خدا بهشت نشين شهيد، امير ارتش جمهوري اسلامي سرلشکر دکتر حميد رخشاني را به فيض سلام قول من رب رحيم متنعم کند، که وقتي دامادشان گفت: خودکارت را بده مي خواهم چيزي بنويسم با صداقت و صراحت پاسخ داد: اين خودکار متعلق به بيت المال است سپس رو کرد به مادرش که: مادر جان لطفاً يک خودکار بدهيد به احمدآقا. او حتي خودروي خود را هم به اهواز برد تا بعدازظهرها که براي خدمت غيرسازماني به روستاها مي رود از خودروي دولتي استفاده نکند خدا به عزت خود ياد اين شهيد را و شهيد برونسي را عزيز بدارد که وقتي از جبهه برگشت و يک فرش ماشيني را در خانه خود ديد و فهميد دوستان سپاه آورده اند، همان دم آن را جمع کرد و پس فرستاد. خدا همه شهدا را رحمت کند که بدون شرمندگي- حتي- نه خود از بيت المال استفاده مي کردند و نه به ديگران اين اجازه را مي دادند. آنان به «فمن يعمل مثقال ذرةً خيراً يره» ايمان داشتند و از حساب و کتاب «فمن يعمل مثقال ذرةً شراً يره» مي ترسيدند، لذا، حتي به اندازه سر خودکاري هم از استفاده شخصي پرهيز مي کردند و از در اختيار ديگران گذاشتن نيز هم. اين را عرض کردم، تا به صراحت و صداقتي که بايد از شهدا وام گرفت، بگويم آقايان نامزدهاي رياست جمهوري و شوراهاي اسلامي شهر يک لحظه با خود خلوت کنيد ايران عزيز و مستقل، امانت شهدايي چنين است. آيا مي توانيد مثل آن شهدا رفتار کنيد و حافظ ايران و بيت المال مادي و معنوي مردم باشيد؟ نه مثل شهدا ،با هزار فرسنگ فاصله مي توانيد مثل اينان باشيد؟ مي توانيد ۲۰درصد مثل شهدا باشيد، ما به همين ۲۰درصد هم نمره ۲۰ مي دهيم اگر مي توانيد بسم ا... وگرنه بايد جواب گوي شهدا و خداي شهدا باشيد، در روزي که ترازوها را چنان دقيق تنظيم مي کنند که ذره اي خير و شر از حساب دور نماند، مي توانيد امانت دار باشيد بسم ا... سجاده نماز خدمت را با افتخار برايتان پهن مي کنيم اما آناني که بيت المال را مال البيت مي پندارند و در هر جايگاهي هستند، امکانات آن را نه وقف خدمت که انگار وقف تبليغ و ترويج و حمايت از کانديدا مي کنند، بدانند، هم از پس امروز يقين فردايي است که بايد جواب بدهند و حتي قبل از آن فردا، همين امروز را هم اگر نه در برابر محکمه قضا، لااقل در برابر افکار عمومي و وجدان خويش بايد پاسخگو باشند. شهدا دقيق بودند، خدايي بودند، خود را نديدند، ايثار را به اوج رساندند، هرکسي مي خواهد در کشور شهدا خدمت کند، بايد خود را شبيه آنان کند، مهم اين است که هرکسي مي خواهد مسئوليت بگيرد، آن را با رياست اشتباه نکند و قبل از هرچيز در آينه به خود نگاه کند. ببيند با شناختي که از خود دارد، رويش مي شود کانديدا شود؟ رويش مي شود امکانات در اختيارش را به خدمت دوست و هم حزبي اش قرار دهد؟ و ... نمي خواهد به ما جواب بدهيد. هرکس مي تواند به شهيد رخشاني و شهيد برونسي و ديگر شهدا جواب دهد، کانديدا شود...

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1392/01/29 شماره انتشار 18381 /صفحه۱۶/بدون موضوع

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:5  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

کاري نکرده ايم براي شهدا، مخصوصاً شهداي ارتش جمهوري اسلامي ايران. کار در خوري نکرده ايم، در خور کاري که آن ها براي اين مرز و بوم انجام دادند و اگر نبود سريال هايي مثل شوق پرواز و سيمرغ درباره اميران شهيد بابايي، کشوري و شيرودي و سريالي که درباره شهيد قهرمان خلبان امير عباس دوران ساخته شد، سهم ارتش از مجموعه کارهاي تلويزيوني چقدر بود؟ آيا چيزي بالاتر از صفر؟ نمي دانم اگر هر کدام از اين شهداي قامت کشيده در ديگر کشورها بودند، چگونه آنان را به آسمان مي رساندند اما مي دانم ما چنان عمل کرده ايم که اين مردان آسماني حقيقتاً در زمين و در ميان ما که استقلال و عزت خود را مديون آنان هستيم ناشناخته مانده اند و دلاوران زنده عرصه آتش و خون در پيچ و خم زندگي روزمره به فراموشي سپرده شده اند. تازه اسم هايي که بر قلم آمد و پيشتر برهه هايي از حماسه آفريني شان در قاب تلويزيون ميهمان چشم ها و انديشه ها شد درباره خلبانان است و الا درباره نيروي زميني و دريايي که کار در خوري نشده است، آيا صياد شيرازي، آبشناسان، اقارب پرست و ... هر کدام نمي توانند لااقل قهرمان يک سريال و فيلم باشند؟ از خود پرسيده ايم که چقدر اين اميران را مي شناسند نسل امروز؟ نسل خود ما چقدر مي شناسند اينان را، شناختن پيشکش، چند نفرمان هستند که الان اگر از آن ها نام امراي شهيد ارتش را بپرسيم و يا نام دلاوران زنده را که قهرمانان جنگ بودند، مي توانند به اندازه انگشت هاي دو دست اسامي آنان را برشمرند؟ شهداي ارتش و حتي عمليات هاي بزرگي که ارتش در آن نقش محوري داشت، براي ما ناشناخته مانده است بخشي از اين را بايد سازمان هاي متولي در ارتش پاسخ بدهند و بخشي از آن بر دوش ما اصحاب رسانه سنگيني مي کند و بر شانه هاي سينما و هنر و هر کس که مي تواند کاري بکند و نکرده است. ارتش بايد آغوش خود را به سوي رسانه ها و اصحاب هنر باز کند و اينان نيز بايد با تمام توان برخيزند تا اداي دين کنند به مردان حماسه ساز اين مرز و بوم. بايد نسل امروز، با اين چهره ها و عمليات ها و... آشنا شود تا در فردا روز، در فرداي مبادا، که شايد پيش بيايد، هر کدام خود يک قهرمان شوند، يک صياد شيرازي، يک عباس دوران. دنيا دارد قهرمانان نداشته اش را اسطوره جهاني مي کند، دارد مرد عنکبوتي و بن تن را در ديده و دل فرزندان ما بزرگ مي کند، اما ما از مردان بزرگ و قهرمانان واقعي اين مرز و بوم غافليم. به باور من اين غفلت يک اقدام ضدانقلابي است. باور انقلابي حکم مي کند، قهرمانان انقلاب را به جامعه انقلابي معرفي کنيم تا همگان بدانند که روزگاري اين مردان با کمترين امکانات در برابر دشمني ايستادند که مستظهر به قدرت شرق و غرب بود. ارتشي را به زانو در آوردند که مدرن ترين تجهيزات دو بلوک باطل دنيا را توامان در اختيار داشت. ما اما قدرت واقعي ما، شهدا بودند و رزمندگان ارتشي، سپاهي، بسيجي و جهادي که با سلاح ايمان و تدبير و شهادت طلبي مي جنگيدند. دشمن «سوپراتا ندارد» داشت، ما عباس بابايي، او ميراژ داشت ما عباس دوران. او ميگ و سوخوو بالگرد و موشک داشت، ما ياسيني و ستاري و کشوري و شيرودي. او تانک T72داشت ما صياد شيرازي. او ايسوزو داشت، ما ناوچه پيکان و شهيد هاشمي و... در کنار سپاه پاسداراني که هر سردارش، يک تاريخ حماسه و بسيجي که هر رزمنده اش يک قهرمان واقعي بود. آن ها آهن داشتند و ما آدم. آن ها تانک داشتند ما حسين فهميده، آن ها «سحره» نظامي جهان را به خدمت گرفته بودند، ما باطل السحرهايي چون کاوه و برونسي و همت و باکري و چمران و... داشتيم و اين گونه بود که در نبرد نابرابر، ما دست بالاتر را گرفتيم و... عاشورا تمام شد. امروز از عاشوراي ۸ ساله گفتن و مقتل خواندن وظيفه ماست و در اولويت نخست وظيفه بازماندگان دفاع مقدس وظيفه ارتش، سپاه، بسيج است و همه آناني که بايد بگويند، اما کم مي گويند مخصوصاً ارتش که از کم هم کمتر مي گويد...

خدا کند تا مردان حماسه را نفسي در جان است، کلمه ها، کلام شوند در زبان ها و از آن حماسه بگويند و از فرهنگي که آن ۸ سال را متمايز کرد تا درسي باشد براي امروز، فردا و فرداهاي ما...

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1392/01/29 شماره انتشار 18381 /صفحه۹/اجتماعی

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:3  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

پیشکش به حضور ارتشیان و سربازان

لباست به رنگ خاک است

چنان که خودت هم از خاکی

گل وجودت را از خاک سرشتند

و «نفخته فیه من روحی» حضرت خداوند

به تو جانی بخشید

که چراغ جهان شود

و لباست خاکی است

خودت هم خاکی هستی

خاکی و خداباور

و همین باور عاشقانه است

که تو را به رفعت عشق خدا رسانده است

تو عشقی سرباز

عشق با تو سر می بازد

و خدا چنان با تو تغزل می کند

که به منای خویش می کشاند

این که حاجی سر می تراشد

و تو سر می تراشی

یک معنا دارد

اشارتی ملیح

به حلق اسماعیل

که بوسه گاه «خنجر» نابرای ابراهیم شد

حنجر به مسلخ خنجر آمد

اما خنجر را

جز بوسه اجازتی نبود

او بوسید

و اسماعیل سرفراز شد

و ابراهیم نیز هم

و از آن پس

منا در حج یادآور اسماعیل شد

تا پس از قربانی

حاجیان سر بتراشند

بدین پیغام

که آماده «سر» باختن هستند

و تو سرباز نیز سر می تراشی

تا دنیا بداند

به گاه جهاد

به فصل رزم با دشمن

نه که از سر باختن نمی هراسی

که سر باختن نهایت آرزوی توست

به سان شهادت

و چه کسی است که

حلاوت شهادت را

به آرزو برنخیزد!

تو سربازی

سروی سبز

اما خاکی پوش

در ارتش عشق

شهیدی که عاشورایش را

و کربلایش را

انتخاب کرده است

 خراسان رضوي - مورخ پنج‌شنبه 1392/01/29 شماره انتشار 18381 /صفحه اول

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:0  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

به هم خنديدن هنر نيست که ضدهنر است. هنر آن است که با هم بخنديم، بي آن که باعث تحقير کسي شويم. بخنديم، بي آن که کسي از اين خنده ما برآشوبد. بخنديم، بي آن که کسي تلخ کام شود والا به هم خنديدن و به قيمت شکستن حرمت و عزت هم قهقهه زدن هر چه باشد هنر نيست که از قضا «ضدهنر» است. هنر زيباست، زيبا و زيبايي آفرين، پرحلاوت است. ديده و دل را جلا مي دهد اما «ضدهنر» همه زيبايي ها را در هم مي ريزد، جام هاي بلور حرمت را مي شکند. قالي هزار رنگ را، هزار پاره مي کند و...

مطمئن باشيم، به هم خنديدن هنر نيست و از ملتي که پيشينه فرهنگي دارد و همواره سر، فراز دارد و سينه ستبر که «هنر نزد ايرانيان است و بس» توقع است همواره هنرمندانه سخن بگويد، هنرمندانه رفتار کند و هنرمندانه زندگي، نه اين که برخي افراد باشند براي خنداندن چند تن و به اصطلاح «شمع انجمن» شدن با تمسخر زباني و قومي، به هويت ملي خويش بخندند، اين شمع انجمن شدن نيست. شمع روشني آفرين است بلکه اين رفتار تاريکي محض است. البته بسياري، ناخواسته و بي قصد تحقير، لب به جوک و پيامک و... مي گشايند که يک لر بود... يک ترک بود...يک عرب بود... يک فارس بود... يک بلوچ بود...، حال آن که توجه ندارند اگر ترک و کرد و لر و بلوچ و عرب و فارس را بشکنيم، پس چه کسي مي خواهد ايران را بسازد؟ يادمان باشد، ايران، قالي هزار رنگ و هزار نقش است که چشم جهان را خيره کرده است. زيبايي و شکوه اين قالي از هم نشيني و گره خوردن همه رنگ ها و نقش هاست. جوهر پاشيدن روي يک گوشه قالي، تمام قالي را از قيمت مي اندازد، «لر»، نماد غيرت است. «ترک» تنديس تعصب و عزت، «کرد» سرو سرفرازي است و «عرب»، نخل پرثمر و پرريشه ايراني، «بلوچ» غيرتمرد مرزداري است که به نام ميهن جان مي دهد. فارس، با ايران معنا مي شود. اصفهاني، خرازي است، کاظمي است، خراساني کاوه است، خوزستاني، هاشمي، قمي، زين الدين و... ما در عاشوراي دفاع مقدس و هر گاه ايران در خطر بود، نشان داديم، به هر زبان و نژاد و حتي دين و مذهب، فرزند از جان گذشته ميهنيم،ما با هم که باشيم پيروزيم و بي هم مي شکنيم. ياد آن پيرمرد بخير، که ترکه اي به دست هر پسرش داد تا بشکنند و شکستند و بعد چند ترکه، به تعداد پسرانش کنار هم گذاشت و کسي نتوانست بشکند و بعد، پندشان داد با هم که باشيد، کسي نمي تواند شما را بشکند اما جدا، جدا، هر کدامتان شکستني هستيد و حالا اين قصه قوميت ها و زبان ها و شهرهاست. با هم باشيم، دشمن هيچ غلطي نمي تواند بکند، حتي اگر آمريکا باشد. با هم که باشيم، ايران به سرفرازي چنان ساخته مي شود که ما هر کدام نيز بهترين زندگي را داشته باشيم. پس با هم باشيم، «با هم بخنديم، به هم نخنديم که بي هم مي شويم، بي هم که شويم، هيچيم، هيچ!»....

خراسان - مورخ دوشنبه 1392/01/26 شماره انتشار 18378 /صفحه۱۶/بدون موضوع

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ساعت 11:15  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

یک آسمان گریه دارم

یک زمین واژه درد

واژه هایی از جنس

در و درد و مادر

از جنس مسمار و

سیلی و غلاف شمشیر

از جنس نعره های جنون

و شراره های آتش

از جنس مظلومیت و غیرت

واژ ه هایی که همه

دست به پهلویند

و پهلو شکسته

به دنبال شاعری می گردم

تا آنان را پهلوی هم بنشاند

مصرع به مصرع

و بیت بسازد

نه بیت الغزل

که بیت الحزن باشد

حماسه ای در قامت بیت الاحزان

در شرح بانویی که

نوایش عطر وحی داشت

و بیت الاحزانش

نشان بیت ا...

حرم رسول ا... بود

و حرم ا...

یک زمین واژه دارم

از جنس درد

از جنس مظلومیت

از جنس حقیقت

به نام فدک

به نام کوچه

به نام مسجد

به نام فریاد

به نام غدیر

و به دنبال شاعری می گردم که فردوسی وار

حماسه فاطمیه را بسراید

با واژه هایی که مصرع می شوند

مصرع هایی که «بیت» می شوند

نه بیت الغزل

که بیت الحزن

و در جان تاریخ جاری می شوند

تا جان بگیرد ایمان آدم ها

 و برخیزند مردمان

دست به پهلو

اما به نام فاطمه(س)

به یاری علی

و ... یاعلی!

 

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1392/01/26 شماره انتشار 18378 /صفحه۵/فرهنگی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ساعت 11:12  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

قبرت کجاست مادر

این را هزار سال است

هزار و چهارصد سال است

و چند سالی هم بیشتر

که می پرسیم

به چشم

به دل

به زبان

آخر کجا سر بر سنگ بگذارم

وقتی نمی دانم

کدام زمین

یاس نبی را در آغوش گرفته است

مادر!

واژه ها هم دست به پهلو راه می روند

وقتی هیچ شاعری نمی تواند

مزارت را شعر کند

و هیچ کس نمی تواند

به فرزندانت

آدرس خانه مادر را بدهد

مادر!

این را هزار سال است

هزار و چهارصد و اندی سال است

که پرسیده ایم

مزار مادر کجاست

و هنوز به جواب نرسیده ایم

و باز می پرسیم

و باز خواهیم پرسید

تا دنیا بداند

معنای مظلومیت را

تا بدانند

حتی در چند قدمی حرم رسول ا...

کسی نشانی دردانه اش را نمی داند

تا بدانند، فاطمه(س) مظلوم است

علی مظلوم است

حق مظلوم است

عشق مظلوم است

مادر!

ای بانوی کرامت و فریاد

این سکوت

سکوت بقیه می کشد مرا

می کشد ما را

پس کی به فریاد

یک نفر خواهد خواند

قبر مادرم این جاست

بی بی!

هزار در هزار هم که کسی پاسخ ندهد

باز خواهیم پرسید

قبر دختر رسول ا... کجاست

و یقین داریم

فردایی

- که خدا کند به زودی طلوع کند -

یک نفر

به پاسخ ما را

به زیارت خواهد آورد

و ما که هزار و چهارصد و اندی سال

دل مزار شما کرده بودیم

به مزار شما دل خواهیم داد

و به مشبک های ضریحی که خواهیم ساخت

دخیل خواهیم بست

و به جهان خواهیم گفت

تنها در خانه فاطمه به مسجد رسول ا... باز است

و راه مزار فاطمه به مزار رسول ا... هموار...

بی بی جان

مطمئنم فردا خواهد آمد

و صاحب امروز و فردا نیز هم

و ما زیارتنامه شما را

آشکار در کنار مزارتان خواهیم خواند

... و الیس الصبح بقریب؟!

 خراسان - مورخ شنبه 1392/01/24 شماره انتشار 18377 /صفحه اول و ۲

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:12  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
روايت اشکباران روضه حضرت زهرا(س) در حرم حضرت علي(ع)
 

صاحب عزا، کنار در مي ايستد. اين يک رسم است و من آن شب، آن شب که در حرم حضرت علي(ع) بدون برنامه ريزي قبلي روضه حضرت زهرا(س) شکل گرفت، چشم مي گرداندم به درهاي ورودي حرم. حس مي کردم حضرت حيدر(ع) که به نام فاطمه اش حساس است، بايد کنار درها ايستاده باشند. اين درست که شب هنگام غدير بود، اما وقتي بدون هماهنگي قبلي قطعات کنار هم چيده مي شود، حتي آدم ها کنار هم قرار مي گيرند و روضه شکل مي گيرد. حتماً رازي دارد. شايد اين پيغام را درک کنيم که ميان غدير و شهادت حضرت زهرا(س)، بايد به راز مظلوميت علي(ع) برسيم. شايد شهادت زهرا(س) روي ديگر سکه غدير است و شايد خيلي رازهاي ديگر. هر چه بود،آن شب روضه اي شکل گرفت که از ابتدا قرار نبود! کاروان هاي زيارتي، هر کدام براي خود برنامه اي داشتند. اما وقتي زمزمه روضه حضرت زهرا(س) در يک کاروان آذري زبان پيچيد، کم کم، مردم از هر کارواني که بودند به آن جمع پيوستند. مداح مي خواند، تا جايي که نفس ياري مي کرد و کلمات جاري مي شدند، اما ضجه عزا زماني اوج گرفت که يک روحاني مشهدي هم از ميان جمع گريان، به ياري مداح برخاست. از آن سوي ديگر، نيز يک روحاني شمالي و از ميانه باز يک مرد آذري. هر کس جمله اي مي گفت. ديگر مداح نمي خواند، اين چشم ها بودند که به گريه مي خواندند و لب ها که گويي در عطش مي سوختند و آدم ها،... چقدر از غدير، تا غربت علي، از ولايت مولا تا شهادت زهرا(سلام ا... عليها) فاصله کم بود. روحاني مشهدي، انگار واقعه کوچه را مي ديد که به فرياد گزارش مي داد و از آن سو کسي خواند. از زبان امام مجتبي عليه السلام که:

مردک پست که يک عمر نمک حيدر خورد

نعره زد بر سر مادر به غرورم بر خورد

ايستادم  به پنجه پا، اما حيف!

دستش از روي سرم رد شد و بر مادر خورد...

و اشک بود که غدير مي آفريد تا اگر شاهدان غدير به فراموشي دچار شدند، اين بار چشم ها به ايمان، غدير شوند و به شهادت ولايت مولا بيايند و راوي صادق مظلوميت زهرا(س) باشند. آن شب اشک و آه و ضجه شرح حرم حضرت حيدر بود و روحاني شمالي لب باز کرد که حسين عليه السلام به امام حسن عليه السلام گفت: داداش حسن! به سن و سال چندان از من بزرگ تر نيستي اما چرا چنين زود پير شدي؟ و پاسخ شنيد حسين جان! تو نديدي، آن چه من آن روز در کوچه ديدم، واي مادرم... واي مادر... و خود مي توانيد خودتان را جاي زائران حضرت حيدر و سوگواران حضرت زهرا(س) بگذاريد که چگونه صداي شان تا خدا مي رسيد.

از اين سو روحاني مشهدي باز خواند: عباس، به حسين(ع) گفت: داداش، من نمي دانم چرا هر وقت داداش حسن به اين جاي کوچه مي رسه، مي نشينه؟! و... اگر العاقل يکفيه الاشاره، عاشق را هزار بار بيشتر يک اشارت کافي است و حتي نياز به زبان داني هم نيست. اين ها فارسي مي خواندند، اما عرب هاي عراقي و لبناني و... هم، به هم نوايي آمده بودند و اشک و آه و ضجه، چشم نوشت همه بود.»

آن شب، آن روضه چنان جان ها را جلا داد که شب هاي بعد، همه از هم زمان برگزاري آن مجلس را مي پرسيدند، اما ... انگار فقط همان شب بايد پيغام را مي گرفتيم تا به فراموشي شاهدان غدير دچار نشويم. آن شب من و خيلي هاي ديگر، حضور صاحبان عزا را در ميان خود حس مي کرديم و بسيارمان چشم مي گردانديم کنار درها براي سر سلامتي دادن به مولا...

خراسان رضوي - مورخ شنبه 1392/01/24 شماره انتشار 18377 /صفحه اول و ۵/فرهنگی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:8  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

* زلزله، يک واقعيت است. يک واقعيت طبيعي اما هرگز نبايد انسان اين مخلوقي که طبيعت براي او خلق شده است، مقهور يک حادثه طبيعي شود بلکه بايد زلزله را رام اراده خويش کند. چنان که شاهديم در جهان مردماني به علم و اراده، چنين کرده اند، ما هم مي توانيم و بايد به علم و اراده و ايمان چنين کنيم.

* وقتي پيامبر بزرگوار اسلام(ص) از سست چيدن قبر براي مرده پرهيز مي دهند و قبر را مستحکم مي سازند، تلخ است، پيروان آن حضرت به سهل انگاري خانه زندگي را چنان سست بسازند که به اندک زلزله اي، به قبر صاحبانش تبديل شود. حال آن که خانه هاي مقاوم در همين منطقه، زلزله را با خم ابرويي پشت سر گذاشتند و چتر امنيت براي ساکنان خود شدند.

* خانه را بايد ساخت، مستحکم هم بايد ساخت. از بهترين ابزار هم براي ساخت آن بايد استفاده کرد تا به گاه حادثه کمتر آسيب ببيند و کمتر آسيب ببينند ساکنان آن. دريغ و افسوس خواهد داشت اگر انفاس محترم مومنان و جان هايي که بايد چراغ جهان باشند، به آساني زير آوار از بين بروند. پس «مقاوم سازي» را بسان يک درس بايد فرا گرفت. قرائت شرعي ساخت و ساز هم حکم مي کند. بنيان بناها محکم و سازه ها، در بهترين شکل ساخته شود تا خانه زندگي هم مثل خانه ايمان مستحکم باشد.

* زلزله، خطي شد بر مشق زندگي و جمعي از هموطنان مان، بسان دفتر مشق ها به آخرين برگ رسيدند، تا سياه رنگ جامه و اشک روايت چشم هامان باشد که به مهرباني و نوع دوستي شهره ايم.زلزله در «دشتي»، حزين نواخت و شروه‌خواني، دوباره زنان بوشهري را به شيون کشاند و صدا تا به هر جا رسيد هموطنان به ياري برخاستند تا زلزله زدگان هيچ گاه احساس تنهايي نکنند که هر کس در ايران زندگي مي کند، ميليون ها خواهر و برادر دارد و دنيا ديد اين جا، ايران است، هيچ کس تنها نيست!

* زلزله، آمد، خانه هايي را ويران کرد و حرف مرگ زد و رفت، اما پس از آن دوباره «زندگي» آمد با مردماني که به ياري و امداد آمدند. با کمک هايي که در کوتاه ترين زمان به منطقه رسيد. تا اولين روز پس از زلزله، کسي آواره نماند، پيام جان فزاي رهبر انقلاب هم، تسلايي شد بر دل هاي داغدار و ا... اکبري براي نماز ياري مسئولان و مردم تا بازسازي از همان نخستين روز آغاز شود، مسئولان هم به عيادت و دلداري آمدند تا دريابيم، در اين ملک، زلزله هست، درد هست اما مهرباني، اما همدلي، اما همراهي صد چندان است و...

* زلزله، يک واقعيت است، اما قرباني شدن جلوي پاي زلزله، حقيقت نيست. حقيقت اين است که بايد از ميان زلزله، جاده اي به سوي زندگي بسازيم نه اين که در ميان زندگي براي زلزله کوچه باز کنيم تا بيايد، بغرد و بر دشت زندگي، بذر مرگ بيفشاند، نه اين که به هر لرزه، دامي شود براي دروي نهال زندگي....

خراسان - مورخ شنبه 1392/01/24 شماره انتشار 18377 /صفحه۱۱/ویژه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:6  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
حق زمين پاکي است و حق آدمي اين است که زيبايي ببيند و لذت ببرد، آموزه هاي ديني و فرهنگ شهروندي هم حکم به حفاظت از زيبايي مي کنند تا منظري جز به زيبايي ساحت نظاره را نيازارد اما برخي از ما مردم، با هزار ادعا و شعار، کارنامه عملي مان مي شود اين که مي بينيم، مي آييم به تماشاي زيبايي، مي نشينيم در دامن طبيعت، اما نمک دان را مي شکنيم پس از آن که لقمه هاي به نمک طعم داده در دهان گذاشتيم بعد از آن که بهره خود را برديم، چنان مي کنيم که امکان بهره وري براي ديگران نماند. اين هم خاص سيزده بدر نيست که بگوييم، يک روز بود و گذشت. متاسفانه کار هر روز ماست، هر روز که پايمان به طبيعت باز شد، سفره زيبايي بسته مي شود و تازه روزهاي گرم در پيش است. فصل سفر هم به زودي از راه خواهد رسيد اگر باز هم بخواهيم به شيوه عهد ماضي برخيزيم و بشنويم، واي به حال طبيعت، بدا به حال گل ها و سبزه ها و درخت ها و در حقيقت بدا به حال ما که به دست خود در حق طبيعت، در حق زيبايي و مهم تر از همه در حق خود جفا مي کنيم. جفايي که با تضييع حقوق ديگران از جمله طبيعت گناه نيز هست و ما با بي مبالاتي و بي توجهي، کارنامه خود را سياه تر مي کنيم و حرف آخر؛ آيا رواست که ما به عنوان ميهمان طبيعت به آن آسيب بزنيم؟ کمي تامل کنيم....

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1392/01/22 شماره انتشار 18376 /صفحه۹/اجتماعی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:7  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

 برای مردی که قرآنی زندگی کرد

 

رب ادخلنی مدخل صدق

واخرجنی مخرج صدق

و جعل لی من لدنک سلطان نصیرا

پروردگارا!

مرا در هر کاری

به درستی وارد کن

 و به درستی خارج ساز

و از جانب خود برایم

حجتی یاری بخش پدیدآور

این از جمله آیات خدا بود

که تو امیر دلاور

بر سبیل بندگی خداوند

دعای دستانت می کردی

که به گاه قنوت

مثل درختان پرمیوه و تناور

از زمین می رویید

و رشک از فرشتگان می برد

تو اهل صدق بودی

ورود و خروجت

عاشقانه بود و صادقانه

که رفتارت تغییر آیات عشق بود

و کلامت غزل معرفت

فضل ا... المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیما

شرح روزگاران جهاد بود

و تو امیر میدان جهاد

و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل ا...

بل احیاء

عند ربهم یرزقون

شرح همه لحظه هایی بود

که شاهدانه شهادت را زندگی می کردی

و من المومنین رجال صدقوا ما عاهدا... علیه

و منهم من قضی نحبه

و منهم من ینتظر

و ما بدلو تبدیلا

تفسیر روزهای پس از جهاد

که در انتظار شهادت

لحظه ها را و روزها را

به یاد خدا نور می بخشیدی

و درس مان می دادی که

مومن را دوگانه ای است

که سه گانه نمی شود

دو راه دارد

بی راه سوم

 یا شهید است

یا در انتظار شهادت

و جز این

در صراط مستقیم عشق

راهی نیست

و تو نیز رهروی نبودی

که اگر خورشید را در دست راست

و ماه را در دست چپت بگذارند

پای به راهی دیگر بگذاری

 که از عطر رسول ا... خالی است

تو علی بودی

و صیاد

صیاد شیرازی

صید تو عشق بود

 و عاشقانی که

در رکاب تو

-امیر عشق-

به «من طلبنی» رسیدند

و به«وجدنی» سعادت یافتند

و من وجدنی، عشقنی

حقیقت ایمانشان شد

و به فیض «من عشقنی، عشقته» بار یافتند

و در «من عشقته، قتلته»

جان و جامه زیبا کردند

و جای خالی تا

«من قتلته فعلی دیه»

حدیث شود

«فانا دیته»

خانواده شهید را هم به شوق آورد

که خداوند

-جل و علاء-

خود جایگزین شهید می شود

و تو به جای هر شهید

که کنارت بر زمین افتاد

حضرت خداوند را دیدی

وچنان عشق در تو

فزونی گرفت که

شهادت نوش شدی

 و چشم ها را

- هزار در هزار-

به زیارت شهادت

شکوفا کردی

و راه را نشان دادی که

اگر آه تو از جنس نیاز است

در باغ شهادت باز باز است

... و راه باز است

عشق هست

شهادت هست

پس شهید باید شد

آن گونه که

صیاد شیرازی

آن امیر عشق

به شهادت جاودانگی یافت...

 خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1392/01/21 شماره انتشار 18375 /صفحه ۴و۵/ویژه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:18  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

جهان در حال نوشدن است و نیازهای جامعه نیز مدام در حال تغییر، همه چیز در حال تحول است و در این میان جامعه ای می تواند قامت کشد، که بتواند خود را با شتاب نوشوندگی همراه کند و الا عقب خواهد ماند و بسیاری از دستاوردهای امروز و داشته های به میراث گرفته اش را هم از دست خواهد داد، این نکته را زمانی بر زبان جاری کردم که شهروند متعهدی به شکوه از بازار عرضه نرم افزارها می گفت و از بازی هایی که توسط بیگانگان علیه فرهنگ ما تولید می شود و با کمترین هزینه راه به خانه ما می یابد و مشخص است، فردا خانه هامان را، خانه های باورهامان را خراب خواهد کرد، او بازی ها را اسم می برد و می گفت در یک جمع دردمند بازی ها را سرچ کردیم و دریافتیم، بچه ای که به این بازی ها خو کند، بزرگ تری که امروز به این بازی ها عادت کند، فردا هم خیلی راحت بازی خواهد خورد و حتی اگر سرباز نشان دار دشمن نشود و در لشکر خودی بماند، نقش «غضنفر» را خواهد داشت که چند نفر باید او را بگیرند تا به دروازه خودی گل نزند! صحبت که به این جا رسید دیگری رویه دوم این سکه چرخان را باز گفت که نرم افزار این بازی ها را با کمترین هزینه می شود خرید و می خرند هم، اما برای تهیه یک نرم افزار دینی و قرآنی باید چندین و چند برابر آن پول داد.او می گفت من حاضرم و تهیه هم می کنم چون نگاهم این است که برنامه های قرآنی، یک خاکریز بلند است در برابر هجوم فرهنگ بیگانه اما واقعاً برای همه امکان تهیه نرم افزارهای گران قیمت معرفتی و قرآنی وجود دارد؟ آیا نباید مسئولان و توانگران جامعه در این حوزه به یاری ایمان مردم بیایند؟ صحبت های این سید شهروند، مرا بر آن داشت تا این چند خط را به عنوان پیشنهاد قلمی کنم،که باید متناسب با نوشدن شرایط زندگی از ظرفیت های موجود نیز نوتر بهره گرفت و خوب است تا از سنت حسنه وقف که «صدقه جاریه» و چشمه همیشه جوشان در خدمت نشر معارف الهی است در این حوزه نیز کمک بگیریم و قطعاً در زمانه ای که شیوه ها عوض شده است، هدایت وقف به مسیر تولید نرم افزارهای دینی و قرآنی، کاری به صواب خواهد بود و امروز ضرورت توجه به حوزه نرم افزاری و حتی تولید بازی هایی با پشتوانه فرهنگ دینی به اندازه وقف کتاب و کتابخانه در سال های پیش است. اگر دیروز نیاز مسجد و مدرسه بود و خیران در این راه گام برمی داشتند، امروز باید توجهشان داد که نیاز فوری و اولویت دار امروز جامعه، تولید نرم افزار و بازی های ملی و دینی است برای تقویت باورهای مردم و به تاکید باید گفت که «صدقه جاریه» را باید در مسیل ها و مسیرهای امروزی هدایت کرد.

و امروز این حوزه نرم افزاری است که به عنوان محور توسعه تعریف شده است و عطش، آدم ها را به این آبشخور می رساند، پس باید کاری کرد. باید وقف، این جریان همیشه زنده و زلال را به این مسیر کشاند، تا چنان که دیروز، مسجد و مدرسه بر سر مردم چتر امنیت می گرفت، امروز نیز زیر بمباران ضد فرهنگی حوزه نرم افزاری و مخصوصاً بازی های جذاب، بی جان پناه و ایمان پناه نباشیم...

  خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1392/01/20 شماره انتشار 18374 /صفحه اول

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:39  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

کاش دغدغه هاي جعفريان در مسئولان روزافزون بود! اين را به حسرت زماني بر زبان راندم که درد نوشته «ياران چه غريبانه ... همچنان مي روند» را به قلم نجيب محمدحسين جعفريان خواندم. او خوب فرياد کرده بود دردهاي تلخي را که قهرمانان مظلوم اين ملک را، يکان به يکان، مثل يک پرچم از اهتزاز به زير مي کشد. اما گويا برخي ها نمي بينند - نمي خواهم بگويم نمي خواهند ببينند - آري، جانبازان، اين دلاوراني که به تعبير دقيق رهبر انقلاب هر روز يک بار شهيد مي شوند، هر روز مظلومانه تر از پيش به گوشه عزلت و ديار غربت مي کوچند. حال آن که اينان بايد قدر بينند و بر صدر نشينند نه اين که در مناسبت ها، حضرات به نامشان هزار در هزار شعاردهند، سکه آبرو بزنند و در جيب بگذارند براي خرج فرداي خود. باور کنيد روزگار برخي جانبازان سخت است، سياهه چند نمونه اش را ديروز جعفريان موضوع ستون «بدون موضوع» کرد و پيشتر ما نيز در همين روزنامه خراسان کم ننوشته ايم از آن و کم نخوانده ايد شما اما... ببخشيد، نمي خواهم اين اول سالي، کامتان را تلخ کنم، فقط دعا مي کنم، شما هم آمين بگوييد که دغدغه جعفريان و جعفريان ها درباره جانبازان به دغدغه مسئولان امر هم تبديل شود آن وقت ديگر شاهد خودکشي يا مرگ غريبانه جانبازي نخواهيم بود و خدا کند چنين شود آن وقت جعفريان و همه دردمندان، قلم به واقع در شرح خدمات مسئولان خواهند گرداند، که گره مي گشايند و با حسن انجام وظيفه روزها را بهتر از ديروز رقم مي زنند و ... باز به دعا مي گويم خدا کند چنين شود اين هم حرف بچه هاي جنگ است، نه ضدانقلاب، باور کنيد ما ضدانقلاب نيستيم که از قضا به شدت انقلابي ايم و جانمان را براي دفاع از انقلاب به آزمون مرگ کشيده ايم و امروز هم اگر زبان به فرياد برمي داريم از سر درد انقلابي گري است نه چيز ديگر، اين را مطمئن باشيد که در روز مبادا، باز ايران انقلابي هست و ما هستيم و شايد خيلي از مدعيان نباشند. اگر چه دعا مي کنيم باشند. بگذريم، درد نوشته ديروز جعفريان، يک نکته هم داشت که من با آن موافق نيستم و آن هم  تعريض به راهيان نور، و بديل رسيدگي به جانبازان شمردن آن است. من با اين «به جاي» مخالفم، چون اصلا نياز نيست، چيزي به جاي چيز ديگر انجام شود، هر چيز بايد «سر جاي خود» انجام شود، راهيان نور به جاي خود و با برنامه خود راهي سرزمين شهادت شوند و مسئولان و البته مردم و همان هايي که به راهيان نور مي روند طبق وظيفه مشخص خود تمام قد براي خدمت به جانبازان هم برخيزند، داد و دهش مسئولان آن قدر هست که از اقصاي عالم دست طلب به اين سو دراز مي شود و خالي هم باز نمي گردد. نياز نيست ما براي انجام يک واجب، از واجب ديگر بگذريم. آن قدر توان هست که نياز «به جاي» نباشد آن هم در زمانه اي که راهيان نور دارد به يک مدرسه تبديل مي شود و آثار نوراني اش را مي شود در رفتار زائرانش يافت. راهيان نور بايد با قدرت و قوت ادامه داشته باشد، آسيب شناسي هم بشود اما ادامه داشته باشد، اما رسيدگي به مسائل و مشکلات جانبازان هم واجب روشني است که اگر کسي آن را نبيند بايد در بينايي اش شک کرد و اگر مي داند مي تواند اما کاري نمي کند، اسمش يک چيز ديگر است. باز هم بگذريم، سال نو شده است خدا کند هم مسئولان تدبير نو کنند براي رفع مشکل جانبازان و هم ما توجه خود را به اين فخر آفرينان به اندازه وظيفه بيشتر کنيم....

خراسان - مورخ دوشنبه 1392/01/19 شماره انتشار 18373 /صفحه۱۶/بدون موضوع

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:32  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

وضو تازه کن

وضو به خون

که تو را رکعتاني واجب آمد

رکعتان في العشق  

 ولايصح وضوئهما

الا بالدم

اگر آن روز

که حلاج  

 - آن عاشق شوريده - گفت

فقط تمثيل بود

امروز  

 تو مثال آني

اگر آن روز

يک آرزو بود 

 تو امروز آن را به عمل درآوردي

پس وضوي خون را

تمام کن 

 و به نماز برخيز

به «رکعتان في العشق»

که اذانش را  

 خمپاره ها

آواز مي کنند

و فرشتگان 

 به تماشا آمده اند

تا اين نماز را

 چگونه اقامه مي کني

پس برخيز به نماز

ا...اکبر

بسم ا...الرحمن الرحيم ...

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1392/01/19 شماره انتشار 18373 /صفحه۵/فرهنگی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:30  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
 

درخت ها

اگر چه سبز

اما سوگوار شمايند بي بي

و چشمه ها

اگر چه جاري

اشکبار شمايند بي بي

و آدم ها

-به معرفت-

هر کدام در دل

فاطميه اي دارند

که در آن، فاطميه را به سوگ مي نشينند

بي بي جان

اين روزها

نفس به آه مي کشيم

به ياد مولا

که درد به چاه مي کشيد  

  و در انتظار آن يکه سوار  

  که نظر به راه مي کشد

تا ۳۱۳ حماسه 

  شکل گيرد 

  در قامت مردماني که 

  به نام ما ناي شما

برمي خيزند...

بي بي جان 

  سوگ تان را

به درد مي سراييم

و به واژه هاي سياه مي نويسم

اما هر واژه

راه مان را روشن مي کند

راهي که

به کوچه هاي محله بني هاشم مي رسد

کوچه اي که

تا قيامت

امتداد دارد

و فردا

فرداي روشن

که آقا بيايد

نه کوچه خالي خواهد ماند

و نه شما تنها...

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1392/01/18 شماره انتشار 18372 /صفحه اول و۵/فرهنگی

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:51  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

زيبايي فقط بر ديده نمي نشيند، بلکه از ديده راهي دل و جان هم مي شود. زيبايي تنها سوغات بصري نمي آورد، بلکه سوغات بصري و جلوه گري آن رهاوردهاي ارزشمندتري چون آرامش هم دارد.

اجازه بدهيد ماجرا را از اول نقل کنم؛ در ايام نوروز که سرنشين يک خودرو بودم، وقتي راننده اي به شکل ناجوري، جلوي خودروي ما پيچيد، راننده ما صدا بلند کرد که آي يا... اما کلامش تمام نشده بود که گفت اي ... چقدر قشنگه!

تعجب کردم و با تعجب افزون تر پرسيدم چي قشنگه؟ رانندگي بنده خدا؟ گفت نه، اين جا. اين جا را نگاه کن. اين کوزه چقدر قشنگه ميان اين گل ها انگار مي خواهد، گل ها را سيراب کند... چقدر قشنگه...

راست مي گفت قشنگ بود کوزه و گل ها، اصلا شهر قشنگ بود، من هم ديده بودم و از مردم زيادي هم شنيدم که مشهدالرضا - ماشاءا...- هزار ماشاءا... هر سال زيباتر مي شود. اصلا لباس بهار به تن اين شهر مي نشيند ...

من هم ديده بودم و مي ديدم، اما به اين فکر نکرده بودم که زيباسازي شهر، تا چه حد مي تواند در فرو کاستن عصبانيت ها و به ويژه عصبانيت رانندگان - که از قضا خيلي وقت ها نتايج فاجعه بارتري هم دارد - موثر باشد. آن قدر که حواس فرد را چنان به خود معطوف کند که عصبانيت چند لحظه پيش را به فراموشي بسپارد و با آرامش تازه راه را آغاز کند.

بگذريم، پس از اين ماجرا، بيشتر تأمل کردم در زيبايي شهر و در هنرنمايي هنرمندان ديار امام رضا(ع) که با هنر دست، صنع عشق مي کردند و به مدد تدبير، نشانه هاي معرفت را بر هر کوي و برزن مي افراشتند و در کنار اين هم، زيباسازان شهر، با گل آرايي بولوارها و خيابان ها و ميدان ها، شهر امام رضا(ع) را براي بهار ديدار زائران چنان آراسته بودند که هر کس ديد زبان به تحسين گشود و يادي در دلش يادگار شد که تا هميشه خواهد ماند و هرگاه سخن به سفر رسد، خواهد گفت و باز خواهد گفت از اين خاطرات زيبا...

باز هم بگذريم. اين قبيل يادداشت ها را بايد پازلي نوشت چه هر سوي شهر، گروهي با عشق به کار زيباسازي اند و «مشهد زيبا» حاصل هم افزايي تدبير و تلاش همه آنان است و همه را هم بايد ديد، چه اگر الماني زيبا خلق شود، اما غبار بر آن بنشيند ديگر جلوه گري نخواهد کرد. اگر هزار گلدان در خياباني خانه گل شود اما پياده رو به هم ريخته و پر زباله باشد کسي چندان از زيبايي گل حظ و بهره نخواهد برد. همه وقتي رسالت زيبايي را به انجام مي رسانند، شهر زيبا مي شود و زيبايي هم از ديده به دل راه مي يابد و به آرامش تبديل مي شود در دوره اي که فشارهاي اقتصادي و آلاينده هاي روحي کم نيست.

هنرمندان و مديران شهر امام رضا(ع) اما به ذوق و سليقه و هنر خويش به ياري آمده اند تا چتري بسازند بر سر مردم تا زير اين چتر، از فشارها و مشکلات، کمتر آسيب ببينند، پس خداقوت، دست هايتان به زيبايي تواناتر باد اي زيباآفرينان مشهد ...

خراسان رضوي - مورخ شنبه 1392/01/17 شماره انتشار 18371 /صفحه اول و ۵/فرهنگی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:52  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
تقويم هاي ۳۶۵ روزه اي که تعطيلات ندارد
 

روزها از پي هم نو شد و نوروز شد، شادمانه يا بار سفر بستيم به سير و سياحت يا خاطر جمع راهي ديد و بازديدها شديم، در خانه گشوديم و يا دست روي زنگ خانه اي گذاشتيم تا جلوه هايي تازه از مهرباني را تجربه کنيم، روزها را نو کرديم، با جامه و جان و خدمت را غنيمت شمرديم براي آرامش روان، اما يادمان باشد، در اين روزها که تعطيلي من و تو بود، براي برخي ها «اوج کار» بود و اين شب ها که آسوده چشم ها را به پلک ها امانت مي داديم، برخي چشم ها بودند که امانت دار پلک ها هم مي شدند به بيداري امنيت باناني که ذره، ذره وجودشان به عشق جمهوري اسلامي و مردم اين ديار سرافراز مي تپد، يک جا هم بي نام و نشان اما در قامت پهلوان که ما آنان را با نام جاودانه «سربازان گمنام امام زمان(عج) مي شناسيم» و چند قدم آن سوتر، آناني که سبز مي پوشند تا درخت سبز امنيت داخلي به بار بنشيند و ميوه نظم و آرامش، کام همه مردمان را شيرين کند، پليس هايي که از روستا تا شهر، از جاده تا خانه، از کوه و دشت و دمن تا دريا و جنگل، همه جا هستند، پرنشاط و پراميد و ايمان، دستانشان را براي دستگيري از مردم و گشودن گره مشکلات جامعه توانا کرده اند و باز کمي آن سوتر، مرزباناني که حرمت اين خاک خدايي را به جان پاس مي دارند و مرز را، نقطه به نقطه چون جان عزيز مي دارند و براي پايداري اش چنان مي کوشند که هيچ بيگانه اي نه جرأت پاي گذاشتن يا دست انداختن که حتي جرأت نگاه انداختن هم نداشته باشد.

وقتي ما در استراحتيم کساني هستند که ...

آري. شب و روزهايي که ما به استراحت و عيد ديدني و سير و سياحت مي پردازيم، کساني هستند که پرکارترين فصل خود را سپري مي کنند، مثل پزشکان و کادر درمان و اورژانس که ما فقط شايد به آژير آمبولانسي از آنان باخبر شويم و نيز نجات گران آتش نشاني، که شايد عيد را در ميان کوهي از آتش تحويل کنند و عيدي آنان نجات جان انسان هاست و باز در روزهايي که شايد برخي از ماها بي توجه تر از هميشه زباله ها را به اين سو و آن سو پرت مي کنيم پارکباناني حافظ زيبايي شهر و حتي دشت و دمن هستند، عزيزان اتفاقات آب و برق و گاز و تلفن و... در کنار رانندگان ناوگان حمل و نقل عمومي و اماکن پذيرايي را نيز نبايد از ياد برد که نوروز و عيد و تعطيلات را در خدمت مردم گذراندند و باز سلام مي کنيم به خاکي پوشان ارتش جمهوري اسلامي و سبز قامتان سپاه پاسداران انقلاب اسلامي که تقويم بي تعطيلي شان با سربرگ هاي غيرت و شرف آذين مي شود و يادمان مي ماند وقتي ما به راحت باش مي رويم آنان آماده باشند وقتي ما از محل کار بازمي گرديم نوبت کاري حساس آنان شروع مي شود.

آري يادمان مي ماند

آري يادمان مي ماند گروه هايي از مشاغل هست که هرگز، تعطيلي ندارد و زنان و مردان شاغل در اين حرفه ها را بايد خداقوتي دوچندان گفت و آخرين سلام به همکاران رسانه ملي، که اين ايام کوشيدند، اسباب آگاهي و نشاط و فرح مردمان حتي آن هايي که خود تعطيلي ندارند را فراهم کنند، پس قدر مي دانيم تلاش آن ها را و اين حرف مردم قدرشناس است به صاحبان همه اين مشاغل که، خدا قوت، عيدي تان با حضرت خداوند....

خراسان رضوي - مورخ پنج‌شنبه 1392/01/15 شماره انتشار 18370 /صفحه اول و ۶/فرهنگی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:21  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

سال نو شد به لبخندهايي که بر لب ها شکفت، به هرم نفس هايي که همدلي را روايت کردند، به لطافت دست هايي که روي هم قرار گرفتند و به زلال سلامي که قاصد دل بود از لب ها تا پيامبر مهرباني باشد. سال نو شد، به ديد و بازديد به صله رحم، به سير و سياحت و تأمل در صنع خداوند. سال نو شد، به خوانش دوباره کتاب طبيعت و ما نيز نو شديم و اينک در آغاز نوروز کاري، باز بايد «نو نگري» کنيم و «نوکاري» که اگر جامه کهنه به کار سال نو نيايد، جان کهنه و برنامه کهنه هم به کار اين «نو سال» نخواهد آمد، پس تدبير بايد نو کرد و با همه توان بر کار همت گماشت، که سال سال حماسه نام گرفته است حماسه سياسي و حماسه اقتصادي و حماسه نيازمند مردمان بزرگ و کارهاي بزرگ است. کارهايي در اندازه جهاد و براي جهاد در دو شکل «اصغر» و «اکبر»ش که بسيار در هم تنيده نيز هست؛ اول بايد «بت منيت» خويش را شکست. اجازه بدهيد چنان که آخرين بدون موضوع سال پار را، به خوانش پيامک دلاوري از نسل عاشوراييان دفاع مقدس اختصاص داديم، آغازين «يادداشت، اين قلم را نيز به پيامکي از اين نسل متبرک کنيم که جهاد اصغر و اکبر را به جان تجربه کرده اند. سيد حميد چنين نوشته است در پيامک بهاري خويش... «مبارزه با هواي نفس، جهاد اکبر است و سالک در هر مرتبه هم که باشد باز درگير نوعي از هواها و نيازمند مبارزه و مراقبه خواهد بود... در اين مسير سالک مي شود مجاهد، مرگش مي شود شهادت در راه خدا... چنان که جنگ براي دفاع از دين، مي شود جهاد اصغر - که صد البته جهاد اکبر را نيز به نوعي در خويش دارد، چه بايد اول از خود گذشت تا راهي ميدان شد و اين خود بزرگ ترين مبارزه با نفس است - و کشته آن نيز شهيد است و شهيد نيز حق شفاعت دارد پس همين امروز، در نو شدن زمان و زمين هر که و هر جا که هستيم بايد در مراتب وجودي خويش غوص کنيم و به شناسايي سره و ناسره هاي آشکار و پنهان رفتار خويش بپردازيم، براي سره ها شکرگزار باشيم تا افزون شوند و براي درمان ناسره ها نيز بکوشيم و يادمان باشد که جامعه سالم و صالح و سره، از آحاد سالم و صالح و سره شکل مي گيرد و اينان هستند که توان خلق حماسه را دارند، ديروز، در دفاع مقدس، يک روز در سازندگي يک روز در عرصه علم و فناوري، يک روز در عرصه اخلاق و امروز در عرصه سياست و اقتصاد...

سال نو شد، ما هم نگاهمان به حضرت احديت نو شود که افق هيچ نگاهي از او خالي نيست و هيچ ديده صاحب بصيرتي نيست که او را نبيند و هيچ گوش هوشي نيست که نشنود آواز او را، پس يادمان بماند و اين ياد هر روز تازه تر شود که خداوند دور نيست، بلکه پشت هر پنجره تا جايي که چشم کار مي کند، تا آسمان، خدا، تماشايي است پشت هر پلک دوست حس شدني است. هر عبادت، هر تلاش، هر محبتي که مي کنيم، از دستي که بر سر يتيم مي کشيم تا نگاهي که به مهر بر نيازمند مي گشاييم، تا گامي که به راه سازندگي برمي داريم، تا دستي که باز گره مي گشاييم و... همه تا آسمان خدا مي رود و... سال نو شد، ما هم نو شديم و تقويم نو کنيم، تقويمي که بايد همه سربرگ هايش را نه به شعار حماسه، که به خود حماسه مزين کنيم... .

خراسان - مورخ چهارشنبه 1392/01/14 شماره انتشار 18369 /صفحه۲/اخبار

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:53  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

... و اين يک آغاز دوباره است، نقطه اش را زمستان با پايان خويش گذاشت، تا بهار از سر خط بنويسد يک آغاز دوباره را و اين تکرار نامکرر حديث گردش ليل و نهار است و رقم خوردن سال ها و قرن ها و هزاره ها در تاريخ، همه اين آغازها هم يک پيام مشترک دارند که آي انسان! نو بايد شد، دوباره بر بايد خاست و اين نيازمند «خواستن» است که «توانستن» را در پي دارد. پس برخيزيم در آغازي ديگر، چنان که قلم ها مي ايستند سر خط و کلمات متولد مي شوند، ما هم برخيزيم تا زيبايي ها متولد شوند، در «زادن» رفتار مومنانه در سبک زندگي ما. برخيزيم و يادمان باشد که ما را امامي است که بايد رفتار او را تراز کنيم. ما را حجتي که بايد دليل راه و چراغ زندگي اش بدانيم و در روشناي کلامش، به مشق خوبي بپردازيم. برخيزيم به رفتار مومنانه که امام زمان(عج) را «قائم» خوانده اند و او را نمي شود به انتظار نشست، بلکه بايد به انتظار برخاست و خواستن ها را با مطلوب حضرتش هماهنگ کرد برخيزيم و براي خويش يک کارنامه يک روزه درست کنيم و هر روز بسنجيم کار خود را و نمره بدهيم خوبي هايي که انجام داده ايم و - خدايش زياد کند - و بفهميم بدي هايي که مرتکب مي شويم - و خدا کمش کند - چند نمره از ما کم مي کند برخيزيم براي عمل به اين حديث روشن رضوي که «هر کس از خود حساب بکشد، سود مي برد و هر کس از خود غافل شود زيان مي بيند و هر کس از [آينده اش] بيم داشته باشد [و مومنانه تلاش کند] به ايمني دست مي يابد و هر کس از حوادث دنيا عبرت بگيرد، بينش پيدا مي کند، هر کس بينش پيدا کند، مسائل را مي فهمد و هر کس مسائل را بفهمد عالم است...» پس ما هم «حاسبوا قبل ان تحاسبوا» را به درس روزانه خود تبديل کنيم و از خويش حساب کشيم، اين کنش قطعاً به کاهش خطاها و افزايش ضريب کار نيک مي انجامد، کار نيک، پندار نيک و گفتار نيکو نيز در جامعه بسان بذري خواهد بود که زيبايي ثمر خواهد داد. پس هر کس مي خواهد زيبا باشد و طالب نيکي است اول خود بايد به توليد خوبي بپردازد که جامعه نيکو نيز از حاصل جمع نيکي آحاد جامعه شکل مي گيرد و سهم من و تو، در اين جامعه مشخص است...

برخيزيم و کتاب کردار سال ۹۱ خويش را مرور کنيم و از حوادثي که بر ما رفته و ايمانمان را زخم زده است عبرت بگيريم تا سال ۹۲ بدان دست و دل نيالاييم و حتي ديده هم بر آن فرو بنديم، با عبرت از روزهاي تلخ، به روزهاي شيرين برسيم و يادمان باشد کلام امام رضا(ع) را که عبرت از حوادث، بينش آفرين است با رهيافت به بينش مي شود «اسلام» خويش را به ايمان ارتقا داد، در ايمان تقوا پيشه کرد و هر روز بالاتر پريد و به ساحت يقين رسيد که امام رضا عليه السلام مي فرمايند «ايمان يک درجه بالاتر از اسلام است و تقوا يک درجه بالاتر از ايمان و به فرزند آدم چيزي بالاتر از يقين داده نشده است». پس براي رسيدن به اين «بالاترين»، آغاز کنيم زيباتر بودن را بهتر شدن را و کريمانه زندگي کردن را، که بهترين زندگي، بهترين جامعه، شايسته مومناني است که بهتر زندگي کردن را از خود شروع مي کنند...

خراسان - مورخ چهارشنبه 1392/01/14 شماره انتشار 18369 /صفحه۹/اجتماعی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:51  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
به ياد شهدا در جان شمعي بيفروزيم
 
 

سال به پايان آمد آن چه بايد در جانمان پايان يابد، قهرها و کينه ها و کدورت هاست، هرچه نازيبايي است را در کيسه زباله بگذاريم بيرون خانه قلب مان. تا «پاکباني» بيايد آن را نه تنها از جلوي خانه قلب که از جلوي همه خانه قلب ها، خانه ها و شهرها دور کند...

سال به پايان آمد اما آن چه بايد در يادها بماند - و هرگز پايان نيابد - ياد زيبايي هاست. زلال و شاد و مومن باشيم و مهربان تر از هميشه، هر که هستيم به هر نام و به هر لباس و هر جا نشسته ايم به هر پست و هر مقام، به احترام هم به مهرباني برخيزيم، مخصوصا به حرمت شهدا، که راز سرفرازي اين ديارند، برخيزيم تا فرداي قيامت که همه از قبر بر مي خيزند، ما به حرمت شهدا، به عزت سر بر آوريم و ...

در حرف آخر سال را مي خواهم به تحرير يک پيامک بپردازم که حيف است شما نخوانيد، اين هم سوغات معطر سيدحميد است. از نسل عاشورايي دفاع مقدس که صميمانه نوشته است اين روزها، حواسمان باشد گم نشويم، زندگي يادمان هست، جنگ هم يادمان باشد و آتش را و چه مردان سبزي، از آتش گذشتند... بدر و خيبر و کمي بعدتر والفجر۸ و کربلاي ۴ و ۵ و آن هايي که به نيت نيامدن به آب زدند يادمان نرود...

اين روزها دعا کنيم باران ببارد بر اين کوير تا به محبت شکوفاتر شود و جاري شود، زلال و عاشقانه، اصلا دعا کنيم آقا بيايد. به مادر پنج شهيد، به مادر همه شهدا بگوييد باز هم «امن يجيب» بخوانند تا آن مرد در باران بيايد...

اين روزها يادمان باشد، سال ديگر هم مثل امسال زود مي گذرد و سال بعد و بعدتر... نيز هم اين روزها، چقدر دلم براي هواي هور و شب هاي چزابه و شلمچه تنگ مي شود ... باز خواب ديدم هزار هزار مادر شهيد را که پشت پنجره فولاد عاشورا مي خواندند، امن يجيب مي خواندند و ...، يادمان باشد، نوروز را و خانواده شهدا را، نوروز را و صله رحم را، نوروز را و ... نوروزتان مبارک....

خراسان - مورخ دوشنبه 1391/12/28 شماره انتشار 18368 /صفحه۱۶/بدون موضوع

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:14  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

زمین به لحظه سلام رسید

و زمان به نقطه آغاز

و نوروز شد

روز نو

جامه نو

و جان شود جهان نو

و اجابت شد

دست هایی که در آسمان

یا مقلب القلوب می خواندند

و پی اجابت بصیرت برای ابصارند

و عطش تدبیر

آنان را به

«یا مدبر الیل و النهار» خوانی کشانده است

و حسن حال

و حتی حسن مقال

لب ها را

به ناز

به نیاز

به درگاه بی نیاز «یا محول الحول و الاحوال» کشانده است

تا به دعا

برای تو

برای من

برای ما

و برای همه جهان

طلب کنند

«حول حالنا» را

تا اجابت شود

الی احسن الحال

و همه نوروز می شویم

به مبارکی گردش لیل و نهار

که آیت حضرت کردگار است....

 

خراسان - مورخ دوشنبه 1391/12/28 شماره انتشار 18368 /صفحهاول و۲

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:12  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

یک جهان دل در انتظار دلدار

عید می شود

در آستان شمس الشموس

و دست های در پرواز

و لب های زیارتنامه خوان

نوروزانه خود را می گیرند

از کریمی که خانه اش

هزار درهم که داشته باشد

از هزار درهم که درآیی

اجابتت می کند

و هیچ کس

به هزار تاکید می گویم

هیچ کس از این در

دست خالی باز نمی گردد...

عید می شود

در آستان حضرت شمس الشموس

و ما نوروزانه خود را

می گیریم

عیدانه ای

به حلاوت دیدار شما

که پسرک خردسالم

شما را با امام رضا(ع) می شناسد

درست هم می گوید

هرچه عشق است

هرچه زیبایی است

از امام رضا(ع)ست

و شما قامت کشیده همین حرمید

و میان نگاهتان

دست هاتان

 و لب هاتان

با ضریح

هزار راز است

که می شود خواند

که باید خواند

که باید فهمید

عید است

در آستان شمس الشموس

و عیدانه حرم

دیدار شماست

و عیدانه شما

کلماتی از جنس نور

که کلید گشایش قفل هایند

قفل های امروز

و قفل هایی که

بر دروازه فردا نشسته است

شما کلمه، کلمه می بارید

و ما دشت دشت سبز می شویم

شما کلمه کلمه می بارید

و ما باغ باغ شکوفا می شویم

و روز نو می شود

و نوروز

تقدیر شکوهمند همه روزهامان

و صحن جامع

و حرم

در و دیوار حرم

شاهد است

که ما

پس از شنیدن سخنانشان

راهی را در پیش می گیریم

که دوباره ما را

به حرم برساند

محرم  تراز پیش

و محرمی  تراز قبل

عید می شود

در آستان شمس الشموس

و ما با شما

روز نو می کنیم

و نوروزی می شویم

تا امروز و فردا

و همه فرداهای دیارمان

- ایران عزیزمان-

نو شود، نو باشد، نو بماند...

 

 خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1391/12/28 شماره انتشار 18368 /صفحه ۴و۵/ویژه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:8  توسط غلامرضا بنی اسدی  |