رسانه ها، فرزندان شهدا را تکريم مي کنند، حق هم همين است اما وقتي دوربين تلويزيون، ميکروفون راديو، دوربين عکاس، ضبط و قلم خبرنگار دور مي شود باز هم از اين تکريم خبري هست؟  آيا متوليان امر آن چنان که بايد حق نمک را ادا مي کنند بر سفره اي که نشسته اند؟ از اين ماجرا، فرزندان شهدا و خانواده هاي شهدا قصه هاي فراوان دارند و گاه قصه ها چنان با غصه عجين مي شود که نمي تواني ميانش فرق بگذاري. اين قصه اما در ميان ما، مردمان عادي، گاه تلخ تر مي شود. انگار يادمان رفته است عزت و حرمت کشور، رهين عزم و رزم کيست و درخت استقلال که آزادانه در سايه اش مي نشينيم، چگونه و با چه آبياري شده است. يادمان مي رود خيلي چيزها. کوه هايي را که رفت نمي بينيم، اما «کاه» را مي بينيم. پدر از دست دادن را نمي بينيم، اما سهميه دانشگاه، چشممان را کور مي کند. جاي خالي پدر و تکيه گاه زندگي را نمي بينيم اما آن چه در تبليغات گفته مي شود گوشمان را کر مي کند و ما را در موضع طلبکار قرار مي دهد. حال آن که ما بدهکاريم و اگر قرض و طلب را در اين ساحت به رسميت بشناسيم، آن که بايد به دنبال پرداخت بدهي خود باشد ما هستيم و باز هم فرزندان شهدا از ما طلبکارند اما چنان مدعي وار زبان به طلب گشوده ايم که خودمان هم باورمان شده است که آنان بدهکارند و ما طلبکار و چقدر بر اين پندار باطل، فرزندان شهدا را زخم زبان زده ايم. آن قدر که دلشان پر از درد شده است و شرح حالشان، نجواگونه اي است با پدر شهيدشان که «پروانه نجاتي» نجيبانه سروده است:

دل خسته ام ز سهميه هايي که هيچ کس

باور نکرد سهم مرا سر کشيده است

باور نکرد جاي تو را پر نمي کنند

باور نکرد سوي تو خنجر کشيده است

اين امتيازهاي کذايي که بي دريغ

طومار طعنه همه هم کلاس هاست!

اي کاش بودي اي پدر اين ها ولي نبود

سهميه سهم کينه حق ناشناس هاست

رفتي که راه باز شود، راه باز شد

اما کنار جاده مرا هيچ کس نديد

زير غبار رفتنشان اشک هاي من

در انتظار آمدنت سيل آفريد

تو مايه غرور مني گرچه نيستي

مرد حماسه، مرد بلاپوش شهر من

باور نکن که بي تو به پايان رسيده ام

خلوت نشين قطعه خاموش شهر من

اينک منم که در هوس چشم هاي تو

دلتنگم از نگاه طلب کار کوچه ها

در حسرت چشيدن گرماي دست تو

مي ترسم از شکستن ديوار کوچه ها

آري، چنين است روزگار، آن قدر دانشجوي سهميه اي را بر زبان مي آورند و به کينه و ريشخند مي کشند که يادشان مي رود خود بدهکارترين هستند که دين خود را به کشور ادا نکردند، و بيگانه کيشانه رفتار کردند، امروز هم بر همان سبيل، بچه هاي شهدا را «سيبل» حرف هاي خود قرار مي دهند، اهل انصاف اما خوب مي دانند که اين سهميه ها، اولا حق اين بچه هاست ثانيا به اندازه چسب زخمي است که هرگز جراحت نبود پدر را جبران نمي کند و ثالثا... بگذاريد اين ثالثا که به اندازه همه بدهکاري هاي ما فهرست شده است فعلا ناگفته  بماند اما حق اين است که اگر کاري نکرديم و نمي کنيم لااقل مردان عمل را به زخم زبان نيازاريم...

خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1389/07/07 شماره انتشار 17661 /صفحه۴/فرهنگی و هنری

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر ۱۳۸۹ساعت 12:48  توسط غلامرضا بنی اسدی  |