"  ناگهان چقدر زود دير مي شود! اين مصرعي از يك شعر بود. پيشترها فقط آن را مصرعي زيبا از يك شعر زيبا مي پنداشتم و هنوز برايم به باور درنيامده بود كه مي شود، ناگهان دير شود زمان. مي شود ناگهان دهان باز كند زمين و مي شود ناگهان چقدر زود پير شوي. همه اين ناگهان ها دارد اتفاق مي افتد و متاسفانه ديگر «ناگهان» هم نيست كه به رويه معمول تبديل مي شود.

اين را از آن رو مي گويم كه ماجرايي را برايتان تعريف كنم از جنس همين ناگهان ها...

" ناگهان چقدر زود پير مي شويم. اين شرح حال مردي بود كه ناگهان پير شد، وقتي به صورت اتفاقي، دست نوشته دختر ١٣ساله اش را يافت كه در آن براي برقراري تماس با يك پسر برنامه ريزي كرده بود با دوست همسالش كه تو از خانه ات به خانه ما بيا بگو براي امتحان مي خواهيم بخوانيم، من هم خانه مان را خالي مي كنم كه مي خواهيم بخوانيم، آن وقت با فلاني و فلاني تماس بگيريم و ... خب، حق دارد اين پدر پير بشود يا نه؟ حق دارد احساس خفگي كند در اين فضا يا نه؟ راستي وقتي دختركان كوچك چنين فريب هاي بزرگ جور مي كنند به پدري كه دختر بزرگ در خانه دارد، چه احساسي دست مي دهد؟

" كم خبر نخوانده ايم از دختران فراري، از آناني كه در سراب عشق نه، هوس يك گرگ گرفتار مي شوند و بر تعداد اعضاي لانه هاي فساد مي افزايند، از دختركاني كه... بگذريم، پدر چقدر بايد هنرمند باشد كه آن نامه ها را ببيند، پير شود و به روي خود هم نياورد مبادا، «بره بازي گوش» او هم به فرار پا به كوچه گرگ ها بگذارد. پدر حتي براي سفيدي ناگهاني موهاي سرورويش هم بايد توجيه پيدا كند...

" لانه هاي فساد كه زيرزميني شده است، متاسفانه مثل خوره به جان سلامت و اخلاق جامعه افتاده است. مثل موريانه دارد ريشه هاي درخت زندگي و ايمان مردم را مي خورد. با تاسف بايد گفت اگر اين موريانه هاي شيطان چاره نشوند، افتادن درخت هم دور از ذهن نخواهد بود. با وجود اين لانه هاي شيطان نه با جرأت كه با هزار ترس و تاسف مي گويم زمين دارد زيرپاي ما خالي مي شود. كاري بكنند، آن هايي كه از دست شان كاري برمي آيد هنوز كه دست هامان باز است والا معلوم نيست فردا، دستي براي كار داشته باشيم...

" كاش ماموران كلانتري ها اهل همان حوزه ماموريت خود بودند و يا لااقل ساكن همان حوزه تا شناسايي كانون هاي فساد و باندها و شرارت پيشگان راحت تر بود.

كاش، گروه هاي همياري پليس در محل ها شكل مي گرفت تا با دادن اطلاعات دقيق تر، مردان قانون را در شكار افراد فاسد ياري مي كردند.

كاش به هر شكل ممكن از ظرفيت بسيج محلات استفاده مي شد تا فرزندان شيطان كمتر امكان مانور و گريز از پنجه اقتدار قانون مي يافتند. كاش خانواده ها درمي يافتند كه آتش خشك و تر را باهم مي سوزاند و سيل هم كه بيايد همه آن چه در مسيرش باشد را نابود مي كند. كاش مي دانستند سيل فساد، آن ها را هم به كام مي كشد، آتش غفلت زندگي آنان را هم خاكستر مي كند، كاش...

" كاش پليس و دستگاه قضا و نهادهاي مسئول براي مبارزه با فساد با همه توان وارد شوند حتي اگر نهادهاي فرهنگ ساز و تربيتي و ... كاهلي كرده باشند. وقتي آتش دامن مي گسترد، آتش نشان به فكر خاموش كردن آتش است نه به دنبال اين كه چه كسي آتش را افروخت و چرا. حالا هم آتش هاي فساد را بايد فوري خاموش كرد.

صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17241 ، تاريخ انتشار 880130


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۸۸ساعت 11:28  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

ديروز، ايران بيش از هميشه پرگوهر بودن مرزهاي خويش را باور كرد آن جا كه دلاوران خاكي پوش و خداباور ارتش مشق غيرت كردند و گوهر خواستن و توانستن را فرا ديد جهانيان گذاشتند.

ديروز، سرفرازي ، سهم مردان حماسه سازي بود كه آسمان ايران را آبي تر از هميشه مي خواستند. سهم دريامرداني كه ضامن فارس ماندن پهنه آبي خليج فارس هستند، سهم رزم آوراني كه اگر سر به سر تن به دشمن دهند، حتي يك وجب از ميهن را به او وانخواهند گذاشت.

ديروز، بيش از هميشه بوي شهيد مي داد و اگر چشم جان مي گشودي، تماشاي صياد شيرازي ، قرني، اقارب پرست، اردستاني، ستاري، بابايي، كشوري، شيرودي و دلاوران شهيد زميني و هوايي و دريايي ميسر بود كه تمام قد، ايستاده بودند و سربلندي ايران را فرياد مي كردند.

ديروز، روز عزت ايران بود، روز غيرت ايراني، روز مشق حماسه در قامت نيروهاي مسلح، كه با نمايش اقتدار خود نشان دادند، پرچم ايران هميشه در اهتزاز خواهد بود و نام ايران پرافتخار.

ديروز، مردم و هر كه دل با ايرانيان به مهر دارد، خنديد و «چين» بر ابروي كساني نشست كه ايستادن اين ملك و اين ملت را تاب نمي آورند، ديروز از پا افتاد هر كه از پا افتادن ما را مي خواست.

ديروز توپ بود، تانك بود، مسلسل هم بود اما نه بوي گلوله، كه رايحه گل هاي بهاري را با خود داشت و مرداني به رژه پاي مي كوبيدند كه وام دار عطر لاله هاي سرخ بودند، لاله هاي شهيد...

ديروز يك ٢٠ پررنگ و كامل پاي كارنامه نيروهاي مسلح نشست و ملت  نشان داد قدردان فرزندان مسلح خويش است كه صلاح را براي اين ملك به ارمغان آورده اند و صلح را نگهباني مي كنند.

امروز، نوبت ماست كه بر حق ملي خويش بايستيم، نوبت مسئولان است كه اين حق را به هر زبان فرياد و به زيباترين شكل احقاق كنند و نوبت همه ماست تا در پيروي از رهبر انقلاب، تمام قد بايستيم و حق هسته اي و همه حقوقمان را مطالبه كنيم.

امروز، نوبت ايستادگي است، گاه ظفر هم دور نخواهد بود كه؛

صبر و ظفر، هر دو ياران قرينند

چون صبر رسد نوبت ظفر آيد

و ما حماسه ساز شديم و صبوري كرديم و اينك بر دشت صبر ما حماسه شكل خواهد گرفت.

صفحه 10 صفحه ويژه ، شماره سريال 17241 ، تاريخ انتشار 880130
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۸۸ساعت 11:27  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

تغيير ساختار مواجهه هاي جهاني- اگر نخواهيم واژه جنگ را به كار بريم- تغيير ساختار دفاعي را هم اقتضا مي كند.اگر ديروز دشمن در جنگ سخت، ديوانه وار به كيان كشورمان هجوم آورد، ارتشيان ما در كنار پاسداران و بسيجيان و نيروهاي مردمي، جوابي در خور به او دادند تا نتواند حتي يك وجب از خاك پاك كشورمان را غصب كند. امروز در مواجهه نرم و هوشمند هم نياز به چنين جواب قاطعي است... البته آن روزهاي حماسه و شهادت را كسي از ياد نبرده است و كسي نمي تواند به جبهه و جنگ و عاشوراي ٨ ساله نگاه كند اما به احترام بابايي،فكوري،نامجو، اردستاني،آبشناسان، عباسي،نصر،شيرودي، كشوري، صيادشيرازي و ... تمام قد برنخيزد.كسي نمي تواند استقلال ايران را ببيند اما از حافظان خاكي پوش و خدا باور اين استقلال در قامت رشيد سربازان و ارتشيان غفلت كند،نمي تواند «خليج فارس» را در نقشه ها پررنگ ببيند اما نداند كه نيروي دريايي ما،نيروي دريايي عراق را در همان روزهاي نخست جنگ چنان نابود كرد كه هنوز پانگرفته است.كسي نمي تواند سرفرازي ما را در جبهه ببيند و به صداقت ارتش و ايمان وثيق امام به ارتشيان ايران ايمان نياورد و هوشمندي او را تحسين نكند كه در هياهوي انحلال ارتش،با دفاع از اين سربازان وطن،ايران را بيمه كرد.اين ها را تاريخ ثبت كرده است، مردان ارتش هم تاريخ ساز شده اند. ايران هم استقلال خويش را تا امروز رهين اين فرزندان خود مي داند كه در كنار نيمه سبز سيب استقامت، پاسداران،با خون سرخ نوشتند،سند سربلندي جمهوري اسلامي ايران را...

اما آن روز ها با همه ويژگي هايش گذشت و امروز، شكل مواجهه از جنگ سخت به سمت جنگ نرم سوق پيدا كرد و امروزه، سخن از هوشمند سازي در اين عرصه است و هوشمندي صدچندان هم مي طلبد و ارتش بايد اين هوشياري را مضاعف كند چه اگر در مقابله نظام، توان بازدارندگي براي دفاع معنا مي يابد، در اين حوزه هم قواي مسلح ما بايد توان بازدارندگي خود را چنان افزايش دهند كه در هيچ ساحت و ساختي،بيگانه به خود فكر ضربه زدن را به ايران ندهد. به روزرساني دانش نظامي و نويافته هاي جهاني در اين حوزه،از بايستگي هاي تقويت ارتش است.اگر براي طلب علم ولو از كافر در آموزه هاي دين توصيه شده ايم، دريافت دانش نظامي روز براي دفاع از كشور اسلامي هم يك امر ديني و ملي است و ارتش ما بايد به نوترين فناوري ها و تئوري ها و ... مجهز و مسلح باشد.و در كنار اين نوخواني تجربه هاي دفاع، به عنوان درس تجربه شده و موفق بايد نصب العين برنامه ريزان و پس زمينه همه برنامه هاي آموزشي باشد و مخصوصا باز توليد روحيه اخلاص و ايثار و جهاد دوران دفاع مقدس يك بايد هميشگي است و ما هميشه بايد آن روحيه را در همه كشور و مخصوصا در ارتش و ساير نيروهاي مسلح زنده نگه داريم،چه در خلاء چنين روحيه اي اگر به مدرن ترين تجهيزات روز هم مجهز باشيم باز با مشكلات عديده اي مواجه خواهيم شد، حال آن كه اين روحيه كليد قفل هاي بسته و راز توفيق ما در گذر از گردنه هاي صعب العبور بود و هنوز هم مي تواند باشد.با توجه به اين روحيه است كه ما مي توانيم، هر سرباز را از جايگاه يك نيروي انساني به منبع انساني ارتقا دهيم و از جمع رزمندگانمان منابعي بسازيم كه براي هميشه سربلندي ايران را تضمين مي كنند.با اين نيروهاست كه مي شود در هر جبهه اي و در هر نوع مواجهه اي سربلند بيرون آمد.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17240 ، تاريخ انتشار 880129


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 10:54  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

 

آن درويش شوريده حال روزگاري بنشسته بود در گوشه عطاري و داروي درد جسم مي فروخت.

اويي كه مي توانست دواي درد جان بدهد هم خود در قيد تن بود و هم در بند جسم بيماران. اما او را ظرفيتي بود بزرگ براي جاري شدن، باران شدن و باريدن و... اما همه اين توانايي ها در كنج عطاري خموش بود تا اين كه آن «ناگهاني» كه بايد در زندگي آدمي اتفاق افتد براي او رقم خورد تا او پس از اين رقم زند اتفاق هاي مبارك را در زندگي آدم ها. آن روز، گذر درويش به در مغازه عطار افتاد، دست درويش به سوال بود و كلامش هم، اما دست عطار خشك تر از اين بود كه قطره اي از آن بچكد. درويش انگار آسمان زندگي عطار را براي روايت صاعقه فراهم ديد و لب گشود به اين كه: تو با اين خشك دستي، چگونه جان به ملك مرگ خواهي داد؟ و عطار شوخ سرانه پاسخ گفت: چنان كه تو! و درويش خنديد انگار و گفت: من چنين .. و سر روي كشكول خويش گذاشت روي زمين و ديگر سر بر نداشت.

او خيلي راحت جان به ملك مرگ سپرده بود كه انگار او را صدا زده بود تا امانت جان او بستاند و به صاحب امانت برگرداند و... درويش برنخاست اما عطار در آن ميانه جان از هر چه دلبستگي بود تكاند چنان كه لباس را از غبار مي تكانند. تكاند جان را و جامه را و برخاست انگار از خاكستر عشق درويش رستاخيزي شكل يافت براي برخاستن عطار و برخاست او براي پرهيز دادن مردم از دلبستگي ها و چنين شد كه قصه اي شكل گرفت در باب سنخيت ظرف و مظروف.

درست مثل قصه شمس و مولانا و در مقياس بزرگتر، پيراهن يوسف و چشمان يعقوب(ع). آري، عطار بوي پيراهن يوسف دوست را از درويش پير استشمام كرد و بينا شد و چراغ دار جستجوگران بينايي و از آن پس در آسمان ادبيات عرفاني ستاره اي بي غروب درخشيدن آغاز كرد كه جايگاهي رشك برانگيز يافت تا كوچه گردي سرشار از معرفتش در نگاه اهل معرفت عزيز افتد و بزرگ و در دور دست لذا مي شنويم كه هفت شهر عشق را عطار گشت

ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم...

به راستي در خم يك كوچه ايم، اين ضرب المثل، شرح حال ماست والا اگر از خم كوچه مي گذشتيم، زندگي ما اين نبود، اخلاق ما، به قاعده قد مي كشيد تا پابه پاي زماني كه بر ما مي گذرد بزرگ هم مي شديم نه اين كه روزها را در تقويم سني خويش داشته باشيم اما در نيت عشق و اخلاق و جوانمردي خطي ننويسيم.

عطار ققنوسي است كه از خاكستر درويش برخاست تا هيچ عطار مسلكي چشم بسته نماند ما اما آيا سر روبه رو شدن با درويش خويش را داريم؟ درويشي كه در قامت نفس لوامه ما را از نازيبايي ها پرهيز مي دهد، ما مي شنويم آيا؟ گاه متاسفانه وجدان ما درويش وار بر در دكان دنيا و هوس هامان جان مي بازد ما را انگار سرچشم گشودن و قامت كشيدن نيست؟!...

افسوس... و هزار افسوس كه بهره ما از عطار، شنيدن يك نام است و ديگر هيچ.

صفحه 12 ادبيات ، شماره سريال 17237 ، تاريخ انتشار 880125
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۸۸ساعت 11:11  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 اگر همایش و نکوداشت بزرگی از جنس خود آن بزرگ نباشد برگزار نکردن آن به تا برگزاری. حداکثر چند روزنامه نویس قلم به انتقاد خواهند گرداند که فلان روز هم گذشت و کسی را سر یاد کردن از فلان بزرگ نبود. شاید چند اهل نظری هم به واگویه نظرات خود بپردازند و... به همین برگزار می شود کار نکرده. اما اگر همایش و نکوداشت از جنس صاحب همایش و نکوداشت و بزرگ داشت و... نباشد، آن وقت «سفره انداخته ای» خواهد بود با هزار عیب. دیکته ای خواهد بود که می شود غلط هایش را شمرد و پای برگه نمره هم گذاشت. نمره ای که می تواند، به صاحب برگه آبرو دهد یا از اعتبارش بکاهد. درست مثل همایش هایی که برای بزرگمردی مثل عطار نیشابوری برگزار می شود تا جایی که به تبیین شخصیت، روش و مرام آن بزرگ می پردازد و برای کاربردی کردن این شخصیت وبه روز کردن رفتار عرفانی او در رفتار جامعه می کوشد، عزیز و مغتنم است و هر چه در این ساحت در دیکته نوشته می شود به دیده تحسین هم نگریسته می شود، چه شکر نعمتی است از جنس نعمت و باید هم که چنین باشد والا آن نعمت قدر دانسته نمی شود. چرا اگر بر هر نعمت شکری لازم است همخوانی شکر با جنس نعمت هم لازم است. اما آن جا که در این همایش ها و نشست ها و جلسات، با شخصیت عطار، این عارف بلند نظر و روشنی آفرین زاویه پیدا می کند و هر چه این زاویه زیادتر می شود، می توان واژه هایی را یافت که در دیکته برگزارکنندگان، غلط بودن خود را فریاد می کند. چه در رابطه با بزرگانی چون عطار، تنها برگزاری جلسه هدف نیست، کمیت آن هم اهمیت ندارد، آن چه مهم است کیفیت و میزان کارآمدی آن است. یعنی نقد عطار، تبیین عطار، به روز کردن آموزه های این عارف، در دسترس گذاشتن این آموزه ها برای گستره بیشتری از آحاد جامعه و... که حقیقتا در راستای تلاش خود عطار هم هست والا نمی شود یک نام را بهانه کرد برای یک نشست که برخاستن در پی نداشته باشد، آن هم عطار که خود برخاسته از خاکستر دیگری است و اساسا باید برانگیخته شدن و ایستادن و در نقطه پایان، آغاز را تجربه کردن به ما بیاموزد. به باور من هدف از نکوداشت ها باید این باشد؛ تبیین شخصیت فرد و درس گرفتن و به روز کردن آن درس ها برای تبدیل به رفتار جمعی والا قرار نیست گروهی بیایند، خود را بنمایانند، شبی گرد هم بنشینند و یا روزی به شب برسانند با هم و برای خالی نبودن عریضه، عرضی هم داشته باشند و دیگر هیچ. آرزویم این است که هر همایش و بزرگ داشتی که در این دیار و یا هر گوشه دیگر از ایران برگزار می شود، برونداد روشن و صریح و شفافی داشته باشد مخصوصا آنچه به نام بزرگان برگزار می شود، بزرگی آموز زندگی ما باشد. توقعم از همایش عطار، نشست عطارشناسی و یا هر محفلی که در این باره تشکیل می شود هم تبیین اندیشه پیراسته شده عطار و تولید نرم افزار فکری این عارف بزرگ در کلاس های متفاوت فکری برای آحاد مردم است و... همین!

صفحه R05 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17237 ، تاريخ انتشار 880125


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۸۸ساعت 11:8  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

 
يك پسر سرباز بود و مرزدار و با اين آرزو كه نبايد گذاشت حتي يك گرم مواد مخدر از مرز وارد شود. او حاضر بود جانش را بدهد تا كشوري سالم و مردمي سالم داشته باشد لذا همواره از مواد مخدر و قاچاقچيان با نفرت ياد مي كرد اما...

پسر دوم خانواده، مشكوك مي زد. اطراف چشمانش، لب هايش ، خلوت هايش و خيلي ديگر از رفتارهايش شك آور بود، اما شوك زماني به خانواده وارد شد كه مادر مواد مخدر را از جيب او بيرون آورد.

يك دفعه پير شد مادر و چشمانش باريد و دست هايش بر سر نشست و همه جسمش يك دفعه آوار شد روي زمين و نجواكنان ناليد چه بر سر ما آمده؟ او خود فرزند خانواده اعتياد بود، روزگار سياه پدر و فلاكت مادر را ديده بود و عهد بسته بود با همه توان جلوي آلوده شدن خانواده اش به اين بلاي خانمان سوز را بگيرد اما... اما حالا پسر دومش آلوده شده بود!

خبر كه به پدر رسيد، او هم شكست، شكستن او اما از جنس شكست مادر نبود.

او دوبار شكست، بار اول براي پسرش ، بار دوم براي خودش كه بي خبر خانواده، دستي در خرده فروشي مواد مخدر داشت، هرچند خودش اهل سيگار هم نبود و شايد همين بود كه كسي به او شك نمي كرد، اما ساقي مواد مخدر بود، حالا هم يك ساقي ديگر پسر او را شكار كرده بود چنان كه او خيلي جوانان ديگر را به قربانگاه كشاند! پدر شكست با همه وجودش، حالا بايد تكليف خود را اول با خود، بعد با پسرش و بعد با ساقي او مشخص مي كرد...

پدر خود را شكست، شكست او شكست خيلي ساقي هاي ديگر بود كه او مي شناختشان.

او اول خود را لو داد و بعد همه آناني كه مي شناخت.

مادر خانواده وقتي خبر را شنيد بين شكست و پيروزي ماند. پسر اول به مرخصي آمد تا كنار مادر باشد، پسر دوم براي درمان راهي درمانگاه شد اما...

خرده فروشان مواد مخدر اگر نباشند از قاچاقچيان عمده كاري برنمي آيد خرده فروش ها سر پنجه عمده فروشان مواد مخدر هستند. اگر قرار است مبارزه با مواد مخدر كاربردي و اثرگذار باشد، نمي شود از سرپنجه ها غافل شد چنان كه نبايد از قاچاقچيان عمده غفلت كرد.

مبارزه با مواد مخدر هوشياري مضاعف مي خواهد و همراهي همگاني نيز هم. مخصوصا خانواده ها كه خود در خط مقدم آسيب از اين بلا هستند بايد درخط مقدم مبارزه با آن هم ايفاي نقش كنند.

اين مبارزه هم بايد در همه شئون آن باشد ازجمله همراهي و همكاري با مردان قانون براي شكار سوداگران مرگ حتي اگر عضو خانواده باشد. به هر حال هر قاچاقچي اگر هيچ چيز نداشته باشد خانواده اي دارد و اين خانواده ها براي دفع خطر از خود هم كه شده بايد با قاچاقچي ها مبارزه كنند و الا اعتياد تكثير و معتاد فراوان خواهد شد و قاعده هرمي كه هر معتاد ١٠ نفر ديگر را گرفتار مي كند، بسياري از افراد جامعه را زمين گير خواهد كرد. پس براي پيشگيري از شرايطي چنان سياه و دشوار، همين امروز بايد به شكل عمومي اقدام كنيم.

قاچاقچي ها را بسان غده هاي بدخيم از تن جامعه جدا كنيم چنان كه آدمي براي سلامت خود به جراحي تن مي دهد، ما هم چنين كنيم، با نفرت از مواد مخدر و قاچاقچيان، زمينه حذف عملي آنان را فراهم كنيم.

صفحه 10 بررسي حوادث ، شماره سريال 17236 ، تاريخ انتشار 880124
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۸۸ساعت 11:9  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

نوشته هاي شما را پي گيري مي كنم آقاي رهگذر، مخصوصا آن چه درباره زورگيري و برخورد با اراذل و اوباش مي نويسيد. يادم هست، چندي پيش درباره حساسيت مردم و كنشگري عمومي در برابر زورگيران نوشته بوديد با اين خواسته كه با عزم همگاني و همراهي نهادهاي قانوني به پاك سازي جامعه از اراذل و اوباش و زورگيران بپردازيم. حرف درستي هم هست، منتهي كنشگران بايد از سوي مردان قانون با واكنش مثبت مواجه شوند و از چتر حمايتي آنان برخوردار باشند و الا خود در معرض خطر اوباش قرار خواهند گرفت... اين ها حرف هاي شهروند محترمي بود كه پس از درج يادداشت «جلوي زورگيري را بگيريد» در روز شنبه ٢٢ فروردين ماه جاري با نگارنده تماس گرفت. او مي گفت خود در دستگيري ده ها تن از اراذل و اوباش و زورگيران نقش داشته است، اما اين كنشگري فعال و ايفاي نقش شهروند مسئول برايش پرهزينه بوده است، هزينه اي كه بخشي از آن با تحمل ضربات چاقوي قطاع الطريق هاي امروزي پرداخت شده است! او معتقد بود نهادهاي قانوني بايد «شهروندان مسئول» را تحت حمايت بگيرند تا وقتي متجاسران مي خواهند با آنان درگير شوند، خود را در مقابل قانون و همه قدرتش ببينند نه در برابر يك شهروند بي دفاع. او يك حرف ديگر هم داشت كه از اين مسئله نبايد حساسيت زدايي شود تا مجبور شويم آن را به عنوان يك ناهنجاري بپذيريم. بلكه حساسيت مقابله با آن بايد هر لحظه افزايش يابد و به اصطلاح حساسيت نسبت به موضوع زورگيري بايد به سان حساسيت نسبت به تيم ملي باشد تا بتوانيم نتيجه بگيريم، چطور است كه يك تيم با يك يا چند باخت با بركناري سرمربي مواجه مي شود، اما باخت هاي پشت سر هم اجتماعي، باعث نمي شود آب از آب تكان بخورد؟ درست هم مي گفت آيا باخت هاي اجتماعي و گل هايي كه زورگيران آرامش سوز به دروازه بهداشت رواني و اعتماد اجتماعي مي زنند به تلخي باخت يك تيم نيست تا تدبيرگران را به چاره وا دارد؟ و فكري تازه براي برخورد با موضوع بردارند تا خوني تازه به رگ هاي جامعه راه پيدا كند؟ و... بگذريم، اين شهروند مي گفت براي مصون ماندن از دست اراذل و اوباش در ٣ سال ١٥ بار خانه ام را عوض كرده ام، حال آن كه اگر قانون مقتدرانه اعمال شود، اين قانون شكنان هستند كه نبايد آرامش داشته باشند نه شهروندان معمولي. اين هم حرف درستي است، امنيت حق مردم است و آن كه آتش به خرمن امنيت مي زند خود بايد در آتش بسوزد نه مردم. پس شايسته است نهادهاي متولي با حمايت قاطع از مردم فعال در اين عرصه كه من نام «شهروند مسئول» را برايشان انتخاب مي كنم، نشان دهند همراهي با قانون و همكاري با مردان قانون نتيجه اش ارتقاي امنيت همگاني و خصوصا براي خود فرد است نه اين كه امنيت زندگي او مختل شود. اميدواريم در مبارزه قاطع با زورگيران كه خواست عمومي مردم است، آحاد مردم كه به عنوان شهروند مسئول، نسبت به اين مسائل حساسيت نشان مي دهند نيز طعم شيرين امنيت مضاعف را بچشند.

صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17235 ، تاريخ انتشار 880123
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۸ساعت 11:1  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

كسي كه به سيل گرفتار شده مي داند، سيل يعني چه و غرش آن چگونه اندام آدمي را به لرزه مي اندازد. كسي كه به زلزله گرفتار آمده مي داند ريشتر يعني چه و آوار چه طعمي دارد.

كسي كه به چنگ زورگيران گرفتار آمده مي داند طعم چاقو زيرگلو يعني چه و لرزش بدن و درهم شكسته شدن كلمات و هراس جاري شده در رگ ها چه تجربه تلخي است.

قديم ها اگر «قطاع الطريق» وجود داشت مردم هم با آمادگي مواجهه با «رهزنان» برنامه گذر از «طريق پرخطر» پيش رو را پي مي ريختند، تفنگچي استخدام مي كردند و تازه حكم «قاطع طريق» هم مشخص بود، سخت و سنگين كه دست و پاي خويش را مي باخت.

اما امروز «قطاع الطريق» ديگر در بيابان و كوه و كمر كمين نمي كنند، بلكه در كوچه و خيابان يقه مردم را مي گيرند و به زور چاقو هرچه قيمتي است از چنگ صاحب آن در مي آورند و اگر قطاع الطريق قديمي اين قدر مروت داشتند كه به زن و بچه كار نداشته باشند، اين راهزنان از قضا كودكان و نوجوانان و زنان را بيشتر به عنوان طعمه انتخاب مي كنند. كم اتفاق نيفتاده كه نوجواني مال و اعتماد و آرامش خود را يك جا دركوچه باخته و به خانه آمده. كم اتفاق نيفتاده كه دختري، زني، مادري، براي حفظ كيف خود از دست راهزنان و كيف قاپان موتورسوار،چندمتري روي زمين كشيده شده است و...

از همه مهم تر اين كه در ماجراي زورگيري، اين درست كه منتفع يك يا دو نفر است به نام دزد زورگير، اما آن كه ضرر مي كند، يك نفر نيست، يك جامعه است.

نفر هدف مال خود را مي بازد اما در باخت  آرامش و اعتماد و ... همه مردم مثل او هستند؛ زخم خورده و برآشفته؛ پس آنان كه در مقام قضا و جايگاه پليس مي خواهند با اين دزدان آرامش سوز برخورد كنند بايد به طلب حق همه مردم از  آنان بپردازند نه يك مالباخته؛ چه در اين ميان آن چه مهم تر است خسارت روحي و رواني و اجتماعي است والا مال باز به دست مي آيد، اما اعتماد و آرامش، به دست نمي آيد.

پس در كنار مدعي خصوصي، مدعي العموم هم بايد به مطالبه امنيت رواني جامعه از اين جماعت راهزن بپردازد.

چنان قاطعانه كه اثر بازدارندگي آن به حقيقت ديگران را از پانهادن به اين راه باز دارد تا روزگار اين نشود كه يك شهروند در تماس با روابط عمومي روزنامه به فغان آمده كه «شما را به خدا گزارشي در مورد زورگيري ها و كيف قاپي در شهر كه اين روزها بسيار زياد شده است تهيه كنيد؛ چون طي ٢ روز گذشته ٣مورد را به چشم ديدم»... خب آيا وقت آن نرسيده است كه پنجه هاي مقتدر قانون اين امنيت سوزان آرامش ستيز را سرجايشان بنشاند؟ آيا وقت آن نرسيده است كه شهر از اين لكه هاي ننگ پاك شود؟ و آيا و آيا و آيا و هزار آياي ديگر كه تنها با برخورد قاطع قانون جواب مي گيرد و در اين برخورد، مردم هم همراه قانون هستند و پشتيبان مردان قانون، پس يا علي!

صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17234 ، تاريخ انتشار 880122
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۸ساعت 11:13  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

 
يكم: اگر قرار باشد به افراد نمره بدهند، بايد به «شهيد»نمره ٢٠ داد ، بدون كسر حتي يك صدم نمره. نمره همه شهدا ٢٠ است. اگر بالاتر از ٢٠ نمره اي بود بايد به شهدا تعلق گيرد كه بزرگي ايران را تضمين كردند. بايد «سپهبد شهيد صياد شيرازي » را كه خود نمره بيستي است در كارنامه حق خواهي و جهاد مردم ايران، به بالاترين نمره در كارنامه تكريم كرد. او را كه خود باعث عزت ايران و ايراني بود.

دوم: اگر قرار باشد كنكور انسانيت بدهند همه شهدا در رديف قبولي هايند. اگر قرار باشد با نفرات اول اين كنكور مصاحبه كنند، من دوست دارم، يك قلم سبز بردارم و يك دفتر سفيد تا با خونين جامه اي مصاحبه كنم كه بودنش و زندگاني اش وقف نبرد با دشمن و حراست از ايران و اسلام شد و شهادتش هم نقاب از چهره منافقان چنان بركشيد كه هرگز نتوانند چهره كريه خود را در نقابي تازه مخفي كنند. به باور من اگر گروهك منافقين هيچ جنايتي نكرده باشد جز ترور صياد شيرازي ، اين امير ملي و اسلامي ايران ، كافي است تا براي هميشه منفور ملت ايران باشند كه صيادها و اميران و سرداران و رزمندگان خويش را چون جان عزيز مي دارند و هركس به جان ملت چشم زخمي زند براي هميشه از چشم مردم خواهد افتاد هرچند سياهه جنايت ها و روسياهي هاي اين جنايتكاران بسيار طولاني است لذا بر اين باورم، اين گروهك براي هميشه مرده است اما صياد شيرازي و همه آناني كه به صيد عشق رفتند و به مقام صيد عشق رسيدند زندگي جاويد يافتند و براي هميشه در ذهن تاريخ و مردمان همه عصرها و نسل ها كه در ايران خواهند زيست جاودانه اند.

سوم: صيادها در نسل حماسه آفرين دفاع مقدس كم نيستند، منتهي بايد آنان را در برابر چشم ها گذاشت و چشم ها را بايد تاب ديدن اين خورشيد چهرگان باشد چه صيادهايي كه رخت شهادت پوشيدند و چه آناني كه مصداق« و منهم من ينتظر...» هستند. فرقي نمي كند ملتي كه مي خواهد سرفراز بماند وكشوري كه مي خواهد استقلال خود را جاودانه كند بايد اين فرزندان خود را بشناسد و بشناساند به فرزندان امروز كه مديران فردايند و به فرزندان همه فرداها نيز هم.

چهارم:صياد شيرازي ها، در شبيخون نظامي دشمن و در برابر ايلغار عراقيان چون كوه ايستادند، مردانگي را معنا شدند، چون از ايمان و يقين و علاقه به ايران و اسلام سرشار بودند، تنها الگويي كه امروز نيز مي تواند در برابر شبيخون فرهنگي و حتي نظامي دشمن باز ما را سرفراز كند و از غارت دشمنان مصون دارد تكثير صيادهاست. ما با تكثير صياد شيرازي ها و تبديل نسل امروز به اين الگوها مي توانيم سرفرازي خود را استمرار بخشيم. ما مي توانيم در اصلاح الگوي زندگي فرزندان خويش به سوي اسوه هايي چون صياد شيرازي برويم، كه در حماسه دفاع مقدس از حداقل ها حداكثر بهره را مي گرفتند لذاست كه توانستيم در برابر جنگي كه ده ها كشور در برابر ما صف آراسته بودند و از بسياري كشورها اسير گرفتيم، پيروز بيرون آييم، پس امروز هم مي شود با ترجمه روزآمد از زندگي اين اميران و شهيدان سرفرازي كرد، حتي اگر باطل باوران نخواهند. حرف آخر اين كه ما امروز، بيش از ديروز محتاج اسوه هايي چون صياد شيرازي هستيم.

صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17233 ، تاريخ انتشار 880120
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۸۸ساعت 11:39  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

فقر غذایی چهره ها را رنجور می کند، نگاه کرده اید به برخی چهره ها که در بهار هم رنگ پاییز دارد؛ فقر غذایی، فراوانی بیماری ها را هم به دنبال می آورد، و کم ندیده ایم بیمار که فراوان هم دیده ایم، بیمارستان ها پر است از بیمارهای گوناگون با بیماری های گوناگون.

بیماری های اخلاقی هم که ندیده ایم، پلشتی های رفتاری هم کم آزارمان نداده است، آزار دیده ایم اما برخی هامان در پی یافتن علت آن بر نیامده ایم، دستی برای بهسازی اوضاع از آستین به در نیاورده ایم. کاری نکرده ایم و گرفتار مانده ایم....فقیر شده ایم، فقر معرفت زندگی ما را به پاییز اخلاق سوق می دهد، نگاه که می کنی، می بینی کتابی در دست نداری تا زندگی ات حساب داشته باشد، زندگی بی حساب هم که وضعش مشخص است، یا افراط است یا تفریط، یا افتادن از این سوی بام است یا از آن سو، نتیجه هر دو هم افتادن است و خرد شدن استخوان ها...

مردم حوصله غذا پختن ندارند، فست فود و غذای آماده این بی حوصلگی شان را چاره می کند. با یک ساندویچ و یک پرس غذا می شود به جای سرکردن ساعتی در آشپزخانه و بوی پیاز گرفتن، سری به بازار مد زد و خریدی انجام داد برای عقب نماندن از قافله چشم و هم چشمی.

مردمی که حوصله غذا پختن ندارند و راه فست فودها را در پیش می گیرند، به هزار و یک نوع بیماری مبتلا می شوند و چون تغذیه شان به قاعده و اعصابشان به سامان نیست، باید زمان بسیاری را به دنبال درمان بدوند و معلوم هم نیست به آن برسند تازه اگر درمان هم شوند هرگز مثل اول نمی شوند، مگر می شود بلور شکسته را مثل اول پیوند زد؟ مگر می شود با پاک کن کاغذ را مثل اول سفید کرد؟ نمی شود اما واقعیت جامعه امروز ما این است، هرچند این واقعیت نه تنها بهره ای از حقیقت ندارد که با آن زاویه آشکار دارد.

قصه کتاب و کتاب خوانی هم از ماجراهای پرغصه ای است که هر روز قطورتر می شود مثل یک رمان بی پایان. انگار میان برخی از آحاد جامعه ما با کتاب خوانی، زاویه ای شکل گرفته است که هر روز دورتر و درازتر می شود و ما هرچه از نور دورتر می شویم به ظلمت نزدیک تر می شویم و دریغا این گردش، محوری به نام نور ندارد بلکه این گردش بی محور، تاریکی افزاست و بسیاری از ما در تاریک خانه ای گذران عمر می کنیم که یا خود چراغش را خاموش کرده ایم و یا اصلا دستی به روشن کردن چراغ تکان نداده ایم. اگر دستی از آستین به در می آمد و به وضو معطر می شد و به سمت کتاب می رفت، روزگارمان نه این بود که است و وضع ما نیز این گونه نبود. اگر کتاب خوان بودیم، خانه دل مان از نور روشن می شد و مغزمان در تفکر به بهار می رسید و شکوفه می داد و جامعه یک سر بهار می شد پر از گل و سبزه و ریحان که در رفتار آدم ها متجلی باشد نه این که دروغ پررنگ باشد و تزویر و ریا و نیرنگ، با هزار تیر در خدنگ.اگر کتاب خوان می شدیم، خوان معرفت مان آن قدر گسترده می شد که دیگران هم بر سر آن بنشینند و معرفت بیاموزند اما... اما این همه درد بی درمان، این همه زشتی در نشو و نما، نشان فاصله ما با کتاب خوانی است، با خواندن کتاب های خوب والا کتاب های بد که نخوانده به رفتارمان بدل شده است چه رسد که آن را ورقی هم بزنیم!

به باور من برای اصلاح رفتارها و پیش از آن گفتارها و پیشتر از آن پندارها، باید نهضت کتاب خوانی شکل بگیرد تا جامعه را زیباتر از پیش صورت بندی کند. همه هم در این نهضت باید نقش آفرینی کنند، دانایان سرداری و دیگر آحاد جامعه سربازی و تا نهضت به ثمر رسد و همه از ثمره های آن کام شیرین داشته باشند.فضای دیجیتال و دیگر رسانه های دیداری و شنیداری هم در این رهگذار نه رقیب که رفیق کتاب باید باشند و مروج آن چه کار رسانه ای کردن در جامعه ای که آحاد آن اهل کتاب و فهم و درک اند، هم بسیار دلپذیرتر است. رسانه ها نه جایگزین که جاده ساز کتاب باید باشند تا جاده نور تا کمال انسانی پر رونق و پر رهرو باشد.

کتاب اگر به رفتار در نیاید جز خطی سیاه بر صفحه ای سفید بیش نیست، این رفتار آدم هاست که به کتاب ها حیات می بخشد و واژه به واژه آن را گویا می کند و الا هزار پند نوشته در کاغذ اگر به عمل در نیاید، مثل هزار چراغ است که جلوی چشم نابینا روشن کنند که هیچ سودی ندارد. پس باید کتاب خواند و خوانده ها را به رفتار درآورد تا ارزش کتاب جاودانه شود.

در جامعه ای که ارزش های اخلاقی نهادینه شود، نفس کشیدن جان را جلا می دهد و تن را جوانی، زندگی در چنین جامعه ای، آدمی را به میهمانی بهار مدام می برد... کاش دوباره کتاب ها باز شود تا تقویم بهار به پایان نرسد.

صفحه R07 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17233 ، تاريخ انتشار 880120

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۸۸ساعت 11:35  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 
«اصلاح الگوي مصرف» يك رسالت ملي است. برگزار كردن آن به شعار، خيانت و تبديل فرصت مغتنم به تهديدي آشكار است. حتي حكومتي كردن صرف ماجرا هم چاره كار نيست. در «اصلاح الگوي مصرف» به دور از شعارزدگي و فرو غلتيدن در پرتگاه هاي افراطي يا تفريطي، همه بايد عملا پاي به ميدان بگذاريم. ادارات و نهادها و سازمان هاي دولتي از برگزاري پرهزينه همايش ها و پرهزينه كردن خدمات رساني خود بپرهيزند و حتي الامكان در كمترين زمان و با كم ترين هزينه كار مردم را انجام دهند، بخش هاي خصوصي نيز در اصلاح الگوي خدمت رساني به جامعه همراه ديگر بخش هايي باشند كه الگوي كاري خود را اصلاح كرده اند و همه و همه از اسراف كاري در همه شئون زماني و امكانات و خدمات بپرهيزند و هم مسابقه تجمل شكل گرفته در شيك سازي ساختمان و نوسازي مبلمان ادارات و سازمان ها و بانك ها و موسسات مالي و... را نقطه پايان گذارند. مردم هم هر كدام هر جا كه هستند به فراخور زندگي خود به سمت صحيح سازي الگوي مصرف و سلامت سازي الگوي اخلاق و رفتار بروند چه «اصلاح الگوي مصرف» جز با به ميدان آمدن همه آحاد جامعه از رأس هرم تا نقطه انتهايي قاعده جامعه ميسر نيست. يعني در اجرايي شدن اين مسئله نمي شود فقط نگاه به بالا داشت، شرط اول توفيق در اين مسئله «نگاه به خود» است يعني ما هر كداممان از «خود» شروع كنيم و الگوي مصرف را در همه شئون و اشكال به سمت اصلاح هدايت كنيم. يادمان نرفته است در زمستان سال ٨٦ كه بحران گاز مسئله ساز شد، تنها از ادارات كار برنيامد، بلكه همراهي آحاد مردم و نهادهاي حكومتي تا حدي به برون رفت از آن مشكل كمك كرد، گرماي همراهي مردم بود كه گذر از زمستان سرد و سخت را ميسر كرد. حالا هم باز بايد همه ما به اندازه خاموش كردن يك لامپ هم كه شده به روشناي خانه هم وطن و استمرار روشنايي خانه خود كمك كنيم. به اندازه يك لقمه نان هم كه شده هم حرمت گزار بركت خداوندي باشيم و هم به خودكفايي كشور كمك كنيم. به اندازه يك قطره آب هم كه شده، به فهم باران برسيم و نعمت خدا را ارج بگذاريم، به اندازه يك دقيقه هم كه شده به زودتر راه افتادن كار مردم كمك كنيم. به اندازه يك سفر غيرضروري از آمد و شد مردم بكاهيم، به اندازه يك كلمه از مكالمات غيرضروري كم كنيم، به اندازه يك روز از وسايل مان بيشتر استفاده كنيم. چشم بر هم چشمي ها ببنديم و حتي از تماشاي مسابقه تجمل كه ميان برخي ها در مي گيرد و زندگي شان را به جهنم بدل مي كند بپرهيزيم. يادمان باشد كه در زمين اصلاح الگوي مصرف، بايد بناي رفيع استقلال و سرفرازي ايران و ايرانيان مومن برافراشته شود، ما هم هر كداممان به اندازه توش و توانمان با صرفه جويي، خشتي بر ديوار اين بنا بگذاريم و در اين رهگذر داعيه داران حكومت و كساني كه مدعي ولايت پذيري هستند و از ارزش ها سخن مي گويند بايد بيش از ديگران در تحقق اصلاح الگوي مصرف بكوشند. ولايي بودن و ارزشي بودن يك تعارف و شعار سياسي نيست تا بانگ برآورند، يك تابلو هم نيست كه پاي آن بايستند بلكه عمل به فرامين رهبري در گرانيگاه هاي مختلف است و امروز كساني مي توانند خود را ارزشي و ولايي بدانند كه دغدغه اصلاح الگوي مصرف همه ذهنشان را پر كرده باشد و خود را ملزم به رعايت آن بدانند؛ از يك قطره آب تا يك لحظه زودتر بيدار شدن از خواب. تا درست مديريت كردن و اصلاح ضعف ها و تا همه آن چه به زندگي فردي و اجتماعي و سياسي شان برمي گردد. پس آن كه امروز دغدغه اصلاح ندارد، نسبتي هم با ولايت و ارزش ها ندارد، هر كه مي خواهد باشد و هر چه مي خواهد بگويد. ارزشمداران و ولايي ها امسال با اصلاح الگوي مصرف ارزش ايراني بودن خود و پيروي از ولايت را نشان خواهند داد و در افق نگاه رهبر حركت خواهند كرد...
صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17232 ، تاريخ انتشار 880119
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 11:14  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
 

يكم، هيچ نبود، يك ايده بود، ايده اي روشن و باوري روشن تر كه روشنايي آينده را با دستان خويش بايد رقم زد چه روشنايي عاريتي را اعتمادي نشايد، پس بايد كه كار را آغاز كرد.

دوم: آغاز شد كار از سال هاي دور، آنان كه ايران را تاريك و با آينده اي تار مي خواستند، دشمن كيشانه هر چه تير داشتند در كمان زور و تزوير كردند تا دست هايمان را، همه جانمان را به تير بر زمين بدوزند تا هيچ زماني ما را ياراي ايستادن نباشد اما...

سوم: ما ايستاديم براي ساختن، «ما مي توانيم»، امام را سرمشق قرار داديم و توانستيم و نشان داديم اگر بخواهيم مي توانيم و توانستيم، از راه دراز و پرسنگلاخ كه در پس هر سنگ خصمي كمين كرده بود تا ما را نيز در پهلو بشكند، گذشتيم و راه به سوي قله برديم تا پرچم عزت جمهوري اسلامي ايران را به اهتزاز درآوريم.

چهارم: گفتيم، «انرژي هسته اي حق مسلم ماست» و چنان فرياد كرديم تا همه آناني كه نمي خواستند بشنوند و بدانند ما هيچ گاه از حق خود دست نمي شوييم بلكه وضو مي گيريم براي گرفتن حقمان، پس نبايد به دست شستن ما دلخوش كنند، چه دست شستن ما براي وضو است.

پنجم: تلاش ها به ثمر رسيد، به رغم خواسته زورمداران جهان، كيك زرد متولد شد تا ما را شيرين كام و دشمن را تلخ كام كند، سانتريفوژها، چرخش آغاز كردند تا به سوخت هسته اي در مقياس صنعتي دست پيدا كنيم تا نام ايران در فهرست كشورهاي برخوردار از سوخت هسته اي ثبت شود.

ششم: و... بيستم فروردين به نام روز ملي فناوري هسته اي مفتخر شد تا در كنار غرور اسفندي بيست و نهم كه با ملي شدن صنعت نفت بر روباه پير استعمار پيروز شديم، غروري فرورديني هم در تقويم عزت ايراني رقم خورد و در بيستم فروردين، پيروزي بر همه بدانديشان جهان را جشن بگيريم.

هفتم: اين سومين سالروز است براي اين جشن، اول بار در كنار حرم امام هشتم(ع) در سال ٨٦ جشن گرفتيم و دوم بار در سال ٨٧ و اينك ماييم و غروري سه ساله در بيستم فروردين ٨٨... مباركمان باد عزت ايران اسلامي. مباركمان باد غرور ملي.

هشتم: خواستيم، توانستيم و مي خواهيم تا قله هاي علم را فتح كنيم پس مي توانيم، چون خدا با ماست.

صفحه 10 صفحه ويژه ، شماره سريال 17232 ، تاريخ انتشار 880119
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 11:11  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

 
" يكم: اهل ادبيات بود و مي دانستم به اسطوره هاي ايراني عشق مي ورزد لذا زماني كه سريال ٤٠سرباز پخش مي شد از او پرسيدم سريال را ديده اي، نظرت چيست؟ انتظار داشتم حرف هاي بسياري براي گفتن داشته باشد اما پاسخ او غافلگيرم كرد؛ گفت: نه! پرسيدم چرا؟ و پاسخ داد: ديدم اسطوره ها را در باورم مي شكند. من از اسطوره هاي شاهنامه در ذهن خود شخصيت هاي پرتواني ساخته ام كه ديدن آنان در سريالي كه گاه از توانايي ناچيزي برخوردار بودند، آن ذهنيت را آسيب جدي مي رساند، لذا تصميم گرفتم اين سريال را نگاه نكنم. بگذار رستم و سهراب و سياوش و فرامرز و بهمن و ... همانطور در ذهنم بمانند كه فردوسي ساخته بود، همان طور محكم و مقتدر و توانمند. بگذار در مقابله با دشمن، هنوز منتظر برخاستن دوباره رستم در قامت جوانان ايراني باشم...

" دوم: راست مي گفت او، اين را پس ازتامل در گفته هايش مي گويم، ما بايد اسطوره هامان را با ابزار هنر در عينيت جامعه به اسوه تبديل كنيم نه اين كه آنان را از آسمان اسطوره، به زمين پرسنگلاخ اسوه شكني بكشانيم. اگر نمي شود رستم را احيا كرد، مي شودتن او را در گور نلرزاند!

" سوم: فردوسي اسطوره ساز بود، خداوندگار نقش حماسه دركلام. او براي من بزرگ است و يكي از دلايلي كه سال ها اجازه رفتن به آرامگاه فردوسي نمي داد اين بود كه مي خواستم آرامگاهش هم برايم بزرگ باشد نه اين كه مكاني باشد براي برهم زدن آرامش ذهن آدمي. اما چند روز پيش با اصرار دوستان به آرامگاه فردوسي رفتم، و آنجا را چنين ديدم. محوطه آرامگاه زيبا بود با گل هاي بهاري و صدايي گرم كه اشعار فردوسي بزرگ را مي خواند و مردماني كه مي آمدند تا با حماسه سراي بزرگ زبان فارسي آشنا شوند، اما بيرون از محوطه قصه چيز ديگري بود، مخصوصا جايي كه قبر شاعران معاصر بود، در بهار، رنگ پاييز داشت نه از سبزي خبري بود و نه از آب و نه حتي از تميزي. گويي غربت را مي شد آنجا فهميد و كمال و صاحبكار و قهرمان و ... چقدر غريب بودند! راستي نمي شد با ساخت مقبره اي براي اين شعرا، شعر را كرامت بخشيد؟ بگذريم، فقر امكانات بيداد مي كرد، نبود آب و سرويس هاي بهداشتي و يا تابلوي راهنمايي كه مردم را به سمت اماكني از اين دست هدايت كند مشهود بود. از طرف ديگر، متكدياني كه در سنين مختلف در پوشش هاي گوناگون و با زبان هاي متفاوت يك حرف را مي زدند و پول مي خواستند هم فضا را نازيبا مي كرد، يكي ساز مي زد، يكي بابت كتاب نفروخته پول مي خواست و ديگري بابت نگاه نكردن به خودروها ! جالب بود وقتي مي خواستم حركت كنم يك پسربچه ٧-٦ساله جلويم را گرفت كه مراقب خودرويت بودم، پولم را بده! وقتي گفتم من خودم داخل خودرو بودم بازهم از رو نرفت و دستش چنان دراز بود و نگاهش اثرگذار كه آدم را متاثر مي كرد... بگذريم، بنده خدايي مي گفت: دنيا از مشاهير نداشته اش جاذبه مي سازد. ما با بي برنامگي، جاذبه هاي بزرگي مثل آرامگاه فردوسي را چونان نگيني برانگشتري كمبودها مي نشانيم...

" چهارم: زيبايي هاي آرامگاه در ميان نازيبايي هاي پيراموني رنگ باخت و من پشيمان شدم از رفتن به اين مكان. البته نگذاشتم عظمت آرامگاه فردوسي در ذهنم ترك بردارد، چشم به زيبايي و عظمت آرامگاه سپردم اما آن چه پيرامون آرامگاه بود، مثل خار قد مي كشيد...

صفحه 07 ادبي و هنري ، شماره سريال 17232 ، تاريخ انتشار 880119
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 11:8  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

کاش جریمه ام کرده بودند، کاش همه ما را جریمه کرده بودند این را مردی می گفت که خودرویش را در خیابان سعدی مشهد زیر تابلوی توقف ممنوع، پارک کرده بود! او که از فقر پارکینگ می نالید معتقد بود، دسترسی به پارکینگ حق مردم است اما در خیابانی چون سعدی با بازارهای متعدد، پارک کردن خودرو در جاهای ممنوع شده، تعدی به حقوق دیگر شهروندان است و شایسته جریمه. اما ... جریمه نشده بود، شاید به خاطر ایام نوروز، شاید هم گذر پلیس آن زمان به آن خیابان نیفتاده بود، مرد اما می گفت: اگر قرار است ایام نوروز جریمه ها دقیق اعمال نشود، خوب بود برای حفظ حرمت قانون، روی تابلوهای توقف ممنوع در چنین خیابان هایی، کاور کشیده می شد تا حرمت قانون زیر سوال نرود. چه تردید در رعایت قانون تا باز به یقین در حرمت قانون برسد، زمان برخواهد بود. او تأکید داشت که یا قانونی وضع نشود و یا برای اجرای آن در اعمال قانون سستی صورت نگیرد. درست هم می گفت او، پارک خودرو در زیر تابلوی پارک ممنوع، ریشخند قانون بود و الا تابلو که حس ندارد تا خجالت بکشد که اگر داشت آب می شد و نمی توانست شاهد این همه بی قانونی باشد!کاش در زمان هایی که قرار است با مردم مدارا شود و کمتر جریمه اعمال شود روی تابلوهایی که لزوما دربردارنده جریمه برای متخلفان است، کاور کشیده شود تا حرمت قانون آسیب نبیند.

صفحه R03 گزارش (رضوي) ، شماره سريال 17232 ، تاريخ انتشار 880119


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 11:6  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

اول: گفتم برویم سینما، فیلم ... را اکران کرده‌ اند، گفت: نه! من که می دانستم او اهل فیلم دیدن است تعجب کردم. می دانستم تقریبا اکثر فیلم ها را می بیند، لذا پرسیدم چرا؟ گفت: اول برویم و ببینیم، کنار سینما سی دی همان فیلم را نمی فروشند و یا به رفقا زنگ بزنیم ببینیم شکار نکردند فیلم را، اگر سی دی بود که بهتر، می نشینیم و در خانه نگاه می کنیم. هزینه اش هم خیلی کم تر است! تعجب کردم. با دوست دیگر رفتم سینما و او ... نمی دانم سی دی پیدا کرد یا نه. اما جوابش راگذاشتم برای وقتی که مفید افتد و موثر والا او هزار بهانه را لباس دلیل می پوشاند تا کارش را توجیه کند از جمله هزینه بالای تهیه بلیت برای چند نفر، دوری راه، کرایه تاکسی و ... بهانه هایی از این دست. او اهل بهانه تراشی بود، پس جوابش باید می ماند برای بعد. بعدی که خیلی هم دور نبود!

دوم: گفت برویم خرید! گفتم خرید چی؟ گفت از لاستیک ماشین تا لوازم خانه، گفتم کی؟ از کجا؟ گفت: خب، معلوم است دیگر از بازار، این که پرسیدن ندارد! گفتم: آن جا که قیمت ها سر به فلک می زند! گفت: چاره چیست؟ ماشین لاستیک می خواهد، خانه هم لوازم. تو می گویی چکار کنم؟ گفتم: خب، برخی جاها هستند که اجناس را با قیمت مناسب می دهند، منتهی کالاها نوی نو هم نیست اما در حد نو است! گفت: کالاها شناسنامه دار است؟ پدر و مادرش مشخص است، یک بار دزدی نباشد؟ گفتم: ولی قیمتش مناسب است؟ گفت: مرد حسابی مگر ما مالخریم که برویم جنس دزدی بخریم؟ می خواهیم زندگی مان حلال باشد نه از اموال سرقتی ...

سوم: وقتش بود تا حرفی را که منتظر زمانش بودم بزنم، گفتم: چطور وقتی بحث فیلم و سینما شد، اهل ارزان خریدن و حساب و کتاب بودی اما کالا که می خواهی بخری اهل حلال و حرام شدی؟ گفت: فرق می کند. فیلم است چه در سینما ببینیم چه در خانه... گفتم اصلا هم فرق نمی کند، چه حرام بخوری، چه حرام بپوشی، چه از کالای حرام استفاده کنی و چه حرام ببینی، فیلم هم صاحب دارد، صدها میلیون تومان برای ساختنش هزینه و کلی زحمت کشیده می شود تا یک فیلم ساخته و راهی پرده ها شود. خب اگر قرار باشد، دزدانه تکثیر شود، سرمایه گذار از کجا باید سرمایه اش را برگرداند، مگر مولف و سازنده کالای فرهنگی نباید از امنیت برای کالایش برخوردار باشد؟ مگر امنیت فقط برای سایر کالاهاست؟ سرش را پایین انداخت و به نشان فکر کردن، دستش به پیشانی اش نشست. من اما ادامه دادم. مالخر، شریک دزد است حتی اگر در ظاهر رفیق قافله باشد. مالخری جرم است، فرقی میان کالای مادی و معنوی هم نیست. پس آن که فیلم را از روی پرده و یا به هر روش دیگر سرقت می کند، دزد است و مجرم و آن که کالای سرقتی را می خرد هم مالخر است و مجرم. در جنس و نوع کالا هم فرقی وجود ندارد ....

چهارم: دوست من قول داد با سارقان فرهنگی رفاقت نکند، به حقوق معنوی مولفان احترام بگذارد. اگر من و تو و شما و ایشان و همه حرمت دار حقوق معنوی باشیم، سینما دوباره جوان خواهد شد و در جبهه فرهنگی قامت خواهد کشید در قامت یک سردار ...

صفحه R07 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17231 ، تاريخ انتشار 880118
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 12:18  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

شاهد- قلم در شرح شهید می لرزد، صاحب قلم هم. آخر برای شرح کردن و نقاشی کشیدن باید چشمی داشت برای دیدن و کدام چشم است که توان رویت خورشید را داشته باشد؟ تازه خورشید با همه عظمتش در برابر خون شهید شرمنده می شود، شرمنده! آن وقت ما که از تماشای خورشید شرمنده ایم و عکسی اگر می کشیم و شرحی اگر می نویسیم شرح یک پلک زدن است و بس چگونه از شهید توانیم گفت، چگونه؟ اما ... اما ما را تعلیم کرده اند به این که؛

آب دریا را اگر نتوان کشید

هم به قدر تشنگی باید چشید

و می چشیم اگر نه به قدر تشنگی روزافزون ما حداقل به اندازه یک دست زیر آب بردن، به اندازه یک لب زدن می نوشیم از دریای بی کران وجود مردی که در زمین به نام «ولی ا...»، «چراغچی» راه مردم شد و در آسمان با نام «شهید» ولایت عشق ا... را ترجمه کرد. رعنا جوانی که سرو را ایستادگی می آموخت و آب را زلالی، شعر چشمانش، غزل معصومیت بود و لبخندش نقاشی خدا برای یادآوری خلق. او خوش برخورد و مهربان بود، رفتار نیکش پندار نیک را به یاد می آورد و آدمی را حتی به گفتار نیک می کشاند. او در مغازه پدری اش دیده بود که شیشه ها می شکند پس «نرم و آهسته» قدم برمی داشت تا نه شیشه ای بشکند و نه «نازک تنهایی» کسی ترک بردارد، «رحماء بینهم» را ترجمه ای عملی بود چنان که به گاه مبارزه با رژیم ستم شاهی و جهاد با دشمنان عراقی، «اشداء علی الکفار» را عینیت می بخشید. و تو می توانستی به چشم قائم مقام بلندبالای لشکر ۵ نصر را ببینی که به کار گره گشایی خلق دستان پر وضویش را به نماز خدمت وامی دارد. او از کلام خداوند آموخته بود که ما جن و انس را نیافریدیم مگر برای این که عبادت کنند و عبودیت ورزند پس باید عبودیت را در خویش به کمال می رساند تا عبادت هایش هم عطر اخلاص می گرفت و او چنین کرد تا زندگی زیبایش به زیباترین جلوه حضور خدا در باور انسان که همانا شهادت است پیوند خورد.ولی ا... چراغچی، همه رفتارش نمونه بود و الگویی برای آدم شدن و چقدر غریب ایم ما که نتوانسته ایم به «قربت» فهم چراغچی برسیم و در پرتو آن چراغ، از کوچه های ظلمت باورهای نادرست به درآییم. چقدر غریبه ایم با آسمانی که ولی ا... را برای ما چراغ راه کرد. چقدر غریبه ایم با زلال نوری که ما را به «ولی ا...» شدن می خواند و چقدر این روزها، کوچه ها و خیابان ها و آدم ها غریب اند، چقدر سخت است غریب بودن و درد غربت را نفهمیدن چقدر غریب بودن کشنده است وقتی مایه حیات، شهادت، از ما دریغ می شود ...

چراغچی ها اما از آن جا که به قرب حق رسیده اند، زندگی جاودانه یافته اند و روزی خور سفره حضرت حق اند. جاودانه هایی که هرگز نه می میرند و نه غریب می مانند. غریب ماییم، غریب زمین است که در گردش خود، پشت به خورشید می کند و الا خورشید را غروبی نیست. غروب و غربت و غریبی از جنس زمین است و زمینیان ... ولی ا... چراغچی هم دیری است اهل آسمان شده است، کاش ما هم چشم به آسمان داشته باشیم و الا بی پنجره ای به آسمان زمین تحمل ناشدنی است وقتی نسل های نورسته، برمدار ولی ا... نمی چرخند. وقتی کوچه ها با چراغچی ها غریبه می شوند ... بگذریم ...

صفحه R07 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17230 ، تاريخ انتشار 880117
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 12:34  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 
هر جبهه اي، خط مقدمي دارد و خطوط پشتيباني و جبهه اي كه امسال با فرمان فرمانده حكيم نظام با نام «اصلاح الگوي مصرف» گشوده شد، آحاد جامعه و همه خانواده ها را در خط مقدم خويش مي بيند و در اين جبهه اجتماعي هر خانواده به مثابه، يك سنگر است و هر شهروند يك رزمنده و از اين جمع رزمندگاني هوشيار و بصير شكل مي گيرند كه نقش خود را بايد به خوبي ايفا كنند. يادم است در جبهه دفاع مقدس فرماندهان تاكيد داشتند از هر گلوله بايد نهايت استفاده را برد و يك رزمنده نبايد بي جهت فشنگ هايش را شليك كند بلكه براي هر عدد آن بايد برنامه داشته باشد، آن روز ما به دليل محاصره تسليحاتي، مجبور بوديم مديريت شده از سلاح هاي خود استفاده كنيم، امروز هم بايد مديريت شده و براساس الگوي صحيح از داشته هاي خود بهره گيريم حتي اگر محاصره هم نباشيم.

اگر بپذيريم كه جبهه دفاع از عزت و سربلندي ايران تغيير شكل يافته است بايد در راستاي درست مصرف كردن گام برداريم و با بهينه سازي مصرف، به افزايش توان كشور كمك كنيم، اگر هم حتي اعتقادي به تغيير شكل جبهه و يا حتي اساسا باوري به جبهه دفاع نداشته باشيم، باز براساس عقل، گفته ها و سنت عاقلان بايد از آن چه در اختيار داريم به صحيح ترين شكل استفاده كنيم.

اگر نگاهي مدرن هم به ماجرا داشته باشيم و تابع عقل مدرن و باورمند اخلاق مدرن هم باشيم باز اصلاح الگوي مصرف براي ما يك برنامه دراز مدت و هدفمند خواهد بود چه اصلا پذيرفتني نيست كه مثلا «شدت انرژي» در ايران چندين برابر كشورهاي توسعه يافته باشد و ما براي بهره وري، معادل كشورهاي پيشرفته، چندين برابر هزينه كنيم. بهره اي كه آن ها (كشورهاي عضو اتحاديه اروپا) از يك بشكه نفت مي برند ١٣١٦ دلار است بهره ما از يك بشكه ٢١٩ دلار پس اگر قرار مصرف همين باشد بايد در سال هاي نه چندان دور صادرات نفت را فقط به عنوان خاطره در ياد داشته باشيم و نه چيز ديگر!

اگر در زماني كه جهان به سمت مديريت مصرف مي رود و براي كاهش رشد مصرف، هزاران برنامه مي نويسد ما در مقابل رشد ٤/١ درصدي جمعيت شاهد رشد ٨درصدي مصرف باشيم، بايد بپذيريم كه در زماني نه چندان دور نام ما را هم در كنار كشورهاي فقير جهان خواهند نوشت. كشورهايي كه دست مردمانش به سوي جهان براي دريافت كمك دراز است و راستي آيا اين با عزت ايراني سازگار است؛ آيا ايراني سرفراز كه جز در برابر خدا سر خم نمي كند مي تواند روزي را حتي تصور كند كه به سوي ديگران دست دراز كند به تمنا؟

پس بايد كاري كرد و اصلاح الگوي مصرف، آن كار بايسته و شايسته اي است كه همه بايد نسبت به آن همت كنند، غيرت ورزند و تعصب داشته باشند، همه، از مسئولان تا مردم، از محل كار تا خانه و مخصوصا خانواده ها بايد در اين رهگذار نقش حياتي خويش را به عنوان رزمندگان خط مقدم جبهه سربلندي ايران ايفا كنند و با مصرف بهينه، ناهنجاري اجتماعي وگناه دين فرموده اسراف را از قاموس رفتار ايراني و فرهنگ ايراني پاك كنند، در اين باره گفتني بسيار است و بسيار هم بايد گفت تا گفته ها به فرهنگ تبديل و فرهنگ هم نهادينه و به رفتار تبديل شود. پس در اين باره باز هم خواهيم گفت و خواهيم نوشت و قبل از آن خود را به رعايت مصرف بهينه توجه و عادت خواهيم داد.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17228 ، تاريخ انتشار 880115
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 11:33  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

 
سال، نو شد، ما اما براي نو شدن روش زندگي ، نوشدن اخلاق و رفتارمان فكري كرده ايم آيا؟ علماي علم اخلاق مي گويند انسان نبايد دو روزش يكسان باشد؛ بلكه بايد حتما امروزش از ديروز بهتر و فردايش از امروز بهتر باشد. حال ما براي بهتر شدن امسالمان از سال پار، برنامه اي داريم؟ رهبر فرزانه انقلاب، هوشمندانه و حكيمانه، امسال را سال اصلاح الگوي مصرف ناميدند و همه ما را از اسراف و درست استفاده نكردن از امكانات پرهيز دادند. اين نام گذاري صدالبته در هر حوزه اي قابل تعريف و واجب الاتباع است و ازجمله در حوزه حوادث و اين ماييم كه بايد از اسراف بپرهيزيم و با اصلاح الگوي اخلاقي خود از اسراف در قتل، در جرم، در جنايت و حتي در حوادث رانندگي و ... بپرهيزيم. بايد با توسعه اخلاقي، هركدام براي خود برنامه پنج ساله و ميان برنامه هاي ماهانه و حتي روزانه داشته باشيم. بايد، «بايدهاي اخلاقي و قانوني» را جدي بگيريم و به عمل درآوريم آن وقت خواهيم ديد كه از باغستان رفتارهاي اخلاقي و قانوني، جز گل سلامت و سعادت نمي رويد و خارهاي بداخلاقي و جرم، امكان رشد و نمو پيدا نمي كند. اين خيلي بد است كه در جامعه داعيه دار اخلاق و پرچمدار مهرباني، هر روز شاهد وقوع جرايم تلخ و سياه و سنگين باشيم.نمي خواهم جرايم زشت سال گذشته را فهرست كنم، حتي از يادآوري يكي از آن ها هم پرهيز دارم، اما بايد براي امسال كاري كنيم كه آن سياهه سياه، كوتاه تر و كوتاه تر شود و روزي برسد كه اگر خبر حادثه اي هم شكل مي گيرد، از جنس حوادث غيرمترقبه و پيش بيني نشده طبيعي باشد، نه حوادثي سياه كه آدمي را روسياه مي كند. من بر اين باورم كه وقتي سويه كنش ها و واكنش هاي اجتماعي به سمت اصلاح الگوي مصرف است شايسته است تا با رعايت الگوي اخلاق ، به سمت كاهش انواع جرايم گام برداريم. وقتي قرار است براي سربلندي كشور، لامپ اضافه را خاموش كنيم، براي جلوگيري از چكه كردن شير آب، برنامه داشته باشيم، براي پرهيز از اسراف، كالا به قاعده تهيه كنيم و نان را درست بپزيم و كارها را به سامان كنيم، بايد براي اصلاح اخلاق جامعه هم بكوشيم، بايد براي روشن نشدن آتش خشم برنامه داشته باشيم و با بالا بردن آستانه تحمل مردم ضريب جرايم آني را كاهش دهيم و از انباشت دشمني هاي درازمدت هم بكاهيم. ما مي توانيم با افزايش مهرباني ضريب رفتارهاي بهنجار را افزايش دهيم. مي توانيم با يك «لبخند»، با گفتن واژه سحرآميز «ببخشيد» ، با تكان محبت آميز و عذرخواه دست، جلوي خيلي از رفتارهاي پرخطر را بگيريم. ما مي توانيم يك جامعه اخلاقمند و سرشار از آرامش داشته باشيم، حتي اگر امكان استفاده از ابزار آسايش بخش براي همه مان مقدور نباشد. پس با اصلاح الگوي اخلاق و رفتار خويش به سمت توسعه اخلاقي و كرامتمندتر شدن نام انسان و عزيزتر شدن نام ايران اصلاح مسير كنيم. آن وقت خود ما عزيز خواهيم شد... سال نو شده است، اين نو شدن مبارك است بر همه كساني كه با جامه، جان و اخلاق هم نوتر مي كنند و رفتار سنجيده تر در پيش مي گيرند. ما هم عهد ببنديم با اصلاح الگوي مصرف و استفاده بهينه از امكانات و با اصلاح الگوي اخلاق و درست زندگي كردن به ايران توسعه يافته و اخلاقمند كمك كنيم.
صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17228 ، تاريخ انتشار 880115

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 11:30  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
" يا مقلب القلوب والابصار! قلب هايمان را به مهرباني تكريم كن و چشمانمان را فرصت تماشاي مدام زيبايي ها عنايت فرما.

" يا مقدر! چشم انداز سرشار از زيبايي را در افق راه و نگاهمان قرار ده و چنان كن كه آغاز تا انجام كار سرفراز باشيم و ما را و كشور ما را الگوي انسانيت و سرفرازي فرما.

" يا مدبرالليل والنهار! شب هايمان را به نور معرفت روزگردان و روزهايمان را بر مدار ولايت از خير و نيكي سرشار فرما.

" يا مقوم! ايستادنمان را قيام، نشستنمان را تشهد و غنودن ما را سجده قرار ده و چنان كن كه همه زندگي ما نمازي به امامت موعود جمعه باشد و زندگي ما هم پروانه سان بر مدار آن خورشيد عالم تاب باشد.

" يا محول الحول والاحوال! حال ما و همه انسان ها را به نيكي بازپرس و هر روز نيكوتر از پيش مقرر فرما و حال جهان ما را نيز به زيباترين حال تحويل كن.

" ياودود! دنيا را از دوستي ها چنان سرشار كن كه براي دشمني ها جايي نماند. دل هايمان را بهشت قرار ده تا هيچ زشتي را در خويش نپذيرد.

" يا حكيم! زيبايي نيكي را در دل و ديده ما صد چندان كن تا بدان شايق شويم و زشتي گناه را در دل و ديده ما هزار چندان كن تا هرگز گرد آن نگرديم.

" حول حالنا الي احسن الحال! حال ما را به بهترين شكل به زيبايي ها تكريم كن، ما را در خانه تكاني دلمان از نازيبايي ها ياري ده و فرشتگان خير را بفرما تا شر را از دل ما بزدايند.

" خدايا! خشكسالي زمين را به باران، خشكسالي دل ها را به ايمان و خشكسالي عاطفه را به مهرباني برطرف كن و دعاي دستان در پرواز را به «احسن حال» اجابت فرما...........صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17227 ، تاريخ انتشار 871228

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 13:1  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
" هميشه، حرف آخرزدن، تلخ است و مشكل، هرچند سخن اول گفتن شوق آفرين است، از گفتن حرف آخر هم گريزي نيست، شايد بايد چشم از هم گرفت، تا نگاه ها كليد اشك نشود و با همان بغض گفت: خداحافظ!... و خداحافظ... خداحافظ...

دستي تكان دهيم براي هم، براي سال ٨٧ كه لحظه لحظه اش را زندگي كرديم، از فراز و نشيب آن گذشتيم و به آخرين لحظه هايش رسيديم.

" در اين آخرين لحظه ها، باز مي گوييم، «ديده را بايد شست» و همان گونه كه سپهري سرود «جور ديگر بايد ديد»، زشتي هاي روي داده را از ياد بايد برد و ديده به تماشاي زيبايي عارف بايد كرد.

مگر نه اين كه انسان وقتي جسم خود را به زلال آب و كمك شوينده ها مي شويد همه تلاش او پاك كردن غبار از تن اوست، و اجازه ماندن يك لكه و غبار و ... نمي دهد، خب شستن نگاه و جان هم  چنين است بايد همه نازيبايي ها را پاك و به پاك ديدن عادت كرد، آن وقت دنيا سرشار از زيبايي، نشانه هاي خدا مي شود و ما را به سوي دوست مي كشاند. پس جور ديگر بايد ديد، ديده را بايد شست تا به تماشا و فهم زيبايي ها بالغ و به زيبايي يك سيب سرخ دچار شد.

" خانه تكاني كه مي كنيم، ديگر كسي، به فكر به صندوق ذخيره فرستادن كهنه ها نيست. كسي غبار گرفته را از پنجره در پاكت نمي گذارد براي سال بعد، كسي آب هاي كدر شده را از شستن لباس ها توي يخچال نمي گذارد.

پس خانه تكاني دل هم چنين بايد باشد، كهنه كينه ها را بايد از ياد برد. غبارها را بايد به باد داد، تا يادها زلال بماند. نهال دشمني را بايد بركند تا با همه رنج هاي بي شمارش از ميان برود و به جايش هزار در هزار، درخت دوستي بايد غرس كرد تا كام دل به بار آرد.

" حالا كه به آخر سال رسيده ايم، با نگاهي تهي از خودخواهي، به نقادي رفتار اجتماعي خود بنگريم، سياهه كارهاي نادرست و فهرست روشن كارهاي شايسته را برابر هم قرار دهيم و «حاسبوا قبل ان تحاسبوا» را چنان به عمل درآوريم كه نفس ما حساب كار براي سال آينده - اگر عمري بود- دستش بيايد و اگر نبود، حداقل فرصت توبه از نازيبايي ها را داشته باشد. سپس به نقد خويش بپردازيم، منصفانه!

" با خود قرار بگذاريم، سال آينده، درصد كارهاي خوب خود را افزايش دهيم و از فراواني كردار نادرست بكاهيم. چه حيف است جامعه اي كه استعداد خوب شدن و خوب ترشدن را دارد، در پيچ و خم غفلت و تنبلي ما اسير شود.

حيف است ما كه مي توانيم، رفتاري زيبا داشته باشيم كه در چشم ديگران هم زيبا بنشيند و گواهي دهنده گفتار زيباي ما باشد، چنين نشود. حيف است وقتي مي توانيم، دستي به مهر به سوي همنوع مان دراز كنيم، دست بدزديم و نگاه و راه خود را كج كنيم.

باور كنيد از راه كج كسي به مقصد نمي رسد، چنان كه بار كج هم چنين سرنوشتي دارد، پس در صراط مستقيم گام برداريم.

" مي گويند، باغچه گفت ببار، ابر پرسيد كجا؟ و باغچه گفت اين جا... باغ گفت ببار! ابر پرسيد كجا؟ باغ گفت اين جا... دشت گفت ببار، ابر پرسيد كجا؟... دشت گفت اين جا... هركدام فقط خود را ديدند اما زمين  كه گفت ببار، ابر كه پرسيد كجا؟ گفت همه جا... پس به اندازه زمين بزرگ باشيم تا هرجا ابري باريد، ما بذري براي شكوفاشدن داشته باشيم. پس... چنين باشيم.

" هميشه حرف آخر را گفتن، سخت است. اما سختي «خداحافظي» را به حلاوت «به اميد ديدار» گره بايد زد و گره مي زنيم، پس خداحافظ... به اميد ديدار!

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17227 ، تاريخ انتشار 871228

 
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 12:57  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

 

نمي خواهم، باز سياهه خبرهاي سياهي كه در طول يك سال در صفحه «حوادث» نوشتيم را فهرست كنم. نمي خواهم باز خاطرعزيزتان را به يادهاي زشت كه متاسفانه اتفاق افتاد و به جبر حرفه حوادث نويي قلم بدان آلوديم و ذهن و ضمير خود را هم زخم زديم، بيالايم. نمي خواهم... نه... نمي خواهم. اين آخرين قلم است كه در سال هشتاد و هفت بر كاغذ مي رود، پس بگذاريد، جور ديگري حرف بزنيم. بگذاريد، به يادمان بياوريم كه اگر شكست ها مقدمه پيروزي است؛ بايد از حوادث هم پل پيروزي ساخت. بايد از اخبار سياه، تجربه هاي روشن گرفت. بايد از تيره روزي بدكاران مجرم، عبرت آموخت و از زشتي كردارشان لقمان وار پند گرفت و بدان كوچه پاي نگذاشت كه آنان را از آن گذر است. پس آن چه زشتي در رفتاربدكاران مي بينيم از آن پرهيز كنيم و تازه چند جفت چشم هم قرض كنيم تا بيشتر و دقيق تر ببينيم و چند جفت دست قرض كنيم تا پس بزنيم، آن رفتارها را و چند جفت پا كه بگريزيم از آن وادي كه در آن «ياربد» خانه دارد، چه علماي علم  اخلاق فرموده اند؛

تا تواني مي گريز از يار بد

ياربد، بدتر بود از مار بد

مار بد تنها تو را بر جان زند

يار بد، بر جان و هم ايمان زند...

پس جان و ايمان خويش را برگيريم و با انتخاب هجرت، از منطق گناه و جرم و بزهكاري- كه اگر بتوان برآن منطق نام گذاشت- كوچ كنيم. كوچ!

"سال به پايان آمد، اما زمان كه به نقطه آخر نرسيده است. اين نقطه پايان را سرخطي هم هست پس تلاش كنيم، از سرخط هشتادوهشت، زيبا بنويسيم.

زيبا و درست كه نياز به پاك كن هم نباشد چه هيچ پاك كني نمي تواند، سياهي كردار را پاك كند، حتي توبه، كه فرموده اند: «ترك الذنب اهون من طلب التوبه» گناه نكردن از توبه خواهي آسان تر است؛ تازه اگر فرصت توبه باشد و توبه پذيرفته شود، باز مثل خط زشتي خواهد بود كه توسط پاك كن، پاك شود. اما آيا اثري از آن نمي ماند؟

" در سال پيش رو، خودمان، هركداممان بكوشيم، پليس خود باشيم. رفتاري چنان قاعده مند در پيش گيريم، كه هركس ما را ديد، رفتار عملي قانون را و تجسم بايدها و نبايدهاي اجتماعي را در كردار ما ببيند. روشن عرض كنم. بايد جوري زندگي كنيم كه تجسم فرهنگ اسلامي و شكوه تمدن ايراني از لحظه، لحظه زندگي ما نمايان باشد و هركس بخواهد يك زندگي سالم، صالحانه و قانونمند را ارائه كند، ما را نشان دهد.

" امسال گذشت. اما اين نقطه پايان را، سرخطي هم هست، پس زيبا بنويسيم سال آينده را تا باز در روزهايي چنين كه باز مي گرديم و به پشت سر نگاه مي اندازيم كمتر از امسال شرمنده شويم، بلكه با افزون شدن زيبايي ها و اصلاح زشتي ها، اميد به بهترشدن در ما افزايش يابد و صفحات حوادث رفتار ما هر روز سفيدتر از پيش شود. آن گونه كه بتوان در سفيدي هر روز افزون شده آن، از زندگي بدون خطر، و سرشار از آرامش نوشت.

" آرزوي ما زندگي سلامت براي شما و روزهاي سفيدتر براي صفحات حوادث روزنامه ها در سال آينده است. شما هم دعا كنيد، «مقلب القلوب والابصار»، قلب هامان را به روشنايي نور بنوازد.

صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17227 ، تاريخ انتشار 871228
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 12:53  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 ... و نوروز آغاز مي شود وقتي گلدسته ها، دعاي تحويل سال را بخوانند و كبوتران حرم، پرواز را آغاز كنند. نوروز آغاز مي شود وقتي صحن طلا، طلوع عيد را بشارت دهد و نوروز آغاز مي شود، وقتي من، تو، ما، شما و همه نوشدن و نوترشدن را بالغ شويم.

 تعطيلات عيد، فصل چشم گرداندن و گردشگرشدن هم هست. گاه ديدن نشانه هاي خدا. ديدن نشانه ها و تامل در اشارت ها و ايمان به صاحب اشارت ها و دريافت بشارت بندگي.

براي رسيدن، راهي جز رفتن نيست فقط بايد تلاش كرد، رفتن به سمت مقصد درست طراحي  شود، تا درستي در رفتار و كردارما هم بنشيند.

 خراسان رضوي، كه خاكش عبيرافشان است و كوچه هايش بهشت، به يمن خورشيد هشتم، همواره روشن است و روشنايي را هم به خويش مي خواند پس روشن بايد بود و به روشنايي چشم، تماشا بايد كرد اين ديار را...

... و حرف آخر؛ ... نوروزتان مبارك، جاذبه هاي گردشگري خراسان رضوي، چشم به راهند تا از زيارت يار بازگشتگان، آنان را نيز به گوشه چشمي بنوازند.. .

صفحه 10 صفحه ويژه ، شماره سريال 17227 ، تاريخ انتشار 871228


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 12:51  توسط غلامرضا بنی اسدی  |