گزارشي از کار درکارگاه شيشه گري با کوره هاي 1800 درجه سانتیگراد

آب با دماي ۱۰۰درجه سانتي گراد داغ مي شود، غل غل مي کند و هرم آن دست را مي سوزاند. روغن با دماي بين 120-290 درجه داغ مي شود آن قدر که نمي شود به آن نزديک شد. گاه حتي با دستگيره هم که ظرف روغن داغ را برمي داري دستت مي سوزد. حالا حساب کن گرماي شيئي به ۱۸۰۰درجه سانتي گراد برسد فکر مي کني مي شود به آن فضا نزديک شد؟ اگر چند کوره کنار هم در يک فضا به توليد اين گرما مشغول باشند چه؟ تصور کن چه مي شود.شايد بگويي فضا مثل جهنم مي شود. چيزي که کارگر کارگاه هم گفت تا سختي کار را بيان کند، من اما به چهره هر کارگر که نگاه مي کردم به فهم تازه اي از بهشت مي رسيدم. من دست هايي را مشغول به کار مي ديدم که عطر بوسه پيامبر از آن تراوا بود. عطري که آن فضاي داغ و سوزان را خنکاي معرفت مي بخشيد.من در کارگاه بلورسازي صالح آباد جاده بهشت زهرا، به فهم تازه اي از عبوديت و عبادت رسيدم. جايي که اراده انسان سختي کار را رام مي کرد و هور هور کوره ها را در هوهوي نگاه کارگران حقير مي کرد.

روايت همکار عکاس ما را بخوانيد:دوربين را آماده مي کنم، چشم مي گردانم در کارگاه و شاتر مي زنم تا تصاويري بگيرم از صداقت هايي که در چهره ها موج مي زند تا بگويم هستند در کنار ما، کساني که به کارهاي فوق طاقت مشغولند تا با هنر دست، صنعتي بيافرينند و زيبايي را فرا ديد من و تو بگذارند پس تو هم وقتي بلوري يا به اصطلاح قديمي ها، «شيشه فوتي» را در دکورخانه مي گذاري، يادت باشد چه دست ها به کار شده است و چه طاقت ها به همسايگي آتش کشيده شده است تا چشم من و تو به ميهماني زيبايي برود.شاتر مي زنم و چشم مي گردانم و مي انديشم وقتي دماي طبيعي 37.5 بدن با ۲درجه بالا و پايين شدن باعث اختلال چشم مي شود، چگونه اين مردان در اين فضا که براي من نفس کشيدن هم مشکل است، کار مي کنند آن هم روزي ۱۰ساعت!

پاسخ اش را کارگري ميانسال با لبخند مي گويد: بايد مرد کارهاي سخت باشي و من مي شنوم، اما نمي فهمم اينان که جان سخت نيستند اين فضاي سخت و اين کار سخت را چگونه تاب مي آورند؟حالا، هر جا بلوري مي بيني، جامي شيشه اي به هر رنگ، جلوي چشمت قرار مي گيرد، يادت باشد دل ها و ديده ها و دست ها به کار ساخت آن شده است و گوياي جهنم گونه تحمل شده است تا فرصتي بهشتي براي تماشا فراهم شود....

خراسان - مورخ چهارشنبه 1390/04/29 شماره انتشار 17887 /صفحه20/گزارش تصویری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۰ساعت 10:54  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
روياي صادقه من

محقق خواهد شد

و تو از قبله ترين افق

طلوع خواهي کرد

و چشم خورشيد

و ماه و زمين را

يک جا روشن خواهي کرد

تا ما

اهالي سياره زمين

آغاز ستاره شدن خود را

جشن بگيريم

و رداي امامت زمين را

بر دوش افکنيم

و سند اين سياره را

به ارث ببريم

روياي صادقه من

محقق خواهد شد

و من

در کنار همه مستضعفان

شما را

به استقبال خواهم آمد

آن روز

باران خواهد باريد

چشمه ها خواهند جوشيد

و زمين

-رفع عطش کرده-

همه داشته هايش را

به پيش خواهد آورد.

و درخت ها

پرميوه ترين

فصل خود را

با خنده کودکان يتيم

جشن خواهند گرفت

سفره ها پر از نان

خواهد شد و

سينه ها

پر از مهر

ديگر کسي

نه اخم بر چهره خواهد آورد

و نه خط هاي چهره ديگري

را خواهد شمرد

خاطرات بد از يادها خواهد رفت

و ديده ها

ديده بان دل خواهد شد

و جز پيغام زيبايي

تصوير زيبايي

مخابره نخواهد کرد

آن روز

دست ها درست

ترازوها درست و...

دين ها درست

خواهد بود

و سر همه کوچه ها و خيابان ها

و ميدان ها

يک تابلو نصب خواهد شد

عدالت!

عدالت نام همه مکان ها

خواهد شد و عادل صفت همه آدم ها

و چقدر خوشبخت اند

مردم روزگار شما آقا

و چقدر خوشبختيم ما

که به نام شما

به ياد شما

و در انتظار دولت شما

بي تابي مي کنيم

و روياي صادقه من

محقق خواهد شد

و شهدا پيشاپيش مردم

به استقبال

خواهند آمد

روبه قبله

آماده براي نماز...

خراسان - مورخ شنبه 1390/04/25 شماره انتشار 17884 /صفحه اول و دوم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۰ساعت 10:38  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
  
 

مهدي ما يوسف پروانه هاست

شمع روشن در دل کاشانه هاست

مهدي ما بوي ريحان مي دهد

عطر ناب يک سبد نان مي دهد

نام مهدي معني رحمان شده

در رگ دلمردگي ها، جان شده

جان رحماني، تجلي گاه اوست

کعبه يک سنگ نشان راه اوست....

***

مهدي ما در پس آيينه هاست

قاف اشراقش درون سينه هاست

آينه روشن شود از صولتش

شوق مستي مي وزد از دولتش

هر که مست آمد شفايش مي دهد

مستجاب آمد، دعايش مي دهد

فصل سبز استجابت ياد باد

ياد باد آن فصل طاعت ياد باد

ياد باد آن دم که مستان دف زدند

بهر ديدار ولايت صف زدند

ياد باد آن دم که مي خواند بهار

صد هزاران در بهاران بي قرار

من قرار عشق را شايق شدم

يار ديدم - مست شد- عاشق شدم

عشق، ژرفاي تامل مي شود

خار در باران مل، گل مي شود

السلام اي شهريار لاله ها

فصل باران تجلي پاره ها

فصل رويش گاه خواهش مي شود

هر چه گل غرق نوازش مي شود...

***

نام مهدي نام جمله لاله هاست

راز او شرح گل و آلاله هاست

چون زمين سبز از بهارش مي شود

فصل ميعاد و قرارش مي شود

اي قرار عاشقي ها فصل تو

اي وصال لاله رويان اصل تو

اصل اصل عشق، مولا مي شود

چشم بسته بر رخش وا مي شود

اصل اصل شور فردائيم ما

او که آيد جمله آقاييم ما

بر زمين و بر زمان مولا شديم

بر خود و بر خويشتن آقا شديم

آن که بر خويشتن اميري مي کند

بهر مهدي هم وزيري مي کند

هين وزير دولت يار آمديم

بر مدار عشق، پرگار آمديم....

خراسان - مورخ شنبه 1390/04/25 شماره انتشار 17884 /صفحه7/ادبی هنری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۰ساعت 10:26  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

گفته اند شهرما، خانه ما، اما اين به آن معنا نيست که هر کار در خانه و حريم خصوصي خود انجام مي دهيم را به عرصه کوچه و خيابان هم بکشانيم اما انگار برخي افراد، موضوع را اشتباه گرفته اند و تفاوتي بين حريم خصوصي و عمومي قائل نيستند. اجازه بدهيد بحث را با يک مثال که بنده خدايي تعريف مي کرد ادامه دهيم؛ چند شب پيش در بولوار... يک خودرو را ديدم که علاوه بر راننده آقا، سه خانم هم سرنشين بودند. صداي موسيقي از آن بلند بود، بماند که خانم هاي سرنشين در همان خودرو مشغول رقص، ببخشيد، حرکات موزون! بودند. معرکه اي شده بود، برخي رانندگان ديگر هم به جاي آن که نگاهشان به جلو و مسير حرکت باشد به آن ها نگاه مي کردند، حتي راننده کاميون پشت سر هم سر خود را از پنجره ماشين بيرون آورده بود و با آن ها همراهي مي کرد. قصه شده بود شديدتر از حرکت کارناوال همراه عروس حال آن که از عروسي خبري نبود، فقط چند نفر، خيابان را با خانه اشتباه گرفته بودند! در اين ميان يک راننده خود را به نزديکي خودرو رساند و خطاب به آقاي راننده گفت: لطفا رعايت کنيد و به خانم ها هم بگوييد آرام بنشينند چون اگر کسي شماره شما را به پليس اعلام کند، طبق قانون با شما برخورد خواهد شد و قانون هم براي چنين اعمالي مجازات در نظر گرفته است... هنوز حرف مرد که قصد امربه معروف و نهي از منکر داشت تمام نشده بود که آقاي راننده گفت: خانمم است، دوست دارم برقصد و ... خانم ها هم پشت گرم از اظهار آقاي راننده، به پشتيباني از او برخاستند و آقاي تذکر دهنده را به فحش کشيدند تا نشان دهند زبانشان هم از جسم شان کم نمي آورد. خب رقص درخيابان، بايد زبان خياباني هم داشته باشد! آن ها فحش دادند و رفتند اما اين پايان ماجرا نبود: به هر حال هر کس مشتاقانه خربزه ها را قاچ مي زند و به دهان مبارک مي گذارد، بايد پاي لرز آن هم بنشيند. چنان که آقاي راننده و همراهانش مجبور شدند اين بار بدون اراده و از لرز، حرکات موزون انجام دهند! قانون همانطور که فرد تذکر دهنده گفته بود، قاطع و شوخي ناپذير بود اين را آن ها وقتي فهميدند که با مردان قانون مواجه شدند... بگذريم. شهرما، خانه ما هست، اما نه به اين معنا که هر چه در خانه مي کنيم در خيابان هم انجام دهيم، بلکه از اين رو که همانگونه که خانه خود را تميز نگه مي داريم و از امکانات خانه به بهترين شکل استفاده مي کنيم، شهر را هم تميز نگهداريم و از امکانات آن بالاترين استفاده را ببريم و براي حفظ آن هم  بکوشيم. همان طور که با اهل خانه مهربان و نسبت به قوانين خانه پايبند هستيم نسبت به مردم و همشهريان هم مهربان و نسبت به رعايت مقررات اجتماعي و شرعي پايبند باشيم . همه به هم احترام بگذاريم تا از هم احترام ببينيم...

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1390/04/23 شماره انتشار 17883 /صفحه۹/اجتماعی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۰ساعت 10:21  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

خنداخند به خودي خود قشنگ است اما وقتي خنده در خنده کساني مي شوي که در دفتر زندگي شان، خطي به گناه کشيده نشده است يک چيز ديگر است.

وقتي جلويت يک مرد نشسته است که حتم داري اگر هم شاعر نباشد، ديوان شعرش را فرشته ها خوانده اند و بانويي که زلال تر از آب، دل و ديده مي دهد به خنداخند با فرشتگان، تو هم خود را نيکو تقدير مي يابي و خوشحال مي شوي که حتما خدا از تو نااميد نشده است که تو را با اين جماعت چشم در چشم روي صندلي نشانده است، جماعتي که خنده هايشان صادقانه است و اعتراض شان هم. مي داني پشت اين چهره ها، پشت اين کلمات صميميت و صداقت، دريا در دريا مي شود، آنقدر که مي تواني تو هم جان زلال کني. مي تواني چنان ديده را بشويي که به جور ديگر ديدن برسي و حتي هميشه جور ديگر ببيني. بگذريم... من که نه توفيقي دارم و نه دستي در آسمان، اما نمي دانم کدام دست در پرواز به اجابت رسيد تا توفيق پيدا کنم دقايقي در جمعي نفس بکشم که نفس به گناه برنمي آورند. کساني که زلالي باورشان در معصوميت نگاهشان موج مي زند. آن ها حرف هاي قشنگي دارند براي گفتن، دست هايشان که شايد برخي ها خسته بپندارند، پر از انرژي است، چنان که مربيانشان از معجزه همين دست ها حکايت مي کنند. من اما معجزه بزرگ تر را در نگاهشان به زندگي و باورشان يافتم، آن جا که وقتي از آرزوي قاسم پرسيدند، او آرزويش را، که آرزوي ديگران هم بود، بيان کرد: مي خواهم «آقا» را از نزديک ببينم و اين همه آرزويش بود، همه خواسته اش. او به دنبال هيچ کس ديگر هم نبود، بل مي خواست چشم در چشم کسي شود که چشم جهاني به دنبال اشارت هاي اوست. قاسم، «آقا» را مي خواست و مي گفت نامه اي هم براي رهبر انقلاب نوشته است...

او و ديگر بچه ها، آرزوي قشنگي دارند و من دعا مي کنم، به برکت همه قشنگي هاي عالم آرزوهاي اين بچه ها برآورده شود...

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1390/04/20 شماره انتشار 17880 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر ۱۳۹۰ساعت 11:0  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
تصويرگردي در روستاهاي اطراف زهک زابل
 

آب که باشد

آبادي هست

زمين سبزمي‌شود

جوانه مي زند

جوانه ها به گل مي نشينند

و گلستان مي شود همه جا

اما وقتي

باران نيست

آب نيست

و دست ها از آسمان

خالي مي گردد

از زمين هم

نه قناتي جاري مي شود

و نه چشمه اي مي جوشد

زمين پر از چين و شکن مي شود

و چهره مردمان نيز هم

نگاه کن

چهره اين مرد را

نگاه کن زمين را

عجيب نيست

اين شباهت

زمين و مرد

مرد و زمين

از يک جنس هستند انگار...

زمين تشنه است

مرد تشنه است

و حتي شن ها

که روان مي شوند

به اين سو و آن  سو هم تشنه اند

چاه و دلو و هامون هم تشنه اند

بايد کاري کرد

بايد دست ها را پي حقابه

به آسمان فرستاد

تا باران ببارد

بايد قلم ها را و ديپلماسي را

به مطالبه حقابه از هيرمند

به کارگرفت

بايد دست ها را

به مطالبه حقابه از

تدبير دراز کرد

تا زمين

اين زمين خسته و تشنه

و مردمانش

به حق خود برسند

زابل

زهک

و همه سيستان

زاهدان

و همه بلوچستان

گلستان شوند

به برکت باران

به دعاي خوبان...

خراسان - مورخ دوشنبه 1390/04/20 شماره انتشار 17880 /صفحه۱۰/ایران

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر ۱۳۹۰ساعت 10:56  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

قامت کشيده تر از تو

سراغ ندارم

هر چند که بر بستر

خوابيده باشي

و جسمت را

توان

ايستادن

و حتي نشستن

نباشد

تو، خوابيده هم

قامت کشيده تريني

و پيکرت

هزار باغ شکوفاست

بگذار اسمش را

«زخم بستر» بگذارند

من که مي دانم

هر زخم

زيباتر از هزار گل

چشم فرشتگان خدا را

مي نوازد

بر ويلچر

اين رخش کوچک

که مي نشيني

بزرگي رستم را

به ياد مي آوري

که به هر سو که رو مي کرد

عزت وطن

را دوصد چندان مي کرد

دشمن امروز

از تو مي ترسد

از تو که قوي تراز

هر بمب اتم

دنيا را تکان مي دهي

و جهان را اگر فهمي  باشد

مي داند

سرفه هاي خشک تو

قوي تر از کلاهک هاي اتمي

دشمن را درهم مي کوبد...

تو آن قدر بزرگي

که ما مي توانيم

پشت خاکريز نگاهت

پناه بگيريم

کوچک؛

کساني هستند

که اين بزرگي

را فهم نمي توانند کرد

تو، اما

همان روز

که برخاستي

به ياعلي(ع)

و رفتي

در امتداد کربلا

به بزرگي روزافزون

تکريم شدي

و هر روز بزرگتر مي شوي

و فهم تو

انديشه بزرگ تر مي خواهد

تو بزرگي

به بزرگي شهيد

که هر روز تکرار مي شود

حالا بگذار

کوچک ها

اين بزرگي را

درنيابند

از بزرگي تو

که چيزي کم نمي شود...

در دلت

دريا، دريا، جاري است

و در چشمانت

خورشيد، خورشيد، روشن

آن قدر که مي تواني

به بزرگواري

حتي زشتي

تيرها و طعنه ها

و نامردي ها را

يک جا بشويي

مي تواني

جوانمردانه

کوچه هاي تاريک

اذهان را

به نور

روشن کني

و من مطمئنم

همان صاحبان تهمت هاي ناجوانمردانه

و طعنه هاي نامردانه

همان ها

که گاه در مسئوليت ها

بي مسئوليتي مي کنند

و يا همان ها

که برادري نکرده

ارث نداشته خود را

از زخم هايت طلب مي کنند

و يا همان ها که

دانشگاه نرفتن

از تنبلي خود

را به پاي تو مي نويسند

و... همه آناني که

تو را

نمي فهمند

اگر انصاف داشته باشند

و ساعتي خود را جاي تو بگذارند

و يا ساعتي کنار تو بنشينند

درخواهند يافت

تو «دري» هستي بي مثال

و حساب ذخيره نور تو

براي جامعه

هزار بار از حساب ذخيره ارزي

کارسازتر

و گره گشاتر است

بيگانه هم

به خاطر قدرت توست

که در اين خاک

طمع نمي کند

والا از داشته هاي مادي ما

خيلي بيشتر دارد

تو بازدارنده ترين

سلاح ايراني

و قوي ترين سلاح

امت قرآن

تو «جانبازي»

قامت کشيده تر

از هر سرو

حتي وقتي

در بستر افتاده اي

و تو را توان ايستادن

و حتي نشستن نباشد...

خراسان رضوي - مورخ پنج‌شنبه 1390/04/16 شماره انتشار 17877/صفحه4و5/آینه تماشا

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 10:2  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

کوه دردی

و دریای آرامشی تو

زخم ها خجلند

از صبری

که در زندگی تو جاری است

تو به نام ابوالفضل

طلایه دار عشق شدی

و در اقتدا به دستان عباس

هر روز پرچمدار شهادت

تو بزرگی

عزیزی

جانبازی

بازنده کسی است

و همه کسانی که

تو را فهم نمی توانند کرد

تو برنده ترین

برگ تاریخی

که عشق

در اقتدا به عباس

در رهگذار حماسه رو می کند

دردهایت

نشانه عزت است

و آیه غیرت

زخم هایت

سرمه چشم شیدایی است

تو جانبازی

بزرگی

هنرمندی

و چه هنری بالاتر

از این که بی پر وبال

در اوج آسمان به پرواز

در می آیی

تو جانبازی

نقش عباس

در روزگار ما

که باید حسینی باشد...

 

خراسان - مورخ چهارشنبه 1390/04/15 شماره انتشار 17876 /صفحه اول

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 12:19  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
گزارش تصویری از کارگران معدن ذغال سنگ کرمان

*جان سخت نیستند، اما سخت کار می کنند، اما کار سخت می کنند. چنان سخت که مرا و تو را و خیلی ها را توان «تصور» آن هم نیست. چه رسد به «تصدیق» چه رسد به تجربه!

*جان سخت نیستند اما کار سخت را انجام می دهند و من در دست و بازویشان تجسم کلام خدا را می بینم که زمین را آفرید و آبادانی آن را برعهده ما گذاشت و اینان از دل زمین، از هزار لایه های پرخطر، خط آبادانی را می نویسند.

*جان سخت نیستند، اما کار سخت می کنند. تو هم اگر می خواهی بفهمی آنان چه می کنند و چه می کشند، کولر خانه ات را خاموش کن، برق ها را هم. چشمانت را ببند و خود را در زیرزمین تصور کن. حالا از بهار تا تابستان تا پاییز تا زمستان برو، آیا در همین تصور احساس خفگی نمی کنی؟ آیا حاضری در همین تصور بمانی و خواب بودن در چنین جایی را ببینی؟

*جان سخت نیستند اینان اما کار سخت می کنند اما سخت کار می کنند تا نان حلال سر سفره خانواده شان ببرند تا خانواده بزرگ و ملی شان آسان زندگی کنند. تا سرمایه های زیرزمین برای آبادانی روی زمین به کار آید، آنان به خود فکر نمی کنند حتی می توان گفت از خود گذشته اند تا دیگران به حق خود برسند.

*جان سخت نیستند اما کار سخت می کنند و در این سخت کاری در این «عسرت» به فهم «یسر» می رسند و نشانه های خدا را می بینند آنان در دل زمین هم با «دل» خود زندگی می کنند و با عشق خود در عمق زمین هم به یاد امامی هستند که زمین را و زمان را در پرتو امامت او می دانند پس «بر چهره دلربای مهدی صلوات» را بر دیواره تونل می نویسند تا لب هاشان معطر به دعای مستجاب شود.

 

*جان سخت نیستند اما حلال اندیشانه کار سخت می کنند، پس باید با همه وجود به آنان احترام گذاشت باید تلاش و تکاپوی آنان برای فردای بهتر را بهتر از امروز قدر دانست. باید...

خراسان - مورخ چهارشنبه 1390/04/15 شماره انتشار 17876 /صفحه۱۷/ایران 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 10:47  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

تو شاگرد اول عشقي

جانباز

که نه در يک امتحان

که هر روز امتحان

باز شاگرد اولي

مردود کسي است

که تو را

تجديدي عشق بخواند

تجديد، کسي است که

در شهادت هر روزه تو

به ترديد نگاه کند

تو هر روزه شهيدي

از بامداد

که آيه عشق

در تو متجلي مي شود

و تو

- با هزار زخم درتن-

و هزار شوق در جان

«و منهم من ينتظر»

را تجسم مي شوي

تا جهان

همچنان به عطر

«من قضي نحبة»

جان طراوت بخشد

و چشم ها

همچنان

«من المومنين

رجال صدقوا

ما عاهدوا ا... عليه»

را در ميان خويش

ببيند

و در سيماتان

سوره عشق بخوانند

و در سجاده چهره شان

خدا را ببينند

تو شاگرد اول عشقي

جانباز

جان ها به تو باز مي شود

و

 جهان به تو روشن 

 درنگاه تو

هزار خورشيد

حديث قدسي مي خوانند

از «من طلبني»

تا «وجدني»

و با تو به تماشا مي نشيند

در تجربه پرشکوه تو

از «من وجدني

عشقني»

و به چشم مي بينند

تغزل تو را با خداوند

«من عشقني

عشقته»

و چه پرشکوهي جانباز

به گاه اين معاشقه

و چه سرخ خام است

گونه هايت

وقتي به آخر خط

و اول جاودانگي مي رسي

در «ومن عشقته

قتلته»

و چه کشته اي مي شوي

تو که از خاکسترت

هزار ققنوس

به پرواز مي آيند

و چشم که مي گردانند

عظمت تو را بهتر

درک مي کنند

وقتي مي فهمند

و من قتلته فعلي دية

و من علي ديته فاناديته

و خدا را جانشين تو مي بينند

در پايان هر روز

و باز فردا

عشق را

حکايتي تازه است

و تو باز شهيد مي شوي...

خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1390/04/15 شماره انتشار 17876 /صفحه۷/فرهنگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 10:38  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

چشمه چشمه نور مي جوشد

و خورشيد، خورشيد

به سلام زمين مي آيد

وقتي زمان به عيد مي رسد

و شما

آقاي هر چه عشق است

زمين و زمان را

به ولادت

روشني مي بخشيد

اي امام همه روزهاي زندگي

اي حجت لحظه هاي ناب بندگي

اي سروروسالارآزادگي

يا حسين!

نور باريد

نور باريد

و زمين

چنان روشن شد

که فرشتگان به تماشا آمدند

و فطرس

به شفاعت خواهي

قنداقه شما

بال هاي شکسته را شفا مي‌دهد

ودل‌هاي شکسته را نيزهم

و نگاه شما

زمين را

به چنان رفعتي مي‌رساند

که آسمان

از تماشاي آن

به رشک

چشم مي‌گشايد

و ما همه آدميان

دگر باره تجلي خدا را

به تماشا ايستاديم

و تسبيح و تهليل

ذکر زبانمان است

در ولادت شما

که سرالاسرار غيرتيد

وسرمشق عزت

اي حجت بالغه الهي

يا حسين!

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1390/04/14 شماره انتشار 17875 /صفحه اول
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۰ساعت 11:37  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

روضه... گريه... اشک... اين سه گانه، همه چيزي است که در رابطه ما با امام حسين(ع) وجود دارد، حال آن که در کنار اين سه بايد خيلي چيزها را از امام حسين(ع) ياد بگيريم. اصلا واژه امام که قبل از نام حسين(ع) مي آيد، يعني او امام است نه امام اشک که امام زندگي، نه تنها امام يک نيم روز حتي اگر عاشورا بلکه امام همه روزهايي که با مردمان زندگي کرده اند و درس زندگي داده اند و همه روزهايي که از پي هم مي آيند و آدم هايي که در قالب نسل ها مي آيند و از کوچه عصرها مي گذرند. حسين(ع)، امام همه است و همه بايد از ايشان درس زندگي بياموزيم و بياموزند. امام حسين(ع)، گره گشاي کار مردم بود -بي مزد و بي منت- کرامت و بخشش امام خودي و غريبه نمي شناخت.

مهم نبود که مسائل کيست و يا حتي گرفتار سوال نکرده کيست، مهم اين بود که آقا حسين(ع) است و اسوه زندگي. حسين(ع) است و همه کرامت و زيبايي. حسين(ع) است و کرامت و بخشندگي. مهم اين است و اين مهم را هم امام به عنوان درس زندگي فرموده اند تا نسل هاي بعد که مي آيند به کار گيرند تا کوچه هاي جان و جامعه يک جا روشن شود. امام مي فرمايند: «هرکس گره اي از مشکلات مومني باز و مشکلاتش را برطرف کند، خداوند متعال مشکلات دنيا و آخرت او را برطرف خواهد کرد.»

پس اين روايت را دوباره بخوانيم و آن گاه نگاهمان به کمک خواه و کمک عوض خواهد شد و ديگر مسائل را، گرفتار را و کمک خواهي را که به سراغ مان مي آيد نه اسباب زحمت که باب رحمت خواهيم يافت، چه حضرتشان مي فرمايند «توجه داشته باشيد که احتياج و مراجعه مردم به شما، از نعمت هاي الهي است، پس از نعمت ها روي برنگردانيد...» اين که در جامعه افراد نسبت به آدمي گمان خوبي و خير داشته باشند و به ياري اش اميد ببندند، خود نعمت بزرگي است که خداوند هرکس را شايسته آن نمي داند. علي(ع) است که مردم به حق در او گمان خير مي کنند و دست به سويش دراز مي کنند و او حتي در رکوع نماز هم اين نعمت را با انگشتري پاس مي دارد. والا معاويه که بخشندگي گاه به گاهش هم بر اساس سود و منفعت بود و با حساب تا اگر يک مي دهد دو باز آيد. تاريخ هم از کوچه گردي مولاعلي(ع) روايت مي کند که به دستگيري نيازمندان همت مي کرد والا معاويه جلوي چشم خلايق در کاخش نه نيازمندان که برخورداران را مي خريد. بگذريم آن چه امام حسين(ع) مي فرمايند درس زندگاني علوي وار حسين گونه است که بايد به عمل درآوريم، مخصوصا در اين روزگار که گرفتاري ها کم نيست و دست هاي نيازمند ياري نيز هم و اين وظيفه برخورداران و توانگران جامعه است تا به ياري مردم برخيزند. من با خوانش دوباره اين روايت، معتقدم، خيران مدرسه ساز، مسکن ساز، درمانگر، مسجدساز، تسهيل کنندگان امر ازدواج، جهادگران عرصه علم و سازندگي که براي گشودن گره از زندگي مردم دست هاي خود را، همه خود را به ميدان مي آورند، در شيعگي مولا حسين(ع) جايگاه ويژه اي دارند. اين است که حرف امام را از لابه لاي سطور برمي دارد و به عمل درمي آورد تا مدرسه ها، مسجدها، درمانگاه ها، خانه ها و شيعيان حسين(ع) را در آغوش کشد....

خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1390/04/14 شماره انتشار 17875/صفحه۷/فرهنگی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۰ساعت 11:33  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

بهار يا پاييز، تابستان يا زمستان، فرقي نمي کند. تو پيک صبحي و با دستان پينه بسته ات شب را به صبح گره مي زني. مهم نيست کسي تو را مي بيند و رقص جارو را بر دست هايت مي فهمد. مهم نيست به چه نام بخوانند و حتي بي نام و بي نشان بماني، مهم اين است دست هاي تو در کوچه ها «النظافة من الايمان» را بر سنگ فرش و آسفالت هاي خيابان مي نويسد. مهم اين است که خش خش جاروي تو، قطعه اي از ناب ترين موسيقي زندگي است. مهم اين است که خش خش جاروي تو لطافت شعر دارد و تو شاعر پاکي ها هستي.....

تو هستي، اما ديده نمي شوي، من اين را خوب مي دانم چون هستي، ديده نمي شوي. اما اگر نباشي، همه وقتي زيبايي نظافت را نبينند سراغ تو را خواهند گرفت. کاش برخي مردم مي دانستند چون تو هستي نظافت هست نه اين که در نبود تو وقتي خيابان را نازيبا ببينند ياد تو بيفتند. کاش يادمان باشد، اگر خيابان جارو شده است، يک نفر هست. دستي هست، بازويي هست و ذهن زيبايي که مي خواهد شهر را زيبا جلوي چشم من و تو آورد.....

تو کارگري، بزرگي، به نگاه کوچک انديشان نگاه نکن، تو بزرگي به بزرگي پاکي و نظافت. بزرگي به بزرگي بندگي خدا. به بزرگي بندگان خدا که براي خدا کار مي کنند و مهم اين است؛ کار براي خدا، حالا چه کاري باشد، چندان مهم نيست که خود کار مهم است. تو براي خدا برخيز تا شبت «روز جهان افروز» شود. بسم ا... را بگو و پا به خيابان بگذار و شعر جارويت را بر تن خيابان بنويس تا فردا صبح که مردمان بيدار شدند حلاوت و طراوت آن را احساس کنند.

خراسان - مورخ دوشنبه 1390/04/13 شماره انتشار 17874 /صفحه۱۹/مصور

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 10:28  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
مهران را

 خدا آزاد کرد

درست مثل خرمشهر

 و اين را

حضرت روح ا...

 آن بت شکن غرورکش

فرمود

 تا بدانيم

پشت پرده

 چه رازها

به نماز عابدانه

 باز مي شود

مهران را

 خدا آزاد کرد

درست مثل خرمشهر

 و ما دست خدا بوديم

در حماسه اي

 به نام کربلاي۱

به رمز ماندگار

 يا اباالفضل العباس ادرکني

که شعبه اي

 زنور بور

به عطر يازهرا

 که در بيت المقدس

سروديم

 به گاه فتح خرمشهر

که دست خدا شديم

 و ديديم

يدا... فوق ايديهم را

 مهران را

خدا آزاد کرد

 و بچه هاي عشق

و شيربچه هاي غيرت خدا

 از هر کجا که آمده بودند

دست خدا شدند

 يک بار به نام

۲۵کربلا

 از شمال

بار دگر به نام

 ۵نصر و

۲۱ امام رضا(ع)

 از مشهدالرضا

و باز به نام

 سيدالشهدا

در کنار

 شيربچه هاي

لشکر خدا

 از هر يگان

از هر کجاي ايران

 «مهران را هم

خدا آزاد کرد»

 درست مثل خرمشهر

اين را

 امام گفت

آن غرورکش

تا مباد

به دست خود نگاه کنيم

و پاي خود

گمان کنيم که ما

آن چنان را

چنين کرد ه ايم

ما همه

و هر که بر صراط عشق

شاهدانه رفت

و هر که با شهود

عاشقانه ماند

بر مدار نينوا

با حسين کربلا

آن بزرگ حجت خدا

عهد عشق بسته بود

در بهار زندگي

به بندگي رسيده بود

و هر چه تير مي نواخت

يا که تير مي خريد

به جان خويش

کربلا تازه مي نمود

در روايتي

زدست هاي سرفراز

دست هاي سربلند...

مهران را

خدا آزاد کرد

و نسل کربلايي

دست خدا شدند

به گاه جنگ و...

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1390/04/13 شماره انتشار 17874/صفحه۷/فرهنگی
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 10:22  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

 چشم هايت را ببند اگر مي خواهي در جهنم، در هر دو دنيا به رويت باز نشود. اگر هم مي خواهي چشم هايت را بازکني، بالا غيرتا به «هم چشمي» باز نکن که نه تنها از ديدن که از شنيدن هم پشيمانت مي کند. «هم چشم» که شدي، سايه ات را که با همسايه ات سنجيدي و درآمد و «دست مايه ات» را که به ترازو نگذاشتي، آن وقت به وادي مي افتي که در همين زندگي هم سرمه جهنم را به چشمت خواهد کشيد. هم چشمي را که بي حساب وارد زندگي بي کتاب کردي، مجبور خواهي شد براي درست کردن حساب زندگي ات دست به بي حسابي هايي انسانيت سوز بزني. اجازه بدهيد، از يک ماجرا بگويم که چندي پيش در همين مشهد خودمان اتفاق افتاد، قهرمان اين ماجرا، يک جوان بود که چشم به هم چشمي بازکرده بود و نمي توانست در جهنم حس حقارت و ولع فزون خواهي را بر خود ببندد لذا دست به سرقت زد و سي ميليون تومان را دزديد. روز بعد يا روزهاي بعد، اولين برداشت او از پول سرقتي، مبلغ ۵ ميليون تومان بود که پاي يک دستگاه تلويزيون LED رفت، تا چشم ديگران را در بياورد اما غافل از آن که جناب دزد گرفتار در چشم و هم چشمي، چندان فرصت نخواهد يافت که با بقيه پول هم چشم  دروهمسايه و قوم و خويش را درآورد که حتي نخواهد توانست چند فيلم و سريال با اين تلويزيون ببيند بلکه دستنبدهاي سرد قانون او را از خيال گرم «پزدادن» بيرون خواهد آورد. به پرونده هاي ديگر خلاف ها که با هزار ظاهر قشنگ اتفاق مي افتد. از رشوه، که هديه و شيريني خوانده مي شود و دزدي از بيت المال که اختلاس نام مي گيرد تا کلاس آقايان پايين نيايد تا ديگر راه هاي «تحصيل مال نامشروع» که شنيده ايم و مي دانيم يا حتي نشنيده ايم، مي تواند از چشم و هم چشمي شروع شده باشد و براي پر کردن چشم خويش و کور کردن چشم ديگران دست به اين کارها آلوده شده باشد. حال آن که اگر چشم بگيريم برداشته هاي ديگران، خواهيم توانست با حلاوت استغنا و بلندنظري و طبع کريمانه، از اندک داشته خود آن قدر لذت ببريم که تحصيل کنندگان  مال نامشروع از انباشت آن همه ثروت از آن بي بهره بمانند. يادمان باشد، اين که در آموزه هاي ديني مي خوانيم نگاه کردن تيري است از تيرهاي شيطان صرفا به معناي پلشت چشمي اخلاقي نيست. پلشت کرداري و حرام خوري و کسب حرام به دنبال چشم وهم چشمي هم مي تواند باشد. اصلا به معناي هر نگاهي است که آدمي را به حرام وا دارد، خب، چه حرامي بالاتر از سرقت، اختلاس يا تحصيل مال نامشروع که زندگي را، دنيا را و آخرت را جهنم مي کند؟

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1390/04/13 شماره انتشار 17874 /صفحه۶/جامعه

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 10:13  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

اني بعثت لا تمم مکارم الاخلاق

 و خورشيد در خورشيد بود

 که از لبانت طلوع مي کرد

 چشمه در چشمه شد

 جاري شد

تا بشويد

 دل ها را

 جان ها را

 و زيبا کند جهان را

 تا زيباتر از هميشه

 زمين و زمان بدانند

 بايد بر مدار زيبايي چرخيد

 بايد عشق را

 به همه زبان هاي زنده

 در همه لحظه ها خواند

 تا خلق حسن

خلق حسن را

کامل کند

 تا اجابت شود

 قنوت نماز پيامبري که

 همه را به زيبايي دعوت مي کند

و به کمال اخلاق

 اني بعثت لا تمم مکارم الاخلاق

 يعني زندگي

 يعني زيبايي

 يعني بندگي ...

خراسان - مورخ چهارشنبه 1390/04/08 شماره انتشار 17871 /صفحه اول
+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر ۱۳۹۰ساعت 10:41  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

ما ايراني ها و به ويژه خراساني ها مثل همه مسلمانان مثل همه کساني که سري در معرفت و نگاهي در انديشه دارند به همه ائمه(ع) مديون هستيم. ما روشنايي جان و جهان خود را رهين کلمات چراغ گونه و درس هاي آفتابي آنان هستيم. اما به امام کاظم عليه السلام يک دين خاص داريم. يک دين ويژه و آن هم به خاطر فرزندان بزرگوار امام در اقصي نقاط ايران است ما تمدن اسلامي ايراني خود را مديون اينان هستيم. شکل گيري هويت ديني- ملي ما بيش از هر چيز مديون حضور نوراني و حرم مطهر امام رضا عليه السلام است که چونان خورشيد نه تنها ستاره ها که حتي سياره ها را هم بر مدار خويش به حرکت درمي آورد و ما دوري و نزديکي خود را با اين محور شاخص فاصله ها تعريف مي کنيم. در شيراز، در قم، در طبس و در خيلي شهرها و مناطق ديگر نيز مزار فرزندان و فرزندزادگان امام کاظم عليه السلام، به کانون ترويج فرهنگ و معارف اهل بيت تبديل شده است و بسياري از مردمان را گرد خويش جمع آورده و بر فرهنگ و رفتارشان تاثير گذاشته است. به باور من در رفتار مردم مشهد و قم و شيراز و... رگه هاي روشني هست که آنان را از اهالي ديگر شهرها متمايز مي کند اين البته به برکت نزديکي به معدن نور است. کسي که نگاهش با حرم هر روز گره مي خورد، در خود آگاه و ناخودآگاه خويش تا حدودي حرمت داري خواهد کرد و بيشتر مراقب رفتار خود خواهد بود تا کساني که چشم در چشم گلدسته ها نمي شوند. من خود بارها شاهد بوده ام که رانندگاني نوار موسيقي روشن مي کنند و به اعتراض مردم توجه ندارند اما همين که در خيابان هايي وارد مي شوند که حرم را به خويش مشرف دارد به احترام امام رضا(ع) پخش را خاموش مي کنند. اصلا در حرم امام و امام زادگان و در مجاورت با آنان رفتار آدم ها به سمت سلامت افزون تر سوق پيدا مي کند و اين اماکن همواره به عنوان مکان و مکتب پرورش اخلاقي انسان مطرح هستند. فراواني فرزندان امام کاظم در ايران که پيامد سفر اجباري امام رضا(ع) به اين خطه بوده است اين برکت را براي ما داشته است تا از قرب جوار اين فرزندان پيامبر(ص) بهره نور برگيريم و بسياري از احاديث و روايات ائمه(ع) را نيز از اينان فراگيريم. به باور اين قلم يکي از دلايل گسترش مذهب تشيع در ايران نيز همين مزارها و حرم  هاست که هر کدام محور خير و نور در منطقه است و مردم اين مناطق نيز با امام زاده ها ارتباط عاطفي و معرفتي وثيقي يافته اند و اصلا هويت خود را با آنان تعريف مي کنند و خيلي اوقات نيز حرمت جوار را چنان رعايت مي کنند که زيبايي در رفتارشان موج مي زند و خود قلب هاي مشتاق را جذب مي کند.

لذا مي توان گفت اگر حتي يک حديث از امام کاظم(ع) نشنيده باشيم حتي اگر يک خط از زندگي ايشان نخوانده باشيم و کلمه اي نيز به گوشمان نرسيده باشد، تنها حرمت مزار فرزندان و فرزندزادگان آن امام همام اقتضا مي کند نسبت به ساحت قدسي امام کاظم(ع) بيشتر از هميشه احساس دين و احترام کنيم، حال آن که بهره ما از درياي نور کلامشان نيز بسيار است، تا جايي که گفته مي شود پس از مولا علي(ع) و حضرت امام باقر و امام صادق عليهم السلام، بيشترين احاديث نيز از امام کاظم(ع) روايت شده است که هر کلمه اش کليدي است براي بهشت و هر حديث ايشان، جان را تازه مي کند.

خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1390/04/07 شماره انتشار 17870 /صفحه۷/فرهنگی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر ۱۳۹۰ساعت 10:17  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

وقتی مخدرهای صنعتی همه جا در دسترس است

موادمخدر سنتی که باشد، مرز مشخص است و خط ورود هم و جایگاه هایی که امکان ورود مواد وجود دارد را هم می شود به موانع فیزیکی مسدود کرد. می شود سرتاسر مرز را سیم  خاردار کشید، سایت زد، کانال حفر کرد و مردانی را در قامت «مرزبان» مستظهر به دعای خیر امام سجاد(ع) به نگهبانی از سرحدات گماشت تا اجازه ورود موادمخدر را ندهند و ریسک قاچاق را چنان بالا ببرند که «سوداگر مرگ» بداند این بار قرار نیست به قیمت مرگ دیگران به آلاف و الوف برسد، بلکه اگر در یک کفه ترازو مواد بگذارد در کفه دیگر آن لاجرم جان خویش را باید بگذارد و در این سوداگری گاه حتی کفه مرگ سنگینی می کند، پس نه رغبتی برای قاچاق موادمخدر افزون خواهد شد و نه هوشیاری مرزبانان اجازه می دهد مثل گذشته کارناوال های مرگ راه بیفتد. اما قصه امروز چیز دیگری است. موادمخدر صنعتی آمده است که خطرآفرینی و قدرت تخدیر آن چند برابر پرخطرترین موادمخدر سنتی است ولی تهیه آن چندین برابر آسان تر. برخورد با آن هم توان افزون تر و عملیات های چند لایه می طلبد. دیگر حرف از مرز شناخته شده و مبادی شناخته شده نیست تا با موانع آن را مسدود کرد یا با رصد کردن جلوی دشمن را گرفت.

حالا لابراتوارهای تولید مخدرهای صنعتی ممکن است در خانه همسایه من و تو باشد، شاید زیر پله های آپارتمان باشد. دیگر نمی شود همه نگاه ها را به پلیس دوخت و از او خواست جلوی موادمخدر و قاچاقچیان را بگیرد. چه نمی شود جلوی همه خانه ها، سیم خاردار کشید، رفت و آمد همه مردم را رصد کرد. تک به تک آدم ها را بازرسی کرد، این وضعیت می طلبد تا یک عزم ملی شکل بگیرد برای نجات افرادی که در معرض خطر هستند و جامعه ای که در معرض خطر است. در این عزم نیز یکان به یکان مردم باید نقش آفرینی کنند. این نقش آفرینی نه بازیگری، بلکه زندگی کردن است و حراست از زندگی. پس برای حفظ سلامت زندگی باید با کسانی که با کبریت موادمخدر صنعتی می خواهند آتش به خرمن سلامت جامعه کشند به شدت برخورد کرد حتی اگر کبریت کشیده، فرزند، برادر، پدر و مادر ما باشد، مهم نیست چه  کسی کبریت می کشد. مهم زندگی و سلامت جامعه و شهروندان است که می سوزد و باید جلوی آن گرفته شود، همان طور که ما در خانه خود اجازه نمی دهیم کودک بازیگوش مان آتش به گوشه ای از خانه اندازد و اگر چنین کرد همان اول هم آتش را خاموش می کنیم و هم گوش او را به تادیب می پیچانیم تا دوباره چنین نکند، حالا هم هر کسی به هر دلیل اگر آتش کشید باید اول آتش را خاموش و بعد با او برخورد کرد. اول باید جلوی توزیع مخدرها را گرفت و قاچاقچیان را به قدرت گرفت تا دیگر پنجه در چهره سلامت جامعه نکشند.

در این راستا هم حضور موثر آحاد جامعه نیاز است چه نمی شود برای هر فرد یک پلیس به نگهبانی گماشت تا در پستوی خانه اش به کار ساخت «مرگ» نباشد بلکه باید با بالا بردن حساسیت اجتماعی کاری کرد که اگر کسی پا به بیراهه گذاشت حتی خانواده خودش، اولین کسان باشند که او را از این کار باز دارند و اگر نشد او را به دست قانون بسپارند. قانونی که نگهبان سلامتی همه جامعه است...

 خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1390/04/06 شماره انتشار 17869 /صفحه6/جامعه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر ۱۳۹۰ساعت 16:47  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

مي گويند «آدم خوب و بد همه جا وجود دارد» اين هم شده يک ضرب المثل اما من مي خواهم بگويم، آدم هاي خوب خيلي بيشتراز آدم هاي بد هستند اين را همه جا مي توان حس کرد ودر برخي مشاغل آدم هاي خوب، خيلي خيلي بهتر از اندک آدم هاي نه «بد» که «ناخوب» هستند، از جمله اين مشاغل پرستاري است که اکثريت آن ها هم سفيدپوش هستند و هم سپيد دل و سپيدانديش و حتي مي توانم بگويم اثر حسن رفتار اينان در برخي مواقع از آثار داروها در فرآيند درمان بيشتر است.اين را به تجربه مي گويم. من خود پسرکم را براي درمان در بيمارستان دکتر شيخ بستري کردم، دکترها هم زحمت زيادي کشيدند براي درمان، اما رابطه عاطفي پرستاران و مهرباني  هاشان، شتاب بهبودي فرزندم را افزون کرد، حالا پسرم، از بس به پرستاران محبت دارد که ديگر از آمپول هم نمي ترسد، هر وقت روز پرستار است يا روز مادر او اولين اقدامش تهيه تابلويي مزين به آيه اي از قرآن براي پرستاران است.و اين يعني هر که بذر مهر بکارد، شاهد شکوفايي مزرعه مهرباني خواهد بود و جامعه را نيز براي تماشاي مهرباني ياوري خواهد کرد. اين چند خط را نوشتم تا هم از پرستاران- که زحمت هاشان طاقت سوز و توان فرساست- گفته باشم و هم اين نکته را به ياد آورم که اگر ما زيبايي هايي که در جامعه مي بينيم را بيان کنيم به ترويج معروف خواهد انجاميد و جامعه اي که از معروف ها بهره مند شود، به منکرها تن نخواهد داد حتي معتقدم ما اگر به جاي نشان دادن زشتي ها، به نشان دادن خوبي ها و آثار آن بپردازيم، خود به خود به نتيجه دلخواه خواهيم رسيد مثلا اگر به جاي نشان دادن انباشت زباله در خيابان که بسيار زشت است بياييم و فضايي را نشان دهيم که شهروندان زباله ها را به تفکيک بسته بندي مي کنند و در جايگاه مشخصي قرار مي دهند و کار خوبي نيز هست، مردم به انجام اين کار رغبت پيدا خواهند کرد. رغبت که پديد آمد، عمل هم در پي آن شکل خواهد گرفت. پس بياييد همه سعي کنيم هم خوب ببينيم و هم خوبي هايي را که ديده ايم براي هم بازگو کنيم تا اذهان به خوب انديشيدن عادت کنند و آرامش زندگي در يک جامعه خوب سهم همه ما شود...

خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1390/04/01 شماره انتشار 17865 /صفحه۶/جامعه

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر ۱۳۹۰ساعت 16:44  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 
 يک ثانيه هم يک ثانيه است، با ارزش بالاتر از طلا، آن هم براي آدمي که کار دارد و براي انجام کارش به هزار دليل بايد شتاب کند. چنين آدمي نه که نمي خوابد، بلکه خواب را بر خود حرام مي کند و براي ثانيه به ثانيه زمانش با حساسيت برنامه مي نويسد و اجرا مي کند. اصلا اخلاق ديني اقتضا مي کند انسان مومن حتي يک لحظه را هم از دست ندهد. اخلاق مدرن نيز - حتي اگر به دين و آموزه هايش هم کار نداشته باشد - باز براي وقت ارزش حياتي قائل است. اصلا يکي از فلسفه هاي اصلي پيشرفت جوامع توسعه يافته همين است که ارزش زمان را مي دانند و براي ثانيه به ثانيه اش ارزش قائلند لذا پيشرفت هم مي کنند که سنت خداوند هم همين است و عدالت الهي هم اقتضا مي کند موفقيت نصيب کساني شود که از زمان و فرصت ها به بهترين نحو استفاده مي کنند. اين را عرض کردم تا به نکته اي اشاره کنم که هر چه به دنبال آن در رفتار مسئولان و مردم و حتي آداب و سنن جامعه گشتم، نديدم به ازاي هر هزار رسم و سنتي که براي طولاني ترين شب سال دارند و داريم، براي بلندترين روز سال هم داشته باشيم. اين درست که بلندترين شب سال که همان «شب يلدا» باشد، شب مهرباني و همدلي است و بايد قدرش را دانست اما بلندترين روز سال، يعني روز اول تير هم روز تلاش، همکاري و همراهي و بايد قدر ببيند و اين قدر ديدن بايد به فرهنگ عمومي و حتي ملي تبديل شود تا به رفتار غالب جامعه بدل شود. چه جامعه اي که افق هاي بلند را مدنظر دارد و سند چشم انداز مي نويسد و کشوري که وارد جهاد اقتصادي مي شود حق ندارد حتي لحظه اي را از دست بدهد بلکه همه لحظه ها و زمان ها را بايد دريابد و هدفمند از آن فرصت بسازد و به سوي هدف مشخص حرکت کند و الا اگر تکاپو نباشد هزار سند چشم انداز و طراحي افق هاي دور مثل آرزوهاي محال خواهد بود که به کار قصه و رمان هم نمي آيد چه رسد به زندگي.

اگر قرار است، کشور ما، به قدرت اول منطقه تبديل شود که بايد چنين باشد مي طلبد تا روحيه کار و تلاش بيش از هميشه و پيش از هر چيز در ميان آحاد جامعه تقويت شود. براي اين هم همه سازمان ها و نهادها و مخصوصا متوليان فرهنگي جامعه بايد تلاش کنند. کار بايد به ارزش تبديل شود و کارمند به عنصري ارزشمند، نه اين که با ضرب المثل هاي غلط که «کار مال تراکتور است»، روحيه تلاش از مردم گرفته شود. کار ارزش است، زمان براي کار ارزش است، فرصت ها و استفاده کنندگان از فرصت ها ارزشمند هستند، اين چيزي است که همه بايد بدانيم و نسل هاي آينده را با اين فرهنگ پرورش دهيم تا بدانند هيچ قوم و ملتي به پيروزي و حتي برخورداري نرسيد مگر اين که کار را به عنوان يک ارزش پذيرفت و براي ارزشمند شدن، با همه وجود کار کرد.بدانيم که قفل مشکلات جز با جهاد اقتصادي که شکل يافته از کار مومنانه و متخصصانه و هدفمند است، باز نمي شود. پس براي کار بيشتر برخيزيم و از ثانيه به ثانيه زمان استفاده کنيم.

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1390/04/02 شماره انتشار 17866 /صفحه2

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر ۱۳۹۰ساعت 10:24  توسط غلامرضا بنی اسدی  |