|
حسرت زخم هایت که عاشقانه می خندد و به گل ها فرمان شکوفایی و به زمین فرمان بهار شدن و سبز شدن می دهد. حسرت ترکش هایی که در جانت سرود شهادت می خواند تا تو در جهان، شهادت را بسرایی. حسرت نگاه هایی که با همه غم، امید را به آدمی تعلیم می کند. حسرت دردها و زخم هایی که در وجودت بالغ می شود. حسرت «جهان اصغر» که در «جهان اکبر» وجودت زیباترین جلوه ها را به تماشا می گذارد. حسرت عصاهایی که، معجزه عشق را روایت می کند، معجزه دست هایی که ید بیضا می شوند در شب های سیاه ظلمت. دست هایی که به امامت دستان ابوالفضل، نماز وفا و شیدایی می خوانند. حسرت نفس هایی که به «تسبیح» برمی آیند و به «تهلیل» فرو می روند. حسرت چشم هایی که به بصیرت رسیده اند. حسرت همه پیکرت که «رویین تن» شده است. تو رشک برانگیزی جانباز، آن که تو را نمی فهمد، از عشق بی بهره است. آن که نشانه های خدا را در قامت تو نمی بیند، کور است. کر است آن که تلاوت آیات را از لبان خسته اما پرامید تو نمی شنود. تو گویایی مثل آب، تجسم ترانه خلقتی مثل چشمه، جاری برای همیشه. می دانی جانباز، تو مبعوث به شهادتی، تنها کسانی تو را می فهمند که سعادت ایمان را به برانگیخته مصطفی شده بعثت داشته باشند. تو مبعوث به شهادتی، شاگرد اول کلاس عشق که به مقام معلمی در کلاس معرفت و شیدایی رسیده ای پس حق دارم در حسرت چون تو شدن بسوزم. بگذار دیگران نفهمند تو را، نفهمند شهادت را، نفهمند ایثارگری را، عشق را اما تو حقیقت زیبایی هستی جانباز. صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17322 ، تاريخ انتشار 880505
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۸۸ساعت 11:38  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|