گلایه، گلایه، گلایه، شکایت؛ این عصاره همه کلماتی بود که بر لب می آورد. هیچ کس را هم از دم تیغ آخته انتقادش بی نصیب نمی گذراند. می گفت «به من سرنمی زنند. کارهایم بر زمین است. فلانی را که من از کوچکی می شناسم، حالا برای ما بزرگ شده است. بهمانی هم که خویش ماست، هروقت می گویم چرا احوال ما را نمی پرسی، می گوید گرفتارم. فلانی هم رئیس شده و خودش را گم کرده. برادرش را که اسمش را نبر...» همین طور داشت یکی به یکی را از دم تیغ می گذراند. انگار فقط خود او بود که مشکل داشت و همه باید به خدمتش برمی خاستند. حالا بماند که تا وقتی توانی در بازو داشت، اگر پایی را لگد نمی کرد، دستی را هم نمی گرفت.حالا هم می خواهد همه دستش را بگیرند و اصلا هم حاضر نیست در گوشه ای از ذهنش بپذیرد که دیگران هم ممکن است گرفتاری داشته باشند. صحبت های شکایت آمیزش، مرا یاد مطلبی انداخت که چند روز پیش خواندم. نوشته بود: «باور کنید تک تک آدم ها زخمی اند. هرکس درد خودش را دارد، دغدغه و مشغله خودش را دارد. باور کنید ذهن ها خسته اند، قلب ها زخمی اند، زبان ها بسته اند. برای هم با توقعاتمان، مشکل نتراشیم. همدیگر را بیش از آنچه هستیم، خسته نکنیم، بلکه برای دیگران آرزو کنیم بهترین ها را، راحتی را.»واقعیت که بهره مند از حقیقت است نیز همین است. باید توقعاتمان را به اندازه توان مردم تنظیم کنیم و خود هم بکوشیم کنار هم باشیم و یاری کنیم همدیگر را تا زندگی برایمان لذت بخش شود. ما «باهم» می توانیم زندگی بهتری داشته باشیم. «بی هم» در تنهایی خواهیم شکست. بدانیم آدم ها آرام آرام پیر نمی شوند. آدم ها در یک لحظه با یک تلفن، با یک جمله، یک نگاه، یک اتفاق، یک نیامدن، یک دیر رسیدن، یک باید برویم و با یک «تمام کنیم» پیر می شوند. مراقب کلماتمان باشیم که گاه سخت تر از سنگ، دل ها را می شکند. توجه کنیم که آدم ها را لحظه ها پیر نمی کند. آدم را آدم ها پیر می کنند. بکوشیم سهم ما در پیر کردن دیگران به ویژه عزیزانمان، زیاد نباشد.

شهرآرا / شماره 3583 / سه شنبه، 28 دی ۱۴۰۰ / صفحه آخر / نگاه هشتم

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/12522/341961

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۰ساعت 12:50  توسط غلامرضا بنی اسدی  |