آمده ام تا مرا به یقین برسانید. آقاجان! اگر آن روز از یوسف، تعبیر خواب می خواستند و نگران جان خویش بودند، من نگران ایمان و جهان خویش، به طلب تعبیر و حتی تغییر بیداری هستم و می دانم در حضرت شما این همه ممکن است. آخر شما صیاد را تا عشق صید و صید را تا سلام صیاد می برید. خشک سالی جان من که چیزی نیست؛ به اشاره ای چشمه سار می شود. تشنه خوبی هستم و آرزومند مقام ابرار، پس ما را از هرچه خوبی است، سرشار کنید. آقاجان! من یک بار دیگر به بازار می آیم، نه به خرید یوسف که به فروش خویش. بهای خویش را هم با کلماتم می پردازم و مگر نه اینکه سنت شما و پدرانتان این بود که بردگان را می خریدید و تا رفعت انسانیت و آزادی برمی کشیدید، سپس زندگی و آزادی می بخشیدید؟ پس ما را هم بخرید و از بندهای شیطان نفس وارهانید. بلوغ معرفت بخشید، اما هرگز رهایمان نکنید که به رهایی رفتن از حضرت شما عین اسارت و بردگی است. اگر به حال خود رها شویم، می دانیم که یهودای خودخواهی بازهم می تواند دام بگذارد برایمان، پس ما را همیشه در حریم خویش پذیرا باشید. بگذارید «بنیامین ایمانمان» در حرم شما، نماز کامل بخواند. ا...اکبر، بسم ا...الرحمن الرحیم....

شهرآرا / شماره 3578 / چهارشنبه، 22 دی ۱۴۰۰ / صفحه  آخر / نگاه هشتم

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/12501/341520

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1400/10/22/12501_117551.pdf

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۰ساعت 11:18  توسط غلامرضا بنی اسدی  |