|
مي آمد، مثل صاعقه، گفتم خدا كند اين صاعقه باران نداشته باشد والا از چشمان چند خانواده خواهد باريد برگور خود صاعقه ... و اين بار به خير گذشت، راننده سواري خودرو را كنار كشيد، وانت هم رد شده بود و الا معلوم نبود بر سر موتورسوار جوان و ترك نشينش چه مي آمد؛ هر چه بود سرنوشتش را خونين رقم مي زد؛ اما به خير گذشت. ولي قرار نيست هميشه به خير بگذرد. گاه كه كم هم نيست، بدجوري «بد» مي گذرد و بدي دامن گير چند خانواده مي شود ... از اين خبرهاي خونين در صفحات حوادث روزنامه ها و خبرهاي نانوشته اما خواندني روزنامه شفاهي زبان مردم فراوان مي خوانيم و مي شنويم، عكس هاي جوان با روبان مشكي هم كم نديده ايم و غصه هم كم نخورده ايم و حتي قصه هم كم نگفته ايم براي عبرت از سرگذشت كساني كه عبرت ديگران شدند، هرچند خود عبرت نگرفتند. همين حالا هم به خيابان نگاه كنيد، خبرهاي روزهاي آينده را مي بينيد و افرادي كه به خبر تبديل خواهند شد. همين حالا آن ها را مي بينيد كه در خيابان هاي شلوغ شهر، بدون كلاه ايمني، تك چرخ مي زنند و گاه با چند سرنشين چراغ قرمز را رد مي كنند، لايي مي كشند، زن و بچه مردم را مي ترسانند و ... اما اين ها نمي دانند آن كه قانون را رعايت نكند، مرد احتياط نباشد و كلاه ايمني را نپذيرد، بايد هزينه درمان دردهايي را بپردازد كه شايد درمان هم نداشته باشد و راستي مگر مرگ را چاره اي هست؛ وقتي افراد چنين بي احتياطي، چنين قانون گريز و مقررات سوز رانندگي مي كنند آن هم روي يك چرخ موتورسيكلتي كه با دو چرخ هم گاه عصيان مي كند. من هنوز دلم براي كودكي مي سوزد كه پدر بي احتياطش ، جلوي چشمانش پرپر زد و مرد. دلم براي مادري مي سوزد كه ظهر هرچه منتظر جوانش مي ماند ، از او خبري نمي شود، غذاهاي سفره را كه سرد شده و دست نخورده باقي مانده است، جمع مي كند و پشت در مي نشيند، اما از آن در هرگز پسرش نمي آيد، آن كه مي آيد ، خبر مرگ او را با خود مي آورد. من دلم براي پدري مي سوزد كه سر بي احتياطي پسر، كمرش مي شكند. دلم مي سوزد... اين روزها كه به خيابان ها نگاه مي كنم و سيل موتورسيكلت سواراني را مي بينم كه بدون كلاه، بدون رعايت قانون و بدون احتياط مي رانند، دلم بيشتر مي سوزد، چرا كه مطمئنم با اين راهي كه در پيش گرفته اند بعضي از جوانان، سرانجامي جز آن چه گفته آمد نخواهند داشت و افسوس بايد خورد بر سرمايه هاي ملي كه اين گونه هدر مي رود، بر فرصت جواني كه بيهوده مي سوزد؛ حال آن كه جوان، چراغ خانه، سرمايه كشور، ياور مردم و اميد آينده است. كاش مي شد اين را به آن ها گفت، به آن ها فهماند، كاش مي شد، بر حذرشان داشت از رانندگي پرخطر، رفتار پرخطر و گفتار پرخطر، كاش مي شد ... اما خدا كند بشود، خدا كند پليس قاطعانه ، شربت تلخ قانون را در كامشان بريزد. خدا كند خانواده، غرور جوانان را پاشويه كند، خدا كند ... تا شاهد صاعقه در خرمن زندگي هيچ كس نباشيم، تا چشم ها جز در اوج شادي نگريند، تا ...(ص-۱۳)
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 16:1  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|