|
دکتر، شاعر، نقاش، مجاهد، مرد سیاست، وزیر، وکیل، مبارز، فرمانده،پدر، برادر و... چمران این همه بود اما این همه چمران نبود. مصطفی چمران در کنار این هنرها و مهارت ها، به بالاترین هنر متصف بود که همانا هنر انسان بودن و انسان ماندن است. به نظر من بالاترین تعریف از مصطفی چمران، خود «مصطفی چمران» بودن است،
او برگزیده شده بود تا ازمیان مردم، مردان و زنان را برگزیند و به رفعت مقام یک مجاهد برکشد.او هیچ گاه نه خود را درحصار «ایسم» ها گرفتار کرد و نه پشت دروازه مرزها به بن بست خورد و نه حتی در کیش شخصیت گرفتار آمد، بلکه او رها شده از «ایسم» ها بود، آن هم در زمانه ای که بیماری «ایسم» زدگی فراگیر بود و هر ایسمی، بهشتی فرادید مشتاقان خویش می گذاشت. اما چمران، همواره در ساحت جهان وطنی خود و مبارزه علیه بیداد در همه جا، خود را یک مسلمان ایرانی می دانست و ریشه در هویت تاریخی ایران داشت و سرشاخه هایش در آسمان دیانت مشق می کرد. او آمریکا را برای تحصیل برگزید اما نه سودای قدرت و مقام نه سیاهی سواد او را به اسارت نبرد، بلکه این او بود که بر علم و بر دانش خود امیر بود و علم و آموخته های خود را، درخدمت اهداف بلند انسانی به کار گرفت. او می توانست در آمریکا بماند و غرق تنعمات و امکانات شود، اما او غواصی بود که همه دریا را به دنبال گوهر بی همانند عقیده و جهاد می گشت اما غرق دریا نمی شد. او مصر را و لبنان را و ... برگزید تا تجسم ابوذری دیگری باشد که در قرن چهاردهم، با لهجه آن عاشق پرشور سخن بگوید. او ربذه را نه به اجبار که به انتخاب برگزید و برای نجات نسل ابوذر از بیداد امویان هزار رنگ امروزین در کنار عالم مجاهد، امام موسی صدر با تشکیل حرکت محرومان لبنان و جنبش امل، گامی بلند برای احقاق حق شیعیان برداشت. درمبارزه با اسرائیل غاصب نیز درخط مقدم جبهه بود و در مبارزه با بیداد طاغوت ایران نیز هم. او تدبیر عالمانه را با کلام شاعرانه و مشق هنرمندانه اش گره می زد تا پیام آور اسلام راستین و علوی در امروز جامعه باشد. آری، او میراث ماندگاری بود که ظرفیت های انسانی افراد را شکوفا می کرد و از نیروهای انسانی، منابع انسانی می ساخت تا برای همیشه بسان صندوق ذخیره معرفتی پشتوانه هویت ملی باشند و سرانجام نیز با نقش شهادت بر تابلوی زندگی خود بلندترین گام را در جاودانه سازی اندیشه خود برداشت. و چنان ماندگار شد که برای همیشه می توانیم او را به مدد بخوانیم به خصوص در امروزهای این دیار که احتیاج به مردان از خودگذشته، ایثارگر، توانمند و انسان، بسیار احساس می شود. به باور من اگر ما منش چمران را پیش گیریم بسیاری از چالش ها شکل نمی گیرد و هر کنش و واکنش به فرصتی برای اعتلای وطن تبدیل می شود اما دریغ که ما چمران را نه یک الگوی انسانی، که یک «نام» می دانیم و «نام» همیشه نمی تواند گره گشا باشد و گره های امروز را فقط با منش چمرانی می شود گشود که به هنرهایی بزرگ آراسته بود و به بزرگ ترین هنر نیز هم که همانا هنر انسان بودن است. هنری که در جاودان یاد دکتر شریعتی هم، چشم را نوازش و دل را آرامش می داد و این هر دو، نشانه های آشکار فرهنگ اسلامی ایرانی بودند که به نماد پرچمی از این هویت تبدیل شدند. این هردو، هجرت را تجربه کردند، پس از جشن بعثتی که در خویش گرفته بودند و هم جهاد و مبارزه را و هم پرواز را و هم این همه را معلم وار به ما آموختند و ما اگر این آموخته ها را به کارگیریم توان مجهز شدن به هنر انسانیت را خواهیم یافت. حیات / تاریخ انتشار: 31 خرداد 1396 | شناسه مطلب: 134869/چ2 http://hayat.ir/fa/134869
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:28  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ایمان، یک تعارف نیست. یک مشخصه شناسنامهای هم نیست، بلکه رفتاری است بهقاعده گفتار. نه هر گفتاری بلکه گفتار حدیث شده و روح گرفته از وحی. گفتاری که از آن بهعنوان روایت مطرح میشود. من اگر بخواهم یکی از این مؤمنان را بهتصریح نام ببرم بیشک اسم پر مسمای مصطفی چمران را خواهم نوشت بزرگی که بودنش آرزو بود و نبودنش حسرت، نابغه مردی مجاهد که بزرگی، ایمان و ملیت را معنایی نو بخشید و شاید بهتر باشد بگوییم از معنای واقعی و مفهوم حقیقی این کلمات، غبارروبی کرد تا ما در برابر چهرهای از انسان قرار بگیریم که بر اساس مهندسی اسلامی شکلگرفته بود.
در سیمای او انسانی را ببینیم که «بلی» نخست را که در عهد الست به حضرت حق گفت بیش از هر پیمان دیگری در یادداشت و از همین روست که عبادت را تا اوج عبودیت بهجا میآورد و لحظهلحظه زندگی عابدانه خویش را عبادت گونه نفس میکشید. «چمران»، چنان پرورشیافته بود که به مقام والای «مصطفی» رسیده بود، «برگزیده» ای برای هدایت خلقی. او ازجمله مؤمنانی بود که «بعثت» را در خویش جشن گرفته بود. پیامبر صلی ا...علیه و آله و سلم، برایش اسطورهای در دوردست نبود بلکه اسوه حسنهای در دسترس بود تا بشود پا جای پای او گذاشت و او را با نیکی پیروی کرد که او اسوه حسنه بود. در تراز مؤمنانی که امام رضا (ع) نشانههایشان را چنین برمیشمارد: از نشانههای دین فهمی، حلم و علم است، و خاموشی دری از درهای حکمت است. خاموشی و سکوت، دوستی آور و راهنمای هر کار خیری است (1) چمران هم تلاش میکرد زندگی مؤمنانه داشته باشد، چنانکه پیشوایان معصوم تعلیم فرموده بودند، پاک، صادق، عالم، مجاهد، حقطلب، یاور مظلوم و خصم ظالم، دادگر و کوشا علیه بیدادگر، مهربان و رئوف و قاطع. او برانگیختهشده بود تا نمونهای از انسان عصر ایمان و اهل ایمان را به همه نشان دهد. او مبعوث شده بود تا بگوید هنوز از کوچه ایمان مردانی قامت افراشته و گردن افراشته میآیند. او ظرفیتهای گسترده و ویژهای برای «ویژه» شدن داشت. میتوانست هم قلهنشین قدرت شود، هم ثروت و هم شهرت، اما او اگر چنین «ویژه» میشد که دیگر مصطفی نبود، دیگر برگزیده نبود. او انتخاب شده بود، برگزیده شده بود تا در عصری که آدمها، بهسوی آهن شدن میروند و زمین و زمان سخت میشود دروازهای فراخ بهسوی بهشت باز کند و چنین بود که آمریکا را که بسیاری در حسرتش میسوزند، رها کرد. از موقعیت ممتاز خویش در دانشگاههای این کشور چشم پوشید، از قدرت و ثروت و موقعیت دست شست تا با دست پاک و دل پاک و چشم پاک، چریکی شود که فریادش مثل ابوذر جهانی را برآشوبد. او عارفی بود که دار خویش را سالها، کشور به کشور، دیار به دیار، شهر به شهر، کوچه به کوچه بر دوش میکشید. او عاشقی بود که در کمال نترسیدن از مرگ، مرگ را از خویش گریزان میدید. او آمریکا، مصر، لبنان و جبهههای ایران را زیر پا گذاشت با یک هدف؛ یاری حق و خروش بر باطل و قیام علیه هرچه ناحق و ناراست و نازیباست. او خود را مکلف به یاری محرومان میدانست. گویی میخواست این حدیث رضوی را زندگی کند که؛ بعد از انجام واجبات، کاری بهتر از ایجاد خوشحالی برای مؤمن، نزد خداوند بزرگ نیست (2) پس برای این میکوشید و چه لبخندها که بر چهره مظلومان لبنان و فلسطین و... نمینشاند. او زیبایی را از پندار به گفتار و رفتار درآورده بود ازاینرو هر جا که پا میگذاشت، زیبایی را سوغات میآورد. هر جا که میرفت، عطر نفسهایش حلاوت ذکر را در تن لحظهها جاری میکرد. او نقاشی بود که جز عشق را نقش نمیکرد. او خود هارمونی زیبایی بود. اصل زیبایی، اصل مهربانی و اصل مردمداری بود؛ لذا در زمان حیات پاکش بسیاری از طالبان سرافرازی ایران، به او امید بسته بودند چنانکه حق جویان لبنان و فلسطین و ایران و... به او بهعنوان برادری بزرگ امید داشتند. بهویژه در لبنان و بعد امام صدر که نقش پدری داشت برای آنان. گویی این حدیث امام رضا را خوانده بودند که؛ برادر بزرگتر بهمنزله پدر است (3) پس به او امید بسته بودند. باری، چمران با شهادت خویش پرچم را برافراشت تا حق خواهان را نشان باشد و امروز که سالها از شهادت عاشقانهاش میگذرد بسیارند کسانی که حسرت او را در جان دارند و هرروز این حسرت بیشتر و بیشتر میشود. بسیارند کسانی که میگویند کاش مصطفی چمران، بود تا گرهها میگشود از مشکلات اما... مصطفی چمران نمرده است تا حسرت بخوریم. شهید شده است تا چراغ راه باشد. تا هزار در هزار چون او در خون او راه بیابند و قد بکشند تا تکثیر شوند و فراوان. او شهید شده است و راه را نشان داده است، روشنتر از همیشه تا هر جوان ایرانی، یک چمران بشود و میشود اینکه اگر نشدنی بود، خود چمران مصطفی نمیشد. ما امروز نیازمند چمران هستیم، نیازمند مصطفی که در جان هر جوان ایرانی، هر جوان لبنانی، فلسطینی، سوری، عراقی، یمنی و...شور به پا کند و آنان را بر قله معرفت و مردانگی و علم و فتوت فرا دید بگذارد. ما امروز به اسطوره چمران نیاز نداریم، بلکه محتاج اسوهای مصطفی گونه هستیم که برخیزد برای حل مشکلات، برای گرهگشاییهای فرهنگی، علمی، اقتصادی و اجتماعی و... و همه توان و استعداد جوانان را هم برانگیزاند در خدمت سربلندی وطن. اسوهای که زندگیاش پر از حسنه است و زندگیها را پر از حسنه میکند. آری امروز بیش از همیشه محتاج اسوهای زنده به نام چمران هستیم. مصطفی چمران، دانشمند فرزانه و مجاهد بزرگی که تجسم بزرگی ایرانی بود. پس به او نگاه کنیم، او را بازبشناسیم و مثل او شویم و در یککلام ما امروز به چمرانهای زنده نیاز داریم. به مصطفیهای زنده و پرتلاش. پینوشت: 1 - تحفالعقول، ص 469 2 - بحارالانوار، ج 78، ص 347 3 -تحفالعقول، ص 466 فرهنگ رضوی / چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۶ /ساعت ۱۲:۳۶/چ2 http://farhangrazavi.ir/fa/doc/note/13210
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:26  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
آدم بزرگ کم نداشته ایم هرچند کم درس گرفته ایم از آن ها. کم نداشته ایم رجال قامت کشیده اما مثل آنان قد نکشیده ایم و حد اکثر در سایه آنان به راحتی نشسته ایم. کم نداشته ایم از مردان تاریخ ساز اما آنان را زندگی نکرده ایم و از این میان، یکی از کسانی که بودنش آرزو بود و نبودنش حسرت، شهید دکتر مصطفی چمران است. نابغه مردی مجاهد ، که بزرگی، ایمان و ملیت را معنایی نو بخشید و شاید بهتر باشد بگوییم از معنای واقعی و مفهوم حقیقی این کلمات، غبارروبی کرد تا ما در برابر چهره ای از انسان قرار بگیریم که براساس مهندسی اسلامی شکل گرفته بود. در سیمای او انسانی را ببینیم که «بلی» نخست را که در عهد الست به حضرت حق گفت بیش از هر پیمان دیگری در یادداشت و از همین روست که عبادت را تا اوج عبودیت به جا می آورد و لحظه لحظه زندگی عابدانه خویش را عبادت گونه نفس می کشید. «چمران»، چنان پرورش یافته بود که به مقام والای «مصطفی» رسیده بود، «برگزیده»ای برای هدایت خلقی. او از جمله مومنانی بود که «بعثت» را در خویش جشن گرفته بود. پیامبر صلی ا...علیه وآله وسلم، برایش اسطوره ای در دوردست نبود بلکه اسوه حسنه ای در دسترس بود تا بشود پا جای پای او گذاشت و او را با نیکی پیروی کرد که او اسوه حسنه بود. چمران هم تلاش می کرد زندگی مومنانه داشته باشد، چنان که پیشوایان معصوم تعلیم فرموده بودند، پاک، صادق، عالم، مجاهد، حق طلب، یاور مظلوم و خصم ظالم، دادگر و کوشا علیه بیدادگر، مهربان و رئوف و قاطع. او برانگیخته شده بود تا نمونه ای از انسان عصر ایمان و اهل ایمان را به همه نشان دهد. او مبعوث شده بود تا بگوید هنوز از کوچه ایمان مردانی قامت افراشته و گردن افراشته می آیند. او ظرفیت های گسترده و ویژه ای برای «ویژه» شدن داشت. می توانست هم قله نشین قدرت شود، هم ثروت و هم شهرت، اما او اگر چنین «ویژه» می شد که دیگر مصطفی نبود، دیگر برگزیده نبود. او انتخاب شده بود، برگزیده شده بود تا در عصری که آدم ها، به سوی آهن شدن می روند و زمین و زمان سخت می شود دروازه ای فراخ به سوی بهشت باز کند و چنین بود که آمریکا را که بسیاری در حسرتش می سوزند، رها کرد. از موقعیت ممتاز خویش در دانشگاه های این کشور چشم پوشید، از قدرت و ثروت و موقعیت دست شست تا با دست پاک و دل پاک و چشم پاک، چریکی شود که فریادش مثل ابوذر، جهانی را برآشوبد. او عارفی بود که دار خویش را سال ها، کشور به کشور، دیار به دیار، شهر به شهر، کوچه به کوچه بر دوش می کشید. او عاشقی بود که در کمال نترسیدن از مرگ، مرگ را از خویش گریزان می دید. او آمریکا، مصر، لبنان و جبهه های ایران را زیر پا گذاشت با یک هدف؛ یاری حق و خروش بر باطل و قیام علیه هرچه ناحق و ناراست و نازیباست. او زیبایی را از پندار به گفتار و رفتار درآورده بود از این رو هر جا که پا می گذاشت، زیبایی را سوغات می آورد. هر جا که می رفت، عطر نفس هایش حلاوت ذکر را در تن لحظه ها جاری می کرد. او نقاشی بود که جز عشق را نقش نمی کرد. او خود هارمونی زیبایی بود. اصل زیبایی، اصل مهربانی و اصل مردمداری بود؛ لذا در زمان حیات پاکش بسیاری از طالبان سرافرازی ایران، به او امید بسته بودند چنان که حق جویان لبنان و فلسطین به او به عنوان برادری بزرگ امید داشتند و امروز که سال ها از شهادت عاشقانه اش می گذرد بسیارند کسانی که حسرت او را در جان دارند و هر روز این حسرت بیشتر و بیشتر می شود. بسیارند کسانی که می گویند کاش مصطفی چمران، بود تا گره ها می گشود از مشکلات .اما... مصطفی چمران نمرده است تا حسرت بخوریم. شهید شده است تا چراغ راه باشد. تا هزار در هزار چون او در خون او راه بیابند و قد بکشند تا تکثیر شوند و فراوان. او شهید شده است و راه را نشان داده است، روشن تر از همیشه تا هر جوان ایرانی، یک چمران بشود و می شود این که اگر نشدنی بود، خود چمران مصطفی نمی شد. ما امروز نیازمند چمران هستیم، نیازمند مصطفی که در جان هر جوان ایرانی، لبنانی، فلسطینی، سوری، یمنی و.... شور به پا کند و آنان را بر قله معرفت و مردانگی و علم و فتوت فرا دید بگذارد. ما امروز به اسطوره چمران نیاز نداریم، بلکه محتاج اسوه ای مصطفی گونه هستیم که برخیزد برای حل مشکلات، برای گره گشایی های فرهنگی، علمی، اقتصادی و اجتماعی و... و همه توان و استعداد جوانان را هم برانگیزاند در خدمت سربلندی وطن. اسوه ای که زندگی اش پر از حسنه است و زندگی ها را پر از حسنه می کند. آری امروز بیش از همیشه محتاج اسوه ای زنده به نام چمران هستیم. مصطفی چمران، دانشمند فرزانه و مجاهد بزرگی که تجسم بزرگی ایرانی بود. پس به او نگاه کنیم، او را باز بشناسیم و مثل او شویم و در یک کلام ما امروز به چمران های زنده نیاز داریم. به مصطفی های زنده و پرتلاش. ب / شماره 3371/ چهار شنبه 31 خرداد 1396/ صفحه اول و 3/ چ2
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:23  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
خورشید که بدرخشد، هیچ ستاره ای دیده نمی شود، این قبول. اما وقتی ستاره ها گرد خورشید می چرخند، به شمار قلم عشق میآیند و عشق میداند که ستاره ها در این دایره سرگردان نیستند بلکه در طوافی مدام، گرد حضرت خورشید میگردند و همین قلم است که ستاره ها را هم یکان به یکان می شمارد در حضور حضرت خورشید. شکل تام و تمام این ما جرا را در عاشورا می بینیم که 71 ستاره فروزان، گرد خورشید وجود آفتاب عالمتاب حضرت سیدالشهدا(ع) می چرخند و با او تعریف می شوند. عظمت حسین(ع) آنقدر پرشکوه است که عباس هم که باشی دیده نمی شوی اما وقتی در شعاع آفتاب حسین بن علی(ع) نگاه می کنی همه دیده میشوند حتی "جون" غلامی که رنگی سیاه دارد. اورا نه به رنگ پوستش که به رنگ دلش می بینیم؛ سفید سفید! حتی میتوانیم صداقت ابوذر را هم در او ببینیم.دیگران هم که چنان به عظمت در دیده و دل مینشینند که همیشه روضهخوان نام و نشان آنان هستیم در بینشانی خودمان. از نگاه حسین(ع) که نگاه می کنیم همه را می بینیم و خط تقابل حق و باطل چنان پر رنگ می شود که یک کودک 6 ماهه به حجت بزرگ هدایت بیشمار بشریت تبدیل می شود و زنان این حریم هم مردانگی را تمام میکنند ؛ حتی آن ناز دختر سه ساله که شام قیرگون را هم به صبح می کشاند. من این را معجزه حسین میدانم اعجاز مغناطیس عشق که خورشید از آن دست کوتاه دارد. اما حسین، اما ستارههایش توامان می درخشند پس اجازه دهید از همین دریچه معرکه کربلا نگاه کنیم به یک عاشورای دیگر که در سال 1373 در مشهد و در حرم امام رضا (ع) اتفاق افتاد و دهها شهید و مجروح به شهادت استمرار عاشورا در اعصار آمدند در انفجار بغض یزیدی "منافقین خلق" اما... اما پس از درخشش اولیه، همه ستاره ها به محاق رفتند و از آن عاشورا، جز برگهایی محدود در رسانه ها و خطهایی معدودتر در حافظهها نماند. چراییاش را نمیدانم. غفلت از کجا آغاز شد؟ این را هم نمی دانم اما خوب می دانم برمدار عاشورا، باید و باید و باید، ستاره ها را دید. باید ستاره ها را خواند. باید با سپاه ستارهها به خرمن سیاه منافقین هجوم برد. باید به دنیا گفت که با ما چه کرده و چه می کنند. امروز هم وقت آن است تا بگوئیم. این درست که 30 خرداد تاریخ شمسی آن عاشوراست اما ذیل انوار حضرت شمس الشموس(ع) حرف فراوان داریم که باید فریاد کنیم. این را هم بگذارید به حساب حقنمایی شهدای ترورهای تهران که انگار ماموریت غربتزدایی از شهدای عاشورای حرم رضوی و غفلتزدایی از ذهن ما را توامان بر عهده گرفتند. درست مثل شهدای غواص و دست بسته دفاع مقدس که هم از جان ما غفلت زدودند و هم از شهدا غربیت زدایی کردند. حالا شهدای ترور و شهدای انفجار بمب در حرم رضوی که باید از غربت به در آیند و زبان گویای ما در برابر دنیا باشند. باید پنجه شوند بر یقه تروریسم هزار نام و هزار رنگ که امروز به رسم منافقین اما در هیئت داعش، رخ سیاه خود را نشان می دهد. بله، باید از شهدای حرم رضوی گفت تا دنیا بداند ما چه زخم ها خورده ایم از تروریسم... تابناک / کد خبر:۴۴۵۰۱۶/ تاریخ انتشار:۳۰ خرداد ۱۳۹۶ / - ۱۲:۱۹ http://www.tabnakrazavi.ir/fa/news/445016
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۶ساعت 21:17  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
پرواز «ماهی ها» را به خاطر بسپار؛مردان بزرگ، خالقان معجزه های ماندگارند. به شهیدان نگاه کنید که چه می کنند. ببینید چگونه، زمین و مردمانش را به قرار عاشقی باز می گردانند؟ یادمان نرفته است غبار هایی که به غفلت بر می خیزد و بر دل می نشیند اما آمدن شهیدان مثل باران می شوید همه غبار ها را، غفلت ها را دو سال پیش بود که آمدند غواص های عملیات کربلای ۴٫ آمدند و با رساترین فریاد گفتند کربلای ۴ نه تنها شکست نخورد که از جمله پیروز ترین عملیات ها بود که هنوز هم ادامه دارد.آمدند و به تفکر برانگیز ترین شکل گفتند اگر اراده ها را خدایی کنیم با دست بسته هم می توان قفل های بسته را باز کرد. می شود معبر های قفل شده را باز کرد. می شود گره های کور شده را هم با سرانگشتان بینا، گشود. می شود از راه حلال از دیوار تحریم ها عبور کرد. می شود اعجاز را برای مردمان این عصر و این نسل چنان ترجمه کرد که چشم قرن چهاردهم هجری شمسی و پانزدهم هجری قمری و حتی هزاره سوم میلادی، روشن شود. دو سال پیش آمدند و ما را دو قرن، بزرگی بخشیدند تا ما را به اعجاز شهادت مومن کنند و ا… و اکبر که چه بیداری ای به چشم ها بخشیدند. آمدند و یک ملت به احترام شان برخاست و «الف» ایران، به عزت تا آسمان قد کشید و «ن» ایران به اندازه همه همه دریا ها وسعت یافت و ما دیدیم این اقیانوس آرام، به قدوم شهدا چقدر موج می آفریند. ب/ شماره 3370/ سه شنبه 30 خرداد 1396/ صفحه اول و 3 http://www.birjandtoday.ir/1396/03//
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۶ساعت 21:11  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
آدمی در عشق زمینی، چیزی نمی خواهد مگر آنچه معشوق ، بفرماید.
چیزی نمی پسندد مگر آنکه معشوق بپسندد. پس چگونه خواهد بود حال ما و حضرت عشق، خالق عشق...؟ کاش «بابا طاهر »درونمان«عریان» بخواند؛
یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و وصل و درد و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد...
روز بیست و چهارم :
اللهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ فِیهِ مَا یُرْضِیکَ وَ أَعُوذُ بکَ مِمَّا یُؤْذیکَ وَ أَسْأَلُکَ التَّوْفِیقَ فِیهِ لِأَنْ أُطِیعَکَ وَ لا أَعْصِیَکَ یَا جَوَادَ السَّائِلِینَ
خدایا در این ماه آنچه تو را خشنود می کند از تو درخواست می کنم و از آنچه تو را ناخشنود می کند به تو پناه می آورم و از تو در این ماه توفیق اطاعت و ترک نافرمانی ات را خواستارم، ای بخشنده به نیازمندان.
مناجات:
خدایا! من فقط تو را دارم و فقط به آغوش تو می آیم یا به شوق و یا به پناه که جز حضرتت، درگاهی نمی شناسم. من با عمل به آنچه تو را خشنود می کند به سویت پر می کشم و از آنچه تو را ناخشنود می کند به درگاهت پناه می آورم که امن تر از این درگاه سراغ ندارم...
روز بیست و پنجم :
اللهُمَّ اجْعَلْنِی فِیهِ مُحِبّاً لِأَوْلِیَائِکَ وَ مُعَادیا لِأَعْدَائِکَ مُسْتَنّاً بسُنَّةِ خَاتَمِ أَنْبیَائِکَ یَا عَاصِمَ قُلُوب النَّبیِّینَ
خدایا مرا در این ماه دلبسته اولیا و دشمن دشمنانت قرار ده و آراسته به راه و روش خاتم پیامبرانت گردان، ای نگهدارنده دل های پیامبران.
مناجات:
خدایا! رها از هرچه غیر است، مرا برای خودت تربیت کن و حیاتم را شرح زیارتنامه عاشورا قرار ده که برای حجج بالغه ات می خوانیم؛ « انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم...” و این قرار را هم “الی یوم القیامه» استوار بدار...
خراسان جنوبی /
http://khorasanjonobi.khorasannews.com/?nid=19563&pid=5&type=0
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:35  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
دو سال پیش بود که آمدند با دست های بسته تا دیده های ما را، دل ما را باز کنند. آمدند و معجزه را تعریفی نو بخشیدند. آمدند و جامعه را به عطر شهادت بهاری کردند. آمدند تا دوباره یک ملت را سر خط بیاورند. سر خط حق خواهی و حق گویی. سر خط استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی. آمدند و ما به استقبال شان رفتیم و هر کدام به زبانی شرح حال کردیم و به تشریح باور خود پرداختیم در همکلامی با امام زاده های عشق. یادم هست حرف های آن روز را که در زیارت شهدا، مثل زیارت نامه خواندم. خواندم و گریستم. هر قطره اشک اما به سخن برخاست، کلام در کلام غواصان شهید؛ دست هایت را بسته اند تا بگویند «یدا... مغلوله» غافل از این که «مبسوطتان» شأن همیشه یدا... است و تو با دست بسته، ثابت کردی، دست باز و مقتدر خداوند را ثابت کردی، «یدا... فوق ایدیهم» را و چنین است که تو با دست بسته درهای آسمان را باز می کنی با سلام «قول من رب رحیم» که دروازه های بهشت را به رویت می گشاید و آنان، نوادگان معنوی ابوسفیانیسم و صهیونیزم و بازوان امپریالیزم با دست های باز در زمین نفرین خدا فرو رفتند تا درهای جهنم را به روی خویش باز ببینند.
تو دست باز خدایی غواص شهید، کربلا از دایره فهم ما می رفت اگر تو شهید نمی شدی. تو با همه مظلومیتت با دست های بسته کربلا را فریاد کردی تا باور کنیم کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا را، باور کنیم در نگاه سرشار از یقین تو حسینی رفتن، تکلیف آن روز بود تا امروز و فردا و همه فرداها بر مدار حسین بچرخد و سربرگ همه روزهای تقویم، عاشورا باشد. نازنین برادر! دست های بسته تو راه را باز می کند راهی که تا قیامت روشن است و هر کس خواستن را به توانستن گره بزند می تواند خود را به راه برساند و به مقصد نیز هم. نازنین برادر! بزرگ مظلوم من برخلاف پندار آنانی که می پرسند چرا رفتی به یقین باور دارم، تو باید می رفتی، مگر می شود فریاد هل من ناصرینصرنی حسین را شنید و برنخاست؟ مگر می شود عاشورا را دید و نرفت؟ تو را نمی شناسند آنانی که به افسوس، قامت رشید تو را با دستان بسته نگاه می کنند و در نمی یابند این دست های بسته، دست باز استقلال خواهی و خدا محوری را پیامد دارد. نازنین! تو همین دستان بسته را به عشق وضو دادی و برخلاف باور آنانی که می پنداشتند زنده به گورت کردند؛ گور را زندگی بخشیدی و امروز آمده ای تا سرمه بکشی چشمان مان را به کربلاهای امروز. تا بسیج کنی همه ما را برای یاری حسین، برای درهم شکستن یزید و عمر سعد و شمر و ... نازنین، تو نه بی دلیل رفتی و نه بی دلیل آمدی. رفتنت فلش بود که به سوی شهادت و سعادت فلاش می زد و باز آمدنت، پیغام آور ماندگاری سعادت و شهادت است. من باز آمدنت را سفر چهارم عشق می بینم. سیر سفر فی الخلق بالحق و تو خلق را با آمدنت به سوی خدا می بری... حیات/ت اریخ انتشار: 29 خرداد 1396 | شناسه مطلب: 134838/ چ2 تابناک/ کد خبر: ۴۴۴۱۵۹/ تاریخ انتشار: ۲۹ خرداد ۱۳۹۶ - ۱۱:۵۰ http://www.tabnakrazavi.ir/fa/news/444159
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:29  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
در تیمن و تبرک دومین سالگرد باز گشت غواص های شهید کربلای ۴
قبل التحریر؛ دو سال پیش بود که آمدند غواص های عملیات کربلای 4. آمدند و با رساترین فریاد گفتند کربلای 4 نه تنها شکست نخورد که از جمله پیروز ترین عملیات ها بود که هنوز هم ادامه دارد.آمدند و به تفکر برانگیز ترین شکل گفتند اگر اراده ها را خدایی کنیم با دست بسته هم می توان قفل های بسته را باز کرد. می شود معبر های قفل شده را باز کرد. می شود گره های کور شده را هم با سرانگشتان بینا، گشود. می شود از راه حلال از دیوار تحریم ها عبور کرد. می شود اعجاز را برای مردمان این عصر و این نسل چنان ترجمه کرد که چشم قرن چهاردهم هجری شمسی و پانزدهم هجری قمری و حتی هزاره سوم میلادی، روشن شود.اکنون که این مطلب را می نگارم، شب احیاست و عاشقان لب به دعا خوانی می گشایند و �جوشن� می نوشند و �کبیر� می شوند وعارفانه به تسبیح خدا می پردازند، "سبحانک یا لااله الا انت" می خوانند، "الغوث" می کشند و "خلصنا من النار یا رب " را فریاد می کنند. من اما می خواهم قبل از وصل شدن به این کاروان، از مردانی بنویسم که هم اهل احیا بودند و هم "محیی" دین و عزت کشور، مردانی که اگر با دست های بسته به زیر خاک، نمی رفتند این شب ها میلیون ها دست رها و آزاد به آسمان نمی رفت. اگر به شهادت نمی رسیدند معلوم نبود شهود سهم من و ما و شما و ایشان می شد. آنان رفتند تا امروز �برمدار علی ماندن� بماند و کوچه های شهر پر شود از کسانی که "مشق ایلیا" می نویسند. شب احیا هر کس به تکیه ای، حسینیه ای، جایی می رود من اما اول می خواهم به آستان شهیدان بروم و از آن ها بخواهم برای اجابت دعای مردمان آمین بگویند چه می دانم خدا گاهی به حرمت یک آمین، هزاران دعا را مستجاب می کند. من در ساحت شهیدان به سیاحت عشق می پردازم و نفس می دهم به نفس های گرفته ای که خاک را به یاد خدا انداخت و ا... اکبر از این نفس هایی که خاک را هم معجزه خیز کرد... با دستان بسته می آیند خبر کوتاه بود اما موجی بلند در دریای مردم به پا کرد؛ غواصان شهید کربلای 4 با دستان بسته می آیند...به دست های خود نگاه کردند مردم که یک تشییع با شکوه به آنان بدهکارند. چشم ها چشمه اشک شد تا پاک شود و آماده جوری دیگر دیدن. دل ها خدا را باور کردند و یک شکوه جاودان، در خیابان ها جان گرفت و واژه ها قیام کردند در شرح ماجرا و دل ها ، حرف به حرف بر صفحات کاغذ نقش بستند. آشنایان ره عشق در این بحر عمیق، غرق گشتند و نگشتند به آن آلوده �پر پرواز غواص ها با بال خطشکن بودن؛ غواص باشی خط شکن هم باشی با دست بسته هم پر بزنی و دم هم بر نیاوری؛ این آدم ها که شهید شدند از معبر آب به همان پاکی با دست های بسته به محضر او رفتند و حالا شدند 175 غواصِ خط شکن؛ به گمانم همان جا در آن شب مهتابی بر بال های آب که سوار شدند خط را شکستند اما نه در آب یا خاک.� (ابراهیم معنوی) 175 قهرمان، 175 رفیق �وداع با 175 غواص شهید، وداع با کسانی نیست که 29 سال پیش و در سرمای زمستان سال 1365 و در عملیات کربلای 4 با دستان بسته به شهادت رسیدند، بلکه دیدار با دوستان و رفیقانی است که بدون هیچ چشمداشتی، رفاقتشان را سال ها پیش به ما ثابت کرده اند. آنها قهرمانان و اسطوره های نامیرای تاریخ این سرزمینند. قهرمانانی با گوشت و پوست و استخوان که درد و سرما و خستگی را حس کردند ولی با روحی بزرگ و اراده ای پولادین و اعتقادی راسخ به آرمان هایشان، هستی خود را در طبق اخلاص گذاشتند و برای دفاع از خاک پاک وطن و آسایش مردم از جان خویش گذشتند. ای کاش بتوانیم گوشه ای از مهربانی آنان را پاس بداریم. امروز، همه ما بدهکار آنانیم. اگرچه دوست به چیزی نمی خرد ما را به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست... � (جعفر پورفرجودی) رسیدن به اوج در اعماق دریا �خوشا به حال شهدای غواصی که در اعماق دریا به اوج رسیدند. خوشا به حال کسانی چون شما که با دستانی بسته در اعماق دریا به اوج رسیدید و بدا به حال ما که با دستانی باز غرق در زندگی دنیاییم و به اوج رسیدن برایمان محال است.� (سیدمجتبی جلالی پروین) بیتابی مادر �بی تاب بود، نگاهش به قاب عکس روی طاقچه خیره مونده بود. تازه خبردار شده بود. می دونستم خاطراتش رو یکی پس از دیگری مرور می کنه. گفت: �دلم گواهی میده احمد منم میون همین بچه های بی نام و نشونه.� و اشک امانش نداد. لباس های مشکیاش رو از لای ترمه ای که بوی تربت کربلا می داد بیرون آورد. مصمم بود... مثل تموم مادرهایی که وقتی جنگ به کشور تحمیل شد، ساک پسرهاشون رو بستن، از زیر قرآن ردشون کردن و با بغض جبهه رفتنشون رو تماشا کردن. مادر جون می گفت صبوری درس انتظاره و ایمان داشت که امروز پایان سال های به انتظار نشستنه. زیرلب آیت الکرسی می خوند و دونه های فیروزه ای تسبیح رو از لای انگشتاش عبور می داد. گفت: �امروز انگار دل آسمون هم گرفته.� راست می گفت، هوا بوی غربت می داد و کوچه های شهر منتظر اومدن 175 شهید بود. چادرش را سر کرد، قاب عکس رو از روی طاقچه برداشت و راهی محل تشییع شهدا شد...� (زینب محبتی) این شهدا از کجا می آمدند؟ این شهدا که جمعی از غواصان و خطشکنان شهید عملیات کربلای4 بودند در دی ماه سال 65 یعنی 31 سال قبل در جریان عملیات کربلای4 که طرح آن توسط آواکسهای آمریکایی لو رفته بود، خط عملیاتی اروند را شکستند و حتی از جزیره امالرصاص هم عبور کردند. طبق شواهد موجود، این رزمندگان در حالی که بیشتر آنها مجروح بودند، جلوتر از خط مقدم به اسارت دشمن درآمدند و پیکرشان با دستها و گاهی با پاهای بسته شده در یک گور دستهجمعی دفن شده بود و بعد از 30 سال تیم تفحص پیکر مطهر شهدا را کشف کرد. نقطهای که شهدا در آن پیدا شدند، 15 کیلومتر جلوتر از خط مقدم یعنی ابوفلوس در منطقه ابوالخصیب عراق بود... پرده اول: عملیات شناسایی مدتی است که در پی اخبار و اطلاعات به دنبال یک گور دسته جمعی 200 نفره از شهدای عملیات کربلای 4 هستیم. عملیات کربلای 4 در منطقه عملیاتی ابوالخصیب و جزایر اروند در سوم دی ماه سال 65 انجام شد. سفرهای بسیاری به جزیره و بازدیدهای فراوانی از آن شده است. همزمان کار در مناطق دیگر هم در حال انجام است. از فاو در جنوب عراق تا شمال کردستان عراق. شرایط و حساسیت کار بسیار است. شرکتهای نفتی در حال فعالیت و احداث تاسیسات در مناطق نفتی هستند. در فاو نیز شرکتهای زیرساختی در حال عبور فیبر نوری در دل زمین هستند. این شرایط باعث شده تا سرعت عمل برای ما به یک اصل مهم تبدیل شود. این موضوع تبدیل به یک جنگ جدید بین بچههای کمیته و شرکتهای نفتی و تجاری شده است. شناسایی در جزیره امالرصاص ما نباید اجازه بدهیم به زمینهایی که شهدا در آن حضور دارند دست درازی شود. از طرف دیگر شرکتها هم برای رسیدن به سود و نفت عراق عجله دارند تا زودتر زمینها را (از نظر ما) خراب کنند. متوجه شدیم شرکتهای نفتی آمریکایی در جزایر مجنون به کارگران 400 هزار دینار عراقی میدهند تا جای شهدا را به ما اعلام نکنند.(نکند که کارشان متوقف شود ولی آن مرد شریف عراقی جای شهدا را به ما نشان داد و ما آن شهدای مظلوم را به میهن بازگرداندیم.) همه این موارد ما را مجبور میکند تا روش کار را به گونهای مدیریت کنیم که بهترین نتیجه را کسب کنیم. لذا یک بار مجبور میشویم کاوش در مجنون را تقویت کنیم. یک بار در فاو و یک بار در العماره.اطلاعات در جزیره امالرصاص دقیقتر شده ولی این اطلاعات ما را از جزیره امالرصاص دور میکند. برایمان جای سوال است چرا در حال دور شدن از جزیره هستیم؟! به هر حال رد اطلاعات را دنبال میکنیم. این اطلاعات ما را به ابوالخصیب میرساند. پرده دوم: ابوالخصیب، روستای ابوفلوس اطلاعات اولیه به ما میگوید نزدیک 200 شهید در یک گور دسته جمعی در منطقه عملیاتی کربلای 4 دفن شده اند. این جا ابوفلوس است و 15 کیلومتر با جزیره امالرصاص فاصله دارد. اطلاعاتمان دقیق است ولی به طور معمول در عمق متوسط چیزی پیدا نکردیم. کار را رها نمیکنیم. توکل به خدا! هیچ شهیدی پیدا نشده. الان در عمق 2 متری هستیم. ولی باز هم خبری نیست. کار را متوقف نمیکنیم. اینجا حال و هوای دیگری دارد. باید کار را ادامه داد. بعد از دو سال کار اطلاعاتی و پیگیری حالا باید نتیجه بگیریم. السلام علیک یا فاطمة الزهرا(س)...اولین شهید رخ نشان داد... بعد از چند دقیقه شهید دوم و سوم و... کار به روزهای آخر میرسد. باید خاک عراق را ترک کنیم. کار را ادامه دادیم و 20 شهید تفحص شد. همه این شهدا یک وجه مشترک داشتند. همگی دست شان بسته بود! شهدا را به مرکز پزشکی قانونی عراق منتقل کردند. ما هم با پایان کار به ایران برگشتیم. پرده سوم: اهواز- پادگان شهید محمودوند این فکر لحظهای ذهن مان را رها نمیکرد. چرا باید این شهدا همگی دست شان بسته باشد. اطلاعات به ما میگفت این شهدا که از چند محور هستند در جزیره امالرصاص اسیر و به منطقهای در ابوالخصیب به نام ابوفلوس منتقل و در آنجا در گور دسته جمعی دفن شدند. منتظر بودیم کار دوباره شروع شود تا پرده از این راز برداریم. باید 10 روز صبر میکردیم. لحظهای از فکر این شهدای دست بسته غافل نبودیم. انگار دست این شهدا را بسته و در عمق زمین دفن کرده بودند تا دست کسی به اینها نرسد و صدایشان را کسی نشنود. ولی چرا صدای یک اسیر دست بسته نباید شنیده شود. مگر اینها میخواستند چه بگویند که صدایشان نباید شنیده شود؟ برای همین چند متر خاک روی پیکرشان ریخته بودند. خدایا آنجا چه خبر بوده؟ انگار دلمان به دستان بسته این شهدا گره خورده است. پرده چهارم: ابوالخصیب-ابوفلوس دوباره بازگشتیم به منطقه، لحظه شماری میکنیم برای رسیدن به جایی که 10 روز است خواب و خوراک را از ما گرفته. هرچه به منطقه نزدیکتر میشویم انگار قلبمان به شماره میافتد. باید راز این دستان بسته را بفهمیم. رسیدیم به منطقه و به سرعت مشغول کار شدیم. از همان روز اول موفق بودیم. شهدا یکی یکی از دل خاک بیرون میآمدند و همچنان همگی وجه اشتراک شان دستان بسته و گاهی لباس غواصی بود. ادامه کار به ما نشان میداد که عراق دو کانال به طول یکصد متر و عمق دو متر حفاری کرده و این شهدا را به صورت دسته جمعی در این دو کانال دفن کرده است.... بعد التحریر جان یافته در یاد غواصان عملیات همیشه پیروز کربلای 4 باید خود را برای مراسم احیا آماده کنم. باید به صاحبان دست های باز، بگویم حرمت دست های بسته را بیش از همیشه پاس بدارند. باید بگویم در هر نفسی که به دعا برمی آید باید ناز قامت شهدا را صلوات فرستاد. باید راه شان را ادامه داد . باید از شهید گفت و از شهادت که فرداهای روشن نیز رهین چراغ نگاه شهیدان دیروز است... خراسان/ http://khorasannews.com/?nid=19563&pid=9&type=0
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:25  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
در تیمن و تبرک دومین سالگرد باز گشت غواص های شهید کربلای ۴
قبل التحریر؛ دو سال پیش بود که آمدند غواص های عملیات کربلای 4. آمدند و با رساترین فریاد گفتند کربلای 4 نه تنها شکست نخورد که از جمله پیروز ترین عملیات ها بود که هنوز هم ادامه دارد.آمدند و به تفکر برانگیز ترین شکل گفتند اگر اراده ها را خدایی کنیم با دست بسته هم می توان قفل های بسته را باز کرد. می شود معبر های قفل شده را باز کرد. می شود گره های کور شده را هم با سرانگشتان بینا، گشود. می شود از راه حلال از دیوار تحریم ها عبور کرد. می شود اعجاز را برای مردمان این عصر و این نسل چنان ترجمه کرد که چشم قرن چهاردهم هجری شمسی و پانزدهم هجری قمری و حتی هزاره سوم میلادی، روشن شود.اکنون که این مطلب را می نگارم، شب احیاست و عاشقان لب به دعا خوانی می گشایند و «جوشن» می نوشند و «کبیر» می شوند وعارفانه به تسبیح خدا می پردازند، "سبحانک یا لااله الا انت" می خوانند، "الغوث" می کشند و "خلصنا من النار یا رب " را فریاد می کنند. من اما می خواهم قبل از وصل شدن به این کاروان، از مردانی بنویسم که هم اهل احیا بودند و هم "محیی" دین و عزت کشور، مردانی که اگر با دست های بسته به زیر خاک، نمی رفتند این شب ها میلیون ها دست رها و آزاد به آسمان نمی رفت. اگر به شهادت نمی رسیدند معلوم نبود شهود سهم من و ما و شما و ایشان می شد. آنان رفتند تا امروز «برمدار علی ماندن» بماند و کوچه های شهر پر شود از کسانی که "مشق ایلیا" می نویسند. شب احیا هر کس به تکیه ای، حسینیه ای، جایی می رود من اما اول می خواهم به آستان شهیدان بروم و از آن ها بخواهم برای اجابت دعای مردمان آمین بگویند چه می دانم خدا گاهی به حرمت یک آمین، هزاران دعا را مستجاب می کند. من در ساحت شهیدان به سیاحت عشق می پردازم و نفس می دهم به نفس های گرفته ای که خاک را به یاد خدا انداخت و ا... اکبر از این نفس هایی که خاک را هم معجزه خیز کرد... با دستان بسته می آیند خبر کوتاه بود اما موجی بلند در دریای مردم به پا کرد؛ غواصان شهید کربلای 4 با دستان بسته می آیند...به دست های خود نگاه کردند مردم که یک تشییع با شکوه به آنان بدهکارند. چشم ها چشمه اشک شد تا پاک شود و آماده جوری دیگر دیدن. دل ها خدا را باور کردند و یک شکوه جاودان، در خیابان ها جان گرفت و واژه ها قیام کردند در شرح ماجرا و دل ها ، حرف به حرف بر صفحات کاغذ نقش بستند. آشنایان ره عشق در این بحر عمیق، غرق گشتند و نگشتند به آن آلوده «پر پرواز غواص ها با بال خطشکن بودن؛ غواص باشی خط شکن هم باشی با دست بسته هم پر بزنی و دم هم بر نیاوری؛ این آدم ها که شهید شدند از معبر آب به همان پاکی با دست های بسته به محضر او رفتند و حالا شدند 175 غواصِ خط شکن؛ به گمانم همان جا در آن شب مهتابی بر بال های آب که سوار شدند خط را شکستند اما نه در آب یا خاک.» (ابراهیم معنوی) 175 قهرمان، 175 رفیق «وداع با 175 غواص شهید، وداع با کسانی نیست که 29 سال پیش و در سرمای زمستان سال 1365 و در عملیات کربلای 4 با دستان بسته به شهادت رسیدند، بلکه دیدار با دوستان و رفیقانی است که بدون هیچ چشمداشتی، رفاقتشان را سال ها پیش به ما ثابت کرده اند. آنها قهرمانان و اسطوره های نامیرای تاریخ این سرزمینند. قهرمانانی با گوشت و پوست و استخوان که درد و سرما و خستگی را حس کردند ولی با روحی بزرگ و اراده ای پولادین و اعتقادی راسخ به آرمان هایشان، هستی خود را در طبق اخلاص گذاشتند و برای دفاع از خاک پاک وطن و آسایش مردم از جان خویش گذشتند. ای کاش بتوانیم گوشه ای از مهربانی آنان را پاس بداریم. امروز، همه ما بدهکار آنانیم. اگرچه دوست به چیزی نمی خرد ما را به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست... » (جعفر پورفرجودی) رسیدن به اوج در اعماق دریا «خوشا به حال شهدای غواصی که در اعماق دریا به اوج رسیدند. خوشا به حال کسانی چون شما که با دستانی بسته در اعماق دریا به اوج رسیدید و بدا به حال ما که با دستانی باز غرق در زندگی دنیاییم و به اوج رسیدن برایمان محال است.» (سیدمجتبی جلالی پروین) بیتابی مادر «بی تاب بود، نگاهش به قاب عکس روی طاقچه خیره مونده بود. تازه خبردار شده بود. می دونستم خاطراتش رو یکی پس از دیگری مرور می کنه. گفت: «دلم گواهی میده احمد منم میون همین بچه های بی نام و نشونه.» و اشک امانش نداد. لباس های مشکیاش رو از لای ترمه ای که بوی تربت کربلا می داد بیرون آورد. مصمم بود... مثل تموم مادرهایی که وقتی جنگ به کشور تحمیل شد، ساک پسرهاشون رو بستن، از زیر قرآن ردشون کردن و با بغض جبهه رفتنشون رو تماشا کردن. مادر جون می گفت صبوری درس انتظاره و ایمان داشت که امروز پایان سال های به انتظار نشستنه. زیرلب آیت الکرسی می خوند و دونه های فیروزه ای تسبیح رو از لای انگشتاش عبور می داد. گفت: «امروز انگار دل آسمون هم گرفته.» راست می گفت، هوا بوی غربت می داد و کوچه های شهر منتظر اومدن 175 شهید بود. چادرش را سر کرد، قاب عکس رو از روی طاقچه برداشت و راهی محل تشییع شهدا شد...» (زینب محبتی) این شهدا از کجا می آمدند؟ این شهدا که جمعی از غواصان و خطشکنان شهید عملیات کربلای4 بودند در دی ماه سال 65 یعنی 31 سال قبل در جریان عملیات کربلای4 که طرح آن توسط آواکسهای آمریکایی لو رفته بود، خط عملیاتی اروند را شکستند و حتی از جزیره امالرصاص هم عبور کردند. طبق شواهد موجود، این رزمندگان در حالی که بیشتر آنها مجروح بودند، جلوتر از خط مقدم به اسارت دشمن درآمدند و پیکرشان با دستها و گاهی با پاهای بسته شده در یک گور دستهجمعی دفن شده بود و بعد از 30 سال تیم تفحص پیکر مطهر شهدا را کشف کرد. نقطهای که شهدا در آن پیدا شدند، 15 کیلومتر جلوتر از خط مقدم یعنی ابوفلوس در منطقه ابوالخصیب عراق بود... پرده اول: عملیات شناسایی مدتی است که در پی اخبار و اطلاعات به دنبال یک گور دسته جمعی 200 نفره از شهدای عملیات کربلای 4 هستیم. عملیات کربلای 4 در منطقه عملیاتی ابوالخصیب و جزایر اروند در سوم دی ماه سال 65 انجام شد. سفرهای بسیاری به جزیره و بازدیدهای فراوانی از آن شده است. همزمان کار در مناطق دیگر هم در حال انجام است. از فاو در جنوب عراق تا شمال کردستان عراق. شرایط و حساسیت کار بسیار است. شرکتهای نفتی در حال فعالیت و احداث تاسیسات در مناطق نفتی هستند. در فاو نیز شرکتهای زیرساختی در حال عبور فیبر نوری در دل زمین هستند. این شرایط باعث شده تا سرعت عمل برای ما به یک اصل مهم تبدیل شود. این موضوع تبدیل به یک جنگ جدید بین بچههای کمیته و شرکتهای نفتی و تجاری شده است. شناسایی در جزیره امالرصاص ما نباید اجازه بدهیم به زمینهایی که شهدا در آن حضور دارند دست درازی شود. از طرف دیگر شرکتها هم برای رسیدن به سود و نفت عراق عجله دارند تا زودتر زمینها را (از نظر ما) خراب کنند. متوجه شدیم شرکتهای نفتی آمریکایی در جزایر مجنون به کارگران 400 هزار دینار عراقی میدهند تا جای شهدا را به ما اعلام نکنند.(نکند که کارشان متوقف شود ولی آن مرد شریف عراقی جای شهدا را به ما نشان داد و ما آن شهدای مظلوم را به میهن بازگرداندیم.) همه این موارد ما را مجبور میکند تا روش کار را به گونهای مدیریت کنیم که بهترین نتیجه را کسب کنیم. لذا یک بار مجبور میشویم کاوش در مجنون را تقویت کنیم. یک بار در فاو و یک بار در العماره.اطلاعات در جزیره امالرصاص دقیقتر شده ولی این اطلاعات ما را از جزیره امالرصاص دور میکند. برایمان جای سوال است چرا در حال دور شدن از جزیره هستیم؟! به هر حال رد اطلاعات را دنبال میکنیم. این اطلاعات ما را به ابوالخصیب میرساند. پرده دوم: ابوالخصیب، روستای ابوفلوس اطلاعات اولیه به ما میگوید نزدیک 200 شهید در یک گور دسته جمعی در منطقه عملیاتی کربلای 4 دفن شده اند. این جا ابوفلوس است و 15 کیلومتر با جزیره امالرصاص فاصله دارد. اطلاعاتمان دقیق است ولی به طور معمول در عمق متوسط چیزی پیدا نکردیم. کار را رها نمیکنیم. توکل به خدا! هیچ شهیدی پیدا نشده. الان در عمق 2 متری هستیم. ولی باز هم خبری نیست. کار را متوقف نمیکنیم. اینجا حال و هوای دیگری دارد. باید کار را ادامه داد. بعد از دو سال کار اطلاعاتی و پیگیری حالا باید نتیجه بگیریم. السلام علیک یا فاطمة الزهرا(س)...اولین شهید رخ نشان داد... بعد از چند دقیقه شهید دوم و سوم و... کار به روزهای آخر میرسد. باید خاک عراق را ترک کنیم. کار را ادامه دادیم و 20 شهید تفحص شد. همه این شهدا یک وجه مشترک داشتند. همگی دست شان بسته بود! شهدا را به مرکز پزشکی قانونی عراق منتقل کردند. ما هم با پایان کار به ایران برگشتیم. پرده سوم: اهواز- پادگان شهید محمودوند این فکر لحظهای ذهن مان را رها نمیکرد. چرا باید این شهدا همگی دست شان بسته باشد. اطلاعات به ما میگفت این شهدا که از چند محور هستند در جزیره امالرصاص اسیر و به منطقهای در ابوالخصیب به نام ابوفلوس منتقل و در آنجا در گور دسته جمعی دفن شدند. منتظر بودیم کار دوباره شروع شود تا پرده از این راز برداریم. باید 10 روز صبر میکردیم. لحظهای از فکر این شهدای دست بسته غافل نبودیم. انگار دست این شهدا را بسته و در عمق زمین دفن کرده بودند تا دست کسی به اینها نرسد و صدایشان را کسی نشنود. ولی چرا صدای یک اسیر دست بسته نباید شنیده شود. مگر اینها میخواستند چه بگویند که صدایشان نباید شنیده شود؟ برای همین چند متر خاک روی پیکرشان ریخته بودند. خدایا آنجا چه خبر بوده؟ انگار دلمان به دستان بسته این شهدا گره خورده است. پرده چهارم: ابوالخصیب-ابوفلوس دوباره بازگشتیم به منطقه، لحظه شماری میکنیم برای رسیدن به جایی که 10 روز است خواب و خوراک را از ما گرفته. هرچه به منطقه نزدیکتر میشویم انگار قلبمان به شماره میافتد. باید راز این دستان بسته را بفهمیم. رسیدیم به منطقه و به سرعت مشغول کار شدیم. از همان روز اول موفق بودیم. شهدا یکی یکی از دل خاک بیرون میآمدند و همچنان همگی وجه اشتراک شان دستان بسته و گاهی لباس غواصی بود. ادامه کار به ما نشان میداد که عراق دو کانال به طول یکصد متر و عمق دو متر حفاری کرده و این شهدا را به صورت دسته جمعی در این دو کانال دفن کرده است.... بعد التحریر جان یافته در یاد غواصان عملیات همیشه پیروز کربلای 4 باید خود را برای مراسم احیا آماده کنم. باید به صاحبان دست های باز، بگویم حرمت دست های بسته را بیش از همیشه پاس بدارند. باید بگویم در هر نفسی که به دعا برمی آید باید ناز قامت شهدا را صلوات فرستاد. باید راه شان را ادامه داد . باید از شهید گفت و از شهادت که فرداهای روشن نیز رهین چراغ نگاه شهیدان دیروز است... خراسان/ http://khorasannews.com/?nid=19563&pid=9&type=0
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:25  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
رابطه مردم و پليس، جادهاي است که هر دو باند رفت و آمد آن بايد باز باز باشد، بدون کوچکترين دستانداز. نميشود پليس توقع داشته باشد که بدون ساخت اعتماد براساس روشهاي منطقي، مردم به او اعتماد کنند و همه جانبه پشتيبانش باشند. نميشود هم جامعه، پليس را از خود نداند اما انتظار داشته باشد پليس براي آسايش او از جان بگذرد و خود را فدايي کساني کند که جز به نامهرباني در او ننگريستهاند. پليس، دلش ميگيرد وقتي کساني، سبزي قامت او را برنميتابند و بهار را با حمايت از خزانزدگان مجرم، کفران ميکنند. با خودمان صادق باشيم» چقدر افراد را ميشناسيم که در پاکسازي جامعه از لوث «آلودگي»و «آلودگان»و «آلودهکنندگان» با پليس «همکاري» و «همراهي» و لااقل «همرايي» داشتهايم؟ مگر نه اينکه ما خواهان جامعه سالم هستيم و زيستن در چنين جامعهاي را حق خود ميدانيم؟ پس چرا بعضيهامان براي نيل به اين هدف با آناني که وظيفه انساني و سازمانيشان نگهباني چنين جامعهاي است همکاري نميکنند؟ مگر ميتوان تصور کرد، افرادي باشند که در مهار آتش، افروخته شده در زندگيشان سر راه آتشنشانان مانع ايجاد کنند؟ پس چه ميشود که آتش افروخته در خانه بزرگ کشورمان را نميبينيم يا به رغم ديدن در تسهيل مسير پليس که بايد اين آتشها را فرو نشاند، کمک نميکنيم، آيا براستي وضعيت زورگيري، توزيع مواد مخدر، شرارت، مفاسد اجتماعي، سرقت و... در شأن جامعه ماست؟ مگر نه اينکه همه ما از وجود چنين پديدههايي در جامعه نگرانيم، ناراضي هستيم و ناراحت، اما چرا دستي از آستين بدر نميآوريم به ياري پليس؟ اين درست که قرار نيست ما خود به مواجهه و مقابله مستقيم با مجرمان بپردازيم، اين وظيفه پليس است اما اين توقع از ما هست که در جمع کردن بساط جرم، لااقل به اندازه يک تماس تلفني، يک لحظه دقت، اندکي هوشياري و... در سالمسازي جامعه کمک کنيم. اين توقع هست که مراقب فرزندانمان باشيم تا به جاده خلاف پا نگذارند و با خلافکاران، دمخور نشوند. اين توقع هست که با پليس همکاري کنيم نه اينکه همه مساعيمان را به کار گيريم تا مجرم را از چنگ قانون فراري دهيم. از منظر ديگر پليس براي اينکه با همه وجود کار کند، نيازمند اين است که «برايند عملي» و عين کار خود را در جامعه ببيند و الا بخواهيم يا نخواهيم از درجه حساسيت او هم کاسته خواهد شد. مثلا نميشود از نيروهاي انتظامي خواست در نبرد با قاچاقچيان مواد مخدر در مرز از جان بگذرد اما ببينيم، در کوچه و خيابان همين مشهد خودمان انواع مواد مخدر در دسترس است. نميشود از او خواست در مقابل ورود مشروبات الکلي -که گفته ميشود اخيرا براي ورود به ايران تحت پوشش بيمه هم قرار ميگيرند- از همه چيز خود بگذرد اما در شهر و روستاي ما، اين سوغات شيطان در دسترس باشد. براي داشتن جامعهاي سالم همه بايد تلاش کنيم در هر جايگاهي که هستيم، به هر نوعي که ميتوانيم و به هر شکلي که براي ما متصور است و الا اگر پليس همه توان خود را بگذارد تا ما همراهي نکنيم، مطمئن باشيد، درصد توفيق، خيلي پايين خواهد بود.پليس توقع دارد، جامعه در اين مواجهه همراه او باشد نه همراه آناني که ميکوشند به هر شکل بر بلورين جام جامعه، خراش بندازند. من معتقدم، اگر فرزند ما هم خلاف کرد، بدون چون و چرا بايد او را به دست قا نون بسپاريم. اينکه او فرزند ماست اصلا دليلي براي چشمپوشي برخطاي او نيست. «آقازادگي» به اين معنا که از خلاف فرزندمان چشم بپوشيم و همان کار را اگر ديگران انجام دهند، از کفر ابليس بدتر بدانيم اصلا خوب نيست.... خراسان /
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:22  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مثل هواست، تا هست نفس می کشیم و به خیال مان هم نمی رسد اگر دقایقی هوا دریغ شود در این کره خاکی هیچ کس یافت نخواهد شد که بر خاک نیفتاده باشد. هوا، همینگوهر نا پیدا، مرز مرگ و زندگی را با ظرافت هر چه تمام تر رقم می زند تا جایی که وقتی باشد، زندگی هست و اما وقتی نباشد، حیات هم نیست. زندگی هم جای خود را به مرگ می دهد. از این زاویه که به هوا فکر کنیم به قیمتی بودن آن چنان پی می بریم که حاضر می شویم هر هزینه ای را بپردازیم تا هوا پاک بماند. این را عرض کردم تا بگویم این هوا بدیلی هم دارد به نام « امنیت» که تا هست ، نمی دانیم چیست و _ اگر خدای نکرده _ روزی خراش در چهره زیبایش افتد می فهمیم که چه بلایی بر سر ما آمده است. چقدر پرشکوه فرموده است پیامبر حکمت و معرفت و رحمت(ص) که نعمتان مجهولتان، الصحه والامان. بله، این دو نعمت از فرط پیدایی به چشم نمی آیند و از بس که بوده اند نمی توانیم تصور کنیم که می شود نباشند. حتی این تصور هم ما را به بیماری مهلک « احساس نا امنی» مبتلا می کند که گاه از خود ناامنی دامن گستر تر و نابودکننده تر می شود به طوری که جامعه شناسان، به سان طبیبان برای علاج آن نسخه ها می پیچند. البته دولت ها هم برای بهبود امور می کوشند تا با یقه گیری از امنیت سوزان و سلامت ستیزان ، نگذارند از یک من خاک ناامنی صدها من غبار برخیزد به نام احساس نا امنی. کم هم هزینه نپرداخته ایم در این حوزه و _حتی _ کم شهید نداده ایم تا جامعه امن و مامن بی پناهان باشد، امنیت تقریبا حد اکثری موجود، ثمره آن خون ها و تلاش هاست که باید قدر دانسته شود و امنیت سازان و امنیت بانان هم باید قدر بینند و بر صدر نشینند. نکته ای که اما نباید از نظر دور داشت این است که امنیت سازان همیشه لباس فرم ندارند و اسلحه به کمر به شهر نمی آیند بلکه گاه در قامت مهندسان و طراحان و مدیران، قلم به دست به عرصه می آیند تا با استاندارد سازی شهر و زندگی شهری، به تولید و ارتقای امنیت ، کمک کنند. آنان خیابان ها را جوری می سازند که کمتر متجاسران فرصت خفت گیری از مردم را داشته باشند. ساختمان ها را جوری طراحی می کنند که هر نگاه و دست نامحرمی نتواند به آسانی بان چنگ اندازد. نحوه توزیع ظرفیت های پلیسی را هم به گونه ای توزیع می کنند که در زمان مبادا شهروند کمک خواه در کمترین مدت ممکن پلیس و قدرت فائقه او را در کنار داشته باشد و متجاسر و قانون شکن و فزون خواه، مشت اقتدار او را بر گونه خود حس کند. حضوری چنین بهنگام است که هم قدرت می آفریند و هم امنیت. هم احساس اقتدار می بخشسد و هم احساس امنیت. این دو که به وجود آمد، زندگی هم زیباترین صورت خود را رو می کند تا نیکوترین خاطرات هم شکل بگیرد و خب، انسان هم با خاطرات خود زندگیرمی کند. آنان که خاطرات خوش فراوان دارند، شادمانه تر زندگی می کنندو آنانی که خاطرات بد دارند نه تنها در بیداری نمیرتوانند یقه خود را از چنگ آن یادها و یادگار های نا خوشایند بیرون بکشند که در فصل خواب هم « کابوس نشین» لحظه های تلخ خود می شوند. این می طلبد تا قبل از گرفتاری، برای کار و زندگی در مناطقی فکر کنیم که قبل از ما مهندسان و طراحان و فرهیختگان نظم شهری برای امنیت آن « فکر» کرده باشند. در فضایی این گونه، هم فکر ما آزاد خواهد ماند و هم خاطرمان چنان جمع خواهد بود که هیچ امنیت ستیزی نتواند گره این خاطرات جمع را باز و از آن برای ساختن کابوس استفاده کند. باید به مناطقی رو کنیم که امنیت از کوچه های آن به استقبال ما بیاید. با مستقبلی چنین توانمند توسعه و پیشرفت و فرهنگ و سلامت نیز در کنار ما قرار خواهند گرفت چه امنیت مثل عقل است که چون آمد، دیانت و سعادت هم می آیند. در بوده امنیت نیز پیشرفت و توسعه در اعلاترین درجه خود محقق می شود...... خراسان /
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:20  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مردم، مردانگی می کنند در شب ها و روز هایی که به نام مولا علی نام بردار است. مردانگی، شکوهی افزون مییابد وقتی مردمان در تاسی به مولای مردان، دست یاری به سوی یکدیگر دراز می کنند. همدلی ها ستودنی است وقتی بالاتر از همزبانی، به "همسفرگی" هم می رسد. وقتی "یک قرص نان" 14 لقمه می شود و از 14 لب روزه دار، به افطار، مُهر برمی گیرد. وقتی صاحب سفره، به تعظیم و تکریم میهمانان خدا را بر سفره می نشاند و با همه شأن اجتماعی اش، به خدمت برمی خیزد. من این "رمضان الکریم" را دوست دارم که مردمان را هم چنان "کریم" می کند که ایثار را نیز معنی می شوند. من در این شب ها دیده ام افرادی که خود نیازمند غذایند اما غذای نذری گرفته خود را به دیگری هدیه می کنند. من دیده ام و قلم را هم به شهادت گرفته ام همت مردمانی را که هر کدام به نوعی، سفره داری حضرت رحمن الرحیم می کنند. زنی را به دیده تحسین نگریستم که به کمک شویش، ده ها تن از یتیمان را و بانوان بی سرپرست را، به نام شاه مردان و پدر یتیمان، میزبانی می کرد. دانشجویان و طلبه هایی را می شناسم که این شب ها ، مشق ایلیا مینویسند در کوچه های ساکت شهر. از کسانی شما را خبر می دهم که با قطره، قطره توان خود، بارانی راه می اندازند که کاسه تهی گروهی را پر کند، از جمله می توانم از سنت اهدای افطاری به کارگرانی که تا غروب ، سر گذر بوده اند و کار گیر نیاوردند، بگویم که افرادی نمی گذارند در این ایام، دست خالی به خانه برگردند...این درد را مردمان ما خوب می دانند و اگر نه پی درمان، لااقل پی تسکین آن برمیخیزند مثل آن کارخانه دار و کاسبی که با بسته های غذا به در خانه مردم می روند. مثل آن جمع خبرنگاری که با حقوق قلم، حرمت قلم را پاس می دارند و با تهیه بسته های غذایی، به سفره های خالی گرما می بخشند. مثل آن دانشجویانی که از غذای سلف خود می گذرند تا به سهم خود، نقشی در تجسم رسم مولا علی (ع) داشته باشند. این فضا را باید قدر دانست که خود جلوه ای از راز گشایی رمضان است. بیاییم و با خدای علی عهد ببندیم بیش از گذشته به فکر مردم باشیم. به جایی برنمی خورد اگر هرکس و هرجا هستیم ، پاره ای از اوقات خود را وقف خدمت به همنوع کنیم. پزشک اگر هستیم لااقل یک روز در ماه را به درمان رایگان بپردازیم. مهندس اگر هستیم، مردم در هندسه کاری ما جایی داشته باشند و هر شغلی که داریم، سهمی برای کمک به یکدیگر در نظر بگیریم. این گونه، زندگی هم زیباتر و رسم علی، امید آفرین تر می شود.
خراسان /
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 23:40  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
زمان که به شب های قدر می رسد، مثل این است که انسان به ماه رسیده باشد، نه، چه می گویم؟ زمانی است که ماه به انسان رسیده باشد.
اصلا تفاوت ما با غربی ها همان است که زنده یاد احمد عزیزی گفت؛ غرب، آدم به ماه می فرستد، ما، ماه به آدم می فرستیم.
بله، آنان در پی کشف ماه هستند و ما می دانیم که کشف ماه و مریخ و هرجا و ناکجای دیگر زمانی میسر می شود که ما به کشف خود رسیده باشیم.
خود را که کشف کردیم و شناختیم، خدا را و خلقت را و....را خواهیم شناخت لذاست که به تاکید می گویم که هم باید شب را زنده داشت و هم خود را احیا کرد.
احیای شب، اشارتی است به «خود زندگی» به نجات خویش از مرگ. به رسیدن به حیات طیبه، حیاتی که هرگز به پایان نمی رسد.
باری، به شناخت که رسیدیم در خواهیم یافت که؛ آسمان جای دوری نیست، اگر پس از بارانی که از چشم ها بر دل فرو می بارد، دست به آسمان برداریم. می شود فاصله زمین و آسمان ، به یک انسان گره بخورد، وقتی دست به دعا بر می دارد، وقتی چنان حضرت خداوند را می خواند که از آن حضرت آموخته است، وقتی این دعا اجابت شود که اصلا اجابت دعا، خود دعاست فرصتی است برای خدا را صدا زدن و مگر اجابتی از این بالاتر هست که تو یارب بگویی و او به مهر و حکمت مدام این فرصت را تمدید کند، صدایت را بشنود و باز مشتاق باشد برای یارب گفتنت. این که لب به دعا باز می کنی و دست به دعا بلند، یک اتفاق نیست، یک اتفاق نیست، یک اتفاق نیست، شرح نورانی یک تقدیر مبارک است که حضرت حق خود برایت مقرر فرموده است و گر نه این بود ما کجا بودیم و فرصت صدا زدن رب الارباب کجا؟این شب های قدر، خود اجابت است، خود اجابت است، خود اجابت است، پس ای آدم های اجابت شده در این لحظه های نورانی و روحانی، برای هم دعا کنید و برای همه نیز هم. دعا کنید زمین و زمان رنگ خدا بگیرد و همه پلشتی ها، از جان و جهان آدمیان به در شود و خود نیز برخیزیم برای خانه تکانی از جان، که اگر همه جان ها خانه تکانی کنند، جهان خانه تکانی خواهد شد.
نگویند بعضی ها که نمی شود همه پلشتی ها را شست. می شود، یعنی باید بشود، چون ذات آدمی پاک است، بی ذره ای پلشتی، این آلودگی ها، بیماری عارضی است و خداوند ما را سالم و سلامت می خواهد و از بزرگواری چون حضرت کریم می توان رفع همه زشتی ها را به دعا و عمل خواست.
این شب ها و این روزها، فرصت هایی است که می شود کار بزرگ انجام داد پس برای بزرگ شدن همه آدم ها دعا کنیم و برای قد کشیدن تلاش، تا فردا که آن مقدس ترین جمعه فرا برسد، حضور پرشکوه آخرین حجت خدا را چونان آفتابی نورانی در بر گیریم.
پس دعا کنید ای آدم های مستجاب ،ای بندگان اجابت شده خدا ، ای آگاهی یافتگان به رموز رمضان، دعا کنید همه مردمان، بر سفره زیبایی بنشینند و به عبودیت برخیزند که بهشتی ناب است عبودیت... .
خراسان جنوبی /
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 13:23  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
خدایا به همه ابرهایت فرمان باران ده. زمین تشنه است، خدا و درختان تشنه اند و چشم آهوان تمام زمین را در پی یافتن چشمه ای دور از صیاد می کاود و آدم ها خسته از «بردگی» های سخت به دنبال درک فیض «بندگی» هستند که کرامت را به اوج می رساند. خدایا به همه ابرها فرمان باران ده تا مستجاب شود ترک های زمین و ترک های دست مردمانی که از دل زمین برکت می رویانند و خود نیز به بزرگی می رسند.
روز بیست و دوم :
اللهُمَّ افْتَحْ لِی فِیهِ أَبْوَابَ فَضْلِکَ وَ أَنْزلْ عَلَیَّ فِیهِ بَرَکَاتِکَ وَ وَفِّقْنِی فِیهِ لِمُوجِبَاتِ مَرْضَاتِکَ وَ أَسْکِنِّی فِیهِ بُحْبُوحَاتِ جَنَّاتِکَ یَا مُجِیبَ دَعْوَةِ الْمُضْطَرِّینَ
خدایا در این ماه درهای فضلت را به روی من بگشا و برکاتت را بر من نازل فرما و به موجبات خشنودی ات موفقم بدار و در میان بهشت هایت جایم ده، ای برآورنده خواهش درماندگان
مناجات:
خدایا همه درها را به رویم بگشا الا درهایی که به سوی جهنم باز می شود. خدایا همه درها را به رویم ببند مگر درهایی که به سوی بهشت دروازه می شوند. خدایا! از میان همه بهشت هایت، بر سفره ای بنشان که به « عِندَ رَبِّهِمْ یرزقونَ “ نام یافته است.
روز بیست و سوم :
اللهُمَّ اغْسِلْنِی فِیهِ مِنَ الذُّنُوب وَ طَهِّرْنِی فِیهِ مِنَ الْعُیُوبِ وَ امْتَحِنْ قَلْبی فِیهِ بتَقْوَی الْقُلُوب یَا مُقِیلَ عَثَرَاتِ الْمُذْنِبینَ
خدایا در این ماه از گناهانم شست وشویم ده و از عیب ها پاکم کن و دلم را به پرهیزکاری دل ها بیازمای، ای نادیده گیرنده لغزش های اهل گناه.
مناجات:
خدایا! سر به زیر دارم از شرمساری و دست هایم بلند است به التجا پس ای مهربان ترین! به همه ابرهای جهان فرمان باران ده تا مرا از همه گناهان بشویند و به دلم قوت رویش ده تا گل هایی شایسته درگاهت از آن بروید تا جانم پر شود از عطر بندگی...
خراسان جنوبی/ شنبه 27 خرداد 1396/ صفحه 5/ فرهنگ
http://khorasanjonobi.khorasannews.com/?nid=19561&pid=5&type=0
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 13:19  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ما با قصه بزرگ شده ایم اما قصه های ما برش هایی ناب از واقعیت به رفتار در آمده بوده است و هست هنوز. عین واقعیت است و لذا می توانیم به جرات بگوییم، قصه نیست این که می شنویم و می خوانیم که مولا علی علیه السلام، به خانه یتیمان می رفت و با کودکان چنان مشغول بازی می شد که شاید پدر هم با آنان چنان مهر نورزد. قصه نیست این که می گویند مولا علی (ع) لقمه به دهان کودکان می گذاشت و چنان به محبت با آنان رفتار می کرد که شاید پدر هم نتواند چنان رفتار کند. قصه نیست این که مولا علی(ع) مشک زن شوی از دست داده را به خانه می برد و ... هیچ کدام قصه نیست. چون اصلا مولا علی قصه گو نبود. او معلم بود و این همه درس است. درس را هم که باید آموخت و به عمل درآورد و الا از درس تنها بهره ای که باید، نصیب انسان نمی شود، بی نصیبی هم فرقی با بی سوادی ندارد. بی سواد کور است و روزگار بی نصیب هم با کور و کر فرقی نمی کند.حال آن که درس را می آموزد و به عمل درمی آورد، دلش به نور دانش روشن می شود دل روشن هم به چراغ روشنی بدل می شود که جان را روشن می کند چنانکه جان شهدا ی ما روشن شد و خوب فهمیدند این را که حقیقت این قصه مانند ها را باید زندگی کرد و شهید مهدی باکری، در دوران شهرداری خویش این ماجرا را زندگی کرد، وقتی که آب به خانه پیرزن افتاد و آقای شهردار ، زیر باران نفرین پیرزن، مثل یک کارگر،آب ها را بیرون می ریخت... قصه نیست ماجراهای رابطه امام علی (ع) با کودکان که اگر قصه بود، کهنه می شد بلکه درس است و درس برای همیشه است و این یعنی، مولا دیری است، مشک آب و کیسه نان و خرما به دوش در کوچه های تاریخ می گردد و یتیمان را لقمه در دهان می گذارد، حالا، این ماییم که باید نشان دهیم چقدر حاضریم با امام خویش همراه باشیم. در سخن شیعه ایم و پیرو مولا، حالا که مولا به یاری یتیمان برخاسته است، ما کجاییم؟ آیا پای به راه شده ایم و دل داده ایم به دل های شکسته؟ آیا دست گرفته ایم از آنانی که دست شان به هیچ جا نمی رسد؟ آیا در قنوت دست های خسته سهمی برای خویش فراهم کرده ایم؟ مولا، قرن هاست در کوچه ها می گردد. آیا کوچه ها ما راهم به خاطر می آورند؟ آیا ما هم فرزندان معنوی و اخلاقی مولا علی را یاری می کنیم؟ آیا حاضریم مشک آب زن شوی از دست داده را به خانه بریم و با کودکانش بازی کنیم؟ جواب این پرسش ها را اگرشهید خلبان عباس بابایی اگر بنویسد نمره اش 20 می شود که بچه های مردم را بر بچه های خود مقدم می شمرد اما ما چه؟ جوابی داریم آیا؟ برونسی اگر بنویسد 20 می شود که خود را وقف عام خدمت کرده بود و حاضر نبود که فرش ادری را حتی برای پذیرایی از همکاران ادری هم در خانه خود پهن کند. ما چه و آنانی که صفر سمت راست عدد صحیح حسابشان از شمار بیرون است؟ قصه نیست ماجراهای مولا. این را هم شهدای ما خوب فهمیدند که هر کدام کوشیدند تا می توانند خود را به امام نزدیک کنند در رفتار اما امروز مائیم و راهی که روشن است به نام علی، با هدایت ها و وصیت نامه شهدا. ما ئیم و امروز که در کوچه های شهرها و روستاهای ما کم نیستند، کودکان یتیم که دستان خسته مادر را عمود خیمه زندگی دارند، کم نیستند بانوانی خسته که باید برای کودکان یتیم خود هم پدر باشند و هم مادر. هم باید با هزار زحمت لقمه ای نان به کف آرند و به خانه برند و هم به هزار شیوه، خود را شادنشان دهند تا مبادا، کودکان چیزی بفهمند. بله، این روزها و شب های ماه مبارک رمضان فرصت مناسبی است که سیره مولا را در پیش گیریم و در هنگامه شهادت آن بزرگ ، درس بزرگی گیریم و در یاری نیازمندان و در انجام وظیفه به شهدا اقتدا کنیم که به مولا اقتدا کردند. حیات / تاریخ انتشار: 26 خرداد 1396 | شناسه مطلب: 134795/ چ2 http://hayat.ir/fa/134795
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 13:12  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ما با قصه بزرگ شده ایم اما قصه های ما برش هایی ناب از واقعیت به رفتار در آمده بوده است و هست هنوز. عین واقعیت است و لذا می توانیم به جرات بگوییم، قصه نیست این که می شنویم و می خوانیم که مولا علی علیه السلام، به خانه یتیمان می رفت و با کودکان چنان مشغول بازی می شد که شاید پدر هم با آنان چنان مهر نورزد. قصه نیست این که می گویند مولا علی (ع) لقمه به دهان کودکان می گذاشت و چنان به محبت با آنان رفتار می کرد که شاید پدر هم نتواند چنان رفتار کند. قصه نیست این که مولا علی(ع) مشک زن شوی از دست داده را به خانه می برد و ... هیچ کدام قصه نیست. چون اصلا مولا علی قصه گو نبود. او معلم بود و این همه درس است. درس را هم که باید آموخت و به عمل درآورد و الا از درس تنها بهره ای که باید، نصیب انسان نمی شود، بی نصیبی هم فرقی با بی سوادی ندارد. بی سواد کور است و روزگار بی نصیب هم با کور و کر فرقی نمی کند.حال آن که درس را می آموزد و به عمل درمی آورد، دلش به نور دانش روشن می شود دل روشن هم به چراغ روشنی بدل می شود که جان را روشن می کند چنانکه جان شهدا ی ما روشن شد و خوب فهمیدند این را که حقیقت این قصه مانند ها را باید زندگی کرد و شهید مهدی باکری، در دوران شهرداری خویش این ماجرا را زندگی کرد، وقتی که آب به خانه پیرزن افتاد و آقای شهردار ، زیر باران نفرین پیرزن، مثل یک کارگر،آب ها را بیرون می ریخت... قصه نیست ماجراهای رابطه امام علی (ع) با کودکان که اگر قصه بود، کهنه می شد بلکه درس است و درس برای همیشه است و این یعنی، مولا دیری است، مشک آب و کیسه نان و خرما به دوش در کوچه های تاریخ می گردد و یتیمان را لقمه در دهان می گذارد، حالا، این ماییم که باید نشان دهیم چقدر حاضریم با امام خویش همراه باشیم. در سخن شیعه ایم و پیرو مولا، حالا که مولا به یاری یتیمان برخاسته است، ما کجاییم؟ آیا پای به راه شده ایم و دل داده ایم به دل های شکسته؟ آیا دست گرفته ایم از آنانی که دست شان به هیچ جا نمی رسد؟ آیا در قنوت دست های خسته سهمی برای خویش فراهم کرده ایم؟ مولا، قرن هاست در کوچه ها می گردد. آیا کوچه ها ما راهم به خاطر می آورند؟ آیا ما هم فرزندان معنوی و اخلاقی مولا علی را یاری می کنیم؟ آیا حاضریم مشک آب زن شوی از دست داده را به خانه بریم و با کودکانش بازی کنیم؟ جواب این پرسش ها را اگرشهید خلبان عباس بابایی اگر بنویسد نمره اش 20 می شود که بچه های مردم را بر بچه های خود مقدم می شمرد اما ما چه؟ جوابی داریم آیا؟ برونسی اگر بنویسد 20 می شود که خود را وقف عام خدمت کرده بود و حاضر نبود که فرش ادری را حتی برای پذیرایی از همکاران ادری هم در خانه خود پهن کند. ما چه و آنانی که صفر سمت راست عدد صحیح حسابشان از شمار بیرون است؟ قصه نیست ماجراهای مولا. این را هم شهدای ما خوب فهمیدند که هر کدام کوشیدند تا می توانند خود را به امام نزدیک کنند در رفتار اما امروز مائیم و راهی که روشن است به نام علی، با هدایت ها و وصیت نامه شهدا. ما ئیم و امروز که در کوچه های شهرها و روستاهای ما کم نیستند، کودکان یتیم که دستان خسته مادر را عمود خیمه زندگی دارند، کم نیستند بانوانی خسته که باید برای کودکان یتیم خود هم پدر باشند و هم مادر. هم باید با هزار زحمت لقمه ای نان به کف آرند و به خانه برند و هم به هزار شیوه، خود را شادنشان دهند تا مبادا، کودکان چیزی بفهمند. بله، این روزها و شب های ماه مبارک رمضان فرصت مناسبی است که سیره مولا را در پیش گیریم و در هنگامه شهادت آن بزرگ ، درس بزرگی گیریم و در یاری نیازمندان و در انجام وظیفه به شهدا اقتدا کنیم که به مولا اقتدا کردند. حیات / تاریخ انتشار: 26 خرداد 1396 | شناسه مطلب: 134795/ چ2 http://hayat.ir/fa/134795
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت 13:38  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
شرم دارم، آزرم نیشترم میزند. من قرآن به سر نمیگذارم. آخر قرآن به سر گذاشتن به این معناست که حرف و حکم قرآن بر سر ما جا دارد، یعنی سر میدهیم بهحکم قرآن، یعنی قرآن، آیه به آیهاش بر همه اندیشه ما نور میپاشاند. یعنی من سر میدهم به راه قرآن و کلی معانی دیگر، اما من به خود که نگاه میکنم میبینم اهل هیچکدام از این معانی در زندگیام نبودهام.
تعارف که نداریم، زندگیام را بازخوانی میکنم میبینم، سربهزیر حکم قرآن نداشتهام حتی سر به اخلاقیات قرآنی هم نسپردهام که اگر چنین بود در کنار نماز، به ادای زکات هم همت داشتم.در کنار عبادات به عبودیت همفکر میکردم. اگر حتی یک آیه قرآن در زندگیام به عمل درمیآمد، آنقدر روشنی افزا میشد که هرروز به چاه و چاله شیطان نیفتم. اگر واقعاً سربهزیر حکم قرآن داشتم، نه ظلم میکردم و نه ظلم میپذیرفتم. نه دست به تعدی در حق دیگران دراز میکردم و نه در حق خویش ستم روا میداشتم.اگر قرآن بر من حکم میکرد امروزه فقر چنان بر حاشیه شهر چنگ نمیانداخت که نفس کشیدن برای شهر هم مشکل شود. من باور ندارم که میشود قرآن به سر گرفت و اینهمه مشکلات را شاهد بود، قرآن به سر گرفت و فهمید یک خانواده «بیاباننشین» شدهاند و برجای نشست. نمیشود فهمید یک پیرزن، یک مادر برای اجاره کردن یک خانه معطل ۵۰۰ هزار تومان است و بیتفاوت بود، نمیشود شنید در چنین زمانی بعضیها در عروسی شاهانهشان، در زندگی شاهانهشان، مبلغ پول خرد هم حساب نمیشود و بر جای نشست.نمیشود از قرآن گفت و شنید، آنوقت، جوری زندگی کرد که با قرآن هیچ نسبتی نداشته باشد. من تعجب میکنم وقتی برخی (بک یا الله بک یا الله) گویان قرآن به سر میگذارند، وقتی جوشن میخوانند و زبان به «سبحانک لا اله الا انت» میگشایند حالآنکه در زندگیشان هزاران خدا دارند و برای خدای احد و واحد جا کم است. تعجب میکنم وقتی میخوانیم «الغوث، الغوث، خلصنا من النار یارب»، آنوقت خود جهنم افروز میشویم. راستی چه معنا دارد این «جهنم سازی» و آن الغوث خوانیها. قرآن را باید کسانی به سر بگیرند که سر به قرآن بسپارند. کسانی باید اشک هاشان در حرم و مسجد و حسینیه هزار فرشته را در صف داشته باشد، که زندگیشان شبیه زندگی امام علی(ع) باشد. من، اما، نه زندگی قرآنی دارم و نه با امام خویشاوندم. پس شما برایم دعا کنید شما که پیش خدا آبرو دارید. شما که خویشاوند معنوی امامتید برای من هم دعا کنید،برای همه دعا کنید تا سر ناقابل ما هم به فیض قرآن به سر گرفتن برسد. دعا کنید بهگونهای زندگی کنیم که رویمان بشود الغوث بگوییم و لااقل خود جهنم نساخته باشیم تا بتوانیم خلصنا من النار یارب بخوانیم. اولین شب احیای من به گلایه از خود گذشت والا شما که خوبید، شما را که در سر هوای قرآن دارید. من اما وقتی سنگهایم را با خودم وامیکنم، خجالت میکشم قرآن به سر بگذارم. به جمع مردم پا بگذارم. اما به سرم زده است لااقل برای شبیه شما شدن، تنهایی قرآن به سربگذارم. تنهایی دستانم را در آسمان رها کنم و مثل شما خوبان بخوانم «سبحانک یالا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یارب» شاید برای من هم فرجی شود. خبرگزاری مهر / شناسهٔ خبر: 4005359 /- جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶ /- ۱۱:۴۴/چ2
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت 13:33  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
آفتاب آمد دلیل آفتاب
من به آفتابی، دل و دیده و اندیشه روشن دارم که دلیل آفتاب میآید. به آینهای دیده و دل گره میزنم که شرح آیات میکند. به کلامی، درهای تفکر را میگشایم که کلید حقیقت را به دست میدهد. من معتقدم همانطور که تفسیر آیات به آیات در حوزه تفسیری قرآن، داری عظمت خاصی است باور دارم با همین سبک و سیاق باید به شناخت و تبیین و تفسیر ائمه هم برخاست. یعنی برای تعریف مولا علی (ع) باید به خوانش حضرتشان در احادیث و روایات و کلام امام رضا (ع) پرداخت چه حقیقتاً هم این آفتاب است که میتواند شرح آفتاب کند و الا هر کس دیگر به شرح علی بپردازد، بسان مادح خورشید خواهد بود که در حقیقت مداح خود میشود. چنانکه جناب مولانا به زیبایی به دیدن و نادیدن خورشید میپردازد و میگوید: خبرگزاری فرهنگ رضوی/ پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۶ / ساعت ۱۵:۱۳ http://farhangrazavi.ir/fa/doc/note/12931
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:29  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
علی، یک نام تنها نیست که بدان، شناسنامه بگیریم و تمام! جار هم بزنیم که مومن بودن را به کمال داریم چون هم نام مان علی است و برای اثبات آن ، سجل، رو کنیم و هم دل مان پر از محبت علی است پس ایمان تمام است، نه،این دو خوب است اما تا زیستن علی وار را به عمل در نیاوریم، به کمال نخواهیم رسید. وقتی که فقط محبت پا به میدان بگذارد این روزهای کوفه- در 14 قرن پیش- تداعی خواهد شد که همه به فکر مولا علی(ع) هستند، همه دغدغه دارند که بر آقا چه خواهد رفت. از دور و نزدیک هم آمده اند، پر از دغدغه، پر از اضطراب، راستی چه خواهد شد، دوست و دشمن می پرسند، اصلا هر چشمی که در کوفه به چرخش درمی آید پی جوی وضعیت مولاست، کودکان یتیم بی تاب تر از همیشه، همه دارایی خود را، کاسه شیر خود را به مولا هدیه کرده اند و دستان کوچکشان برای شفای مولا، در آسمان به پرواز است اما مولا. راستی فکر می کنید مولا به چه و به که فکر می کند و برای چه کسی دغدغه دارد. تعجب نمی کنید اگر بدانید برای تروریستی که به قتل او تیغ کشیده است. تعجب هم ندارد، یعنی از علی تعجب ندارد والا از همه اگر غیرممکن نباشد، تعجب برانگیز است. بله، چشم همه، پی مولاست و چشمان کم رمق اما مهربان مولا، پی «ابن ملجم»! همه برای مولا سفارش دارند و حضرتش برای ابن ملجم. همه شیرها را برای آقا آورده اند و ایشان کاسه شیر را به ابن ملجم حواله می دهد؛ اول او بخورد. سفارش او را می کند؛ به او ستم نشود و این که اگر زنده ماندم، خود می دانم و او، و اگر مردم، او یک ضربت زده است، پس دو تا نزنید. ضربتی زده است، ضربتی بزنید و... تعجب نکن، این مولا علی است، از او که «مع الحق است» و «الحق مع علی» جز این انتظار نیست. اصلا هم مهم نیست که او «ابن ملجم» است، مهم این است که این سو «علی» است، همو که هیچ گاه، بدی را جز به خوبی پاسخ نمی دهد، چه پاسخ «آب دهان انداختن» عمربن عبدود باشد، که به صبر پاسخ می گیرد، چه پیمان شکنی معاویه که با «وفای به عهد» مواجه می شود و چه حالا «آدم کشی ابن ملجم» که با محبت روبه روست. راز ماندگاری مولا هم همین خلق خدایی اوست والا خلق، حاکم کم ندیده است اما حاکمی چون علی، فقط در چهره خودش تجربه شدنی است. حداقل تا حالا چنین بوده است تا امام زمان به تکرار این تجربه جهان را روشن کند. آری امام در آخرین لحظه ها هم مراقب حقوق معاند تیغ بر کف و تروریست خود است، ما اما چگونه ایم. این دقیقا گرانیگاهی است که تکلیف ما را مشخص و به کارنامه عملی ما نمره می دهد. راستی ما نه با دشمن، نه با محارب، نه با بیگانه، بلکه با خود چه می کنیم؟ راستی به روابط اجتماعی خود دقت کرده ایم که چقدر با رفتار مولا زاویه دارد؟ نگوییم او علی بود و تمام شد. که اگر قرار بود تمام شود علی، امامت معنا نداشت. بلکه او امام همیشه است و ما منش او را برای همیشه باید در ساحت فردی و اجتماعی نصب العین و سرمشق مشق خود قرار دهیم. آن وقت دل هامان از زشتی های قهر و پلشتی های کینه پاک خواهد شد. مطمئن باشیم والا از «علی چهارده قرن پیش» که تکرار ناشدنی است و از قرآن لب طاقچه، کاری ساخته نیست، علی زنده در زندگی ما و قرآن جاری در رفتار ماست که می تواند اثرگذار باشد. پس بیایید در شب های عزیز قدر به دعا از خدا بخواهیم، ما را بر صراط علی علیه السلام ثابت قدم بدارد تا وقتی که او «ضربت» می خورد، ما سکه به نام معاویه ضرب نکنیم. بلکه فقط سکه مولا در بازار جانمان معتبر باشد و در مسجد دلمان را برای همیشه فقط به روی مولا بگشاییم و هرگز اجازه ندهیم «ابن ملجم» جهالت و دنائت و شهوت و غضب و نیرنگمان چنان قد بکشد که تیغش به فرق علی ایمان مان برسد. بگذریم، فقط یک سخن می ماند و این که در شب های قدر، قدر خویش را و قدر ایمان خویش را به محاسبه بنشینیم، کارنامه سال پیش را با خود انتقادی مرور کنیم و برای راه پیش رو برنامه ای بنویسیم تا بیش از پیش در عمل، به مولا تاسی و زیستن مان را علوی کنیم تا به علو درجات انسانی برسیم. ان شاالله ب / شماره 3366 / پنجشنبه 25 خرداد 1396/ صفحه اول و 3/ چ2
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:26  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
رندان جرئه نوش، از شب قدر به فردای رستگاری دروازه گشودند، آن هم در زمانه ای که مرکب مردان مرد را در بادیه، پیه می برند و مرد را در باتلاق خود خواهی و دنیا خواهی زمین گیر می کنند. من این دو بیت را به جان مومنم و باور دارم که اگر آه تو از جنس نیاز باشد، در باغ شهادت هم باز، باز خواهد شد. این را جناب جامی ، هوشیاری بخش خوانده است تا بیدار شویم و بدانیم. غافل مشو که مرکب مردان مرد را / در سنگلاخ بادیه پیها بریده اند نومید هم مباش که رندان جرعه نوش / ناگه بیک خروش به منزل رسیده اند رندان جرئه نوش، از شب قدر به فردای شهادت راه زدند و باز هم می شود این راه را رفت منتهی به شرط عشق. به شرط معرفت و باز شب قدر است در سه تکرار و هزار ترجمه؛امشب، تویی و آسمان و ستاره هایش، تویی و زمین که باید آن را با واژه های دعا، ستاره باران تر از آسمان کنی. امشب تویی و دست هایی که باید آن قدر گلدسته سان قد بکشند به نیایش که فاصله ملک و ملکوت به صفر برسد. امشب تویی و عشق، تویی و بندگی، تویی که باید «فتبارک ا... احسن الخالقین» را به ناز سرمه کنی و در چشم فرشتگان بکشی تا راز «انی اعلم ما لا تعلمون» را بهتر دریابند. امشب تویی و خود حضرت خدا که بی واسطه تر از همیشه باید با او سخن بگویی. سخن بگویی و اجابت بخواهی. دعا بخوانی و مستجاب شوی، باید امشب «ادعونی استجب لکم» را هزار بار تجربه کنی و به هر بار هزار بار بزرگ شوی که شب قدر است و «خیر من الف شهر» و باید به اندازه بیش از هزار ماه، بهره گیری از این جویبار زلالی که نور و عشق و معرفت می برد. امشب، تویی و شب قدری که تقدیرت را رقم می زنند. تویی و اعمالت و خواسته هایت و خدایی که خواسته ها را نه به کوچکی دستان ما، بل به بزرگی کرم خویش اجابت می کند. امشب تویی که می توانی افق نگاهت را چنان بزرگ کنی و واژه های دعایت را چنان بسیط و وسیع که «همه» خوبی ها را بخواهی هم برای خودت و هم برای همه بشریت. امشب در حرم هستی یا در مسجد، در حسینیه هستی یا خانه، هر کجا هستی، باید خود را سر قرار ببینی، قرار همکلامی با خدا و از او بخواهی زیباترین ها را. یادت باشد، وقتی دست های تو دارد قفل آسمان را باز می کند، شاید زمین زیر پای کودکان غزه، قبرستان می شود و دیو صهیونیسم تنوره می کشد و کودکانی که فرصت حرف زدن هم پیدا نکرده اند دارند مرگ را با گوشت و پوست و استخوان هاشان هجی می کنند، زنان و مردان این دیار به جای دست یافتن به فرصت ناز نیایش، در باران بمب ها به ناله مرگ می افتند. یادت باشد همین الان در عراق و سوریه و فلسطین و یمن، نواده های شیطان بذر مرگ می کارند و چشمان مردم مصیبت زده آن سامان به دست های توست تا از آسمان خدا، برایشان «مائده» صلح و سلام مسئلت کنی و امشب تویی که می توانی برای «احسن تقدیر» در احسن تقویم آن مردم دعا کنی. تویی که می توانی برای بیماران و نیازمندان و بر زمین ماندگان میهن خودمان دعا کنی می توانی برای نجات خانواده های آشفته برای خوب تر شدن زندگی همه مردم، برای خوشبختی جوانان و... برای اصلاح امور در جهان دعا کنی، می توانی در «بک یا ا...»ها، در «بمحمد» خوانی ها و «بعلی» گویی ها، همه زیبایی ها را برای همه طلب کنی فقط یادت باشد، دعا نقشه راه زندگی است. همان طور که دعا می خوانیم باید زندگی کنیم و این زندگی را هم به فهم شهادت و درک فیض شهادت جاودانگی بخشیم که پیش از ما چه پر شکوه مردمی بودند که از احیا، به حیات طیبه پر کشیدند و در بیداری مدام، جاودانگی یافتند و چراغ راه بیداری شدند.امشب، شب قدر است، تویی و دعا، تویی صاحب مستجاب کننده دعا، تویی و حضرت خدا، که می شنود دعاهایت را و اجابت می کند خواسته هایت را فقط یادت باشد؛ هر که شه آن کند که او گوید / حیف باشد که جز نکو گوید حیات / تاریخ انتشار: 24 خرداد 1396 | شناسه مطلب: 134777 /چ2 http://hayat.ir/fa/134777/
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۶ساعت 10:43  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
شب احیا، یعنی زنده نگهداشتن شب و گره زدن آن با روز و این خود اشارتی است به بیداری و احیای مدامی که انسان باید در زندگی خود جاری کند اما... اما هرکس شب احیایی دارد، شوق آدمها را به مکان اشتیاق میکشاند. من اما این شبها حالم دگرگون میشود. در زیر آسمانی از واژهها و فریادها گرفتار آمده ام. واژهها «احیا» را واجب و خواب را بر من حرام کردهاند و مرا به این فهم رساندهاند که «شب احیا» من باید به دنبال احیای صداقتها و حقیقتها و... باشم. پس اگر قلم به فریاد میآید این را بگذارید به حساب «شب احیا» بگذارید به حساب مولا علی (علیه السلام) که راز برخاستن است.
راستی وقتی کودک دست به زانو میگیرد و یا علی میگوید وقد راست میکند آیا از این قلم خواهند پذیرفت، یا علی نگفتن را و نایستادن را؟ پس یا علی! یا علی! یا علی!...دیگران جوشن میخوانند، من به این یقین رسیدهام که علاوه بر خواندن جوشن، باید جوشن نوشید و جوشن پوشید. دیگران دست در آسمان دارند و زبان به دعا، من علاوه بر این، باور دارم باید دست به یقه برخی کرد و زبان به فریاد گشود. این را هم بگذارید به حساب جراتی که نام امام علی(ع) به آدمی میدهد و اورا به اعتراض میکشاند و اینک من معترض هستم، به این که چرا باید در کشور امام علی(ع) روابط اقتصادی دچار بیماریهایی شود که با روح عدالت ناسازگار است؟ چرا برخیها باید به آلاف والوف برسند و کاخ هم برایشان کم باشد و بسیاری توان خاکسترنشینی هم نداشته باشند؟ چرا باید روابط اداری برخیها باعث شود گروهی برکشیده شوند و شایستگانی را فرصت تلاش نماند؟ چرا باید رفتار برخی از ماها به گونهای باشد که حتی «عبادت ها» هم به ضد خود تبدیل شود؟ مگر نه این که ریا، نماز را هم به شرک میکشاند، چرا باید زبان هامان، تریبونها مان، رسانه هامان، حرمت روزه و رمضان را پاس ندارند و بیماری اجتماعی غیبت و تهمت و... انسانیت ما را به وضعیت اورژانسی درآورد؟ چرا باید نهاد خانواده، نهاد جامعه زیر بمباران تبلیغاتی دشمن و بد عمل کردن خودمان، به ویرانه تبدیل شود و آمار طلاق روبه فزونی هولناک بگذارد؟ آخر جامعهای که رمضان دارد، شب احیا دارد، قرآن به سر میگذارد که وضعش نباید این باشد! چرا برخی هامان چنان بدبینانه به هم، به رفتار و کارنامه هم و یا حتی کارنامه مسئولان نگاه میکنیم که گویا اصلا سپیدی نمیبینیم و بیماری سیاه نمایی، فرصت دیدن سپیدیها را نمیدهد و انگار هیچ کار مفیدی در مملکت نشده است و هیچ مسئولی را از قطعات سفید روزگار سهمی نیست- که متاسفانه در همین دوران تبلیغات انتخابات، شاهد بداخلاقیهای فراوان بودیم از کسانی که باید نماد اخلاق میبودند. از سوی دیگر چرا برخیها، چنان به سپیدنمایی مشغولند که بیغولههای سیاه را هم نمیبینند؟ به باور من سیاه نمایی سپیدیها جنایت است و سپیدنمایی سیاهیها خیانت، مسلمان اهل شب احیا و رهیافته به شب قدر باید حق بین و حق گرد وحق جو باشد. باید واقعیتها را بیان کند و در مسیر حقیقتها گام بردارد.دیگران در مراسم شب احیا بک یاا...گویان و بمحمد خوانان و بعلی نوشان سر به زیر قرآن میگذارند، من اما بر سر ایمان خویش چون بید میلرزم که شب احیای قلم من به کجا خواهد انجامید آیا به سحرروشن راه خواهم یافت و یا... بگذریم، خبرنگار بودن، رسالت سختی است در زمانهای که سپیدنمایی سیاهی و سیاه نمایی سپیدی، میدان مسابقه این گروه و آن دسته میشود. باید خبرنگار بمانی، ببینی،بنویسی و از دایره اخلاق خارج نشوی، باید بدون هراس از زخم زبانها و طعنهها و خستگیها و دلمردگیها برای اصلاح جامعه تلاش کنی.باید یادت باشد اگر دیگران مالشان را وقف میکنند، تو باید خودت را وقف کنی، خودت را و قلمت را...هر کسی شب احیایی دارد و شب احیای من و قلم هم این گونه است دیگر.قلمی که چون به نام علی میرسد، چنان قوتی را در خویش احساس میکند که به بعثت بر تن کاغذ، برمی خیزد... جمهوری اسلامی / شماره 10895 / چهار شنبه 24 خرداد 1396/ صفحه 3 / اخبار/چ2 http://www.jomhourieslami.com/index.php?year=1396&month=03&day=24&category=3
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:24  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سر گیجه می گیرم از بهانه هایی که می تراشند. از بیماری ای که انگار فقط ماه رمضان به سراغشان می آید از این تقویمی که انگار 30 روز گرفتاری دارد آن هم فقط ماه رمضان. گیج می شوم از این دلیل خواهی هایی که فقط درباره روزه، ورد زبان برخی می شود. خسته می شوم از این حرف هایی که خود طرف هم به آن اعتقاد ندارد اما برای سبک کردن بار خود برزبان می آورد اما..... اما جان می گیرم وقتی کشاورزانی را می بینم که زیر تیغ آفتاب، زیبا ترین روزه و روزه داری را به رخ ملائک می کشند. کیف می کنم وقتی کارگرانی پای کوره، در کارخانه های شیشه سازی، در معدن و... لب به روزه دارند و بالاتر؛ روزه را زندگی می کنند. شکوه یقینی که در نگاه خسته اما پر امید در لبان خشکیده اما پر طراوتشان موج می زند، ایمان را برای من هم معنایی تازه می بخشد آن قدر که در این عظمت می توانم غبار کلمات شل دین های سر به هوا را که پی فلسفه روزه داری به روزه خواری می پردازند، از دل بشویم و از یاد ببرم توجیه سطحی اینکه چون امتحان دارم نمی توانم روزه بگیرم را. فراموش کنم رفتار تمسخر آلود کسی را که سیگار به لب می گذارد و با دودی که از دهان بیرون می دهد نقاشی هم می کشد. چشم می بندم بر این لکه های سیاهی که می خواهد بر پیراهن بلند و سفید جامعه بنشیند. به شکوه روزه داری زنان و مردان و پیران و جوانانی دل می دهم که فقط لب از خوردن نمی بندند بلکه با رعایت همه شئون روزه داری شیطان را خوار می کنند. به قامت رشید مرزبانانی می نگرم که با لبان روزه در باران گرما از مرز حفاظت می کنند. یاد رزمندگان دوران جنگ می افتم که هرجا می توانستند قصد کنند، در گرمای 50 درجه ای جنوب و در زیر آتش دشمن هم روزه می گرفتند. بله مردمان عارف در سخت ترین شرایط هم ادب بندگی را با روزه به جا می آورند هرچند قلیلی از افراد گاه قفل دهان شان در برابر لیوان آبی، لقمه ای و...خیلی ساده باز شود و تازه می گویند کی گفته روزه بگیریم؟ جواب یکی از آن ها را چنین دادم که ؛ همانی که وقتی از همه کس و همه جا نا امید می شوی، دستانت را به سوی او دراز می کنی. همانی که وقتی پزشکان جوابت می کنند، یاد او می افتی. همانی که هر وقت دست دراز کردی، جوابت داد و نگفت چرا باید جوابت را بدهم.... نمی خواهم برای ضرورت روزه داری آیه و حدیث بیاورم. نمی خواهم دلیل پزشکی بیاورم که هردو هم فراوان است فقط می خواهم توجه تان دهم به این سخن دکتر صادق زیباکلام که می گوید:
من آموخته بودم که دلایل عقلی و علمی محکمی برای روزهداری وجود دارد. اگر کسی در دهه۱۳۴۰ از من میپرسید که حکمت روزهداری چیست، من فهرستی از یافتههای پزشکی را میآوردم که نشان میداد روزه چه فوایدی برای جسم، جان و سلامت روزهدار در بر دارد؛ اما غزالی به من یاد داد که برای روزهداری فقط و فقط یک دلیل لازم است آنهم حکم حضرت باریتعالی است.... بله، حکم باری تعالی است و بندگی اقتضا می کند فرمان حضرت رب الارباب را به جان اطاعت کنیم...همین! خراسان / http://khorasannews.com/?nid=19559&pid=5&type=0
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:18  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
تقوا پیشه کنیم یعنی کسب و کار و همه شئون زندگی ما باید توام با تقوا باشد. این راز روزه، سّر احیا و تفسیر قدر و تجسم علی است. پس اگر به واقع خواهان تقدیر نیکو و ولایت علی و راز گشایی از صوم و صلات هستیم باید «تقواپیشه» باشیم و همان طور که صاحب هر «پیشه» بدان اهمیت می دهد، اهمیت قایل باشیم تا نتیجه آنی باشد که می خواهیم، که خداوند به تصریح ما را در قرآن خویش، پیغام داده است که «انما یتقبل ا... من المتقین»(مائده، آیه ۲۷). بله، فقط از متقین و پرهیزکاران قبول می شود، یعنی قبولی، مال پرهیزکاران است. این قبولی فقط مالی نیست که در داد و دهش، بگوییم خدا فقط از پرهیزکاران قبول می کند، نه، اتفاقا با نگاه به واجبات «توصلی» می توان امید داشت که با توجه به نتیجه کار شاید کسی که خیر مالی انجام می دهد، بی بهره نباشد اما در عبادت ها و «تعبدی ها»، در دعا ها و نیایش ها، در ولایت مداری ها ، حتما باید متقی بود و الا از ولایت مداری به «ولایت نمایی» و از آن هم به «ولایت نداری» سقوط خواهیم کرد. برای رهیدن از این خطر باید «تقواپیشه» بود و ماند و از این طریق عارفانه هم به «اخبات» رسید. با انکسار باطنی و خشیت درونی و دل شکستگی حقیقی است که می توانیم از دعا و نماز و روزه و عبادت، نردبانی بسازیم که ما را به اعلا درجه عبودیت برساند که اگر به مقام عظمای «بندگی» نرسیم، معلوم نیست عبادت هم بتواند گره از کار ما بگشاید. خدا ما را خلق کرده است تا به عبودیت برسیم و به این جایگاه متعالی که رسیدیم، حضرت حق، خود جامه خلیفة اللهی را بر ما می پوشاند. فکر می کنم که راز روزه و نماز و دعا و روضه هم همین باشد؛ مارا دست گیرد و بر کشد به جایگاهی که باید. همانی که حضرت مولا علی می فرمود به هزار زبان که خدا را چگونه به یقین باید رسید که اگر همه پرده ها فرو افتد هم یقینی اضافه نشود. یعنی قبل از فروافتادن پرده ها به اعلا درجه یقین رسید و این نشاید جز از طریق اخبات و تقوا. این روز ها و شب های تنیده شده در قدر و شهادت مولا علی( ع)، فرصت سعدی است که با رهیافت به آن و دریافت درست درس های آن باید به سعادت رسید. باید در شب های قدر که قرآن به سر می گذاریم، بفهمیم که سر به زیر قرآن برده ایم و این باید بدان معنا باشد که به حکم قرآن، تن می دهیم و سراسر ملک وجودمان را ذیل هدایت قرآن می خواهیم، این هم همان تقواست. یادمان باشد این شب ها و روز ها، یادمان باشد سلوک مولا علی که راه را تا همیشه، نشان می دهد. یادمان باشد و پا به این راه بگذاریم... .
خراسان رضوی/
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:16  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
به کم قناعت نمی کنم که کم خواستن از کریمی چون تو، نشناختن عظمت و کرامت توست.
من می دانم که در درگاه تو هرگز و هرگز و هرگز نباید به کوچکی پیاله دست خویش بنگرم بلکه باید از تو دریا را تقاضا کنم و از تو بخواهم توان دریایی اندیشیدن و دریایی عمل کردن هم ببخشی.
من به کم قناعت نمی کنم که همه بزرگی ها و زیبایی ها را می طلبم و مطمئنم اجابتم خواهی فرمود به حرمت رمضانی که مرا به مقام رضا می رساند...
روز نوزدهم :
اللهُمَّ وَفِّرْ فِیهِ حَظِّی مِنْ بَرَکَاتِهِ وَ سَهِّلْ سَبیلِی إِلَی خَیْرَاتِهِ وَ لا تَحْرِمْنِی قَبُولَ حَسَنَاتِهِ یَا هَادیا إِلَی الْحَقِّ الْمُبینِ
خدایا در این ماه بهره ام را از برکت هایش کامل گردان و راهم را به سوی نیکی هایش هموار نما و از پذیرفته خوبی هایش محرومم مساز، ای هدایت کننده به سوی حق آشکار.
مناجات:
خدایا! مرا در صراط مستقیمت قرار ده و توفیقی عنایت فرما که لحظه ای برجای نمانم بلکه به راه، پر شتاب حرکت کنم و جهانی را به حرکت وادارم که سکون من و جهان، شایسته سلوک در صراط دوست نیست...
روز بیستم :
اللهُمَّ افْتَحْ لِی فِیهِ أَبْوَابَ الْجِنَانِ وَ أَغْلِقْ عَنِّی فِیهِ أَبْوَابَ النِّیرَانِ وَ وَفِّقْنِی فِیهِ لِتِلاوَه الْقُرْآنِ یَا مُنْزلَ السَّکِینَةِ فِی قُلُوب الْمُؤْمِنِینَ
خدایا در این ماه درهای بهشت هایت را به رویم باز کن و درهای آتش دوزخ را به رویم بربند و به تلاوت قرآن موفقم بدار، ای فرو فرستنده آرامش در دل مؤمنان.
مناجات:
خدایا! من کلید بهشت را از تو می خواهم و به هزار دعا از تو می خواهم دروازه های بهشتت را به روی همه عاشقان بگشایی و درهای دوزخ را چنان قفلی زنی که شیطان هرگز نتواند به دست خود ما آن را بگشاید و ما را هیزم دوزخ کند.
روز بیست و یکم :
اللهُمَّ اجْعَلْ لِی فِیهِ إِلَی مَرْضَاتِکَ دَلِیلاً وَ لا تَجْعَلْ لِلشَّیْطَانِ فِیهِ عَلَیَّ سَبیلاً وَ اجْعَلِ الْجَنَّةَ لِی مَنْزلاً وَ مَقِیلاً یَا قَاضِیَ حَوَائِجِ الطَّالِبینَ
خدایا در این ماه برای من به سوی خشنودی ات دلیلی قرار مده و برای شیطان راهی به سوی من قرار مده و بهشت را منزل و آسایشگاهم قرار ده، ای برآورنده حاجات خواهندگان.
خراسان جنوبی /
http://khorasanjonobi.khorasannews.com/?nid=19559&pid=5&type=0
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:12  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
قدر را قدر باید دانست و به تحریر عارفانه سرنوشت خویش باید برخاست که شبزندهداری و احیا در حقیقت برای جان به در بردن از مرگ و بقا یافتن در زندگی است. یعنی اینکه با همه وجود برای احیای خویش و قدر یافتن انسانی خود تلاش کنیم. یعنی اینکه جغرافیای معنوی خویش را بشناسیم و برای بهشت سازی آن بکوشیم. شاید برای همین بیداری است که وقتی از امام رضا (ع) پرسیده شد: معنای قدر چیست؟ امام (ع) فرمود: «تقدیر الشیء، طوله و عرضه»؛ «اندازهگیری هر چیز اعم از طول و عرض آن است» (1) و در روایت دیگر، این امام بزرگوار در معنای قدر فرمود: «اندازه هر چیز اعم از طول و عرض و بقای آن است». (2) یعنی طول عمر و عرض معنوی آن و ماندگاری آثار و... که میتوان از این حدیث، دریافت. بله، قدر را باید در اندازهگیری آن دید و اندازه آنهم شد تا وقتی لب به دعا میگشاییم، استجابت هم در آن تجلی یابد. باید دعا را به زندگی درآوریم تا روشنایی همه پهنه حیات ما را فراگیرد چه مطابق روایات اهلبیت علیهمالسلام در شب قدر دعای کسی رد نمیشود مگر دعای عاق والدین، قطع کننده رحم نزدیک، کسی که شراب بنوشد و کسی که دشمنی مؤمنی در دلش باشد و.... خب پس باید جان سبک کرد از این آلودگیها تا احیای شب قدر هم معنا پیدا کند چه نمیپذیرند از آلوده دل و آلوده دیده و آلودهدامن که دست به طلب پاکی بلند کند. دعا و نیایش و حتی خواهش، آدابی دارد که باید بدان مؤدب بود. لذا این حدیث امام رضا علیهالسلام در مورد وظایف مسلمین در این شب برای برخورداری از فضایل بیکران آن، از پدرانش علیهمالسلام، از حضرت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام روایت کرده است، جنبه راهبردی پیدا میکند که فرمود: پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و سلم فرمودند: من أحیی لیلة القدر غفرت له ذنوبه ولو کانت عدد نجوم السمآء ومثاقیل الجبال ومکائیل البحار.؛ کسی که شب قدر را به شبزندهداری بپردازد، گناهانش آمرزیده شود؛ گرچه به عدد ستارگان آسمان و وزن کوهها و پیمانه دریاها باشد. (3) این ادب و آن آداب است که ما را با سازمان بندگی ساز میآورد تا نفسمان عطر عبادت بگیرد و دلمان به ذکر جلیه حق، بهار شود چون یکی از سفارشهای همیشگی ائمه (ع) برای آمرزش گناهان ذکر صلوات است و در شب قدر هم تأکید شده است. امام رضا علیهالسلام میفرماید: مَن لم یَقدِرْ علی ما یُکَفِّرُ بهِ ذُنوبَهُ فَلْیُکثِرْ مِنَ الصَّلاةِ علی محمّدٍ وآلِهِ فإنّها تَهدِمُ الذُّنوبَ هَدما؛ هر که نمیتواند کاری کند که به سبب آن گناهانش زدوده شود بر محمّد و خاندان او بسیار درود فرستد؛ زیرا صلوات گناهان را ریشهکن میکند. (4) خب! دشتی که شجرههای خبیثه ازآنجا کن شود، به آیش توبه، آماده غرس و رویش شجرههای طیبه میشود که اصل آن ثابت است و سرشاخههای آن در آسمان از سر "انی اعلم مالا تعلمون"(5) رازگشایی میکند. باری، قدر هم شب سرنوشت است و هم سرنوشتساز لذاست که اینهمه بر احیای آن تأکید میشود و از غفلت از این فرصت سعد، پرهیز داده میشود تا بیدار بمانیم شب را و به روز برسانیم آن را و بیدار بمانیم و خویش را احیا بداریم که آن احیا، اشاره به این احیا دارد. امام رضا علیهالسلام نیز شب قدر را شبی میدانند که سرنوشت انسانها در آن تقدیر و تحریر میشود. امام رضا (ع) میفرماید: «کانَ أمیرُ المومِنینَ علیهالسلام لا یَنامُ ثَلاثَ لَیالٍ: لَیلَةَ ثَلاثٍ و عِشرینَ مِن شَهرِ رَمَضانَ و لَیلَةَ الفِطرِ و لَیلَةَ النِّصفِ مِن شَعبانَ و فیها تُقسَمُ الأَرزاقُ وَ الآجالُ و ما یَکونُ فِی السَّنَة».؛ امیر مؤمنان علیهالسلام سه شب را نمیخوابید: شب بیست و سوم ماه رمضان، شب عید فطر و شب نیمه شعبان. در این شبها، روزیها و اجلها و آنچه در طول سال خواهد شد، تقسیم میشوند. (6) اما نمیخوابیدند و این بیداریشان هم برای خودشان نعمت بود و هم برای ما مایه خیروبرکت و معنویت. آنان حجج بالغه خدایند و ما را دستهایی است که باید در دامن کریم آنان زنیم و راه یابیم که یکی از اعمال شب قدر توجه و توسل حضرات معصومین (ع) است که امام رضا علیهالسلام دراینباره فرمودهاند: إِذَا نَزَلَتْ بِکُمْ شَدِیدَةٌ فَاسْتَعِینُوا بِنَا عَلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُوَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها؛ هر وقت برای شما گرفتاری پیش آمد بهوسیله ما از خداوند کمک بخواهید. که معنای کلام خدا در این آیه همین است (بهترین اسمها مال خداست؛ بهوسیله آن اسمها او را بخوانید سوره اعراف آیه 180). (7). تجلی اسماء حضرت حق را در حجتهای بزرگ خدا میبینیم و تمسک به آن را تمسک به خداوند میدانیم. شبهای قدر نیز فرصت سعد این تمسک و آن التجاست به حضرت خدا. باشد که راه دوزخ بر همه ما بسته شود و در بسیط راه بهشت، پرشتاب به تعالی بندگی برسیم. پانوشتها: 1. المحاسن البرقی، ج 1، ص 244 2. بحارالانوار، ج 5، ص 122 3. وسائلالشیعة: ج 5، ص 173 4. وسائلالشیعة، ج 21، ص 394 5 - بقره، آیه 30 6. مصباح المتهجّد، ص 853 7. بحارالانوار، ج 91، ص 22 خبرگزاری گزاری فرهنگ رضوی/ سه شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۶ /ساعت ۱۵:۳۵ http://farhangrazavi.ir/fa/doc/note/12846
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:8  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
رندان جرئه نوش، از شب قدر به فردای رستگاری دروازه گشودند، آن هم در زمانه ای که مرکب مردان مرد را در بادیه، پیه می برند و مرد را در باتلاق خود خواهی و دنیا خواهی زمین گیر می کنند. من این دو بیت را به جان مومنم و باور دارم که اگر آه تو از جنس نیاز باشد، در باغ شهادت هم باز، باز خواهد شد. این را جناب جامی ، هوشیاری بخش خوانده است تا بیدار شویم و بدانیم. غافل مشو که مرکب مردان مرد را / در سنگلاخ بادیه پیها بریده اند نومید هم مباش که رندان جرعه نوش / ناگه بیک خروش به منزل رسیده اند رندان جرئه نوش، از شب قدر به فردای شهادت راه زدند و باز هم می شود این راه را رفت منتهی به شرط عشق. به شرط معرفت و باز شب قدر است در سه تکرار و هزار ترجمه؛امشب، تویی و آسمان و ستاره هایش، تویی و زمین که باید آن را با واژه های دعا، ستاره باران تر از آسمان کنی. امشب تویی و دست هایی که باید آن قدر گلدسته سان قد بکشند به نیایش که فاصله ملک و ملکوت به صفر برسد. امشب تویی و عشق، تویی و بندگی، تویی که باید «فتبارک ا... احسن الخالقین» را به ناز سرمه کنی و در چشم فرشتگان بکشی تا راز «انی اعلم ما لا تعلمون» را بهتر دریابند. امشب تویی و خود حضرت خدا که بی واسطه تر از همیشه باید با او سخن بگویی. سخن بگویی و اجابت بخواهی. دعا بخوانی و مستجاب شوی، باید امشب «ادعونی استجب لکم» را هزار بار تجربه کنی و به هر بار هزار بار بزرگ شوی که شب قدر است و «خیر من الف شهر» و باید به اندازه بیش از هزار ماه، بهره گیری از این جویبار زلالی که نور و عشق و معرفت می برد. امشب، تویی و شب قدری که تقدیرت را رقم می زنند. تویی و اعمالت و خواسته هایت و خدایی که خواسته ها را نه به کوچکی دستان ما، بل به بزرگی کرم خویش اجابت می کند. امشب تویی که می توانی افق نگاهت را چنان بزرگ کنی و واژه های دعایت را چنان بسیط و وسیع که «همه» خوبی ها را بخواهی هم برای خودت و هم برای همه بشریت. امشب در حرم هستی یا در مسجد، در حسینیه هستی یا خانه، هر کجا هستی، باید خود را سر قرار ببینی، قرار همکلامی با خدا و از او بخواهی زیباترین ها را. یادت باشد، وقتی دست های تو دارد قفل آسمان را باز می کند، شاید زمین زیر پای کودکان غزه، قبرستان می شود و دیو صهیونیسم تنوره می کشد و کودکانی که فرصت حرف زدن هم پیدا نکرده اند دارند مرگ را با گوشت و پوست و استخوان هاشان هجی می کنند، زنان و مردان این دیار به جای دست یافتن به فرصت ناز نیایش، در باران بمب ها به ناله مرگ می افتند. یادت باشد همین الان در عراق و سوریه و فلسطین و یمن، نواده های شیطان بذر مرگ می کارند و چشمان مردم مصیبت زده آن سامان به دست های توست تا از آسمان خدا، برایشان «مائده» صلح و سلام مسئلت کنی و امشب تویی که می توانی برای «احسن تقدیر» در احسن تقویم آن مردم دعا کنی. تویی که می توانی برای بیماران و نیازمندان و بر زمین ماندگان میهن خودمان دعا کنی می توانی برای نجات خانواده های آشفته برای خوب تر شدن زندگی همه مردم، برای خوشبختی جوانان و... برای اصلاح امور در جهان دعا کنی، می توانی در «بک یا ا...»ها، در «بمحمد» خوانی ها و «بعلی» گویی ها، همه زیبایی ها را برای همه طلب کنی فقط یادت باشد، دعا نقشه راه زندگی است. همان طور که دعا می خوانیم باید زندگی کنیم و این زندگی را هم به فهم شهادت و درک فیض شهادت جاودانگی بخشیم که پیش از ما چه پر شکوه مردمی بودند که از احیا، به حیات طیبه پر کشیدند و در بیداری مدام، جاودانگی یافتند و چراغ راه بیداری شدند.امشب، شب قدر است، تویی و دعا، تویی صاحب مستجاب کننده دعا، تویی و حضرت خدا، که می شنود دعاهایت را و اجابت می کند خواسته هایت را فقط یادت باشد؛ هر که شه آن کند که او گوید / حیف باشد که جز نکو گوید حیات/ تاریخ انتشار: 24 خرداد 1396 | شناسه مطلب: 134777/ چ2 http://hayat.ir/fa/134777
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:5  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
شب های قدر، بهار توامان دعا و اجابت است . هنگامه نیایش و بارش است و ما نیز،اهل دعا هستیم و لب ها مان ، دست ها مان را هم در پی دارد اما دایره دعاهای بعضی ما ها، از مساحت خانه خودمان هم فراتر نمی رود. اگر همه دعاهایمان را فهرست کنند می بینیم جز برای خود چیزی نخواسته ایم. اصلا انگار در دایره دعامان کس دیگری وجود ندارد. متاسفانه به کوچکی خود دعا می کنیم نه به بزرگی حضرت حق که باید اجابت کند دعاها را. نمی دانم چرا، این را بارها نوشته ام که این قبیل دعا کردن ها مرا یاد آن ماجرا می اندازد که وقتی ابر پرباران شد، باغچه گفت: ببار، ابر گفت: کجا؟ باغچه گفت: این جا باغ گفت: ببار! ابر گفت: کجا؟ باغ گفت این جا. مزرعه گفت: ببار! ابر گفت: کجا؟ مزرعه گفت: این جا، زمین گفت: ببار! ابر گفت: کجا؟ زمین گفت: همه جا! بله، هر کدام به وسعت دست ها و آغوش خود، طلب باران می کردند. حال آن که ظرفیت آسمان و ابر بیشتر از این ها بود، اما زمین همه جا را گفت و ... این قصه ما آدم ها هم هست هر کداممان باغچه و باغ و مزرعه خود را می بینیم در صورتی که همان عزیزی که گفته اجابت مان می کند اگر او را بخوانیم، کرامتش برای همه است. رحمتش عام است و مهربانی اش نیز هم. پس بکوشیم در این لحظه های نورانی، که «اندرون از طعام خالی» است و فرصت آن که در خویش «نور معرفت» بینیم فراهم است، دست هایمان را چنان به آسمان بفرستیم که فاصله زمین و آسمان به صفر برسد. در این لحظه ها که دست در دامن عرش می زنیم برای هم دعا کنیم. من برای تو، تو برای من و نیز برای همه حالا که قرار است رفع گرسنگی را بخواهیم چرا فقط برای خود؟ خدایی که می تواند مرا سیر کند توان سیر کردن همه را دارد. پس «اللهم اشبع کل جائع» چرا دایره دعا را چنان تنگ بگیریم که فقط خود در آن قرار بگیریم؟ چشم از خود برگیریم تا همه را ببینیم و بخوانیم «اللهم اکس کل عریان» وقتی عضوی از بدنمان درد می گیرد فقط همان را در نظر نیاوریم بلکه به حرمت وسعت شفای خدای شافی دعا کنیم و بخوانیم «اللهم اشف کل مریض». در دعا اصلا نباید حسود بود بلکه باید دل دریا کرد تا دست هایی که در آسمان پرواز می کند، آزادی را برای همه بخواهد و به زمین آورد به حرمت «اللهم فک کل اسیر» در دعا باید از اسیران ظاهری فراتر رفت و چنان دعا کرد و آمین گفت که همه از بند اسارت نفس و شیطان آزاد شویم. از آمین گو سخن به میان آمد، من باور دارم گاه، حرمت «آمین گوست» که دعای دعا کننده را مستجاب می کند و خدا آن قدر عاشق تواضع آمین گوست که گاه ابر را هم همراه او می کند، چنان که در قصه ای تمثیلی می خوانیم در بیابان دو همراه بودند و هوا سوزان، یکی گفت دعا کنیم خدا ابری بفرستد تا سایه سرما شود در زیر تیغ خورشید. اولی به دومی گفت دعا کن، دومی با خود گفت آن قدر گناه کرده ام که شرمم می کند دعا کنم. با کدام رو خدا را بخوانم؟ پس به اولی گفت شما از ظاهرتان پیداست، اهل صلاحید دعا بفرمایید تا به اجابت رسد و اولی دعا کرد و دومی آمین گفت و ابری پدیدار شد بر سرشان اما وقتی راهشان از هم جدا شد، ابر بر سر آمین گو رفت... آری گاه آن که صادقانه آمین می گوید گره گشا می شود، پس برای همه دعا کنیم و همه آمین بگویند تا راه آسمان باز شود. خوبی ها را هم برای همه بخواهیم تا در هم افزایی خوبی ها، همه از آن بهره مند شویم و جامعه ای داشته باشیم سرشار از نور که همه جایش روشن باشد و چشمان همه نیز روشن شود، البته باید هم آداب دعا را رعایت کرد و هم ادب دعا خواندن و آمین گفتن را تا اتفاق مبارک اجابت، جامعه را به جلوه ای از بهشت میهمان کند... ب / شماره 3365/ چهار شنبه 24 خرداد 1396/ صفحه اول و 3/ چ2
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:2  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
رمضان، ماه عبادت و عبودیت است، گاه نشستن به اندیشه و برخاستن به تدبر.
اینکه آنقدر بر تفکر و اندیشه تاکید شده که ده ها پله بالاتر از عبادت نشانده برای این است که با فکر، راه فرداها باز می شود. با اندیشه این راه به صاحب اندیشه می رسد و با تدبیر، از کمین شیطان هم به سلامت می گذرد. منتهی تدبیری که در دایره تقدیر حضرت حق باشد...
روز هفدهم :
اللهُمَّ اهْدنِی فِیهِ لِصَالِحِ الْأَعْمَالِ وَ اقْضِ لِی فِیهِ الْحَوَائِجَ وَ الْآمَالَ یَا مَنْ لا یَحْتَاجُ إِلَی التَّفْسِیرِ وَ السُّؤَالِ یَا عَالِماً بمَا فِی صُدُورِ الْعَالَمِینَ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ
خدایا مرا در این ماه به سوی کارهای شایسته هدایت فرماو حاجت ها و آرزوهایم را برآور، ای آن که نیاز به روشنگری و پرسش ندارد، ای آگاه به آنچه در سینه جهانیان است بر محمّد و خاندان پاکش درود فرست.
مناجات:
خدایا! بر محمد و آل او درود فرست و مرا و ما را در دایره باورمندان نبوت و ولایت قرار ده. در شمار آن کسانی که ایمان را در دل، صمیمانه نقش می کنند و صادقانه بر زبان می آورند و مومنانه با جوارح و ارکان به عمل در می آورند.
روز هیجدهم :
اللهُمَّ نَبِّهْنِی فِیهِ لِبَرَکَاتِ أَسْحَارِهِ وَ نَوِّرْ فِیهِ قَلْبی بضِیَاءِ أَنْوَارِهِ وَ خُذْ بکُلِّ أَعْضَائِی إِلَی اتِّبَاعِ آثَارِهِ بنُورِکَ یَا مُنَوِّرَ قُلُوب الْعَارِفِینَ
خدایا مرا در این ماه به برکت های سحرهایش آگاه کن و دلم را با روشنایی انوارش روشنی بخش و تمام اعضایم را به پیروی آثارش بگمار، به نورت ای نوربخش دل های عارفان.
مناجات:
خدایا! بر محمد و آلش درود فرست و مرا به رازهای رمضان چنان آگاه کن که افسون شیطان، هرگز در من کارگر نیفتد. مرا با شولای امن سحر در بر گیر تا از گزند وسوسه های خناسان و توفان های نفس اماره در امان بمانم. مرا در شکوه صلوات بر محمد و آل محمد، طراوتی بهاری بخش تا گل های ایمان، عالم جانم را گلستان کند...
خراسان جنوبی /
http://khorasanjonobi.khorasannews.com/?nid=19557&pid=5&type=0
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 14:58  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
رنگین کمانی هستیم به نقشه ایران و پهنه ایران. کنار هم که قرار می گیریم، در چشم آسمان هم می نشینیم در جغرافیایی زمینی که نامش ایران است. ما ریشه های در هم تنیده شجره طیبه ای هستیم که طبیعت هم ما را هم زیست کرده است به گونه ای که کوه و دشت و جنگل و دریا و کویر با هم ساز می آید تا ایران مثل شهاب تابان بدرخشد. باری ما قطعات متفاوت اما همساز یک هویت صاحب تاریخیم. هويت ايراني با «فارس» و «ترک» و «کرد» و «لر» و «بلوچ»و «عرب» و «گيلک» و... شکل گرفته است. چنانکه ايران هم با «آذربايجان» و «فارس» و «تهران» و «اصفهان»و «بلوچستان» و«خوزستان» و گيلان.همچنانکه نميشود آذربايجان را، فارس را، بلوچستان را، کردستان را، خوزستان را از ايران جدا کرد.آذري و کرد و لر و...را هم نميتوان از هويت ايراني جدا نمود. چه هويتي، معني هرکدام، هرچه باشد، ايراني نيست و ما همه نيز، ترک باشيم، يا کرد، لر باشيم يا بلوچ، عرب باشيم يا فارس، قبل از همه، يک «پيشوند» مشترک داريم» ايراني... ، ايراني عرب، ايراني آذري ... و... اين هويت ايراني است که بر جايگاه قومي و زباني ما اشراف دارد و آن را در دل خويش عزيز ميشمارد. ايران اگر، ايران شد و ايران ماند، اين را رهين هوشياري، شجاعت و پايمردي «همه فرزندان »خود است.چنانکه در حماسه دفاع مقدس «باکري» آذري چنان از «ايران »دفاع ميکرد که «خرازي» اصفهاني. «جهانآراي» خوزستاني چنان دل به بزرگي ايران داشت که «کاوه» مشهدي. ميان رزم لشکر عاشورا و سيدالشهدا و ويژه شهدا و 25کربلا و... هم فرقي نبود. همه يک تن بوديم عليه دشمن ، براي دفاع از يک آئين و يک ميهن. همه درگير جنگ بوديم درست، مثل سکانس اول فيلم سينمايي مرز که در نقشه ايران، در هر استانش، قطره خوني نقش ميبست و همه درمرز با عراق به هم ميپيوست و جوي خوني را شکل مي داد که بر شمشير و هر اسلحهاي پيروز بود و در آن جوي خون، خون ترک و کرد و بلوچ و فارس و عرب به هم ميپيوست تا ايران بماند. يادم هست در عمليات مرصاد، قبل از اينکه ما راه را بر دشمن منافق در تنگه حسنآباد ببنديم، اين عشاير بودند که با سلاحهاي ابتدايي خود به مقابله با خصم آمده بودند که بيشه را خالي از شيران فرض کرده بود. يادمان هست که خوزستانيها، اين غيورايرانيان عرب چگونه در برابر دشمني ايستادند که ميخواست از همزباني خود با آنها سوءاستفاده کند غافل از اينکه ايراني عرب، همدلي و همهويتي خود با ايرانيان را هزار بار از همزباني با صداميان خوشتر دارد که اززبان صدام جز بانگ شوم برنميخيزد. آري، ايران را ما همه نگه داشتهايم. همه هم فرزند ايران هستيم و همه هم بايد در کنار هم با حفظ حرمت هم، سرفراز بمانيم که سرفرازي ايران و ايراني در گرو ايستادن همه ما کنار هم است و ما قوميتها و زبانها و...به مثل همان تک شاخههايي هستيم که پيرخردمند به فرزندانش ميداد و ميشکستند اما وقتي چند شاخه را با هم به آنها داد و هيچکدام شکستن نتوانستند پس آنها را گفت» فرزندانم، «با هم» باشيد که تک تک شما شکستني هستيد اما با هم که باشيد کسي نميتواند شما را بشکند. شکستناپذيري ما هم مرهون «با هم »بودن ما بود و هست اما در«برهم» بودن جز شکست، لباسي نميتوان پوشيد. «اقوام» به مثل«قطعات پازل» هستند که هرکدام نقشي دارند و نگاري. اما «نقش اصلي» زماني شکل ميگيرد که آنها را کنار هم بچينيم و آن شکل هم «ايران» است که اگرچه در نقشه به «گربه »ميماند اما در نقش، «شير »است و... «شير بييال و دم و اشکم که ديد اين چنين شيري، خدا هم نافريد،» شايد کلام هوشمندانه حضرت مولانا را بتوان چنين تعريف کرد که ايران، با همه اقوامش، «شير» ميشود و بدون آنها اصلا ايراني نميماند، که از آن سخن به ميان آيد. این را همه با صدای بلند اعلام می کنیم تا بدانند بدخواهان که بذر تفرقه می خواهند بکارند. بدانند دستی که برای افشاندن این بذر خبیثه در توبره شود ، بیرون نیامده فلج خواهد شد که این جا ایران است و مستظهر به دعای شهیدان. این جا ایران است، از هم ناگسستنی ترین نقطه جغرافیا. یک پارچگی ما به خون شهیدان مان قوامی جاودانه یافته است که – ان شاالله- هرگز گسسته نمی شود. روح مهدي و حميد باکري و همت و کاوه و خرازي و بروجردي و کاظمي و صیاد شیرازی و آبشناسان و دوران و کشوری و شیرودی وهمه شهدا شاهد عهد ما و نگهبان ایران است... حیات/تاریخ انتشار: 22 خرداد 1396 | شناسه مطلب: 134731/چ2 http://hayat.ir/fa/134731
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 14:55  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ما به دریافتهای روزآمد از کلام و مدرسه فکری امامت نیازمندیم و به این باور که امامت، یک جریان مدام روشنی است که در هر قطعهاش، امامی پرچم را به شانه میکشد نیز هم. تعبیر زیبای" کلهم نور واحد" مبین این حقیقت است تا ما نه با افراد که با جریان و با انسانی 250 ساله، مواجه باشیم که بر همه قرون و اعصار نور میپاشند و راه را نشان میدهند. اگر به احادیث و روایات حضرات ائمه (ع) نگاه کنیم میبینیم در یک راستا و برای یک راه است لذاست که مشابهت فراوانی هم بین سخنان حضرات میبینیم.
البته سرچشمه همه احادیث به دریافت وحی توسط رسول مکرم (ص) برمیگردد و خوانش عملی احادیث هم گام نهادن در مسیر رسولالله است. همین سرچشمه واحد ما را به فهم واحد در کلام معصومان میرساند چنانکه در حدیث جامعهساز از حضرت مجتبی (ع) میخوانیم: وَ اعْمَلْ لِدُنْیاک کأَنـَّک تَعیشُ أَبَدًا، وَ اعْمَلْ لاِخِرَتِک کأَنـَّک تَمُوتُ غَدًا، وَ إِذا أَرَدْتَ عِزًّا بِلا عَشیرَة، وَ هَیبَةً بِلا سُلْطان فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِیةِ اللّهِ إِلی عِزِّ طاعَةِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ./ برای دنیایت چنان کار کن که گویا همیشه زندگی میکنی، و برای آخرتت بهگونهای کارکن که گویا فردا خواهی مُرد، و اگر عزّتی بدون بستگان و شکوهی بدون سلطنت خواهی، از معصیت و نافرمانی خدا به طاعت و فرمانبری خداوند عزّوجلَّ درآی. (1) این رویکرد را که امروز و فردای ما را میسازد در بیان حضرت رضا (ع) هم میبینیم که با تبیینشان و منزلت کار، کارگر را هم در جایگاهی شایسته مینشاند؛ کسی که دنبال روزی میرود تا آبروی خود و خانوادهاش را حفظ کند، اجر و پاداشش از رزمندهای که در راه خدا جنگ میکند بیشتر است. (2) با نگاه به رویه دیگر سخن حضرت که؛ (عرق کارگر معادل خون شهید است.)، میتوان گفت، کار و تلاش در دیدگاه امام رضا (ع)، آنقدر باارزش است که آن را بالاتر از جهاد در راه خدا اعلام نمودند. در سخن امام مجتبی نیز رویکرد برنامه محوری را مشاهده کردیم که باید برای کار چنان اندیشید که عمر، ابدی است و به پهنای ابدیت باید برای کار برنامهریزی کرد، سویه دیگر این نگاه را در کلام امام رضا میخوانیم که میفرمایند: اندیشیدن و تأمل قبل از شروع هر کار تو را از پشیمانی ایمن میسازد. (3) امام مجتبی هم به تلاش و اعتماد و توکل میخوانند به این بیان که؛ لا تُجاهِدِ الطَّلَبَ جِهادَ الْغالِبِ وَ لا تَتَّکلْ عَلَی الْقَدَرِ إِتَّکالَ المُسْتَسْلَمِ./ چون شخص پیروز در طلب مکوش، و چون انسان تسلیمشده به قَدَر اعتماد مکن [بلکه با تلاش پیگیر و اعتماد و توکل به خداوند، کار کن]. (4) از امام رضا نیز در حدیثی میآموزیم که؛ ما باید به خدا توکل کنیم و هیچگاه یاد او را از ذهن خود بیرون نکنیم، اما توکلی که همراه عمل است، چنانکه حضرت (ع) میفرمایند: هر کس از خداوند، توفیق بطلبد ولی تلاش نکند، خود را مسخره کرده است. (5) بله، کسی که توفیق میطلبد باید به عمل هم برخیزد و خط سیر سخن امام مجتبی و امام رضا (علیهماالسلام) ما را به سر خط تکلیف انقلابی و ملی میآورد تا بیش از همیشه برای اقتصاد مقاومتی تلاش کنیم و با برنامهریزی بهسوی "اشتغال و تولید" که نقشه راه موفقیت سال جاری هم هست، گام برداریم. این دریافت و درسآموزی در مکتب امامت هم ما را و هم کشور ما را به سرفرازی میرساند و هم ایمانمان را در مسیر ولایت، تعالی میبخشد لذا سزاوار است در عید میلاد مجتبوی، با اهتمام به کار بیشتر، شکرانه نعمت امامت را بهجا آوریم. پینوشت: 1 - بحارالانوار (ط-بیروت) ج 44، ص 139 2- وسائل الشیعه، ج 17، ص 67 3- تحفالعقول - کتاب سخنان گهربار (دررالکلام) 4 - تحفالعقول ص 233 5- کتاب دیدار یار خبرگزاری فرهنگ رضوی/شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۶/ ساعت ۱۳:۱۵ http://farhangrazavi.ir/fa/doc/note/12698
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 14:48  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|