يكم: بره از گله جدا مي شود و به شتاب مي رود. موسي(ع) كه چوپان آن گله است در پي اوست و بره اما همچنان مي دود. موسي، خسته و عرق ريزان در پي او و سرانجام وقتي او را مي گيرد، در آغوشش مي كشد و به ناز مي نوازد كه چرا فرار كردي و اين كه اگر از گله دور بماني، شايد اسير گرگ شوي و... بدين گونه مهرباني براي بره به كمال مي رسد و...
دوم: اگر دنبال فرزندانمان مي دويم، براي اين است كه به دست گرگ نيفتند و شكار نشوند.
پس وقتي آن ها را گرفتيم، با آن ها گرگي نكنيم، بلكه از موسي عليه السلام بياموزيم كه بايد مهربان بود و بايد مهرباني كرد، نه اين كه وقتي فرزند را گرفتيم، چنان كنيم كه هيچ گرگي نمي كند و عجيب اين كه وقتي زندگي «فرزندان فرار» را مي خوانيم نقش اول را به گرگي كردن خويشان مي دهند كه بي گناه يا به گناهي اندك عقوبتي روا مي دارند كه گرگ به بره و نتيجه هم همان خواهد شد كه در قصه گرگ و بره شكل مي گيرد. تلخ و خونين، خونين و تلخ.
حال آن كه اگر بياموزيم رفتار موسي گونه را، از خطاكار هم مي شود آدمي متنبه شده و آگاه ساخت. از سنگ هم مي شود  آينه ساخت و چه بسيار كه با محبت چنين شده است.
چنان كه مولانا مي فرمايد:
از محبت خارها گل مي شود
از محبت سركه ها مل مي شود
از محبت مار موري مي شود
از محبت ديو حوري مي شود
پس محبت بورزيم چه ما كه پيروان پيامبر رحمتيم، به مهر ورزيدن شايسته تريم و شايسته تر اين كه چنان زندگي و رفتار كنيم كه شايسته نام نامي پيرو پيامبر رحمت ابوالقاسم محمد مصطفي(ص) باشد.
سوم: چهارشنبه  آخر سال در پيش است؛ همين هفته، همين چهارشنبه و در اين باره فراوان گفته اند و مي گويند و خواهند گفت، من هم در اين ميان حرفي دارم؛ نه از جنس قانون كه به جاي خود هم واجب الحرمة است و هم واجب الرعايه.
حرف من از جنس نصيحت هم نيست. اما خير خواهانه است. حرف من اين است كه با خود مهربان باشيم. حيف است گوش شما از صداي مهيب آزار ببيند، حيف است خداي نكرده، انفجار نارنجك تان، چشمان زيبايتان را از شما بگيرد.
حيف است يك اشتباه، شما را و ما را يك عمر خار در جان بخلد. حيف است مادر مهربان شما، يك شب را با اضطراب سر كند.
حرف من اين است كه مهربان بايد بود و اول از همه با خويش مهرباني بايد كرد.من تو را سالم و شاداب مي خواهم جوان ايراني. پس شاداب بمان براي شادابي وطن. حرف من اين است كه بخند و بگذار همه بخندند و «با» هم بخنديم نه«به هم».
پدر و مادر و خواهر و برادر خودت هم همين حوالي ساكن هستند.پس حواست به ما و به آن  ها باشد.اين درست كه يك شب هزار شب نمي شود اما مي تواند هزار شب را پر از اندوه كند.
بله، بر همسايه «شب تنور» مي گذرد، چنان كه «شب سمور» گذشت، اما تو مواظب شب و تنور و سلامت خود باش.(ص-۹--۲۷/۱۲/۸۶)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۶ساعت 10:12  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

شرط اصلي يك نامزد براي نمايندگي «اهليت» است، البته هركس خود را «اهل» مي داند و هوادارانشان نيز بر اين نكته تاكيد دارند.
اما به باور من اهليت افراد را بايد به نسبت شاني كه مي خواهند داشته باشند سنجيد، چه ممكن است فردي، پزشك حاذقي باشد، اما چون شهره شهر است در علم طب، نبايد از او انتظار كار مهندسي هم داشت و كار را هم به او سپرد. چه او براي طبابت اهل است اما اين اهليت را در كار مهندسي ندارد. يا ديگري مهندس قابلي است سدهاي عظيم مي سازد و عمران و آبادي را پديد مي آورد و اهليت او هم اين است كه آن جا باشد نه اين كه به مثل، او را جاي خلبان بنشانيم و ديگري خلبان ماهري است و صاحب تجربه و اهل پرواز و داراي اين اهليت كه مي شود سرنوشت صدها تن را در پرواز به او سپرد اما نمي شود او را پشت ميز يك تحريريه نشاند و از او نوشتن و تحليل امور طلب كرد، چه او با وجود اهليت وثيق در خلباني، در جايگاه خبرنگاري، اهليت چنداني ندارد.
در بحث انتخابات هم وقتي انسان با فهرست بلند و بالايي از نام ها و ... مواجه مي شود، در مي يابد كه بزرگواران كم نيستند و در جايگاه خود نيز داراي اهليت وثيق و عميق، اما براي واگذاري نمايندگي به آنان، اين خود ما، آحاد جامعه ايم كه بايد عيار اهليت نامزدها را براي منصب نمايندگي بسنجيم و ترازوي افكار را به كار گيريم كه آيا فلان فرد، توان به انجام رساندن وظايف نمايندگي را دارد يا نه و يا اين توان به چه ميزان است، آيا او مي تواند، با وضع قوانين و با نظارت فراگير خود در توسعه كشور اعمال نقش كند؟
آيا مي تواند براي حراست از بيت المال از همه توان خود بهره گيرد و آيا همه توان او به اندازه اي مي باشد كه بتواند در برابر فزونخواهي، سدي بلند بكشد.
آيا جامعه هدف را مي شناسد تا قوانيني را كه تصويب مي كند، نقش گره گشايي براي آحاد جامعه داشته باشد؟
آيا ظرفيت هاي كشور را مي شناسد تا براي به فعليت رساندن آن ها قانون بنويسد؟ آيا توان گسترده انساني كشور را بررسي كرده است كه بتواند براي توسعه معنوي و علمي آن گام بردارد؟آيا از ظرفيت مدرس شدن برخوردار است تا در برابر فزونخواهي قدرت هاي خارجي دچار تب و لرز نشود و افزون طلبي داخلي ها او را از خود بي خود نكند؛ و خيلي آياهاي ديگر...
به باور من بايد اول مجلس معيار و نماينده معيار را براي خود باز تعريف كنيم، سپس اهليت نامزدها را با معيارها بسنجيم و آ ن گاه «اهل ترين» ها را برگزينيم ... اگر بتوانيم مجلس معيار را تشكيل دهيم آن وقت ثمره آن را در زندگي خود هم خواهيم ديد.
در كشور خود هم خواهيم ديد و در خانه خود نيز هم. چه اگر نمايندگاني در قامت «نمايندگي ملت ايران» به مجلس بفرستيم آن وقت با قانون گذاري و برنامه ريزي كاري خواهند كرد كه كشور آباد شود و در كشور آباد، شهرمن و خانه من هم آباد خواهد شد اما اگر ما نماينده اي منطقه انديش داشته باشيم، منطقه ما هم چندان آباد نخواهد شد كه آبادي يك كاخ در جمع صدها كوخ، هيچ حلاوتي نخواهد داشت.

(ص-۴-۲۳/۱۲/۸۶)
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۶ساعت 13:39  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

روزهاي تبليغات انتخاباتي مجلس چهارم، من در روستاهاي محروم شهرستان نهبندان خراسان جنوبي بودم. سعي ام اين بود كه هم حضور و هم سليقه انتخاباتي آن ها را رصد كنم و هم اولويت هاي رفتاري نامزدها كه باعث جلب آن ها مي شود را باز بخوانم. يادم هست از يك مرد روستايي پرسيدم راي خواهي داد؟ آن جا غيرت او را بر جمهوري اسلامي ديدم كه راي مي دهم و همه مردم روستا راي مي دهند، او مي گفت، كمبود هست، مشكلات هم هست اما، ما و ايمان مان به ايران و جمهوري اسلامي، بزرگ تر از اين مشكلات است... او با وجود زندگي در روستا و بهره اندكي كه از سواد داشت اما روشن بيني او بسيار فراتر بود از برخي افراد كه ميزان سواد آن ها ، فراواني سياه خواني خطوطي است كه عمري خوانده اندو پشت سر گذاشتند اما دانش، نور است در گذر از سياهي خط ها و... وقتي از مرد پرسيدم به چه كسي راي مي دهي نام نماينده سابق را برد، «چرا » را كه پرسيدم، گفت چون به ما وعده دروغ نمي دهد و ادامه داد كه نامزدها مي آيند و وعده راه و مدرسه و حمام و مسجد و چه ها كه نمي دهند، انگار مي خواهند بهشت را بياورند و روي زمين منطقه پهن كنند، باغ سبزي نشان مي دهند كه نگو، اما آقاي... هيچ از اين حرف ها را نمي زند، هر وقت هم كه آمد گفت من نه مدرسه مي سازم، نه راه مي كشم و نه حمام بنا مي كنم. من اگر نماينده شدم، قانون وضع و از حق شما دفاع مي كنم. از حق شما و حق همه ايران و حتي مي گفت، شايد يك امكان حق شهر ديگري باشد و من بتوانم آن را به منطقه شما بياورم اما اين كار را نمي كنم... او هيچ وقت به ما دروغ نمي گفت. حالا هم اگر باشد به او راي مي دهيم. ديگر مردم آن منطقه هم حرف هايي از اين جنس داشتند و اين مرا به تعجب واداشت كه اينان اگرچه از امكانات محروم اند اما از ايمان و فهم برخوردارند...
حالا هم كه در آستانه انتخابات هشتم قرار گرفته ايم و باز بعضي از نامزدها وعده مي دهند، باز بعضي ها مي خواهند بهشت را روي حوزه انتخابيه خود سنجاق كنند. باز هم به وفور وعده توليد مي كنند، وعده هايي كه از عهده يك دولت هم گاه برنمي آيد ام الله سنگ هاي بزرگ را كه قرار نيست بزنند تا نگران توان شان در برداشتن سنگ ها باشيم! ولي...
ولي هم قانون و هم «ولي امر» جامعه، نامزدها را از وعده خواني فراوان و توليد فراوان تر مطالبه كه گاه خارج از توان است،پرهيز داده اند و شايسته است نامزدها، همه نامزدها ، تقواي اعتقاد به امر ولي و قانون، در آن ها، تقواي پرهيز از وعده خواني به وجود آورد و...
هرچند، مردم آن قدر هوشيار هستند و عيارسنج كه ميزان صداقت گفتار نامزدها را به راحتي تشخيص مي دهند بي آن كه نيازي به ترازو باشد و اين را مي شود از لبخندشان فهميد وقتي كه وعده ها را مي بينند پس بايدشان گفت: آناني كه گز نكرده مي برند و به سنگ هاي بزرگ پناه مي برند عرض خود نبرند كه اين كسي را هم به زحمت نمي اندازد جز خودشان را. پس بازهم بايدشان گفت.
عمر وعده ها گاه به كوتاهي يك خيال نيت گاه مي شود به بزرگي مطالبات ايجاد شده هم باشد.(ص-۴)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۶ساعت 12:12  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

اگر شعارهاي محوري انقلاب اسلامي را مرور كنيم، بزرگ ترين و فراگيرترين شعار كدام خواهد بود؟ به باور من هنوز هم محوري ترين شعار ما، «استقلال، آزادي و جمهوري اسلامي است». اين شعار تنها زماني به تمامي محقق مي شود كه به شعور و باور همگاني هم تبديل شود. اين شعار، ترجمه هويت و پرچم انقلاب بود و هست، هنوز هم شايسته و بايسته است در واگذاري مسئوليت ها در نظام برآمده از انقلاب با عنوان «جمهوري اسلامي» ميزان اعتقاد عملي افراد به اين شعار محوري سنجيده شود و هركس به ميزان اعتقاد رفتاري اش به اين شعار مهم، به راس هرم نزديك شود. اين كه در آستانه يك اتفاق مهم و انتخاب مهم قرار داريم نيز بايد اين نسبت را بازتعريف كنيم و با شناخت نسبت داوطلبان به اين شعار، ملتزم ترين ها را برگزينيم. يعني كساني كه ميزان اعتقادشان به «جمهوريت» آن ها را از «اسلاميت» نظام بازندارد و كساني به ادعاي «اسلاميت» تيغ بر «جمهوريت» نكشند بلكه بدانند اين دو نه دو جزيره جداگانه و در عرض هم، كه مفهوم واحد هستند، يك حقيقت، يك باغ سرسبز پرميوه و پرحاصل نه دو رديف درختان كنار جاده كه هرگز به هم نمي رسند. كسي كه مي خواهد نماينده شود بايد به «جمهوري اسلامي» نه يك كلمه كم و نه يك كلمه بيش اعتقاد و التزام داشته باشد و به قانون اساسي، به همه قانون اساسي ملتزم باشد. از ديگر ويژگي هاي يك نماينده خوب اين است كه به استقلال باور داشته باشد و براي تعميق و ارتقاي آن بكوشد. استقلالي كه قطعا به معناي توليد همه چيز در يك جا نخواهد بود. به باور من نمي توان در جهان امروز، اقتصاد و علم و دانش و... را مثل برخي روستاها كه با كشاورزي سنتي اداره مي شود و همه محصولات كشاورزي را به قدر نياز خود توليد مي كنند و به اصطلاح خودكفايند، اما اين خودكفايي با يك سال خشكسالي درهم مي ريزد در نظر داشت. بلكه استقلال به معناي توانمند شدن در ساحت هايي است كه با جهان به چشم آيد و دنيا نتواند ما را ناديده بگيرد بلكه به ما محتاج باشد. استقلالي كه در حوزه سياست، ما را از تن دادن به خواست بيگانه مصون دارد و سرافرازمان كند. استقلالي كه ما را به حق خواهي و حق گويي وادارد به گونه اي كه فشار بيگانگان مستكبر، راي ما را نزند. استقلالي كه براساس «حكمت» و «مصلحت»، «عزت» ما را در پي داشته باشد. استقلالي كه ايران را بدون حضور در بلوك بندي هاي قدرت در چشم جهانيان عزيز دارد و «آزادي» نيز ديگر بخش محوري شعار انقلاب است كه مفهومي وسيع، انساني و مومنانه دارد و آن رهايي انسان است از همه قيد و بندهايي كه مانع كمال انسان است. آزادي بدين معناست كه حق خواهان را پاي در زنجير نشايد و حق گويان را دهان بسته نبايد. آزادي يعني توان نه گفتن به استكبار و استبداد و استعمار و هرچه غير خداست. آزادي يعني رسيدن به رفعت عبوديت. يعني... كسي هم كه مي خواهد به مجلس برود، بايد به اين شعار محوري معتقد و ملتزم باشد و اينك كه دور انتخاب با ماست، بايد با شناسايي دقيق نامزدها، اعتقادشان، توانشان، هوشياري و دقت عملشان و همه آن چه براي نمايندگي شايسته، لازم است كساني را برگزينيم كه داراي اين ويژگي ها باشند و حتي اين ويژگي ها در آن ها به نسبت ديگران بيشتر باشد. هوشيار باشيم كه بايد به اهليت افراد، متناسب با شأني كه مي خواهيم به آن ها بدهيم و آن چه از آن ها مي خواهيم توجه كنيم و صرفا سلامت اخلاقي و يا داشتن فلان تخصص و... را اگرچه از شرايط لازم نمايندگي است كافي ندانيم، بلكه بايستگي هاي ديگري بايد و مولفه هاي ديگري هم هست كه در فرصتي ديگر بدان خواهيم پرداخت اما در اين مجال سخن اين است كه بايد كسي را به مجلس شوراي اسلامي فرستاد كه به «استقلال، آزادي و جمهوري اسلامي» ايمان عملي داشته باشد و توان تعميق آن و حراست از آن را داشته باشد و اهل شور و مشورت هم باشد و براي بسط استقلال و آزادي و نگهباني از ثمره بزرگ انقلاب كه «جمهوري اسلامي» است از جان و آبرو و همه چيز خود بگذرد.
(ص-۱۶)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۶ساعت 11:57  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

دلم براي شما تنگ مي شود. براي شماياني كه از شلمچه، مشهدي به فراواني شهيدانش ساختيد. براي شماياني كه جزاير مجنون را مجنون ليلاي باورتان كرديد و از هور تا قصور بهشتي را يك نفس بال زديد. دلم براي شما شهيدان تنگ مي شود كه در خرمشهر، خون خدا را، ثار الله را حسين را با همه جان ياري كرديد و از خرمشهر به خون مطهر شده، شهري آسماني ساختيد.
دلم براي شما تنگ مي شود كه آبادان را، مثل كوهي بلند و دست نيافتني در چشم دشمن كاشتيد و اجازه ورود گام هاي ناپاكشان را به اين خاك مقدس نداديد.
دلم براي محمد جهان آرا، عبدالرضا موسوي، علي هاشمي، بهروز مرادي، حسين فهميده، بهنام محمدي و... تنگ مي شود.
براي آناني كه حماسه را معنايي نو شدند و نو را مفهومي نوتر تا اينك نوروز را در شهادت گاه آنان نو كنيم و چه نو مي شويم ما پس از تنفس در هواي شهيدان. چه به قرار مي آييم در بي قراري زيارت شهيدان...
دلم براي درياقلي، آن جوانمرد گمنام آباداني تنگ مي شود كه نجيبانه همه توانش را به پاهايش داد و ركاب زنان خبر هجوم صداميان عراقي را به دلاوران ايراني رساند، تا نگذارند، آبادان به اسارت رود. دلم براي كوي ذوالفقاريه تنگ مي شود.
دلم براي اروند پرخروش وغواص هاي نجيبش تنگ مي شود. براي آناني كه همه نقشه هاي دشمن را به آب غيرت شستند و با شهادت به آسمان رفتند. دلم براي حسينيه، بستان، پادگان حميد و... تنگ مي شود. شماياني كه عشق تقديرتان را بر اين سفر نوراني قرار داده است. سلام ما جاماندگان را هم به شهدا برسانيد و بر آن خاك به نيابت از ما سجده بگذاريد.(ص-۱۱)


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۶ساعت 11:56  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
اول: نسبت ما با اسوه هاي زندگي چيست و زندگاني ما از آموزه هاي آنان چه در رفتار كرده است و كدام رفتار الگو گرفته از مشي آن بزرگان در ما نهادينه شده است. من بر اين باور مومنم كه اگر زيبايي در زندگي ما هست، همه از اثرپذيري از آن آفتاب هاي تابان است، چنان كه اگر ماه را توان مهتاب است، از آن روست كه خورشيد را فهميده است و نورش را در خويش جريان داده است والا چرا از ديگر سيارات نوري بر نمي خيزد و جلوي پاي كسي را روشن نمي كند؟ اين رابطه در حوزه روابط انساني و نظام تاثير وتاثر هم حاكم است و كساني مي تواننددر قامت اسوه چهره شوند كه خويش را در مسير انوار اسوه هاي اكمل قرار داده باشند و ماه گونه نور بر گرفته باشند والا چرا از ميليون در ميليون و ميليارد در ميليارد نفر، انگشت شمار باشند افرادي كه چراغ راه كمال خواهي انسان مي شوند؟ البته در اين رابطه هم سنخيت را بايد در نظر داشت كه كلام شمس، جان مولوي را به شورش باز مي دارد ونفس درويش مشتاق مرگ، شوق زندگي و زندگي آفريني را در فريدالدين عطار بر مي انگيزد والا كم نيستند كه از مقابل خورشيد عبور مي كنند و نه نوري بر مي گيرند و نه مي توانند چراغ راه باشند. مثل كهكشان راه شيري كه سياره سردو خاموش كم ندارد. پس ماه بايد شد، در برابر خورشيدها.
دوم: بايد به فراخور زمان از مكتب آل  الله درس ها گرفت و به كار بست و امروزه به باور من درس نخست، مهرباني و مروت و مداراست، يعني ما بايد در بين خويش «رحماءبينهم» باشيم به كمال و مهرباني و محبت را چنان در خويش بارور كنيم كه زمينه ساز عدالت شود و در عدل نيز مروت را به اوج برسانيم و با دشمنان هم به رسم مدارا رفتار كنيم. چنان كه پيامبر رحمت چنين مي فرمود و راز گسترش دينش نيز در «لو كنت فضا غليظ القلب لا نفضوا من حولك» آشكار شده است و اين همه مهرباني را خداوند امر به فرا گرفتن فرموده است چه پيامبر خويش را كه آراسته به محبت و عدالت و همه زيبايي هاست، فرا راه زندگي انسان قرار داده و هوشيارمان فرموده است كه «... و لكم في رسول  الله اسوة حسنه» پس مشق از اين سرمشق بايد نوشت چنانكه در بازخواني زندگي امام مجتبي و امام علي بن موسي الرضا عليهم السلام نيز شاهد تبلور مهرباني و محبت در لحظه لحظه حياتشان هستيم. چنان كه شامي توهين و ناسزا بر لب را هم به لبخند مهرباني مي پذيرند و سياهه دشنام او را به سپيده انعام و اكرام خويش روشني مي بخشند به گونه اي كه رفيق معاويه هم مي فهمد، حق نه در شام كه در صبح مدينه و در خانه حضرت مجتبي (ع) است و اگر قرار است انسان به كمال برسد، راهش از محله بني هاشم است و آل هاشم كه ديگر روز در قامت پر از رضا و رضايت مولا امام رضا (ع) تجلي مي يابد كه نگاهش در مدينه و مرو، سرشار از مهرباني است و همين مهرباني با مردم ميانه راه است كه به جريان رسانه اي تبديل مي شود تا آوازه مهرباني او چنان مردم را به خويش جلب كند كه اكنون پس از قرن ها مردم با ايمان به مهرباني فراگير و در افزايش آن حضرت، مشهد را خانه خويش مي دانند، خانه پدري خود. و چه خوب است در آستانه سال نو ما نيز هم مهرباني كنيم و هم به ياد مردم آوريم كه از خشم و خشونت هاي شيطاني فقط دوزخ پرآتش تر مي شود. زندگي را برپايه مهر بايد بنا كرد و جامعه را نيز هم.
و اگر ما بتوانيم همين آيات مهرباني ائمه و رسول مكرم را در عمل به كارگيريم، آن وقت جامعه اي مهربان خواهيم داشت، جامعه اي خالي از ابروهاي درهم كشيده و پر از لب هاي به خنده شكوفا شده.
جامعه اي كه در  آن مردمانش دستگير هم هستند و اگر كسي بر زمين افتد، هزار دست ياري به سويش دراز مي شود. جامعه اي كه مردمانش صبح و شام به فكر هم هستند و به امور مسلمانان مي انديشند. جامعه اي كه فقير مادي و معنوي ندارد بلكه افراد به استغنا رسيده اند. اصلا وقتي زندگي براساس روش و منش نبوي و ولايت تعريف شود، جامعه هم از همه خوبي ها برخوردار خواهدشد.
مهرباني به محبت منجر مي شود، وقتي مهر بورزيم، در دل يكديگر به محبت مي نشينيم و اين مهرباني دوسويه، محبت دوسويه ايجاد مي كند و آن وقت همه براساس عدالت به حق خويش قانع مي شويم و بر سبيل ايثار حق خود را به ديگري مي بخشيم. آن وقت بهانه هاي اختلاف كه بها و نور وحدت را از ميان مي برد، مجال بروز نخواهد يافت و باورمندان به توحيد، به وحدت خواهند رسيد، چنان كه پيامبر اكرم (ص) نيز ابتدا دل ها را بر هم مهربان و چشم ها را از شهود ديگرخواهي پر فرمود و آن گاه مهاجر و انصار را «برادر» و «خواهر» هم قرار داد تا درسي فراروي ملت هاي ايمان آورنده به پيامبر باشد كه با هم از در مهرباني و هم گرايي و وحدت درآيند تا كارها به سامان آيد، چه اگر وحدت نباشد، هركداممان، شاخه اي تنهاييم و شكستني ، دست تنها هستيم كه هيچ  صدايي از آن برنمي خيزد، حتي اگر ميليون  در ميليون تنها باشيم. اما پيامبر رحمت و حكمت، دست ما را در دست هم گذاشت تا صلاي وحدت ما جهان را دربرگيرد و از «ما» شدن «من ها» «حق» قدرت بگيرد. چيزي كه امروز هم بدان محتاجيم و بيش از گذشته هم محتاجيم و اگر، «من»هاي متفرق و بي اثر، «ما» بشويم هركداممان بسان «صفر» خواهيم بود كه وقتي در سمت راست عدد صحيح كه امام جامعه است قرار بگيريم، قدرت «ما» را ده چندان خواهيم كرد و آن وقت اين همه هزينه تنهايي را در ممالك اسلامي نخواهيم پرداخت و اين همه استكبار در كشورهاي مسلمان، تاخت و تاز نخواهد كرد.اگر ما متحد بوديم و براساس خير و تقوا تعاون كنيم عدوان گناه و دشمني هم از ميان خواهد رفت. پس مهربان باشيم، محبت بورزيم، عدالت خواه شويم و متحد. همه با هم براساس آموزه هاي محمدي و حسني و رضوي.(ص-۱۲--۱۶/۱۲/۸۶)
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 9:41  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
جامعه سالم از آحاد سالم شكل مي گيرد و در نظام سلامت فرد هم، مهم ترين نقش را خود او دارد و حكومت و نهادهاي اجتماعي، در جايگاه هاي بعدي هستند.اين خود فرد است كه اگر « بخواهد»، « مي تواند»، خود را بسازد و به تعالي برساند، اما اگر نخواهد، « شدن» هرگز ميسر نخواهد شد. حتي اگر همه امكانات حكومت براي اين مسئله بسيج شود.اگر خود فرد، « الف» را نگويد، هيچ كس نخواهد توانست زبانش را به « الف» گفتن بچرخاند و به ٣١ حرف ديگر بكشاند چه اگر فرد اراده اي براي سوادآموزي نداشته باشد، به خدمت گرفتن مدرن ترين و مجهزترين نظام و سيستم آموزشي و بهترين معلم هم چاره كار نخواهد شد. اين خود فرد است كه بايد « بخواهد» با سواد شود. چنان كه در قرن هاي گذشته كه حكومت ها نظام تعليم و تربيت نداشتند يا در برخي جاها، حتي حكومت نبوده است، باز طالبان علم، عالم شدند و كمال جويان به كمال رسيدند، حال آن كه جز موانع سر راه چيزي نديدند، يعني نه كسي، نهادي، حكومتي و... بسترساز رشد آن ها نشد كه مانع هاي مردافكن هم سرراه داشتند اما چون خواستند، توانستند و رسيدند. باز هم ما، خود بايد بخواهيم و الا سرنوشت ما با افراد بي سوادي كه با اين همه امكانات و فرصت بي سواد ماندند، مانند خواهد شد. پس خود بايد بخواهيم دامن از ناهنجاري ها بتكانيم.بايد بخواهيم، پندار خوب داشته باشيم و به گفتار خوب و رفتار خوب تبديل كنيم. بايد بخواهيم خوب شدن را و اين خواستن را هم به توانستن تبديل كنيم و اين صد البته وظيفه حكومت را سبك نمي كند كه سنگين تر هم مي كند، چه بايد مطابق با افزايش خواستن هاي به مطالبه تبديل شده، امكاني فراهم آورد تا همه به رشد و بالندگي برسند و باز البته، حكومت هم بايد بداند. اين بسترسازي، نه هزينه كه سرمايه گذاري پر فايده اي است كه سلامت امروز و فردا و فرداها را تضمين مي كند. پس همه دست به دست هم بدهيم و با سالم سازي خود، جامعه اي سالم فراهم كنيم تا سلامت شاخصه اصلي جامعه ايراني شود، تا هنجارها، چنان در زندگي ما، جا باز كند كه كسي گوشه اي از خاطرات خود را هم به يادهاي ناهنجار ندهد. پس همه تلاش كنيم. (ص-۹)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 14:51  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
برخي براي حيوانات دل مي سوزانند، سازمان تشكيل مي دهند، از حقوق آنها دفاع مي كنند اما چشم مي بندند بر حقوق انسان ها كه با پيكر زخمي شان يك جا لگدكوب مي شود. زندگي ها جامه مرگ مي پوشند اما نه چشمي باز مي شود و نه صدايي به فرياد برمي آيد، انگار در يك توافق اعلام نشده آنهامشغول داد و هوار كشيدن براي شكسته شدن پاي فلان گربه و فلان گرگ هستند، اما اين طرف، گرگ هاي انسان نما وددان آدمي خوار جنايت را به نهايت مي رسانند...
برخي با هزار ادعا از فناوري خويش مي گويند كه حركت يك حشره هم از چشمش دور نمي ماند اما كور شده است دربرابر آنچه در فلسطين روي مي دهد. كر شده است و صداي انفجار بمب ها را نمي شنود، در اين ميان اما قصه برخي عرب ها، چيز ديگري است و غصه غيرت مرده نيز هم. اما امروز،... اما برخي عرب ها، آبروي عرب و غيرت عربي را هم مي برند.
غيرت، كجا مرده است، عرب كي مرده است، يادت هست؟ نه، تو شيرت را بخور، شعرت را بگو، گور باباي بچه هاي فلسطين كه دارند قرباني جنون صهيونيزم مي شوند. تو شمشيرت را در فضا بچرخان نمي خواهد خودت بچرخي عرب. آنجا،در فلسطين صهيونيست هاي يهودي دارند رجز مي خوانند. تو به «جزر و مد» درياي نفت فكر كن. هر بشكه ١٠٣دلار از اين بهتر مي خواهي؟
غيرت كجاست كجا مرده است يادت هست؟ نه، تو شيرت را بخور، فداي چشمان نيمه بازت كه نوزاد فلسطيني چشم باز نكرده به جاي شير، گلوله مي خورد و براي هميشه چشم مي بندد و سفره عرب هاي مظلوم فلسطيني، از بمب و مرگ رنگين است. تو شمشيرت را بچرخان تا چرخ گردون به مرادت بچرخد و چه بهتر از اين كه هر بشكه نفت را بفروشي به ١٠٣دلار!
غيرت كجاست؟ كجا مرده است اين گوهر انسانيت، يادت هست؟ نه، تو شيرت را بخور، به فكرشبت باش فداي «شاهيني» كه به «بوش» هديه كردي كه شحنگان و گزمگان بر فلسطينيان حد مرگ جاري مي كند، به جرم بزرگ زندگي خواهي و چه جرم بزرگي است كسي زندگي بخواهد وقتي زورمداران برايش مرگ را واجب مي شمارند. پس اين مجرم را بايد كشت وقتي خانه اش را نمي دهد، خونش را كه لااقل بايد بدهد. خونش را اگر مي خواهد، خانه اش را رها كند و برود اين دو باهم نمي سازد وقتي مي خواهند خانه اش را بگيرند...
" غيرت كجاست، تويي كه نامت عرب را شرمنده مي كند؟ كجا مرده است، يادت هست؟ نه، تو شيرت را بخور، مسابقه شترسواري ات را برگزار كن با كودكان مرگ. شمشيرت را برقصان در فضا اصلا ميانه ات با فضاپيما چطور است. برايت مي سازند تا تو پزش را بدهي. تو حتي نمي خواهد فكر كني. اين كار پرزحمت را بگذار براي همان هايي كه فكر همه جاي قصه فلسطين را كرده اند، بگذار براي صهيونيست ها كه مي كشند و به راه اندازي كوره هاي آدم سوزي تهديد مي كنند اين فلسطيني ها را كه نمي خواهند خانه شان را بگذارند و بروند. بگذار آن ها فكر كنند تو خسته مي شوي!
" غيرت كجاست، كجا مرده است، مي داني؟ نه، تو شيرت را بخور، شعرت را بگو، شمشيرت را برقصان، شترت را سوار شو، اصلا نمي خواهد فكر كني به غيرت به حميت، به مسلماني به زخمي كه بر پيكر انسانيت مي خورد.
" غيرت كجاست كجا مرده  است، مي داني؟ نه، تو شيرت را بخور، شب را بگذار شهرزاد قصه گو برايت قصه هاي عاشقانه بگويد. تو به شعري فكر كن كه شايد لازم باشد به دروغ بر لبانت جاري كني، به نفت فكر كن به بشكه اي ١٠٣ دلار. بگذار فلسطيني ها بميرند، اصلا مرگ هركدامشان چند سنت قيمت  نفت را بالا مي برد، از اين بهتر چه مي خواهي؟
" غيرت كجاست عرب؟ كجا مرده است، مي داني نه ، تو نمي داني، تو شيرت را بخور، شعرت را بخوان، شترت را سوار شو، فلسطين هم خدايي دارد و فلسطيني هم. غم زخم خوردگان آن ديار را هم مرهم گذاري هست. ما هستيم، مسلمانان هستند، تو هم اگر پنجره قصرت را بازكني، صداي مردمت را خواهي شنيد كه فلسطين را فرياد مي كنند. تو هم اگر به جاي شمشير، به خودت حركت بدهي بد نيست.
" آي فلسطين! نگاهت را از دست ديگران برگير، دست ديگري معجزه نمي كند، به دستان خودت نگاه كن، معجزه آن جاست. دست هايت را سنگ هايت را نگاه كن، آن وقت خواهي ديد كه از سپاه فيل سوار ابرهه هم كاري ساخته نيست.
" آي فلسطيني! خانه ات را خودت. بايد نگهداري، خودت به ديگران اميد مبند، رويت را به خدا كن و برخيز، كه خدا اهل قيام را اهل جهاد را، اهل شهادت را دوست دارد. برخيز فلسطيني!(ص-اول و۲)
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 11:30  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

چه مي كنيم با خود، چه شده است ما را كه بعضي هامان، كرداري را در پيش مي گيرند كه بايد معناي نامشان را جنايت نوشت.
كافي است فقط يك هفته، نه يك روز فقط يك روز خبرهاي حوادث را نگاه كنيم تا چندشمان شود از رفتار برخي كه با همه كمي تعدادشان، فراوانند. نگوييم، تعداد اين خبرها و اعمال به نسبت جمعيت مردم زياد نيست چه در جامه سپيد، همين چند لكه سياه هم خيلي به چشم مي آيد. نگوييم، مي شود نديد كه با نديدن هم ميكروب ديابت، به مثل با همه كوچكي اش، كار خود را مي كند و اگر با يك قرص چاره اش نكنيم، فردا روز، انگشت پايمان سياه مي شود و باز اگر سفيد ببينيم آن را، بالاتر و بالاتر مي آيد تا فقط به قطع پا چاره شود و باز اگر به اين تن ندهيم، بايد وصيت نامه بنويسيم چرا كه در كار ميكروب و بيماري هيچ شوخي در كار نيست.
قصه جامعه و ميكروب هاي خشن هم همين است. اگر در آغاز كار جلوي رفتارهاي خشن را نگيريم و پي جوي علت ها نشويم فردا، ما را توان درمان نخواهد بود كه هركه پيشگيري را جدي نگيرد، گاه فرصت جدي گرفتن درمان هم نمي يابد.
پس به شعار نبايد بسنده كرد در فراواني مهرباني در جامعه، كه با زياد شدن خشونت ها و قتل ها و سرقت ها و زورگيري ها و آنچه از آن در صفحات حوادث خبر مي نويسند، شعارها، چونان طنز تلخ روزگار، بر شعور مردم سوهان مي كشد. يادمان باشد كه حتما نبايد زلزله اي بيايد بسان بم تا دگرباره ياد عضو به درد آمده روزگار بيفتيم. بلكه زلزله آمده است و خبر قربانيانش را در صفحات حوادث روزنامه ها و صفحات شفاهي حوادث در كلام مردم مي شنويم.
بله، زلزله آمده است اما انگار امدادگران به قدر كافي نيامده اند و يا كار را چنان كه بايد شروع نكرده اند حال آنكه فوق العادگي زلزله هاي اجتماعي هيچگاه نبايد فراموش شود.
چه فراموشي فوق العادگي ما را به وضعي خواهد رساند كه اعلام حالت فوق العاده هم چاره كار نخواهد بود. پس بايد هوشيار و فعال باشيم همه ما. هم ما و هم دستگاه پليس و قضا و هم همه نهادها و سازمان هاي مسئول، هم حاكميت و هم مردم چه با فروگذار كردن هر حلقه اي از زنجيره اجتماعي، كار به سامان نمي شود. پس هوشيارباشيم همچنان كه مثلا مراقب وبا و آنفلوآنزاي مرغي هستيم.
صد چندان بايد مراقب وباي رفتاري و آنفلوآنزاي مرغي اخلاقي هم باشيم. اين خيلي مهمتر است ... حرف آخر! سال دارد به پايان مي رسد و ما باز در آغاز نو شدن قرار مي گيريم، حيف است كينه ها و كدورت هاي كهنه اجازه نو شدن جان را به ما ندهد. پس خانه دل را هم بتكانيم ازهرچه زشتي و كينه و خشونت است و جان بشوييم در جويبار محبت تا سرشار شويم از مهرباني از مهر و مهربان باشيم باهم تا بميرد خشونت، بميرد نامهرباني، بميرد كينه و حسد و هرچه زشتي است.(ص-۱۳)
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 11:26  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

ماجراي كربلا را نه «حادثه كه» حديث مي دانم، حديثي كه محدث آن مولا حسين است و هفتاد و دو بزرگواري كه معناي بزرگي شدند و كارواني كه «آزادگي» را منزل به منزل معنا كردند، محدث اين ماجرا هم نه يك قوم و يك ملت و يك زمان و يك زمين كه همه بشريت هستند در هميشه زمان و از ويژگي هاي اين «حديث»، حديث و تازه بودن مدام آن و كهنگي ناپذيري آن است و نه تنها كهنگي نمي پذيرد كه هر روز تازه تر و هر زمان سرمشق انسانيت مي شود. اربعين هم ترجمه سجادي و زينبي از آن حديث است و راز بزرگ ديگر ماجرا هم اين است كه ترجمه عاشورا هم حديث و تازه است، تازگي ذاتي كه هيچگاه «ذايل» نمي شود و هركس به اين ذات، متشبه و متشبث شود هم هرگز «ذليل» نخواهد شد بلكه در «اسارت» هم «آزادگي» را معنا خواهد كرد و در مرگ زندگي را.
و اين خاص اين نهضت است، و شايد يكي از رازهاي آن اين باشد كه سر سلسله عاشورا و نهضت پيام رساني، امام معصوم است. امام حسين نهضت را در كربلا به اوج مي رساند و امام سجاد نه اين كه نمي گذارد اين «اوج»، فرودي داشته باشد كه از همان اوج به سمت يك اوج ديگر رهنمون مي شود و اگر عاشورا، اوج نهضت امام حسين است، اربعين هم اوج پيام رساني و نهضت امام سجاد است، حتي اگر چنان كه برخي مورخان معتقدند كاروان اسرا در اربعين به كربلا بازنگشته باشد مهم نيست؛ مهم اين است كه دل هاي مومنان در اربعين به كاروان سالاري امام سجاد و حضرت زينب (س) به كربلا مي رسد و ماندگار مي شود. چنان كه هفتاد و دوتن با امام حسين دركربلا ماندند...
امسال هم اربعين در ايران بسي پرشكوه  بود و باز معتقدان نهضت امام حسين (ع) آموزه هاي حسيني را در مكتب حضرت سجاد و بي بي زينب بازخواني كردند و نتيجه اين بازخواني هم بيعت دوباره با آموزه هاي امام حسين است گرانسنگ گوهري كه جان ها را به جانان مي رساند و قفل  دل ها را كليد مي شود و زندگي را براساس عاشورا معنا مي كند و... اربعين گذشت، اما عاشورا همچنان در جريان است و نهضت پيام رساني عاشورا هم مثل جويبار زلالي لب ها را و جان ها را با حركت خود جلا مي دهد و عطش مي زدايد و اين ما هستيم كه بايد پيام نهضت امام حسين را بگيريم و در رفتار و زندگي خويش جريان دهيم تا نسبت خود را با اربعين و عاشورا، زيبا، تعريف كنيم.(ص-۱۲)
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 12:16  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

نمي دانم، سال پار بود يا دو سال گذشته، فرقي هم نمي كند، آن روز مثل امروز قرار بود از عالمي دانشمند به نام حجت الاسلام والمسلمين دكتر سيدي علوي بنويسم و نوشتم با تيتر «مرد، چشم هايش را به ما سپرد» مثل همه عالمان فرهيخته كه از آدم ها، انسان مي سازند و آن ها را از «ديدن» به رفعت بصيرت رهنمون مي شوند و سيدي علوي نيز امروز، چشم بينا كم ندارد، كم نيستند كساني كه دنيا را از نگاه او مي بينند و زندگي را با قرائت «علوي»، تلاوت و هر جا مي روند هم اين قرائت را ترويج مي كنند. پس علوي نمرده است، چنان كه آواز زنده بودن شهيدي، مدير شانه چي، علامه آشتياني، دكتر صانعي، علم الهدي، عبادي، ميرزا جواد آقا تهراني، فلسفي و ديگر بزرگان در رگ زمين و زمان جاري است و تا زمان زنده است و زندگي باقي است، اين بزرگان، با بزرگي زنده اند و «سيدي علوي» زندگي مدام دارد، او كه در دوران ظلمت طاغوت، معلمي كرد و بذر نور افشاند، هم تفقه كرد و هم دانش روز فرا گرفت و به ديگران آموخت و در سلامت مكتب تربيتي اش همين بس كه جواني برومند پرورش داد تا در قامت يك شهيد، شهادت دهنده اين مكتب و مدرسه تربيتي باشد و به جز فرزندش نيز ده ها فرزند معنوي اش با شهادت، خطوط روشن اين منش را پي گرفتند.
استاد علوي و بزرگاني از طايفه آيت  الله علم الهدي، آيت ا...شيرازي، آيت ا...عبادي، استاد شانه چي، استاد صانعي و... از آناني بودند كه بي نگاه «دوربين» دور دست ها را مي ديدند. بي حضور «ميكروفن»، صدايشان را به گوش آناني كه پي جوي حرف حق بودند مي رساندند. آن ها زارعان روشني بودند و روشنايي هاي كوچه هاي زندگي، رهين منت آنان و سيدي علوي، اين استاد فرزانه، خود تجسمي بود از آنچه مي گفت، از آنچه مي نوشت. بزرگي كه صدق گفتارش را رفتارش تاييد مي كرد. استاد، نقش خويش را ايفا كرد و با نقاشي انسان هاي فرهيخته در تابلوي زندگي، چيره دستي خود را نشان داد و اينك ماييم كه بايد با گراميداشت يادشان، نگذاريم، «باد» آموزش هاي آنان را با خود ببرد و گذر زمان، زمين را بر مدار ديگر بچرخاند. ماييم كه بايد قدردان مفاخر و تكريم عالمان رحلت كرده، پاي درس اساتيد زنده زانوي تلمذ بر زمين زنيم. ماييم كه بايد مفاخر گرانقدر كشور را بشناسيم و به عنوان رسانه باز شناسانيم. حيف است در روزگار حيات بزرگاني چون آيت ا...بهجت، چشم ما بسته بماند و با حضور فرزانگاني چونان، جوادي آملي، حسن زاده آملي، فاطمي نيا و... آسمان باورما، بي ستاره باشد. حيف است غربت آناني را كه از جنس خورشيد هستند ببينيم و چشمي به تماشا باز نكنيم و از دريا دريا، فيض آنان، جامي برنگيريم. حيف است پايان سيدي علوي را باور كنيم و آموزه هايش كه براي آغاز و امتداد زندگي، مثل آب است را از ياد ببريم، حيف است...سالگرد رحلت اين استاد فرزانه بهانه اي است تا از بهاي علوي ها و ديگر دانشمندان بگوييم و از بهاء و نوري كه انسانيت را در جان و در كام كردند و قرار بگذاريم با خود كه خويش را براساس آموزه هاي آنان بپروريم و هر كدام يك سيدي علوي شويم، يك دكتر شهيدي و آن وقت جهان زيباترين فصل حيات خود را تجربه خواهد كرد و زندگي به معناي مومنانه، شكل خواهد يافت و ما، هر كداممان در اندازه خود مظهر شئون خداوند خواهيم شد. پس فرصت اينگونه شدن را قدر بدانيم، آموزه هاي علوي را باز بخوانيم، از محضر خورشيدهاي زنده نور بنوشيم و به علم و عالم حرمت بگذاريم.(ص-۱۲--۸/۱۲/۸۶)

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 13:12  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
مهرباني كجاست؟ بر ما چه رفته است؟ به كجا داريم مي رويم؟ چقدر نامهربان شده ايم ما ... اين  ها كلمات مادري مشهدي بود كه مي شد از لابه لاي هق هق گريه اش شنيد. هرچند همين كلمات هم گاه بريده ... بريده ادا مي شد.او انگار بر «مهرباني مرده» بعضي ها مي گريست، بر فرداي پس از امروز .... بر امروز پسر خودش هم مي گريست كه صرع دارد و هر جايي ممكن است تشنج به او دست دهد و بيفتد اما ... او بيش از اين بيماري، براي بعد از بيماري پسرش اشك مي ريخت و مي گفت: همين دو روز پيش، پسرش در خيابان دچار حمله صرع شده و كسي به او كمك نكرده است. اين مادر مي گفت: كمك نكردند، كه نكردند. چرا او را زدند؟ چرا جيبش را زدند؟ چرا پولش را بردند ...؟ او مي گفت: بنويسيد، بنويسيد تا شايد تلنگري باشد بر ما كه عاطفه هامان منجمد شده است. بنويسيد، انسانيت در بعضي از ماها مي ميرد، بنويسيد، مهرباني دارد مهجور و عاطفه غريب مي شود. بنويسيد آن چه بعضي افراد مي كنند درخور نام انسان نيست چه رسد به مسلمان ايراني!.... اين مادر باز با گريه مي گفت: جوانمرد باشيد. اگر دستي نمي گيريد، لگدي نزنيد. اگر كسي را از زمين بلند نمي كنيد به سمت چاه و چاله هم هلش ندهيد. اگر ... دل اين مادر پر بود.
دل من هم پر شد، ياد صحبت هايي افتادم كه صبح ديروز با دو كارشناس داشتم كه پي جوي چرايي گسترش خشونت در جامعه بودند و گواه شان هم ده ها و بلكه صدها خبر تلخ در همين ماه گذشته بود كه در روزنامه ها درج شده بود والا معلوم نيست عمق فاجعه خشونت چقدر است.من اما گفتم:«خشونت» از مرگ «مهرباني» برمي خيزد و مهرباني هنگامي مي ميرد كه عدالت به تمامي اجرا نشود و مشكلات در جامعه روزافزون باشد. مهرباني زماني مي ميرد كه آز و فزون خواهي به هر قيمت بر جان آدمي مسلط شود. مهرباني زماني مي ميرد كه نفسانيت و خوي حيواني و حرام خواري در زندگي ما جاباز كند، آن وقت مهرباني مي ميرد و خشونت جايش را مي گيرد، آن وقت نه كه دستي به ياري نيازمندي دراز نمي شود بلكه مشت و لگدي هم حواله اش مي شود. نه اين كه كسي چيزي به او نمي دهد، بلكه كتكش هم مي زنند و پولش را هم به زور مي گيرند، چنان كه اين مادر دردمند مي گفت و بغض گلويش، واژه ها را در زبانش قطعه، قطعه مي كرد... بگذريم.يادمان باشد ما روزگاري مهربان ترين مردم بوديم و هنوز هم مي توانيم باشيم. يادمان باشد، داريم به بهار نزديك مي شويم.
حيف است در جانمان گل هاي مهرباني نرويد و سبزينه هاي عاطفه براي هميشه بخشكد.يادمان باشد، قرار نبود بد شويم و بد باشيم و بد كنيم و بد بگوييم. قرار ما خوبي بود، به همه و براي هميشه، پس فراموش نكنيم قرارمان را.(ص-اول رضوی)

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند ۱۳۸۶ساعت 15:15  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
چندسال پيش نوشتم و به تاكيد گفتم، ضدانقلاب خارج نشين، ضدانقلاب مرده است، براي آن دو صد دليل داشتم و امروز دوهزار دليل، يكي اش همين ماجرايي است كه اين روزها به راه افتاد. در شرح قصه كارهاي كودكانه اي كه هيچ ارزش امنيتي، رواني، اجتماعي، اطلاع رساني و حتي تبليغاتي ندارد.
كارهايي كه حداكثر به خار و خاشاك مي ماند براي كسي كه مي خواهد از غرق شدن خود را نجات دهد، آن هم غافل از اين كه امواج قدرتمند استخوان هايش را هم در هم مي شكند چه برسد به سرپنجه اي كه به خار و خاشاكي چنگ زند، آنجا كه از سنگ ها كاري نيايد، چنگ انداختن به خاشاك هم چاره كار غريق نيست، پس دل خوش بايد داشت كه تشكيلات جهنمي منافقان به يك قدمي دوزخ رسيده است و اينان را اميد رستگاري نيست.تازه اينان را اگر عقلي در سر بود و درايتي در انديشه به كارهاي دشمن كيشانه و ناجوانمردانه و مردم ستيزانه خود فكر مي كردند و سربه زير مي افكندند و هرگز سربر نمي آوردند چه گيريم به جاي يك بالن هزار در هزار بالن هوا كنند، در و ديوار شهر را پر از تصاوير خويش كنند، اصلا خودشان بيايند...اولين كسي كه آن ها را بشناسد آب دهان به آن ها خواهد انداخت؟ و اولين كسي كه از آن ها بپرسد كيستيد و بداند اينان همان هايي هستند كه دست در خون بي گناهان مي شستند و لقمه از سفره مردم مي ربودند و با فروش اطلاعات به دشمن بعثي، مرگ را براي هموطنان خود مي آوردند و سرآخر در كنار مزدوران ارتش عراق به جنگ مستقيم با ملت پرداختند آنها مرده اند براي هميشه و من مطمئنم، ضد انقلاب خارج نشين ، چه درقامت درهم شكسته منافقان ، چه در شكل شبكه هاي تلويزيوني و چه در هر شكل ديگر ،ضد انقلاب مرده است كه هرگز او را زندگي نشايد و من را از همه آن ها حتي اگر برفرض محال با هم يك دست شوند، ذره اي هراس در دل نمي آيد هرچند از كيد و خدعه آنان نيز نبايد غافل شد.
نبايد ابزارشان شد، نبايد بستر ساز عطسه هاي آلوده آن ها شد، من از آن ها نمي ترسم اما مي ترسم از «ضدانقلاب زنده» ضد انقلابي كه گاه در جمع ما نفوذ مي كند، ضد انقلابي به نام «تفرقه»، به نام «خودمحوري»، به نام «كم كاري» به گاه كار، به نام يقه گرفتن از هم، به نام پشت انقلاب سنگر گرفتن عوض سنگر انقلاب شدن، به نام «راحت طلبي» ،به نام «فزونخواهي» در حوزه اقتصاد و قدرت و سياست، به نام جابه جايي ارزش ها و تحريف  اهداف انقلاب، به نام «تفسير به منفعت» كردن اصول انقلاب و در يك كلام رفتار به هر شكل و گفتار به هر شيوه اي كه با ارزش هاي اصلي انقلاب ناساز باشد و ...
بگذريم ... به هشدار مي گويم اين ضدانقلاب را، اين خوي ها و خصلت هاي ضدانقلابي را، جدي بگيريد. از «گرگ هاي مرده» كاري برنمي آيد به فكر موريانه هاي زنده اي باشيد كه مي خواهند در ديوار خانه انقلاب لانه كنند.ضدانقلاب خارج نشين مرده، بوي تعفنش هم همه دنيا را برداشته است، به فكر ضدانقلاب نامرئي در داخل باشيم و اين وظيفه همه دستگاه ها و نهادها و فرزندان انقلاب را سنگين مي كند....(ص-۴)
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند ۱۳۸۶ساعت 12:26  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

قصد بازخواني مواد قانوني درباره بايستگي هاي مجلس را ندارم و قصدم هم آن نيست كه عملكرد نمايندگان مجالس گذشته را به ترازوي نقد بگذارم. در پي وزن كشي عمل به وعده هاي داده شده حضرات نماينده هم نيستم.
هرچند هر مجلسي در دوره خود كارهاي بزرگ كم ندارد و كارهاي مغفول مانده نيز هم و هرچند هركدام از اين سرفصل ها خود به اندازه يك كتاب نوشتني دارد و قلم در آرزوي زماني است براي آن اما اكنون قصد دارم از اين بگويم كه نماينده موفق و ايده آل در نگاه من داراي چه ويژگي هايي بايد باشد. اين ويژگي ها هم علاوه بر آن است كه در قانون اساسي و ديگر قوانين موضوعه بدان تصريح شده است.
نماينده من كسي است كه در وضع قانون توانايي بالايي داشته باشد و علاوه بر اين در وضع هر قانوني،پيش زمينه ها و پس زمينه هاي آن را هم به خوبي بشناسد و بداند كه با وضع مثلا قانون الف، چه راه هايي باز و چه راه هايي بسته مي شود و اين با وضعيت جامعه چه خويشاوندي دارد. به مثل عرض مي كنم كه وقتي باران مي آيد، در كنار خانه هايي كه سقف آن چكه مي كند، بايد به زمين هاي عطش زده هم توجه كنند. نمي شود دست به دعا برداشت كه چون سقف خانه مشكل دارد، باران نيايد چه زمين ها تشنه خواهند ماند و نه مي شود خانه را از ياد برد. بلكه بايد همه جانبه نگاه كرد و نماينده من در وضع قانون بايد همه جانبه نگر و كلان نگر باشد. ديگر اينكه در وضع قانون منافع ملي را اولويت نخست بشمرد و نگاهش چنان باشد كه واژه واژه اي كه قانون مي كند به نفع ملت و كشور باشد. نماينده من، بايد در وضع قانون دقيق و بر اجراي همه جانبه آن متعصب و در اجراي وظيفه نظارت، بي تعارف، صريح و صادق باشد و برايش فرقي نكند كه دولت و وزير و هركس كه بايد قانون را اجرا كند، از چه گروه و طايفه و گرايش و حزبي است بلكه او با نظرداشت منافع ملي، بايد قانون وضع كند و با همين نظرداشت، بر اجرايش اصرار ورزد، نماينده من بايد در تصويب لايحه بودجه، توجه داشته باشد كه ريال به ريال بودجه «بيت المال» است و چنان دقيق بايد بدان بپردازد كه هيچ كس نتواند حتي يك ريال آن را به «مال البيت» تبديل و يا با ندانم كاري تلف كند. نماينده اي كه من به مجلس مي فرستم بايد هم مراقب نفس خود باشد و دست و دل و دامن پاك بدارد و هم طبق قانون هرجا كه بايد مراقب باشد، نه اينكه پلك روي پلك نگذارد بلكه چند جفت چشم هم به كمك بگيرد تا مبادا خطي سواي قانون كشيده و ريالي هزينه شود. نماينده اي كه من راي خويش را به نام او متبرك خواهم كرد بايد هم زمان شناس باشد هم زمينه ها را بشناسد، در برابر امور، نگاهي اصلاح طلبانه داشته باشد و در پاي اصول مثل كوه بايستد تا به روز مبادا پرچم افتخار ايران باشد، در دفاع از كشور، كسي كه نه از توپ و تشر خارجي ها جا بزند و نه از مكر خودخواهان خودمحور و خودبين، غفلت كند.
نماينده موردنظر من مسئول است، به معناي كامل، صحيح و شفاف كلمه، او رئيس نيست، كه از فرداي انتخابات، حكم براند و از نظر غايب شود و تا چهار سال ديگر بازآيد، بلكه بايد نسبت به نقش خويش در مجلس و در حل مشكلات حوزه انتخابيه اش پاسخگو باشد. نماينده من اهل عمل است نه معامله، اهل سكوت است در جايي كه سكوت شايسته است و منافع ملي را تامين مي كند و اهل فرياد است به گاه فرياد و هرگز جاي اين دو را اشتباه نمي كند. نماينده من، اهل تملق نيست بلكه حرف حق را با صداي بلند فرياد مي كند. او كسي است كه نتيجه كارش را من بايد به خوبي در زندگي خود، در توسعه شهر و كشور خويش و در شتاب گرفتن فرآيند كمال معنوي و اخلاقي و رفاه اجتماعي خود ببينم.
نماينده من، در وضع قانون، همه اين ها را در نظر مي گيرد، او امين راي من است و امانت داري را هم به كمال مي رساند. او حق مرا مي گيرد و روي حق من و تو و ما معامله نمي كند، نماينده من، نه خود را گم مي كند و نه در راه هاي انحرافي گم مي شود، بلكه اصالت خويش را به ياد دارد، راه را از بيراهه باز مي شناسد و به مقصد مي رسد. نماينده من داراي همه ويژگي هاي مثبت يك نماينده شايسته است... (ص-۱۲--۲/۱۲/۸۶)

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند ۱۳۸۶ساعت 9:58  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
" يكم: قصدم اعتراض بود و حتي سر و صد الله وقتي كه مي رفتم تا به آقاي لوله كش اعتراض كنم. او كه بايد مي آمد و لوله خانه ما را درست مي كرد اما به دنبال گرماي هوا بود.
گفتم مي روم و... رفتم، خود را هم محق مي دانستم ام الله وارد مغازه شدم و گفتم من از دست افراد بدقول خيلي عصباني مي شوم، او كه تلفني عذر خواسته بود باز هم عذرخواهي كرد كه هوا گرم نشده بود... گفتم خب نشود، گفت در هواي سرد نمي توانم كار كنم.
صدايم به اعتراض بلندتر شد كه... اما وقتي فهميدم سيد، جانباز شيميايي-استخواني است هم صدايم پايين آمد هم سرم، چه كردم من با او كه سند سربلندي ام بود.
وقتي فهميدم دو تن از اعضاي خانواده اش شهيد شده اند، بيشتر شرمنده شدم. وقتي فهميدم از يك فاميل مشهور است اما به زبان نمي آورد، شرمندگي ام مضاعف شد.
وقتي فهميدم هنوز مستاجر است و از بنياد نه حقوق مي گيرد و نه امكانات، به بزرگي او احترام گذاشتم.
وقتي ديدم هيچ توقعي از هيچ كس و هيچ نهادي ندارد و حتي از همكارانش هم دستمزد كمتري مي گيرد، فهميدم با آدم بزرگي طرفم، بزرگ مثل يك جانباز و... چقدر بزرگند اين مردان، اينان كه نقد جان به عيار شهادت دادند و هيچ نخواستند و نمي خواهند نيز هم.
" دوم: قصه پرغصه «علي اعلمي» را دو روز قبل خوانديم و خواندند بسياري و كم نبود چشماني كه طلايه دار باران شد. كم نبود زخم هايي كه تازه شد و... راستي شما، چه كرديد و چه گفتيد؟...
" سوم: رسيدگي به علي اعلمي ها، به هيچ جا برنمي خورد، حتي اگر جانباز نباشند، رزمنده نباشند و فقط بيماري تنها باشند، باز به جايي برنمي خورد، هزينه اين قبيل افراد را بگذاريد پاي حساب جانبازاني كه مثل سيد لوله كش نه حقوق مي گيرند و نه چيزي مطالبه مي كنند.
بگذاريد به حساب جانبازاني كه هيچ گاه پرونده تشكيل نداده اند و نخواهند داد. به جايي برنمي خورد، ما كه كم ثروت نداريم...
به جايي برنمي خورد اگر علي اعلمي ها را هم زير سقفي بريم و چراغي برايش روشن كنيم تا در اين شب ها كه گاه سرما به ٢٤ درجه زيرصفر مي رسد، مجبور نباشد، تن خسته اش را به ديوار تنور نانوايي بچسباند. به جايي برنمي خورد اگر او را ببينيم.
" چهارم: سنت بچه هاي جنگ، مهر ورزيدن به همه است، حتي مسئولاني كه چشم مي بندند بر دردي كه اين نسل مي كشد، اما گاهي آرزو مي كنم، يك شب فقط يك شب، در زمستاني چنين سرد، پشت در بمانند تا بدانند علي اعلمي اين زمستان را چگونه گذرانده است...
بگذريم،حالا اين مسئله به بنياد شهيد و امور ايثارگران مربوط مي شود يا به هر اداره و سازمان ديگري فرقي نمي كند.
باز هم بگذريم...!(ص-۹)
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند ۱۳۸۶ساعت 9:49  توسط غلامرضا بنی اسدی  |