* هلا...هلا، ابروکمانی عاشق. هلال ابروکمانی عاشق وش، کجایی که چشم ها در انتظار تماشایت هزار بار وضو تازه کردند و هزار بار لبخند بر لب آوردند و هزار بار سجاده افکندند تا نماز عشق را هزار بار اقامه کنند؟

* کجایی هلال ابروکمانی که لب ها را فرمان روزه ای و دل را طلوع روضه! کجایی که زمان منتظر توست و زمین هم و ما آدم ها هر کدام به وسعت ظرفی که به انتظار باران گرفته ایم نیز تو را به انتظار نشسته ایم.

* کجایی هلال ابروکمانی که چشم ها را به عشق باز کنی، دل را به عشق بارور کنی و هزار در هزار چمن را به گل بکشانی و هزار در هزار واحه را فرا دید چشم ها بگذاری و ما را، همه ما را به سحوری معرفت و افطار پرحلاوت عشق بخوانی.

*  کجایی هلال ابروکمانی که رمضان را رمز زمینی و زمانی عشق و ما را به فهم آن عارف کنی و دروازه های بهشتی شناخت را به رویمان بگشایی و لب هامان را به قرآن چنان عادت دهی که یازده ماه، در شمار اهل قرآن باشیم و قرآن را قربان.

* کجایی هلال ابروکمانی که بذرها را شکوفا کنی و فراوانند آنانی که بذری کاشته اند و باران تو را به انتظار نشسته اند، پس ببار بر ما تا همه بذرها سبز شوند و به شکوفه بنشینند و ما همه قامت سبز کنیم به گاه اذان به گاه نماز و... الله اکبر و... بسم ا... الرحمن الرحیم...

* کجایی هلال ابروکمانی عشق، که نماز زمانی و زیباترین قسمت زمین. و هر کس به همان اندازه ای به فهم زیبایی می رسد که تو را درک کند، همان قدر عارف می شود که به تو معرفت داشته باشد، همانقدر به خدا نزدیک می شود که سر سفره تو بنشیند و با تو سفر کند.

* کجایی هلال ابروکمانی، رخ بنما تا ثانیه های زمان را به سمت شب های زیبای قدر، ذکر بگوییم و نفس بکشیم و نفس ها به تحمید و تهلیل جلا دهیم. روی بنما و ما را به سعادت روزه مفتخر کن.

* کجایی هلال ابروکمانی که تو را سخت مشتاقیم و می دانیم تو به اهل روزه مشتاق تری و می دانیم، نگاه پرخواهش کودکان یتیم را تا شرف اجابت دوست همراهی و شب های قدرت، تدبیر امور را بر محور معرفت رقم می زند.

* کجایی هلال ابروکمانی که ببینی ابروکمانی های زمینی با چه عشقی برای رمضان آماده می شوند و در نگاهشان چقدر غم به آب داده و گره گشوده فراوان است که تا تو آمدی هم غم از دل برفت و هم اندوه از دیده و مرد فقیر هم با همه ایمانش برای بهتر شدن زندگی یا علی گفت و برخاست.

* کجایی هلال ابروکمانی که برایمان از علی (ع) روایت بخوانی و روزه ای که روضه های بهشت را به روی مومنان می گشاید و از رسول مهربانی بگویی که رمزگشای رمضان شد و...

* کجایی هلال ابروکمانی، ما امروز عاشقانه به سلام تو می آییم با دل هایی از معرفت سرشار و چشمانی به شکوه تماشای معشوق اجابت شده، تو هم به تماشای عشق های زمینی خدا بیا.

صفحه 15 اخبار ، شماره سريال 17344 ، تاريخ انتشار 880531
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۸ساعت 11:39  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۳)

 
خدا لعنت کند کسی که بدی را شروع کند... این را بنده خدایی می گفت که پاسخ بدی را با بدی داده بود و انگار وجدان آسوده داشت که «کلوخ انداز را پاداش سنگ است» و چون دیگری بدی را شروع کرده است، او هم این مجوز را دارد که یا بدتر و یا حداقل مساوی شروع کننده بدی، به او پاسخ دهد. تازه پس از پاسخ، راحت تر از پیش هم سر بر بالین بگذارد و با روان آرام بخوابد! او معتقد بود چون شروع کننده به بدی نیست پس لاجرم گناهی هم ندارد و در پاسخ به بدی جرمی هم مرتکب نمی شود! من اما گفتم در این که اخلاق و عرف برای شروع کننده به بدی گناهی افزون تر قائل اند، بحثی نیست اما هیچ کس پاسخ دهنده ای را که بدی را با بدی پاسخ می دهد هم تبرئه نمی کند. قانون برای هر کدام از طرفین مجازات در نظر می گیرد و «دیه»ای که هر فرد باید بپردازد مشخص است و به صرف این که طرف شروع کننده دعوا نبوده است، او را از پرداخت دیه و تحمل مجازات نمی رهاند بلکه چه شروع کننده و چه پاسخ دهنده هرکدام باید پاسخ گوی اعمال خود باشند و این یعنی، پاسخ بد، به رفتار بد دیگری هم زشت و مستوجب عقوبت است. یک نکته دیگر را هم به یادش آوردم که هیچ گاه در سیره انبیا و ائمه علیهم السلام نمی خوانیم که در برابر بدی دیگری، بدی کرده باشند، بلکه  آن چه هست، اوج خوبی در برابر همه بدی هاست و باز مثال زدم ماجرای مشهور مرد شامی را که در خانه امام مجتبی(ع) رفت و به ایشان و مولا علی(ع) توهین کرد؛ اما امام او را به کرامت نواختند تا جایی که مرد شامی فاصله پشیمانی و ایمان را یک نفس پیمود و به حقانیت ایشان گواهی داد. پس ما اگر بر صراط ائمه(ع) هستیم حق نداریم در برابر بدی، جز به خوبی پاسخ گوییم. راز جاودانگی مولا علی(ع) نیز در این است که در برابر پیمان شکنی مثل معاویه، به عهدش وفا می کند. بدگفتاری و بدکرداری خوارج را تحمل می کند و حق شان از بیت المال را پاس می دارد، در برابر همه جز به نیکی رفتار نمی کند و... حیف است ما که داعیه دار الگوبرداری از رفتار ائمه در زندگی فردی و اجتماعی خود هستیم، با پاسخ بد به بدی دیگری، در زشت تر شدن فضای جامعه نقش داشته باشیم چه اگر قرار باشد وقتی فردی، یک گل از باغ ما کند ما یک شاخه از چمن گل باغش بشکنیم، فردا روز گلی نخواهد ماند تا چشم ها را بنوازد. اما اگر در مقابل آن که یک گل از باغ ما کند، ما یک گل برای او بکاریم، همه جامعه ما گلستان خواهد شد و زندگی در جامعه گلستان زیباتر، سرشار از آرامش و در یک کلام مومنانه تر خواهد بود. کسی دروغ را با دروغ پاسخ نمی دهد، چه هر دو حرام است. پاسخ بدی با بدی، رسم بدان روزگار است. پس اگر می خواهیم در میان خوبان باشیم، همواره خوبی کنیم حتی در برابر بدان...
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17344 ، تاريخ انتشار 880531

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۸ساعت 11:35  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

 مهم نیست چه می گویند، مهم این است که ما به کدامین نیت قصد «خانه دوست» می کنیم. مهم این است که به دنبال دوست باشیم. مهم این است که عاشق باشیم و این عشق را با معرفت همپرواز کنیم تا حتی اگر در زمین راه می رویم یا رکاب می زنیم در جاده ها، حظ پریدن داشته باشیم و چشمانمان تا رفعت بصیرت عمق نگاه داشته باشد. آن موقع می شود دریافت که «سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور» و حتی بالاتر، سرزنش های خار مغیلان عشق آفرین تر هم خواهد شد. خب ما هم که سرباز بودیم. سرباز ارتش جمهوری اسلامی ایران همان ارتشی که امام روح ا... آن را «حزب ا...» نامیده بود. ما هم می خواستیم سرباز ارتش حزب الهی باشیم که به شوق جمکران، یاد امام جماران و آیت ا... بهجت و شهدای ارتش را سبز می دارد و به نیابت از آنان به کوی دوست می رود. جناب سرهنگ حاجی لو، فرمانده تیپ مستقل ۳۸ زرهی تربت جام، زمینه را مهیا کرد تا زمان بر مدار عشق بچرخد و ما راهی شدیم در مسیری که پیش از ما هزار در هزار عاشق طی کردند و پس از این نیز هزار در هزار عاشق سالک راه خواهند شد... و ما راهی شدیم.شب اول میهمان امام رضا بودیم و روز بعد از نیشابور حرکت کردیم، با این که می دانستیم جاده کفی است. اما دلمان سربالایی می خواست، تا با تحمل سختی بتوانیم سرمان را بالا بگیریم اما... جاده که کفی بود، مثل کف دست صاف و... ناگهان به صورت اتفاقی خود را در جاده ای خراب و سربالا دیدیم. جاده ای که برای ما عزیز بود و رایحه خوش استجابت داشت. ما در جاده قدیم سبزوار رکاب می زدیم!در سفر، چشم مردم، روایت گر مهربانی دلشان بود و ما چقدر زیر باران این مهربانی احساس طراوت می کردیم. در میهمان سرای جوادالائمه هم توفیق رفیق شد تا بدون برنامه ریزی قبلی به حضور عالمی عربستانی برسیم که رایحه خوش خمینی بزرگ داشت و سابقه هفده ساله تدریس در حوزه علمیه نجف  را، او که توسط امام معمم شده بود و هنوز در زلال آن خاطره مقدس جان می شست هم ما را به مهر نواخت و نطلبیده، ما را به «مرحمتی» تکریم کرد.روزهای بعد هوای کویر بارانی بود تا ما راحت تر به مسیر ادامه دهیم و ۳ روز متوالی آسمان استان سمنان با ابرهایش بر سر ما چتر گرفته بود و دیگر مشکلات هم رفع می شد، گویی کسی جلوی پای ما در حرکت است که موانع را از سر راه برمی دارد. و بود هم ما را باور این است که کسی که نمی بینیمش هوایمان را دارد. اما باز دلمان هوای خار مغیلان کرده بود و سرزنش هایش و باز انگار این هوای دل اجابت شد و دوچرخه ها یکی پس از دیگری با پنچری و دیگر مشکلات روبه رو می شد... و ما سرانجام به جمکران رسیدیم با جسمی خسته و جانی پرطراوت و عشقی که ذره ذره خاک را و لحظه، لحظه زمان را به دنبال دوست نفس می کشید...بگذار هر کس می خواهد به هر کس و هر جا دخیل ببندد. بگذار برخی ها، همه راه ها را خار مغیلان بکارند. بگذار هزار گره اندازند در کار ما، اما ما را آقایی هست که گره ها را به اشارتی باز می کند و آن قدر برای ما عزیز است که برای او حتی سرزنش خارهای مغیلان را هم عزیز می داریم!این را بروبچه های «تور دوچرخه سواری مسافران بهشت» روایت کردند که براین قلم جاری شد تا جان ها زلال شوند و زلال شویم همه ما

صفحه R07 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17344 ، تاريخ انتشار 880531
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۸ساعت 11:32  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۲)

 
کینه زشت است. زشت تر از زشت، چرا که زشت، تنها زشت است اما کینه، هم زشت است و هم زیبایی ها را به زشتی بدل می کند و فرصت دیدن زیبایی ها را نمی دهد. من بسیار دیده ام آدم هایی را که از فردی کینه به دل می گیرند و آن وقت در او جز شر نمی بینند و انصاف در اصحاب کینه چنان می میرد که به زیبایی ها و نکات برجسته فرد مورد کینه واقع شده هم نمره صفر می دهند حال آن که در داوری منصفانه، رفتار زیبای فرد را هم باید دید و در داوری اخلاقی، زیبایی ها را باید چنان بزرگ دید که زشتی ها به چشم هم نیاید. اما مگر آن که نگاه به کینه چنان باز می کند که لب هایش هم به توهین تکان می خورد می تواند زیبایی ها را هم ببیند؟! نمی تواند، باور کنید. حتی می توانید به آزمون بگذارید این مسئله را و رفتار فردی را که از دیگری کینه دارد، مورد مطالعه قرار دهید. تا دریابید که چشم اهل کینه چه می بیند. من این کار را کرده ام، اهل کینه طرف را اگر «قامت کشیده» باشد، «دراز و بدقواره» می بیند و اگر «میانه قامت» باشد کوتوله بی مصرف! اگر چهارشانه باشد، بشکه و اگر اندکی لاغر باشد نی قلیان مردنی! او نمی تواند بپذیرد، که طرف دارای زیبایی هایی است و... آری کینه، نفرت می آورد و بیماری که آتش به سلامت اخلاق انسان می زند. کینه، یک بیماری است و اهل ایمان از بیماری پرهیز دارند. تقوا و پرهیز از زشتی های گوناگون اجازه ورود بیماری کینه را به دل مومن نمی دهد. لذاست که در رفتارخوانی معصومان هرگز و هرگز و هرگز به موردی برنمی خوریم که کینه ای حتی کم رنگ به چشم بخورد، بلکه کینه در رفتار مخالفان دشمنان ائمه به چشم می خورد و فراوان هم به چشم می خورد و «کینه های بدری و خیبری و...» به ضرب المثل تبدیل شد نه تنها در عرب که در میان هر آن که با تاریخ اسلام آشنایی یافت. ما آثار کینه های بدریه و خیبریه را در رفتار اهل باطل می بینیم، این آنان بودند که از مولا علی علیه السلام و جبهه حق، کینه به دل داشتند و برای این کینه از انجام هیچ جنایتی رویگردان نبودند و نسل به نسل هم این کینه را منتقل می کردند. خب ما که از پندار و گفتار این قوم کینه جو تبری می جوییم، پس به رفتار هم باید، برائت خود را از آن ها اعلام کنیم. حیف است دلی که باید خانه خدا باشد، به بیماری شیطانی کینه دچار شود. از نگاه دیگر جامعه ای که آحاد آن نسبت به هم کینه داشته باشند، نمی تواند به رستگاری و آرامش برسد. نمی تواند در جهت بهتر شدن گام بردارد، نمی تواند به حق خود برسد. کاش یادمان باشد که با «نگاه پرکینه» نمی توان به «سکینه قلب» رسید. قلب هم که آرامش نداشته باشد معلوم است چه می شود... جامعه ای که می خواهد زیبایی را در خویش نهادینه کند باید آحادش رفتار زیبا داشته باشند و به هم با نگاه زیبا بنگرند با نگاه هایی مومنانه و از مهربانی سرشار، آن وقت، صبح زیبای جامعه هم فرا خواهد رسید...
صفحه 06 اجتماعي ، شماره سريال 17343 ، تاريخ انتشار 880529

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد ۱۳۸۸ساعت 11:24  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 سیاه وسفید(۱)
من که پیاله نیستم چه رسد، به دریا. باور کنید! به صحبت  و ادعا که باشد، همه نه دریا که از اقیانوس ها هم بزرگ تریم، اما به گاه عمل، فوت یک بچه هم مثل توفان های وحشتناک برهم می ریزد ما را. آن قدر توفانی می شویم، که همان مقدار اندک آب هم از کاسه بیرون می ریزد و ... این قصه شرح صدر و وسعت شکیبایی ماست. ماجرای مایی که باید به مدد آرامش مومنانه دریای دل را وسعت بخشیم و به یاری مهارت های رفتاری کرانه های این دریا را، آن سوتر بریم.به این مثال توجه کنید؛ برایش خبر می آورند که فلانی که از قضا با او صمیمیتی برادرانه دارد، گفته است بالای چشم او ابروست. خبر را هم کسی می آورد که حداقل با او سر دوستی نداشته است، اگر دشمنی هم نکرده باشد. اما او ناگهان می خروشد و چشم و ابروی دوست خود را به هزار حرف و حدیث می کشد و چنان دشمن کشانه سخن می گوید که بیا و بشنو. حال آن که به گاه سخن، همین خود، داعیه دار بردباری است و مدعی برادری. اما درعمل چیز دیگری نشان می دهد غافل از این که شاید دوستش اصلا چنین چیزی نگفته باشد! بله شاید نگفته باشد! منطق مومنانه اقتضا می کند، وقتی این حرف ها را شنید، بی پاسخ بگذارد مگر در قرآن نخوانده ایم «اذا جائکم فاسق بنباء فتبینوا...» را. درک نکرده ایم این حقیقت را که اگر فاسقی برایتان خبری آورد تا پیرامونش تحقیق و تفحص و صحت آن را احراز نکرده اید، نپذیرید.

اما آیا ما در برابر خبرها این گونه منطقی رفتار می کنیم؟ آیا این قدر تحمل داریم که حداقل تا وقت دیدن دوست مان، تحمل کنیم تا اگر حرفی گفته باشد، آن وقت به پاسخ برخیزیم؟ من که ندیده ام آدمی چنین بردبار را یا حداکثر، تعدادشان اندک است. حال آن که باید تعداد بردباران و اهالی رفتار مومنانه فراوان و شمار ناشکیبایان اندک باشد. باید در برابر خبرها، کاوش کرد و بنای رفیع دوستی را که با ذره ذره خاک و قطره، قطره آب آجر شده و روی هم قرار گرفته شکل یافته است به لحظه ای ویران نکرد. یادمان باشد، برای خراب کردن همیشه وقت هست. اصلا خراب کردن، زمان نمی خواهد. به لحظه ای ممکن می شود. این ساختن است که دشوار است پس با تحمل، دوستی ها را پاس داریم. اگر ما بتوانیم تحمل خود را افزایش دهیم، عصبانیت ها فرصت بروز نخواهد یافت و عرصه برمنطق تنگ نخواهدشد. پس مراقب رفتار خود باشیم. دربرابر خبرهایی که می رسد، هوشیار باشیم. اول کاوش کنیم بعد اگر صحیح بود خبرها را بپذیریم والا نه. یادمان باشد، دوست گوهر گران قیمتی است که در هر بازاری یافت نمی شود.

پس مراقب دوستی ها باشیم. دوستی ها آرامش بخش زندگی و سایه مهربانی اند. با افزایش دوستی ها در جامعه می شود بسیاری از مشکلات را رفع و بسیاری از مسائل را حل کرد. با دوستی ها می توان زیبایی ها را افزایش داد. با دوستی ها می شود دل را آرامشی دریایی بخشید. پس نگهبان دوستی ها باشیم...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17342 ، تاريخ انتشار 880528


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۸ساعت 12:4  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 
وقتی که می رفتند، باهم بودیم، حداقل گروهی از ما با آن ها بودند، در جبهه، در نقطه رهایی، در عملیات و حتی در تیرخوردن اما قصه به این فراز که رسید گروهی، شادنوش شهادت شدند و رفتند و حسینی شدند در عاشورای مکرر تاریخ وجمعی را هم نصیب، راهی شد که پیشتر امام سجاد و حضرت زینب (س) هادی و رهنمایش شدند، جمعی که ما باشیم هم برگشتیم. اما عهدی بین ما بود؛ این که همه ما پیام رسان شهادت باشیم و هر جا می رویم از اهداف نهضت بگوییم. اما ... آنان که به اسارت رفتند، دربار یزید را لرزاندند، دوران اسارت را به «فصل آزادگی» تبدیل کردند. در برابر دشمن با همه ددمنشی هایش چنان قامت افراشتند که دشمن در برابرشان حقیر شد و پرچم در اهتزازش زیرگام هایشان بود. آن سرفرازان، زمستان سرد اسارت را به بهار سبز شکوفایی بدل کردند و نشان دادند که اگر اراده قوی و ایمان محمدی باشد در «شعب ابی طالب» مکرر تاریخ، بازهم می شود رستگاری را تجربه کرد و تجربه کردند آزادگان و خود را مبعوث شده برای به کمال رساندن استعدادها و اخلاقیات خویش یافتند و به فراگیری علوم و تهذیب نفوس پرداختند و پرچم مبارزه بیداری بخش خود را علیه دشمن لحظه ای زمین نگذاشتند اما ما ... به شهرها هم که بازگشتیم، حتی به اندازه «یا اهل یثرب لامقام لکم ...» بیشتر هم فریاد نزدیم و چندان که باید! آمدیم و قاطی دیگرانی شدیم که قرار بود بیدارشان کنیم و هوشیارشان. اما انگار به «قلعه هوش ربا» وارد شده بودیم که محو جمع بی هوش شدیم و گاه بی هوش تر نیز هم! انگار یادمان رفت که قرار بود پیام آور باشیم برای قوم خویش بر سنت خداوندی که وقتی گروهی پی تحصیل علم دین و تفقه می روند باید به شهر و دیار خویش برگردند و مردمان را انذار دهند و بیدار کنند اما ما که از تفقه در جهاد و اخلاق باز می آمدیم، انذار نداده، در کوچه ها گم شدیم. البته بودند فریاد به انذار بلندکنندگان اما بسیاری از ما با آن ها همراهی نکردیم و قصه شد این روزگار پرغصه، البته به پرغصگی امروز نبود وقتی آزادگان سربلند بازآمدند اما ما سرمان پایین بود. ما چندان که باید به عهد خویش وفا نکرده بودیم، اما امروز سرمان پایین تر است سر خیلی ها باید پایین تر از ما باشد، چه قرار بود ما مکارم اخلاق را به حد اعلا برسانیم اما آیا روزگار اخلاق در جامعه ما این است؟ قرار بود فقر و بی عدالتی و بی عفتی و دروغ و فریب و ریا را از این دیار بیرون کنیم اما آیا روزگار ما این است؟ بگذریم اصلا نمی دانم چرا قصه گوی غصه ها شد این قلم. قرار بود به تکریم آزاده ها بر صفحه کاغذ رقص کنان شعر بخواند اما ... نمی دانم چرا تا وقت نوشتن از شهید و شهادت و دفاع مقدس می شود، روزگار من می شود شرح این بیت شعر که؛

ناله را هرچند می خواهم که پنهان برکشم

سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن!

جرات فریادم نیست اما دعا می کنم سالروز ورود آزادگان به وطن، عید آزادی ما از خویشتن و از غصه ها هم باشد و ما با بازگشت به عهد قدیم در کنار آزادگان برای احیای فرهنگ شهیدان و اعتلای ایران تجدید وضو کنیم.

صفحه 13 اجتماعي ، شماره سريال 17340 ، تاريخ انتشار 880526


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۸ساعت 16:38  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 می گویند «هرآنچه دیده بیند، دل کند یاد»، این البته مصراعی از دو بیتی معروف باباطاهر عریان است که از «دیده ها» شکوه می کند و برای رهایی دل خواهان خنجری فولادی است تا بر دیده زند. اما برخی دیده ها زیباست و دل  را هم به سمت زیبایی سوق می دهد و مگر می شود کسی باغی را تماشا کند و به زیبایی آفریننده نیندیشد؟مگر این دیده را می شود ملامت کرد؟ این «دیدن» کلید بهشت است. کلید بهشت هم عزیز و دیگر این که برای قدردانستن هم باید دید و این «دیدن» کلید امید بستن و تقدیر کردن است و من درروزهای گذشته در سفر از خراسان رضوی به خراسان جنوبی به «دیدن» و «خوب دیدن» رسیدم واین را فرصتی مبارک می دانم تا در این روزها که به نام خبرنگار نامیده شده است به عنوان یک مفتخر به قلم خبرنگاری که بارها به انتقاد در «جاده مرگ» چشم گردانده و دیدنی ها را دیده و قلم زده است، این بار «قلم حسن و تحسین» بر صفحه براند، چه در جای جای جاده، تکاپو و تلاش است که به چشم می آید. دست ها به کار ساختن و تدبیرها به کار به سازی است و اگر مسئولان در رساندن به موقع اعتبارات مدد کنند، می توان امید داشت در فردایی که چندان هم دور نیست، با نهایت خوشحالی، واژه زیبای «سلامت» را به جای واژه نازیبای «مرگ» بگذاریم و نام جاده مشهد- بیرجند را به عنوان «جاده سلامت» معرفی کنیم واین می طلبد تا مسئولان همه همت خود را به کار بندند و به جای انتقاد از نامیده شدن این محور به «جاده مرگ» حقیقتا بار سلامت جاده را افزایش دهند، چه جاده سلامت و ایمن کمتر شاهد تصادف و مرگ و میر خواهد بود و اگر باند دوم راه اندازی شود حداقل شاهد تصادف های شاخ به شاخ نخواهیم بود که گاه، کامیون و اتوبوس را مقابل هم قرار می دهد و ده ها تن را لباس مرگ و صدها خانواده را لباس عزا می پوشاند و هزاران ناهنجاری پیامد دارد. حال آن که اگر جاده دوبانده باشد، همه به سلامت به مقصد می رسند، ده ها تن زنده می مانند و زندگی می کنند، صدها خانواده همنشین شادی های هم می شوند و هزاران هنجار از رفتار قاعدمند آنان به منصه ظهور می رسد و...من شاهد تلاش و تکاپو بودم، در مسیر خضری- قاین، در مسیر گناباد، به فیض آباد، در مسیر فیض آباد به تربت و از تربت به سمت مشهد و در این میان بین بیرجند و قاین و خضری و گناباد، انگار خبری نبود، شاید هم روی کاغذ در مرحله طرح باشد، اما دل یاد آن چیزی می کند که چشم می بیند و من به تلاشگران که دیده ام را به احترام گشودند و با ذرات خاک به کار افزایش سلامت بودند، خسته نباشید می گویم و بی مرور خبرهای ناخوشایند که گاه از کمبود اعتبار و تعطیلی برخی پروژه های راه سازی به گوش و چشم می رسد، آرزو می کنم باند دوم هرچه زودتر به بهره برداری برسد، تا به تکریم دیده ها، به همه مسئولان امر، دست مریزاد بگوییم.

صفحه R02 اقتصاد (رضوي) ، شماره سريال 17336 ، تاريخ انتشار 880521
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۸۸ساعت 13:54  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 
ما را یاد، خیلی ها را فراموش! البته با کسی جناغ نشکسته ایم. اصلا ما اهل شکستن نیستیم. خیلی وقت ها سعی می کنیم چینی شکسته خاطر خیلی ها را هم بند بزنیم. هرچند خود خاطر شکسته داشته باشیم، خاطر شکسته، دل شکسته، بال شکسته، مگر بال خبرنگار جز قلم اوست؟ خب وقتی نتواند آن گونه که شرط بلاغ است، به ابلاغ فریاد بپردازد، مگر خاطرش نمی شکند؟ مگر بالش نمی شکند؟ مگر ... ما عادت داریم وقتی در جامعه به سراغ کسی می رویم. حتی به گاه انتقاد سعی می کنیم، نرم و آهسته برویم تا چینی نازک تنهایی کسی ترک برندارد. اما دیگران هر وقت به سوی ما می آیند، معمولا اگر سنگ شکایت به دست نداشته باشند، پاره آجر عصبانیت در دست دارند برای نوازش دیوار کوتاه خبرنگار که از بس کوتاه است به چشم کسی نمی آید تا حرمت حریم نگه دارد؛ بگذریم. سر شکوه و شکایت نیست. خبرنگار، شکستن سر خود را هم به حساب «کاسه مجنون» می گذارد، که اگر لیلی را جز با او میلی بود، کاسه سر او را نمی شکست، پس برای خبرنگار جماعت این شکستن ها هم نه شکست که پیروزی است، پس بازهم بگذریم.

اما یک چیز هست که نباید گذاشت و گذشت و آن دغدغه های خبرنگار است. این دغدغه ها، عزیز است که اگر از سوی آحاد جامعه هم عزیز شمرده شود آن وقت شاهد بسط عزت در جامعه خواهیم بود. یکی از دغدغه های همیشگی خبرنگار مخصوصا در حوزه اجتماعی، افزایش هنجارهای رفتاری، توسعه زیبایی های گفتاری و برقراری ارتباط منطقی با آحاد جامعه است که آن را با زبان های مختلف و گاه حتی در قالب به ظاهر متضاد بیان می کند، حال آن که هدف، یکی است یعنی وقتی خبرنگار از سیاهی های به چشم آمده در رفتار برخی مردم می نویسد، قطعا نمی خواهد یک تابلوی سیاه و زشت بکشد و بچسباند روی دیوار جامعه تا دیگران جامعه را با شاخص های زشت بشناسند، بلکه قصد این است که آحاد جامعه از آن ماجراهای سیاه، عبرت گیرند و به سفیدی رفتار برسند تا خود به خود رفتار و کردار هر شهروند یک تابلوی زیبا باشد برای تماشا، تا هر شهروند به یک شاخص تبدیل شود برای شهری که در آن زندگی می کند. «تعرف الاشیاء به اضداد ها» یک روش است در مهندسی افکار که گاه روزنامه نگار می کوشد در تحلیل وقایع از این منطق بهره گیرد، چه تا زشتی را کمی نفهمد، زیبایی را قدر نخواهد دانست تا کسی «ناآرامی» را نفهمد، ارزش «آرامش» را نخواهد فهمید و ... روزنامه نگار می خواهد جامعه اش را از زشتی ها و از ناامنی ها، پاک کند. چنان که سرباز می خواهد جبهه اش از گزند دشمن مصون بماند. چنان که پلیس، جامعه را امن، معلم آحاد جامعه را باسواد و باغبان همه را اهل گل می خواهد.خبرنگار هم جامعه ای را می خواهد که هر دم، از کوچه باغ هایش خبرهای خوش به گوش رسد. خبرهایی که چهره همه را به لبخند بازکند و ...

پس فراموش می کنیم، خاطره های بد را و خبرنگار می مانیم برای نوشتن از خبرهای خوب برای رسیدن به جامعه خوب و ... همین!

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17334 ، تاريخ انتشار 880519


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 12:36  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 
نهضتی که با اذان شروع شود نمی تواند جز اقامه نماز در جامعه هدفی داشته باشد و با اقامه نماز است که فحشا و منکر از جامعه پاک می شود. این را در پاسخ به پرسش جوانی گفتم که پندارش این بود که حضرت مهدی علیه السلام در انقلاب خود جز به زبان شمشیر سخن نخواهد گفت. این پندار بر اساس شنیده ها در ذهنش محکم شده بود، برایش سخت بود از پندارهای گذشته اش دست بشوید و با نگاهی نو به «ظهور» بنگرد که قرار است جان ها را و جهان را نو کند. گفتمش؛ هیچ دیده ای دست موذن، تیغ و درفش باشد؟ امام هم با اذان، نهضت خود را آغاز می کند از کنار خانه کعبه، پس هدف او اقامه نماز زندگی و پاک کردن جامعه از غیر خداست. این البته به معنای برخورد نکردن با زشتی ها و زشت ها، با پلشتی ها و پلشت ها نیست چه هر باغبانی که گل را و درخت را و گیاه را بیشتر دوست دارد، بیشتر به وجین علف های هرز اهتمام می ورزد و امام زمان نیز زمین را پاک از زمینه های بدی می خواهد و از بدها نیز هم. امام می آید تا بسترهای نازیبایی را از میان ببرد و علت های فساد را نابود کند، حالا معلول های فاسد هم اگر اصلاح پذیر نباشند، نابود خواهند شد. امام طبیب جامعه است. مگر طبیب می تواند نسبت به سرنوشت بیمارش بی تفاوت باشد؟ مگر قسم نخورده اند پزشکان که بی چشم داشت، مراقب سلامت مردم باشند و در برابر بیماری ها از آنان حمایت کنند و حتی برای رسیدن به شیرینی سلامت، شربت تلخ در کامشان بریزند و برای رفع بیماری تیغ جراحی در بدنشان فرو کنند؟ خب امام، هم مهربان تر از طبیب است و هم نسبت به جامعه وظیفه ای الهی- انسانی دارد، پس باید از همه ظرفیت های اصلاحی برای جامعه بهره گیرد، حتی اگر کار به عمل جراحی کشیده شود!

امام زمان که نام مبارکش، هم نام حضرت رسول اکرم(ص) و کنیه اش نیز همانند آن بزرگ است، وظیفه و رسالتی نیز چونان او دارد و هدفش هم لاجرم به کمال رساندن اخلاق در جامعه بشری خواهد بود تا آن جا که مرزهای قانون هم به پایان برسد، مرزهای اخلاق امتداد یابد و آدمی را جز از انجام زیبایی ها، پرهیز دهد. در جامعه ای که اخلاق به کمال برسد، فرصتی برای علف های هرز و زشت کرداران نخواهد بود و روشن است که رسیدن به چنین جامعه ای صد البته هزینه های فراوانی دارد که باید آن را پرداخت. برای جامعه ای که یک زن تنها بتواند بی هراس از حرامیان از شرق تا غرب عالم را بپیماید، باید بستر حرام اندیشی و حرامیان را از میان برداشت. برای این که زنان بتوانند فتوا دهند و نظریه پردازی کنند باید موانع تحصیل در همه اشکال آن رفع شود. برای این که استعداد همگان بر مبنای عدالت به منصه ظهور رسد باید سدها از سر را ه ها برداشته شود و این همه هزینه دارد و باید آن را پرداخت حتی اگر شده با تیغ!

باید هزینه ها را پرداخت و راه ها را رفت تا رسیدن به جامعه ای که از نماز سرشار باشد. جامعه ای که زیبایی ها در افزایش باشد، جامعه ای که عدالت حاکم باشد و نماز اقامه شود به امامت مردی که معنای نماز است...

و دعا کنیم برای آن روز، آن جمعه مقدس و فرصت تنفس در هوای دولت یار، دعا کنیم.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17331 ، تاريخ انتشار 880515


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 15:38  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 
یکم: ببین پسرم چه خوب فیلم می گیره با موبایل! مادر قربون اون قد و بالاش بره، از مامان هم بگیر عزیزم. از آبجی پریسا و خاله مریم هم بگیر...این را یک مادر کودک ۶ ساله می گوید و کیف می کند که پسرش دارد از داخل خانه فیلم می گیرد. ببین پسرم، امشب که جشن تولد آبجی هم هست، فیلم بگیر، خیلی دوستت دارم، پرهام جان!مادر ذوق کرده از کار پسر ۶ ساله اش مخصوصا که مثل فیلم بردارها، حرکاتی هم انجام می دهد.

دوم: جشن تولد هم برگزار شد، پرهام کوچولو هم فیلم گرفت و مورد تشویق مادر هم واقع شد. صحنه ها خصوصی تر شد. فیلم بردار رسمی رفت اما پرهام جون بود و موبایل...

سوم: از بس پرهام با گوشی موبایل ور می رفت، دستگاه خراب شد آن را برای تعمیر بردند و پس از این که درست شد باز پرهام شروع کرد به فیلم برداری از هرچیز و هرجا، مخصوصا در خانه، تازه مادر هم تشویقش می کرد.

چهارم: یکی از آشناها زنگ زد و لابه لای کلماتش حرف هایی بود که می خواست غیرمستقیم بیان کند، اما کلماتی مانند فیلم... بلوتوث... جشن و... به گوش می رسید. تماس که قطع شد، دوباره زنگ تلفن به صدا درآمد و یک آشنای دیگر و باز هم بلوتوث و فیلم و جشن تولد و...

پنجم: بله، فیلم جشن تولد و دیگر فیلم های خانوادگی که پرهام جان گرفته بود از طریق بلوتوث پخش شده بود و حالا مادر دو دست که داشت به دنبال قرض کردن چند دست دیگر بود تا بر سر خود بکوبد که چرا اجازه داده پسرک ۶ ساله اش فیلم بگیرد. او خوب می دانست، مقصر اول ماجرا خود اوست، اگر اجازه نمی داد گوشی همراه به دست یک کودک بیفتد، امروز اینگونه آبرویش، از این گوشی به آن گوشی بلوتوث نمی شد اما مگر «خود کرده را تدبیر هست که مادر پرهام را باشد؟»

ششم: فرهنگ استفاده از گوشی همراه باید بومی سازی شود، خاطرات خوش ثبت و ضبط و ارسال شود نه صحنه های خصوصی. کاش ما قبل از دست یافتن به ابزار نو پدید، فرهنگ استفاده درست از آن را هم فرا می گرفتیم تا گوشی  همراه با امکانات زیاد به اسباب بازی کودکان تبدیل نشود. کاش موقع تعمیر موبایل و کامپیوتر و ... که فیلم های خصوصی در آن قرار دارد به یک جای مطمئن مراجعه کنیم تا شکار طمع کاران زشت کردار نشویم که از فیلم خصوصی مردم سوء استفاده می کنند.

هفتم: کاش اخلاق اسلامی و ایرانی در افراد به حدی برسد که حاضر نباشند صحنه های خصوصی دیگران را نگاه کنند. کاش یادمان باشد همانطور که نباید مال دزدی را از مالخر خرید، آبرو و حیثیت مردم را هم نباید به تاراج گذاشت و یا از تاراجگر گرفت و دید.

هشتم: مراقب گوشی های موبایل باشیم. مراقب پرهام کوچولوها باشیم، مراقب همه چیز باشیم تا آبرویمان حفظ شود.

صفحه R07 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17328 ، تاريخ انتشار 880512


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 15:33  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

شهاب/ اسم بسياري از باشگاه‌ها و شايد هم تمام‌شان را كه نگاه كنيم از تركيب فرهنگي ورزشي شكل گرفته است و حتي «فرهنگ» مقدم هم شمرده شده است. اين يعني در كنار ورزش و حتي قبل از آن بايد به فرهنگ اهتمام شود تا نتيجه ورزش‌هاي سامان يافته در اين باشگاه‌ها، توسعه فرهنگ هم باشد. اما آيا چنين است‌؟ آيا توانسته‌ايم در باشگاه‌هاي فرهنگي ورزشي، ورزشكاران فرهنگي تربيت‌ كنيم تا وقتي جامعه و مخصوصا نسل جوان در قامت الگو به آن‌ها نگاه مي‌كنند و حتی از رفتار و كردار و ظاهرشان هم كپي‌برداري مي‌كنند در كوچه و خيابان شاهد افراد پيراسته و شايسته باشيم؟ آيا باشگاه‌هاي فرهنگي ورزشي توانسته‌اند پورياي ولي، تختي و... پرورش دهند؟ جواب اين سؤال را همه مي‌دانيم! اما در بازخواني واژه فرهنگي ورزشي به اين نكته هم بايد توجه شود كه مسئولان هم بايد فرهنگي باشند چنان‌كه داعيه‌دار آن هستند كه يكي از بزرگ‌ترين آموزه‌هاي دين فرهنگ‌ساز اسلام، اداي دين است و براي تأكيد بر اين امر گفته شده اگر حتي موقع نماز خواندن بدهكار، طلبكار سراغ طلب خود آمد اگر وقت باشد بايد نماز را بشكند و اول طلب طلبكار را بدهد بعد نماز بخواند اما امروز باشگاه‌هاي فرهنگي ورزشي(؟!) سال‌هاست طلبكاران خود را سر مي‌دوانند. حال آن كه پول دارند و اگر نداشتند با رقم‌هاي چند صد ميليون توماني در سال‌هاي بعد يارگيري نمي‌كردند و هزينه‌هاي چند صد ميليوني ديگري را تحميل نمي‌كردند. پس پول هست، اما اراده‌اي براي عمل به يك آموزه ديني نيست. انگيزه‌اي براي اداي حق‌الناس وجود ندارد. هدف انگار از كار فرهنگي ورزشي به صرف قهرماني ورزشي آن هم به هر قيمت تبديل شده است. خب وقتي هدف قهرماني است، هر وسيله‌اي را هم توجيه مي‌كند. حالا يك روز وسيله پول اين و آن است و يك روز جنجال‌هاي زرد رسانه‌اي. انگار مهم نيست در اين ميان يك آموزه ديني ناديده گرفته مي‌شود، اعتماد عمومي آسيب مي‌بيند و حتي با نپرداختن طلب مربيان و بازيكنان خارجي و شكايت آن‌ها به فيفا، آبروي ملي به خطر مي‌افتد و نام بزرگ و مقدس ايران با عملكرد اين قبيل افراد، با خلف وعده و نپرداختن حق مردم عجين مي‌شود. حال آن‌كه همه اين ورزش به اين نمي‌ارزد كه قداست نام ايران در نگاه برخي افراد خدشه‌دار شود و اين نام بزرگ با بدقولي مسئولان باشگاه‌ها در ذهن برخي افراد بنشيند... اگر باشگاه‌ها، فرهنگي ورزشي باشند بايد رفتارها هم فرهنگي باشد.

صفحه Z01 ورزش ايران (ورزشي) ، شماره سريال 17323 ، تاريخ انتشار 880506
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۸۸ساعت 15:39  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 
مقام تو برایم رشک برانگیز است جانباز، بگذار دیگران، حتی دیگرانی که باید به تعریف تو بپردازند تو را نشناسند، مقامت را نفهمند و شکوه جاری را در نگاهت نفهمند. من اما با همه ایمانم، بزرگت می بینم جانباز که راز سربلندی هستی و من سرافکنده امتحانی که چون تو فرصت سربلندی نیافتم.می دانی که با بوی باروت و طعم گلوله و مزه زخم غریبه نیستم، اما من کجا و تو کجا؟ من خاک نشین ماندم و تو خاک را ارزشی خدایی بخشیدی. من در حسرت بهشت ماندم و تو هر جا رفتی، بهشت را نقش کردی. تو نفس به درد برآوردی تا «دردها» از جان ما برخیزد، تو راز سلامت من و ما و میهن مایی، تو سرالاسرار استقلالی، بگذار دیگران نفهمند، حتی کسانی که باید تو را بفهمند و قدر خدمت را به تو بدانند. بگذار نفهمند آنان که خدمت به تو سعادتی است که نصیب هر کس نمی شود. نعمتی است که قدر باید دانست اما... من که می فهمم تو حجت خدایی در خاک، تو هر روز شهید می شوی تا شهادت بماند و اگر امروز شهد شهادت هنوز کام ها را شیرین می کند به برکت توست که در مقام جانبازی، «هر روز شهید می شوی». تو را این سعادت است و مرا جز حسرت نصیب نیست. من حسرت می خورم، حسرت نفس هایی که به درد برمی کشی از سینه خسته.

حسرت زخم هایت که عاشقانه می خندد و به گل ها فرمان شکوفایی و به زمین فرمان بهار شدن و سبز شدن می دهد. حسرت ترکش هایی که در جانت سرود شهادت می خواند تا تو در جهان، شهادت را بسرایی. حسرت نگاه هایی که با همه غم، امید را به آدمی تعلیم می کند. حسرت دردها و زخم هایی که در وجودت بالغ می شود. حسرت «جهان اصغر» که در «جهان اکبر» وجودت زیباترین جلوه ها را به تماشا می گذارد. حسرت عصاهایی که، معجزه عشق را روایت می کند، معجزه دست هایی که ید بیضا می شوند در شب های سیاه ظلمت. دست هایی که به امامت دستان ابوالفضل، نماز وفا و شیدایی می خوانند. حسرت نفس هایی که به «تسبیح» برمی آیند و به «تهلیل» فرو می روند. حسرت چشم هایی که به بصیرت رسیده اند. حسرت همه پیکرت که «رویین تن» شده است. تو رشک برانگیزی جانباز، آن که تو را نمی فهمد، از عشق بی بهره است. آن که نشانه های خدا را در قامت تو نمی بیند، کور است. کر است آن که تلاوت آیات را از لبان خسته اما پرامید تو نمی شنود. تو گویایی مثل آب، تجسم ترانه خلقتی مثل چشمه، جاری برای همیشه. می دانی جانباز، تو مبعوث به شهادتی، تنها کسانی تو را می فهمند که سعادت ایمان را به برانگیخته مصطفی شده بعثت داشته باشند. تو مبعوث به شهادتی، شاگرد اول کلاس عشق که به مقام معلمی در کلاس معرفت و شیدایی رسیده ای پس حق دارم در حسرت چون تو شدن بسوزم. بگذار دیگران نفهمند تو را، نفهمند شهادت را، نفهمند ایثارگری را، عشق را اما تو حقیقت زیبایی هستی جانباز.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17322 ، تاريخ انتشار 880505


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۸۸ساعت 11:38  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 
امام حسین علیه السلام قبل از آن که قهرمان عاشورا و مفسر شهادت باشد پهلوان عرصه زندگی و معلم سعادت و مهندس حیات برتر است. هر انسانی هم قبل از آن که به فهم و اختیار شهادت برسد، باید به فهم و تجربه زندگی زیبا دست یابد از این روست که می توان گفت ما به فهم دوره زندگی امام بسیار نیازمندتریم تا تنها روز عاشورا. چه از مدرسه زندگی می توان به کلاس عاشورا رفت. هر چند خود عاشورا هم از زندگی سرشار است و فلسفه آن قیام هم زندگی زیبا و برکشیدن جامعه و آحادش است تا جایی که صلاح و اصلاح وجهه همت همگانی شود. در این جامعه نیز زیبایی رفتاری بر کنش ها و واکنش ها پرتو خواهد افشاند. برای رهیافت به چنین جامعه ای باید زندگی را بر اساس الگوی حسینی سامان مند کرد و مراقب بود بر اساس «نقشه راه» که آن بزرگوار ترسیم کرده اند گام برداشت. امام آدمی را به «همنشینی با خردمندان» توصیه می فرمایند و روشن است، این همنشینی برخاستن توأمان خرد و ایمان را در پی خواهد داشت. امام ما را از مجادله با اهل حق پرهیز می دهند و به خود انتقادی دعوت می فرمایند با این تاکید که «از نشانه های دانا این است که سخن خود را نقادی می کند» روشن است در جامعه ای که مردمانش به «خودانتقادی» برسند، ضعف ها شناخته خواهد شد و از میان برخواهد خاست و قوت ها شناخته خواهد شد و جای آن خواهد نشست.

اگر مدیران و مسئولان سخن خود را نقد کنند، این همه اشتباه به گفتار درآمده شکل نمی گیرد و یا حداقل به عمل بدل نمی شود تا این همه آثار زیان بار در جامعه به جا بگذارد. اگر سخن خود را نقد می کردیم، عیار دانایی ما هم هر روز افزون می شد. اگر هم از این پس فقط با همین کلید، به سمت قفل های زندگی فردی و اجتماعی برویم، بسیاری از مشکلات رفع و سوالات حل خواهد شد و ثمرات مبارک اجتماعی آن به بسط و آرامش در جامعه خواهد انجامید. در جامعه به آرامش رسیده نیز استعدادها به منصه ظهور می رسد و تازه اگر مشکلی باقی بماند باز بر اساس نقشه راهی که امام ارائه فرموده اند، می توان به این سه کس، «دین دار، یا صاحب مروت و یا کسی که اصالت خانوادگی داشته باشد» حاجت برد و افرادی این گونه، گره از کلاف های سردرگم خواهند گشود و حاجت ها را، اجابت خواهند کرد. بر این اساس نیازی نخواهد بود که فرد مشکل خود پیش بی دین برد، تا پایه ایمانش سست شود. سراغ ناجوانمرد برود، تا آبرویش قربانی شود و یا به نوکیسه رواندازد که به درخت بی ریشه می ماند، تا در اندک زمانی به خاطر رفع مشکل، خود را مالک پرمنت همه زندگی او بداند. بلکه مشکل گشای با اصالت، هرگز اهل منت گذاشتن نخواهد بود و گره گشایی او هم به سان هدیه اهل ایمان و جوانمردی خواهد بود...حرف آخر این که حسین علیه السلام، امام زندگی است، امامی برای همه فصول زندگی، او را به نیم روز نباید خلاصه کرد، هر چند آن روز عاشورا باشد.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17321 ، تاريخ انتشار 880504

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۸ساعت 10:23  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

 
یکم: من با فقر مخالفم، فقر را هم در شأن ایران و ایرانی نمی دانم.دوم: «سرمایه داشتن» بدون خوی «سرمایه داری» را نه تنها بد نمی دانم بلکه برای توسعه کشور و ارتقاء سطح زندگی آحاد جامعه، خوب و لازم می دانم با این «باور» که در نبود سرمایه، «مایه»ای برای پیشرفت نیست و «سر»ها را هم توان سرفرازی نمی ماند.سوم: پس من ،مبنایی با فقر مخالف و با سرمایه داشتن و برخورداری و تلاش برای افزایش مشروع سرمایه موافقم با این اعتقاد که همان طور که ما معرفت را باید از ائمه بیاموزیم، در کار و تلاش و آبادانی هم باید نگاهمان به هندسه زندگی آنان باشد.چهارم: اما من با یک مسئله به شدت مخالفم و آن را عامل بدبختی یک ملت می دانم و آن این است که فرصت ها ناعادلانه قسمت شود تا گروهی به آلاف و الوف برسند و میلیارد، پول خردشان باشد و عده ای چنان خرد و کوچک شوند که نتوانند سفره خود را از سیب زمینی و نان و ماست هم پر کنند. من با این با همه ایمانم به مخالفت برمی خیزم که گروهی «بیت المال» را به «مال البیت» تبدیل کنند و گروهی نیز ازکوچه پشتی دعواهای سیاسی و بی توجه به آن چه در کشور اتفاق می افتد «افعی گونه» بر سرمایه مردم چمبره بزنند و هزینه نپرداخته، بدون برادری، همه میراث کشور را برای خود بخواهند. من نمی توانم بپذیرم، علف های هرز باغ، درخت ها را بخشکانند و باغ را حق خود بدانند.پنجم: من به شکل گرفتن طبقه های مرفه و بی درد اعتراض دارم که بی سر و صدا قد می کشند و تحقق جامعه توحیدی را روز به روز دشوارتر می کنند. من به پدیده های منحوس سرمایه داری و اخلاق سرمایه داری معترضم، من با این جور طبقه ها که سایت «آینده» در گزارش خود به آن پرداخته است، به اندازه... دشمن هستم. فکر می کنم اگر شما هم این گزارش را بخوانید با من هم عقیده خواهید شد، پس بخوانید؛سال گذشته در سردترین شب های دی ماه ۸۷ یکی از واردکنندگان مشهور خودرو در کشور، شو جالبی در یکی از باغ های لواسان، از چند خودرو لوکس تشریفاتی که حداقل قیمت آن ها از ۱۲۰ میلیون تومان شروع می شود، برگزار کرد.میهمان این واردکننده مشهور خودروهای وارداتی بیش از ۱۰۰۰ نفر بودند که به تاکید میزبان ۳۵۰ نفر از تهران و ۶۵۰ نفر باقی از متمولان شهرستانی بودند که خود را از شهرهای شیراز، لار، بندرعباس، تبریز، ارومیه، ساری، مشهد، اصفهان، اهواز، همدان، اردبیل و رشت، به باغ مورد اشاره در لواسان رسانده بودند.این کلوپ بی درد و غم در کنار شعله های انبوه گاز شهری که توسط مشعل های بزرگ میهمانان را گرم می کرد، دارای یکی از بزرگترین میزهای سرو غذا در تهران بود تا با ۵۰ نوع غذا و ۳۰ نوع دسر و انواع و اقسام نوشیدنی های داخلی و خارجی! از میهمانان پذیرایی شود.اما همه این هزینه ها و راه اندازی این میتینگ با یک رکورد جالب همراه بود، تنها در ظرف ۳ ساعت ۳۰۰۰ دستگاه از این خودروها به صورت پیش فروش و دریافت علی الحساب ۸۰ میلیون تومانی فروخته شد.وقتی حضور سه ساعتی در یک میتینگ داغ و چرب برای خرید یک خودرو تشریفاتی به جمع آوری مبلغی نزدیک به ۰۰۰/۰۰۰/۰۰۰/۲۴۰ (دقت کنید، دویست و چهل میلیارد تومان) منجر می شود که ارزش کامل آن به رقمی نزدیک به ۸۰۰ میلیارد تومان می رسد، طبیعی است که قدرت مالی شگرف شرکت کنندگان در چنین مراسمی به هیچ وجه قابل تصور نیست و امکان اندازه گیری اقدامات آن ها با مقیاس قانون وجود ندارد.همین تفکر و حضور فرزندان افراد مورد اشاره، موجب شده نقاطی از شهرهای مختلف کشور که شامل تهران، اصفهان، شیراز و مشهد نمی شود، به پاتوقی انحصاری برای شوهای هفتگی و شرط بندی های کلان برای مسابقه های خودرو تبدیل شود.این قشر تازه به دوران رسیده و پدیده های ناهنجار وابسته به آن ها نه کاری به سیاست دارند نه اقتصاد ملی و نه موضوع پیشرفت پروژه پارس جنوبی برای آن ها مهم است، نه آن چه بر سر میراث شهدا می آید. برای این افراد، رجایی، بهشتی، چمران، پروفسور حسابی، علامه طباطبایی و... جایی برای فکر کردن ندارد...ششم: این ها قدرت هم دارند، شک نکنید. میان ثروت و قدرت خویشاوندی ناگسستنی است. این ها قدرت دارند حتی اگر اسم مسئولان را ندانند و یا مسئولان هم نامی از آن ها به خاطر نیاورند، اما این مرفه های بی درد که باعث سرقت رفاه من و تو و افزایش دردسر ما هستند، قدرت هم دارند. باور کنید!هفتم: من با این نوکیسه های مقتدر مخالفم. با در سایه نشستن و قدرت یافتن اینان به اندازه وجود متجاوزان به خاک وطن مشکل دارم و باور دارم در یک روند منطقی وقتی میلیون ها نفر زیر خط فقر هستند، نمی شود جز از راه باطل به چنین سرمایه هایی رسید. پس من مثل شما با رسیدن به آلاف و الوف از راه باطل مخالفم.هشتم: من صاحب سرمایه تولیدگر اشتغال آفرین را فرشته نجات ایران می دانم و دستش را هم با همان افتخاری می بوسم که روزی دست فرمانده ام را در جبهه می بوسیدم. اما به مرفه های بی درد و سرمایه سالاران زالوصفت به چشم یک متجاوز نگاه می کنم.
صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17320 ، تاريخ انتشار 880503

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد ۱۳۸۸ساعت 11:7  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

 می گویند فرهنگ یک جامعه، از مجموعه رفتارهای آحاد آن جامعه شکل می گیرد، مظهر بروز بخشی از رفتار ما هم در رانندگی ماست. حالا حاضر هستید برای دقایقی چشم بر هم بگذارید و مرور کنیم. یک روز را در خیابان های شهر خودمان، یک روز هم زیاد است، یک ساعت، یا حتی چند دقیقه را، به چه نتیجه ای می رسید؟

ساعت ۱۰ صبح، چهارراه مقدم طبرسی مشهد، از طرف بولوار وحدت می خواهم وارد بولوار شهید کامیاب شوم، اما ترافیک سنگینی است. چراغ سبز و قرمز می شود و باز هم سبز اما شهروندان محترم از مسیر طبرسی، که چراغ آن قرمز است با نهایت خیال آسوده دارند می گذرند. عبور از چراغ قرمز، خاص موتور سیکلت ها و خودروهای سبک نیست، ماشاء ا... اتوبوس ها هم رد می شوند! اسم این کار را چه باید گذاشت؟ من که جرأت نمی کنم، ان شاء ا... رفتار ما نشانگر فرهنگ ما نخواهد بود!

از طرف بولوار راه آهن به سمت شهید کشوری باز در چهارراه تقاطع خواجه ربیع شاهد همین منظره ها هستم، به اضافه عابران پیاده ای که وقتی چراغ برای عبور خودروها سبز می شود تازه یادشان می آید باید از خیابان رد شوند! آن هم از لابه لای خودروها! رقص انگشت ها روی بوق هم تماشایی است و آواز خوش انواع آلوده کننده های صوتی هم شنیدنی! خب شما می توانید، این رفتار را هم به حساب فرهنگ ما نگذارید اما...

در چهارراه جلوتر -چهارراه سی و پنج متری- تقاطع مطهری شمالی، عبدالمطلب، اعتراض راننده ای که مسیر خود را می رود به کسی که حق تقدم را رعایت نمی کند پاسخ کلامی ناخوشایندی دارد. باید گوش هایت را بگیری تا نشنوی و به حساب رفتار متمدنانه!؟ افراد نگذاری و...

چهارراه شهید کریمی، دو خودرو سپر به سپر شده اند، در اندازه ریختن گل سپرها! اما حاضر نیستند چهارراه را خلوت کنند، عبور و مرور به کلافی تبدیل می شود که گره در گره می شود. راننده های منتظر با بوق های ممتد اعتراض می کنند و رانندگان خودروهای متوقف با حرکات دست پاسخ می دهند و... نبینیم بهتر است!

در خیابان سه موتور انگار مسابقه تک چرخ گذاشته اند و رقابت نمایش حرکات پرخطر وقتی هم چرخ دوم به زمین می رسد، بوق را یک سره می کنند، انگار جشن گرفته اند و... این را هم به حساب رفتار شهروندی نمی گذاریم!

یک جامعه شناس می گوید برای شناخت سطح فرهنگ مردم نباید، به تعارفات رو در رو در مجالس توجه کرد، سطح واقعی فرهنگ رفتاری مردم را می توان در رانندگی همان  جماعت اندازه گرفت وقتی از مجلس بیرون می آیند و دیگر چشم در چشم نیستند. اگر آن جا هم، تعارف پیش کش، عبور از چراغ زرد هم پیش کش، اگر از چراغ قرمز رد نشدند و حق تقدم دیگران را محترم شمردند، آن وقت می توان به صداقت رفتارشان گواهی داد اما...

می گویند، امروزه فرهنگ جوامع را نه با پیشینه تاریخی و یا حتی قطر کتاب های حاضر در کتابخانه ها بلکه بر اساس رفتارشان می سنجند. رفتاری که بهترین تظاهر آن در رانندگی است. خب حالا شما به همشهریان خود چه نمره ای می دهید؟ به خودتان چطور؟

صفحه R01 اخبار (رضوي) ، شماره سريال 17319 ، تاريخ انتشار 880501

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد ۱۳۸۸ساعت 11:3  توسط غلامرضا بنی اسدی  |