يكم: بره از گله جدا مي شود و به شتاب مي رود. موسي(ع) كه چوپان آن گله است در پي اوست و بره اما همچنان مي دود. موسي، خسته و عرق ريزان در پي او و سرانجام وقتي او را مي گيرد، در آغوشش مي كشد و به ناز مي نوازد كه چرا فرار كردي و اين كه اگر از گله دور بماني، شايد اسير گرگ شوي و... بدين گونه مهرباني براي بره به كمال مي رسد و...
دوم: اگر دنبال فرزندانمان مي دويم، براي اين است كه به دست گرگ نيفتند و شكار نشوند.
پس وقتي آن ها را گرفتيم، با آن ها گرگي نكنيم، بلكه از موسي عليه السلام بياموزيم كه بايد مهربان بود و بايد مهرباني كرد، نه اين كه وقتي فرزند را گرفتيم، چنان كنيم كه هيچ گرگي نمي كند و عجيب اين كه وقتي زندگي «فرزندان فرار» را مي خوانيم نقش اول را به گرگي كردن خويشان مي دهند كه بي گناه يا به گناهي اندك عقوبتي روا مي دارند كه گرگ به بره و نتيجه هم همان خواهد شد كه در قصه گرگ و بره شكل مي گيرد. تلخ و خونين، خونين و تلخ.
حال آن كه اگر بياموزيم رفتار موسي گونه را، از خطاكار هم مي شود آدمي متنبه شده و آگاه ساخت. از سنگ هم مي شود  آينه ساخت و چه بسيار كه با محبت چنين شده است.
چنان كه مولانا مي فرمايد:
از محبت خارها گل مي شود
از محبت سركه ها مل مي شود
از محبت مار موري مي شود
از محبت ديو حوري مي شود
پس محبت بورزيم چه ما كه پيروان پيامبر رحمتيم، به مهر ورزيدن شايسته تريم و شايسته تر اين كه چنان زندگي و رفتار كنيم كه شايسته نام نامي پيرو پيامبر رحمت ابوالقاسم محمد مصطفي(ص) باشد.
سوم: چهارشنبه  آخر سال در پيش است؛ همين هفته، همين چهارشنبه و در اين باره فراوان گفته اند و مي گويند و خواهند گفت، من هم در اين ميان حرفي دارم؛ نه از جنس قانون كه به جاي خود هم واجب الحرمة است و هم واجب الرعايه.
حرف من از جنس نصيحت هم نيست. اما خير خواهانه است. حرف من اين است كه با خود مهربان باشيم. حيف است گوش شما از صداي مهيب آزار ببيند، حيف است خداي نكرده، انفجار نارنجك تان، چشمان زيبايتان را از شما بگيرد.
حيف است يك اشتباه، شما را و ما را يك عمر خار در جان بخلد. حيف است مادر مهربان شما، يك شب را با اضطراب سر كند.
حرف من اين است كه مهربان بايد بود و اول از همه با خويش مهرباني بايد كرد.من تو را سالم و شاداب مي خواهم جوان ايراني. پس شاداب بمان براي شادابي وطن. حرف من اين است كه بخند و بگذار همه بخندند و «با» هم بخنديم نه«به هم».
پدر و مادر و خواهر و برادر خودت هم همين حوالي ساكن هستند.پس حواست به ما و به آن  ها باشد.اين درست كه يك شب هزار شب نمي شود اما مي تواند هزار شب را پر از اندوه كند.
بله، بر همسايه «شب تنور» مي گذرد، چنان كه «شب سمور» گذشت، اما تو مواظب شب و تنور و سلامت خود باش.(ص-۹--۲۷/۱۲/۸۶)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۶ساعت 10:12  توسط غلامرضا بنی اسدی  |