"  ناگهان چقدر زود دير مي شود! اين مصرعي از يك شعر بود. پيشترها فقط آن را مصرعي زيبا از يك شعر زيبا مي پنداشتم و هنوز برايم به باور درنيامده بود كه مي شود، ناگهان دير شود زمان. مي شود ناگهان دهان باز كند زمين و مي شود ناگهان چقدر زود پير شوي. همه اين ناگهان ها دارد اتفاق مي افتد و متاسفانه ديگر «ناگهان» هم نيست كه به رويه معمول تبديل مي شود.

اين را از آن رو مي گويم كه ماجرايي را برايتان تعريف كنم از جنس همين ناگهان ها...

" ناگهان چقدر زود پير مي شويم. اين شرح حال مردي بود كه ناگهان پير شد، وقتي به صورت اتفاقي، دست نوشته دختر ١٣ساله اش را يافت كه در آن براي برقراري تماس با يك پسر برنامه ريزي كرده بود با دوست همسالش كه تو از خانه ات به خانه ما بيا بگو براي امتحان مي خواهيم بخوانيم، من هم خانه مان را خالي مي كنم كه مي خواهيم بخوانيم، آن وقت با فلاني و فلاني تماس بگيريم و ... خب، حق دارد اين پدر پير بشود يا نه؟ حق دارد احساس خفگي كند در اين فضا يا نه؟ راستي وقتي دختركان كوچك چنين فريب هاي بزرگ جور مي كنند به پدري كه دختر بزرگ در خانه دارد، چه احساسي دست مي دهد؟

" كم خبر نخوانده ايم از دختران فراري، از آناني كه در سراب عشق نه، هوس يك گرگ گرفتار مي شوند و بر تعداد اعضاي لانه هاي فساد مي افزايند، از دختركاني كه... بگذريم، پدر چقدر بايد هنرمند باشد كه آن نامه ها را ببيند، پير شود و به روي خود هم نياورد مبادا، «بره بازي گوش» او هم به فرار پا به كوچه گرگ ها بگذارد. پدر حتي براي سفيدي ناگهاني موهاي سرورويش هم بايد توجيه پيدا كند...

" لانه هاي فساد كه زيرزميني شده است، متاسفانه مثل خوره به جان سلامت و اخلاق جامعه افتاده است. مثل موريانه دارد ريشه هاي درخت زندگي و ايمان مردم را مي خورد. با تاسف بايد گفت اگر اين موريانه هاي شيطان چاره نشوند، افتادن درخت هم دور از ذهن نخواهد بود. با وجود اين لانه هاي شيطان نه با جرأت كه با هزار ترس و تاسف مي گويم زمين دارد زيرپاي ما خالي مي شود. كاري بكنند، آن هايي كه از دست شان كاري برمي آيد هنوز كه دست هامان باز است والا معلوم نيست فردا، دستي براي كار داشته باشيم...

" كاش ماموران كلانتري ها اهل همان حوزه ماموريت خود بودند و يا لااقل ساكن همان حوزه تا شناسايي كانون هاي فساد و باندها و شرارت پيشگان راحت تر بود.

كاش، گروه هاي همياري پليس در محل ها شكل مي گرفت تا با دادن اطلاعات دقيق تر، مردان قانون را در شكار افراد فاسد ياري مي كردند.

كاش به هر شكل ممكن از ظرفيت بسيج محلات استفاده مي شد تا فرزندان شيطان كمتر امكان مانور و گريز از پنجه اقتدار قانون مي يافتند. كاش خانواده ها درمي يافتند كه آتش خشك و تر را باهم مي سوزاند و سيل هم كه بيايد همه آن چه در مسيرش باشد را نابود مي كند. كاش مي دانستند سيل فساد، آن ها را هم به كام مي كشد، آتش غفلت زندگي آنان را هم خاكستر مي كند، كاش...

" كاش پليس و دستگاه قضا و نهادهاي مسئول براي مبارزه با فساد با همه توان وارد شوند حتي اگر نهادهاي فرهنگ ساز و تربيتي و ... كاهلي كرده باشند. وقتي آتش دامن مي گسترد، آتش نشان به فكر خاموش كردن آتش است نه به دنبال اين كه چه كسي آتش را افروخت و چرا. حالا هم آتش هاي فساد را بايد فوري خاموش كرد.

صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17241 ، تاريخ انتشار 880130


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۸۸ساعت 11:28  توسط غلامرضا بنی اسدی  |