|
شهيدي که برخاک مي خفت/ سرانگشت درخون خود مي زد و مي نوشت/ دو سه حرف بر سنگ/ به اميد پيروزي واقعي/ نه «در» جنگ، که «بر» جنگ / ... اين پيامکي بود که از سيد حسين احمدي از نيروهاي اطلاعات و عمليات زمان دفاع مقدس در روزهاي پس از هفته دفاع مقدس دريافت کردم با اين تاکيد که هفته دفاع مقدس گذشت اما دفاع مقدس و شهدا را فراموش نکنيم اول اشک به چشمانم آمد و بغض بر گلويم پنجه کشيد و ... دقايقي بعد که دوباره پيامک را خواندم- و تا امروز ده ها بار خوانده ام هم براي خود و هم براي ديگران- به جهان بيني پشت اين کلمات رسيدم و اين حقيقت که در نگاه ما، جهان بيني ما ، مکتب ما، دين ما، هرگز و هرگز و هرگز. جنگ، اصالت ندارد ما اصلا اين گفته را که «صلح فاصله دو جنگ است» را قبول نداريم بلکه معتقديم جنگ زخمي است برچهره صلح. جنگ، بمباران آرامش و زندگي است. چنان که در سوسنگرد اتفاق افتاد. چنانکه کوچه هاي اين شهر مظلوم، اين حقيقت را با همه وجود لمس کردند و در و ديوار خانه ها هنوز آن خاطره تلخ هجوم بعثي ها را در خاطر دارند. چنان که خرمشهر و آبادان و مهران و نفت شهر و ... به ياد دارند. حال آن که همه اين شهرها و مردمانش خواهان صلح بودند، اهل صلح بودند، صلح را زندگي مي کردند و هرگز دست هايشان در هوس قبضه تفنگ لحظه نمي شمرد، اما جنگ آمد و سايه شوم خود را و هيبت صلح کش خود را تحميل کرد. جنگ در قالب کلاه آهني سرباز عراقي تا سوسنگرد آمد و در پوتين افسر بعثي، زمين اين ديار را آلود. اين جا بود که يک حماسه رقم خورد، حماسه را هم نه «جنگجويان» که «صلح جويان» رقم زدند، حماسه اي به نام «دفاع مقدس» که دفاع از انسانيت و حق زندگي و آزادگي بود، حماسه دفاع از ذره ذره خاک ميهن و واژه به واژه مفاهيم مکتب انقلاب بود. در اين حماسه بود که در کنار زمختي جنگ و سفاکي دشمن لطافت هاي جهاد مؤمنانه نيز خود را نشان دهد و ما به فهمي تازه برسيم و در جهان بيني جديد، نگاهمان، باورمان و ايمانمان شکل تازه گيرد. قصه سوسنگردي ها، قصه زندگي بود مثل همه جاي ايران، مثل همه جاي جهان آن ها مي خواستند در خانه و کاشانه خود زندگي کنند لذا حتي وقتي صداي توپ ها و تانک هاي دشمن به نزديکي شهر هم رسيد، بسياري نمي خواستند شهر را ترک کنند، آن ها مي گفتند اين سرو صداها مي خوابد، نيروهاي مسلح ما، عراقي ها راعقب مي زنند و همه چيز تمام مي شود پس چرا خانه و کاشانه مان را ترک کنيم؟ اين را حجت الاسلام ميرشکار، روحاني آن منطقه هم به خانواده خود مي گفت و هم به همه مردم. او مردم را به ايستادن بر مدار زندگي در خانه و شهر خويش مي خواند، چنان که در آبادان، آيت ا... جمي شهر را ترک نکرد و نماز جمعه را نيز هر هفته اقامه کرد، چنان که آيت ا... نوري در خرمشهر براي دفاع از زندگي تا آخر ايستاد، چنان که شيخ شريف قنواتي به جنگ جنگ و جنگ افروزان رفت تا مردم در چهره او «خميني ثاني» را ببينند. چنان که همه مردم اين ديار دل به زندگي داشتند و اگر دشمن پا به خانه شان نمي گذاشت، آنان هرگز تفنگ به دست راهي عراق نمي شدند. آن چه آن پيامک در شرح رفتار شهيد ترسيم کرده بود، باور همه ما بود، همه کساني که با غيرت پا به جبهه گذاشتند، با ايمان تمام قد ايستادند، جنگيدند، کشتند و شهيد شدند. باور همه مردم سوسنگرد در خرمشهر و آبادان و بستان و مهران و نفت شهر و قصرشيرين و کرند غرب و اسلام آباد و همه مناطقي که جنگ را مستقيم تجربه کردند، اين بود که ما در دفاع مقدس قبل از آن که با عراقي ها بجنگيم با خود جنگ و پنداري که به جنگ اصالت مي دهد مي جنگيم. در جنگ هم با اين که تمام قد وارد شديم، سنگر به سنگر به دنبال صلح بوديم و خاکريز به خاکريز هم دشمن را وادار به پذيرش حقوقمان مي کرديم و از خانه خويش مي رانديم و هم سازمان هاي بين المللي و شوراي امنيت را قدم به قدم با حقمان همراه مي کرديم. نگاهي دوباره به روند صدور قطعنامه هاي صادر شده در جنگ تا قطعنامه ۵۹۸، از اين رويکرد خبر مي دهد که ما با هر عملياتي که انجام مي داديم چند بند براي احقاق حقوق ايران وارد سندهاي بين المللي مي کرديم و به خواست خود چند گام نزديک تر مي شديم تا اين که سرانجام ايستادگي ما در دفاع از صلح و «جنگ با جنگ» دنيا، را واداشت که عراق را به عنوان متجاوز جنگ بپذيرد و خاويرپرزدکوئيار آن را به طور رسمي اعلام کند. حال که از آن زمان سال ها مي گذرد و سوسنگرد به صلح نفس مي کشد و ديگر مناطق عملياتي نيز هم، باز باور ما همان است؛ ما صلح خواهان مسلمان هستيم، ما با جنگ مي جنگيديم و به دنبال پيروزي واقعي نه «در» جنگ، که «بر» جنگ بوديم و بر جنگ افروزان. امروز هم قصه همان است، ما با جنگ مخالفيم و زندگي درصلح را حق همه بشريت مي دانيم اما اگر کسي بخواهد با شرارت پا به خانه ما بگذارد و جنگ آغاز کند، هم پايش را مي شکنيم و هم باز عليه جنگ آن قدر مي جنگيم که جنگ و جنگ طلب سرنوشت صدام را پيدا کنند. اين جهان بيني ماست. ما همواره به دنبال صلح هستيم و به آن اصالت مي دهيم ما از جنگ روي گردانيم و آن را زخمي بر چهره زندگي مي دانيم و از آن بيزاريم و معتقديم اگر چشمي حقيقت بين و انديشه اي حقيقت خواه باشد بايد جايزه صلح طلبي صادقانه را به نام تک تک مردم اين ديار و رزمندگان ما بنويسند که همواره به دنبال صلح بودند. اگر متصديان صلح نوبل به واقع جايزه را به کنشگران صلح و تلاش گران عرصه پرهيز از جنگ اختصاص مي دادند اين جايزه بايد به ملت بزرگ ايران در همه هشت سال دفاع مقدس اختصاص مي يافت چرا که همه ما از جنگ و جنگ طلب بيزار بوديم و در «دفاع مقدس» خويش عليه جنگ و تجاوزگري مي جنگيديم و همواره باور ما همان دو سه حرفي بود که شهيد به خون نوشت؛ به اميد پيروزي واقعي نه «در» جنگ که «بر» جنگ. سوسنگرد هم شاهد صادق اين باور مؤمنانه ماست و همه جبهه، حتي شهرهاي مرزي عراق هم مي تواند شهادت دهد چرا که در برد توپ ها مان بود اما ما سعي مي کرديم - جز به گاه ضرورت- به آن سو گلوله اي شليک نکنيم. ويژهنامه - ويژه نامه رازهاي سوسنگرد - مورخ سهشنبه 1389/08/25 شماره انتشار 17701 /صفحه۱۰
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان ۱۳۸۹ساعت 11:30  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
آنچه در پی می آید نقدی است از یک خواننده که در باره یادداشت"انصاف داشته باش آقای منتقد!" نوشته است من البته سخنم همان است که تحریر شد اما به احترام رسمیت یافتن" زنده باد مخالف من "این نقد را روی چشم می گذارم هرچند اسم نویسنه را نمی دانم و در ایمیل دریافتی براساس آدرسش باید "حامد" نام داشته باشد.....بخوانید سلام اقای بنی اسدی ازطلا بودن پشیمان گشته ایم مرحمت فرموده ما را مس کنید
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:56  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
روايت عاشقانه ها در جلسه انصارالمهدي(عج)
«شهدا هنرمندترين مردم عصر خود بودند که کارهاي نشدني را شدني و ناممکن ها را ممکن کردند. اين جمله اي است که از لبان يکي از سرداران دفاع مقدس جاري مي شود که در ميان نيروهاي زمان جنگ و ياوران فعلي اش بيان مي کند. اين کلام سردار اسماعيل قاآني براي من تفسيري اين چنين دارد: «شهدا هميشه هنرمندترين مردمان هستند» و چه هنري بالاتر از زيبا زندگي کردن، زيبا ديدن و به زيباترين شکل پر کشيدن؟ پاسخ اين پرسش را در زندگي هر شهيدي که مطالعه کنيم خواهيم يافت، آنان زيبايي را انتخاب کردند و نتيجه اين انتخاب هم اين بود که از سوي خداوند براي شهادت انتخاب شوند و من هر روز ايمانم به اين انتخاب دو سويه بيشتر مي شود چنان که وقتي هم رزمان شهيد سيد اسماعيل ميرفندرسکي از او و خصال زيبايش مي گفتند درمي يافتم چرا بايد او به شهادت برسد، با من همراه باشيد در گزارش جلسه انصارالمهدي(عج) که اين ماه به ياد شهيد سيد اسماعيل ميرفندرسکي در خانه خواهر شهيد برگزار شد. فرهنگي گزارش جلسه شما ميهمان شهيد ميرفندرسکي در خانه خواهر شهيد هستيد. اين جمله مجري جوان جلسه است که ناخود آگاه چشم ها را ميان تصوير شهيد که بالاي خانه بود و در خانه به گردش درآورد انگار حس مي کردي، شهيد از قاب تصوير پا بيرون مي گذارد و جلوي در به استقبال ميهمانانش مي آيد. در اين حس ناب، رزمنده مداح، زبان به عاشورا خواني متبرک مي کند و تو با خود مي گويي اين عاشورا خواني حلاوتي ديگر دارد چرا که اين مردان در عاشوراي هشت ساله، نسبت خود را با امام حسين(ع) معين کرده و نام خود را در فهرست «هفتاد و سومين نفر» نوشته اند. پايان زيارت، آغاز مراسم خاطره گويي از شهيد والا مقام است. اما ابتدا حميدرضا صدوقي، که نقش کارشناس مجري را دارد، به قول خودش از يک چهره جديد دعوت مي کند تا بيايد و سخن بگويد، او نام غلامرضا بني اسدي را اعلام مي کند و به معرفي او و کارنامه روزنامه خراسان در نشر معارف دفاع مقدس مي پردازد نوبت سخن که به بني اسدي مي رسد، از رزمندگان مي خواهد، با ثبت و بيان معارف دفاع مقدس همچنان در جبهه بمانند، اين روزنامه نگار مي گويد: حادثه عظيم عاشورا، با آن شکوهش هم اگر ناشراني چون امام سجاد(ع) و حضرت زينب(س) نمي داشت شايد در همان کربلا مي ماند اما اگر امروز و هر روز و فرداها نيز توان استفاده از معارف عاشورا را داريم به خاطر اين است که از جايي که دشمن نقطه پايان عاشورا مي دانست نهضت نشر معارف حسيني و جريان تبليغي کربلا آغاز شد. وي ادامه داد: همين مسئله باعث شد که نسل هاي بعد با مفهومي به نام عاشورا آشنا شوند و زندگي خود را به آن پيوند بزنند و در دفاع مقدس ما هم عاشورا بود که ما را به جبهه ها مي کشاند. لذا امروز نسل دفاع مقدس بايد رسالت زينبي و سجادي خود را با نشر معارف دفاع مقدس به انجام رساند. گنج داريم اما...
بني اسدي با بيان اين که خوب نيست جامعه اي روي گنج، فقير زندگي کند گفت: ما گنجينه دفاع مقدس را داريم که ذخيره معرفت و معنويت براي هميشه تاريخ است منتها براي گريز از فقر بايد اين گنج را استخراج کرد. وي در پايان از رزمندگان خواست رسانه ها را در بسط و نشر ارزش هاي دفاع مقدس ياري کنند. سپس حميدرضا صدوقي، بحث را ادامه داد و به صورت مصداقي از شهدايي نام برد که از خود ميراث گران بهايي از دست نوشته ها و آثار به جا گذاشته اند و ياد شهيد فرودي را گرامي داشت. اين پژوهشگر دفاع مقدس با گلايه از رزمندگاني که ميراث معنوي تاريخ را همچنان در صندوق دل نگه داشته اند، تاکيد کرد: حيف است اين گنجينه ها کشف نشده دفن شود، وي با اشاره به عظمت و بزرگي شهيد شوشتري گفت: متاسفانه چندان که بايد دست نوشته و اثر مکتوب از اين شهيد وحدت در دست نيست؛ حال آن که او خود يک گنجينه بود، صدوقي گفت: از ميان اين همه فرمانده و رزمنده فقط سردار دهقان به من گفت بيا تا زنده هستم گفتني هايم را بگويم. وي به هم رزمان حاضر در جلسه تاکيد کرد: همچنان که ديروز وظيفه داشتيم بجنگيم امروز تکليف داريم از آن جنگيدن ها به صورت کتبي و شفاهي سخن بگوييم. وي سپس آقايان فرزين فر و مشهدي را به جايگاه خواند تا خاطرات خويش را از شهيد بازگو کنند. فرزين فر، در معرفي شهيد از نماز پرشکوه و پريقين و پراخلاص شهيد گفت که درس آموز همه بود، وي شهيد را فردي ورزشکار پرتوان اما عاشق گمنامي معرفي کرد که بسياري حتي نمي دانستند که او ورزشکار است. سيداسماعيل را بو مي کشيديم
وي با بيان ماجراي شهادت «سيداسماعيل» به ماجراي عجيب پيدا کردن پيکر اين غواص دلاور پرداخت که با همان لباس غواصي هم تا مشهد آورده شد، او گفت: ما به دنبالش نمي گشتيم بلکه سيداسماعيل را بو مي کشيديم و يک عطر خاص ما را به سمت پيکرش رساند که سرش در انفجار خمپاره ۶۰ رفته بود. فرزين فر گفت: ما پيکر شهيد را برداشتيم و با او اطمينان خاطر يافتيم و با وجود سخت گيري ها در حمل پيکر شهيد انگار خود سيد راه را براي ما باز مي کرد که ما او را سوار بر «ايفا» تا معراج از جلوي ايست و بازرسي ها رد کرديم و به معراج شهدا رسانديم. مشهدي نيز با اشاره به سجاياي اخلاقي شهيد گفت: او در جان بذري کاشته بود که براي «داشت» آن نيازمند فضاي مساعدي مثل جبهه بود، در جبهه هم اوج گرفت تا به فصل «برداشت» برسد که همانا در اين فصل خداوند او را با شهادت برداشت کرد، او گفت: به باور من کساني به درجه عظماي شهادت مي رسند که اين سه مرحله را پشت سر بگذارند که سيداسماعيل يا به قول ما «آقاامير» چنين بود. پخش نماهنگ عمليات و تصاوير نوراني شهدا بار ديگر خاطره هاي والفجر ۸ را در ذهن ها زنده مي کرد و صداي گريه آويني که از ادامه عاشورا مي گفت نيز اين خاطره ها را صيقل مي داد تا چشم ها به چهره مرد خاطره ساز دفاع مقدس، سردار سرتيپ قاآني، يا همان «آقا اسماعيل» زمان جنگ روشن شود و گوش جان به کلام او که با لهجه مشهدي از عاشوراي دفاع مقدس مي گفت، رزق ناب خود را از ميهماني شهيد برداشت کند، سردار قاآني، شهدا را هنرمندترين آدم هاي دوران خود دانست که کارهاي نشدني را شدني و ناممکن ها را ممکن کردند. وي گفت: اگر فرماندهان عمليات را طراحي مي کردند به پشتوانه رزمندگاني بود که با ايمان آمده بودند و به فرماندهان هم جرات طراحي عمليات مي دادند. اين فرمانده زمان دفاع مقدس در ادامه بر «واقع نمايي» جنگ و رزمندگان تاکيد کرد و افزود: بسيجي ها اگر چه آسماني بودند اما از آسمان نيامده بودند بلکه از ميان کوچه و خيابان از کلاس درس و محل کار قد کشيدند، به جبهه آمدند و حماسه خلق کردند، او گفت: جنگ سخت بود، يک صحنه واقعي و جدي بود ولي متاسفانه انگار براي برخي ها اين جديت جا نيفتاده است. وي تاکيد کرد: عنايت خداوند در جاي خود شامل حال ما مي شود اين اصلا به آن معنا نيست که کار به آساني به پيش برود. از قضا باورمندان به عنايت و امدادهاي غيبي خود از همه بيشتر کمربندهاي همت را محکم مي کردند. سردار قاآني يادآوري کرد که جنگ ما حساب و کتاب دقيق داشت و اصلا اين طور نبود که افراد همين طوري خود را روي زمين بيندازند بلکه با نقشه و تدبير ميدان هاي مين را خنثي مي کردند. اين فرمانده زمان جنگ عبور از اروند و رزم ۷۵ روزه در فاو را براساس يک برنامه ريزي دقيق، کارشناسانه و توام با شجاعت دانست و تاکيد کرد: در عبور از اروند يک دقيقه هم حياتي بود و ما کاري کرديم که دنيا هنوز از تحليل آن عاجز است. سردار گفت: همين تلاش و نظم و ايمان خدادادي بود که شهدا را و شهداي زنده را به عنوان سندهاي ماندگار ارزش هاي متعالي جاودانه کرد.وي افزود:بايد مسير و روش شهدا را حفظ کنيم، چرا که شهدا مسيرشان انجام تکليف بود نه با تکليف که با عشق و روششان نيز توام با ارزش هاي متعالي بود که ما را در موضع برتر قرار داد چرا که دشمن آمده بود تا با جنگ ما را وادار به تسليم کند تا دست خود را بالا ببريم اما ما با رهبري امام بزرگوار جوري جنگيديم که دست دشمن بالا رفت. سخنان سردار که به پايان مي رسد، مداح زبان به روضه مي گشايد، روضه اي که رزمندگان عاشوراي هشت ساله را به زيارت معنوي شهداي عاشوراي سال ۶۱هجري مي کشاند، پايان جلسه نيز باز خود يک آغاز دارد وقتي جلوي در خروجي، برادري ايستاده است با دو برگه، روي يکي از برگه ها، شماره جزئي است که هر فرد داوطلبانه به ياد شهيد خواهد خواند و روي برگه ديگر، يک روز روزه و نماز است که به نيابت از او خواهند خواند و ما در آغاز يک عشق قرار مي گيريم، عشق نماز، روزه، قرآن... و شهيد... خراسان رضوي - مورخ شنبه 1389/08/29 شماره انتشار 17703 /صفحه۷/فرهنگی و هنری
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۹ساعت 12:12  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
انصاف هم خوب چيزي است، خوب است اگر آدم اعتقادي هم ندارد لااقل اين قدر جوانمردي داشته باشد که داوري «ترازو» را بپذيرد نه اين که چشم هايش را ببندد و به عقل حسابگرش توجه نکند و بي تفکر نکاتي را بگويد که شايد خودش هم به آن ها باور نداشته باشد... وقتي يک شهروند به ستون حرف مردم پيامک مي زند به انتقاد از سهميه هاي در نظر گرفته شده براي خانواده شاهد و ايثارگر درباره موارد معدودي از موضوعات و برخي افراد هم با او همسو مي شوند اين وظيفه براي من ايجاد مي شود که روي ديگر سکه را بازگو کنم. من خود تاکنون از اين تير و طعنه ها بر دل پرداغ خويش کم حس نکرده ام؛ کم زخم برنداشته ام از اين تيغ هاي پرتوقع، اما به سکوت برگزار کرده ام يا نشنيده گرفته ام و يا به حساب بي توجهي شان گذاشته ام ولي اين بار مي خواهم پاسخ بدهم، اهل جدل بي منطق نيستم اما به «جادلهم بالتي هي احسن» ايمان دارم، من مي گويم بياييد يک ترازو بگذاريد جلوي چشم همه، امتيازاتي که به خانواده شهدا و ايثارگران در قانون نوشته شده است را بگذاريد در يک کفه ترازو و آن چه از آن ها گرفته شده است و فرصت هايي را که از دست داده اند به خاطر من و شما در کفه ديگر؛ آن وقت ببينيد کدام کفه سنگين تر است. آن وقت حرف بزنيم. اجازه بدهيد راحت تر حرف بزنيم. آيا اگر يک فرزند شهيد در جواب اين معترض به سهميه فرزندان شاهد در دانشگاه، سوال کرد که وقتي پدر من جانش را کف دست گرفته بود و تيرهاي دشمن را به جان مي خريد ديگر پدرهايي که توان و امکان دفاع از کشور داشتند چه مي کردند؟ شما چه جوابي داريد؟ وقتي پدر م روي ميدان مين مي رفت، آن ها پشت کدام ميز آرامش را مزه مزه مي کردند؟ وقتي مادر م، مجبور بود به دليل بيماري نيمه شب مرا- بدون پدر- به بيمارستان ببرد مادران ديگر چه دغدغه اي داشتند؟ هيچ خوانده اي سرنوشت شهرها و روستاهايي را که به اشغال عراقي هاي جنايتکار درآمد و هيچ مي داني بر سر دختران و زنان آن جا چه آمد؟ اگر نه خوانده اي و نه شنيده اي و نه مي داني، لااقل برو و «رازهاي سوسنگرد» را بگير، اگر فرصت خواندن نداريد، آن جا يک عکس از گور دسته جمعي دختران و زنان اين منطقه چاپ شده است که پاسخ تو را خواهد داد. آن وقت اگر ذره اي، فقط ذره اي انصاف داشته باشي، خواهي فهميد که پدر همشاگردي ات براي حفظ ناموس تو، براي حفظ حرمت خواهر و مادر و دختر ايران، به جان «سپر» ساخت تا پاي دشمن به اين سو کشيده نشود... يک سوال ديگر؛ واژه «بابا» براي خيلي از بچه هاي شهدا، يک واژه غريب است آن قدر غريب که وقتي بزرگ و خود بابا مي شوند هم حس مي کنند شيريني اين واژه را نچشيده اند. وقتي حالا بچه تو دست بزرگت را با دستان کوچکش مي گيرد و تو پرواز مي کني و او به آرامش مي رسد، يادت باشد بچه شهيد اين حس را تجربه نکرده است. حالا به نظر تو به ازاي اين حس، کدام امتياز مي تواند جايگزين شود؟ اصلا تو حاضري از بچه ات دل بکني و بروي به جنگ دشمن، به نظر تو از اين لذت گذشتن، چه ما به ازايي مي تواند داشته باشد؟ يک سوال ديگر تو حاضري لباس سياه يتيمي را بر تن کني اما مثلا به تو امتياز يک زمين را بدهند؟ حاضري حسرت نديدن پدر را با قبولي دانشگاه عوض کني؟ حاضري براي مثلا شاغل شدن از چشم خود بگذري! حاضري از دستت بگذري؟ حاضري از پايت بگذري؟ حاضري ... بگذار از تو بپرسم؛ حاضري همه شهر را به تو بدهند اما مثل جانبازان اعصاب و روان زندگي کني؟ حاضري مثل جانبازان شيميايي، نفست به درد برآيد؟ يک نکته ديگر، همه امتيازات مال تو، اگر مي تواني فرصت هايي که از فرزند شهيد، از رزمنده، از جانباز، از آزاده، گرفته شده است، نصفش را به او برگرداني؟ شما ۵ سال از ۱۰ سال زماني که او در اسارت بوده است را برگردان، امتيازات همه آزادگان مال تو... پس انصاف داشته باش و روي زخم هايي که صدام بر تن اين سرفرازان گذاشته نمک نپاش! اين ها با همه هزينه هايي که کرده اند خود را هم چنان بدهکار کشور و انقلاب و ملت مي دانند، حتي بدهکار جماعت بي معرفت. پس يک کم معرفت داشته باش و به آنان بي حرمتي نکن... بگذريم، خسته شدم اما حرف براي گفتن فراوان است. هر چند اگر در خانه دل و وجدان و جوانمردي کس باشد، يک حرف بس است بسان اذاني که همه را به مسجد مي کشاند اما اگر بسته باشد، قرآن هم که نازل بشود، چاره کار نيست! خراسان - مورخ پنجشنبه 1389/08/27 شماره انتشار 17702 /صفحه۲
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 11:11  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
هزار در هزار به طواف تو آمدند من، اما جسمم در تو حاجي نشد کعبه! اما جانم هزار بار به طواف تو مي آيد که محاذي عرش خدا بر فرش فرو آمدي و خدا را در خاک نشانه اي و ما با طواف تو راهي را آغاز مي کنيم که به عرش مي رسد تو محاذي عرشي کعبه! رفيع ترين نقطه خاک پر رفعت ترين نقطه افلاک هر که را سر تماشاي عرش است به سلام تو مي آيد و به طواف تو که جان را جلا مي دهد و جهان را نيز هم. جسمم در تو حاجي نشده است اما جانم هزار بار در تو احرام مي بندد تا حرمت دار عشق باشد و حريم بان معرفت و چه حکايتي داري اين روزها آي کعبه آي عرش خاکي عشق که در يک سويت ابراهيم -از گلستان آتش آمده- اسماعيل را به مهرباني تيغ مي سپارد و چند روز بعد و چند گام آن سوتر محمد(ص) علي را در غدير ولايت مي بخشد و بازدر تصويري ديگر، حسين(ع) با عباس حج ناتمام خويش را -براي کمال عشق- به سوي کربلا ادامه مي دهند... جسمم حاجي نشده است اما جانم هزار بار به طواف تو مي آيد به تماشاي ابراهيم و اسماعيل، به بيعت علي (ع) به ياري حسين (ع)... خراسان - مورخ پنجشنبه 1389/08/27 شماره انتشار 17702 /صفحه اول و دوم
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 11:9  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
هميشه خوانده ايم اعتياد، خانه اي را ويران و خانواده اي را نابود کرده است. شنيده ايم اعتياد عاطفه انساني را چنان کشته که معتاد را به فرزندکشي کشانده است. خوانده ايم، اعتياد پايان عشق را رقم زده تا طلاق پايان زندگي مشترک را رقم زند. گفته ايم، اعتياد، آتش برغيرت انسان زده است تا ناموسش را در رهگذار باد بگذارد. نوشته ايم و بسيار نوشته ايم از اعتياد که از انسان، هيولا مي سازد، خوانده ايم، نوشته ايم، شنيده ايم که اعتياد چه ها که نمي کند اما... . اما ننوشته ايم، اگر عشق باشد، مرد از لجنزار اعتياد هم مي تواند پاي بيرون بگذارد و قامت بکشد. ننوشته ايم، «عشق به زندگي»،«مرگ اعتياد » را رقم زده است تا معتاد رگ هاي خود را از افيون مخدر پاک سازي کند. نگفته ايم عشق به فرزند، اعتياد را نه تنها از جسم که از جان فرد هم پاک مي کند، چه اگر جسم پاک شود اما جان ناپاک بماند، باز راه براي آلودگي جسم هست اما جان که پاک شد، جسم هم پاک خواهد ماند. نگفته ايم، عشق برتر که بيايد، هوس اعتياد از ميان خواهد رفت، ما انگار فقط سياهي ها را نشان داده ايم تا ببينيم و عبرت بگيريم، اما يادمان رفته است که سپيدي ها را هم نشان بدهيم و زيبايي ها را فراديد آوريم تا مشوق زيبايي ها، پروازمان دهد. هميشه براي اين که زشتي کثيفي را نشان دهيم انباشت زباله کنار سطل و جايگاه زباله را نشان داده ايم اما به اين فکر نکرده ايم که تعبيه يک جايگاه مناسب و نشان دادن مردماني که زباله را نه کنار بلکه داخل جايگاه مي ريزند هم مي تواند انسان را به رفتار درست تشويق کند، حال آن که از خوبي خيلي راحت تر مي شود به خوبي رسيد تا از ديدن بدي و عبرت گرفتن و به سوي خوبي رفتن.به باور من خوبي آن قدر جاذبه دارد که نياز نباشد کسي به خاطر دافعه نازيبايي به آن ميل کند. بله، اگر عشق به خوبي باشد، نازيبايي مجال ظهور و بروز نخواهد داشت. اگر دوست داشتن به اعتلا برسد، مرد مي تواند اعتياد شيشه را هم ترک کند. چنان که چند روز پيش در خبري خوانديم مردي با مراجعه به دادگاه خانواده شهيد محلاتي دادخواست حضانت فرزند را به قاضي يکي از شعب ارائه کرد. «به گزارش فارس اين مرد در حضور قاضي شعبه ۲۴۵ اين مجتمع قضايي خانواده با بيان اين که از همسرم حدود 4.5 ماه است که جدا شده ام، گفت: من ابتدا معتاد به شيشه بودم ولي در حال حاضر ترک کردم و مي خواهم حضانت فرزندم را بر عهده بگيرم. وي به علاقه اش نسبت به فرزندش اشاره کرد و ادامه داد: ديگر از دوري فرزندم ديوانه شده ام و بايد هرچه زودتر او را تحت سرپرستي خودم قرار دهم. زن در دادگاه خانواده حاضر شد و گفت: حاضرم اگر شوهر سابقم اعتيادش را ترک کرده باشد ، حضانت فرزندم را به او بدهم ولي در غير اين صورت، به هيچ عنوان رضايت نخواهم داد. مرد بار ديگر در مقابل قاضي با تاکيد بر اين که براي زندگي با فرزندم دوباره سلامتي ام را به دست آوردم، اظهار داشت: حاضرم به آزمايشگاه بروم و خونم را آزمايش کنند تا از سلامتم مطمئن شويد». بله، عشق به فرزند، بر اعتياد غالب مي شود. اگر عشق را در دل ها شعله ورتر کنيم خواهيم توانست بر بسياري از مشکلات غلبه کنيم چنان که جناب مولانا مي فرمايد: مرحبا اي عشق خوش سوداي ما اي طبيب جمله علت هاي ما... هر که را جامه زعشقي چاک شد او ز حرص و عيب، کلي پاک شد... اين درست که منظور جناب مولانا، عشق خداوند است اما عشق فرزند و خانواده و بندگان خدا در راه خدا هم مي تواند پدر و مادر را، انسان را، از پلشتي هايي چون اعتياد پاک کند... . خراسان - مورخ پنجشنبه 1389/08/27 شماره انتشار 17702 /صفحه۹/اجتماعی
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 11:4  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(۳۰۳)
وقتي ، سکه زندگي را يک رويه بپنداريم و تنها با احترام، با حرمت بر آزادي، با پرهيز از تنبيه و مجازات به آن بينديشيم و عمل کنيم قصه مي شود اين که در جامعه شاهديم و در هر خانه و در ميان هر خانواده، تعدادي از فرزندان، جهنم را به خانه مي آورند. بله اگر همين الان چشم بگردانيم در جامعه خواهيم ديد قهرمانان اين سريال راکه پايان آن بي گمان ناخوش خواهد بود، توسط خود ما (والدين) رقم مي خورد. توسط پدر و مادري که توبيخ و تنبيه را به فراموشي مي سپارند و از روش تربيتي قرآن که تشويق را در کنار تنبيه مي گويد، فراموش کرده اند و حريم خانواده توسط فرزنداني که ظرفيت تکريم را ندارند و معناي آزادي را لاقيدي مي دانند به خطر مي افتد و دود آتشي که چنين نگرشي را برمي افروزد اول از همه در چشم خود اين قصه آفرينان مي رود و بعد به چشم مردم در مي آيد اما اگر زندگي خود را قرآني تعريف کنيم، کارهاي خوب، پاداش خواهد گرفت و کارهاي نازيبا با عقوبت مواجه خواهد شد، تا هم عدالت رعايت شود و هم در اين عدالت انسان به کمال برسد. رابطه والدين و فرزندان هر چه قدر هم توام با عاطفه باشد و از مهر و محبت رابطه خداوند با انسان، که به سبب خلق او به خويش دست مريزاد گفته است و او را به جاي خويش نشانده و رخت خليفةاللهي پوشانده است، مهربانانه تر نيست، اصلا مهر پدر و مادر وفرزند، قابل گذاشتن در پله ترازويي که در پله ديگرش، مهر خداوند به بنده اش است، نمي باشد، اما با اين همه محبت اگر بنده يک گام به سوي خدا بردارد، خداوند چند گام به او نزديک مي شود، اگر به جاي دست دراز کردن به سوي اين و آن دست خالي خود را - پر از نياز- به سوي خداوند دراز کند، هرگز خالي باز نخواهد گشت بلکه پر از اجابت خواهد شد، اما همين خداوند، در کنار مهرباني با خوبان، بر بدان خشم مي گيرد، وعده عقاب سخت مي دهد و اين بايد درس تربيتي باشد براي همه ما در همه زندگي که تنبيه را با تشويق همراه کنيم تا به نتيجه برسيم... خراسان - مورخ پنجشنبه 1389/08/27 شماره انتشار 17702 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 11:1  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
نمي دانم اين چندمين چراغ قرمز بود که رد مي کرد، اگر مجبور نمي شد به دليل عبور خودروها از خيابان ديگر هرگز پشت چراغ قرمز نمي ايستاد، وقتي هم مجبور مي شد همه اش غر مي زد، گفتم چه شده، چرا بي تابي، چرا به قانون احترام نمي گذاري؟ گفت: صبح پليس جريمه ام کرد پس حالا تا آخر روز مجازم خلاف کنم. گفتم، صبح يک خلاف کردي، يک جريمه هم بايد بدهي، از صبح تا حالا هم به ازاي هر خلاف بايد جريمه مي شدي، جريمه که مجوز خلاف نيست بلکه هشداري است براي پيش گيري از خلاف تازه اگر قرار باشد هر کسي چراغ قرمز را ناديده بگيرد و رد شود، اولا تعدي به حقوق ديگران است و اين يعني «سرقت زمان» ديگران، ثانيا ناديده گرفتن قانون در مرحله اول بي احترامي به خود فرد است و ثالثا، عبور از چراغ قرمز و رعايت نکردن مقررات، ضريب خطرپذيري را براي خودت بالا مي برد، که - خداي نکرده- يا آسيب ببيني و يا آسيب بزني و در نتيجه با پرداخت خسارت و غرامت باز اين تو هستي که آسيب مضاعف خواهي ديد... او البته حرفم را گوش نکرد و خلاف برايش به رويه تبديل شده بود، چنانکه براي برخي ديگر از رانندگان، حال آن که اگر همگان خود را ملزم به رعايت قانون بدانند بسياري از تصادفات اتفاق نمي افتد و بسياري از گره هاي ترافيکي هم ايجاد نمي شود، مثلا اگر هنگام عبور از چهارراه با زرد شدن چراغ، خودروها پشت خط عابر پياده باشند و اجازه دهند ثانيه هاي چراغ زرد به خالي شدن چهارراه براي عبور خياباني که چراغ سبز دارد خالي شود ديگر شاهد گره هاي ترافيکي نخواهيم بود که گاه هم زمان زيادي از شهروندان مي گيرد و هم باعث افزايش سوخت و هدر رفتن وقت و از همه مهم تر، فرسايش روح مي شود. به باور من پليس با همه اقتداري که بايد داشته باشد، هرگز نمي تواند به تنهايي وضع ترافيک را سامان دهد اگر قرار باشد مردم قانون را رعايت نکنند و براي حق يکديگر احترام قائل نباشند، نمي شود که براي هر راننده يک پليس گذاشت و نمي شود به جبر او را وادار به رعايت قانون کرد که اگر مي شد، امروز نبايد يک خلاف اتفاق مي افتاد حال آن که اگر به خيابان هاي مشهد خودمان نگاه کنيم درخواهيم يافت که در کنار حضور هدفمند و کارساز پليس و نهادهاي مسئول و ايجاد فضاهاي ترافيکي بايد نهضت عمل به قانون راه بيفتد و هر شهروند يک عامل به قانون باشد و يک آمر نيز هم تا بتوانيم به وضع مطلوب برسيم و الا تا خود عزم اصلاح رفتار خود را نداشته باشيم از هيچ نهاد و سازماني کاري ساخته نيست و قصور ورفتار و اعمال آنان حداکثر در حد مسکن خواهد بود حال آن که ما در بحث ترافيک نيازمند درمانيم. درماني که با تدبير و عمل صحيح همگان شکل مي گيرد.... خراسان رضوي - مورخ پنجشنبه 1389/08/27 شماره انتشار 17702 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 10:58  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
آن روز که ابراهيم (ع) از پي مأموريت خود، تيغ بر گلوي اسماعيل (ع) مي کشيد خداوند، کارد را امر فرمود که با گلوي نازک اسماعيل نازک دلانه رفتار کند مبادا حنجري که مسيل حق است زخم خورد، و خنجر، حرمت داري کرد اين فرمان را به بوسه اي که بر گلوي اسماعيل زد و بر او لطيف و مهربان شد، آ ن گونه که آتش بر پدرش، ابراهيم، احترام و محبت را تا رفعت «بردا و سلاما» رساند و در اين زمان بود که خداوند نمره ۲۰ پاي کارنامه اين پدر و پسربزرگ گذاشت و نبوتشان بخشيد.گوسفند هم آمد تا فدايي اسماعيل(ع) شود و شد و از آن پس - بعد از تشريع - در مراسم حج قرباني مي کنند، حاجياني که به اين واجب کرامت يافته اند و اين مي تواند کنايه از قرباني کردن نفسانيات خود در مقابل جان تابناک آدمي هم باشد، با اين معني که قرباني کننده بايد جان نو کند و همه کهنه خلق هاي نازيبا را از جان به در کند و به جايش زيبايي هاي معطر رفتاري را بگذارد تا عطر جانش، جهان را «شامه نواز» و چهره اش، جهانيان را «ديده نواز» شود. سنت قرباني کردن در جغرافياي مکه و مني نماند بلکه در جاي جاي ايران به خصوص استان هاي خراسان هم در عيد قربان، مردم با تاسي به حاجيان و گرامي داشت اين عيد بزرگ قرباني مي کنند، به ويژه به ياد درگذشتگان خويش و براي شادي آناني که صاحب حق مي دانند. در اين سنت نيکو بايد نيازمندان جامعه را در نظر داشت، به خصوص نيازمندان آبرومند را که، ديگر، در دستانشان توان نواختن سيلي بر صورت خود براي قرمز ماندن چهره هم نمانده است. براي يافتن ايشان هم خيريه ها و نهادهاي مورد اطمينان وجود دارد و هم از هرگوشه شهر که خارج شويم به حاشيه ها و حاشيه نشين هايي خواهيم رسيد که چشمانشان به راه است. کساني را خواهيم يافت که عيال خداوندند و سرپرستي از آنان و ياوريشان، وظيفه انسان هايي است که در مقام خليفة اللهي بايد بار سنگين فقر را از شانه هاشان بردارند، يادمان باشد، در اموال برخورداران خداوند حقي را براي نيازمندان قرار داده است که ادا نکردن آن گناهي نابخشودني است. پس، فردا اگر قرباني داريم و اگر نداريم هم اين عيد مبارک را آغازي قرار دهيم بر توجه به نيازمندان و براي ياري دست هايي که براي برخاستن روي زانو مانده است يا علي بگوييم... خراسان - مورخ سهشنبه 1389/08/25 شماره انتشار 17701 /صفحه۹/اجتماعی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۹ساعت 12:12  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
شما شاهديد آقا؛ شاهد و شهيد عاشورا از چشمان شما جاري است و ما در چشمان شما حسين را - اين حقيقت مسلم را- مي بينيم به گاه نماز عشق به گاه صلاة شهادت و خيمه ها را وقتي در آتش ابراهيم وار جز زيبايي نمي بينند و جز عشق نيز هم - بردا و سلاما- و سجاد، شکوه امامت را بر شانه مي کشد و شما براي امامت فردا آماده مي شويد. * عاشورا از چشمان شما جاري است وقتي از قتلگاه تا کوفه «وفا» را معنا مي کنيد و از کوفه تا شام از «صبح» مي گوييد و پيغامبر حقيقتي مي شويد که در کربلا بر نيزه شد * عاشورا از چشمان شما جاري است وقتي رداي امامت به شانه هاي شما بوسه زد و خداوند از لبان شما به شکافتن علوم جهان را روشني بخشيد.خراسان - مورخ یکشنبه 1389/08/23 شماره انتشار 17699 /صفحه اول
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۹ساعت 13:30  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مي گويند از همان دستي که بدهي با همان دست مي گيري. اين يک ضرب المثل است به اين معني که پاسخ خوبي، خوبي است هر چند در حق ديگران روا کرده باشي، بالاخره ديگري هم در حق تو نيکي روا خواهد داشت. اين سخن درستي است هر چند براي «شهروند مسئول» ما اين بار چنين نشد. زيرا، او که يکي دو هفته پيش خود به ياري پليس، سرقتي را ناکام گذاشته بود در خيابان کلاهدوز مشهد چند روز بعد، ساعت ۱۰ صبح در مغازه محل کارش مورد زورگيري دزدان خياباني قرار مي گيرد و درگير هم مي شود و سرانجام از دو گوشي تلفن همراهي که از او زده بودند، يکي را پس مي گيرد و... از آن روز هم درگير اين مسئله است و به هر کجا که بايد رفته است اما انگار چندان که بايد ياوري نيافته است تا با همراهي او حق خود را از دزدان خياباني باز پس گيرد. اين رزمنده دوران دفاع مقدس، بر خويش مي لرزد از روزگاري که دزدان خياباني بر سر او و مردم مي آورند و مي گويد پنجه پليس بايد قاطع و برنده، گلوي اين دزدان امنيت را بفشارد. اين مسئله برايش بغضي گلوگير شده است تا حدي که صاحب اين قلم را زير فرياد مي گيرد که سکوت براي چه؟ او مي خواهد قلم برداريم و قلندري کنيم و يقه بگيريم از کساني که بايد، اين را از زبان شهروندان زياد ديگري هم شنيده ام که مي خواهند از مسئولان بخواهيم در شرايطي که جامعه به آرامش بيشتري احتياج دارد، نگذارند، دزدان آرامش و مال مردم، امنيت جامعه را بازيچه انگارند و آنقدر پر رو شوند که به مال باخته زنگ بزنند و قرار بگذارند! او مي گفت ما در دفاع مقدس جانمان را کف دست گرفتيم تا امنيت کشور حفظ بشود و امروز نمي توانيم بپذيريم در کشور خود، شهر خود و محل کار و خانه خود هم امنيت نداشته باشيم، آن هم از دست کساني که از عراق و اسرائيل نيامده اند بلکه به اصطلاح هموطن هستند. او همه ناراحتي اش از ساده انگاشتن موضوع توسط برخي مسئولان بود و از خانواده ها که انگار يادشان رفته است بايد نقش تربيتي خود را ايفا کنند و... او دلش درد داشت. اويي که سابقه ۴۴ ماهه در جبهه دارد و در سال هاي اخير به عنوان شهروندي مسئول همواره براي ارتقاي امنيت عمومي در کنار نهادهاي مسئول ايفاي نقش کرده است در اين راستا بارها از شرارت پيشگان زخم خورده است ولي هرگز اين قدر نمي سوخت که از پررويي دزدان خياباني آتش گرفته بود. او مي گفت چرا دست غيرت مسئولان و قدرت قانون يقه اينان را نمي گيرد... خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1389/08/23 شماره انتشار 17699 /صفحه ۶/جامعه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۹ساعت 13:26  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(٣٠٢)
حالا بيشتر به فهم آيات قرآن مي رسم و راز تاکيد بر عذاب و عقوبت سخت ظالمان، تنبيه ناآگاهان، سخت گيري بر تربيت ناشدگان و ... را در مي يابم و به اين باور ايمانم افزون مي شود که تنها با احترام، با آزادي و با ... نمي شود به کمال رسيد، نمي شود گوهر تربيت را در جان آدميان پرورش داد. اين درسي است که دوستي مي گفت: از زندگي خويش گرفته ام حالا که مي بينم فرزندم که به جواني رسيده است و هيچ گاه با او برخورد تندي نداشته ام، به جرأت مي گويم حتي يک بار، بله حتي يک بار، ظرفي جلويم نگذاشته است حتي يک بار، فقط يک بار هم به او نگفته ام مثلا حالا که ايستاده اي، خودکار را به من بده، حتي کوچک ترين خواسته اي نداشته ام. از سوي ديگر، هيچ گاه - در اندازه توانم- خواسته هايش را بي پاسخ نگذاشته، اما حالا او مدام طلبکار است و مرا بدهکار مي داند. مزد کار نکرده، مي خواهد و نمره درس نخوانده. با اين که نمودار فعاليت هاي مثبتش هر روز رو به کاستي است، بردار توقعاتش رو به صعود گذاشته است و ... حالا مي فهمم اگر در مديريت زندگي تنبيه در کنار تشويق نباشد، ره به جايي نخواهيم برد. اصلا خوف و رجا که قرآن به ياد انسان مي آورد تا رابطه اش را با خدا بر اين اساس تنظيم کند، دو بال است براي پرواز و رسيدن به کمال. تشويق در کنار تنبيه است که شخصيت انسان را شکل مي دهد و حذف هر يک يعني پرواز ناممکن، يعني صعود نشدني و يعني نرسيدن به موفقيت و اين يعني توقف! وقفه هم که رخ داد، زندگي به جهنم تبديل مي شود. قبل از آن که قيامت، قامت بکشد. کاش از همان روز اول، در کنار احترام، قانون را هم به ياد مي آوردم، در کنار آزادي، حدود و ثغور زندگي را هم شفاف مي کردم و در کنار تشويق، تنبيه را هم به عنوان ابزار تربيت به کار مي گرفتم. خراسان - مورخ چهارشنبه 1389/08/19 شماره انتشار 17696 /صفحه٨/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 12:42  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
جنگ که به پایان رسید بعضی ها نقطه گذاشتند برای این ماجرا، انگار فقط «خبر» بود، نقطه، پایان! اما این درست نبود. درست آن بود که این گونه بنویسیم؛ « جنگ، نه! دفاع مقدس، نقطه، سر خط» و از سر خط بنویسیم مفاهیم و ارزش های متجلی شده در دفاع مقدس را. از سرخط بنویسیم قطعه عاشورایی تاریخ این ملک را. اصلا همه هنرمندان و نویسندگان و اهل نظر را سر خط قرار دهیم برای گفتن و نوشتن و ساختن و ... اما بعضی ها چنین کردند تا امروز شاهد افتتاح یک باغ موزه پرشکوه و اثرگذار و جریان ساز در همدان باشیم. از تهران، کرمان، اصفهان و ... هم خبرهای خوشی به گوش می رسد. از مشهد ولی ... فکر می کنم جز چند نقطه نمی شود گذاشت و حتی کاری در خور انجام نشده است! آن هم پس از ۱۲ سال که وعده اش را دادند اما هنوز «پا در زمین» مانده اند. یعنی هنوز زمین مشخص نشده است! بگذریم و ... باز هم چند نقطه ... دست بوس هنرمندان و مسئولانی که برای دفاع مقدس دست از پا نمی شناسند چشمانتان را به تماشای جلوه هایی از موزه دفاع مقدس همدان میهمان می کنیم به امید فراوان شدن این باغ موزه ها... خراسان - مورخ سهشنبه 1389/08/18 شماره انتشار 17695 /صفحه۱۰/ایران
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 12:35  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(۳۰۱)
بزک و دوزک ها، بيشتر از آن که براي زيبايي باشد، براي پوشاندن نازيبايي هاست والا چنان که حافظ فرموده؛ ... ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغني است به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را ... و راستي هم کسي ديده است زيبارويي را که زيبايي و دلربايي چهره اش را زير آب و رنگ و خط و خال پنهان کند؟ اگر برخي ها چهره بزک مي کنند و خود را به آب و رنگ و خط و خال محتاج مي يابند از آن رو است که در چهره خويش خللي مي بينند و پي پوشاندن آن هستند والا اگر چهره زيبا باشد ماجرا جور ديگري رقم مي خورد. اين را که عرض کرده ام تنها به ظاهر افراد کار ندارد، اگرچه قصه ظاهر افراد و نشاندن ايران در مقام هاي نخست مصرف لوازم آرايشي هم خود قصه تلخي است که نشان از تلخ پنداري و نازيبا داني چهره خويش است که برخي هايمان را به شکل افراطي به سوي لوازم آرايشي مي کشاند والا چه دليلي دارد ايراني محجوب که به حجاب هم مفتخر است اين همه لوازم آرايش مصرف کند؟بگذريم، در حوزه رفتارهاي اخلاقي و در برابر نگاه جامعه نيز برخي افراد به شکل عميقي پي ظاهرفريبي هستند و مدام از «مشک رفتار» خويش داد سخن مي دهند که چنين است و چنان است، حال آن که مشک، اگر مشک باشد - و از نوع چيني بدکيفيت آن نباشد! - خود عطر خويش را گواهي خواهد داد با بوي خوش خويش و نيازي به تبليغ عطار نخواهد ماند اما اگر عطار به کار بانگ زدن کيفيت مشک خويش باشد، بو نکرده بايد آن را به دور انداخت. صداقت گفتار آدم را بايد رفتارش تعيين کند و به گفته حکيمي بزرگ، آدمي يا بايد چنان بنمايد که هست يا چنان باشد که مي نمايد نه اين که ظاهرش صلاح را نشان دهد و باطنش پر از فساد باشد، نه اين که پيش مردم چنان چراغ عبادت برافروزد که همه او را از عبادا... بدانند و در عمل و دور از چشم مردم جوري باشد که شيطان هم از او شرم کند. انسان بايد خودش باشد. با صداقت و به دور از ريا و تظاهر، اين به رفتار مومنان نزديک تر است... خراسان - مورخ سهشنبه 1389/08/18 شماره انتشار 17695 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 12:22  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(۳۰۰)
به نظر شما زيان کارترين افراد چه کسي است؟ سودمند ترين افراد چه؟ اگر قرار باشد شما داور باشيد برنده بازي زندگي را چه کسي مي دانيد؟ مثلا گروهي هستند که همواره ديگران را نصيحت مي کنند. برايشان نقشه راه طرح مي کنند، حتي آنان را نسبت به خطرهايي که ممکن است سر راهشان باشد هم هوشيار مي کنند. وقتي ماجرايي اتفاق مي افتد اولين افرادي هستند که پا به ميدان مي گذارند و فرد را براي تغيير نقشه زندگي راهنمايي مي کنند. از سوي ديگر گروهي هم هستند که اين رهنمودها را به کار مي بندند، نقشه راه را مطالعه مي کنند، تدابير نيک آن را برمي گزينند،و به کار مي بندند و از مشکلات هم رهايي مي يابند و به مقصد هم مي رسند و پيروزي سهم آنان مي شود. خب شما در اين ميان چه کسي را برنده مي دانيد؟ اين پرسش زماني تامل برانگيزتر مي شود که بدانيم گروه اول، فقط در امور ديگران تدبير مي کنند. نقشه راه را جلوي پاي ديگران مي گذارند اما خود سردرگم هستند و به اصطلاح بيناي مردم هستند و متوجه هم نيستند که «کور در کار خويش اند» اين کوري هم مشخص است آنان را به کجا مي برد! از اين رو مي بينيم افرادي که اهل مشورت و درس گرفتن از ديگران هستند قبول مي شوند اما کساني که همه را به تغيير مي خوانند براي ديگران هدف تعيين و تعريف مي کنند و استاد رفتار ديگران مي شوند، معمولا رفوزه مي شوند، دليلش هم روشن است، چون خود را بهترين مي دانند براي بهتر شدن تلاش نمي کنند.به نظر من کسي زيان کارتر از افرادي که زمينه ساز پيروزي ديگران مي شوند اما خود شکست مي خورند، نيست. خسران زده تر از کسي که ديگران را به بهشت مي خواند اما رفتارش او را به سمت جهنم مي کشاند، نيست.پس بکوشيم خود اولين عامل توصيه هاي خوب خويش باشيم و ديگران را نيز نه به زبان که به عمل صحيح به سوي زيبايي ها هدايت کنيم.... خراسان - مورخ دوشنبه 1389/08/17 شماره انتشار 17694 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 11:31  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
... و آسمان همين نزديکي است وقتي دست هاي التجا -در حرم شما- زمين را به همسايگي آسمان رفعت مي دهند و ما همه اشک مي شويم مي باريم وقتي زمين در عزاي شما برمي خيزد و آسمان به سوگ شما مي نشيند و سياه مي پوشيم وقتي سپيده رخت ماتم مي پوشد در پرواز شما اي ابن الرضا يا جواد الائمه(ع) ... و ما به عشق برخاسته ايم آقا بر مدار ولايت و مي دانيم راه آسمان از کوچه اي مي گذرد که شما با چراغ هدايت ايستاده ايد اي ابن الرضا يا جواد الائمه(ع) و سعادت را شفاعت را از شما مي خواهيم که بخشندگان را اسوه اي تام و کرامت پيشگان را الگويي تمام هستيد دست هيچ سائلي از درگاه شما خالي باز نمي گردد و هيچ زميني در عطش باران از نفس نمي افتد اي ابن الرضا يا جواد الائمه (ع) خراسان - مورخ یکشنبه 1389/08/16 شماره انتشار 17693 /صفحه اول
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 15:37  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(۲۹۹)
جايي خواندم که «الماس حاصل فشار بسيار زيادي است که بر خاک وارد مي شود. از فشار کمتر، بلورها شکل مي گيرد و چون فشار باز هم کمتر شود زغال سنگ توليد خواهد شد ...» از اين ماجرا هم نتيجه گرفته شده بود که «فشارهاي زندگي مي تواند آدمي را به موجودي باارزش و شگفت انگيز تبديل کند». خب من اين را سخن درستي يافتم و باور دارم در ميان دانشمندان خودمان، پروفسور حسابي يک نمونه موفق است که فشار زندگي همه لحظه هايش را از الماس هم قيمتي تر کرد و اکنون بر سر شاخه دانش او ميوه هاي شيريني روييده است که کام بشريت را شيرين مي کند. علامه شهيد مطهري نيز، از اسوه هاي موفق زندگي است که دستانش سختي تحمل مشقت هاي فراواني را تجربه کرده بود. چمران نيز گوهر قيمتي است که در کوره پرحرارت دشواري ها، هر روز قيمتي افزون يافت. گويا هر روز که بر آن ها گذشت، برايشان به توليد ارزش افزون تبديل شده بود. اگر ما فقط از همين ارزش افزوده اي که آنان براي ما توليد کرده اند استفاده کنيم هم خود چند گام بلند به سوي موفقيت برخواهيم داشت و هم جامعه و کشور ما تا قله هاي موفقيت به پيش خواهد رفت... آن مطلب را گفتم و اين نمونه ها را ذکر کردم تا بگويم، از دشواري ها نبايد هراسيد، از دل همين تنگناهاست که دروازه هاي بزرگ به سوي موفقيت باز مي شود، از دل همين دشواري هاست که گشايش ها حاصل مي شود. قرآن مجيد هم کلام خداوند را بر ما مي خواند که «ان مع العسر يسرا» يعني نه که بعد از دشواري ها نوبت آساني هاست که عسر و تنگناها با يسر وگشايش ها همراه است. پس از دشواري ها بايد راهي زد به سوي موفقيت ها، از پل شکست ها بايد خود را به بهشت موفقيت ها رساند و کساني به رستگاري مي رسند که از دشواري ها نهراسند... خراسان - مورخ یکشنبه 1389/08/16 شماره انتشار 17693 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 15:31  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(۲۹۸)
«خدايا! مرا به بزرگي نعمت هايي که داده اي آگاه کن تا کوچکي چيزهايي که ندارم، آرامشم را بر هم نزند!» نمي دانم اين کلام از کيست، فرقي هم نمي کند، ما از مولا علي عليه السلام آموخته ايم «انظر الي ما قال و لاتنظرو الي من قال» را و باور داريم مهم اين است که «چه گفته شود» نه اين که «که بگويد» و حالا من در اين گفته، نور حقيقت مي بينم و عطر حق نمايي، لذا آن را به عنوان يک دعا زمزمه مي کنم هم براي خودم و هم براي همه، چه باز در مکتب اهل بيت عليهم السلام آموخته ام که وقت دعا، بايد براي همه دعا کرد، وقتي قرار است دست ها به آسمان برود خوب است که براي همه زمين باران ببارد نه يک قطعه، براي همه انسان ها سوغات اجابت بياورد نه براي خود. پس من هم اين را به دعا از خدا مي خواهم، هم براي خود و هم براي شما و باور دارم اگر به فهم اين دعا برسيم، اجابت هم تقدير و روزي مان خواهد شد، آن وقت درخواهيم يافت که آن قدر از نعمت هاي بزرگ برخورداريم که غفلت از آن ها گاه عين کفران نعمت است و راستي چه نعمتي بالاتر از «امنيت» و چه روزي بالاتر از اين که شب و نيمه شب مي توان شهر را زير پا گذاشت، مي شود با خيال آسوده خوابيد و با آرامش خيال بيدار شد و فاصله خانه تا محل کار را با رواني به قرار آمده طي کرد؛ چه نعمتي بالاتر از سلامتي، که مي شود از لحظه، لحظه زندگي شيرين چشم و شيرين کام و شيرين دل بهره برد؟ چه سعادتي از اين بالاتر که ما را خداي بزرگي است که همه مشکلات را مي توانيم با اتکاي به او از سر راه برداريم؟ و راستي چقدر زيبا گفته آن که اين سخن را براي همه به يادگار گذاشته است که ؛ « نگوييد اي خدا چه مشکلات بزرگي دارم، بلکه بگوييد اي مشکلات چه خداي بزرگي دارم» و اين اگر به باور و جهان بيني ما تبديل شود همه مشکلات حتي بزرگ ترين هاشان در برابر عزم و اراده و ايمانمان کوچک خواهد شد و از ميان خواهد رفت، پس از خدا بخواهيم ما را به فهم نعمت هاي داشته عارف گرداند تا حسرت نداشته ها حقيرمان نکند... خراسان - مورخ پنجشنبه 1389/08/13 شماره انتشار 17691 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 14:22  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(۲۹۷) زندگي، آن قدر طولاني نيست که «خوب بودن» را براي فردا بگذاريم چه شايد فردايي براي ما وجود نداشته باشد. اين نکته را جايي خواندم اما حالا همه جا از خود مي پرسم آيا ما حق داريم فرصت خوب شدن را، خوب رفتار کردن را خوب گفتن را، خوب شنيدن را و ... به فردا وا بگذاريم؟ پاسخ من به اين پرسش يک «نه» بزرگ است؛ نه! ما بايد همين لحظه اي که هستيم خوبي را باور و در رفتار خود بارور کنيم، اگر چنين شد، همه خوبي ها روزي آدم مي شود. آخر «روزي» که فقط چند لقمه نان نيست بلکه رفيق خوب، فرزند خوب، همسر خوب، همکار خوب، کار خوب، همسايه خوب، فرصت خوب و ... همه «روزي» است و اين روزي خوب فقط روزي «خوب روزگاران» مي شود. روزي آناني که بدي از خيالشان هم نمي گذرد. روزي کساني که به هر انسان که نگاه کنند او را از چند جهت عزيز و قابل احترام مي دانند و متقابلا اين خوب در نظرنشيني و حرمت ديدن هم روزي خودشان مي شود که در اين دنيا به سنت تبديل شده است که «با هر دست که بدهي با همان دست مي گيري» و چون خوبي کني خوبي خواهي ديد. تو که خوب باشي براي همسايه ات او هم به مهرباني سايه اش را با سايه ات گره خواهد زد و در کنارت چنان قد خواهد کشيد که ديگران هرگز تنهايت نبينند و نخوانند. تو که نگاهت در نگاه همکار همراه با همراهي و همياري باشد، دست هاي ديگران هم به مهرباني براي ياري ات پيش خواهد آمد تا تحمل دشوارترين کارها را هم برايت آسان کند. همه لحظه هايت را پر از شادي خواهد کرد و از دشواري و استرس و اضطراب تماشاي بدي ها مصون خواهي بود و اين بهترين روزي است که براي يک انسان تقدير مي شود وقتي کلامش از صداقت و نگاهش از سعادت سرشار شود... خراسان - مورخ چهارشنبه 1389/08/12 شماره انتشار 17690 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 11:26  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(۲۹۶)
گفتيم، غيبت يک گناه بي فايده است. البته هيچ گناهي در برابر هزينه اي که دارد، فايده اي برايش نمي ماند. اما منظور همين فايده ها و لذت هاي لحظه اي اين دنيايي است. مثلا کسي که گناه دزدي را مرتکب مي شود به مالي مي رسد. آن که تن به آلودگي گناه بيراهه روي مي آلايد، لذتي در جسمش ولو براي دقايقي مي نشيند اما غيبت چه؟ اين رقص زبان تنها شيطان را بر سر شوق مي آورد والا هم شخصيت دنيايي انسان از غيبت آسيب مي بيند و هم در آخرت امضاي پاي سند جهنم نشيني فرد مي شود. اين را هم به تاکيد گفتيم عقل معاد هم اگر نباشد، عقل معاش و حسابگري هم آدم را از ارتکاب غيبت پرهيز مي دهد اما... در آموزه هاي ديني هم بسيار خوانده ايم که «الغيبة اشدمن الزنا» و لااقل در مرحله «علم» مي دانيم اين گناه سياه از گناه توام با لذت شيطاني بدعاقبت تر است. اما شايد به اين نکته توجه نداشته باشيم که غيبت اگرچه در کلام است و به ظاهر به کسي آسيبي نمي رساند، چه نه زخمي مي زند و نه خوني مي ريزد اما به واقع غيبت، کشتن روح و روان و نابودي عزت و حرمت آدميان را در پي دارد و چه بسيار آدم هايي که بر اثر رقص شيطان شاد کن در دهان افراد غافل، قرباني بدبيني جامعه شده و براي هميشه از گردونه حذف شده اند. حال آن که اگر اين زبان ها در کام گرفته مي شد، مي توانست به کليدي براي گشايش قفل مشکلات تبديل شود اما صد حيف که گاه ندانسته، کبريت مي شويم بر خرمن هايي که همه چيز انسان هاست و ديگر امکان بلند شدن را هم از آنان سلب مي کنيم. کاش دمي بنشينيم و با خود حساب و کتاب کنيم که چقدر زبان و دل به گناه غيبت سياه کرده ايم و چقدر ديگران را به خاک سياه نشانده ايم و چقدر فرصت از جامعه دريغ کرده ايم. نمي دانم فردا که «فباي ذنب قتلت» را بر ما بخوانند و باز پرسندمان از اعمال چه جوابي خواهيم داشت و خواهيم داد که با زبان خويش کشتارها گرفته ايم از جامعه انساني. حيف و صد حيف که برخي از ما گمان مي کنيم، غيبت، شيريني مجالس است. فکر مي کنيم، اين آتش پراني حق ماست. فکر مي کنيم حق اوست که درباره اش چنين و چنان گفته شود، حال آن که فرداي قيامت، «موي» حرف را از «ماست» کلمات و سخن ها خواهند کشيد و ما را بر آن خواهند آويخت... خراسان - مورخ دوشنبه 1389/08/10 شماره انتشار 17688 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در دوشنبه دهم آبان ۱۳۸۹ساعت 13:5  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
به مناسبت روز زيارتي امام رضا(ع)
آدم هر روز هم ممکن است خانه پدرش برود، هر وعده هم سرسفره بنشيند و دست به لقمه ببرد اما وقتي به صورت ويژه دعوت مي شود و خانه را براي قدومش آب و جارو مي کنند و پدر تمام قد براي ديدار آدم بر مي خيزد و آغوش مي گشايد، اين رفتن پر از شکوه و شهد و حلاوت است. سفره اي هم که پهن مي شود پر از شوق و ذوق و سليقه است و لقمه هايي که بر مي داري هم به عطر توجه معطر است. در اين ميهماني ويژه هم لطافت رابطه پدر و فرزندي حاکم است و هم سعادت ميهماني خاص لذا لطف مضاعف دارد اين سفره. روز زيارتي مولا امام رضا(ع) نيز همان ميهماني ويژه است و سفره مخصوص که در خانه پدري همگي ما پهن است تا اهالي خانه پدري و همه کساني که از راه دور و نزديک خود را به مشهد مي رسانند نيز از سفره لقمه هاي پرنور بردارند. آري امروز همه دعوتيم در خانه پدري خودمان، همان خانه اي که بارها از سقاخانه اش آب نوشيده ايم دل به پرواز کبوترهايش داده ايم پنجه در پنجره فولادش زده ايم، زير گنبد طلايش نيايش کرده ايم و «بالاسر» نماز خوانده ايم. اين خانه با همه بزرگي اش ما را فراوان به خاطر دارد. مايي که از کودکي و کوچکي تا به امروز از همه درهايش درآمده ايم و دست در دامن خورشيد به طلب نور زده ايم. امروز هم مي آييم به طلب نور به طلب باران به طلب شفا و شفاعت، ما به کوچکي خود و کوتاهي قامت خويش و کوچکي دستانمان نگاه نمي کنيم. چشم ما به بزرگي قامت مردي است که از خورشيد قد فراتر برده و به آسماني که در افق نگاهش گسترش يافته است. ما به حرم مي آييم با احرام عشق. ما حرم را به دل خود مي بريم با نماز معرفت. ما به حريم عشق مي آييم براي زيارت مخصوص و به آناني که در راه دورند مي گوييم، هر جا که هستيد وضو تازه کنيد و زيارت را از نگاه و لب هايتان جاري کنيد و همان جايي که هستيد را حرم عشق بدانيد و احرام بنديد که در فرمان خدا، همه زمين خدا، حرم حجت خداست. لب ها را معطر کنيد به ذکر زيارت امام رضا(ع) که راز عشق است... خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1389/08/09 شماره انتشار 17687 /صفحه۷/فرهنگی و هنری
+ نوشته شده در یکشنبه نهم آبان ۱۳۸۹ساعت 12:18  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
بال هم که نباشد پرواز آسان است وقتي عشق به فصيح ترين زبان تو را به زيارت خاصه حضرت مهرباني فرا مي خواند و تو کبوتر نيستي اما پرواز را با همه وجود باور مي کني تا در ناب ترين لحظه ها، در نازترين قسمت زمين، عاشقانه ترين زيارتنامه ها را تلاوت کني و دل و ديده و لب را معطر کني. تو سعادتمندي که بي بال و پر، پرواز مي کني و بزرگ هنرمندان عالم که اهل عشقند را توان اين گونه پريدن است... و وقتي هنرمندانه پرواز مي کني چقدر فاصله زمين و آسمان کم مي شود و چه فاصله نزديکي است تا اوج وقتي موج عشق درياي دلت را بي قرار مي کند. سعادتمند است اين ذرات برگزيده که از هم افزايي خود خاک خدايي شهر بهشت را تشکيل مي دهند، سعادتمند هستند افرادي که در اين خاک و بر اين خاک خداي خويش را عاشقانه به راز و نياز مي خوانند. عزيز است مشهد، عزيزند مشهدي ها و عزيزند همه کساني که از راه دور و نزديک در روز زيارت خاصه مولا علي بن موسي الرضا به مشهد مي آيند و يا در دل خويش چراغ حرم را روشن مي کنند به گاه زيارتنامه خواني، عزت آفرين است روز زيارتي خاص امام رضا(ع) براي همه کساني که با زيارت بزرگ مي شوند... خراسان - مورخ یکشنبه 1389/08/09 شماره انتشار 17687 /صفحه۶/آینه تماشا
+ نوشته شده در یکشنبه نهم آبان ۱۳۸۹ساعت 12:16  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
نه ادیبم و نه آداب سخن می دانم شاعری هم از خیالم نگذشته تا با واژه های خیال انگیز شرح دل بخوانم. من آسیمه سری زخمی هستم که نه با زبانم که با زخم هایم سخن می گویم آقا جان! درد زخم هایم را هم با نام شما آرامش می بخشم و آن قدر در سماع درد، رضا... رضا... رضا... می گویم که درد به قرار می آید و زخم نیز هم. پس بر من خواهید بخشید اگر نه ادیبانه و نه با آداب سخن می گویم آقا جان! اصلا می گویم وقتی در سخن گفتن با خدا، دلم را و زخم هایم را پیش از زبانم به سخن وامی دارم چرا با شما که حجت خدایید چنین سخن نگویم؟ آقاجان من نه آداب می جویم و نه ترتیب، بلکه هر چه می خواهد دل تنگم می گویم، حتی دلتنگی دیگران را هم روایت می کنم، هیچی نباشد، ما مشهدی هستیم و آفتاب نشین شما، و این حق را برای خود قائلیم که کاسه استشفای مردم را بگیریم و از سقاخانه شما به آنان آب شفا بدهیم، هیچی نباشد بر درگاه طبیبانه تان منشی هستیم و این را حق خود می دانیم که گاه حتی بی نوبت بیماران خود را به حضور آوریم و یا پاکت التماس دعاهاشان را زودتر بگشاییم. اصلا بگذارید راحت عرض کنم آقاجان. من همین چند روز پیش که در تهران و نمایشگاه مطبوعات بودم، یک مادر را دیدم که با شما قهر بود بله قهر بود! آخر پسرکی که به یمن شما علی نامیده بود پس از چند روز پرکشیده بود و رفته بود مثل کبوترهاتان اما کبوترها برمی گردند اما او برنگشته بود و این مادر دلخور بود که شما، شما که ضامن آهو هستید چرا غزال زندگی اش را ضمانت نکردید؟ من با او خیلی صحبت کردم، از مهربانی شما گفتم. از حکمت ها و مصلحت ها اما دل بی قرار او که آرام نمی شد، او می خواست شما جوابش را بدهید و من با اطمینان از لطف شما که عام و خاص نمی شناسد و انوارتان بر سر همه نور می افشاند، به او قول دادم و حرمت آفتاب نشینی شما را گرو گذاشتم و گفتمش، دو سال دیگر که آمدم، تو دست در دست «علیرضا»یت خواهی آمد! من از طرف شما به او قول دادم ببخشید آقاجان آخر در کتاب ها خوانده بودم وقتی قاصد لشکر اسلام به بارگاه «رستم فرخ زاد» رفت و پیمان نوشت وقتی از او پرسیدند تو سرداری گفت نه سربازم اما در آیین ما اگر یک نفر قولی بدهد محترم می شمارندش و حالا من قول دادم و حاشا که شما اجابت نفرمایید! آقا جان! من حامل پیغام راننده تاکسی تهرانی هم هستم که وقتی فهمید می خواهیم به مشهد برگردیم چشمانش به باران نشست و گفت: چند سالی است نتوانسته ام به پابوس آقا بیایم و هر گاه تلویزیون حرم را نشان می دهد، پسرکم می گوید:باباجان پس کی ما را به مشهد امام رضا می بری؟ و من باز وعده بعدا می دهم، آخر هزینه این آمدن را ندارم، هر چه کار می کنم باید قسط ماشین و اجاره خانه بدهم... او دردمندانه گفت: آقاجان! زیارت شما را حج فقرا می خوانند اما دریغ که روزگار ما از فقر هم آنسوتر است که ما را توان آمدن نیست. اما بی معرفت نیستیم و هر روز پس از نمازها، دست به سینه از دور به سلام می آییم! آقا جان! این چند روز، هرکس دیدمان و فهمید اهل حریم شماییم گفت در فصل زیارت خاصه آقا، به هر نفسی که در مشهد می کشید دعامان کنید و من باز از طرف شما به همه آن ها قول دادم حاجت روا خواهند شد، هم راننده تاکسی و هم همه کسانی که عاشقانه در حسرت زیارت شما می سوختند مخصوصا اویی که وقتی آب به دستمان می داد و یا چای جلویمان می گذاشت فدای سقاخانه شما می رفت و التماس دعا می گفت. آقا جان! من به همه وعده داده ام، اجابتش با شما که نه به کوچکی ما که به بزرگی خویش اجابت می فرمایید و همین ما را چنان بر سرشوق می آورد که به هر جا که رفتیم، به هر گرفتاری که رسیدیم، بگوییم، حاجت روا خواهد شد، بگوییم دردهایش به درمان خواهد رسید. ما به کرامت شما باور داریم آقا جان و همین جسورمان می کند تا به همه وعده رفع شدن مشکلات و به درمان آمدن بیماری ها بدهیم...
+ نوشته شده در یکشنبه نهم آبان ۱۳۸۹ساعت 12:10  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
«عمل» حسين فهميده- امروز- قابل تکرار نيست اما «علم» فهميده شدن بايد به اندازه همه فرزندان اين آب و خاک به «عمل» درآيد و هر ايراني هر جا که هست بايد يک «فهميده» باشد، قامت کشيده به جهاد و ايستاده تا مرز جانبازي بر سر آرمان ها.حسين فهميده امروز نمي خواهد با نارنجک به زير تانک برود، بلکه بايد با تدبير و برنامه ريزي جلوي تانک هاي افسونگر و بمب هاي ويرانگر جنگ نرم را بگيرد. حسين فهميده امروز بايد اخلاقمندانه زندگي کند و اخلاقي زندگي کردن را به ديگران هم بياموزد و مخصوصا در حوزه سياست بايد جوانمردانه و اخلاقي رفتار کند و در برابر رقبا و حتي مخالفان هم از دايره اخلاق پا را فراتر نگذارد.حسين فهميده«رسانه» کسي است که اخلاقي ببيند، اخلاقي بنويسد و هوشمندانه مراقب کيان و حدود و ثغور جغرافياي فرهنگي کشور هم باشد و در اين راستا با سلاح صداقت به اصلاح گفت و گو و با سلاح شفافيت به سالم سازي فضا بپردازد و در حوزه جامعه، هدفش توسعه محيط زيست اسلامي و سالم باشد که در آن بستر براي تعالي کمال و ارتقاي اخلاقي آحاد جامعه فراهم باشد.«حسين فهميده» ، «فهميده »اي است بر صراط مستقيم«حسين»(ع) که زندگي اش، قيام و قعودش، سکوت و فريادش براي خداست. او خود را نمي بيند، از دل خواسته هايش براي تحقق خداخواسته ها مي گذرد و چنان از خويش تهي مي شود و از عشق خدا سرشار که جز او نمي بيند ...حسين فهميده امروز يک انسان نمونه موفق است که مي تواند جامعه را هم به سمت موفقيت هدايت کند. او امروز، در حوزه علم يک نوآور است. ايده هايش ديده ها را به فرداهاي روشن، پراميد باز مي کند. او همه تلاشش را جوري سامان مي دهد که ايران در افق ۱۴۰۴ به جايگاه شايسته و بايسته خويش برسد و مردمانش نيز هماني باشند که در سند چشم انداز تعريف شده است. حسين فهميده، نه يک فرد بلکه يک مکتب است با پيرواني پرشمار که هر کدام ظرفيت تبديل شدن به يک پديده را دارند و اين همان چيزي است که دشمن از آن مي ترسد.انرژي هسته اي و... يک بهانه است براي مخالفت با ايران، آن ها هم خوب مي دانند، آن چه پاي شکست آنان امضا مي گذارد نه بمب و موشک که فهميده هاي ايراني است. نسلي که در جنگ سخت با شهادت و در جنگ نرم با شهود به پيروزي مي رسد. ما «زرادخانه اي» نداريم در اندازه خصم اما «زرخانه اي» داريم به وسعت ايران با ميليون ها«فهميده» که مي توانند خصم را براي هميشه کفايت کنند. خودش را و اذنابش را. خودش را و برنامه هايش را ،خودش را و مکرهايش را. در «زرخانه ايران» سلاحي است به نام «حسين فهميده» که در شديدترين بمباران ها هم آسيب نمي بيند، هيچ جاسوسي را به آن راه نيست.اين سلاح، پندار و کردارها را اصلاح مي کند و از هر شهروند، يک مدافع هوشيار در برابر خصم مي سازد و يک مهاجم با برنامه و حق مدار براي تاختن بر پندارهاي شيطاني. جلوي اين سلاح را با هيچ سپر موشکي نمي توان سد کرد، حسين فهميده ما سپرشکن است چنان که امامش بت شکن بود. او هم سپر شياطين را در هم مي شکند مطمئن هستيم ما و همه مطمئن باشند ما با «حسين فهميده» در جنگ سخت و نرم پيروزيم. اين نتيجه زنده بودن فهميده و تکثير نسل اوست... . خراسان - مورخ شنبه 1389/08/08 شماره انتشار 17686 /صفحه۲
+ نوشته شده در شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 13:26  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اعتماد گوهر گران سنگي است که به دست آوردنش يک عمر رنج مي طلبد اما از دست دادنش به لحظه اي بند است به اندازه دست باز کردن و رها کردن آن! اين اعتماد در رابطه هر قشر و گروه و نهادي براساس مؤلفه هاي آن قشر و گروه و نهاد شکل مي گيرد. يک نهاد پژوهشي با اتقان در تحقيقاتش مي تواند اعتماد آفريني کند، يک رسانه با صداقت حرفه اي اش اعتماد مردم را به دست مي آورد ويک نهاد هم مثل پليس براي شکل گيري اعتماد بايد مقتدرانه عمل کند، تعميق اعتماد نيز نيازمند تعميق اقتدار است و هرچه پنجه اقتدار قدرتمند تر باشد، کوه اعتماد هم قامت کشيده تر خواهد بود و هر چه دامنه اقتدار وسيع تر باشد فراواني اعتماد کنندگان هم افزون تر خواهد بود.چنان چه چند شب پيش وقتي در خيابان شاهد يک درگيري بوديم، بچه هاي خانواده اولين کساني بودند که شماره ۱۱۰ را به يادآوردند و ديگراني هم که دست به گوش شدند کم نبودند و اين نشانگر يک اعتماد شکل يافته بود، چنان که ساعتي بعد در حادثه تصادف دو خودرو باز بچه ها به ياد پليس و ۱۱۰ افتادند تا اين باور ما محکم تر شود که نهاد پليس جمهوري اسلامي از چه گوهر ارزشمندي برخوردار است اما اين را هم بايد توجه داشت وقتي يک «دزد خياباني» اموال مردم را غارت مي کند، وقتي کيف قاپ، کيف را از دست شهروندي مي قاپد و مي گريزد اگر به فوريت دستگير و با قاطعيت مجازات نشود، تنها کيف و مال شهروند از کف نمي رود بلکه در کنار آن گوهر اعتماد هم ربوده مي شود. من معتقدم براي دزدان خياباني که به زور بازو غره و به زور چاقو امنيت سوز مي شوند بايد چند مجازات در نظر گرفت و سخت ترين آن هم بايد به ازاي آتشي باشد که در امنيت جامعه مي اندازند و اين خيلي مهم تر از کيفي است که قاپ مي زنند. مهم استرس وارد شده به شهروند و زخم خوردن اعتماد اجتماعي است و از همين روست که جامعه خواهان برخورد قاطع با اين رذالت پيشگان است. کم نبوده اند شهرونداني که در تماس با نگارنده خواهان برخورد قاطع و بازدارنده با اين «دزدان خياباني» هستند که ويروس آنان مثل «زنان خياباني» خطرناک است. اين را که فرماندار مشهد در روزهاي گذشته از برخورد قاطع با پديده زورگيري «دزدان خياباني» سخن گفته بود هم به فال نيک مي گيريم و آن را نشانه اراده قاطع مردان قانون براي جمع کردن بساط نکبت بار اين مجرمان پرخطر مي دانيم. ما هم به اقتدار مردان قانون باور داريم و هم عزم مسئولان را مي ستاييم و دوست داريم در آينده اي نزديک هم مشهد هم استان و هم کشور نه تنها خود وقايع تلخ و خبرهاي ناگوار که حتي خاطره هاي تلخ اين امنيت سوزان را هم از ياد ببرد. به خصوص که کشور در آستانه يک تحول اقتصادي بزرگ است و همگان بايد بستر را براي آرامش روحي و رواني جامعه فراهم کنند تا مردم با روح و رواني آرام با اين تحول مواجه شوند. خراسان رضوي - مورخ شنبه 1389/08/08 شماره انتشار 17686 /صفحه اول
+ نوشته شده در شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 12:43  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(۲۹۵)
غيبت کننده اگر توبه کند، آخرين نفري است که (پس از حساب و کتاب طولاني) به بهشت مي رود اما اگر توبه نکند، اولين نفري است که به جهنم مي رود...اين سخني بود که حجت الاسلام و المسلمين محمدي، در برنامه «اين شب ها»، مستند به آيات و روايات گفت و اين سخن علي درستکار، مجري برنامه را بر آن داشت تا همان دم با مسئولان برنامه صحبت کند و يک وقت براي يک برنامه ويژه با موضوع «غيبت» بگيرد؛ چه در اين برنامه سخن از برزخ و قيامت بود و فرصت پرداختن خاص به غيبت نبود. خب حالا من و شما اين حس را نداريم که نسبت به رفتار خود لااقل تامل کنيم؟ آيا قصد نداريم از اين حرام آتش افروز و بدعاقبت دوري کنيم؟ آيا وقت آن نرسيده است که براي ترک عادت زشت غيبت به درمانگاه اخلاقي «ترک اعتياد غيبت» مراجعه کنيم و از اين بيماري اخلاق کش و انسانيت سوز و سعادت بر باد ده، جان بپيراييم؟ هيچ فکر کرده ايم وقتي براي رفتن به شمال آن قدر عجله داريم که گاه براي عبور از راه بندان کوتاه مدت به هر بيراهه اي سرک مي کشيم چگونه خواهيم توانست موقف سخت و طولاني قيامت را به اضافه عالم برزخ تحمل کنيم تازه اگر توبه کرده باشيم تا آن وقت اگر براساس ترازوي عدل اعمال نيک ما افزون باشد، در آخرين مرحله ما را به بهشت راه دهند. حال آنکه اگر - خداي نکرده- نتوانيم توبه و حقوق تضييع شده از غيبت شده را احيا و او را از خود راضي کنيم آن وقت جهنم به روي ما آغوش خواهد گشود. آيا به راستي غيبت با اين هزينه سنگين اخروي و هزينه آبرو نابود کن دنيايي از يک انسان عاقل بعيد نيست؛ آخر آدم عاقل حتي اگر دين و دغدغه هاي اخلاقي هم نداشته باشد، شعور حساب گري دارد، خب حساب کنيم، وقتي زبان به غيبت افراد مي گشاييم، چه هزينه اي مي کنيم و چه فايده اي عايدمان مي شود. اصلا هيچ کس تاکنون از غيبت فايده اي برده است که ما به عنوان نفرات بعدي هزينه غيبت را در پله ترازو بگذاريم و از پله ديگر فوايد آن را برداريم؟ خراسان - مورخ شنبه 1389/08/08 شماره انتشار 17686 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 12:38  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه و سفيد(۲۹۴) خوب شنيدن مهارتي است که به خوب انديشيدن هم مي انجامد، خوب انديشيدن هم به انتخاب خوب، برنامه خوب و خوب انجام دادن برنامه گره مي خورد. اين را زماني مي شود با همه وجود لمس کرد که در جمعي قرار بگيري با آدم هايي که همه يادشان رفته خداوند دو گوش داده است و يک زبان. پس لااقل دو برابر گوش کن و نيم آن حرف بزن. اما بعضي هايمان فکر مي کنيم زبان بايد مدام به کار گفت باشد، نقل يک نمونه واقعي هم درک اين واقعيت را که خوب شنيدن راه بهتر انديشيدن و بهتر عمل کردن است، آسان تر مي کند. يادم هست در يک جمع ميهمان بودم و در خانه آنان بحث اين شد که مثلا پشت بام خانه را اصلاحاتي انجام دهند، مسئله که طرح شد از پدر خانه تا فرزند ۱۳ ساله آنان اظهار نظر مي کردند، حالا بماند اين که هيچ کدام از کار سررشته نداشتند و با کارشناس امر هم مشورت نکرده بودند، اين ها به حرف همديگر نيز گوش نمي کردند! فقط همه حرف مي زدند و سرانجام تصميم گرفتند، خاک پشت بام را بکنند و بريزند پايين و با فرغون ببرند.اول خاک ها را کندند و پايين ريختند و سپس به نوبت، فرغون کشان خاک ها را حدود ۸۰۰ متر آن سوتر ريختند و پشت بام صاف شد. آن وقت رفتند دنبال استاد که بيايد براي کار، او که رسيد دست بر پشت دست زد که چرا چنين کرده ايد؟ پشت بام بايد به حالت سابق- مثل بام همسايه- باشد تا بتوان کار کرد! و اين يعني باز اعضاي خانواده، فرغون کشان رفتند و خاک هاي ريخته شده را بار کردند و به زحمت به خانه آوردند و با دوصد زحمت به پشت بام رساندند و با هزار زحمت آب بردند و مثل اول کردند و استاد آمد و کار را انجام داد.اين قبيل افراد عادت به مشورت ندارند بماند که اهل شنيدن هم نيستند فقط اهل گفتن هستند و چون مهارت شنيدن نيست و تعصب بر گفتن دارند، معمولا در کارها چنين مي کنند. اما انصاف داشته باشيم هر کداممان در زندگي خيلي اهل شنيدن نيستيم. اهل گفتن هستيم و احساس مي کنيم يک زبان براي ما کم است... خراسان - مورخ پنجشنبه 1389/08/06 شماره انتشار 17685 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در جمعه هفتم آبان ۱۳۸۹ساعت 12:48  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
روايت سردار مصباحي از عمليات ميمک درجلسه انصارالمهدي (عج)
من آدم سعادتمندي هستم. اين اصلا تعريف از خود نيست، هيچ گاه خودشيفته نبوده ام. هيچ گاه به چيزي ننازيده ام اما حالا مي خواهم جار بزنم من سعادتمند هستم که ماهي يک بار وقتي آهنگ دريافت پيامک تلفن همراهم نواخته مي شود روي صفحه گوشي، يک دعوت بهشتي ثبت مي شود و من مي توانم در شب جمعه اي، ساعتي چند اگر نه در بهشت اما در جمع بهشتي ها حضور داشته باشم، نفس به نفسشان بدهم، با آن ها بخندم، با آن ها نماز گريه بخوانم و دست در دست هايي بگذارم که حتم دارم هنوز عطر بوسه حضرت روح ا... از آن جاري است. من آدم سعادتمندي هستم که آخرهاي ماه پيامکي با اين مضمون روي نمايشگر تلفن همراهم نقش مي بندد؛ «جلسه ماهانه انصارالمهدي (عج) به ياد شهيد ... شب جمعه هم زمان با نماز مغرب و عشا برگزار مي شود. سعادت حضور در جلسه اين هفته رزمندگان اطلاعات و عمليات بچه هاي لشکر ۲۱ امام رضا(ع) اين شهيدان زنده، در خانه شهيدي از سلاله زهرا (س) نصيب شد. درست روز شهادت شهيد سيد يوسف ژيان صياد ( هاشمي) بود که هم رزمانش در خانه اش -در محله طلاب مشهد- يادش را گرامي مي داشتند. او ۲۹ مهر ۱۳۶۳ در عاشوراي ميمک به کاروان امام حسين عليه السلام پيوست. قبل از من تني چند از شيرمردان ديروز آمده بودند، مرداني که شهيدند هرچند به شهادت نرسيده اند، دقايقي بعد هم ديگر ياران، يکي از پي ديگري به سلامي جمع رامي نوازند و... اندک اندک جمع مستان مي رسند و مي تواني گل عذاراني را زيارت کني که اگرچه بيش از دو دهه است که از گلستان جبهه آمده اند اما هنوز سرشار از آن فضاي نوراني هستند. در اين محفل، برادر و داماد خانواده شهيد از خاطرات او مي گويند و اين که او اهل صله رحم بود. مهربان بود و تا بود شانه به زير کارها مي داد خودي و بيگانه هم برايش معنا نداشت. او کليد قفل زندگي خيلي ها شد، از جمله اين که در تهران وقتي برادران، کميته يک سارق معتاد- که خانواده داشت- را گرفتند و او در چهره مرد اراده اصلاح را مشاهده کرد، با ضمانت خود زمينه آزادي او را فراهم کرد و جوانمردانه او را به سوي زندگي سالم هدايت کرد. در اين محفل نوراني آرام از نيروهاي برجسته اطلاعات و عمليات و رحيمي، تدارکات چي گردان اخلاص هم از ايمان خالص يوسف گفتند که به رفتار درآمده بود. آرام از عمليات هاي شناسايي و رحيمي خيلي ريز و جزئي، از شهيد مي گفتند از جزئياتي که وقتي کنار هم مي گذاشتي کليتي به نام شهادت شکل مي گرفت. کليپ هايي که ميان صحبت ها پخش مي شد، چشمانت را به باران مي نشاند تا ديده ات، تا دلت تا روحت زلال شود و چقدر اين باران در فصل قحط سالي به دل مي نشست... عمليات ميمک و بچههاي خراسان
سخنران اصلي اين محفل اما، برادر مجيد مصباحي ديروز وسردار مصباحي امروز بود که روزگاري فرمانده اطلاعات و عمليات لشکر ۲۱ امام رضا(ع) بود و امروز در نيروي زميني سپاه بر استمرار خط شهيدان تاکيد دارد. او از عمليات ميمک گفت وعاشورايي که آفتاب نشينان حرم رضوي، بچه هاي خراسان، خلق کردند. آن هم پس از عمليات خيبر و فضايي که در لابه لاي زمزمه گفت وگوهاي صلح شکل گرفته بود. اما بچه هاي امام رضا(ع) که رد اشاره انگشت نوراني امام را گرفته بودند، در ميمک يک عاشوراي ديگر خلق کردند، در منطقه اي که پر از مشکلات طبيعي بود و شايد برخي افراد دل به عمليات در آن منطقه نداشتند اما بچه هاي خراساني سپاه عشق با حمايت مقتدرانه توپخانه ارتش غيرت، در کمترين زمان در پناه لطف خدا که با مه غليظ آنان را از ديد دشمن محفوظ داشته بود، به انجام تکليف پرداختند. سردار مصباحي با اشاره به ماجراي «شيعيان تنوري» گفت: به گمانم بچه هاي ما که از معبر مين عبور مي کردند، داراي چنين ايماني بودند. او از شهيد شوشتري و روحيه اخلاصش هم گفت. از اطاعت پذيري هايي که او را به مقام «بندگي» رسانده بود نيز ياد کرد و همگان را توصيه کرد هر جا هستند شوشتري وار کار کنند.او از تلخي ها و شيريني هاي روزهاي دفاع نيز گفت و بعد نوبت به روحاني رزمنده اي رسيد که داماد خانواده شهيد بود و خود نيز همنشيني با شهدا را تجربه کرده بود. او که با وجود زخم هاي جنگ، هنوز کارت جانبازي ندارد، با افتخار گفت کارت جانبازي را از مادرم حضرت زهرا(س) خواهم گرفت. محفل عشق دقايق پاياني را مي گذراند و تو به چهره ها نگاه مي کني مي بيني سردار مصباحي چقدر دقيق گفته است که اينان اگر شهيد نشدند هم شهيد هستند برادر مجيد روزهاي جنگ به نوجوانان و جوانان محفل گفت اگر شهدا را نديديد. اينان هم شهيد هستند و نام برد اين شهيدان را که هر کدام در روزگار دفاع مقدس حماسه اي خلق کرده بودند... پس از سخنرانيها ...
پس از سخنراني ها و مداحي. حاضران به خوش وبش با هم مي پردازند. لب ها قاب لبخندند و چشم ها قاصد مهرباني ها و دلتنگي ها، بعضي هاشان شايد يک ماهي بشود همديگر را نديده اند. آخر جلسه انصارالمهدي ماهيانه است آخرين جمعه ماه در منزل يک شهيد، که سالگرد شهادت اوست... حاضران از هم به گرمي احوال پرسي مي کنند. اگر کسي نيامده باشد پي جوي احوالش مي شوند. محفل به پايان رسيد و من سرشار از سعادت همنفسي با بهشتي ها، در آغاز گفتنم، گفتن از عشق، نوشتن از شهيد و سرودن از شهادت...
+ نوشته شده در دوشنبه سوم آبان ۱۳۸۹ساعت 15:0  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سياه وسفيد(۲۹۳)
هم دهان گرمي داشت، هم زبان گرمي، نمک طنز کلامش که افزون مي شد، محفل آرايي مي کرد.او از ماجراي راننده کمپرسي مي گفت که، شن بار زده بود و آورده بود توي کوچه بن بست و جلوي ساختمان در دست احداث، اهرم را کشيده بود و بار را پايين ريخته بود اما وقتي خواست برود، تازه يادش آمد کوچه بن بست است و راه برگشت را هم خودش بسته است!... او گفت و همه ما خنديديم ديگران را نمي دانم اما من از همان زمان شنيدن ماجرا، ذهنم درگير شد، درگير اين که ماجراي راننده کمپرسي، قصه زندگي خود ماست. خود ما که در کوچه بن بست قرار مي گيريم و با توسل پي اصلاح مسير، دچار غرور، منيت، خودخواهي، خودپرستي، استرس، عصبانيت و ... مي شويم و راه بازگشت را مي بنديم. انصاف داشته باشيم، ما چند بار با کمپرسي عصبانيت راه بازگشت را بسته ايم، سنگ هاي منيت چند بار راه پشت سرما را بسته است. چند بار با غرور و خودخواهي مستقيم به ديوار اين و آن کوبيده ايم. هيچ به اين فکر کرده ايم که عامل بسياري از دعواها، قرار گرفتن در کوچه بن بست مواجهه با ديگران و بستن راه بازگشت از سوي خودمان است؟در حوزه زندگي خانوادگي هم اگر زن کوچه بن بست باشد و مرد پشت سر خود اهرم کمپرسي را کشيده باشد نتيجه شيرين نخواهد بود. اگر بين والدين، بين فرزندان، بين اعضاي خانواده فضايي براي رسيدن به خيابان عقلانيت نباشد برخورد قطعي خواهد بود. گذري به دادگاه هاي خانواده و يا تورق روزنامه ها به يادمان خواهد آورد، افراد گرفتار در کوچه بن بست کم نيستند، افزايش طلاق، فراواني پرونده هاي کيفري و ... نشانگر اين است که در کوچه بن بست، بدون اين که فکر مسير بازگشت باشيم اهرم کمپرسي را کشيده ايم. اما چون اين ماجرا به چشم نمي آيد، کسي را به تامل وا نمي دارد. چون راننده کمپرسي جلوي چشم مردم چنين مي کند، در چشم همه به طنز مي نشيند و اگر نه کم خردي لااقل کم توجهي او شمرده مي شود، حال آن که خود ما، هر کدام بارها در کوچه بن بست، پشت سرمان ديوار هم ساخته ايم!
خراسان - مورخ یکشنبه 1389/08/02 شماره انتشار 17681 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در یکشنبه دوم آبان ۱۳۸۹ساعت 10:28  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
خانه عشق کجاست
موجر: امام رضا عليه السلام، مستاجر: آقاي ف... اين امضاهايي بود که پاي يک قولنامه اجاره مسکن در شهر نقاب ثبت شد تا چشم هايي جريان زلال اشک را تا روي قولنامه هم ادامه داده باشد. شمس آبادي خبرنگار خراسان در نقاب خبري فرستاده بود به اين شرح: يکي از طلبه هاي حوزه علميه آيت ا... خامنه اي، به دنبال خانه اي براي اسکان در شهر نقاب بود. يکي از برادران پاسدار که در شهر نقاب و محله شمس آباد منزل خالي داشت، قرار شد موجر مبلغ اجاره را اعلام کند. وقتي واسطه اين اجاره نامه با موجر تماس گرفت تا ميزان مبلغ اجاره را مشخص کند، موجر گفت: عيدي ميلاد آقا امام رضا(ع) صلواتي بنويسيد.رابط اين مورد اجاره، با بيان اين مطلب به خراسان گفت: وقتي به طلبه گفتم: صاحبخانه (موجر) مي گويد: صلواتي، اشک در چشمانش حلقه زد. وقتي پرسيدم آقاي... اشک براي چيست؟ طلبه گفت: من در روز ميلاد حضرت، از ايشان خانه خواستم و حالا چه زود اجابت فرمود... من هم بلافاصله جلوي اسم موجر نوشتم: امام رضا(ع) و جاي اسم مستاجر نام آن آقا را ثبت کردم»... خبر قشنگي بود، کار قشنگي هم بود در حريم امام مهرباني ها از اين ماجراها فراوان داريم. آقا عشق است، خود مهرباني است. خو نور است فقط کاش ما اين را بدانيم. کاش وقتي حالي دست داد کم نخواهيم. به کوچکي خود نگاه نکنيم و بلکه به بزرگي آقا طلب کنيم. نه تنها براي خود که براي همه دست به طلب برداريم... من معتقدم وقتي دستي به آسمان مي رود، حيف است بزرگي و عظمت آسمان را نبيند و به اندازه دست کوچک خود طلب کند. حيف است وقتي قرار است باران ببارد به اندازه يک کف دست باشد حالا که مي خواهد ببارد بگذار به پهنه آسمان ببارد و بر همه ببارد... پس به گاه دعا، همه پهنه آسمان را در نظر بگيريم... خراسان رضوي - مورخ شنبه 1389/08/01 شماره انتشار 17680
+ نوشته شده در شنبه یکم آبان ۱۳۸۹ساعت 13:28  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|