|
بهار يا پاييز، تابستان يا زمستان، فرقي نمي کند. تو پيک صبحي و با دستان پينه بسته ات شب را به صبح گره مي زني. مهم نيست کسي تو را مي بيند و رقص جارو را بر دست هايت مي فهمد. مهم نيست به چه نام بخوانند و حتي بي نام و بي نشان بماني، مهم اين است دست هاي تو در کوچه ها «النظافة من الايمان» را بر سنگ فرش و آسفالت هاي خيابان مي نويسد. مهم اين است که خش خش جاروي تو، قطعه اي از ناب ترين موسيقي زندگي است. مهم اين است که خش خش جاروي تو لطافت شعر دارد و تو شاعر پاکي ها هستي..... تو هستي، اما ديده نمي شوي، من اين را خوب مي دانم چون هستي، ديده نمي شوي. اما اگر نباشي، همه وقتي زيبايي نظافت را نبينند سراغ تو را خواهند گرفت. کاش برخي مردم مي دانستند چون تو هستي نظافت هست نه اين که در نبود تو وقتي خيابان را نازيبا ببينند ياد تو بيفتند. کاش يادمان باشد، اگر خيابان جارو شده است، يک نفر هست. دستي هست، بازويي هست و ذهن زيبايي که مي خواهد شهر را زيبا جلوي چشم من و تو آورد..... تو کارگري، بزرگي، به نگاه کوچک انديشان نگاه نکن، تو بزرگي به بزرگي پاکي و نظافت. بزرگي به بزرگي بندگي خدا. به بزرگي بندگان خدا که براي خدا کار مي کنند و مهم اين است؛ کار براي خدا، حالا چه کاري باشد، چندان مهم نيست که خود کار مهم است. تو براي خدا برخيز تا شبت «روز جهان افروز» شود. بسم ا... را بگو و پا به خيابان بگذار و شعر جارويت را بر تن خيابان بنويس تا فردا صبح که مردمان بيدار شدند حلاوت و طراوت آن را احساس کنند. خراسان - مورخ دوشنبه 1390/04/13 شماره انتشار 17874 /صفحه۱۹/مصور
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 10:28  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|