|
* کجایی هلال ابروکمانی که لب ها را فرمان روزه ای و دل را طلوع روضه! کجایی که زمان منتظر توست و زمین هم و ما آدم ها هر کدام به وسعت ظرفی که به انتظار باران گرفته ایم نیز تو را به انتظار نشسته ایم. * کجایی هلال ابروکمانی که چشم ها را به عشق باز کنی، دل را به عشق بارور کنی و هزار در هزار چمن را به گل بکشانی و هزار در هزار واحه را فرا دید چشم ها بگذاری و ما را، همه ما را به سحوری معرفت و افطار پرحلاوت عشق بخوانی. * کجایی هلال ابروکمانی که رمضان را رمز زمینی و زمانی عشق و ما را به فهم آن عارف کنی و دروازه های بهشتی شناخت را به رویمان بگشایی و لب هامان را به قرآن چنان عادت دهی که یازده ماه، در شمار اهل قرآن باشیم و قرآن را قربان. * کجایی هلال ابروکمانی که بذرها را شکوفا کنی و فراوانند آنانی که بذری کاشته اند و باران تو را به انتظار نشسته اند، پس ببار بر ما تا همه بذرها سبز شوند و به شکوفه بنشینند و ما همه قامت سبز کنیم به گاه اذان به گاه نماز و... الله اکبر و... بسم ا... الرحمن الرحیم... * کجایی هلال ابروکمانی عشق، که نماز زمانی و زیباترین قسمت زمین. و هر کس به همان اندازه ای به فهم زیبایی می رسد که تو را درک کند، همان قدر عارف می شود که به تو معرفت داشته باشد، همانقدر به خدا نزدیک می شود که سر سفره تو بنشیند و با تو سفر کند. * کجایی هلال ابروکمانی، رخ بنما تا ثانیه های زمان را به سمت شب های زیبای قدر، ذکر بگوییم و نفس بکشیم و نفس ها به تحمید و تهلیل جلا دهیم. روی بنما و ما را به سعادت روزه مفتخر کن. * کجایی هلال ابروکمانی که تو را سخت مشتاقیم و می دانیم تو به اهل روزه مشتاق تری و می دانیم، نگاه پرخواهش کودکان یتیم را تا شرف اجابت دوست همراهی و شب های قدرت، تدبیر امور را بر محور معرفت رقم می زند. * کجایی هلال ابروکمانی که ببینی ابروکمانی های زمینی با چه عشقی برای رمضان آماده می شوند و در نگاهشان چقدر غم به آب داده و گره گشوده فراوان است که تا تو آمدی هم غم از دل برفت و هم اندوه از دیده و مرد فقیر هم با همه ایمانش برای بهتر شدن زندگی یا علی گفت و برخاست. * کجایی هلال ابروکمانی که برایمان از علی (ع) روایت بخوانی و روزه ای که روضه های بهشت را به روی مومنان می گشاید و از رسول مهربانی بگویی که رمزگشای رمضان شد و... * کجایی هلال ابروکمانی، ما امروز عاشقانه به سلام تو می آییم با دل هایی از معرفت سرشار و چشمانی به شکوه تماشای معشوق اجابت شده، تو هم به تماشای عشق های زمینی خدا بیا. صفحه 15 اخبار ، شماره سريال 17344 ، تاريخ انتشار 880531
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۸ساعت 11:39  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۳)
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17344 ، تاريخ انتشار 880531
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۸ساعت 11:35  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مهم نیست چه می گویند، مهم این است که ما به کدامین نیت قصد «خانه دوست» می کنیم. مهم این است که به دنبال دوست باشیم. مهم این است که عاشق باشیم و این عشق را با معرفت همپرواز کنیم تا حتی اگر در زمین راه می رویم یا رکاب می زنیم در جاده ها، حظ پریدن داشته باشیم و چشمانمان تا رفعت بصیرت عمق نگاه داشته باشد. آن موقع می شود دریافت که «سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور» و حتی بالاتر، سرزنش های خار مغیلان عشق آفرین تر هم خواهد شد. خب ما هم که سرباز بودیم. سرباز ارتش جمهوری اسلامی ایران همان ارتشی که امام روح ا... آن را «حزب ا...» نامیده بود. ما هم می خواستیم سرباز ارتش حزب الهی باشیم که به شوق جمکران، یاد امام جماران و آیت ا... بهجت و شهدای ارتش را سبز می دارد و به نیابت از آنان به کوی دوست می رود. جناب سرهنگ حاجی لو، فرمانده تیپ مستقل ۳۸ زرهی تربت جام، زمینه را مهیا کرد تا زمان بر مدار عشق بچرخد و ما راهی شدیم در مسیری که پیش از ما هزار در هزار عاشق طی کردند و پس از این نیز هزار در هزار عاشق سالک راه خواهند شد... و ما راهی شدیم.شب اول میهمان امام رضا بودیم و روز بعد از نیشابور حرکت کردیم، با این که می دانستیم جاده کفی است. اما دلمان سربالایی می خواست، تا با تحمل سختی بتوانیم سرمان را بالا بگیریم اما... جاده که کفی بود، مثل کف دست صاف و... ناگهان به صورت اتفاقی خود را در جاده ای خراب و سربالا دیدیم. جاده ای که برای ما عزیز بود و رایحه خوش استجابت داشت. ما در جاده قدیم سبزوار رکاب می زدیم!در سفر، چشم مردم، روایت گر مهربانی دلشان بود و ما چقدر زیر باران این مهربانی احساس طراوت می کردیم. در میهمان سرای جوادالائمه هم توفیق رفیق شد تا بدون برنامه ریزی قبلی به حضور عالمی عربستانی برسیم که رایحه خوش خمینی بزرگ داشت و سابقه هفده ساله تدریس در حوزه علمیه نجف را، او که توسط امام معمم شده بود و هنوز در زلال آن خاطره مقدس جان می شست هم ما را به مهر نواخت و نطلبیده، ما را به «مرحمتی» تکریم کرد.روزهای بعد هوای کویر بارانی بود تا ما راحت تر به مسیر ادامه دهیم و ۳ روز متوالی آسمان استان سمنان با ابرهایش بر سر ما چتر گرفته بود و دیگر مشکلات هم رفع می شد، گویی کسی جلوی پای ما در حرکت است که موانع را از سر راه برمی دارد. و بود هم ما را باور این است که کسی که نمی بینیمش هوایمان را دارد. اما باز دلمان هوای خار مغیلان کرده بود و سرزنش هایش و باز انگار این هوای دل اجابت شد و دوچرخه ها یکی پس از دیگری با پنچری و دیگر مشکلات روبه رو می شد... و ما سرانجام به جمکران رسیدیم با جسمی خسته و جانی پرطراوت و عشقی که ذره ذره خاک را و لحظه، لحظه زمان را به دنبال دوست نفس می کشید...بگذار هر کس می خواهد به هر کس و هر جا دخیل ببندد. بگذار برخی ها، همه راه ها را خار مغیلان بکارند. بگذار هزار گره اندازند در کار ما، اما ما را آقایی هست که گره ها را به اشارتی باز می کند و آن قدر برای ما عزیز است که برای او حتی سرزنش خارهای مغیلان را هم عزیز می داریم!این را بروبچه های «تور دوچرخه سواری مسافران بهشت» روایت کردند که براین قلم جاری شد تا جان ها زلال شوند و زلال شویم همه ما صفحه R07 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17344 ، تاريخ انتشار 880531
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۸ساعت 11:32  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۲)
صفحه 06 اجتماعي ، شماره سريال 17343 ، تاريخ انتشار 880529
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد ۱۳۸۸ساعت 11:24  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه وسفید(۱) من که پیاله نیستم چه رسد، به دریا. باور کنید! به صحبت و ادعا که باشد، همه نه دریا که از اقیانوس ها هم بزرگ تریم، اما به گاه عمل، فوت یک بچه هم مثل توفان های وحشتناک برهم می ریزد ما را. آن قدر توفانی می شویم، که همان مقدار اندک آب هم از کاسه بیرون می ریزد و ... این قصه شرح صدر و وسعت شکیبایی ماست. ماجرای مایی که باید به مدد آرامش مومنانه دریای دل را وسعت بخشیم و به یاری مهارت های رفتاری کرانه های این دریا را، آن سوتر بریم.به این مثال توجه کنید؛ برایش خبر می آورند که فلانی که از قضا با او صمیمیتی برادرانه دارد، گفته است بالای چشم او ابروست. خبر را هم کسی می آورد که حداقل با او سر دوستی نداشته است، اگر دشمنی هم نکرده باشد. اما او ناگهان می خروشد و چشم و ابروی دوست خود را به هزار حرف و حدیث می کشد و چنان دشمن کشانه سخن می گوید که بیا و بشنو. حال آن که به گاه سخن، همین خود، داعیه دار بردباری است و مدعی برادری. اما درعمل چیز دیگری نشان می دهد غافل از این که شاید دوستش اصلا چنین چیزی نگفته باشد! بله شاید نگفته باشد! منطق مومنانه اقتضا می کند، وقتی این حرف ها را شنید، بی پاسخ بگذارد مگر در قرآن نخوانده ایم «اذا جائکم فاسق بنباء فتبینوا...» را. درک نکرده ایم این حقیقت را که اگر فاسقی برایتان خبری آورد تا پیرامونش تحقیق و تفحص و صحت آن را احراز نکرده اید، نپذیرید.
اما آیا ما در برابر خبرها این گونه منطقی رفتار می کنیم؟ آیا این قدر تحمل داریم که حداقل تا وقت دیدن دوست مان، تحمل کنیم تا اگر حرفی گفته باشد، آن وقت به پاسخ برخیزیم؟ من که ندیده ام آدمی چنین بردبار را یا حداکثر، تعدادشان اندک است. حال آن که باید تعداد بردباران و اهالی رفتار مومنانه فراوان و شمار ناشکیبایان اندک باشد. باید در برابر خبرها، کاوش کرد و بنای رفیع دوستی را که با ذره ذره خاک و قطره، قطره آب آجر شده و روی هم قرار گرفته شکل یافته است به لحظه ای ویران نکرد. یادمان باشد، برای خراب کردن همیشه وقت هست. اصلا خراب کردن، زمان نمی خواهد. به لحظه ای ممکن می شود. این ساختن است که دشوار است پس با تحمل، دوستی ها را پاس داریم. اگر ما بتوانیم تحمل خود را افزایش دهیم، عصبانیت ها فرصت بروز نخواهد یافت و عرصه برمنطق تنگ نخواهدشد. پس مراقب رفتار خود باشیم. دربرابر خبرهایی که می رسد، هوشیار باشیم. اول کاوش کنیم بعد اگر صحیح بود خبرها را بپذیریم والا نه. یادمان باشد، دوست گوهر گران قیمتی است که در هر بازاری یافت نمی شود. پس مراقب دوستی ها باشیم. دوستی ها آرامش بخش زندگی و سایه مهربانی اند. با افزایش دوستی ها در جامعه می شود بسیاری از مشکلات را رفع و بسیاری از مسائل را حل کرد. با دوستی ها می توان زیبایی ها را افزایش داد. با دوستی ها می شود دل را آرامشی دریایی بخشید. پس نگهبان دوستی ها باشیم... صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17342 ، تاريخ انتشار 880528
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۸ساعت 12:4  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ناله را هرچند می خواهم که پنهان برکشم سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن! جرات فریادم نیست اما دعا می کنم سالروز ورود آزادگان به وطن، عید آزادی ما از خویشتن و از غصه ها هم باشد و ما با بازگشت به عهد قدیم در کنار آزادگان برای احیای فرهنگ شهیدان و اعتلای ایران تجدید وضو کنیم. صفحه 13 اجتماعي ، شماره سريال 17340 ، تاريخ انتشار 880526
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۸ساعت 16:38  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
می گویند «هرآنچه دیده بیند، دل کند یاد»، این البته مصراعی از دو بیتی معروف باباطاهر عریان است که از «دیده ها» شکوه می کند و برای رهایی دل خواهان خنجری فولادی است تا بر دیده زند. اما برخی دیده ها زیباست و دل را هم به سمت زیبایی سوق می دهد و مگر می شود کسی باغی را تماشا کند و به زیبایی آفریننده نیندیشد؟مگر این دیده را می شود ملامت کرد؟ این «دیدن» کلید بهشت است. کلید بهشت هم عزیز و دیگر این که برای قدردانستن هم باید دید و این «دیدن» کلید امید بستن و تقدیر کردن است و من درروزهای گذشته در سفر از خراسان رضوی به خراسان جنوبی به «دیدن» و «خوب دیدن» رسیدم واین را فرصتی مبارک می دانم تا در این روزها که به نام خبرنگار نامیده شده است به عنوان یک مفتخر به قلم خبرنگاری که بارها به انتقاد در «جاده مرگ» چشم گردانده و دیدنی ها را دیده و قلم زده است، این بار «قلم حسن و تحسین» بر صفحه براند، چه در جای جای جاده، تکاپو و تلاش است که به چشم می آید. دست ها به کار ساختن و تدبیرها به کار به سازی است و اگر مسئولان در رساندن به موقع اعتبارات مدد کنند، می توان امید داشت در فردایی که چندان هم دور نیست، با نهایت خوشحالی، واژه زیبای «سلامت» را به جای واژه نازیبای «مرگ» بگذاریم و نام جاده مشهد- بیرجند را به عنوان «جاده سلامت» معرفی کنیم واین می طلبد تا مسئولان همه همت خود را به کار بندند و به جای انتقاد از نامیده شدن این محور به «جاده مرگ» حقیقتا بار سلامت جاده را افزایش دهند، چه جاده سلامت و ایمن کمتر شاهد تصادف و مرگ و میر خواهد بود و اگر باند دوم راه اندازی شود حداقل شاهد تصادف های شاخ به شاخ نخواهیم بود که گاه، کامیون و اتوبوس را مقابل هم قرار می دهد و ده ها تن را لباس مرگ و صدها خانواده را لباس عزا می پوشاند و هزاران ناهنجاری پیامد دارد. حال آن که اگر جاده دوبانده باشد، همه به سلامت به مقصد می رسند، ده ها تن زنده می مانند و زندگی می کنند، صدها خانواده همنشین شادی های هم می شوند و هزاران هنجار از رفتار قاعدمند آنان به منصه ظهور می رسد و...من شاهد تلاش و تکاپو بودم، در مسیر خضری- قاین، در مسیر گناباد، به فیض آباد، در مسیر فیض آباد به تربت و از تربت به سمت مشهد و در این میان بین بیرجند و قاین و خضری و گناباد، انگار خبری نبود، شاید هم روی کاغذ در مرحله طرح باشد، اما دل یاد آن چیزی می کند که چشم می بیند و من به تلاشگران که دیده ام را به احترام گشودند و با ذرات خاک به کار افزایش سلامت بودند، خسته نباشید می گویم و بی مرور خبرهای ناخوشایند که گاه از کمبود اعتبار و تعطیلی برخی پروژه های راه سازی به گوش و چشم می رسد، آرزو می کنم باند دوم هرچه زودتر به بهره برداری برسد، تا به تکریم دیده ها، به همه مسئولان امر، دست مریزاد بگوییم. صفحه R02 اقتصاد (رضوي) ، شماره سريال 17336 ، تاريخ انتشار 880521
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۸۸ساعت 13:54  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اما یک چیز هست که نباید گذاشت و گذشت و آن دغدغه های خبرنگار است. این دغدغه ها، عزیز است که اگر از سوی آحاد جامعه هم عزیز شمرده شود آن وقت شاهد بسط عزت در جامعه خواهیم بود. یکی از دغدغه های همیشگی خبرنگار مخصوصا در حوزه اجتماعی، افزایش هنجارهای رفتاری، توسعه زیبایی های گفتاری و برقراری ارتباط منطقی با آحاد جامعه است که آن را با زبان های مختلف و گاه حتی در قالب به ظاهر متضاد بیان می کند، حال آن که هدف، یکی است یعنی وقتی خبرنگار از سیاهی های به چشم آمده در رفتار برخی مردم می نویسد، قطعا نمی خواهد یک تابلوی سیاه و زشت بکشد و بچسباند روی دیوار جامعه تا دیگران جامعه را با شاخص های زشت بشناسند، بلکه قصد این است که آحاد جامعه از آن ماجراهای سیاه، عبرت گیرند و به سفیدی رفتار برسند تا خود به خود رفتار و کردار هر شهروند یک تابلوی زیبا باشد برای تماشا، تا هر شهروند به یک شاخص تبدیل شود برای شهری که در آن زندگی می کند. «تعرف الاشیاء به اضداد ها» یک روش است در مهندسی افکار که گاه روزنامه نگار می کوشد در تحلیل وقایع از این منطق بهره گیرد، چه تا زشتی را کمی نفهمد، زیبایی را قدر نخواهد دانست تا کسی «ناآرامی» را نفهمد، ارزش «آرامش» را نخواهد فهمید و ... روزنامه نگار می خواهد جامعه اش را از زشتی ها و از ناامنی ها، پاک کند. چنان که سرباز می خواهد جبهه اش از گزند دشمن مصون بماند. چنان که پلیس، جامعه را امن، معلم آحاد جامعه را باسواد و باغبان همه را اهل گل می خواهد.خبرنگار هم جامعه ای را می خواهد که هر دم، از کوچه باغ هایش خبرهای خوش به گوش رسد. خبرهایی که چهره همه را به لبخند بازکند و ... پس فراموش می کنیم، خاطره های بد را و خبرنگار می مانیم برای نوشتن از خبرهای خوب برای رسیدن به جامعه خوب و ... همین! صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17334 ، تاريخ انتشار 880519
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 12:36  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
امام زمان که نام مبارکش، هم نام حضرت رسول اکرم(ص) و کنیه اش نیز همانند آن بزرگ است، وظیفه و رسالتی نیز چونان او دارد و هدفش هم لاجرم به کمال رساندن اخلاق در جامعه بشری خواهد بود تا آن جا که مرزهای قانون هم به پایان برسد، مرزهای اخلاق امتداد یابد و آدمی را جز از انجام زیبایی ها، پرهیز دهد. در جامعه ای که اخلاق به کمال برسد، فرصتی برای علف های هرز و زشت کرداران نخواهد بود و روشن است که رسیدن به چنین جامعه ای صد البته هزینه های فراوانی دارد که باید آن را پرداخت. برای جامعه ای که یک زن تنها بتواند بی هراس از حرامیان از شرق تا غرب عالم را بپیماید، باید بستر حرام اندیشی و حرامیان را از میان برداشت. برای این که زنان بتوانند فتوا دهند و نظریه پردازی کنند باید موانع تحصیل در همه اشکال آن رفع شود. برای این که استعداد همگان بر مبنای عدالت به منصه ظهور رسد باید سدها از سر را ه ها برداشته شود و این همه هزینه دارد و باید آن را پرداخت حتی اگر شده با تیغ! باید هزینه ها را پرداخت و راه ها را رفت تا رسیدن به جامعه ای که از نماز سرشار باشد. جامعه ای که زیبایی ها در افزایش باشد، جامعه ای که عدالت حاکم باشد و نماز اقامه شود به امامت مردی که معنای نماز است... و دعا کنیم برای آن روز، آن جمعه مقدس و فرصت تنفس در هوای دولت یار، دعا کنیم. صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17331 ، تاريخ انتشار 880515
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 15:38  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
دوم: جشن تولد هم برگزار شد، پرهام کوچولو هم فیلم گرفت و مورد تشویق مادر هم واقع شد. صحنه ها خصوصی تر شد. فیلم بردار رسمی رفت اما پرهام جون بود و موبایل... سوم: از بس پرهام با گوشی موبایل ور می رفت، دستگاه خراب شد آن را برای تعمیر بردند و پس از این که درست شد باز پرهام شروع کرد به فیلم برداری از هرچیز و هرجا، مخصوصا در خانه، تازه مادر هم تشویقش می کرد. چهارم: یکی از آشناها زنگ زد و لابه لای کلماتش حرف هایی بود که می خواست غیرمستقیم بیان کند، اما کلماتی مانند فیلم... بلوتوث... جشن و... به گوش می رسید. تماس که قطع شد، دوباره زنگ تلفن به صدا درآمد و یک آشنای دیگر و باز هم بلوتوث و فیلم و جشن تولد و... پنجم: بله، فیلم جشن تولد و دیگر فیلم های خانوادگی که پرهام جان گرفته بود از طریق بلوتوث پخش شده بود و حالا مادر دو دست که داشت به دنبال قرض کردن چند دست دیگر بود تا بر سر خود بکوبد که چرا اجازه داده پسرک ۶ ساله اش فیلم بگیرد. او خوب می دانست، مقصر اول ماجرا خود اوست، اگر اجازه نمی داد گوشی همراه به دست یک کودک بیفتد، امروز اینگونه آبرویش، از این گوشی به آن گوشی بلوتوث نمی شد اما مگر «خود کرده را تدبیر هست که مادر پرهام را باشد؟» ششم: فرهنگ استفاده از گوشی همراه باید بومی سازی شود، خاطرات خوش ثبت و ضبط و ارسال شود نه صحنه های خصوصی. کاش ما قبل از دست یافتن به ابزار نو پدید، فرهنگ استفاده درست از آن را هم فرا می گرفتیم تا گوشی همراه با امکانات زیاد به اسباب بازی کودکان تبدیل نشود. کاش موقع تعمیر موبایل و کامپیوتر و ... که فیلم های خصوصی در آن قرار دارد به یک جای مطمئن مراجعه کنیم تا شکار طمع کاران زشت کردار نشویم که از فیلم خصوصی مردم سوء استفاده می کنند. هفتم: کاش اخلاق اسلامی و ایرانی در افراد به حدی برسد که حاضر نباشند صحنه های خصوصی دیگران را نگاه کنند. کاش یادمان باشد همانطور که نباید مال دزدی را از مالخر خرید، آبرو و حیثیت مردم را هم نباید به تاراج گذاشت و یا از تاراجگر گرفت و دید. هشتم: مراقب گوشی های موبایل باشیم. مراقب پرهام کوچولوها باشیم، مراقب همه چیز باشیم تا آبرویمان حفظ شود. صفحه R07 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17328 ، تاريخ انتشار 880512
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 15:33  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
شهاب/ اسم بسياري از باشگاهها و شايد هم تمامشان را كه نگاه كنيم از تركيب فرهنگي ورزشي شكل گرفته است و حتي «فرهنگ» مقدم هم شمرده شده است. اين يعني در كنار ورزش و حتي قبل از آن بايد به فرهنگ اهتمام شود تا نتيجه ورزشهاي سامان يافته در اين باشگاهها، توسعه فرهنگ هم باشد. اما آيا چنين است؟ آيا توانستهايم در باشگاههاي فرهنگي ورزشي، ورزشكاران فرهنگي تربيت كنيم تا وقتي جامعه و مخصوصا نسل جوان در قامت الگو به آنها نگاه ميكنند و حتی از رفتار و كردار و ظاهرشان هم كپيبرداري ميكنند در كوچه و خيابان شاهد افراد پيراسته و شايسته باشيم؟ آيا باشگاههاي فرهنگي ورزشي توانستهاند پورياي ولي، تختي و... پرورش دهند؟ جواب اين سؤال را همه ميدانيم! اما در بازخواني واژه فرهنگي ورزشي به اين نكته هم بايد توجه شود كه مسئولان هم بايد فرهنگي باشند چنانكه داعيهدار آن هستند كه يكي از بزرگترين آموزههاي دين فرهنگساز اسلام، اداي دين است و براي تأكيد بر اين امر گفته شده اگر حتي موقع نماز خواندن بدهكار، طلبكار سراغ طلب خود آمد اگر وقت باشد بايد نماز را بشكند و اول طلب طلبكار را بدهد بعد نماز بخواند اما امروز باشگاههاي فرهنگي ورزشي(؟!) سالهاست طلبكاران خود را سر ميدوانند. حال آن كه پول دارند و اگر نداشتند با رقمهاي چند صد ميليون توماني در سالهاي بعد يارگيري نميكردند و هزينههاي چند صد ميليوني ديگري را تحميل نميكردند. پس پول هست، اما ارادهاي براي عمل به يك آموزه ديني نيست. انگيزهاي براي اداي حقالناس وجود ندارد. هدف انگار از كار فرهنگي ورزشي به صرف قهرماني ورزشي آن هم به هر قيمت تبديل شده است. خب وقتي هدف قهرماني است، هر وسيلهاي را هم توجيه ميكند. حالا يك روز وسيله پول اين و آن است و يك روز جنجالهاي زرد رسانهاي. انگار مهم نيست در اين ميان يك آموزه ديني ناديده گرفته ميشود، اعتماد عمومي آسيب ميبيند و حتي با نپرداختن طلب مربيان و بازيكنان خارجي و شكايت آنها به فيفا، آبروي ملي به خطر ميافتد و نام بزرگ و مقدس ايران با عملكرد اين قبيل افراد، با خلف وعده و نپرداختن حق مردم عجين ميشود. حال آنكه همه اين ورزش به اين نميارزد كه قداست نام ايران در نگاه برخي افراد خدشهدار شود و اين نام بزرگ با بدقولي مسئولان باشگاهها در ذهن برخي افراد بنشيند... اگر باشگاهها، فرهنگي ورزشي باشند بايد رفتارها هم فرهنگي باشد. صفحه Z01 ورزش ايران (ورزشي) ، شماره سريال 17323 ، تاريخ انتشار 880506
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۸۸ساعت 15:39  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
حسرت زخم هایت که عاشقانه می خندد و به گل ها فرمان شکوفایی و به زمین فرمان بهار شدن و سبز شدن می دهد. حسرت ترکش هایی که در جانت سرود شهادت می خواند تا تو در جهان، شهادت را بسرایی. حسرت نگاه هایی که با همه غم، امید را به آدمی تعلیم می کند. حسرت دردها و زخم هایی که در وجودت بالغ می شود. حسرت «جهان اصغر» که در «جهان اکبر» وجودت زیباترین جلوه ها را به تماشا می گذارد. حسرت عصاهایی که، معجزه عشق را روایت می کند، معجزه دست هایی که ید بیضا می شوند در شب های سیاه ظلمت. دست هایی که به امامت دستان ابوالفضل، نماز وفا و شیدایی می خوانند. حسرت نفس هایی که به «تسبیح» برمی آیند و به «تهلیل» فرو می روند. حسرت چشم هایی که به بصیرت رسیده اند. حسرت همه پیکرت که «رویین تن» شده است. تو رشک برانگیزی جانباز، آن که تو را نمی فهمد، از عشق بی بهره است. آن که نشانه های خدا را در قامت تو نمی بیند، کور است. کر است آن که تلاوت آیات را از لبان خسته اما پرامید تو نمی شنود. تو گویایی مثل آب، تجسم ترانه خلقتی مثل چشمه، جاری برای همیشه. می دانی جانباز، تو مبعوث به شهادتی، تنها کسانی تو را می فهمند که سعادت ایمان را به برانگیخته مصطفی شده بعثت داشته باشند. تو مبعوث به شهادتی، شاگرد اول کلاس عشق که به مقام معلمی در کلاس معرفت و شیدایی رسیده ای پس حق دارم در حسرت چون تو شدن بسوزم. بگذار دیگران نفهمند تو را، نفهمند شهادت را، نفهمند ایثارگری را، عشق را اما تو حقیقت زیبایی هستی جانباز. صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17322 ، تاريخ انتشار 880505
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۸۸ساعت 11:38  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اگر مدیران و مسئولان سخن خود را نقد کنند، این همه اشتباه به گفتار درآمده شکل نمی گیرد و یا حداقل به عمل بدل نمی شود تا این همه آثار زیان بار در جامعه به جا بگذارد. اگر سخن خود را نقد می کردیم، عیار دانایی ما هم هر روز افزون می شد. اگر هم از این پس فقط با همین کلید، به سمت قفل های زندگی فردی و اجتماعی برویم، بسیاری از مشکلات رفع و سوالات حل خواهد شد و ثمرات مبارک اجتماعی آن به بسط و آرامش در جامعه خواهد انجامید. در جامعه به آرامش رسیده نیز استعدادها به منصه ظهور می رسد و تازه اگر مشکلی باقی بماند باز بر اساس نقشه راهی که امام ارائه فرموده اند، می توان به این سه کس، «دین دار، یا صاحب مروت و یا کسی که اصالت خانوادگی داشته باشد» حاجت برد و افرادی این گونه، گره از کلاف های سردرگم خواهند گشود و حاجت ها را، اجابت خواهند کرد. بر این اساس نیازی نخواهد بود که فرد مشکل خود پیش بی دین برد، تا پایه ایمانش سست شود. سراغ ناجوانمرد برود، تا آبرویش قربانی شود و یا به نوکیسه رواندازد که به درخت بی ریشه می ماند، تا در اندک زمانی به خاطر رفع مشکل، خود را مالک پرمنت همه زندگی او بداند. بلکه مشکل گشای با اصالت، هرگز اهل منت گذاشتن نخواهد بود و گره گشایی او هم به سان هدیه اهل ایمان و جوانمردی خواهد بود...حرف آخر این که حسین علیه السلام، امام زندگی است، امامی برای همه فصول زندگی، او را به نیم روز نباید خلاصه کرد، هر چند آن روز عاشورا باشد. صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17321 ، تاريخ انتشار 880504
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۸ساعت 10:23  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17320 ، تاريخ انتشار 880503
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد ۱۳۸۸ساعت 11:7  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
می گویند فرهنگ یک جامعه، از مجموعه رفتارهای آحاد آن جامعه شکل می گیرد، مظهر بروز بخشی از رفتار ما هم در رانندگی ماست. حالا حاضر هستید برای دقایقی چشم بر هم بگذارید و مرور کنیم. یک روز را در خیابان های شهر خودمان، یک روز هم زیاد است، یک ساعت، یا حتی چند دقیقه را، به چه نتیجه ای می رسید؟ ساعت ۱۰ صبح، چهارراه مقدم طبرسی مشهد، از طرف بولوار وحدت می خواهم وارد بولوار شهید کامیاب شوم، اما ترافیک سنگینی است. چراغ سبز و قرمز می شود و باز هم سبز اما شهروندان محترم از مسیر طبرسی، که چراغ آن قرمز است با نهایت خیال آسوده دارند می گذرند. عبور از چراغ قرمز، خاص موتور سیکلت ها و خودروهای سبک نیست، ماشاء ا... اتوبوس ها هم رد می شوند! اسم این کار را چه باید گذاشت؟ من که جرأت نمی کنم، ان شاء ا... رفتار ما نشانگر فرهنگ ما نخواهد بود! از طرف بولوار راه آهن به سمت شهید کشوری باز در چهارراه تقاطع خواجه ربیع شاهد همین منظره ها هستم، به اضافه عابران پیاده ای که وقتی چراغ برای عبور خودروها سبز می شود تازه یادشان می آید باید از خیابان رد شوند! آن هم از لابه لای خودروها! رقص انگشت ها روی بوق هم تماشایی است و آواز خوش انواع آلوده کننده های صوتی هم شنیدنی! خب شما می توانید، این رفتار را هم به حساب فرهنگ ما نگذارید اما... در چهارراه جلوتر -چهارراه سی و پنج متری- تقاطع مطهری شمالی، عبدالمطلب، اعتراض راننده ای که مسیر خود را می رود به کسی که حق تقدم را رعایت نمی کند پاسخ کلامی ناخوشایندی دارد. باید گوش هایت را بگیری تا نشنوی و به حساب رفتار متمدنانه!؟ افراد نگذاری و... چهارراه شهید کریمی، دو خودرو سپر به سپر شده اند، در اندازه ریختن گل سپرها! اما حاضر نیستند چهارراه را خلوت کنند، عبور و مرور به کلافی تبدیل می شود که گره در گره می شود. راننده های منتظر با بوق های ممتد اعتراض می کنند و رانندگان خودروهای متوقف با حرکات دست پاسخ می دهند و... نبینیم بهتر است! در خیابان سه موتور انگار مسابقه تک چرخ گذاشته اند و رقابت نمایش حرکات پرخطر وقتی هم چرخ دوم به زمین می رسد، بوق را یک سره می کنند، انگار جشن گرفته اند و... این را هم به حساب رفتار شهروندی نمی گذاریم! یک جامعه شناس می گوید برای شناخت سطح فرهنگ مردم نباید، به تعارفات رو در رو در مجالس توجه کرد، سطح واقعی فرهنگ رفتاری مردم را می توان در رانندگی همان جماعت اندازه گرفت وقتی از مجلس بیرون می آیند و دیگر چشم در چشم نیستند. اگر آن جا هم، تعارف پیش کش، عبور از چراغ زرد هم پیش کش، اگر از چراغ قرمز رد نشدند و حق تقدم دیگران را محترم شمردند، آن وقت می توان به صداقت رفتارشان گواهی داد اما... می گویند، امروزه فرهنگ جوامع را نه با پیشینه تاریخی و یا حتی قطر کتاب های حاضر در کتابخانه ها بلکه بر اساس رفتارشان می سنجند. رفتاری که بهترین تظاهر آن در رانندگی است. خب حالا شما به همشهریان خود چه نمره ای می دهید؟ به خودتان چطور؟ صفحه R01 اخبار (رضوي) ، شماره سريال 17319 ، تاريخ انتشار 880501
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد ۱۳۸۸ساعت 11:3  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|