|
عربده كشان را بايد، عربده در گلو شكست. با چاقوكشان بايد كاري كرد كه جرات عرض اندام نداشته باشند. بايد به زور يقه زورگيران را گرفت و سر جايشان نشاند تا هر كس جرات نكند به كلفتي گردن و قوت بازو به هر كاري دست بزند. در اين شك نكنيد. اما با زورگيران، با اراذل و اوباش «پاستوريزه» كه گاه صدا بلند نمي كنند اما زندگي افراد را يكجا بلند مي كنند هم بايد برخورد كرد. اين ها حرف هاي پژوهشگري بود كه معتقد بود، مقابله با ناامني آفرينان، بالا و پايين شهر نبايد داشته باشد و نمي شود وقتي يك گرسنه به انبار احتكاري فلان تاجر بزند، او را مجازات كرد اما از اين نپرسيد كه احتكار چرا؟ نبايد ماجرا اين باشد كه با جوان پايين شهري كه با موتور ويراژ مي دهد برخورد كرد اما با بنز سوار بالاشهري كه هيچ حريمي را رعايت نمي كند نه بلكه بايد با همه آناني كه آرامش مردم را برهم مي زنند طبق قانون عمل كرد. درست هم مي گفت اين پژوهشگر كه حرف هاي ديگري هم داشت كه آن هم درست بود. اما اين صحبت ها مرا ياد گفته هاي تني چند از بانوان پايين شهر انداخت كه مي گفتند شما هميشه در صفحه حوادث تاكيد مي كنيد بانوان از تاكسي و وسايل حمل ونقل عمومي براي رفت وآمد استفاده كنند، حرف درستي هم هست اما اگر شما در مناطق پايين شهر مشهد، تاكسي پيدا كرديد، سلام ما را هم برسانيد، انگار استفاده از خودروي عمومي كه براي آن از يارانه عمومي استفاده مي شود هم حق بالاشهري هاست والا در التيمور، قلعه ساختمان، طلاب و... كمتر مي شود تاكسي پيدا كرد. ما هم مجبوريم سوار خودروهاي شخصي شويم نتيجه اش هم گاه مي شود خبرهاي تلخي كه شما در صفحات حوادث مي نويسيد. اگر خود شما هم به آرشيو مطالبتان مراجعه كنيد درخواهيد يافت كه ربودن زنان و دختران با خودروهاي شخصي در كدام مناطق بيشتر است. باند صدمتري، پيكان كرم رنگ و... در كجا به شكار زناني پرداخته اند كه منتظر تاكسي بودند؟ خب اگر تاكسي باشد كه ما سوار خودروهاي ناشناس نمي شويم.اگر اتوبوس به اندازه كافي باشد كه باز در خيابان سرگردان نمي مانيم تا بلايي به سرمان آيد كه تا هميشه نتوانيم سر بلند كنيم. نمي دانيم بايد حرفمان را به كجا بريم و به كه بگوييم اما بدانيد كه اگر توزيع امكانات عادلانه باشد، بسياري از جرايم شكل نمي گيرد تا شما مجبور باشيد صفحه سفيد روزنامه تان را با آن سياه كنيد و واژه هاي شرمگين را براي بازگويي آن به كار گيريد. اگر توزيع امكانات عادلانه باشد، امنيت و آرامش هم فراگير مي شود... بسيار اتفاق افتاده است كه حرف برخي بانوان به بغض نشسته است و خواسته اند حرفشان به گوش تصميم گيرنده اي برسد حالا من نوشتم، تو هم اگر خواندي و مسئولي پهلويت بود به او بگو مردم حرفشان اين است... .(ص-۱۳)
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 16:15  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مي گويند، حادثه خبر نمي كند. درست هم مي گويند كه اگر حادثه خبر مي كرد هيچ كس به دامش نمي افتاد. اگر حادثه خبر مي كرد، همه مراقب بودند تا نه دستي بشكند و نه خوني بريزد و نه چشمي به اشك بنشيند.اين ويژگي حادثه است كه ناگهاني رخ مي دهد و ناگهان زخم مي زند، مي شكند و... و حتي مي كشد! حادثه خبر نمي كند اما كساني بايد باخبر باشند و هميشه به ياد داشته باشند كه حادثه خبر نمي كند اما باخبر بودن آنان مي تواند تلفات حادثه را كاهش دهد. مي تواند ، زندگي را براي مردماني در آستانه مرگ كادو كند مي تواند نفس هاي به شمار افتاده را به پرشماري لحظه هاي از اين پس پيوند دهد. مي تواند، اشك هاي داغ و درد را در چشم ها بخشكاند تا اشك ها به شكرانه و رضا، چشم ها را بشويند و لب ها دوباره ترك بردارد به خنده و چاه زنخدان آدميان باخنده زيباتر شود. كساني هستند كه زندگي رهين دستان مهربان و نگاه پراميد و انديشه كارساز آنان است. كساني كه شايد نامشان فرشته نباشد اما خصال و منش شان فرشته گونه است. انسان هايي با دلي سفيد در جامه اي سفيد... براي شناخت اينان مي توانيد به بيمارستان سوانح و حوادث يا هر بيمارستان ديگر سري بزنيد و اگر دست قضا گذر شما را به اين مراكز كشاند با ديدن اين فرشتگان، با خاطراتي شيرين از آنجا خواهيد رفت و يادتان خواهد ماند، هستند انسان هايي كه بيدار مي مانند تا ما بخوابيم. از سلامت خود هزينه مي كنند تا سلامتي ما را تامين كنند. درد خويش بر جان هموار مي كنند تا مصدوم و بيمار دردي نداشته باشد.اينان نيكوخصالاني هستند كه در مبارك زادروز حضرت زينب (س) نام خويش را بر صفحه تقويم نوشته اند.نامي به زيبايي و شكوه«پرستار» به سفيدي جامه اي كه بر تن مي كنند و نگاهي سفيد كه به جامعه دارند... و اين نام جاودانه است چنان كه فرهنگ پرستاري جاودانه است؛ چنانكه پرستاري ماندگار است و امروز هم روز اين فرزانگان جاودان ياد و مانا نام است. كساني كه تحمل درد را بر بيمار آسان تر مي كنند، هرچند، سختي بر زندگي آن ها چنگ انداخته باشد. خدا كند مسئولان به فكر اينان باشند و با ارتقاء شان و جايگاه اينان، نظام سلامت جامعه را هم ارتقا دهند و بهبود بخشند. خدا كند پرستار از اين به بعد كه بر بالين بيمار حاضر مي شود هيچ دغدغه ديگري جز بهبودي بيمار نداشته باشد و خدا كند همه قدر بدانيم پرستار را و پرستاري را...(ص-۱۳)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 17:27  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
كم نخوانده ايم در خبرها كه چت كردن ها، چه ها به روز برخي جوانان آورده است و واژه هاي دنياي مجازي به رفتار در دنياي حقيقي بدل شده است و گاه فردي را از آن سوي دنيا به اين سو كشانده و يا از اين سو به آن سو و پايان كار هم چيزي نبوده است جز پشيماني. جز آبروي بربادرفته و زندگي بر آب رفته و بيداري بر خواب رفته و آرامشي كه بي تاب رفته است...كم نخوانده ايم خبرهايي كه يك پيامك، به پيام ها منتهي شده است و آخر كار، اول بدبختي بوده است.از بلوتوث هاي شيطاني ، از پيامك هاي ابليسي و... كم خبر نخوانده ايم و از آخر و عاقبت كار هم. اما انگار تا خودمان تجربه نكنيم دشواري ها را مزمزه نكنيم، تلخي ها را، و تا به عبرت ديگران بدل نشويم، عبرت نمي گيريم. اين كلمات زماني در ذهنم پررنگ شدند كه ديدم نوجوان ١٣ساله يك خانواده مذهبي هم نيمه شب به دنبال گوشي بود تا به سراغ پيامك و بلوتوث برود، حال آنكه او دانش آموز بود و بايد آن ساعت، يكي دوساعت هم از خوابش گذشته باشد؛ اما بيدار بود تا به پيامك هايش برسد كه طبق تبليغات از نيمه شب، ارزان تر است! پدرومادر آن نوجوان مانده بودند كه چه بايد بكنند با فرزندشان؟ راستي چه بايد بكنند وقتي تبليغات به آن ها بيدار باش مي دهد؟ چه بايد بكنند وقتي كه ابزار مدرن، باز عوارض ناهنجار خود را توليد مي كند. مگر نبايد نظارتي دقيق و عالمانه در كار باشد تا كار به مشكل نخورد ام الله بگذريم. همين يكي دوروز پيش بود كه مدير يك دبيرستان دخترانه گلايه داشت كه تبليغات برخي شركت ها، سلامت دانش آموزان را تهديد مي كند و وقت استراحت آن ها را به بطالت پر مي كند تا وقت درس، آن ها را با توان اندك و انرژي كاسته شده سركلاس بنشاند تا نه از درس چيزي بفهمند و نه از بيداري. او روايتگر چرت زدن برخي دانش آموزان سركلاس بود كه نشانه شب بيداري آن ها بود. اين مدير يكي از دبيرستان هاي دخترانه مي گفت وقتي وضعيت را به خانواده ها مي گويم مي بينم آن ها هم از دست بچه ها به امان آمده اند. از شب بيداري هايشان كه پر از خواب است. از خواب هاي بامدادي شان كه قدم به قدم به خماري نزديك تر مي شود. اين مدير كه با حساسيت اوضاع دانش آموزانش را رصد مي كند معتقد است هم بايد استفاده صحيح از ابزار نوپديد چون رايانه و تلفن همراه و ... در جامعه نهادينه شود و هم بايد تبليغات مديريت شده باشد نه اين كه بنگاه هاي اقتصادي با تبليغات فقط به دنبال كسب درآمد باشند. او هشدار مي داد اخلاق و فرهنگ نسل جوان در خطر است و اگر جدي گرفته نشود امكان تبديل فرصت به تهديد خواهد بود و امكان تبديل يك جوان كه مي تواند سرمايه فرداي كشور باشد به يك مجرم دور از ذهن نيست؛ چه ذهنيت سازي هاي مديريت نشده مي تواند به مشكل تبديل شود. درست هم مي گفت و من به گواه اخبار صفحه حوادث مي گويم كه يك لحظه غفلت كافي است تا سرمايه اي آتش گيرد و جواني محرم، به جواني مجرم تبديل شود اصلا وقتي ميان محرم و مجرم يك نقطه تفاوت است، بايد نظارت و فرهنگ سازي و مديريت ماهم دقيق و نقطه اي باشد و نقطه به نقطه، سنگربه سنگر، فرزندانمان را راهنمايي، هدايت و حمايت كنيم تا فردا، كشوري توسعه يافته، با توسعه اي هدفمند و هدايت شده باشد.آرزوي ما اين است كه خبرهاي خوش از دنياي فناوري و جهان مجازي بشنويم و بخوانيم كه ايرانيان در استفاده صحيح از فناوري و كاوش علمي در اينترنت مقام اول را داشته باشند . (ص-۱۳)
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 14:47  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
خبر و مطلبي كه در صفحه حوادث چاپ مي شود اگر عبرت آموز نباشد، اگر انتقال دهنده تجربه هاي تلخ براي درس هاي شيرين بعد نباشد، اگر هشدار دهنده و هوشيار كننده نباشد، همان بهتر كه يك سطر آن هم به تحرير در نيايد چه رسد به چاپ. چه ما نه قصد توليد مطالب سرگرمي داريم و نه حاضريم به قيمت تيترهاي سياه به سبك ژورناليسم زرد، مخاطب جذب كنيم. بلكه مي خواهيم تجربه ديگران را فراديد بگذاريم تا مخاطب با خواندن آن پند گيرد و عبرت تا فردا روز، خود عبرت ديگران نشود. لذا حاضر نيستيم برخي خبرها را هر چند جذاب باشد، از آن رو كه سلامت اخلاقي جامعه را تهديد مي كند و عبرت آموزي هم ندارد، چاپ كنيم. ما خود را ملزم به رعايت بهداشت رواني و اخلاقي جامعه مي دانيم و براي اين هم با همه هوشياري مان تلاش مي كنيم. به فهم بالاي مخاطبانمان كه از فهيم ترين ها هستند هم ايمان داريم و مي دانيم آ ن ها با عبرت آموزي از حوادث و انتقال پيام مطلب به ديگران از وقوع جرايمي كه مي تواند به خبرهاي روز بعد تبديل شود جلوگيري مي كنند. ما مي خواهيم كنش اجزاي خبر، واكنش آحاد جامعه را در پي داشته باشد و از بي ادبي، بي سوادي، نابساماني توليد كنندگان حوادث، آن گونه كه جناب لقمان تعليممان مي كند، ادب، دانش، سامانمندي زندگي را فرا گيريم و آنچه در رفتار افراد ظالم، مجرم و داراي رفتار و گفتار نابهنجار مي بينيم و زشت مي يابيم هم از آن پرهيز كنيم و هم ديگران را پرهيز دهيم و به جاي آن با درس آموزي از رفتار انسان هاي دانشمند و حكيم و ... به سمت كمال تعيين مسير كنيم، تا به مقصد كه همانا تبديل هر انسان به انسان كمال يافته با بهترين رفتارهاست، برسيم. يادمان باشد اگر خبري درباره سرقت مي خوانيم بايد با ايمن سازي خانه مان امكان سرقت را كاهش دهيم، اگر ماجراي فرزندان فرار است، رفتاري در پيش گيريم كه فرزندمان هيچ جا را امن تر، گرم تر، آرامش بخش تر از خانه نداند. اگر از رفيق ناباب مي گوييم براي اين است كه در را به روي چنين رفيقي باز نكنيم و خانواده خود را هم از بازكردن باب رابطه با چنين ناباب هايي پرهيز دهيم. اگر حادثه رانندگي است، نتيجه اش بايد افزايش احتياط، رعايت دقيق تر قانون و نكات ايمني باشد. اگر دعواست بايد ما را به تقويت و ارتقاي آستانه تحمل مان وادارد و از درگير شدن با افرادي كه همه حجت و منطق شان قداره و زور بازو و زور چاقوست بر حذر دارد و اگر ... به هر حال، هر خبر حادثه بايد عبرت آموز باشد و درس آموز و ما هم تلاش مان اين است كه خبر و مطلبي را درج كنيم كه بار عبرت آموزي آن بيشتر باشد. پس صفحه حوادث را كلاس درس بايد دانست نه جايي براي خواندن رمان و ماجراهاي سرگرمي و باورمان البته اين است كه مخاطبان ما معلمان اصلاح گر روابط اجتماعي براي خود، خانواده و ديگران خواهند بود.(ص-۱۳)
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 13:53  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
خاطرات خوش، در ذهن آدمي مي ماند، چنان كه خاطرات تلخ، همين الان هم اگر كتاب خاطرات خود را مرور كنيم، به هر دو دسته از اين خاطرات خواهيم رسيد و چه آدم هاي شريفي كه به مهرباني چند دقيقه اي خود در قلب ما عكس خويش قاب كرده اند، هر چند رفتار بعضي ها، گاه، خطي سياه بر سفيدي دل مي كشد ام الله بگذريم مي خواهم اين بار از مهرباني بگويم و از كساني كه دلشان هم چون لباسشان سفيد بود؛ از مرداني كه به گاه حادثه اي كه برايم پيش آمد، چنان همراهي كردند كه دشواري حادثه برايم تحمل پذير شد. ... ماجرا از اين قرار بود كه با خودروي خود در كمربندي مشهد، در حركت بودم كه به يك باره خودرو جلويي به اشتباه تغيير مسير داد. من هم به دنبالش رفتم و همين كه متوجه اشتباه شدم در صدد اصلاح مسير برآمدم اما يك كاميون راه را بسته بود لذا با بلوكه هايي كه وسط راه بود برخورد كردم؛ خودرو با صدماتي كه ديده بود از حركت ايستاد، روشن نمي شد و براي بازگرداندن آن از روي بلوكه ها به جاده، توان چند نفر لازم بود و در اين حال گشت پليس راه آمد و تا صحنه را ديد آمدند به كمك با لباس سفيد و ٢ مامور پاسگاه هم براي رسيدگي آمدند و من و دوستم هم بوديم و شش نفره خودرو را در مسير قرار داديم. در اين ميان لباس همه خاكي شد اما لباس هاي سبز و سفيد چهار افسر پليس خاكي تر. آن ها كه نامشان را به خاطر ندارم و اما يادشان تا هميشه به خوبي با من خواهد بود، دلداريم دادند و با همان لباس كثيف شده، به راه خود رفتند. با خود گفتم از اين پس هر جا صدايم برسد از خوبي آن ها - كه نمي شناسم شان و آن ها هم مرا نمي شناسند- خواهم گفت و خواهم نوشت، تاسنت قدرداني رونق گيرد. تا ديگران هم بدانند اگر دست ياري پيش آورند، با دعا و قدرداني مواجه خواهند شد. ... از اين پس هر جا بروم، خواهم گفت چهار افسر پليس، با من جوانمردي كردند. باشد كه سنت قدرداني در جامعه نهادينه شود.(ص-۱۳)
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 13:49  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
نگاه مرد راننده به جاي اين كه به جلو باشد به باند مخالف بود، آنجا كه دو خودرو با هم تصادف كرده بودند و جمعيت جمع بود، نمي دانم چه حادثه اي اتفاق افتاده بود اما هرچه بود باعث راه بندان در باند كنار شده بود و صداي بوق هاي ممتد رانندگان، خبر از كاهش صبوري شان و اعتراض به راه بندان مي داد. راننده خودروي ما اما نگاهش به آن صحنه بود كه متوجه ترمز كردن خودروي جلويي نشد و به آن كوبيد، خودروي پشت سري هم به خودروي ما زد و... چند خودرو به هم خوردند و اين باند هم بند آمد، حال آن كه اگر رانندگان متوجه كار خود بودند اين اتفاق نمي افتاد و شايد اگر رانندگان باند ديگر در صورت امكان، راه بندان ايجاد نمي كردند، تصادف هاي بعدي هم اتفاق نمي افتاد چه مشاهده كرده ايم بسياري وقت ها كه حادثه اي اتفاق افتاده است، تصادف هاي بعدي را هم به دليل جلب توجه رانندگان درپي داشته است؛ حال آن كه مي شد و مي شود لااقل جلوي حوادث بعدي را گرفت. يادم هست، چندي پيش حادثه اي اتفاق افتاده بود و مرد ناراحت بود، مي گفت هم تصادف كردم، هم جريمه شدم. خب تصادف حادثه است اتفاق مي افتد اما اين كه بعد از تصادف، آدم را جريمه هم بكنند از آن حرف هاست آن هم به خاطر «سدمعبر» و ايجاد راه بندان. گفتم خب راه بندان ايجاد نمي كردي. گفت: صحنه تصادف به هم مي خورد، گفتم مگر خداي نكرده كسي فوت كرده بود، كسي مجروح شده بود، گفت نه. خسارت هم چندان نبود اما به هر حال صحنه را كه نمي شود به هم زد قبل از آن كه افسر بيايد، اما از شانس ما ... گفتم اين بحث شانس نيست عزيز. افسر هم اعمال قانون كرده است. مگر نمي داني وقتي تصادف صرفا خسارتي است نبايد راه را به اسم حفظ صحنه بند آورد. گفت پس چكار كنيم. گفتم، در چنين مواقعي بايد خودرو را به منتهي اليه سمت راست هدايت كرد تا افسر بيايد و نظر بدهد والا اگر هر طرف تصادف خودرو خود را منتقل نكند، جريمه مي شود. گفت اين ديگه غوز بالا غوزه، هم تصادف كني و هم اين جوري جريمه شوي. گفتم اول اين كه بايد با رعايت قانون و مقررات، امكان تصادف را كاهش دهيم و دوم اين كه بعد از حادثه، با رعايت قانون امكان وقوع تصادف هاي ديگر را كاهش دهيم و نكته سوم هم اين كه هميشه و در همه جا هم بر خود بايد مسلط باشيم و هم قانون را رعايت كنيم و هم به حق ديگران احترام بگذاريم...مرد سري تكان داد با اين قول كه سعي مي كنم چنين باشم و اين را هم ياد آور شد اگر ما به هم اعتماد كنيم و گناه را گردن هم نيندازيم و نظر كارشناس را بپذيريم، آن وقت صحنه را هم مي شود برهم زد چون كسي دروغ نمي گويد و ناحق نمي كند و شركت هاي بيمه هم حق افراد را مي دهند و درست هم مي گفت مرد، اگر به هم اعتماد كنيم زندگي هم راحت تر مي شود.(ص-13)
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 13:0  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
يكم: شان نگارش اين نوشتار، دو مسئله است. اول؛ سالگرد شهادت استاد مطهري كه از بزرگان انديشه و مردم داري و از معلمان انقلاب بود. و دوم : نامي است كه پس از شهادت استاد بر اين روز گذاشته شد؛ روز معلم . پس شايسته است در اين مختصر به هر دو اشارتي داشته باشيم. دوم: عالمان بزرگي آمده اند و جهان را به نور خويش روشن كرده اند و رفتنشان هم ثلمه اي برجهان انديشه وارد كرده است. اما كمتر بوده اند كساني كه مثل شهيد علامه مطهري نگاهي فراگير، اثرگذاري گسترده، شناخت زمانه و زمينه ها و گسترش جامعه مخاطبان و... همه را يك جا داشته باشند، چه بزرگان معمولا جامعه مخاطبان خود را از ميان فرهيختگان جامعه برمي گزينند و فرهيختگانند كه حلقه واسط آنان با بدنه جامعه مي باشند و شايد در طول تاريخ به ندرت مي توان يافت عالمي را در اندازه مطهري كه مستقيما كودكان و نوجوانان را هم به عنوان جامعه هدف براي پيام رساني در نظر گرفته باشد. اما مطهري بزرگ براي بزرگي بخشيدن به همه آحاد جامعه، مطابق با فضاي ذهني و توان معرفتي آنان ، پيام توليد كرده است به گونه اي كه هم آستانه فهم جامعه را بالا ببرد و هم آناني كه در سطح پايين ترند ، بي پيام نمانند. لذا شاهد توليد آثاري با زبان هاي مختلف اما با جوهره واحد از آن بزرگواريم، از داستان راستان گرفته تا اصول فلسفه و روش رئاليسم، از حجاب تا خدمات متقابل اسلام و ايران و... به هر حال گستره كار به گونه اي است كه هر كس در آثار مطهري كه به فرموده امام همه آن ها مفيد است، براي خويش كتابي بيابد . علامه مطهري ، عالمي باوقار بود و جامعه را هم باوقار مي خواست لذا از ظرفيت رسانه اي مكتوب زمان شاه نيز استفاده كرد تا از وقار و متانت زن ايراني دفاع و از اعتقاد او حراست كند كه كتاب حجاب استاد، شرح آن نوشته هاست و ... گفتن از بزرگي چون او ، هم قلمي بزرگ مي خواهد و هم مجالي فراخ اما اين قلم كمترين در اين مجال مختصر به همين بسنده مي كند و بقيه مي ماند ذهن پرسشگر مخاطبان فهيم و امكاناتي كه براي شناخت انديشه استاد وجود دارد. سوم: شايد كسي را نشود يافت كه در طول دوران تحصيلي خود انشايي درباره «علم بهتر است يا ثروت» ننوشته باشد و عجيب اين كه همگان بر رجحان علم بر ثروت تاكيد مي كنند، هرچند قديم ترها علم و ثروت را متنوع و جدا از هم مي انگاشتندو با وجود تاكيد برعلم بيشتر به دنبال ثروت مي رفتند و هر چند از منظر بعضي ها امروزه ميان علم و ثروت از آن جا كه برخي نگاه صنعت به علم دارند، رابطه خويشاوندي حاكم است، اگر قرار باشد دوباره و هزارباره در اين زمينه انشاء بنويسيم باز هم براي هزارمين بار بر ارجحيت علم بر ثروت تاكيد خواهم كرد و اگر روزگاري فرضا برايم دستيابي به يكي از اين دو، ميسر باشد، قطعا به سمت علم خواهم رفت كه اهلش در چشمم چنان بزرگند كه ثروت به غبار راهشان نمي ارزد. من بارها با افتخار دست اهل علم را و معلمان و استادان را بوسيده ام اما به ياد ندارم كه به احترام ثروت يك نفر از جا برخاسته باشم. پس باز مي گويم كه طرفدار علم هستم، هرچند به توليد ثروت منتهي نشود. هرچند ثروت را اگر به عدالت و رفاه و آسايش مردم منتهي شود قابل تقدير مي دانم، در افق نگاهم عالمان و علم جايگاهي بي همانند دارند. چهارم: معلم، اين نام، در خاطر همه با لحظه هاي شيرين همراه است و همگان با احترام به معلم، شيريني آن لحظه ها را مرور مي كنند... جامعه اي هم كه به معلمانش قدر بگذارد، تقديري پرشكوه خواهد داشت. جامعه اي كه معلمانش بر صدر بنشينند، صدر نشين جهان خواهد شد. پس نگاه به معلم بايد بهينه سازي شود و حتي كساني كه صرفا نگاه هزينه- فايده اقتصادي دارند هم بايد بيش از همه به معلم احترام بگذارند چرا كه معلمانند كه با تبديل افراد-از طريق دانش آموزي- به نيروي انساني و منبع انساني، امكاني زوال ناپذير را در اختيار جامعه مي گذارند كه همه امكانات را پيامد دارد، چه اگر استعداد انسان كشف نشود، نه معدني كشف مي شود، نه كارخانه اي ساخته مي شود و نه جهاني توسعه مي يابد پس پيشرفت و توسعه جهان رهين شكوفايي استعداد انسان است و انسان هم اين شكوفايي را از معلم دارد، معلماني كه با جان مي كوشندو كاري پيامبرانه مي كنند در تعليم، پرورش و شكوفايي انسان. پس شايسته است جامعه نيز قدر اين كاشفان بزرگ را بداند. حيف است وقتي فردي به خاطر كشف يك معدن، يك شيء، يك اختراع و ... مورد تقدير قرار مي گيرد كه بايد اين گونه باشد، كاشفان استعدادهاي انساني، دغدغه اي جز اين داشته باشند. بايد كاري بكنيم كه معلم جز دغدغه تعليم بهتر و پرورش گسترده تر دغدغه اي نداشته باشد و اين نيازمند عزمي برنامه مند و مستمر براي رفع دغدغه هاي معيشتي معلمان است.(ص-۲--۱۲/۲/۸۷)
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 13:24  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
به خورشيد مي ماني معلم. شمع، نقش شاعرانه نفس هاي توست و تو در هر دقيقه هزار شمع روشن مي كني، هزار نقش شاعرانه. واژه هاي من كاش مي توانستند تو را نقاشي كنند اما ... معترفم كه دستانم كوتاه است و خرماي خدادادي عظمت شما بر چنان نخيلي است كه دست فرشته ها هم گويا نمي رسد؛ والا مي گفتم يك سبد، نه هزار سبد از آن خرما را برايمان سوغات بياورند و من آن ها را ميان آدميان توزيع كنم تا همه ما اهل خاك، به باور تازه عهد الست رابه ياد آوريم و ايمان خويش استوار كنيم. ئ به خورشيد مي ماني معلم و مگر نه اين كه كار خورشيد، توزيع عادلانه نور است براي همه و تو مگر چه مي كني معلم؛ توزيع واژه هاي نوراني براي همه كساني كه روشناي چشم از چشمه لبان تو مي گيرند. گفتم چشمه و يادم از باران آمد. گفتم اين رابه همه بگويم كه حرف هاي معلم را مثل قطرات زلال باران بايد به جان گرفت تا فردا روز به گاه بهار زندگي چونان چشمه از دل زمين بجوشد و از لب ها رفع عطش كند و چقدر عاشقانه است چشمه كه رهگذران خسته را جاني دوباره مي دهد و هزار بار دست ها را به وضو معطر كرده است و چه چوپان ها كه در فهم يك چشمه در ساحت ايمان بالغ نشده اند... ئ به خورشيد مي ماني معلم، اما كلامت باران است، باراني كه به چشمه تبديل مي شود به كاريز و عطش مي جويد از جان زمين و درخت و كبوتر و مردمانش و هر آنچه در زمين به تسبيح و تهليل خدا، لب به سماع وا مي دارند. كلام تو، باران بركت است و هرگز نديدم كه كلام معلمي به گاه بارش، سيل بنيان كن شود كه كارمعلم، هنر معلم، اصلاح است، باران است، نور است، روشني است و خدا چقدر شما را دوست داشته كه رداي پيامبري بر شانه هاي شما افكنده است. ئ به خورشيد مي ماني معلم، هر كس به تو رو كند و با چشم باز نورت را بنوشد روزگارش روز جهان افروز است و اهل اين قبيله را هرگز تاريكي نيست اما هر كس به تو و آموزه هايت پشت كند، لاجرم چشمانش به كوچه تاريكي باز خواهد شد. درست مثل زمين كه هرگاه پشت به خورشيد مي كند، شب چادر خويش را بر سر نيمي از آن مي كشد. اما خورشيد هيچ وقت پشت به هيچ قطعه اي از زمين نمي كند. بلكه به همه نور مي دهد و معلم هم اين گونه است، خورشيدي كه بي منت، نور مي افشاند و مي خواهد انسان ها روبه او بايستند نه اين كه به دورش بچرخند تا دچار نيمه تاريك شوند. ئ به خورشيد مي ماني معلم و كلامت زلال باران است.(ص-۹--۱۲/۲/۸۷)
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 12:50  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
كارگر بايد قدر بيند به قدر كار خويش و بر صدر نشيند به ميزاني كه مي تواند براي صدرنشيني كشور در توليد كالايي تلاش كند.كارگر بايد حرمت بيند والا از شخص تحقير شده،تو سري خور،خوار و... كار بزرگ نشايد كه كار بزرگ را بزرگان انجام مي دهند، پس اگر از كارگر كار بزرگ مي خواهيم بايد مطابق انتظار از او، به او احترام بگذاريم. اين حرمت گذاشتن هاست كه مي تواند بستر نوآوري، ابتكار، پشتكار و توليد سامانمند شود. والا از آدم تحقير شده، كار تحقير شده برآيد و چنانكه از برخاستن خاكسترنشين هم جز خاكستر در فضا برنمي خيزد پس زماني كه پيامبر گرانقدر اسلام(ص) بر دستان كارگر بوسه مي زنند، به تكريم، همه كرامت هاي انساني و استعداد خدادادي او را و همه جامعه كارگري را شكوفا مي كنند كه اين شكوفايي فرهنگي، اقتصادي و اخلاقي و... جامعه را هم به دنبال دارد. باز رسول مكرم اسلام انسان را به كار بهينه هم تعليم مي فرمايند، چنانكه نقل شده است وقتي كسي قبر مي ساخت، پيامبر با تاكيد او را از سست چيني قبر پرهيز دادند و يا خود قبر را محكم كردند و فرمودند كار خود را محكم كنيد. پس از اين منظر دست كارگري شايسته بوسه پيامبر است كه كار را شايسته انجام دهد و كار شايسته تقدير است كه كارگر را هم شايسته قدرداني مي كند و كارگر شايسته با كار شايسته، جامعه شايسته را هم مي سازد. پس يادمان باشد كارگر كسي است كه هم كار مي كند و هم كار را درست انجام مي دهد والا هستند كساني كه كار مي كنند اما حاصل كار آن ها، جز ويراني، نتيجه اي ندارد هستند كساني كه كار مي كنند اما نتيجه اين كار مرگ مردم است. هستند كساني كه كار مي كنند اما با معيوب كاري با غل و دغل و غش، ايمان خويش را هيزم آتش مي كنند و اعتماد مردم را مي سوزانند. هستند كساني كه كار مي كنند اما كارشان، شادي دشمن و غمگيني دوست را در پي دارد. هستندكساني كه كار مي كنند اما نتيجه آن براي كشور جز مشقت توليد نمي كند پس نه اين كار حرمت دارد و نه كارگرش در خور قدرداني است كه خط سياهي است در كارنامه سفيد كار و كارگر. پس وقتي از كارگر و كار سخن مي گوييم و از تقديري شايسته كه بايد بشوند و ببينند كارگر وكار صالح است، همان چيزي كه باعث سرفرازي مي شود براي جامعه و آحاد آن براي كشور و افراد آن . آري كار و كارگر را بايد تكريم كرد. حق شان را داد قبل از آنكه عرق جبين شان خشك شود. نوآوري ها و خلاقيت هاي جامعه كارگري را بايد چنان قدر دانست كه به فناوري تبديل شود و در خدمت به جامعه قرار گيرد. بايد فضا را به گونه اي مهيا كرد كه كارگر، بدون هراس، بدون استرس، بدون هيچ انگيزه بازدارنده اي ، به كار توليد و نوآوري، همت كند. به ديگر عبارت بايد شرايط در محيط هاي كار چنان باشد كه كارگر دغدغه اي جز كار نداشته باشد نه اينكه استرس هاي درون سازماني و برون سازماني و دغدغه معيشت و درمان و ... و بخشي از انرژي او را كه مي تواند در امر كار و توليد به كار رود به خويش مصروف دارد. ما اگر بخواهيم كار براساس فرهنگ اسلامي به بهترين نحو شكل گيرد بايد محيط كار و روابط كاري را هم براساس فرهنگ اسلامي تعريف و مديريت ها را هم كارا كنيم تا همه ظرفيت ها به فعليت برسد و كار و كارگر نيز شان شايسته خويش را بيابند و قدر ببينند و برصدر نشينند تا ايران نيز در عرصه كار و توليد، صدرنشين باشد. (ص-۲)
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 12:23  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مي خواهم به حافظ تفأل بزنم، اما دلم جلوتر، اين تفأل را زده است و برايم مي خواند: رواق منظر چشم من آشيانه توست كرم نما و فرود آ كه خانه خانه توست و چه مبارك فالي است اين، اين اتفاق سعد، اين حضور، كه دل را به تب و تاب ظهور مي كشاند و گويا حضرت لسان الغيب هم همان شاهدي شده است كه از غيب مي رسد و مي خواند، اين چشم انتظاري را، انتظار كرامت را انتظار باران را كه بايد با حضور رهبر انقلاب بر ديار شيدا و شورانگيز شيراز ببارد. گويي حضرت حافظ، تمام قد به استقبال مردي، نماز تماشا را قامت مي بندد كه خود اهل تماشاست. اهل شعرهاي عرشي و اشارت هاي لاهوتي.«امين» قبيله شعر، مي آيد تا در ديار حافظ و سعدي از شور انساني بگويد و با اشارت هاي خويش، مرغان باغ ملكوت را از خاك تا حضور خدا بركشد.گويي، فصيح مرد قبيله عشق، سالار كلام به ديار سعدي مي آيد تا بگويد مردم اهل بوستان حق اند و گلستان روشنايي و چه خوش است حال شيراز كه شكوه كلام و معرفت در آن بي زوال است و خوشا شيراز و وصف بي مثالش خداوندا نگهدار از زوالش و خداوند، نگه دارنده شيراز و فارس و همه ايران است و سربلند است، ايران، شيراز، فارس وقتي جلودار، بزرگي چون حضرت سيد علي خامنه اي است ميراث دار هدايت و امامت و شيراز اين روزها شرح و وصف بي مثالي دارد و حتم دارم خداوند نه تنها از زوال نگهش مي دارد كه بدخواهانش را ذليل مي كند كه وعده حق، پوشيدن جامه مبارك فال خلافت بر قامت اهل حق است و زمين و زمان به امامت صالحان تن در خواهند داد و آن روز دير نيست و مبارك فالي اكنون، از نتايج سحري آن اتفاق مبارك است پس باش تا برآيد آفتاب صبح اميد دولت يار...شيراز، اين روزها، پر از نفس شهيد دستغيب است پر از حضور پرشكوه شهدا، پر از لحظه هاي ناب نيايش در وزش نسيم ولايت مردي كه آستان ولايت دولت اميد است و مبارك باد اين حضور، فرخنده باد اين نسيم و... مبارك تر باد.(ص-۶)
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 12:18  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مي آمد، مثل صاعقه، گفتم خدا كند اين صاعقه باران نداشته باشد والا از چشمان چند خانواده خواهد باريد برگور خود صاعقه ... و اين بار به خير گذشت، راننده سواري خودرو را كنار كشيد، وانت هم رد شده بود و الا معلوم نبود بر سر موتورسوار جوان و ترك نشينش چه مي آمد؛ هر چه بود سرنوشتش را خونين رقم مي زد؛ اما به خير گذشت. ولي قرار نيست هميشه به خير بگذرد. گاه كه كم هم نيست، بدجوري «بد» مي گذرد و بدي دامن گير چند خانواده مي شود ... از اين خبرهاي خونين در صفحات حوادث روزنامه ها و خبرهاي نانوشته اما خواندني روزنامه شفاهي زبان مردم فراوان مي خوانيم و مي شنويم، عكس هاي جوان با روبان مشكي هم كم نديده ايم و غصه هم كم نخورده ايم و حتي قصه هم كم نگفته ايم براي عبرت از سرگذشت كساني كه عبرت ديگران شدند، هرچند خود عبرت نگرفتند. همين حالا هم به خيابان نگاه كنيد، خبرهاي روزهاي آينده را مي بينيد و افرادي كه به خبر تبديل خواهند شد. همين حالا آن ها را مي بينيد كه در خيابان هاي شلوغ شهر، بدون كلاه ايمني، تك چرخ مي زنند و گاه با چند سرنشين چراغ قرمز را رد مي كنند، لايي مي كشند، زن و بچه مردم را مي ترسانند و ... اما اين ها نمي دانند آن كه قانون را رعايت نكند، مرد احتياط نباشد و كلاه ايمني را نپذيرد، بايد هزينه درمان دردهايي را بپردازد كه شايد درمان هم نداشته باشد و راستي مگر مرگ را چاره اي هست؛ وقتي افراد چنين بي احتياطي، چنين قانون گريز و مقررات سوز رانندگي مي كنند آن هم روي يك چرخ موتورسيكلتي كه با دو چرخ هم گاه عصيان مي كند. من هنوز دلم براي كودكي مي سوزد كه پدر بي احتياطش ، جلوي چشمانش پرپر زد و مرد. دلم براي مادري مي سوزد كه ظهر هرچه منتظر جوانش مي ماند ، از او خبري نمي شود، غذاهاي سفره را كه سرد شده و دست نخورده باقي مانده است، جمع مي كند و پشت در مي نشيند، اما از آن در هرگز پسرش نمي آيد، آن كه مي آيد ، خبر مرگ او را با خود مي آورد. من دلم براي پدري مي سوزد كه سر بي احتياطي پسر، كمرش مي شكند. دلم مي سوزد... اين روزها كه به خيابان ها نگاه مي كنم و سيل موتورسيكلت سواراني را مي بينم كه بدون كلاه، بدون رعايت قانون و بدون احتياط مي رانند، دلم بيشتر مي سوزد، چرا كه مطمئنم با اين راهي كه در پيش گرفته اند بعضي از جوانان، سرانجامي جز آن چه گفته آمد نخواهند داشت و افسوس بايد خورد بر سرمايه هاي ملي كه اين گونه هدر مي رود، بر فرصت جواني كه بيهوده مي سوزد؛ حال آن كه جوان، چراغ خانه، سرمايه كشور، ياور مردم و اميد آينده است. كاش مي شد اين را به آن ها گفت، به آن ها فهماند، كاش مي شد، بر حذرشان داشت از رانندگي پرخطر، رفتار پرخطر و گفتار پرخطر، كاش مي شد ... اما خدا كند بشود، خدا كند پليس قاطعانه ، شربت تلخ قانون را در كامشان بريزد. خدا كند خانواده، غرور جوانان را پاشويه كند، خدا كند ... تا شاهد صاعقه در خرمن زندگي هيچ كس نباشيم، تا چشم ها جز در اوج شادي نگريند، تا ...(ص-۱۳)
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 16:1  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
آي ايراني! خط هاي جعلي مي خواهند شناسنامه «خليج فارس » را خط خطي كنند و در اين راه گوگل ومايكروسافت و چند جاي ديگر را هم به دلارهاي نفتي خريده اند تا خليج هميشه فارس ما را به اسم جعلي ،بي هويت، «خليج عرب» سند بزنند اما مگر ايراني مي گذارد؟ مگر غيرت ايراني اجازه مي دهد، دست هاي آلوده، نام هاي آلوده براي اين پهنه آبي كه به خون سرخ، پاسش داشته ايم بگذارند و تاريخ را تحريف كنند؟ مگر ايراني مي گذارد روي پاره اي از هويتش نام دروغين ديگران بگذارند؟حاشا به غيرت ايراني اگر بر جاي نشيند وقتي بيگانه مي خواهد بر هويت او پا بگذارد و برخيزد! حاشا ايراني اگر از جاي برنخيزي! آي ايراني! مي خواهند هويت فارس بودن «خليج فارس» را رنگ عروبت و عربيت زنند. مي خواهند روي خانه هويتي ما پرچم بيگانه برافرازند آيا اجازه مي دهي؟ البته آن ها اجازه نمي خواهند، پول مي پاشند تا بذر هويت بكارند و درخت تاريخ به بار بنشانند آن هم در خانه ما و بر روي هويت ما، آيا مي گذاري، ايراني!؟ مي گذاري؟ آي ايراني ! اهل هر مذهب و هر مرامي كه هستي به هر زبان كه سخن مي گويي، در هر كجاي جهان كه هستي، اگر هنوز خود را ايراني مي داني، همراه شو تا اين بار هم با تو دهني محكم به جاعلان تاريخ و سارقان هويت بگوييم، خليج براي هميشه فارس خواهد ماند و هيچ كس نخواهد توانست سرنوشت آن را تغيير دهد. آي ايراني! اينجا ديگر بحث راست و چپ و اصول گرا و اصلاح طلب نيست كه بحث ايران است و هويت ايراني . موضوع خليج فارس است و تاريخ ما، پس همه با هم و در كنار هم بايد با ميليون ها ايميل به گوگل و هر كجاي ديگر،سند «فارس» بودن «خليج» را امضا كنيم. بايد نشان شان دهيم ايراني، هر كجا كه باشد با هر گرايش و انديشه، با هر زبان و نژاد، ايراني است و تا حتي يك ايراني در جهان وجود دارد، خليج فارس، عرب نخواهد شد. تا يك ايراني زنده است فارس بودن خليج را فرياد خواهد زد. تا يك ايراني زنده است نام ايران و خليج فارس هم زنده است. آي ايراني! برخيز به نام خدا براي ياري ايران، برخيز به ياد ايران براي تحكيم هويت فارسي خليج . برخيز و با ارسال يك ايميل به گوگل يكي از يك ميليون گل لازم را به منصفان جهان هديه كن تا دنيا بداند هيچ خليجي به نام عرب وجود ندارد و اگر عرب ها خواهان خليج هستند بايد آن را در باديه ها و بيابان هاي خويش ايجاد كنند!! و بدانند عرب ها كه پهنه آبي جنوب ايران فقط خليج فارس است، خليج هميشه فارس. آي ايراني! بيگانه در جنگ نرم با كليك روي صفحه كليد كامپيوتري مي خواهد ما را به زانو درآورد پس هشدار وضو بگيريم و با كليك هاي پرشمار، سند هويت خويش را نگهباني كنيم و با يك ميليون گلوله مجازي ، پندار باطل آناني را هدف بگيريم كه خليج را غيرفارس مي خواهند. آي ايراني! با ارسال ايميل به آدرس www.petitiononlin. com/sos 02082/petition.htmlاز هويت خليج فارس دفاع كن! آي ايراني، فارس بودن خليج،تشنه ايميل هاي شماست.(ص-۲--۵/۲/۸۷)
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 14:9  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
فكر عبث كرده بودند آن ها كه طبس را به عنوان پايگاه خود درنظر گرفتند تا عليه انقلابي كه به نور خدا مانند بود و چراغ روشنايي حق بود در زمين، اقدامي شيطاني كنند. آن ها نمي دانستند، «مكروا ومكر الله والله خيرالماكرين» را و نمي دانستند در ميان مردم اين ديار ضرب المثلي است به اين بيان كه «چراغي را كه ايزد برفروزد هر آن كس پف كند ريشش بسوزد» و نه تنها ريش كه ريشه اش نيز هم و اين بار الهام گرفته از قرآن است كه «ليطفئوانورالله ولله متم نوره و لوكره المشركون» و خدا نور خويش را كامل كرد با وجود خواست تاريكي طلبان، و طبس شاهد اين حقيقت است هنگامي كه شن هاي طبس به جنبش درآمد عليه ابرهه زمان و فيل هاي آهنيني كه آمده بودند تا كعبه اعتقادي مردم را درهم شكنند و شن ها، اين بار در دست ابابيل باد، نقش مرگ كشيدند براي نسل ابرهه كه اين بار از آمريكا مي آمدند و چنين شد كه پنجم ارديبهشت در تقويم انقلاب، عنوان يوم الله گرفت تا نماد سربلندي عباد الله و سرافكندگي جنود شيطان باشد. آن روز، خدا با شن ها، شيطان را تحقير كرد و بندگان خويش را عزت بخشيد و از آن پس نيز چنين خواهد بود كه بود هم و ما در حماسه ٨ سال دفاع مقدس شاهد اين سربلندي بوديم و در ديگر گذرگاه هاي بزرگ نيز گاه تمام قد ايستاديم و اكنون هم ايستاده ايم، هرچند در اين راه «محمد منتظرقائم» فراوان داده ايم در قامت شهيد. اما منتظران قائم، همچنان در انتظار آن جمعه موعود كه قائم آل محمد برآيد و ريشه ظلم و بيداد را از ريشه درآورد، درپي صلاح و اصلاح اند و گاه هزينه آن را با خون مي دهند و ديگر روز با آبرو و باز گاه با تحمل دشواري ها، محاصره ها، دلتنگي ها، تنهايي ها، اما ايستاده اند اما ايستاده خواهند بود. اما ايستاده نماز خواهند خواند ولو، دشمن ابرهه سان بخواهد اين نماز را درهم بشكند، اما ... اين نماز را، اين كعبه را، اين انقلاب را اين نظام را خدايي است كه همه كيدها را مي شكند، نقش هاي باطل را به آب حق مي شويد و پاك مي ماند زمين، پاك مي ماند زمان به نام حق، و دير نيست كه مستضعفان امامت خويش را بر زمين مستقر كنند كه اين اراده خداوند هرچند شيطان باز به عبث دست به كاري مي زند كه نتيجه اش را در طبس ديد ... آري امامت زمين از آن ماست.(ص-۶--۵/۲/۸۷)
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 14:4  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
گاهي آدم مي ماند چه بگويد و چه بنويسد. از يك طرف جامعه را نيازمند عنصر حياتي زيست جمعي كه همان اعتماد باشد، مي داند و آن را مثل هوا براي تنفس لازم مي شمارد و مي داند اگر اعتماد در جامعه آسيب ببيند هزار جور آسيب ديگر هم خود را به زندگي مردم تحميل خواهد كرد و سلامت جامعه و آحاد آن قرباني خواهد شد، از طرفي وقتي مردم را به اعتماد به هم مي خواني و تاكيد داري تا بگويي همه بايد خوبي هاي هم را باور كنند، گاه گرگ هايي پيدا مي شوند كه واژه بدي و پلشتي را هم روسفيد مي كنند و مي ماني كه چه بگويي به اين موجودات آدم نما، كه هم اعتماد را به آتش مي كشند و هم آرامش را، هم نهال دوستي بر مي كنند و هم درخت دشمني مي كارند و هم... و هم هزار جنايت ديگر و گناه ديگر...
چنانكه درخبرها داشتيم ٢پسر١١و١٠ ساله، قرباني هوس شيطاني زايده هاي فرهنگي كه اول نام انسان و بعد نام معلم خصوصي را آلوده كرده بودند، شدند و ماجراي سوم جنايت وحشيانه يك كارگر رستوران بود عليه يك دخترك ٦ساله. ماجراچنان تلخ بود كه واژه ها از بازگويي آن شرم دارند. كلمات نمي توانند بار ننگ كردار آن ددان آدمي نما را بر شانه بكشند. پس از خبر بگذريد اما يادتان باشد و ياد همه ما نيز كه بايد هوشيار بود و در تلخ هنگامه اي كه گرگ ها، دندان تيز مي كنند براي شكار، بايد مراقب كودكان معصوم بود. بايد چشم ها را باز كرد چرا كه به هركس نشايد اعتماد كردن. در استخدام معلم خصوصي بايد «خصوصيت هاي اخلاقي» و خانوادگي او را هم باز شناخت و باز هم مراقب بود تا كار به آنجا نكشد كه ٢طفل معصوم قرباني شوند و يك عمر با يك خاطره پرخطر و پرهراس سر كنند و باز در مجامع عمومي مثل پارك و رستوران و سالن... مراقب بود كه خطر باز هم مي تواند، طفل هاي معصوم را شكار كند. پس هم بايد آنان را آموزش داد كه «پس به هر دستي نبايد داد دست» چه بسا دست هاي آلوده اي كه زندگي ها و حرمت ها و حيثيت ها را از هم مي گسلد. وهم خود مراقب بود تا كودكان با غريبه ها تنها نشوند. و يك خبر ديگر، مستخدم يك خانه، كودك صاحب خانه را ربود و به گرو گرفت براي باج خواهي. اين هم مي تواند هشداري باشد براي آنان كه غريبه ها را به عنوان كارگر به منزل مي آورند و گاه مثل عضو خانواده آن ها را محرم اسرار و همراه بچه هاي خويش مي شمارند اما عمل اين زن مستخدم، بايد هشداري باشد براي خانواده ها، كه تا گرگ هست، چشم بر هم نهادن نه شرط عقل است و تا خائن هست، اعتماد بي حد و حصر جز به خطرانداختن سلامت فرزندان و زندگي، نتيجه اي ندارد. تازه بچه ها بزرگ تر هم كه مي شوند بايد مهارت نه گفتن را به آن ها آموخت تا به هر آدم نمايي پاسخ مثبت ندهند و يادمان باشد اگر مهارت نه گفتن داشتيم، اين همه معتاد و فريب خورده و ...نداشتيم و اين همه كلاه براي سرها ساخته نمي شد. اگر توان نه گفتن داشتيم، ارزش بله گفتن در جاي خود هم صدچندان مي شد اما... براي حراست از اعتماد كه لازمه زندگي جمعي است، هوشيار باشيم و به هركس اعتماد نكنيم. براي اين كه پاسخ بله در جاي خود صاحب حرمت باشد، نه گفتن را به عنوان يك مهارت زندگي بياموزيم تا منحني جنايت و خيانت و كلاه برداري و جدل و فريب رو به افول بگذارد. درست زندگي كنيم و راه هاي امكان توليد نادرستي را بينديم تا سلامت جامعه روزافزون شود... پس هوشيار باشيم، تا زندگي مان به هشداري براي ديگران تبديل نشود. از حوادث عبرت بگيريم تا فرداي ما، عبرت ديگران نشود.ص-۱۳ تاريخ انتشار 03/02/87 شماره سريال 16963
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 17:36  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
«مسئولان،افزايش خشونت در نوجوانان را يك هشدار جدي بدانند».اين تيتر خبري است كه خبرگزاري مهر براي خبر دكتر هاشمي،رئيس مركز مطالعات جوانان دانشگاه تهران،برگزيده است. اول قسمت هايي از اين خبر را با هم بخوانيم؛ دكتر سيدضيا هاشمي افزايش خشونت در كودكان و نوجوانان را متاثر از افزايش معضلات اجتماعي عنوان كرد و افزود: تا زماني كه معضلات اجتماعي پابرجاست،نمي توان توقعي در ارتباط با كاهش خشونت در كودكان و نوجوانان داشت. وي تصريح كرد:بخشي از ناهنجاري هاي خشونت آميز ناشي از نحوه تربيت است،به گونه اي كه بررسي ها نشان مي دهد اغلب نوجواناني كه به سمت اعمال خشونت آميز سوق پيدا كرده اند،توجه چنداني به تربيت آنان در محيط خانواده نشده است.رئيس مركز مطالعات جوانان دانشگاه تهران،افزايش خشونت در كودكان و نوجوانان را هشداري جدي تلقي كرد و افزود: بايد اين معضل را جدي گرفت و به دنبال برنامه هاي اساسي در راستاي مهار آن بود. سيدضيا هاشمي تصريح كرد:بي توجهي والدين در كنترل روابط فرزندان با دوستانشان طي سال هاي اخير افزايش يافته و بر معضل اعمال خشونت آميز نوجوانان دامن زده است. خب حالا تيتر اين خبر را اين گونه هم مي توانيم انتخاب كنيم ؛ «خانواده ها،افزايش خشونت در نوجوانان را يك هشدار جدي بدانند» .يك جور ديگر هم مي شود اين خبر را تيتر زد؛«جامعه،افزايش خشونت در نوجوانان را يك هشدار جدي بداند» و باز هم مي شود نوشت:«متوليان آموزشي و پرورشي،افزايش خشونت در نوجوانان را يك هشدار جدي بدانند»، «تازه مي توان گفت «نوجوانان،افزايش خشونت در نوجواني را يك هشدار جدي بگيرند» و... باز هم مي شود تيتر انتخاب كرد چرا كه پرورش نوجوان در جاهاي مختلف شكل مي گيرد،يا در محيط مدرسه است كه اولياي آموزشي بايد مراقب باشند،يا در خانه است كه خانواده بايد هوشيار باشد،يا تحت تاثير شرايط اجتماعي است كه مسئولان بايد جدي بگيرند هشدارها را. يا در ميان گروه همسالان است كه خود نوجوانان بايد مراقب باشند؛به هر حال متوليان،وراثت،محيط و آموزش و ... كه در شكل دهي به شخصيت نوجوان نقش آفرين هستند،بايد نسبت به مسئله افزايش خشونت در نوجوانان هوشيار باشند و هشدارها را جدي بگيرند،چه اگر امروز مسئله جدي گرفته نشود فردا به جد گريبان همه را خواهد گرفت و آتشي بر خواهد افروخت كه دودش به چشم همه خواهد رفت تازه اگر همه را نسوزاند! يادمان باشد شايد امروز با هزينه اندك با بهداشتي كردن محيط و شرايط براي پرورش نوجوانان بتوانيم آن ها را از گزند ويروس هاي خشونت زا و سلامت زدا،مصون بداريم و به فرداي بهتر اميدوار باشيم اما مطمئن باشيم بهداشتي نكردن شرايط به آنجا خواهد انجاميد كه ويروس خشونت در رگ و پيه و فكر و رفتار فرد همه گير شود و از طريق او در جامعه باز توليد شود؛آن وقت گاه با هزينه هاي چند برابر هم نمي شود او را به راه آورد چه او بيراهه را به عنوان راه برگزيده است و هيچ راهي را جز آنچه در پيش گرفته است،به رسميت نمي شناسد. خوب است خبرهاي حوادث را مرور كنيم تا دريابيم كه همين امروز افزايش خشونت در نوجوانان كه به مرگ يك انسان هم ختم شده است كم نيست ، بگذريم از اينكه انباشت خشونت در نوجوان فردا به گاه بزرگسالي مثل انبار باروت منفجر خواهد شد.چنان كه در بازخواني پرونده انبارهاي منفجر شده و متهماني كه از هيچ جنايتي روي گردان نيستند شاهديم كه انباشت خشونت در نوجواني از پيش زمينه هاي اصلي بروز جرم است و شايد به ندرت بتوان مجرمي را يافت كه كودكي و نوجواني آرامي داشته باشد.پس اكنون كه «هشدار دهنده ها» نسبت به افزايش خشونت در نوجوانان فعال شده است و كارشناسان هشدار مي دهند،خوب است،همگان آن را جدي بگيرند و قبل از آن كه واقعه اي تلخ روي دهد،براي علاج افزايش خشونت در نوجوانان چاره انديشي كنند.(ص-۱۳)
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 11:38  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|