|
سياه و سفيد(۲۹۲)
مودب بود، کلامش بهداشتي بود و نگاهش پاک. دلش هم پاک پاک. اما هم نشيني با اين و آن، کلامش را- ابتدا- با ته مايه پلشتي همراه کرد و اين در نگاهش هم راه يافت و پندارش را هم مبتلا کرد. يکي دو سال بعد که او را ديدم، نه از کلام فاخر و بهداشتي اش خبري بود نه از پاکي نگاهش. تکليف دلش هم معلوم بود، سرنوشتش را که مطالعه کردم ديدم، ناپرهيزي نسبت به کلماتي که بار اندکي از پلشتي همراه داشت او را به اين جا رسانده است که از هر ۱۰ کلمه اش نيمش، ناپالوده است. ياد اين کلام هشدار دهنده و هوشياري بخش امام رضا عليه السلام افتادم که فرمودند؛ «گناهان کوچک، زمينه گناهان بزرگ است. هر که در گناهان کوچک از خدا نترسد، در گناهان بزرگ هم از خدا نخواهد ترسيد» و با ارتکاب آن سند بدبختي خود را امضا خواهد کرد.پس بايد مراقب رفتار خود باشيم و هيچ گاه گناهي را کوچک نشماريم بلکه به «بزرگي» بينديشيم که با اين گناه نافرماني مي شود. لذاست که علماي علم اخلاق فرموده اند گناه صغيره وجود ندارد چه وقتي خداي بزرگ، نافرماني شود بزرگ ترين عصيان شکل گرفته است. ساختمان رفتار انسان اين گونه است اگر- خداي نکرده- گناهان کنار هم چيده شود بناي فاسد شکل خواهد گرفت و از گناهان خرد، کوه کلان گناه پديد خواهد آمد و اين زشتي متراکم شده و انبوه، در اولين مرحله، عزت آدمي را به تاراج خواهد داد چه عزت از خداست و با کار خدايي شکل مي گيرد. امام رضا(ع) در اين باره مي فرمايند: «کسي که مي خواهد عزيزترين مردم باشد بايد در نهان و آشکار، تقواي الهي را پيشه کند.» اگر به اطراف خود چشم بگردانيم نتيجه عملي اين حديث را هم خواهيم ديد که عزتمندان در چشم مردم نه قلدران و زورمداران و زورگويان و زرسالاران که تقوا پيشگان و پرهيزکاران هستند، پس کسي که مي خواهد عزت الهي اش در چشم جامعه نيز چراغ حرمت روشن کند بايد از جاده تقوا طي طريق کند و پرهيزگاري را در همه شئون زندگي به انجام رساند. پرهيزکاري تنها به دست شستن هنگام آلوده شدن نيست بلکه دست نيالودن، چشم نيالودن و دل نيالودن و زبان نيالودن است. پرهيزکار، همه وجودش پاک است و از همه دنيا، گردي عارض گونه اش نمي شود چه تغييرات دنيا را مي بيند و فراز و فرودش را هم و نه به اولي دلخوش مي کند و نه از دومي نااميد مي شود بلکه همواره با انجام وظيفه خويش راهش را ادامه مي دهد، و نتيجه اگر باران تيغ هم باشد، ابايي ندارد. امام رضا عليه السلام همگان را به پرهيز از بازيچه هاي دنيا فرا مي خوانند و مي فرمايند: «در شگفتم که چگونه کسي که دنيا را آزموده و تغييرات آن را به چشم خود ديده باز دل به دنيا مي بندد». خراسان - مورخ پنجشنبه 1389/07/29 شماره انتشار 17679 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر ۱۳۸۹ساعت 11:41  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
چشم هايم پر «التماس دعا»ست که پي «اجابت» به حضورتان آورده ام آقا! آخر در اين يک سال هر جا که رفته ام، هر که را که ديده ام تا فهميده است که «آفتاب نشين» کوي شمايم، دلش ياد شما کرده و چشمانش پر از شوق، همزبان لبانش شده است که: «التماس دعا»! حرم که مشرف شدي، ما را هم دعا کن! و اينک من، آمده ام با يک جهان التماس دعا. يعني هر بار که پلک مي زنم، يک نامه باز مي کنم خدمت شما آقا! اين درست که نامه اي ننوشته اند اما هر نگاهشان که با نگاهم چشم در چشم مي شد، هويت و شکوه يک نامه داشت و من حالا همه آن نامه ها را به حضور آورده ام و مطمئنم اجابت خواهيد فرمود که اگر اين اطمينان نبود، نه آنان براي «دعا»، «التماس» مي کردند و نه من پيغام آور آن «التماس» مي شدم.ما در شما به يقين رسيده ايم و باور داريم کرامت شما آقا، نه که خودي و غريبه نمي شناسد، کافر و مسلمان هم ندارد و خورشيد انوار شما بر همه نور مي افشاند و «سقاخانه» شما زمزمي است که به اندازه همه لب هاي عطش زده «آب حيات» مي بخشد. پس حق داريم همه خوبي ها را از شما بخواهيم. شما که نانوشته ها را مي خوانيد و ناگفته ها را مي دانيد، خوب مي دانيد که دعاي ما، التماس همه خوبي هاست. ما به کوچکي خود نگاه نمي کنيم حتي به دست هاي خالي مان که تهي تر از هميشه است هم کاري نداريم بلکه به بزرگي شما دخيل مي بنديم و کرامت شما را باور داريم. اصلا مي گويم وقتي باران لب هاي خشک و دست خالي کوير را بي نصيب نمي گذارد مگر مي شود از باران لطف شما بر دست هاي خالي خود نااميد شد؟ نه، من با همه ايمانم، همه اميدم به حرم مي آيم و تازه پيغام همه عاشقان را با خود دارم براي اجابت. اجابتي که قبل از رسيدن به مشهد و به حرم، وعده اش را همان دم التماس دعا گفتن به مردم داده ام. مثلا دو سال پيش وقتي در مازندران مجري برنامه اي دستم را گرفت تا قول بگيرد براي «التماس دعا» رساندن به شما، گفتم: آقا دعايتان را مستجاب مي کند. ببخشيد. شما امام من هستيد و من کوچک ترين ماموم شما اما هر جا که مي روم، خود را سفير حرم شما مي دانم و به همه قول مي دهم، آخر ما، نه تنها نمک پرورده که عشق پرورده ايم و به خود حق مي دهيم عشق شما را بر همه بخوانيم و عشق همه به شما را به سوغات آوريم. آقاي من! به مردم گفته ام، به حرم که مي آيند، يا حتي از راه دور که دل به طواف مي فرستند، به کم قناعت نکنند. گفته ام وقتي «حاتم» از چند در نيازمندان را اجابت مي کرد، آقاي من از هزار در هم که در آييد حاجت روايتان مي کند، پس کم نخواهيد. حتي گفتمشان که من خود از درهاي مختلف مشرف مي شوم و از هر در که مي روم به هر سلامي که تازه مي کنم، جان خود را از توشه عشق انباشت مي کنم. به آن ها هم گفته ام حالا هم به همه مي گويم از هزار در بر «آقايم» وارد شويد و دستانتان را پرواز دهيد به حضور آقا که هيچ دستي را خالي باز نمي گرداند. آقاجان يک چيز ديگر هم به زائران گفته ام؛ به شهر و ديار خود که باز مي گرديد، «حرم» را به دل خود ببريد تا اگر نشد به حرم بياييد از فيض حرم در دل خود به شکوفه بنشينيد. چه باور دارم، تنها دل هايي هميشه بهارند و هميشه پرشکوه و شکوفه اند که حرم را در خويش داشته باشند.آقاي من! آفتاب نشيني حرم شما به من اين جرات را داده است که پاکت هاي پرالتماس دعاي مردم را به حضور آورم و اين پيغام رساني مرا و ما را و همه ساکنان شهر آفتاب را در چشم مردم عزت بخشيده است تا وقتي التماس دعا مي شنويم، قاصد اين نياز عاشقانه باشيم و من و ما و همه ساکنان شهر آفتاب اين عزت را از شما داريم و نام شما را «اسم رمز» بزرگي و بزرگواري مي دانيم ... خراسان - مورخ چهارشنبه 1389/07/28 شماره انتشار 17678 /صفحه۲
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۸۹ساعت 12:55  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(۲۹۱)
«فروتني آن است که با مردم چنان رفتار کني که دوست داري آنان با تو رفتار کنند» اين کلام نوراني مولاعلي بن موسي الرضا(ع) است که هشدار مي دهد نسبت به تعامل با ديگران خودبين نباشيم بلکه اين را به «خود خواستن» تبديل کنيم و آن را هم ملاک رفتار و عيارسنج نحوه تعامل خود قرار دهيم، يعني درست همان طوري رفتار کنيم که مي خواهيم در حق مان رفتار شود اين روايت نوراني يادآور حديث کليدي و سرنوشت ساز از مولاعلي عليه السلام است که مي فرمايند: «آن چه براي خود نمي پسندي براي ديگران هم مپسند» و به راستي اگر چنين رويه اي در پيش گيريم در جامعه مشکلي به وجود نخواهد آمد و مردم همه از هم راضي خواهند بود و ديگر بدي و زشتي و ناراستي اتفاق نخواهد افتاد چه هيچ کس نمي خواهد در حق او بدي روا داشته شود. نمي خواهد کلام زشت و قول ناراست بشنود. نمي خواهد ديگران بر او کبر ورزند و با غرور بر شخصيتش پا بگذارند. نمي خواهد ديگران در زندگي اش چشم شوند و حرمت زندگي فردي و خانوادگي اش به تيغ دخالت و فضولي اين و آن آسيب ببيند. نمي خواهد نسبت به ناموس او، جز به کرامت نگاهي رود و کلامي، پس خود آن چه بر خود نمي پسندد، به رفتار هم در نمي آورد و ديگران را در معرض آسيب اين زشت کرداري ها قرار نمي دهد. امام رضا عليه السلام با اين اشارت زيبا آينه اي به روي ما مي گشايند تا خود را در آينه رفتار خويش ببينيم تا با اصلاح رفتار خود، در آينه رفتار ديگران جايگاهي درست داشته باشيم و اين نگاه ما را به خودشناسي مي رساند و اين نيز کليد نجات از گمراهي و راز پرهيز از فرو افتادن به ورطه نابودي است چنان که در حديثي ديگر از امام رضا عليه السلام مي خوانيم «هر که قدر خويش را بشناسد، نابود نخواهد شد» چه نابودي نتيجه قدرناشناسي خويش است. اين خويشتن شناسي است که مقدمه خداشناسي هم مي شود «من عرف نفسه فقد عرف ربه» بيان شيواي حضرت رسول مکرم (ص) درباره اين حقيقت است که هر کس خود را شناخت و به رفعت «خودشناسي» دريافت، خداي خويش را نيز خواهد شناخت چه انسان هم نشانه و آيت خداوند است و هم خليفه و جانشين او.
و آن که از مقام خودشناسي به قله خداشناسي رسيد شرح حالش مي شود اين که -آن کس که تو را شناخت جان را چه کند-فرزند و عيال و خانمان را چه کند-ديوانه کني هر دو جهانش بخشي- ديوانه تو هر دو جهان را چه کند؟ آري آن که خود را شناخت و به شناخت خدا رسيد، ديگر جز او نمي گويد، جز او نمي جويد و جز او نمي پويد و جز به او فکر نمي کند و چنين تفکري است که هم ارزشمند است و هم به انسان ارزش مي دهد و هم آينه شخصيت انسان مي شود، چنان که امام رضا عليه السلام مي فرمايند؛ «تفکر، آينه توست که بدي و خوبي هايت را به تو نشان مي دهد» در حوزه رفتار خويش در راه خدا فکر مي کني، کژي هاي رفتاري ات را مي يابي و اصلاح مي کني و به راستي و درستي مي رسي و به حقيقت راه مي يابي و اين اوج انسانيت است ... خراسان - مورخ چهارشنبه 1389/07/28 شماره انتشار 17678 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۸۹ساعت 12:52  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
چه کسي گفته کوير نمي تواند دريا شود؟ چه کسي گفته رابطه زمين و آسمان در کوير سنگين است؟ نه، تو که بيايي، چشم که بگرداني، لبخند که از افق لب هايت طلوع کند، کوير هم دريا مي شود. اين را ديروز، همين ديروز، قم، گواهي داد. وقتي مردماني سرشار از عشق، قطره، قطره به هم پيوستند تا درياي آدم شکل بگيرد و چه پرشکوه است اين دريا، که در تابش مهرباني هاي شما، فاصله زمين و آسمان را به صفر مي رساند. چه کسي گفته است در شهرهاي خشک نمي توان خيابان ها را شست؟ نمي شود راه را به آب سپرد و با زلال جاري آن عطش زمين را سترد؟ من به گواه چشماني که به باران نشست مي گويم وقتي عشق طلوع کند، چشم ها آن قدر خواهد باريد که نه يک زمين که همه زمين ها و نه در يک روز که در همه تاريخ سيراب شود. چه کسي گفته است رستاخيز را نمي شود در اين دنيا تجربه کرد؟ من در تاريخ سرفرازي اين ملک رستاخيز کم نديده ام و همين ديروز، در «قم» رستاخيز بود، رستاخيز مردماني که عاشقانه «قم» را شنيدند و ايستادند به عشق و رستاخيز کلماتي که از لبان شما تلاوت مي شد آقا و رستاخيز عزم ها و اراده هايي که در نگاه مردمان يا علي مي گفتند و رستاخيز چشم هايي که به باران مي نشستند. ديروز، قم، نه يک شهر، که يک مکتب بود، ديروز نه يک روز، که يک تاريخ بود. مکتب امت و امامت بر مدار مرد روشني که بسياري در او رازهاي عاشقانه مي خوانند و دل به شيعه ترين جمعه بسته اند. مکتبي که زندگي را نمازگونه معنا مي کند... و تاريخي که فاصله غدير تا عاشورا و ... تا ظهور را فراديد چشم اهل بصيرت مي گذارد. ديروز قم بود و مردماني که «خامنه اي» را در هيئت و هيبت «خميني» مي ديدند که عصاي موسي و دم مسيحايي را يک جا به کلام آورده بود و قمي ها، چه پرشکوه جان را به کلام جانانه او سپردند که نبض جهان عشق با کلمات او مي تپد... ديروز، قم بود که در عيد طلوع مولا امام رضا عليه السلام، عيدانه خود را در چهره مردي دريافت که خانه زاد امام رضا(ع) و قامت کشيده حريم نوراني حضرت معصومه (س) است. ديروز همه جا عيد بود و در قم «عيدترين» روز، مردمان را به وجد مي آورد... خراسان - مورخ چهارشنبه 1389/07/28 شماره انتشار 17678 /صفحه۱۰/آینه تماشا
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۸۹ساعت 12:46  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
بچه کتک خورد از مردي که اسمش «بابا» بود. کلمه اي که زيبنده مهربان ترين مرد دنيا براي هر کودکي است، اما کودک از او کتک خورد... اين روايت مردي بود که با چشماني به اشک نشسته با تلخي از ماجرايي مي گفت که به چشم ديده بود. او تأکيد داشت اگر به چشم نديده بودم باورم نمي شد. اگر شنيده بودم نمي گفتم، اما به چشم ديدم... من هم اگر به چشم او ايمان نداشتم نمي نوشتم. من چشم هاي او را چشم خودم مي دانم من هم بر خود لرزيدم پس از اين که شرح ماجرا را گفت. حالا از طرف او و خودم و خيلي هاي ديگر چون ما مي پرسم، «به کجا مي رويم ما؟» اين راهي که چنين پرشتاب در حال پيمودنش هستيم ما را به کجا خواهد رساند؟... راوي برايم گفت: عصر جمعه شانزدهمين روز از ماهي که «مهر» نام دارد شاهد نامهرباني يک پدر با پسرک ۶ ساله اش بوده است در ميدان شهداي مشهد. در عصر جمعه که هر اهل دلي دلش را، آرزوهايش را و اميدش را گره مي زند با ظهور دولت يار. اما در غروب اين روز، همه اميد و آرزوي يک کودک، با سيلي سنگين مردي که اسمش «بابا» است در هم مي ريزد. راوي مي گفت: پسرک ميان خودروها با تلاش و تکاپو مي رفت و کتاب دعا مي فروخت، مثل برخي همسالانش که گل مي فروشند!؟ حال آن که آن ساعت و اصلا نبايد سر چهارراه ها و ميادين باشند بلکه جاي آن ها يا سر کلاس است يا در خانه کنار خانواده، اما اين کودک ميان خودروها مي لوليد و کتاب دعا مي فروخت اما يک دفعه يک مرد قوي هيکل به سويش رفت. پسرک سلام را بلند گفت و به «بابا» گره زد؛ سلام بابا!، مرد اما بدون اين که جوابش را بدهد، دستان گنده اش را پيش برد و گفت: پول ها را بيا بالا!، پسرک دست در جيب کرد و يک مقدار پول مچاله شده را با دستان کوچکش در دست بزرگ مرد گذاشت ولي هنوز دست خود را پس نکشيده بود که دست مرد بر گونه اش نشست و باز به هشدار و مطالبه دستش را پيش برد، بقيه را بيا بالا، جون بکن! و پسرک که بر اثر سيلي تعادل خود را از دست داده بود چند لحظه بعد از لاي جوراب پاره اش چند اسکناس مچاله شده ديگر را هم به او داد. مرد همه را در جيب خود فشرد و پسرک را به سمت زمين هل داد و خطاب به او که روي زمين مي غلتيد، گفت: «... بقيه پول ها را هم شب بيار خانه...» پسرک به زحمت از زمين بلند شد و با چشمان غمناکش خط عبور مرد را- که اسمش «بابا» بود- نگاه کرد. شايد با خود مي گفت: تو که در خيابان با من چنين مي کني، در خانه چه خواهي کرد بابا! شايد هم در ميان خيالش دنبال يک بابا مي گشت که مهربان بود، شايد... راستي من و تو و مسئولان در برابر اين پسرک و ديگر دخترکان و پسرکان که سرچهارراه ها گل مي فروشند، کتاب مي فروشند و آرزو مي فروشند، مسئوليتي نداريم؟ به اين فکر کرده ايم آيا... آيا اين وضع شايسته اين کشور و اين ملت است؟... آيا مسئولان برنامه اي دارند؟... خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1389/07/26 شماره انتشار 17676 /صفحه۳/جامعه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 12:37  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(۲۹۰)
«بهترين و ارزنده ترين خصلت ها، انجام کارهاي نيک، فريادرسي بيچارگان و برآوردن آرزوي آرزومندان است.» اين کلام نوراني مردي است که همواره دست التجا به سويش دراز مي کنيم و در بهشتي ترين زمان هاي عمرمان به زيارتش شرف مي يابيم. سخن امامي است که برگزيده خداست پس لاجرم بايد رفتار ما هم رفتار پيرو باشد و از جمع ما «امت» شکل بگيرد که بر مدار امامت زندگي کنند. در چنين زندگي است که مي شود زيبايي هاي زندگي مومنانه را تجربه کرد و هم نيک کرداري را به عنوان عادت برتر، برگزيد. چه همه عادت ها بد نيست که به دنبال معجزه خرق عادت بگرديم بلکه گاه «عادت» خود معجزه اي است که بر سر شاخه هاي درخت رفتار مومنانه شکوفا مي شود. اين معجزه است که «بيچارگان» را تا رفعت سلامت و سعادت و به «چاره رسيدن» دست مي گيرد و چشمان آرزومند را با برآورده شدن آرزوها شان روشني مي بخشد. کارهاي نيک را هم بايد بر اساس نسخه و رهنمود امام رضا(ع) به عمل درآورد که مي فرمايند: « انجام دادن حسنه و کار نيک به صورت مخفي، معادل ۷۰ حسنه است و آشکار ساختن گناه و خطا موجب خواري و پستي مي شود و پوشاندن آن آمرزش را به دنبال خواهد داشت.» از اين نگاه، کار نيکي که درباره افراد مي کنيم بايد به دور از چشم ديگران باشد به گونه اي که به عزت نفس و آبروي آنان خدشه اي وارد نشود. به ديگر عبارت اگر قرار است ليوان آبي به دست کسي بدهيم بايد بسيار مراقب باشيم تا آبروي او که گوهري ترين سرمايه هر فرد است، به خطر نيفتد. نه اين که هزار چشم را هم خبر کنيم و به هزار گوش هم پيغام دهيم که ما مي خواهيم به فلان فرد کمک کنيم. اين کمک، نه تنها گرهي از کار کمک گيرنده نخواهد گشود و ما را نيز به مرحله ابرار نخواهد رساند که هم او را تحقير خواهد کرد و هم ما را از بزرگي بي بهره خواهد گذاشت. پس اين درس را بايد از کلاس مولا علي بن موسي الرضا(ع) گرفت و پوشيده کاري را برگزيد تا حرمت و کرامت و عزت افراد حفظ شود. اين رفتار هم به سان بذري است که اگر يک بيفشاني، هفتاد درو خواهي کرد و اگر يک آن برابر با نيک کرداري ات باشد ۶۹ ديگران براي حرمت داري لحاظ خواهد شد! در ادامه کلام انسان ساز امام رضا(ع) آشکارسازي گناه و خطا، موجب خواري شمرده شده است و اين يعني که ما هرگز و هرگز و هرگز حق نداريم گناه خويش را يا گناه ديگران را افشا کنيم چه اين باعث ساده سازي گناه، زشتي زدايي خطا و ريختن قبح کار بد مي شود که به افزايش ارتکاب آن مي انجامد. اين نيز چيزي است که در آموزه هاي ديني تحت عنوان «تشييع فاحشه» از آن ياد شده و به شدت نکوهش شده است. پس اگر خطايي کرديم و يا دستمان، دلمان، نگاهمان، به گناهي آلوده شد، بين خود و خدا، توبه کنيم و اوراق گناه را به زمزم توبه و درياي عشق بشوييم. چه خداوند دوست دارد افراد اگر خطايي کردند و حق الناسي بر گردنشان نبود عذر تقصير فقط به درگاه او آورند، لذاست که در روايات داريم که خداوند هراز گاهي فرشتگان موکل بر افراد را که اعمالشان را ثبت و ضبط مي کنند عوض مي فرمايد تا حرمت اين خلق احسن دچار خدشه نشود. پس ما خود نيز با کتمان خطا به «ستار» بودن خداوند اقتدا کنيم ... خراسان - مورخ دوشنبه 1389/07/26 شماره انتشار 17676 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 12:15  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
تا عيد عشق، يک طلوع بيش نمانده است و جان ها را بي قراري قشنگي فرا گرفته است که جز در زيبايي زيارت به قرار نمي آيد. گويي «آدم ها» در «عصر آهن ها» حصارشکن مي شوند وقتي «حي الي الرضا(ع)» از گلدسته هاي جان آواز مي شود و مردم را به نماز زيارت مي خواند و ناگهان مي بيني «همه راه ها به مشهدالرضا ختم مي شود» چه آناني را که پاي آمدن است چه آن ها که همه آرزوها را بر بال خيال شورانگيز خويش مي نشانند و راهي مشهد مي کنند تا در اولين سلام خالصانه، از امام پاسخ بگيرند. همه راه ها به مشهد ختم مي شود، همه راه هاي مشهد به حرم». اما باور دارم عشق از حرم آغاز مي شود و پس از زيارت هر کس به هر جاي عالم که رود به هر زباني که سخن گويد، سفير امام رضا(ع) خواهد شد و هر جا که باشد، بر سر در خانه دلش پرچم رضوي را به اهتزاز درخواهد آورد. هر جا که برود، براي دل هاي پاک حديث عشق خواهد خواند و «ويزاي زيارت» برايشان صادر خواهد کرد. آري، همه راه ها به مشهد ختم مي شود و همه راه هاي مشهد به حرم و عشق و معرفت از حرم آغاز مي شود و اين حکايت شورانگيزي است براي اهل عشق که در بيش از ۳۰ کشور اين روزها، جان را براي زيارت جانان صفا مي دادند و در جشنواره هاي رضوي ناب ترين آثار هنري خويش را به تماشا مي گذاشتند و براي همه جهانيان که رابطه شان با عشق، با زيبايي و با معرفت محکم است در ايران هم بيش از ۳۰ استان تمام قد برخاستند تا ناز قامت همه مشتاقان زيارت لب به صلوات معطر کنيم و بگوييم «ايران به احترام امام رضا(ع) برخاست» خراسان - مورخ دوشنبه 1389/07/26 شماره انتشار 17676 /صفحه٢
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 12:6  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(۲۸۹)
خشم مي گيريم گاه به گاه بر اين و آن و ديگر روز، با اين و آن به شوق و محبت سخن مي گوييم. دقت که مي کنيم محور آن خشم و اين شوق خود ما هستيم، ما و منافع مان، ما و دلخواسته هامان، ما و منيت هامان و... به راستي دقت کنيم چقدر از خشم و شادي هامان انگيزه اي جز منيت و خودپرستي يا خودشيفتگي دارد؟ شايد خودپرست نباشيم اما خودشيفتگي هم دست کمي از آن ندارد و مي تواند ما را و کنش ها و واکنش هامان را حول محور منيت ها شکل دهد و تا خودکامگي هم حتي ما را بکشاند. لازم نيست مسئول و مدير و حتي رئيس باشيم. هرکداممان حتي به عنوان يک شهروند عادي هم در معرض اين بيماري هستيم، حال آن که امام رضا(ع) سخن ديگري دارند و مي خواهند محور همه رفتارهامان، دليل خشم و غضب و خوشحالي و مهرمان فقط خدا باشد. ايشان مي فرمايند« چنان چه در موردي خواستي غضب کني و براي خدا برخورد نمايي، پس متوجه باش که غضب و خشم خود را در جهت و محدوده رضايت و خشنودي خداوند اعمال کني» اين يعني همه کردار و گفتار ما بايد براي خدا باشد. اصلا خود ما بايد براي خدا باشيم چه خداوند بزرگ، دنيا را براي ما آفريده است و ما را براي خودش. «و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون» اشارتي عميق به اين راز نوراني است که انسان براي بندگي کردن خلق شده است و عبادت هايش بايد عبوديت آور باشد،حرکات و سکناتش هم بايد در راستاي عبوديت باشد. دوستي ها و دشمني هايش هم بايد براساس اين معيار باشد. فکر مي کنم هم فراوان خوانده ايم و هم بسيار شنيده ايم مثنوي عميق و انسان ساز «از علي آموز اخلاص عمل» جناب مولانا را در شرح نبرد بي مثال مولا علي عليه السلام با عمر بن عبدود در کنار خندق در جنگ احزاب را، که مولا علي پس از آن که عمر را بر زمين افکند و خواست کارش را يکسره کند ، او بر روي ماه مولا «تف» افکند و حضرت به جاي اين که بر سر خشم آيد و بر تيغ فشار افزون تري بدهد، در دم از روي او برخاست تا گامي چند زند و خشم او بنشيند تا در اين جهاد جز براي خدا ، حتي به اندازه دمي کاري نکرده باشد و حتي به اندازه فشار افزون تر بر تيغ هم «خود» را نديده باشد اما ما چقدر اين گونه ايم؟ دشمن را بگذاريم و بگذريم ، در تعامل با مردم خويش چگونه ايم؟ با همسايه، با همکار چه رفتاري داريم و چقدر خط کش خدايي رفتار ما را مميزي مي کند؟ چقدر سلام کردن و نکردن افراد در تصميمات ما موثر است. چقدر در مواجهه با زيردستان و بالادستان خدا را در نظر مي گيريم؟ آيا مي توانيم لااقل دقايقي از منيت ها دست و چشم بشوييم و براي خدا ببينيم و براي خدا عمل کنيم؟ آيا دوستي هامان معيار الهي دارد؟ آيا اين روايت را از امام رضا عليه السلام نشنيده ايم که «آن کس که براي رضاي خداوند، کسي را به برادري برگزيند، خانه اي را در بهشت به دست آورده است»؟ آيا رابطه برادري ما بر محور رضاي خداوند است؟ در خانه و زندگي مان چطور، نظام روابط خانوادگي ما خدامحور است يا «من محور» ، منتظر پاسخ شما نيستم. اين ها سوالاتي است که همه ما با آن مواجه هستيم و بايد در محکمه وجدان خود بدان پاسخ گوييم و خدا کند درس گيريم از پاسخ پرسش ها و براي خدا زندگي کنيم و خدايي رفتارهامان را جهت بدهيم... خراسان - مورخ یکشنبه 1389/07/25 شماره انتشار 17675 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۸۹ساعت 11:27  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
وارد خانه بزرگي که مي شويم، اهالي خانه، ما را احترام مي کنند، حتي اگر نشناسند، همين که ما ميهمان بزرگ خانه هستيم کافي است تا آنان که خويشاوند اويند به تکريم ما همت کنند. در اين خانه ديگر جز حرمت، جز محبت، جز کرامت نخواهيم ديد و هرگز با اين مواجه نخواهيم شد که مثلا يکي از اهل منزل بيايد و با ما بدرفتاري کند. حرمت ها را خدشه دار کند. بدگويد و بدنگاه کند، نه، خويشاوندان صاحب خانه، ميهمان او را بر صدر مي نشانند و قدر مي نهند و چون جان خويش عزيز مي دارند. حالا ما،اهالي مشهد، به اين نکته فکر کرده ايم که بايد با ميهمانان امام رضا(ع) چگونه رفتار کنيم؟ آيا احساس خويشاوندي با امام رضا(ع) آن قدر در ما اوج گرفته است که به خدمت ميهمانانش که از راه دور و نزديک به زيارت مي آيند قامت کشيم؟ آيا رانندگان زحمت کش ناوگان هاي حمل ونقل عمومي و مسافربرهاي شخصي اين حس زيبا را دارند که وقتي زائري را به سوي حرم مي برند در حقيقت ميهمان عزيزي را به خانه بزرگ خويش، امام رضا(ع) راهنمايي مي کنند و بايد به احترام آن بزرگ و حرمت زيارت، زائر را ارج بگذارند؟ آيا کسبه محترم که خود را «دوست خدا» مي دانند، يادشان مي ماند در معامله با زائران جوري رفتار کنند و صداقت را به حدي برسانند که مردم را ياد امام رضا(ع) اندازند. راستي يک سوال؛ وقتي برادرمان، پسرخاله مان، دوست پسردايي مان، عموزاده مان، همکلاسي سابقه مان و... کسي را به سوي ما مي فرستد، با او چگونه برخورد مي کنيم؟ اگر بفهميم آن فرد براي خويشاوند ما عزيز است چقدر حرمتش مي داريم و چگونه با او معامله مي کنيم؟ خب براي امام رضا(ع) که زائران عزيزش به سوي ما مي آيند، به اندازه پسرخاله و دوست پسردايي حرمت قائل باشيم و عزيزانش را عزيز بشماريم. آيا هتل داران و مسافرخانه داران، چنين نگاهي دارند؟ آيا يادمان مي ماند که مشهد خانه امام رضا(ع) است و زائراني که مي آيند، ميهمان هاي آقا هستند و ما را وظيفه ميهمان داري است در شهر آفتاب؟ آيا مسئولان شهري براي خدمت رساني به سفارش کرده هاي امام رضا(ع) به اندازه توصيه شد. فلان مسئول و فلان رئيس و فلان همکار، تلاش مي کنند؟ بگذريم. اين آياها، طرح سوال بود نه تنها از اقشار نام برده شده که از همه ما، مايي که خود را آفتاب نشين امام رضا(ع) مي دانيم واهل خانه مي شماريم. جوابش را زبان نتواند گفت بلکه کردار و رفتار ماست که گواهي مي دهد، چقدر عزيزان امام رضا(ع) را عزيز مي شماريم و چقدر از اين راه، خويشاوندي خود را با امام رضا(ع) محکم تر مي کنيم... خراسان رضوي - مورخ شنبه 1389/07/24 شماره انتشار 17674 /صفحه ٥/فرهنگی و هنری
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۹ساعت 12:21  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اولين بار اسمش را که پرسيدم گفت: معصومه! روز بعد که ديدمش دوباره پرسيدم از اسمش، معصومانه لبخند زد و گفت: معصومه، ديروز هم گفتم. خنديدم و گفتم: يادم رفت! گفت: يک چيزي مي گم که هميشه يادتون بمونه! و گفت: هر وقت ياد قم و سوهان هايش بيفتيد اسم من را هم به ياد خواهيد آورد. گفتم: نه دختر، از اين پس قبل از آن که سوهان بخواهد نامت را به يادم آورد، معصوميت چهره ات اسمت را فرياد خواهد کرد؛ معصومه! حجب نشسته در چهره اش افزون تر شد. گفت: من شب ولادت صاحب اسمم بي بي فاطمه معصومه(س) به دنيا آمده ام به همين دليل اسمم را معصومه انتخاب کرده اند. فقط خدا کند حرمت صاحب اسمم را حفظ کنم... به اين فکر نکرده بودم، به رابطه نام و صاحب نام. راستي ماها حرمت صاحب اسممان را حفظ مي کنيم؟ من که در اين قصه کميتم بدجوري مي لنگد ... اين ها را دختري جوان مي گفت که راوي ماجراي معصومه بود. من هم از خودم پرسيدم آيا حرمت دار آقايي هستم که مرا به نامش ناميده اند؟ آيا مرا که نام مي برند کسي را ياد آن بزرگ مي اندازم، يا دوري مي کنم از ياد آن عزيز؟ شما چطور؟ بگذريم. اين دختر مي گفت: من جشن تولدهاي زيادي شرکت کرده ام، از دوست و آشنا تا خويشاوند و خانواده. اما جشن تولد معصومه با همه متفاوت بود. البته از او جز اين هم انتظار نبود، اما وقتي برنامه هاي جشن تولدش را در دفترچه يادداشتش خواندم تعجب کردم، اول فهرست برنامه هاي جشن تولد بعضي ها به يادم آمد که بيشترين زمان را به رقص و آواز داده بودند. اما برنامه معصومه اين بود: اولش تلاوت ۱۴ آيه از سوره «نور» و چند برنامه ديگر و پذيرايي و ... برنامه ماقبل آخرش هم جالب بود، کتاب خواني! حق داريد تعجب کنيد من هم اول خيلي تعجب کردم. جشن تولد و کتاب خواني؟ اين را به خودش هم گفتم و به طعنه که: پس جشن تولد نيست، دوره کتاب خواني است!؟ گفت: خب، مگه بده يک چيزي هم ياد بگيريم؟ به خنده برگزار کردم و با خود گفتم حالا جشن که برگزار شد همه برنامه هايش به هم مي ريزد، خودم به همش مي زنم، آخر جشن جاي شادي و شوخي و بزن و بکوب است... اما روز جشن که به خانه اش رفتم و دوستان ديگر هم آمدند، برنامه هايش را درست مثل آن چه در دفترچه نوشته بود، اجرا کرد و هنگام کتاب خواني هم کتاب حجاب شهيد مطهري را آورد و با يکي ديگر از بچه ها خواندند، چند صفحه معصومه، چند صفحه هم دوست ديگرم زهرا. فکر کنم پنج صفحه اي شد، شايد هم به نيت پنج تن آل عبا بود، نمي دانم، اما قسمت جالب تر ماجرا اين بود که در پايان جشن، وقتي مي خواستيم، خداحافظي کنيم، او به هر کداممان يک کادو داد. ما هم خداحافظي کرديم و رفتيم.صبح که در مدرسه بچه ها را ديدم، فهميديم او به همه کتاب حجاب شهيد مطهري را هديه کرده است، انگار مي خواست پيغام دين را اين جوري به همه ما برساند... گفتم: خب اگر قرار است زندگي حسابي داشته باشد که دارد بايد کتابي هم داشته باشد و معصومه هم به شما و هم به همه ما آموخت بايد اهل کتاب بود تا اهل حساب شد و الا به ورطه زندگي بي حساب و کتاب مي افتيم و معلوم نيست پايان زندگي ما چه مي شود ... خراسان - مورخ پنجشنبه 1389/07/22 شماره انتشار 17673 /صفحه۹/اجتماعی
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر ۱۳۸۹ساعت 11:29  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(۲۸۸)
در زمان حيات امام معصوم عليه السلام ، سنت شيعيان خاص عرضه ايمان خود بر آن حضرت بود تا بر بايستگي ها صحه بگذارند و فرد را از نابايستگي ها پرهيز دهند. رسم بود که فرد در محضر مي نشست و مي گفت چنين مي انديشم، چنين عمل مي کنم و...آن گاه امام به اصلاح پندارها و گفتارها و کردارها مي پرداختند اما امروز، دست ما از دامان امام معصوم کوتاه است هرچند قامت کشيم باز دست مان کوتاه است اما هندسه اي که براي زندگي ما ترسيم کرده اند، بايدهايي که در شرح زندگي مومنانه بيان فرموده اند، احاديثي که چون چراغ در رهگذار زندگي آويخته اند و درس هايي که آموخته اند، سنجشي است براي زندگي امروز ما و ما اگر بر مثل امکان تشرف به محضر امام رضا (ع)را نداريم اين فرصت براي ما فراهم است که با بازخواني احاديث حضرتشان ، راه خود را بيابيم و چگونه زندگي کردن را نيز بياموزيم. امام در شرح شيعيان در هميشه روزگار مي فرمايند«شيعيان ما کساني هستند که تسليم امر و نهي ما باشند. گفتار ما را سرلوحه زندگي در عمل و گفتار خود قرار دهند، مخالف دشمنان ما باشند و هرکس چنين نباشد از ما نيست» و اين يعني «تولاي عملي» در عمل به فرامين امام و «تبري عملي» در مخالفت تمام قد با دشمنان اهل بيت که دشمن حقيقت و روشني نيز هستند چه امام يعني حق. «علي مع الحق و الحق مع علي» در مورد ديگر ائمه نيز صادق است و هرچيز در عالم يا علوي است يا بهره اي از حق ندارد، هرچيز يا امامي است و يا ناحق است. پس بايد براي رهيافت به حقيقت چشم به چراغ کلمات امام دوخت و ما که از لحاظ جغرافيايي به امام نزديک هستيم شايسته است از حيث جغرافياي معنوي هم به حضرت نزديک و نسبت به عملياتي کردن فرمايشات امام رضا (ع)از همه مشتاق تر باشيم و يادمان باشد وقتي امام رضا (ع)مي فرمايند« هرکس مشکلي را از مومني برطرف و او را خوشحال کند، خداوند او را در روز قيامت خوشحال و راضي فرمايد» ما بايد رفع مشکلات مردم را - تا جايي که در توان ماست- وجهه همت خود قرار دهيم. اين سخن امام است و اگر به سخن پيشين امام بازگرديم که شاخصه مهم شيعيان را سرلوحه قرار دادن سخنان ائمه تعريف کردند، رسالت ما سنگين تر مي شود. از اين زاويه، ما بايد خود را نسبت به آحاد جامعه و جامعه مسئول بدانيم و براي رفع مشکلات مردم تلاش کنيم. ما نمي توانيم نسبت به آن چه اتفاق مي افتد، بي تفاوت باشيم. شيعه يعني تفاوت قائل شدن بين خير و شر و خير را انجام دادن، شيعه يعني اهل حق و عدل بودن، يعني اهل خوبي و خير بودن و کسي از پيروان امام رضا (ع)جز گمان خير ندارد و جز خير هم از اينان سر نمي زند و ما هم اگر مي خواهيم به واقع شيعه باشيم بايد دايره نيکي رفتار و خير کردار خود را توسعه دهيم، چه نمي شود خود را شيعه ناميد و جز خير مرتکب شد. خود را مسلمان خواند و جز به سلام و سعادت زندگي کرد، هم در حوزه زندگي فردي و هم خانوادگي و هم اجتماعي و نمي شود مسلمان بود و براي ديگران هم جز سلام و سعادت خواست. پس خوبي کنيم حتي اگر کساني در حق ما بدي روا داشتند. براي همه خوب بخواهيم حتي اگر کساني خواست ديگري براي ما داشته باشند، ما پيرو پيامبر و ائمه اي هستيم که خير مطلقند و براي همه نيز عاقبت به خيري مي خواهند. ما هم چنين باشيم... خراسان - مورخ پنجشنبه 1389/07/22 شماره انتشار 17673 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر ۱۳۸۹ساعت 11:18  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(۲۸۷) قديم ترها، حال و هواي زيباتري داشتيم. دلمان انگار زلال تر بود. دختران زيادي را مي يافتيم که به نام مبارک «معصومه» مفتخر بودند و چقدر هم اين نام به آنان وقار مي بخشيد. به هر حال اسم روي شخصيت افراد اثر مي گذارد. اينان هم تحت تاثير نام معصومه، نقاط روشن زندگي شان بيشتر مي شد. وقتي هم نسبت به بي بي معرفت پيدا مي کردند هم قدردان اسم خود مي شدند و هم به حرمت اين نام مي کوشيدند بهتر زندگي کنند و کمتر به گناه در زندگي خود فرصت توليد دهند. اما ... راستي اسم هاي امروزي که به قول بعضي ها کلاس دارد، آنان را سر کلاس چه کسي مي نشاند و براساس کدام آموزه بر مي خيزاند، اين اسم هاي با کلاس؟! آيا رسم زندگي عارفانه و عاشقانه هم مي آموزد؟ ديروز دختران معصومه صفت ما شکوه يک زن ايراني مسلمان را با خود داشتند امروز را نمي گويم چيست و گاه ... بگذريم. از قديم مي گفتم زماني، سفر به قم يک آرزوي عاشقانه بود. يادم هست، ياد شما هم شايد مانده باشد هنوز که وقتي جلسه عقد برگزار مي شود عاقد، مهريه عروس خانم را فهرست مي کرد زيارت حضرت معصومه در قم و زيارت امام رضا(ع) در مشهد هم در صدر مهريه ثبت و حقي ايجاد مي شد بر ذمه زوج تا همسر خويش را به زيارت اين خواهر و برادر ببرد و چه مهريه عزيزي بود آن چه مي نوشتند و آن چه انجام مي دادند. زن و شوهر جوان، به عطر حرم رضوي و فاطمي متبرک مي شدند، بعضي ها هم اصلا براي آغاز زندگي به جاي مراسم، سفر را انتخاب مي کردند. گويا شوق ديدار پروازشان مي داد و مي رفتند در حرم امام رضا (ع) و بي بي معصومه (س) پر از نور و شور زندگي مي شدند و به موطن خود باز مي گشتند و زندگي مشترک را آغاز مي کردند. اين سفر زيارتي آنان را به هم نزديک تر مي کرد، هم دلشان را به مهر گره مي زد و هم استمرار زندگي شان را به عزت تضمين مي کردند!، آمار طلاق پايين بود نه مثل امروز که طبق آمار ثبت شده، هر ۴ دقيقه يک طلاق ثبت شود و هر طلاق خود بسترساز ده ها ناهنجاري مي شود. خب طلاق که آسان شد، ناهنجاري هاي پيامد آن هم آسان مي شود، ناهنجاري و نازيبايي هم که انجامش ساده شود، مشکلات از پي هم خواهند آمد... بگذريم. قديم ترها مردم فهم زيباتري از زندگي داشتند انگار و زيارت هم از ارکان زندگي شان بود و اين زيارت نور مي داد، روشني مي افشاند و جاودانگي مي بخشيد به عشق ... امروز هم دير نشده است. بلکه بسترساز و راه، باز است بايد دگر باره به دامان پر مهر و پرمعصوميت بي بي فاطمه معصومه چنگ زد تا زندگي ها، عطر کرامت گيرد چه خود ايشان لقب کريمه اهل بيت دارند و بعد از امام رضا(ع) در ميان فرزندان امام کاظم (ع) کسي هم اندازه ايشان نيست و برخي حرم ايشان را تجليگاه قبر ناپيداي حضرت فاطمه زهرا (س) مي دانند و مي گويند اگر راي خداوند بر اين تعلق گرفت که حرم و قبر بي بي دو عالم، ناپيدا بماند، همان مشيت هم، قبر حضرت فاطمه معصومه (س) را آشکار فرمود تا باورمندان به مدرسه فکري فاطمي، حريمي بيابند که پيوندي وثيق با مادر معرفت حضرت زهرا (س) داشته باشد. چنان که وقتي جناب سيدمحمد مرعشي، پدر بزرگوار حضرت آيت ا... العظمي مرعشي نجفي، که از شب شناسان برجسته هم بود علاقه داشت محل قبر شريف حضرت زهرا (س) را بيابد. «براي اين کار ختم مجربي را انتخاب و چهل شب آن را خواند. شب چهلم در عالم رويا ديد که به محضر امام معصوم امام باقر يا صادق (ع) رسيده است. امام به ايشان فرمود (عليک بکريمه اهل البيت) بر تو باد که به کريمه اهل بيت تمسک بجويي. وي که تصور کرده بود منظور حضرت، فاطمه زهرا (س) است، مي گويد، بله من نيز مي خواهم قبر شريف حضرت زهرا (س) را بدانم تا بتوانم زيارت کنم که امام مي فرمايد: منظور من قبر شريف حضرت معصومه (س) در قم است و آن گاه فرمود: به جهت مصالحي خداوند اراده فرمود محل قبر شريف حضرت زهرا (س) مخفي باشد لذا قبر حضرت معصومه را تجليگاه قبر شريف حضرت زهرا (س) قرار داد.» پس هر کس مي خواهد قبر ناپيداي ام الائمه را زيارت کند، به قم رود و دخترش را زائر شود که در حقيقت مادر را هم زيارت کرده باشد... خراسان - مورخ دوشنبه 1389/07/19 شماره انتشار 17670 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 13:25  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(٢٨٦)
خورشيد را نمي شود نقاشي کرد. اصلا نمي شود به آن نگاه کرد آن قدر که بشود به فهم نورش عارف شد. آن چه نقاشان از خورشيد مي کشند يک اشاره از يک لحظه ديدن است و الا مگر مي شود خورشيد را نقاشي کرد؟ نه، نمي شود اما مي شود در پرتو انوار خورشيد روشن شد. مي شود نورانيت يافت. مي شود خود چراغ شد. چنان که بسياري از آدم ها چون در پرتو نور قرار گرفتند، خود هم نوراني شدند، قصه اولياءا... همين است. در شعاع نور قرار گرفتن و نور شدن. حالا از اين زاويه مي شود به سلام بي بي معصومه(س) رفت. اويي که ترجمه اي از امام کاظم(ع) است و شبيه امام رضا(عليه السلام). اويي که دگر باره انسان را ياد بي بي فاطمه زهرا(س) مي اندازد. شايد همين شباهت برجسته باشد که ايشان را به مقام «معصومه بودن» مفتخر کرده است تا امام رضا(ع) لب بگشايند و از اين حقيقت پرده بر دارند که «من زارالمعصومه(س) بقم کمن زارني» هر کس فاطمه معصومه را در قم زيارت کند، چنان است که من را زيارت کرده است. خب زيارت امام رضا(ع) که عشقي است جاودانه که از آهو تا آدم را دچار خويش کرده است و در حريمش از کلمه تا کبوتر را هم به پرواز در آورده است. حالا مولا مي فرمايند زيارت معصومه(س) چون من است. يعني در خانه بي بي فاطمه معصومه هم همان قصه اي است که در حرم امام رضاست. همان طور که مومنان در حرم خود را در خانه پدري حس مي کنند، در حرم حضرت معصومه(س) هم حس خويشاوندي در دلشان جوانه مي زند. من باور دارم بي بي معصومه(س) «مادرترين دختر دنياست» که در دامان پرمعرفت خود، هزار در هزار مجتهد پرورش داده است و از آدم هاي معمولي، قله هاي نوري ساخته که جهان را به روشني کشانده اند و به راستي اگر نبود وجود ماه نشان حضرت فاطمه معصومه(س) آيا قم رونق مي گرفت؟ آيا حوزه اي چنين پرشکوه شکل مي گرفت؟ آيا اين همه آدم بر ستيغ دانش و اخلاق قامت مي کشيدند و آيا بهره ما از دانش ديني و معرفت الهي چنين فراوان مي بود؟ من معتقدم راز آباداني قم، حضرت معصومه(س) است، راز ايجاد و توسعه حوزه مقدسه قم نيز هم، راز پرورش اخلاقي مردم ايران نيز رهين منت بي بي فاطمه معصومه(س) در قم و حضرت رضا(ع) در مشهد است. اما با وجود اين، حضرت فاطمه معصومه(س) هنوز چندان که بايد شناخته شده نيست، هنوز خيلي ها نمي دانند پس از حرم امام رضا(ع) اين حرم حضرت معصومه(س) است که نور مي بخشد، حاجت روا مي کند، بيمار شفا مي دهد و بيماري علاج مي کند. هنوز نمي دانند يک قطعه از بهشت روي قم افتاده است چنان که مولا امام رضا(عليه السلام) مي فرمايند: « من زارها عارفا بحقه فله الجنه» ... و هر کس با معرفت به زيارت بي بي برود و حق او را بشناسد، بهشت براي اوست. امام جواد (عليه السلام) نيز همين فرمايش رابه تاکيد دارند که « من زار قبر عمتي بقم فله الجنه» پس هر کس مي خواهد به تجربه بهشت برسد، اين راه روشن و اين قم و اين حرم بي بي معصومه، که هم شفيعه است، هم فاطمه، هم کريمه است، هم محدثه و هم زينب امام رضاست و هم در شمار حضرت زينب و حضرت عباس و... او نيز فاطمه است و از اين بالاتر چه مي توان گفت؟ کاش همه ما به شناخت ايشان معرفت يابيم، کاش خانواده ها براي رسيدن به سلامت اخلاق، دختران خود را معصومه گونه تربيت کنند ... خراسان - مورخ یکشنبه 1389/07/18 شماره انتشار 17669 /صفحه٨/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 11:22  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اول: هميشه پليس را در لباس فرم که همان لباس اقتدار قانون است تصور کرده ايم او را مظهر قدرت دانسته ايم و همه مشکلات را پيش او برده ايم تا رفع کند و بسياري سوالات را هم به او عرضه کرده ايم تا حل کند اما يادمان نبوده است که پليس قبل از آنکه پليس باشد انسان است. با همه اوج و فرودهايي که همه ما داريم پس توقعات از او بايد در اندازه منطقي باشد. دوم: چنان محو اقتدار پليس هستيم و «کودک درونمان» به اين اقتدار باور دارد که شايد به سختي هايي که پليس تحمل مي کند فکر هم -حتي-نکنيم! بلکه فقط توقع داريم پليس به هر قيمتي مشکلات ما را رفع کند، بالاتر، گاه انتظار معجزه داريم و اگر پليس معجزه نکند، هزار حرف نابايسته بر زبان مي آوريم سوم: مي خواهيم از امنيت حداکثري برخوردار باشيم اما حاضر نيستم گاه حتي به اندازه يک تماس تلفني با پليس، همکاري کنيم. تازه خيلي ها مان اگرنه در زخم زدن به امنيت اما در خراش دادن بلور احساس امنيت از طريق نقل خبرهاي بي پايه اما هراس انگيز ايفاي نقش مي کنيم اما... چهارم: فصل راحت باش مردم، معمولا زمان آماده باش پليس است، مردم شادمانه به سفر مي روند، او بايد بماند تا مبادا در نبود صاحب خانه، دزدي ناجوانمرد اموال به سفر رفته را به يغما برد. عيد مي شود شادي ها اوج مي گيرد مردم ديدها را به بازديد گره مي زنند، پليس اما بايد در پايگاه خود هوشيارتر از هميشه، چشم بگردانند به مراقبت از امنيت مردم. ماه رمضان مي آيد، سفره هاي افطاري، دوستان را با محبت افزون تر گردهم مي نشاند. باز پليس نمي تواند قراري بگذارد نه مي تواند قول دهد که به ميهماني مي رود و نه مي تواند افطاري بدهد و کم نبوده اند پليس هايي که دعوت شده اند و نتوانسته اند بروند و يا دعوت کرده اند و نتوانسته اند وفاي به عهد کنند و اين حتي باعث دلخوري ديگران هم شده است. ماه محرم مي رسد، عاشورا جان ها را بي تاب مي کند، همه هر جامه اي داشته باشند از تن به در مي کنند تا سيه پوش حقيقت نوراني باشند که در کربلا به شهادت رسيد. اما باز پليس نمي تواند او بايد در جامه خدمت و در دل خود سوگواره برگزار کند. مردم در شهر و روستا زير چتر امنيت زندگي مي کنند اما پليس بايد در مرز يا در شهر، به قيمت جان مراقبت کند که پايه چتر آسيب نبيند. تازه در اين دشواري ها او تنها نيست بلکه بايد تحمل آن را براي خانواده اش هم آسان کند. اما... پنجم: پليس از بس پيداست، از بس جلوي چشم است، قدرش ناپيدا و دور از چشم است. مثل هوا که از بس فراوان است کسي به آن فکر هم نمي کند اما اگر-خداي نکرده- هوا چند لحظه قطع شود مي فهميم چه بلايي نازل شده است. خراسان رضوي - مورخ شنبه 1389/07/17 شماره انتشار 17668 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 11:27  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
شاهد/ بعضي ها هرکار دلشان مي خواهد مي کنند؛ من اما مي خواهم يک ضرب المثل معروف را جور ديگري بازسازي کنم، ان شاءا... به کسي و جايي برنمي خورد؛ يا مکن با عشق بازان دوستي يا به پا کن محفلي در خورد عشق بگذريم از ضرب المثل معروف که همه مي دانند چيست، نيازي هم به بازگويي ندارد تازه در بازسازي آن واژه هايي به کار رفته است که با مفهوم گلايه هايي که مي خواهم بدان اشاره کنم- نه اين که به تفصيل بپردازم فقط اشاره کنم و بگذرم- نزديک تر است. يک جانباز ۴۰ درصد که سابقه ۴۴ ماه حضور در جبهه را دارد گلايه داشت از برخي مراسم که به اسم تجليل از رزمندگان در هفته دفاع مقدس برگزار شد، از جمله مراسمي که در مسجد... برگزار شد و پس از چندين برنامه، وقتي نوبت به تقدير شد، از چند خانواده شهيد و جانباز قدرداني شد آن هم با يک کادو؛ فلاسک چاي احمد که قيمت آن ۳ هزار تومان است، فکر مي کنم آنچه براي تقدير هزينه شد چيزي حدود ۳ هزار تومان بود. خب اين را نمي دادند بهتر بود، ما که از کسي طلبکار نيستيم، نقد جان داده ايم، سلامت جسم باخته ايم، اما هنوز خود را به مردم و کشور بدهکار مي دانيم. ما که نه دست طلبکاري دراز کرده ايم و نه نگاه طلبکارانه داشته ايم اما اين که چندين خانواده شهيد و جانباز را جمع کنند بعد چنين تقدير کنند به آدم بر مي خورد. آيا در مراسم تجليل از خودشان هم رويه همين است. ما که ادعاي پهلواني نداريم اما راست مي گويند که «پهلوان زنده را عشق است» ما هم که انگار زنده نيستيم، شهدا هم... چه بگويم؟ دلم پردرد است، اين از تقديرشان، از تيرها و طعنه هاي اين و آن هم چيزي نمي گويم که خودتان مي دانيد. اما اين را به فرياد مي گويم، ما تقدير نمي خواهيم، هيچ چيز نمي خواهيم. همان چفيه اي که يک روز روي آن نماز مي خوانديم و يک روز به زخم هايمان مي بستيم از همه کالاهاي دنيا پرارزش تر است ما چيزي نمي خواهيم پس لطفا با برگزار نکردن مراسم تقدير، به ما احترام بگذاريد... ما هيچ چيز نمي خواهيم اما اين را هم بگويم که به رغم نامهرباني ها، مهربانانه همه را دوست داريم و اگر خداي نکرده بيگانه اي دشمن کيشانه به کشور ما نگاه کند، باز ما در صف اول مبارزه با او قد خواهيم کشيد، اين کم محلي ها هم ما را از صحنه به در نمي کند.... خراسان رضوي - مورخ شنبه 1389/07/17 شماره انتشار 17668 /صفحه۷/فرهنگی و هنری
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 11:22  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
که نگاهت ديري است چنان گنبد و گلدسته آقا را در خويش قاب کرده است که به هر جا مي روي و مي نگري ناگهان، دستانت روي سينه قرار مي گيرد و لبانت معطر مي شود در رقص کلماتي که جاري مي شود؛ السلام عليک يا اباالحسن، يا علي ابن موسي الرضا (ع). قصه ات شده است قصه بابا طاهر که همه ايمانش را دو بيتي مي خواند که؛ به صحرا بنگرم صحرا تو بينم به دريا بنگرم دريا تو بينم به هر جا بنگرم کوه و در و دشت نشان از قامت رعنا تو بينم حالا همه جا گنبد و گلدسته مي بينم. گاهي با خود مي گويم اين درست که مردم از اقصي نقاط جهان به مشهد، به خانه پدري خويش به حرم امام رضا (ع) مي آيند اما هر کدام به فراخور حال خود، حرمي به وسعت فهم و معرفت خويش با خود مي برند. به نظر من هر زائر که مي آيد يک حرم با خويش مي برد يک پرچم ناپيدا بر آن گنبد به اهتزاز در مي آورد و در بازگشت به شهر و ديار خود، سفير آقا مي شود و دلش هم مي شود سفارت خانه دوست ... اگر به اطراف و اکناف عالم نگاه کنيم از اين سفرا فراوان مي بينيم که مدام يادشان پنجره فولاد را به خاطر مي آورد و اين روزها، آن ياد ها تازه مي شود. آن چنان که بين ياد و يادگار و ياد نگهدار فاصله اي نمي ماند. گاه در قابي هنري شکل مي يابد و راهي جشنواره مي شود، يک باره به خود مي آيي و مي بيني قصه شده اي و سر از سمنان درآورده اي. نامه اي شده اي و از مازندران ،از همسايگي دريا روايت مي شوي. يک غزل ناب شده اي و از لبان يک شاعر در کرمان مي تراوي. چاووش شده اي و صداي خوانشت از اردبيل برمي خيزد. تمام قامت مي ايستي تا در قالب يک اثر حجمي در شيراز چشم ها را بنوازي. شعر رضوي تو را به مشاعره مي کشاند تا در بوشهر بيت به بيت قرائت شوي. به اثري راديويي تبديل و در همدان ميهمان گوش جان مردماني مي شوي که مي خواهند امام رضا (ع) را در قرائت تو بخوانند. واژه به واژه مي شوي در روايت مهدويت و فرهنگ رضوي، بر دل کاغذ مي نشيني، به پژوهش تبديل و در قم از مقاله يک پژوهشگر تراوا مي شوي. قصه گوها در ديار سرسبز مازندران به لهجه اي که همه آدم ها، درخت ها و درياها مي فهمند تو را روايت مي کنند که معطر به رايحه رضوي هستي. تئاتر مي شوي و در بجنورد روي صحنه مي روي و باز حقيقت گونه وارد فضاي مجازي مي شوي و در قالب وبلاگ، جلوه مي کني و دگر باره راوي رضا (ع) و رضوان مي شوي در فضاي سايبر تا «مجاز» به حقيقت جواز عشق يابد و عاشقي «مجاز» شود. با اين جشنواره در تهران مي ماني تا «پيامک هاي» عشق، روايت شود. مثل چشمه هايي که به روايت بهار از دل زمين مي جوشند و باز قلم مي شوي تا در مطبوعات و خبرگزاري ها، قاصد حرم باشي که از معرفت مي گويد و تهران را و ايران را و جهان را به نور بکشاني، که امام رضا(ع) نور است. بي بي معصومه نور است، دهه کرامت نور است، معرفت نوراست، عشق نور است و تو راوي نور مي شوي نه تنها در ايران، که در31 کشورهاي جهان هم تکرار مي شوي به نام نامي امام رضا عليه السلام. خراسان - مورخ پنجشنبه 1389/07/15 شماره انتشار 17667
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 11:27  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(۲۸۵)
از جمله بزرگ ترين امانت ها، رازي است که از کسي بدانيم، خواه او خود ما را امين خويش داشته و راز گشوده است يا بر حسب اتفاق بدان آگاهي يافته ايم. همان طور که در حوزه اقتصاد و در تعاملات اجتماعي نسبت به مال مردم «يد امين» داريم در حوزه رازداري هم بايد زبان امين داشته باشيم و همان گونه که حق زيان رساندن به مال و ثروت مردم را نداريم نسبت به حفظ آبروي مردم هم مسئوليت داريم و حق نداريم بر آن لطمه اي وارد کنيم. همان گونه که نمي خواهيم بلور آبرو و حيثيت ما خدشه دار شود پس نبايد سنگ شويم بر جام آبروي ديگران اين درسي است که اولياء ا... به تاکيد بيان کرده اند و از ما خواسته اند بدان عمل کنيم که به کار بستن آن به ارتقاي سلامت و آرامش جامعه مي انجامد و اگر همه افراد بدان عامل باشند، ناهنجاري هاي اخلاقي از ميان خواهد رفت، چه اگر آدم ها، رازدار باشند، زبان به غيبت و بدگفتن نخواهند آلود چه رسد به تهمت و هزار عيب ناکرده يافتن در ديگران، اين روحيه هم که حاکم شد، جز خوبي نخواهيم شنيد و نخواهيم گفت، در نتيجه بستر براي دوست داشتن ها فراهم خواهد شد اين هم که پديد آيد، از دوستي دوستي خواهد افزود و از دوست هم جز نيکي و خوبي برنخواهد خاست، شايد يکي از رازهاي برادر خواندگي در اسلام همين باشد که برادر بر راز برادرش غيور است و نسبت به افشاي آن هوشيار و حساس پس زبان به کام مي گيرد تا زيبايي رفتاري برادرش بيشتر به چشم آيد و اين مي تواند جامعه را به ميهماني نيکي ببرد چنان که در صدر اسلام در مدينة النبي شاهد اين مشي و منش و روش بوديم و شهري ساخته شد و جامعه اي شکل گرفت که حالا پس از ۱۴ قرن بسياري حسرت آن را مي کشند، حال آن که اگر به واقع مومن باشيم امروزمان بايد از ديروزمان بهتر باشد و فردا چنان بايد زندگي کنيم که بهتر از امروز باشد، اما چون چنين نبوده ايم «حسرت خوران» گذشته نوراني خويش مانده ايم اما امروز هم انگار قصد نداريم چراغي برافروزيم حال آن که بسيار محتاجيم به نور، به چراغ به روشني تا نه راز خويش بر سر بازار فرياد زنيم و نه راز ديگران را، امام رضا (ع) نيز در فرمايش روشني افزا هم به رازداري توصيه مان فرموده اند و آن را خصلت الهي دانسته اند و هم دو خصلت ديگر را هم براي مومن ضروري شمرده اند چنان که حارث بن دلهاث گويد: امام رضا (ع) فرمودند: «مومن مومن نيست مگر اين که سه خصلت در او باشد، سنتي از پروردگارش، سنتي از پيامبرش و سنتي از مولايش» سنت پروردگارش حفظ اسرار خويش است، خداوند مي فرمايد: عالم الغيب فلايظهر علي غيبه احداالا من ارتضي من رسول؛ خداوند عالم به غيب است و هيچ کس را بر غيبش مطلع نمي سازد مگر کسي را که بپسندد و از وي راضي باشد، که همان پيامبران هستند (جن/۲۶ و ۲۷) و اما سنت پيامبر مدارا کردن با مردم است، خداوند پيامبرش را به مدارا کردن با مردم دعوت مي کند و مي فرمايد: «خذالعفو وار بالعرف و اعرض عن الجاهلين» از مردم بيش از توانشان توقع نداشته باش و با مردم با تسامح رفتار کن و امر به معروف کن و از سفها و نادانان درگذر و اعراض کن. (اعراف /۱۹۹) و اما سنت از مولايش، صبر در سختي ها و مشکلات است، خداوند مي فرمايد: «والصابرين في الباساء و الضراء» در سختي و مشکلات صبر مي کنند (بقره /۱۷۷) (عيون اخبار الرضا، ج۱، ص.۵۲۷)پس شايسته است ما که خداوند ستار را به عيب پوشي از کردارمان مي خوانيم، خود نيز رازدار باشيم هم براي خويش و هم براي ديگران و هم رحم کنيم بر خود و ديگر مردم تا خداوند هم بر ما رحمت آورد و به شفقت رازمان را بپوشاند. بر خصلت نبوي مدارا هم غيرت ورزيم و از ائمه مان بياموزيم صبر در دشواري ها را، تا ايمانمان، اخلاقمان و معرفتمان ارتقا يابد. اين براي ما و جامعه ما بهتر است... خراسان - مورخ پنجشنبه 1389/07/15 شماره انتشار 17667 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 11:24  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
تنها يک اسم در اين حوالي است
نه نامي داريم و نه نشاني، هر چه هست شماييد آقا، بر ما از هستي ما، حتي نامي هم نمانده است و وجودمان سرشار از شماست و ما سرخوش و متبرک به نام شماييم آقا. به نام شما که نام عشق است و ايرانيان نيز همگي از قبيله عشق اند. همين عشق و از خويش گذشتن و در شما وجود يافتن به ما جرأت مي دهد به صداي بلند بگوييم هيچ کس در اين ديار نامي ندارد و نام همه مردم ايران امام رضاست. به خصوص خراساني ها که خود را خويشاوند بلافصل شما مي دانند و سهمشان سلام هاي عليک گرفته از شماست که لااقل به تعداد نمازهايي که مي خوانيم و معبرهايي که به حرم باز مي شود و مي گذريم تکرار مي شود. ما به شما سلام مي دهيم و سلام مي شويم و شما را مي بينم به هر سو که رو مي کنيم. ما در اين باور به معرفت رسيده ايم که شمع کلامي و تردسلامي پس از اين هم عبور کرده ايم و باور داريم. تنها شماييد که هستيد و ما به اندازه اي که از خويش نيست شويم در شما هست مي يابيم. به اندازه اي که نام ها و نشان ها را از ياد ببريم در نام شما هويت مي يابيم. ما مشهدي هستيم آقا نورنوشاني که صبح و شام روز و شب، همه را به نام شما روشني مي بخشيم. همه را به حضور شما مي خوانيم و همه لب ها را از زلال زمزم نشان و کوثرآساي سقاخانه سيراب مي کنيم. ما در مشبک هاي پنجره فولاد، لطيف تر از خيال مي شويم و در شبکه هاي ضريح شعر مي شويم و آهو و شانه سر به آستان مي ساييم. آستاني که مطمئن ايم از آسمان رفيع تر است و ما در همين زمين، در همين حرم، سر بر همين آستان، آسمان را زير پا داريم. ما اهل بيت عشقيم و مي دانيم در نگاه نجيب آهو چيست، ما دل به شما داده ايم و خوب مي دانيم در پرواز طواف گونه کبوتران چه شکوهي جاري است و از چشمان رضاناماني که از سراسر جهان مي آيند به زيارت چند هزار چشمه عشق جاري مي شود، ما همه از خويش تهي و از شما چنان سرشاريم که خيلي چيزها را مي فهميم که آن خود نام دار و حتي پرآوازه ما يک از هزار آن را هم فهم نمي توانست کرد. ما مشهدي هستيم. ما را شهد در کام و شهود در چشم و عشق در جان است، ما همه هم نام شماييم آقا، يا امام رضا(ع)! خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1389/07/14 شماره انتشار 17666 /صفحه۷/فرهنگی و هنری
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر ۱۳۸۹ساعت 18:49  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(۲۸۴)
مسلماني آدابي دارد و ادبي که بايد به رفتار در آيد، بازي نيست که گاه در نقش آن ظاهر شوي و دگر روز هر چه خواستي بکني. هر کلامي که بر زبان مي آوريم، هر کاري که مي کنيم حتي تکان دست ها و پلک ها هم حساب و کتاب دارد. مسلماني يعني صداقت در گفتار و در رفتار، يعني عدالت در همه شئون زندگي. يعني خيرخواهي براي همه حتي دشمنان، يعني جوانمردي، يعني مروت، يعني در کاسبي حق را در نظر داشتن، خوب کار کردن، خوب توليد کردن، خوب ساختن، يعني هر جا که هستيم بهترين عملکرد را داشته باشيم. در خانه با خوش اخلاقي، چراغ مهر را برافروزيم، در عرصه تحصيل روشني بخش ذهن خود و ديگران باشيم، در نقد و انتقاد، انصاف را رعايت کنيم. ترازوي سنجش همه چيز در ذهن ما بر اساس حق باشد. پس نمي شود، دروغ گفت و داعيه مسلماني داشت، ناجوانمردي کرد و مسلمان بود، دل را به انبار حسد و کينه تبديل کرد و از اسلام سخن گفت. هزار الهه و بت و ميز و رئيس را پرستيد و دم از توحيد زد، به بردگي اين دنيا در آمد و خود را بنده خدا هم نام گذاشت. استاد ارجمند حضرت آيت ا... امجد، سخن پرمغزي دارند و مي فرمايند: « لا اله الا ا...، يعني اين که خداپرست بشويم. دروغ و حقه بازي و هزاران کثافت کاري ديگر در اعمال ما نباشد و زبان به لا اله الاا... داشته باشيم. اين که اسلام نيست.» بايد لااله الاا... گفت و همه باورهاي باطل را از ضمير و دل و جان جارو کرد. بايد به مفهوم وسيع لا اله الاا... ره يافت و براي نفي همه کسان و چيزهايي که ذهن ما را از خدا دور مي کنند اقدام کرد چه نمي شود در برابر ديگران تعظيم کرد، آنان را روزي ده خود دانست و ادعاي توحيد داشت، توحيد زيبايي مطلق است و با هيچ زشتي جمع نمي شود. باورمندان به وحدانيت خدا، رفتار نيکو دارند و در برابر ديگران هم جز به نيکي رفتار نمي کنند، اين که بعضي ها، بي مطالعه، بي سنجش، بر اساس ظاهر گاه حکم هاي سنگين مي دهند و بدون اين که شأن قضاوت داشته باشند به داوري رفتار مردم مي پردازند و حکم هم صادر مي کنند، رفتار نازيبايي است که نمي شود در فهرست اعمال موحدان از آن نشان يافت. استاد امجد در اين باره سخناني دارند به اين مضمون که آقايان! خانم ها! فورا نگوييد فلاني مرتد است. فلان جوان با اسلام همراه نيست. اسلام را به اينان معرفي کن آن گونه که هست آن وقت خواهي ديد که او چقدر مسلمان است. مشکل اين است که «اين مردم از امثال بنده رفتار غير از اسلام ديدند در پوشش اسلام و بيزار شدند. مشکل اين جاست که اولا ما خوب تبليغات نمي کنيم و ثانيا همين تبليغات هم لساني است ... حال آن که بايد عملا تبليغ کنيم تا مردم در عمل ببينند چنان که امام خميني(ره) وقتي ديدند يک سيد اولاد پيغمبر برايش شبهه به وجود آمده است، چند روزي او را بردند پيش خود و جوري رفتار کردند و پاسخ گفتند که شبهه اش برطرف شد... ما بايستي عملا مسلمان شويم...» تا بتوانيم مسلمان پرورش دهيم. حالا از اين زاويه به رفتار خود در خانواده و جامعه نگاه کنيم آيا به فرزندان خود و ديگر نوجوانان و جوانان حق نمي دهيم رفتاري چنين داشته باشند؟ اگر انصاف داشته باشيم اعتراف خواهيم کرد رفتار اينان آينه تضاد گفتار و رفتار ماست و الا اگر ما صادق بوديم، فرزندان ما هم صادقانه، بزرگ مي شدند اما ... فکر مي کنم بايد در منش و روش خود تجديدنظر کنيم تا به تجديدنظر ديگران هم منجر شود... خراسان - مورخ چهارشنبه 1389/07/14 شماره انتشار 17666 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر ۱۳۸۹ساعت 18:42  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مرزباني حرمت دارد و مرزبان نيز هم، شايد مرزبانان از معدود صاحب مشاغلي باشند که به لحاظ شغل خود مشمول دعاي خاص امام سجاد شده اند و حضرتشان در فرازهاي انسان ساز و پرنور اين دعا، مرزبانان را مورد عنايت ويژه خويش قرار داده است و اين سعادت بزرگي است براي کساني که در جامعه مرزباني، قامت مي افرازند تا سرحدات کشور اسلامي از گزند بدخواهان مصون بماند. چشمان بيدار مرزبانان نيز دعاي خير مردمي را بدرقه راه خويش دارد که خوب مي دانند بيداري مرزبان يعني حفظ مرز، يعني کاهش جسارت بيگانه، يعني کاهش ورود مواد مخدر، يعني افزايش سلامتي، من مرزبان را در ارتقاي سلامتي جسمي، اخلاقي، روحي و رواني جامعه داراي نقش برجسته مي دانم و معتقدم نمودار سلامت جامعه، با هوشياري مرزبانان در ارتباط کامل است و هرگاه هوشياري مرزبانان افزون شود و مقتدرانه بيگانگان سلامت سوز را درهم کوبند، شاخص هاي سلامت در حوزه هاي مختلف ارتقاء مي يابد لذاست که مرزبانان همواره در چشم مردم نيز عزيز و صاحب حرمت هستند آنچنان که ديده ام افرادي را که به حرمت تلاش اينان و به پاس خون شهدايي که مرز را گلگون کرده است، حاضر نيستند حتي به بهاي درمان درد خود اندکي ترياک مصرف کنند. حاضر نيستند حتي اگر عزيزترين کس شان معتاد باشد، حتي به اندازه دست درازکردني، مواد را به او نزديک تر کنند، من شنيده ام از افرادي که سوگند ياد کرده اند به حرمت خون شهدا، اگر بشنوند برادرشان هم -حتي- آلوده مواد شده است او را معرفي کنند چه رسد به قاچاق مواد. بله، مرزبانان براي آحاد جامعه هم صاحب حرمت هستند و عزيز و در آموزه هاي دين هم جايگاهي رفيع دارند و چه رفعتي بالاتر از اينکه مانيفست مرزباني و مرزداري را امام سجاد عليه السلام در نيايش خويش با خداي خود تحرير فرموده است، کاش مرزبانان صبح خود را با اين دعا آغاز کنند و لحظه لحظه خود را با آن نورانيت بخشند و به شب برسانند و شب خود را هم به واژه واژه چراغ نشان اين نيايش روشن تر از روزکنند، کاش همه بخوانيم اين فرازها را که خداوندا درود بر محمد و خاندان او فرست و سرحد کشور مسلمانان را به عزت خود محفوظ دار و نگاهداران آن را به نيروي خود تقويت فرما و از دارائي خود عطاي فراوان بر ايشان بخش خدايا درود بر محمد و آل او فرست و شماره آنان را بسيار گردان و سلاح آن ها را بران کن و حوزه آن ها را پاس دار و جايگاه آنان را حفظ کن و ميان آنان الفت انداز و کار ايشان را سامان ده و آذوقه آن ها را پي درپي بفرست. هزينه معيشت آنان را متکفل باش و به ياري خود بازوي آنان را قوي گردان و به شکيبايي مددکن و چاره سازي به ايشان آموز خدايا درود بر محمد وآل او فرست و هرچه را نمي شناسند به آن ها بشناسان و هرچه نمي دانند به آن ها تعليم ده و هرچه بينششان بدان نمي رسد به آن ها بنماي. امام با اين نيايش مکتب مرزباني ديني را طراحي کرده اند و شايسته است ما و بخصوص مرزبانان زندگي و انجام وظيفه خود را براساس اين مهندسي بنا کنيم... خراسان رضوي - مورخ سهشنبه 1389/07/13 شماره انتشار 17665 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 11:33  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(٢٨٣)
راه را اشتباهي مي رويم آقايان! اشتباه مي رويم مسير را خانم ها. اگر غير از اين بود که ماجرا به اين جا نمي کشيد و زندگي ما چنين نبود. اگر درست مي رفتيم مي فهميديم که دنيا را براي ما آفريده اند نه اين که ما را براي دنيا خلق کرده باشند. اصلا خداوند زمين و هر چه در آن است را براي ما آفريده است و ما را براي خود خلق کرده است. پس راه را اشتباه نرويم و آزادي و آزادگي خود را به بردگي دنيا نفروشيم. يادمان باشد ما در جان خويش «عالم اکبر» را داريم و جهان عالم اصغر است. پس حيف است، عالم اکبر، در دنياي اصغر گم شود. آيت ا... امجد، با هشدار و هوشيار باش از فرو افتادن به بندها پرهيزمان مي دهند و روي نکته دقيقي انگشت مي گذارند که به واقع دليل گم شدن ماست. ايشان مي فرمايند: «ما خيلي از قرآن، اهل بيت و اسلام دوريم، خيلي از حقايق دوريم، تکاني بخوريم. بله، قرآن نور است، اسلام نور است، اهل بيت نورند و چون از نور دور شده ايم، به چاه و چاله، به راه و بيراهه مي افتيم. اما اگر تکاني به خودمان بدهيم اگر چشم هامان را باز کنيم. اگر در پرتو انوار قرآن قرار گيريم، همه چيز عوض خواهد شد. اگر قرآن از طاقچه ها به دست ها و چشم ها سپرده شود، پدرها و مادرها به نور خواهند رسيد، خانه اي که براساس آموزه هاي قرآني مديريت شود، فرزندان آن خانواده هم از روشنايي بهره خواهند برد تا اگر فصل سخن گفتن رسد، به «جادلهم بالتي هي احسن» خواهد رسيد. اگر کلام شکل گرفت هرگز جز به صداقت نخواهد بود. اگر دست ها را نگاه کني پاکي را خواهي ديد، چنان که در ديده و دلشان هم جز پاکي نيست.مکتب ما، درس قرآن ما، مشق اسلام ما، آموزه هاي اهل بيت ما جز اين نيست، خوبي و خوبي و باز هم خوبي. استاد امجد به تاکيد مي گويند: «مکتب ما مکتب گذشت و انسانيت است. مکتب آقايي و خوبي مکتب علي(ع) مي باشد. هر چه بدي است در مکتب معاويه است... يا بايد زير پرچم علي(ع) باشيم يا زير پرچم معاويه... نبايستي علي گو و معاويه خو باشيم...» حالا دوباره اين فرازها را بخوانيم و خود را به اين عيار بسنجيم، آيا واقعا ميان رفتار ما با مکتب مولا علي نسبتي هست يا - خداي نکرده- رفتار ما، گفتار ما، پندار ما و حتي نيت ها و آرزوهامان هم رنگ و بوي غير دارد؟ متاسفم که گاه مي بينم برخي افراد چنان از حسد سرشار مي شوند که کبريت نکشيده منفجر مي شوند عليه همديگر، حتي آدم هايي که بايد لااقل به اندازه سن شان بزرگ شده باشند و ما آن ها را در هيئت و هيبت آدم بزرگ ها مي بينيم اما انگار حسد و حقد و کينه در آن ها بزرگ شده است و مهر و محبت و شفقت شان در همان کودکي مرده است که اگر نمرده بود گاهي پنجره اي به سوي مهرباني باز مي کرد در وجود اين افراد ولي ... خب کسي که نازيبايي ها در وجودش افزايش پيدا کنند او را از مکتب علي(ع) دور و به مکتب معاويه نزديک مي کنند و راه سومي هم نيست چه در اين جهان همه چيز يا زيباست و علوي و يا معاويه صفت و زشت و اين خود ما هستيم که در ساحت نظر و عمل بايد جايگاه خود را مشخص کنيم که که هستيم و جايگاهمان کجاست. با شعار نمي شود که آدمي شد همه آدم ها داعيه دار بهترين بودن هستند و لااقل يک ميليارد و پانصد ميليون نفر علاوه بر شهادت به وحدانيت خدا، رسالت محمد (ص) را هم گواهي مي دهند اما به راستي آيا همه ما مسلمانيم؟ اگر مسلمانيم پس اين همه نامسلماني چيست که در جان و جامعه و جهان مان بيداد مي کند؟ به سخن اول استاد امجد برمي گرديم که گفت: «تکاني بخوريم، بله بايد تکان بخوريم، اين تکان بايد به انقلابي در ما تبديل شود تا دگرباره به مکتب اهل بيت (ع) برگرديم...» خراسان - مورخ سهشنبه 1389/07/13 شماره انتشار 17665 /صفحه٨/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 11:24  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
او چندمين مادري است که ديده ام براي کودکش لباس پليسي خريده است با دو ستاره روي هر دوش کودک، يعني ستوان دوم . انگار کودک به يک باره بزرگ شده است، اندازه آرزوهاي مادر و پدرش. انگار قد کشيده است انگار دانشگاه پليس را به پايان رسانده و با درجه ستوان دومي، در آغاز خدمت دوره افسري براي ارتقاي امنيت جامعه قرار گرفته است. مادر او را در لباس افسري مي بيند. کودک هم خود را در وضعيتي ديگر مي يابد انگار احساس مي کند بايد مراقب کودکان همسالش باشد. بايد از حق آن کودکي که ضعيف تر است دفاع کند. بايد در کنار ديگري که مي خواهد در برابر کودک فزون خواه بايستد، محکم قامت کشد. بايد مراقب باشد خواهر کوچک ترش با مشکل مواجه نشود. بايد مراقب باشد دزد بازي هاي کودکانه، به اموال اهل بازي دستبرد نزند و بچه زورگير، که «دزد خياباني» است همبازي او را نيازارد. کودک در لباس پليسي حالا دغدغه هاي متفاوتي دارد و به فردايي فکر مي کند که در لباس يک پليسي واقعي با امنيت سوزان پنجه در پنجه شود و حق جامعه را از آنان بازستاند. او عجله دارد که زود بزرگ شود لذا هر گاه لباس پليس مي پوشد از پدر و مادرش مي پرسد، پس من کي بزرگ مي شوم تا با «آدم بدها» بجنگم و همه شان را دستگير کنم و پدر و مادر قربان و صدقه قامت کوچولويش مي روند و وعده مي دهند خيلي زود او بزرگ و يک پليس واقعي خواهد شد. آن ها در دل هم براي پسرک چنين آرزويي دارند و اين يعني هنوز پليس در ميان جامعه جايگاه در خور احترامي دارد و پليس براي مردم محترم و عزيز است. اگر از معلمان هم بپرسيد خواهند گفت پليس يکي از مشاغلي است که دانش آموزان وقتي مي پرسند مي خواهيد در آينده چه کاره شويد روي آن انگشت مي گذارند و مي گويند پليس و اين باز يعني پليس و پليسي در چشم ها به عزت و در باورها به اقتدار جا باز کرده است. اين وظيفه پليس را سنگين تر مي کند، هم به عنوان نهاد پليس و نيروي انتظامي و هم به عنوان يک پليس بايد نگهبان اين عزت و حرمت باشد و از آرزوهاي کودکان لباس پليسي پوش حراست کند و از اميدها و آرزوهاي پدران و مادران نيز هم. پليس بيش از هر نهاد و نيروي ديگري بايد مراقب خود و رفتارش و حتي پوشش و گفتارش هم باشد چون سواي اين که در ذهن کودکان بايد با عزت و قدرت جلوه کند، آحاد جامعه از عالم تا مردم عادي او را تراز قانون و قانونمندي و قانون مداري مي دانند لذا عمل به مر قانون را از او مطالبه مي کنند و اگر همه رفتار و کردارش بر اين اساس باشد اگر چه حرمت افزار عزت آفرين خواهد بود، هرگز به اندازه يک تخلف کوچک که از او ديده شود در جامعه هياهو به پا نخواهد کرد. پليس اگر در همه حال خود مقررات راهنمايي و رانندگي را مو به مو انجام دهد شايد يک نفر قدرداني نکند اما اگر يک بار خودروي پليس روي خط عابر پياده توقف کند به چشم همه خواهد آمد. چه اين حرکت او در نگاه مردم به معناي ناميزان بودن ترازو تلقي خواهد شد چه اگر هميشه ترازو ميزان باشد کسي شايد لب هم وا نکند اما اگر يک بار ترازوي مغازه اي ناميزان باشد به عالم خبر خواهد رسيد و اعتماد مردم به آن مغازه دار سلب خواهد شد. چون مردم کاسب را عدل و ترازونشان مي دانند لذا ناميزان بودن ترازويش آنان را برمي آشوبد. قصه پليس هم همين است. مردم او را تراز قانون مي دانند. مرد قانون مي شمرند پس او بايد اولين عامل به قانون باشد، چنان که مردم بتوانند رفتار خود را براساس رفتار پليس هماهنگ کنند و رفتارشان هم وفق قانون باشد. پس پليس ها بايد خيلي مراقب رفتار و کردار و حتي گفتار خود باشند چون مردم به دقت رفتار آنان را رصد مي کنند و چون آنان را مردان قانون مي دانند. رفتار خود را هم از روي رفتار آنان مي نويسند، به خصوص کودکان و نوجوانان که مردان پليس را الگوي امروز و همسنگران فرداي خود مي خواهند... خراسان - مورخ یکشنبه 1389/07/11 شماره انتشار 17664 /صفحه۹/اجتماعی
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 13:7  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اين چوب، اين چوب خسته، اين عصا، گل مي دهد وقتي در دست مهرباني تو، گرماي محبت را احساس مي کند. گل ناشناس است کسي که خود را از گرماي اين محبت محروم کند پدربزرگ! دست که تکان مي دهي، پلک هايت که پاکت نامه مي شوند، من پيغام مهر را درمي يابم و مي دانم، پشت تکان اين دست ها، ايماني است که تو را در مقام صبر، نام بردار مي کند و ما را به کلاسي مي خواند که در آن درس مهرباني مي دهند. دست هايت را که سايه بان چشم مي کني، نگاه خسته ات تا دور دست ها را مي کاود و دنبال آشنايي مي گردد. شايد بيايد آشنايي شايد هم نه، اما مطمئن باش فرشته هاي خدا به تماشاي نماز صبر و افطاري مهرباني تو مي آيند، گوش کن! صداي پر و بالشان را نمي شنوي؟ آن ها به سلام تو مي آيند، ما دربزرگ! شناسنامه ها، شمار عمر تو را از هشتاد فزون نوشته اند اما کيست که نداند، تو يک کتاب بزرگ هستي، به قطر هشتاد سال. هر کس مي خواهد برگ هاي کتاب وجودت را بشمارد بايد هشتاد را در ۳۶۵ روز ضرب کند... تکريم شما بزرگان، حرمت داري مويي است که در عبادت و عبوديت خدا سفيد شده است. تکريم قامت هايي است که در خدمت خلق کمان شده است. پس سلام به شما، سلام به دهه هاي نوراني عبادت و عبوديت است و کور است کسي که اين روشنايي لطيف را نبيند. تو دعاي مستجاب کم نداري پدربزرگ، مادربزرگ، نياز ناز هم فراوان داري که هر روز لااقل پنج وعده، همه دنيا را با تکبيرة الاحرام پشت سرگذاشته اي تا جلوي ديدت را نگيرد وقتي مي خواهي در تماشاي دوست بالغ شوي. تو روزه هاي سرشار از راز هم کم نداشته اي و لبانت عطش را با عشق ممزوج کرده است پس حق است تا تمام قد به احترامت برخيزيم و در برابرت سر فرودآوريم که تو گنجينه عبادت و عبوديت با خويش داري... پدربزرگ، مادربزرگ! تو نماد مهرباني هستي ... من شکوه لب هاي به مهر خندان شده ات را به سان زيباترين تصوير عشق در خاطر دارم، براي من،مهرباني، نام ديگر توست و تو تصوير اصل محبت. پس هميشه دستانم را به دعا براي سلامتي ات به آسمان مي فرستم، تو هم برايم دعا کن... خراسان - مورخ یکشنبه 1389/07/11 شماره انتشار 17664 /مصور/صفحه۱۰
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 13:4  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(٢٨٢)
اگر بخواهيم يک ساختمان بسازيم، کلي دنبال مهندس مي گرديم و کوچه ها را به دنبال يافتن معماري قابل طي مي کنيم تا خانه اي که مي سازيم براساس اسلوب علمي و مهندسي شايسته باشد. خب ما که براي خانه اي که شايد چند سال در آن زندگي کنيم به حق اين همه حساسيت به خرج مي دهيم تا مهندس خوب، معمار خوب، مصالح مرغوب، نقشه کامل و... داشته باشيم تا بتوانيم خانه اي خوب بسازيم پس چگونه است که براي زندگي که در اين خانه بايد بگذرد، دنبال برنامه و مهندس و طراح نيستيم؟ مايي که براي محل زندگي مان اين همه برنامه داريم و حاضر نيستيم باري به هر جهت خانه بسازيم چگونه باري به هر جهت زندگي کردن را مي پسنديم؟ باري به هر جهت زندگي کردن آدم را گاه شايد به مسجد بکشاند اما به ميخانه هم مي کشاند و او را مدام ميان صداقت و دروغ، خوبي و بدي، بداخلاقي و خوش خلقي در نوسان نگه مي دارد تا جايي که از او آدمي دمدمي مزاج بسازد که اصلا قابل پيش بيني نيست. حال آن که انسان بايد داراي هويت قوام يافته و هندسه زندگي و پايداري شخصيتي باشد. براي اين هم بايد انسان اول يک الگوي موفق براي زندگي خود انتخاب کند تا صاحب يک هويت رفتاري و گفتاري مستقل شود. به باور من ما بايد براي يافتن اين هويت رفتار خود را براساس آموزه هاي ائمه شکل دهيم و به اندازه وسع خود از اين خرمن پر نور، روشني برگيريم و چراغ راه کنيم تا به عقلانيت برسيم. عقلانيت الهي نه ابزاري. نه نيرنگ بازي که برخي ها نامش را عقل مي گذارند حال آن که در کلام امام صادق(ع) مي فهميم، معاويه وار رفتار کردن نه عقلانيت که نيرنگ بازي است وعقلانيت آن است که انسان را از جاده جهنم به بهشت بازگرداند حال آن که «معاويه رفتاري» آدمي را از بهشت به دوزخ مي کشد. انسان عاقل، اهل عفت است، اهل پاک چشمي و پاک دستي و پاک دلي و پاک دامني، او با اين پندار و رفتار و کردار، خدا را عبادت مي کند که به فرموده امام صادق (ع) به نقل از مولا علي (ع) بهترين عبادت است. اين پاک جاني، انسان را به عقلانيت مي رساند.عقلانيت حقيقي که زندگي هر دو دنيايي آدمي را نجات مي دهد. در روايتي از امام جعفر صادق (ع) مي خوانيم که «عاقل ترين مردم، خوش خلق ترين آن هاست» چه انسان خوش اخلاق همواره به خوبي هم مورد استقبال ديگران قرار مي گيرد، حتي موانع به ظاهر مرتفع نشدن را از سر راه خويش برمي دارد و در اين دنيا زندگي خوبي دارد و در آن دنيا نيز عاقبتي روشن در انتظار اوست. آدم خوش اخلاق، خانه اش را نيز سرشار از روح زندگي مي کند و حتي اگر کمبودها فراوان باشد، اما هستند افرادي که با پول و سرمايه فراوان، اما به دليل نداشتن اخلاق خوش، به تجربه لحظه هاي خوش نمي رسند و نه خود از داشته هاي خويش بهره مي برند و نه زندگي خوبي دارند. بسيار شنيده ايم که افراد به مثل مي گويند ما با فلاني که خوش اخلاق است حاضريم به جهنم برويم اما با فلاني که اخلاق خوش ندارد به بهشت هم نمي رويم. اين يک مثل است براي بيان راحت بودن با فرد خوش اخلاق و ناراحت بودن با فرد بداخلاق و الا پايان خوش اخلاقي بهشت و سرانجام بداخلاقي دوزخ است. پس کسي که مهندسي زندگي خود را به دست امام صادق(ع) مي دهد، به خوش اخلاقي و شاد کردن مردم هم دست مي يابد چه از ايشان شنيده و خوانده است که «از جمله دوست داشتني ترين اعمال نزد خداوند متعال شادي رساندن به مومن است.» پس او هم سعي مي کند هم خوش اخلاق باشد و هم به ديگران شادي برساند. اين خوش خلقي و توليد شادي براي مردم، آدم را عاشق بندگان خدا مي کند به گونه اي که همه را دوست داشته باشد و به مقام بهتريني که امام صادق(ع) فرموده اند دست يابد که ؛ « از دو مسلماني که با هم برخورد مي کنند آن که ديگري را بيشتر دوست دارد بهتر است.» ... پس بکوشيم تا با زندگي بر مدار مهرباني در ميان بهترين ها جا داشته باشيم. خراسان - مورخ یکشنبه 1389/07/11 شماره انتشار 17664 /صفحه٨/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 12:59  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
زورگيري، قله کوه يخي است که به چشم مي آيد، نه همه آن، پايه هاي آن در فقر، محروميت، فزون خواهي، دست يافتن به مال فراوان با زحمت کم، حساسيت زدايي اعتقادي، معضلات فکري و فرهنگي و... مي باشد که پرداختن به هر کدام چندين و چند کتاب مي خواهد که کارشناسان بنشينند، قلم به دست بگيرند و به تحرير بپردازند چرايي پديد آمدن هر کدام از اين سرفصل ها را. اين يک کار ريشه اي، عميق و فراگير است اما اگر توجه به اين مسائل، ما را از حذف قله کوه يخي باز دارد، شايد چنان دچار حادثه شويم که فرصت پرداختن به آن را پيدا نکنيم. البته نمي گويم پرداختن به کوه يخي را بايد در حذف قله آن خلاصه کرد. بلکه سخن اين است که در حذف اين قله نبايد ترديد روا داشت. ترديد در حذف يعني حادثه، يعني فاجعه، اما بسنده کردن به حذف قله و غفلت از کوه در حال قد کشيدن يعني توليد هزار باره قله و باز هم يعني حادثه، يعني مشکل، يعني زخم، يعني آسيب، يعني امنيت سوزي و تاراج احساس امنيت. چه در شهري به بزرگي مشهد در روز شايد به تعداد انگشتان يک دست هم زورگيري روي ندهد. اما همان تک واقعه هايي که رخ مي دهد، همان تک کبريت هايي که بر خرمن امنيت کشيده مي شود آتش به پا مي کند که دودش تا چشم همه مي رسد. مثل تصادف رانندگي است ماجرا و به راستي ما در جاده، همان جاده اي که به جاده مرگ مشهور شده است. در سال چقدر حادثه داريم اما کسي فکر کرده است که احساس خطرساز بودن و حادثه پرداز بودن اين جاده به تعداد کساني که از اين جاده عبور مي کنند تکثير شده است: زورگيري مثل يک بوي بد و آزاردهنده است که لازم نيست تو خودت از آن استفاده کرده باشي همين که در نزديکي هايت يک نفر استعمال کرده باشد، کافي است تا شامه تو و من و ما و همه کساني که در اين حوالي هستند آزرده شود. بگذريم، دارد «مقدمه» دارد از «ذي المقدمه» بيشتر مي شود. سخن اين است که نبايد با توجيه ضرورت پرداختن به پيش زمينه هاي توليد زورگيري، از اين پديده غفلت کرد. چنان که وقتي ديابت مثلا پاي فرد را مبتلا مي کند نمي شود گفت دلايل بيماري بايد شناخته شود و از قطع عضو آلوده چشم پوشيد بلکه بايد اين عضو را قطع و بيمار را بيماري زدايي کرد. مردم بارها با نگارنده تماس گرفته اند و به جد خواهان اعمال قاطع قانون و برخورد سلبي با زورگيرها شده اند حتي اعلام آمادگي کرده اند که خود نيز در خدمت پليس و دستگاه قضا به مبارزه با فزون خواهان گردن کش بپردازند. از بچه هاي جبهه هم کم نداشته ايم کساني که مي گويند حاضرند بي چشم داشت براي ارتقاي امنيت اجتماعي و توسعه احساس امنيت در خدمت پليس با شرارت پيشگان زور گير پنجه در پنجه شوند با همان اقتداري که در برابر عراقي هاي متجاوز مي ايستادند در برابر اين دشمنان در خانه لانه کرده هم قد علم کنند. پليس مطمئن باشد در مبارزه با زورگيران اين دزدان آشکار و دزدي آشکار همه مردم را کنار خود خواهد داشت و دعاي خيرشان را پشت و پناه خويش. مطمئن باشيد حتي خانواده فرد زورگير هم در اين مسئله کنار پليس خواهند بود تا در کنار عضو به فساد کشيده شده خود. پس پليس بايد قاطع و مقتدرانه، پديده زورگيري و همه زورگيران را در هم کوبد... خراسان رضوي - مورخ شنبه 1389/07/10 شماره انتشار 17663 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در شنبه دهم مهر ۱۳۸۹ساعت 15:45  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(۲۸۱)
هر کس براي زندگي خود يک مهندس انتخاب مي کند و براساس هندسه اي که او طراحي کرده است، زندگي خود را برنامه ريزي مي کند، گفته هاي او را به رفتار درمي آورد رفتارهاي خود را طوري سامان مي دهد که مطابق گفته هاي او باشد. اين چنين است که شخصيت الگوپذير شبيه شخصيت الگو دهنده مي شود و اين افراد هستند که مي توانند خود را بر مذهب الگوي خود بدانند نه ديگران. حالا از اين منظر به زندگي خود نگاه کنيم، به راستي مهندس زندگي ما کيست و ما براساس مهندسي چه شخصيتي زندگي مي کنيم؟ گفتار و رفتارها ما را شبيه چه کسي کرده است؟ آيا ما شيعه هستيم؟ آيا ما جعفري هستيم؟ آيا علوي هستيم؟ آيا محمدي هستيم؟ پاسخ اين آياها را به وجدانمان حواله مي دهم تا در محکمه عدل خود برايش پاسخ بيابد و با ما همان رفتاري را داشته باشد که حکم اوست. اگر صادقانه نگاه کنيم بر خويش خواهيم لرزيد با رفتاري که داريم بر خويش خواهيم لرزيد بر عاقبتي که اگر رفتار خود را اصلاح نکنيم فرا رويمان قرار دارد. يادمان باشد بهشت و دوزخ پايان قهري راهي است که در پيش مي گيريم، نمي شود راه ترکستان را در پيش گرفت و توقع داشت به سلام کعبه رسيد! آنان هم که راه کعبه را در پيش مي گيرند و به آن ملتزم مي مانند نيز در ترکستان حيرت واگذاشته نخواهند شد. اين سنت خداوند است که به هر کس به اندازه تلاش و تکاپويش پاداش دهد. پس اگر خواهان زيبايي ها هستيم بايد زيبا پنداري را به زيبا رفتاري گره زنيم و زندگي خود را طوري پيش بريم که هندسه اش را شخصيتي بزرگ طراحي کرده باشد، چه حيف است ما را جعفري مذهب بخوانند اما خوانش زندگي ما چيز ديگري را نشان دهد. حيف است خورشيد تاباني مثل امام صادق(ع) داشته باشيم اما الگوهاي دروغين زندگي ما را مديريت کنند که اگر نمي کردند، امروز يک دروغ در جامعه نبود و هيچ گاه نمي ديديم خانواده هايي که پدر به همسر دروغ مي گويد، مادر به فرزند و ... همه به هم دروغ مي گويند در خانه، در جامعه و روشن است در جامعه اي که «دروغ گفتن» آسان شود، ارتکاب ديگر گناهان و جرايم هم آسان خواهد شد و چنين جامعه اي هرگز نسبتي با امام صادق عليه السلام نخواهد داشت حتي اگر ما خود را شيعه جعفري بدانيم. شيعه معنا و مفهوم رفيع خود را دارد. شيعه کسي است که رفتارش مثل رفتار امام است، گفتارش نيز مثل اوست، رابطه ما با ائمه را نه زبان که عملمان نشان مي دهد. اگر حتي مثل آن مرد که سال ها با امام (ع) آشنا بود و داعيه رابطه داشت، زبان خود را از توهين و تحقير و نسبت دادن نامناسب به ديگران، حتي به کفار باز نداريم، سرانجام ما مثل همان فرد خواهد شد که امام رابطه اش را با او قطع کرد چون به غلامش که مسلمان نبود، نسبت ناروا داد و امام به همين دليل رابطه خود را با او قطع کردند. خب حالا ما زبان چگونه در کام مي گردانيم و کلماتي که از زبان ما خارج مي شود چه معنا و مفهومي دارد. آيا حرمت نگه مي داريم براي بندگان خدا؟ آيا حاضريم صادقانه سخن بگوييم و صادقانه زندگي کنيم و همواره حق را بگوييم حتي اگر عليه منافع ما باشد يا براي رسيدن به منافع خود حاضريم رگ و ريشه صداقت را بزنيم و به هر روش دروغي متوسل شويم تا «ثمن بخس» و کالا و پست و مقام و مال و منال بي ارزشي را به قيمت از دست دادن ايمانمان بدست بياوريم؟ من معتقدم يکي از مولفه هاي اصلي عقلانيت حساب گري است بايد انسان حساب کند با آن چه از دست مي دهد، چه به دست مي آورد و به بهاي به دست آوردن آن چه بدان دست مي يابد چه از دست مي دهد. خب ما هم بر سر حساب بنشينيم و محاسبه کنيم با دروغ چه به دست مي آوريم و چه از دست مي دهيم. با غيبت چگونه لحظه اي کام شيرين مي کنيم اما تلخ کامي هميشگي را به جان مي خريم. حساب کنيم براي به دست آوردن يک متاع دنيايي گاه باغ چند روزه اين دنيايي را با باغ جاويدان بهشت طاق مي زنيم و جهنم را مي خريم... بگذريم. فکر مي کنم بايد هر روز از خود حساب بکشيم. بايد هر روز ببينيم رفتار آن روزمان براساس هندسه کدام مهندس بوده است و... خراسان - مورخ شنبه 1389/07/10 شماره انتشار 17663 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در شنبه دهم مهر ۱۳۸۹ساعت 15:41  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
هرکس ازتوفاصله بگيردازبهشت خدا دورشده است؛ اي پدر بزرگ!
ديروز، روز تو بود،نه همه روزها از آن توست که شاعر عشقي و نقاش زيبايي و بهشت شرح لحظه هايي است که به سلام تو مي آيم پدر بزرگ! مادر بزرگ! و باور دارم، هر کس از تو فاصله بگيرد از بهشت خدا دور شده است، مگر نه اين که بهشت زير پاي مادران است و معطر به غبار گام هاي پدران؟پدر بزرگ! من باور دارم بهشت شرح حال چشمان توست وقتي از افق پلک ها طلوع مي کند.غزل لب هاي توست وقتي شارح پيغام مهرباني خدا مي شود سيب سرخ دستان توست وقتي نگاه مرا تا اوج زيبايي برمي کشد.من به بهشت ديدار تو مي آيم تا بگويم، روزت مبارک، پدر بزرگ، مادر بزرگ و همه پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هاي ايران! همه روزهاتان مبارک. خراسان - مورخ شنبه 1389/07/10 شماره انتشار 17663 /صفحه١و٢
+ نوشته شده در شنبه دهم مهر ۱۳۸۹ساعت 15:34  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
چقدر محکم صحبت مي کردند، با يقين سخن مي گفتند. با اطمينان از رفتن مي گفتند آن چنان محکم که مطمئن مي شدي اين رفتن را بازآمدني نيست. آنان علاوه بر اين که انتخاب شده بودند براي شهادت، انتخاب هم کرده بودند شهادت را و من از بسياري شنيده ام که فلان شهيد... وقتي که مي رفتند با يقين به شهادت مي رفتند. من هم از اين مردان مومن کم نديده ام. يادم هست آن روزها مي نوشتند ما آدرس هاي بازگشت را از کوله پشتي هايمان هم بيرون گذاشته ايم بله، اصلا به بازگشت فکر نمي کردند. مگر امام حسين عليه السلام از مقتل بازگشت؟ خب باورمندان «کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا» مگر مي توانستند جز اين سيره، مسيري داشته باشند؟ آنان محکم سخن مي گفتند، با يقين مي رفتند و همه تار و پود دلبستگي ها را از پاي خويش مي گشودند تا خيلي راحت از زمين جدا شوند و خوب مي دانستند براي رسيدن به خدا، بايد از خود گذشت.و چنين بودند شهيدان که عشق را معنا مي شدند و هنوز عطر عشق را بايد از کوچه هايي استشمام کرد که شهيدي از آن عبور کرده باشد. هنوز هم راز عشق را بايد در تصاويري تماشا کرد که در قابي، به ديوار خانه حرمت بخشيده است و به خانه اي که نفس هاي پرنيايش شهيدي را در خويش به يادگار دارد. راز پرواز شهدا را بايد در آموزه هاي اسلامي يافت که پرهيز از دلبستگي ها و تقواي از دنيا را سرالاسرار سربلندي انسان مي دانند، چيزي که اين روزها برعکس در رفتار ما نمود پيدا کرده است تا اگر عکس شهدا را هم بالاي سرمان نصب کرده ايم، عکس آنان عمل کنيم.آنان بندها را از پا مي گشودند ما اما با نوار بند و ميخ و قفل و جوش خود را به پست و مقام جوش مي دهيم تا کسي نتواند ما را جدا کند! شهدا از رفتن مي گفتند و از گذشتن، ما اما، از ماندن مي گوييم، از تصاحب همه چيز به هرنام و به هرشکلي. به رفتارمان دقت کرده ايم که در تضاد با شهدا به چه روزگار عجيبي دچار شده است؟ يادمان هست براي شهدا خدا چنان بزرگ بود که همه چيز و همه دنيا و آنچه در آن است کوچک مي شد و انسان با ايمان به خدا چنان قد مي کشيد که کوه ها در برابرش حقير مي شد، امروز اما، ما، خالي از خدا، چنان کوچک مي شويم که گاه يک ميز، يک صندلي همه دنياي ما مي شود. براي يک لقمه نان شبهه ناک، براي يک ساعت ماندن در پست و مقام، به هر کس دخيل مي بنديم و خدا برايمان جور ديگري تداعي مي شود... بگذريم. امروز، به دنيا چسبيده ايم به همين خاطر است که از عشق تهي مي شويم، درنگاه ما، بشارت هيچ معجزه اي نيست و لب هايمان پيغام مهرباني را روايت نمي کند. دست هايمان از عطر صداقت خالي است و از کوچه هايمان گاه بوي گناه به مشام مي رسد. انگار به نفرين مبتلا شده ايم يا رفتارمان را براي خودمان ترجمه کرده اند و... بگذريم، هفته دفاع مقدس هم به پايان آمد، ما، اما، اگر عقل داشته باشيم جست وجوي عشق سال هاي پاکي را همين امروز آغاز مي کنيم. اگر معرفت داشته باشيم همين الان خود را درست مي کنيم تا بتوانيم خانه خود را، محله خود را، شهر خود را، کشور خود را و دنياي خود را درست کنيم... خراسان رضوي - مورخ پنجشنبه 1389/07/08 شماره انتشار 17662 /صفحه۷/فرهنگی و هنری
+ نوشته شده در جمعه نهم مهر ۱۳۸۹ساعت 12:5  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(٢٨٠)
چشم هايت را نبند، به فکري که ذهنت را مشغول کرده است اجازه بده هم ذهنت را و هم چشمانت را باز کند. بگذار چشم در چشم شوي با آناني که نگاهشان مي تواند برايت بشارت بهشت باشد، اگر اجابت کني. مي تواند هوشيارت کند در زندگي تا دستانت کرامت باران گيرد. پس چشم هايت را باز کن و به اين کودکان نيازمند به ديده تکريم نگاه کن. آنان اگر چه «ندارند» در سرزميني که بايد «دارا» باشند، اگر چه مشکل دارند در حالي که بايد راحت باشند، اما حقير نيستند، اتفاقا راز بزرگي تو هم در تکريم اينان نهفته است. اگر تکريم شان کني، کرامت مي يابي، پس باز هم دعوتت مي کنم نگاه کني به اينان که تو را به سمت کار خدايي مي کشانند. ديدگانت را بشوي و نگاهت را همراه مهربان ترين مردم کن تا در جشن عاطفه ها، با اجابت نگاه ها و دست هاي نيازمند زمينه استجابت همه زيبايي ها را در حق خود و جامعه فراهم کني.يادت باشد تو که مدام چشمانت به آسمان است و مي خواهي ببارد تا خشکسالي از زمين رخت بر بندد و غبارش به زلال باران شسته شود، تو هم بايد اهل باران باشي. بايد از چشمانت، از لبانت مهرباني و از دستانت ياري ببارد. اصلا دست هايت بايد دو جوي کرامت و بخشش باشد براي همه کساني که تشنه کام، کاسه لب شکسته نياز خود را به سوي تو دراز مي کنند. آخر انسان خليفةا... است و از او توقعي است که شايد از ابر و باران نباشد اما از انسان اهل ايمان هست از کساني که نگاهشان، دلشان، ايمانشان عجين با آيه هاي قرآن است اين توقع مي رود که دست گيرند، دست هاي فرو افتاده را ...يک يادآوري ديگر؛ اين روزها، مدرسه ها باز شده است و بچه ها با کيف و کفش و لباس نو راهي مدرسه مي شوند و در عالم کودکي خود، گاه لباس ها و کيف ها و لوازم التحرير خود را شايد به رخ هم بکشند در اين ميان، کم نيستند کودکان فقيري، که درهم مي شکنند وقتي با حسرت به داشته هاي ديگران نگاه مي کنند. من اين کوچولو هاي پاک را، «نهال هاي خدا» مي دانم که نبايد در رهگذار بادهاي حسرت بشکنند و اين وظيفه من و توست که نگذاريم چنين شود. اينان عيال خداوند هستند بر اساس آموزه هاي ديني و حالا آيا من، آيا تو، آيا او حاضر نيستيم به اندازه يک کيف نو، يک دفترچه، يک مداد، به بچه هاي خدا هديه بدهيم؟آيا نمازهايي که مي خوانيم ما را به نهضت ياري نيازمندان آبرومند نمي کشاند؟ هيچ فکر کرده ايم که بسياري از اين دانش آموزان نيازمند ياري از چنان استعدادي برخوردار هستند که اگر به مرحله شکوفايي برسد به تنهايي مي توانند به ياري يک جامعه، يک ملت، يک کشور و حتي جهان بشتابند. زندگي «پرفسور حسابي» آن رادمرد بزرگ را اگر خوانده باشي مي فهمي که يک کودک فقير هم مي تواند دنيا را تکان دهد. هيچ با خود فکر کرده اي ما هم نسبت به اين کوچولو هايي که استعداد بزرگي دارند اما امکانات ندارند، مسئوليم؟ باور کن اگر ما مسئوليت خود را به درستي انجام دهيم، اگر به ياري هم همت کنيم، از ميان همين دانش آموزان بزرگ مردان و بزرگ زناني قد خواهند کشيد که مايه سرفرازي اين کشور شوند...پس چشم هايت را نبند، به فکري که ذهنت را مشغول کرده است اجازه بده، ذهنت را و نگاهت را باز کند تا دست هايت به ياري نيازمندان باز شود ... خراسان - مورخ پنجشنبه 1389/07/08 شماره انتشار 17662 /صفحه٨/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در جمعه نهم مهر ۱۳۸۹ساعت 12:2  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
رسانه ها، فرزندان شهدا را تکريم مي کنند، حق هم همين است اما وقتي دوربين تلويزيون، ميکروفون راديو، دوربين عکاس، ضبط و قلم خبرنگار دور مي شود باز هم از اين تکريم خبري هست؟ آيا متوليان امر آن چنان که بايد حق نمک را ادا مي کنند بر سفره اي که نشسته اند؟ از اين ماجرا، فرزندان شهدا و خانواده هاي شهدا قصه هاي فراوان دارند و گاه قصه ها چنان با غصه عجين مي شود که نمي تواني ميانش فرق بگذاري. اين قصه اما در ميان ما، مردمان عادي، گاه تلخ تر مي شود. انگار يادمان رفته است عزت و حرمت کشور، رهين عزم و رزم کيست و درخت استقلال که آزادانه در سايه اش مي نشينيم، چگونه و با چه آبياري شده است. يادمان مي رود خيلي چيزها. کوه هايي را که رفت نمي بينيم، اما «کاه» را مي بينيم. پدر از دست دادن را نمي بينيم، اما سهميه دانشگاه، چشممان را کور مي کند. جاي خالي پدر و تکيه گاه زندگي را نمي بينيم اما آن چه در تبليغات گفته مي شود گوشمان را کر مي کند و ما را در موضع طلبکار قرار مي دهد. حال آن که ما بدهکاريم و اگر قرض و طلب را در اين ساحت به رسميت بشناسيم، آن که بايد به دنبال پرداخت بدهي خود باشد ما هستيم و باز هم فرزندان شهدا از ما طلبکارند اما چنان مدعي وار زبان به طلب گشوده ايم که خودمان هم باورمان شده است که آنان بدهکارند و ما طلبکار و چقدر بر اين پندار باطل، فرزندان شهدا را زخم زبان زده ايم. آن قدر که دلشان پر از درد شده است و شرح حالشان، نجواگونه اي است با پدر شهيدشان که «پروانه نجاتي» نجيبانه سروده است: دل خسته ام ز سهميه هايي که هيچ کس باور نکرد سهم مرا سر کشيده است باور نکرد جاي تو را پر نمي کنند باور نکرد سوي تو خنجر کشيده است اين امتيازهاي کذايي که بي دريغ طومار طعنه همه هم کلاس هاست! اي کاش بودي اي پدر اين ها ولي نبود سهميه سهم کينه حق ناشناس هاست رفتي که راه باز شود، راه باز شد اما کنار جاده مرا هيچ کس نديد زير غبار رفتنشان اشک هاي من در انتظار آمدنت سيل آفريد تو مايه غرور مني گرچه نيستي مرد حماسه، مرد بلاپوش شهر من باور نکن که بي تو به پايان رسيده ام خلوت نشين قطعه خاموش شهر من اينک منم که در هوس چشم هاي تو دلتنگم از نگاه طلب کار کوچه ها در حسرت چشيدن گرماي دست تو مي ترسم از شکستن ديوار کوچه ها آري، چنين است روزگار، آن قدر دانشجوي سهميه اي را بر زبان مي آورند و به کينه و ريشخند مي کشند که يادشان مي رود خود بدهکارترين هستند که دين خود را به کشور ادا نکردند، و بيگانه کيشانه رفتار کردند، امروز هم بر همان سبيل، بچه هاي شهدا را «سيبل» حرف هاي خود قرار مي دهند، اهل انصاف اما خوب مي دانند که اين سهميه ها، اولا حق اين بچه هاست ثانيا به اندازه چسب زخمي است که هرگز جراحت نبود پدر را جبران نمي کند و ثالثا... بگذاريد اين ثالثا که به اندازه همه بدهکاري هاي ما فهرست شده است فعلا ناگفته بماند اما حق اين است که اگر کاري نکرديم و نمي کنيم لااقل مردان عمل را به زخم زبان نيازاريم... خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1389/07/07 شماره انتشار 17661 /صفحه۴/فرهنگی و هنری
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر ۱۳۸۹ساعت 12:48  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(۲۷۹)
زنان رزمندگان و فرماندهان سرفراز پشت جبهه بودند، نه، جبهه ما همه اش خط مقدم بود و پشت و پس نداشت. پس زنان آناني که در خط مقدم مي جنگيدند هم رزمندگان جبهه بودند، اين را پيشتر هم گفتيم، اما اجازه دهيد اين مطلب را اضافه کنيم که اگر جنگ براي رزمندگان تمام شد، براي اين فرماندهان تمام نشد و گاه با عمق و وسعت بيشتر ادامه دارد. در اين مقال فقط مي خواهم يک نمونه ذکر کنم؛ حتما اسم جانبازان اعصاب و روان به گوشتان خورده است. اگر نشنيده ايد اينان پاک ترين بندگان خدا هستند که گاه در عين معصوميت ، دست به رفتار سخت مي زنند. اينان مظلوم ترين فرزندان ايران هستند که گاه شايد سيلي بر گونه خود يا عضو خانواده هم بنوازند. اينان فرشتگان را شرمنده صبوري خود مي کنند اما... اما همسران اينان صبورترين هستند و فرزندانشان نيز هم. متاسفانه دشواري زندگي اينان نه به کلام درآمده است و نه به تصوير، شکوه بزرگي اين افسران را فقط خداوند بزرگ مي داند و بس و حماسه معصوميت و مظلوميت فرزندان شان را نيز هم. من هميشه خواسته ام ، نسبت به اين جانبازان و خانواده هاشان اداي دين کنم اما به حقيقت و به دور از هرگونه تعارف مي گويم،قلمم ناتوان است و واژه ها را تاب شرح اين عصمت مظلوم نيست، چند روز پيش اما شعري از جاودان ياد ابوالفضل سپهر خواندم که فکر مي کنم شايد بشود با روايت دوباره ابياتي از آن به اين بزرگ مردان اداي احترام کرد. او از زبان فرزند جانباز مي سرايد: دويدم و دويدم/سرکوچه رسيدم بند دلم پاره شد/از اون چيزي که ديدم بابام ميون کوچه/افتاده بود رو زمين مامان هوار مي زد/شوهرمو بگيرين مامان با شيون و داد/مي زد توي صورتش قسم مي داد بابارو/به فاطمه ، به جدش تو رو خدا مرتضي/زشته ميون کوچه بچه داره مي بينه/تو رو به جون بچه... تو سينه و سرش زد/هي سرشو تکون داد رو به تماشاچيا/چشماشو بست و جون داد سوي بابا دويدم/بالاسرش رسيدم از درد غربت اون/هي به خودم پيچيدم درد غربت بابا/غنيمت نبرده شرافت و خون دل/نشونه هاي مرده اي اونايي که امروز/دارين بهش مي خندين براي خنده هاتون/دردشو مي پسندين امروزشو نبينين/بابام يه قهرمونه يه روز به هم مي رسيم/بازي داره زمونه موج بابام کليده/قفل در بهشته درو کنه هرکسي/هر چيزي رو که کشته يه روز پشيمون مي شين/که ديگه خيلي ديره گريه هاي مادرم/يقه تونو مي گيره ... تو نمي داني اين جبهه چقدر دشوار است، بله، اين جا جهاد اکبر، شکوه جهاد اصغر را صدچندان مي کند. اين جا بهشت شرح هر لحظه اي است که همسر جانباز، دختر و پسر جانباز، در اوج معصوميت، تندخويي همسر را، پدر را به شکيبايي گره مي زنند. من مطمئنم اين لبخندشان در آسمان هزاران هواخواه دارد بگذار برخي از زمينيان نفهمند، بگذار حقارت خود را در نيشخندهاي خود نشان دهند جانباز اما، آن قدر قامت فراز است که خورشيد را همسايه پايين دستي خود مي بيند و خانواده اش نيز شانه به شانه خورشيد مي دهند. بگذار بعضي را توان فهم اين حقيقت نباشد، مگر از خورشيد چيزي کم مي شود وقتي برخي ها نورش را نبينند که از جانباز چيزي کم شود در فصل کفران عزت؟... خراسان - مورخ چهارشنبه 1389/07/07 شماره انتشار 17661 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر ۱۳۸۹ساعت 12:45  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اول: سه ماه بعد از شهادت پدرش بود که به دنيا آمد. اسمش را همان اسم پدرش گذاشتند؛ احمد البته احمد صدايش مي کردند اما اسم شناسنامه اي اش را همان طور که پدرش خواسته بود محمد گذاشتند اما همه او را احمد صدا مي کردند از همان روز اول. عجيب اين که خيلي شبيه پدر هم بود. آن ها که کودکي پدرش را به ياد داشتند مي گفتند، ميان پدر و پسر، قصه همان دو نيمه سيب است و... دوم: زمان گذشت. احمد بزرگ شد، بزرگ و بزرگ تر، ازدواج کرد و درست در سالروز شهادت پدرش، سوم خرداد پسرش متولد شد و او پر از حس غريبي بود، دست هاي کوچک پسر کوچکش را که توي دست گرفت، لرزيد. اشک مثل باران بر گونه هايش باريد. وقتي نگاه مهربان کوچولويش را ديد. يادش آمد او هرگز اين حس را تجربه نکرده است. پدر رفته بود سه ماه قبل از اين که او به دنيا بيايد و حالا او حس مي کرد چه روزهاي خوبي مي توانست با پدر داشته باشد که نتوانست تجربه کند. روزها مي گذشت و او با پسرش عجيب انس بسته بود اما حسرت مي خورد که خودش اين فرصت را هرگز نداشته بود. سوم: انگار «پروانه نجاتي» شرح حال او را سروده بود، با واژه هايي که هر کدام صاعقه اي براي باران اند؛ امروز من پدر شدم و ديدم در من چه حس و حال عجيبي بود مي خواستم صدا بزنم «بابا» اما چه داستان غريبي بود لکنت گرفته بودم و فهميدم اين واژه آشناي زبانم نيست بغضي گرفت راه گلويم را، انگار حجم مبهم سيبي بود از چشم کوچک پسرم خواندم بايد دوباره سعي کنم «با... با» نوزاد گريه کرد و در جانم غوغاي انفجار مهيبي بود در من چقدر حسرت اين واژه است، در من چقدر حسرت اين واژه است اي کاش از حرارت اين مفهوم در ذهن تار بسته نصيبي بود من زل زدم به نرمي دستانش دست مرا فشرد و دلم لرزيد يعني دو مرد پشت هم و با هم پيمان بي رياي نجيبي بود از عمق قاب عکس نگاهم کن، آه اي غرور کوفته بر ديوار تقويم زندگاني من بي تو تاريخ پر فراز و نشيبي بود چهارم: حالا خود را بگذاريد جاي احمد -همان محمد شناسنامه اي- و جاي احمدها، آيا حاضريد همه دنيا را داشته باشيد و پدر نداشته باشيد؟ آيا حاضريد، حسرت احمدها را تجربه کنيد؟ حاضريد تجربه ديدار پدر را نداشته باشيد؟ با شماها هستم که گاه فرزندان شهدا را به زخم زبان عذاب مي دهيد و سوزش زبانتان از گلوله هاي صدام بدتر است. آيا حاضريد همه سهميه احمدها را يک جا بگيريد اما يک فصل را مثل آنان بگذرانيد؟ نمي خواهد به من يا هيچ کس ديگر جواب بدهيد، فقط اگر انصافي برايتان مانده، اگر هنوز نبض وجدانتان مي زند، خود را بگذاريد جاي فرزندان شهدا. بعد قضاوت کنيد. فکر نمي کنم آن وقت زبانتان را توان زخم زدن باشد... پنجم: خيلي از فرزندان شهدا را ديده ام که مي گويند حاضريم همه دنيا را بدهيم تا لحظه اي پدر را در آغوش گيريم. حاضريم از همه چيز بگذريم تا در مشکلات پدر کنارمان باشد اما... نمي شود. آنان خوب مي دانند همه دنيا جاي پدرشان را پر نمي کند. دلخوشي آنان و همه خانواده هاي شهدا به کلام حضرت حق است که فرمود: من خود جاي شهيد را پر مي کنم و حالا نگاه خانواده هاي شهدا، به آسمان است والا همه دنيا و هرچه در اوست با خاک پاي شهيد هم برابر نيست. ششم: اميدوارم اگر با فرزند شهيد، با خانواده شهيد روبه رو شديم يادمان باشد اينان سند عزت اين ملک و ملت هستند، چشم و چراغ اهل معرفت. پس به احترامشان بايد تمام قد برخاست و... همين! خراسان رضوي - مورخ سهشنبه 1389/07/06 شماره انتشار 17660 /صفحه٤/فرهنگی و هنری
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 13:33  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(۲۷۸)
اسم جنگ که به ميان مي آيد، همه ياد تير و تفنگ مي افتند و مرداني با لباس خاکي و کلاه آهني، نام دفاع مقدس که جانشين جنگ مي شود، همين مردان، عزت صد چندان مي يابند. خلق معنوي و خوي روحاني شان، رفتار مومنانه و کردار عارفانه شان، قول صادقشان و ... در چشم ها به حق عزيز مي نشيند. دل ها هم از پي چشم ها مي روند و چون ديده، آنان را زيبا ديده است، دل هم نيکو يادشان مي کند و دست ها به التماس دعا براي سلامتشان راهي آسمان مي شود. اما جبهه فقط خط مقدم نيست. دفاع مقدس هم در يک خط طولي شکل نگرفت. اتفاقا جبهه ما پرعمق ترين جبهه بود در قرن هاي اخير که تا خانه آخرين شهروند ايراني در دورترين نقطه به جبهه هم امتداد مي يافت و بلکه بالاتر، تا اعماق دل مردمان کشيده مي شد و همين بود که دفاع مقدس را جاودانگي مي بخشيد. چه اين دفاع با آن مکتب و مردانش، ترجمه امروزين عاشورا بودند و ماندگاريشان هم با عاشورا گره خورد و در اين باره سخن فراوان گفته شده است و هنوز هم سخن فراوان است در اين ساحت اما اين قلم را سر آن است تا نکته اي ديگر را باز گويد و آن اين که خلاصه کردن دفاع مقدس به يک خط طولي جفا به دفاع مقدس است و ناديده گرفتن ديگران به جز رزمندگان خط ناسپاسي تلاش زنان و مرداني است که بي نام و نشان بزرگ ترين نقش آفريني ها را داشتند. از جمله خانواده همين رزمندگان و بالاخص همسرانشان که من آنان را افسران ناپيداي جبهه دفاع مقدس مي دانم و از زبان بسياري از فرماندهان و رزمندگان شنيده ام که اگر نبود صبر، درايت، تدبير منزل و مديريت زندگي از سوي همسرانشان معلوم نبود ميزان ماندگاري شان در جبهه چقدر باشد و ميزان موفقيت شان نيز هم. حتي برخي از فرماندهان به نگارنده تاکيد داشتند که از اين افسران گمنام اما سربلند که توامان درگير جهاد اصغر از طريق کمک به جبهه و بسترسازي براي حضور همسرانشان و جهاد اکبر تحمل دشواري هاي پيامد آن بودند، بيشتر بنويسم و من به آنان گفته ام به شما هم مي گويم که از شرح اين بزرگ زنان عاجزم. من نمي توانم براي خواننده ام تصوير و با فضاسازي ذهن او را نسبت به اين موضوع عارف کنم که زن فرمانده به جبهه رفته هم خانه خود را مديريت مي کرد و هم خانواده همسرش را و گاه حتي خودش هم حامله بود که بايد در يک زمان هم چند خانواده را مديريت مي کرد، هم کارش را تمشيت مي داد و هم براي ارتقاي روحيه همسرش مي کوشيد.راستي چگونه مي شود از جنگ نوشت، از دفاع مقدس گفت اما اينان را ناديده انگاشت. کاش هنرمندان و رمان نويسان و فيلم سازان، نگاهشان را به اين سو هم مي انداختند، تا قلمشان با قوت قلب بنويسد و فيلم هاشان زواياي ناپيدا و ناب دفاع مقدس را بيابد، ببيند و فراديد بينندگان هم بگذارد. واقعيت اين است که جامعه هنري ما مثل صاحبان ديگر حرفه ها و تخصص ها، نتوانسته است چندان که بايد دين خود را به دفاع مقدس ادا کند و نسبت به افسران ناپيداي جنگ اصلا کاري نکرده است و شايد به ذهن خيلي ها هم نرسيده باشد که رزمنده قاطع، پرتلاش و مجاهد خط مقدم چون از پشت جبهه و خانواده خود مطمئن است چنين همه همت خود را به پاي کار مي کشاند تا سرفرازي به نام جبهه حق نوشته شود. شايد اگر به ذهن کسي مي رسيد تاکنون شاهد ساخت فيلم ها و سريال هاي متعدد درباره همسران فرماندهان و رزمندگان مي بوديم اما ... خراسان - مورخ سهشنبه 1389/07/06 شماره انتشار 17660 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 13:29  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
قصه غريبي است يتيمي، نمي دانم مي توانيد اندکي از آن را بفهميد؟ با شما هستم که آغوش گرم پدر را تجربه کرده ايد و از کودکي تا بزرگ سالي به کوه وجود پدر تکيه داده ايد آيا مي توانيد بفهميد فرزند شهيد چه مي کشد؟ مي فهميد در گرانيگاه هاي مردافکن زندگي، در فراز و نشيب هاي تند چه حالي دارد؟ اصلا خواسته ايد بدانيد اين را؟ يا چشم بسته ايد بر حقيقت ها و زبان به باطل مي گردانيد در حق «حقداران» اين ملک؟ ببخشيد اگر تند مي نويسم، به جايي برنخورد آخر آنقدر سخن تند شنيده ام، متلک هاي تلخ شنيده ام که گاه زبان من هم تند مي شود. من دخترکي را مي شناسم که هرگز پدر را نديد، جاي پدر هميشه در ذهنش خالي بود و مادر با همه مهرباني اش نمي توانست پدر هم باشد.شب عروسي اش وقتي عاقد گفت وکيلم؟ نگاه دختر به اطراف پرواز مي کرد. سهم او از پدر يک قاب بر ديوار بود. با شما هستم عروس خانم ها، آيا اين را مي فهميد؟ وقتي هم مي خواست از خانه پا بيرون بگذارد و با داماد همراه شود وقتي برگشت و از باباي نديده اش خداحافظي کرد بسياري پرصدا گريستند، آيا شما اين را مي فهميد عروس خانم؟!...دوم: مي خواستم ماجراي دامادي را بنويسم که او هم بعد از پدر به دنيا آمد و همين سال گذشته ازدواج کرد، حرف هاي او از جاي خالي پدر آتشم زد و هنوز حرارت آن شعله ها را با جان حس مي کنم. مي خواستم آن را برايتان بگويم اما ديدم «پروانه نجاتي» شاعر دردمند دفاع مقدس به زيباترين شکل آن را باز گفته است در واژه هايي که تلخي يک غم بزرگ را روايت مي کند؛ تکان بخور تو از اين قاب خانه ات آباد نشسته اي که در اين خانه هرچه بادا باد هميشه موقع تصميم پشت من خالي است چقدر خالي جايت پدر عذابم داد نشسته اي روي اين تانک و مي زني لبخند و هستي از همه قيدوبندها آزاد چهل غروب پس از تو تولد من بود چه فرق مي کند ارديبهشت يا مرداد چه جاي جشن گرفتن چه جاي شادي بود براي اين دل پر غصه، اين دل ناشاد شناسنامه من بيست و پنج پاييز است که مثل سيب بر اين شاخه اتفاق افتاد شب عروسي فرزند بي ستاره توست بيا و دست بينداز گردن داماد که گفته اند: کم از صبح پادشاهي نيست به شرط آن که پسر را پدر کند داماد فقط به فرصت امضاي عقدنامه بيا بيا به مجلس عيشم بگو مبارک باد دخترها و پسرهاي شهدا، آنقدر تلخي و تنهايي در زندگي کشيده اند که فقط خود خداوند آن را به کرم خود پاسخ خواهد گفت و تلخي ها را به شيريني و تنهايي ها را به وصل نيکان سرانجام خواهد بخشيد. والا همه دنيا به يک نگاه پدر نمي ارزد و ما هرچه بر سبيل وظيفه انجام دهيم براي خانواده هاي شهدا حداکثر کاهي خواهد بود در برابر کوهي که از آن ها گرفته شده است. خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1389/07/05 شماره انتشار 17659 /صفحه٤/فرهنگی و هنری
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر ۱۳۸۹ساعت 13:4  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(۲۷۷)
اين ها امانتند آقاي معلم، ببخشيد، آقا معلم! اين دانش آموزان بزرگ ترين امانت تاريخ هستند و شما بزرگ ترين امينان تاريخ. اين هم وظيفه اي است که شانه هاي بزرگ را خم مي کند و قامت هاي بزرگ و افراشته را مي لرزاند. اما شما معلم هستيد. بزرگ هستيد، قوي هستيد، نه تنها شانه هاتان نمي لرزد که بايد جلوي لرزش من و ما و لغزش ما را هم بگيريد. شما آن قدر بزرگ و توانا هستيد که خداوند بزرگ و حکيم، نام خود را به شما بخشيده است و شمايان را تا مرتبت رفيع مظهر شأن معلمي خويش برکشيده است و بزرگ ترين و بهترين مخلوق خود را انسان را، همو که به خاطر خلقش به خود دست مريزاد گفته است را به شما مي سپارد تا او را چنان تعليم دهيد و تربيت کنيد که سرانجام هبوط را به عروج پيوند دهد و از راهي که آمده از راهي که شيطان او را به زمين کشيده است، دوباره برگردد و به آسمان برود. اين يعني شما خط مقدم مواجهه و مبارزه با شيطان هستيد، دنيا کشاکش شماست با شيطان بر سر انسان. او آدم را به زمين کشاند تا زمين گيرش کند و همه فرزندانش را هم به چهار ميخ بکشد. اما اين شما هستيد که ميخ ها را برمي کنيد، جاي زخم هاي شيطان، مرهم اخلاق مي گذاريد. جاي کژ راهه ها صراط مستقيم را فرا راه مي نهيد تا دوباره انسان را به خدا برسانيد و اين سعادت بزرگي است. اين که امام خميني (ره) در مقام عالمي عارف و ژرف انديش مي فرمود معلمي مقام انبياست، اشارت لطيف و ظريف به اين مقوله داشت که شمايان شان پرورش انسان داريد و اين شما هستيد که چراغ مي شويد براي روشني راهي که انسان را به فرداي روشن مي برد. شما هم چراغيد و هم بايد چشم ها را به سوي خود بينا کنيد چه قصه شما با خورشيد لااقل در اين يک فقره فرق مي کند چون خورشيد نور مي پاشد، حالا هرکس مي خواهد چشمش باز باشد و ببيند و بهره بگيرد و يا چشمش بسته باشد و با چشم بسته بميرد. اما شما هم بايد نور بدهيد، هم مثل شمع و چراغ بسوزيد و هم چشم ها را باز کنيد. به هر قيمتي هم که شده بايد چشم ها را باز کنيد، با مهر، با محبت، با تدبير، با مديريت و حتي شده با تنبيه بايد افراد را متنبه کنيد تا چشم بگشايند و از نور بهره گيرند و راه فلاح و رستگاري را بيابند. اين هم سخت رسالتي است براي معلم ... آقا معلم! شايد در دوران تعطيلي، به دليل کوتاهي دانش آموز، خانواده، جامعه، نهادهاي متولي توليد و نگهداشت فرهنگ، دانش آموزت حتي آموزه هاي تربيتي و علمي سال قبل را هم از ياد برده باشد، اما اين تو هستي که بايد همه کوتاهي ها را با همت بلند و تدبير کارساز خود جبران کني. تو هستي که بايد زخم هاي اخلاقي احتمالي افتاده به جان دانش آموزان را مرهم بگذاري. تو هستي که بايد لوح دلش را دگر باره پاک کني حتي اگر پر از خط هاي سياه و زشت باشد. آخر خدا اين ها را به تو سپرده است و سالم و صالح هم مي خواهد. پس همين امروز وضو تازه کن، قصدت را فقط براي خدا قرار ده تا هر کلامي که مي گويي و کلمه اي که مي نويسي، سواي ارزشي که تعليم و تربيت دارد، برايت «عمل صالح» هم مقدر و مقرر شود. اين بزرگ ترين پاداشي است که مي شود به معلم مستغني بخشيد. پس وضو تازه کن ... خراسان - مورخ دوشنبه 1389/07/05 شماره انتشار 17659 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر ۱۳۸۹ساعت 12:59  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
از بس اتفاق افتاده است به ضرب المثل تبديل شده است ميان بچه هاي جنگ که مي گويند «پاي صحبتش که بنشيني، فتح خرمشهر را به نام خود سند مي زند اما شناسنامه اش را که نگاه کني متولد بعد از سال ۶۲ است! يعني يک سال بعد از فتح خرمشهر!» اين هم قصه افرادي است که اين روزها اطرافتان مي بينيد با ادعاهاي افزون تر، شايد امر بر خود آنان مشتبه شود ولي من و شما که مي دانيم عيار صداقتشان چيزي در حد صفر است بگذريم... وقتي رزمندگان حقيقي کنج عزلت گيرند، فرماندهان دفاع مقدس خود خواسته حاشيه را بر متن ترجيح دهند، کساني خودنمايي خواهند کرد که به دنبال ساختن کلاه از نمدي هستند که به آنان تعلق ندارد. اين را عرض کردم تا ماجرايي را بگويم که همکار خوبم عليرضا حيدري، دبير گروه ادب و هنر روزنامه تعريف مي کرد؛ سر خيابان... چند جوان در تلاش و تکاپو بودند براي نصب پرچم ها و بنرهايي به مناسبت هفته دفاع مقدس، به تماشايشان اما، مردي ايستاده بود و ناآشنا آنان را نگاه مي کرد که روزگاري از فرماندهان ارشد قواي نظامي بود. جوانان امروز اما او را نمي شناختند از رفتارشان برمي آمد انگار خود را صاحب حق تر از او نسبت به دفاع مقدس مي دانستند. حيدري مي گفت، کاش دوربيني داشتم تا از اين صحنه فيلم مي گرفتم، از نگاه آن فرمانده سابق که خيلي از سرداران فعلي نيروهاي او بودند و از اين جوانان که خود را ميراث دار دفاع مقدس مي دانستند، اما آن مرد را نمي شناختند. او حرف هاي ديگري هم داشت، شايد خودش روزي بنويسد، البته شايد! اما من به همين مختصر اشاره مي کنم و مي گذرم که غربت فرماندهان و رزمندگان دفاع مقدس، حقيقت تلخي است در اوج برنامه سازي ها. اگر تلويزيون و رسانه ها فرماندهان را معرفي مي کردند، اين جوانان پرتکاپو که دل در گرو حماسه دفاع مقدس داشتند، آن فرمانده را درجاي خود جاي مي دادند اما امروز اصلا او و امثال او را نمي شناسند انگار... باز هم بگذريم که اين گذشتن عادتمان شده است اما اين بار بگذار به هشدار بگويم که اگر فرماندهان و رزمندگان، حقيقت دفاع مقدس را نگويند، دور نخواهد بود کساني به تحريف دفاع مقدس در راستاي منافع باندي و جناحي خود بپردازند. دير نخواهد بود که خيلي چيزها جا به جا شود. کساني راوي روايت هاي دفاع مقدس شوند که خود آن را تجربه نکرده اند. به درازا نخواهد کشيد، که عکس شهدا را قاب کنيم و عکس مسير شهدا گام برداريم و تازه اين قدم معکوس را هم به نام شهدا سند بزنيم. اجازه بدهيد اين نکته را هم اضافه کنم که رسالت دفاع از حقايق و واقعيت هاي دفاع مقدس بيش از همه بر شانه فرزندان جبهه سنگيني مي کند، اگر نگويند، ديگران خواهند گفت آنچه را مي خواهند. اگر ننويسند ديگران قصه سرايي هاي خود را به نام حقايق جبهه جلوي چشم مردم خواهند گذاشت. اگر سکوت کنند، ديگران به نام آن ها اما از سر سهم خواهي براي خود فرياد خواهند زد. اين را گفتم تا به ياد آورده باشم که امروز تکليف مردان حماسه از هميشه سنگين تر است، حتي از دوران دفاع مقدس... خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1389/07/04 شماره انتشار 17658 /صفحه٧/فرهنگی وهنری
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر ۱۳۸۹ساعت 12:35  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اين پيامک از همان لحظه اي که دريافت شد، مرا دچار خود کرد، گرفتارش شدم، به خود نگاه کردم و بر خويش لرزيدم که بر ما چه رفته است؟ راستي ما چه مي کنيم؟ اولويت رفتاري ما چيست و خيلي سوال هاي ديگر. اجازه بدهيد اين پيامک را که از دو دوست با دو امضا دريافت کردم برايتان بخوانم، ببخشيد، بنويسم؛ «ديروز از هرچه بود گذشتيم، امروز از هرچه بوديم! آن جا پشت خاکريز بوديم و اين جا در پناه ميز! ديروز دنبال گمنامي بوديم و امروز مواظبيم ناممان گم نشود! جبهه بوي ايمان مي داد و اين جا، ايمانمان بوي ريا مي دهد/الهي نصيرمان باش تا بصير شويم... بصيرمان کن تا از مسير برنگرديم و آزادمان کن تا اسير نگرديم...» امضاي اول پاي اين پيامک اسم بنده خدايي بود نه چندان معروف اما امضاي دوم«شهيد شوشتري» بود سردار سرلشکر شوشتري که خون زلالش را به نهال وحدت بخشيد تا در سيستان و بلوچستان درخت تناوري شود که شيعه و سني را در زير سايه اش به سعادت و سلامت برساند. البته فرقي نمي کند اين کلام آفتابي از لبان پرنور کدام شهد نوشيده تراوا شود. ما که از مولا علي(ع) آموخته ايم که ببين چه مي گويد نه اين که، که مي گويد. اما اين را «که مي گويد» هم به احترام شهيدان نام بردار کرديم تا ناز قامت همه شهدا، لب ها به صلوات معطر شود اما پيامک را اجازه بدهيد اين جوري بخوانيم که ديروز، نسل ما از همه چيز خود گذشتند، دل بريدند از هر چه بود و خود را خالص براي خدا کردند و جامه جهاد پوشيدند و رفتند، اما امروز، بعضي از ماها که بوي باروت استشمام کرديم از شخصيتي که در جبهه از ما ساخته شده بود مي گذريم و مثل کودکي که گنجي را به پفکي عوض مي کند، ما«آن بودن» گوهرنشان و خدايي شده مان را در رهگذار باد مي گذاريم و مي گذريم و آن چه به ازايش گيرمان مي آيد، از «ثمن بخس» هم بي ارزش تر است و تلخ قصه اي است اين سرنوشت تلخ...آن جا، پشت خاکريز بوديم مثل شهيدان فرومندي ها، برونسي ها، نصراصفهاني ها،فرامرزعباسي ها،بابانظرها، ابراهيمي ها، شريفي ها و حيدري ها که قامت مي کشيدند و به خاکريز درس ايستادگي مي دادند. اما امروز برخي از ما، ديگر در پناه ميز قرار گرفته ايم. تلخ تر اين که برخي از ماها، پشت همه مقدسات سنگر مي گيريم حال آن که شهيدان جان سپر کردند تا حرمت مقدسات حفظ شود. ما همه هستي خود را، جانمان را به جبهه مي کشانديم تا سخن امام روي زمين نماند. امروز برخي ها حاضرند براي اين که مطالباتشان، فزون خواهي هاشان جواب بگيرد روي کلام امام، رهبري و همه آن چه مقدس مي دانيم پا بگذارند... ديروز دنبال گمنامي بوديم، کارها بي نام انجام مي شد. فرمانده دور از چشم همه پوتين خاکي نيروهايش را واکس مي زد. رزمنده، در خفا لباس همرزمش را مي شست، اما امروز برخي ها، جبهه نرفته مي خواهند پيروزي ها را به اسم خود سند بزنند و در ديگر کارها هم مي خواهيم اسم مان بالاتر از همه نوشته شود!... جبهه بوي ايمان مي داد و رفتارهامان مومنانه بود و از نور ايمان سرشار، امروز اما، ايمانمان بوي ريا و تظاهر و فريب مي دهد و رفتارمان از نفاق سرشار شده است و تلخ حکايتي است اين قصه...بايد سخت بر خود گريست و بر سر ايمان خويش لرزيد که به کجا رسيديم امروز، اما پايان کار را پر از توبه بايد به دعاهاي شهيد سعيد گره زد و دست ها را به آمين پرواز داد تا خداوند ما را ياور و نصير شود، تا بينا و بصير شويم. بصيرمان کند تا به مسير برگرديم و آزادمان کند تا به اسارت نفس اماره در نياييم... خراسان - مورخ شنبه 1389/07/03 شماره انتشار 17657 /صفحه۹/اجتماعی
+ نوشته شده در شنبه سوم مهر ۱۳۸۹ساعت 16:3  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
در چنين روزهايي بود که دشمن يک جنگ تمام عيار را بر کشورمان تحميل کرد. سال ۱۳۵۹ که از جشن پيروزي انقلاب، کام شيرين داشتيم و چنان از شادماني سرشار بوديم که مي خواستيم دنيا را در اين شادي با خويش شريک کنيم، لب هامان در شکوه لبخند مي شکفت و چشمانمان پر از مهرباني بود. مي خواستيم ويرانه ها را آباد کنيم. مي خواستيم حتي کبوتران را از قفس آزاد کنيم، مي خواستيم دل همه مردمان را شاد کنيم اما... اما تاب نياوردند اين خوشي و شادکامي را و با تحميل جنگ، ما را از جشن به جبهه کشاندند تا جنگي شکل بگيرد که اگر چه از سوي متجاوزان جنگ بود و پر از زشتي اما از سوي ما «دفاع مقدس» و سرشار از زيبايي. ما چشمانمان زيبا بود و زيبا مي ديديم لذا در وجب به وجب جبهه، بهشت را تجربه مي کرديم. بمب بود، گلوله بود، آتش بود، فراوان هم بود، شعله هم مي کشيد، اما براي ما گلستان بود، ابراهيم شده بوديم که از آتش نمروديان به سلامت مي گذشتيم. نه اين که شهيد نمي شديم، مجروح نمي شديم، اسير نمي شديم، نه، اتفاقا ارج سلامت ما شهادت بود. از آتش با زره شهادت مي گذشتيم. اين تفاوت آشکار ما با دشمن بود. اين تفاوت در نگاه و عمل ما هم نمايان مي شد، آن جا که دشمن ناجوانمردي و درنده خويي را به اوج مي رساند، از اين سو، عشق و فتوت و جوانمردي به اعلا درجه مي رسيد. يادش بخير آن روزها يادش بخير آن شب هايي که تجلي عاشورا در شب قدر بود، يادش بخير دلاوران خراساني لشکر عشق که حرمت خانه زادي مولا امام رضا عليه السلام را با رفتاري پرشکوه گرامي مي داشتند. اگر کتاب دفاع مقدس را باز بخوانيم هم آن تفاوت ماهوي ميان رزمندگان ما و جنگجويان سفاک دشمن را در خواهيم يافت و هم تبلور مکتب رضوي را در رفتار رزمندگان خراساني خواهيم ديد و به راستي چه کسي مي تواند حرمت صياد شيرازي را بفهمد و اهل حرم نشود جهاد و رزم و زندگي کاوه را ببينيد و به ايمان رضوي نرسد؟ برونسي را ببيند و ايمانش به امام رضا محکم تر نشود. فرومندي را بشناسد و بر آستان رضا (ع) سر به احترام فرود نياورد. چراغچي را ببيند و نگاهش به چراغ هاي حرم روشن تر نشود. فرودي را بفهمد و نگاهش در حرم فراز نيابد. فرامرز عباسي را ببيند و زبان کبوتران را نفهمد بابانظر را بشناسد و نگاهش در پنجره فولاد گره نخورد. حسيني محراب را ببيند و دلش ياد محراب هاي مکرر حرم امام رضا نکند. بابارستمي را فهم کند و لبانش به فهم زمزم سقاخانه آقا عارف نشود. شوشتري را تمام قد ببيند و ناز قامت کشيده گلدسته ها صلوات نفرستد. آري بچه هاي امام رضا(ع) متفاوت بودند اي کاش آن تفاوت را بفهميم و امروز هم متفاوت باشيم... خراسان رضوي - مورخ پنجشنبه 1389/07/01 شماره انتشار 17656 /صفحه٧/فرهنگی و هنری
+ نوشته شده در جمعه دوم مهر ۱۳۸۹ساعت 13:7  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ما مظلوم واقع شديم، هم از آن رو که مورد ستم متجاوزان قرار گرفتيم و شهر و خانه مان ويران شد هم از آن نظر که تنها عراق، با ما نمي جنگيد بلکه جنگجوياني از سي وهفت کشور، جامه سربازان عراقي را پوشيدند و با ما پنجه در پنجه شدند و آمار و مليت اسرايي که گرفتيم گواه اين مدعاست و هم از اين رو که جهان استکبار مدرن ترين تجهيزات و به روزترين اطلاعات و نوترين فناوري هاي نظامي را در اختيار دشمن متجاوز قرار مي داد. ما، اما، فقط خدا را داشتيم و در جهان تنها بوديم. تنها و در حصار تحريم، تحريم هاي فلج کننده که هر کشوري را از پا درمي آورد. ما، اما از پاي نيفتاديم، ايستاديم تمام قد و از کشور، انقلاب و حرمت و حريت خود دفاع کرديم و اين دفاع را هم با سرفرازي و حفظ تماميت ارضي خود به پيروزي گره زديم، اما هزينه هاي فراواني هم پرداختيم که غرامت آنان بر شانه و بر ذمه کشور متجاوز است. اين درست که صدام به دوزخيان پيوست اما کشور متجاوز بايد مطابق قوانين و عهدنامه هاي بين المللي، تاوان پس دهد. چنان که آلمان غرامت جنگ جهاني دوم را پرداخت، حال آن که هيتلر مرده بود و ديگر کشورهاي متجاوز نيز چنين سرانجامي داشته اند، پس حق ماست که از عراق متجاوز غرامت بگيريم. مگر کويت که بعد از ما قرباني جنون فزون طلبي ارتش عراق شد، اکنون غرامت خود را در قالب سهم حدود ۵ درصدي از نفت عراق بر نمي دارد؟خب سهم ما کجاست؟ مگر خاوير پرز دکوئيار، دبير کل وقت سازمان ملل بنا بر ماموريتي که براساس يکي از بندهاي قطعنامه ۵۹۸ براي تعيين آغازگر مخاصمه در تاريخ ۱۸ آذر ۱۳۷۰ مصادف با ۹ دسامبر ۱۹۹۱ عراق را آغازگر جنگ ندانست؟ اگر چه برخي مدعي اند اين بيانيه براي لازم الاجرا شدن و تبديل شدن به سندي الزام آور مي بايست از سوي شوراي امنيت در قالب قطعنامه اي جديد تصويب مي شد. اما به فرض درستي اين ادعا - که نياز به بررسي دارد- اين نافي متجاوز شمردن بين المللي عراق نيست و مسئوليت دستگاه ديپلماسي کشور براي پي گيري اقامه دعوي حقوقي و حتي مطرح شدن آن در شوراي امنيت از شانه ها برنمي دارد. حرف مردم و مخصوصا زخم خوردگان جنايت صدام اين است که چرا چندان که بايد اين حق ملي پي گيري نشده است و مطالبه آنان اين است که آقاي رئيس جمهور که اين همه نماينده و مشاور ويژه در حوزه هاي مختلف دارد، يک نماينده ويژه با توان بالا و مسئوليت گسترده تعيين کند. آنان مي پرسند آيا کساني که پي گير گرفتن غرامت جنگ بين الملل دوم هستند، احساس نمي کنند پرونده بزرگ تر و نزديک تر غرامت از عراق اولويت دارد؟ فکر مي کنم هر ايراني با اندک مطالعه اي درباره جنگ تحميلي مي تواند سياهه سياهکاري هاي متجاوزان را بنويسد چه رسد به حقوق دانان و کارشناسان به باور من ، ما بايد مطالبات خود را با طراحي فهرستي پي گيري کنيم که از آن ميان مي توان به اين سرفصل ها پرداخت: ۱ - آغازگري جنگي که منجر به شهادت صدها هزار تن از بهترين فرزندان اين آب و خاک شد. سخنان خاويرپرز دکوئيار که در واپسين ماه هاي مسئوليت خود به عنوان دبير کل سازمان ملل بر آن صحه گذاشت. ۲ - حمله به مناطق غيرنظامي از طريق بمباران و موشک باران شهرها و روستاها که باعث کشتار فجيع غيرنظاميان شد. ۳ - کشتار دسته جمعي شهروندان مناطق اشغال شده مثل بستان و خرمشهر و ... ۴ - هتک حيثيت از نواميس هموطن در مناطق تحت اشغال که مطابق قوانين از جمله جنايت عليه بشريت و جنايت جنگي محسوب مي شود. ۵ - نابودي خانه و کاشانه غيرنظاميان و در نتيجه آواره کردن شان و نيز نابودي روحيه تلاش و اميد آنان. ۶ - شکنجه اسرا برخلاف همه موازين بين المللي و کنوانسيون ها مخصوصا کنوانسيون ژنو. ۷ - عدم رعايت حقوق بشر و کشتار دسته جمعي اسرا که گورهاي دسته جمعي کشف شده مبين آن است. ۸ - گروگان گيري غيرنظاميان در آغاز جنگ. ۹ - استفاده از سلاح هاي غيرمتعارف و کشتارجمعي و رعايت نکردن قوانين جنگ و بهره گيري از انواع بمب هاي شيميايي عليه نظاميان ايراني در طول جنگ و غيرنظاميان ايراني در سردشت و غيرنظاميان عراقي در حلبچه. ۱۰ - حمله به وسايل نقليه هوايي، زميني و دريايي غيرنظامي که در نتيجه آن صدها تن از افراد غيرنظامي جان خود را از دست دادند. ۱۱ - نابودي فرصت هاي توسعه در ايران. ۱۲ - آسيب رساني جدي به کشاورزي ايران از طريق بمباران اراضي کشاورزي و نابودي زيرساخت هاي کشاورزي در استان هاي درگير جنگ و مين گذاري اين اراضي که هنوز هم قرباني مي گيرد. ۱۳ - آلوده کردن محيط زيست از طرق مختلف، از جمله حمله به نفت کش ها و ... ۱۴ - نابودي ميراث فرهنگي در شهرهاي مختلف از طريق اشغال و يا بمباران و موشک باران. ۱۵ - آسيب رساني گسترده به بهداشت رواني جامعه. ۱۶ - پناه دادن تسليح و پشتيباني از منافقان تروريست مخالف جمهوري اسلامي و معاونت در تجاوز از طريق حمايت و بسترسازي براي حمله مسلحانه به مرزها و شهرهاي ايران و کشتن غيرنظاميان در اسلام آباد غرب، کرند غرب و ... ۱۷ - و ... اين فهرست ادامه دارد... فکر مي کنم زمان آن رسيده باشد که پرونده غرامت خواهي را روي ميز بگذاريم و حق خود را طلب کنيم. شايسته است که مسئولان هم براساس سياست «حکمت، عزت و مصلحت» آن را پي گيري کنند. ياد همگان مخصوصا مسئولان باشد که زخم جنگ کهنه نمي شود. هنوز جانبازان، مخصوصا قربانيان شيميايي که درنده خويي ارتش متجاوز بعثي را بيش از همه لمس کردند نفس به درد برمي آورند. هنوز بسياري هستند که اوج توحش نظاميان عراقي را در خاطر دارند و نمي توانند آن را فراموش کنند. پس مسئولان براي التيام اين زخم ها و احياي مطالبه به حق مردم با تمام توان حقوقي و ظرفيت ديپلماسي پي گير اين پرونده باشند نه اين که سست انگاري ها و پي گيري نکردن ها، عراقي ها را به طمع بيندازد که از بخشش غرامت و نپرداختن آن سخن بگويند خراسان - مورخ پنجشنبه 1389/07/01 شماره انتشار 17656 /صفحه۱۲/سیاست
+ نوشته شده در جمعه دوم مهر ۱۳۸۹ساعت 12:42  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|