|
مهم نیست چه می گویند، مهم این است که ما به کدامین نیت قصد «خانه دوست» می کنیم. مهم این است که به دنبال دوست باشیم. مهم این است که عاشق باشیم و این عشق را با معرفت همپرواز کنیم تا حتی اگر در زمین راه می رویم یا رکاب می زنیم در جاده ها، حظ پریدن داشته باشیم و چشمانمان تا رفعت بصیرت عمق نگاه داشته باشد. آن موقع می شود دریافت که «سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور» و حتی بالاتر، سرزنش های خار مغیلان عشق آفرین تر هم خواهد شد. خب ما هم که سرباز بودیم. سرباز ارتش جمهوری اسلامی ایران همان ارتشی که امام روح ا... آن را «حزب ا...» نامیده بود. ما هم می خواستیم سرباز ارتش حزب الهی باشیم که به شوق جمکران، یاد امام جماران و آیت ا... بهجت و شهدای ارتش را سبز می دارد و به نیابت از آنان به کوی دوست می رود. جناب سرهنگ حاجی لو، فرمانده تیپ مستقل ۳۸ زرهی تربت جام، زمینه را مهیا کرد تا زمان بر مدار عشق بچرخد و ما راهی شدیم در مسیری که پیش از ما هزار در هزار عاشق طی کردند و پس از این نیز هزار در هزار عاشق سالک راه خواهند شد... و ما راهی شدیم.شب اول میهمان امام رضا بودیم و روز بعد از نیشابور حرکت کردیم، با این که می دانستیم جاده کفی است. اما دلمان سربالایی می خواست، تا با تحمل سختی بتوانیم سرمان را بالا بگیریم اما... جاده که کفی بود، مثل کف دست صاف و... ناگهان به صورت اتفاقی خود را در جاده ای خراب و سربالا دیدیم. جاده ای که برای ما عزیز بود و رایحه خوش استجابت داشت. ما در جاده قدیم سبزوار رکاب می زدیم!در سفر، چشم مردم، روایت گر مهربانی دلشان بود و ما چقدر زیر باران این مهربانی احساس طراوت می کردیم. در میهمان سرای جوادالائمه هم توفیق رفیق شد تا بدون برنامه ریزی قبلی به حضور عالمی عربستانی برسیم که رایحه خوش خمینی بزرگ داشت و سابقه هفده ساله تدریس در حوزه علمیه نجف را، او که توسط امام معمم شده بود و هنوز در زلال آن خاطره مقدس جان می شست هم ما را به مهر نواخت و نطلبیده، ما را به «مرحمتی» تکریم کرد.روزهای بعد هوای کویر بارانی بود تا ما راحت تر به مسیر ادامه دهیم و ۳ روز متوالی آسمان استان سمنان با ابرهایش بر سر ما چتر گرفته بود و دیگر مشکلات هم رفع می شد، گویی کسی جلوی پای ما در حرکت است که موانع را از سر راه برمی دارد. و بود هم ما را باور این است که کسی که نمی بینیمش هوایمان را دارد. اما باز دلمان هوای خار مغیلان کرده بود و سرزنش هایش و باز انگار این هوای دل اجابت شد و دوچرخه ها یکی پس از دیگری با پنچری و دیگر مشکلات روبه رو می شد... و ما سرانجام به جمکران رسیدیم با جسمی خسته و جانی پرطراوت و عشقی که ذره ذره خاک را و لحظه، لحظه زمان را به دنبال دوست نفس می کشید...بگذار هر کس می خواهد به هر کس و هر جا دخیل ببندد. بگذار برخی ها، همه راه ها را خار مغیلان بکارند. بگذار هزار گره اندازند در کار ما، اما ما را آقایی هست که گره ها را به اشارتی باز می کند و آن قدر برای ما عزیز است که برای او حتی سرزنش خارهای مغیلان را هم عزیز می داریم!این را بروبچه های «تور دوچرخه سواری مسافران بهشت» روایت کردند که براین قلم جاری شد تا جان ها زلال شوند و زلال شویم همه ما صفحه R07 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17344 ، تاريخ انتشار 880531
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۸ساعت 11:32  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|