|
اول: هميشه پليس را در لباس فرم که همان لباس اقتدار قانون است تصور کرده ايم او را مظهر قدرت دانسته ايم و همه مشکلات را پيش او برده ايم تا رفع کند و بسياري سوالات را هم به او عرضه کرده ايم تا حل کند اما يادمان نبوده است که پليس قبل از آنکه پليس باشد انسان است. با همه اوج و فرودهايي که همه ما داريم پس توقعات از او بايد در اندازه منطقي باشد. دوم: چنان محو اقتدار پليس هستيم و «کودک درونمان» به اين اقتدار باور دارد که شايد به سختي هايي که پليس تحمل مي کند فکر هم -حتي-نکنيم! بلکه فقط توقع داريم پليس به هر قيمتي مشکلات ما را رفع کند، بالاتر، گاه انتظار معجزه داريم و اگر پليس معجزه نکند، هزار حرف نابايسته بر زبان مي آوريم سوم: مي خواهيم از امنيت حداکثري برخوردار باشيم اما حاضر نيستم گاه حتي به اندازه يک تماس تلفني با پليس، همکاري کنيم. تازه خيلي ها مان اگرنه در زخم زدن به امنيت اما در خراش دادن بلور احساس امنيت از طريق نقل خبرهاي بي پايه اما هراس انگيز ايفاي نقش مي کنيم اما... چهارم: فصل راحت باش مردم، معمولا زمان آماده باش پليس است، مردم شادمانه به سفر مي روند، او بايد بماند تا مبادا در نبود صاحب خانه، دزدي ناجوانمرد اموال به سفر رفته را به يغما برد. عيد مي شود شادي ها اوج مي گيرد مردم ديدها را به بازديد گره مي زنند، پليس اما بايد در پايگاه خود هوشيارتر از هميشه، چشم بگردانند به مراقبت از امنيت مردم. ماه رمضان مي آيد، سفره هاي افطاري، دوستان را با محبت افزون تر گردهم مي نشاند. باز پليس نمي تواند قراري بگذارد نه مي تواند قول دهد که به ميهماني مي رود و نه مي تواند افطاري بدهد و کم نبوده اند پليس هايي که دعوت شده اند و نتوانسته اند بروند و يا دعوت کرده اند و نتوانسته اند وفاي به عهد کنند و اين حتي باعث دلخوري ديگران هم شده است. ماه محرم مي رسد، عاشورا جان ها را بي تاب مي کند، همه هر جامه اي داشته باشند از تن به در مي کنند تا سيه پوش حقيقت نوراني باشند که در کربلا به شهادت رسيد. اما باز پليس نمي تواند او بايد در جامه خدمت و در دل خود سوگواره برگزار کند. مردم در شهر و روستا زير چتر امنيت زندگي مي کنند اما پليس بايد در مرز يا در شهر، به قيمت جان مراقبت کند که پايه چتر آسيب نبيند. تازه در اين دشواري ها او تنها نيست بلکه بايد تحمل آن را براي خانواده اش هم آسان کند. اما... پنجم: پليس از بس پيداست، از بس جلوي چشم است، قدرش ناپيدا و دور از چشم است. مثل هوا که از بس فراوان است کسي به آن فکر هم نمي کند اما اگر-خداي نکرده- هوا چند لحظه قطع شود مي فهميم چه بلايي نازل شده است. خراسان رضوي - مورخ شنبه 1389/07/17 شماره انتشار 17668 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 11:27  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|