|
گيريم هيچ مأموري نباشد، هيچ جريمه اي هم در کار نباشد، کسي هم چيزي نگويد، خود ما نبايد بفهميم که پارک خودرو در پياده رو، کار درستي نيست؟ از اسمش پيداست «پياده رو»؛ يعني آدم هاي پياده بايد از اين مسير گذر کنند، آن هم با آرامش خاطر که حتي موتورسواري هم نبايد آن را برآشوبد و دوچرخه سواري نيز هم. اين حق شهروندان است که در پياده رو با آرامش خاطر آمد و شد کنند و هيچ مغازه داري هم حق ندارد که وسايل مغازه خود را در مسير عابرپياده بچيند، اين مسير براي آمد و شد است و هر استفاده يا بهتر بگوييم سوءاستفاده از آن قطعا مشکل شرعي دارد و حق الناس را بر ذمه فرد، بار مي کند و اين حق الناس هم اگر امروز يقه افراد خاطي را نگيرد، فرداي قيامت قطعا خواهد گرفت؛ آن روزي که خير و شر را به «ذره» مي سنجند، توده اي انبوه شکل خواهد گرفت و بر دامن فرد مرتکب خواهد نشست. مطمئن باشيد. براي تضييع حق الناس که فقط نبايد از ديوار مردم بالا رفت. سد کردن مسير عبور مردم و حتي مانع گذاشتن در آن هم باعث تضييع حق شهروندان مي شود و موجب ضمان است، چه رسد، به اين که يک فرد، يک مغازه ۴*۳ مي گيرد و پياده رو را هم به آن ضميمه مي کند و حاشيه خيابان را هم بر آن مي افزايد. وسايلش را در پياده رو مي چيند و خودرواش را جلوي آن پارک مي کند و يا مانع مي گذارد که شهروند ديگري هم نتواند در آن مکان که پارک کردن مجاز است، پارک کند. بله، اين ها همه فردا بايد جواب داده شود، به ويژه اين که گاه شاهديم يک نفر يک مغازه ۴*۳ اجاره مي کند، آژانس تاکسي تلفني راه مي اندازد و خودروها را هم در پياده روهاي اطراف و حاشيه خيابان پارک مي کند و چون مغازه اش آن جاست، به کس ديگري هم اجازه پارک در حاشيه خيابان نمي دهد، انگار براي مغازه اش، شعاع ده ها متري هم خريده است و يا با يک مغازه کوچک و تابلو، نمايشگاه خودرو راه مي اندازد و باز معبر عمومي را از پياده رو تا خيابان آن هم به اندازه پارک دوبل و حتي بيشتر به تصرف در مي آورد. چنان که در خيابان گاز مشهد و ... شاهد آن هستيم. مردم که اعتراض شان با رفتار تند و حرف هاي تندتر پاسخ مي گيرد و ... کاش پليس به اقتدار با اين مسائل بيش از پيش برخورد کند و واحد برخورد با سدمعبر شهرداري هم به جديت براي احقاق حق شهروندان برخيزد و جلوي اين تعدي به حقوق عمومي را بگيرد. اين مطالبه مردم و حق مردم نيز هست، کاش کاري بکنند مسئولان... خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1392/05/28 شماره انتشار 18480 /صفحه اول و۶/جامعه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 10:52  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
صداي زنگ گوشي همراه پيغام مي دهد، پيامکي تازه آمده است و تو انگشت مي فشاري روي کليد براي خواندن و مي خواني، «روز آزادگان مبارک!». به تقويم نگاه مي کني ۲۶ مرداد در چشمت مي نشيند و ورق مي خورد، ورق مي خورد ورق مي خورد تا ۲۶ مرداد سال ۱۳۶۹ روزي که ايران در آغوش کشيدن فرزندان آزاده خويش را جشن گرفت. روزي که چشم ها خنده باريدند و لب ها با چشم ها همراه شدند. روزي که نوروز شد براي اين ديار، روزي که... همين طور خاطرات خوش آن روزها را مرور مي کني و باز لبخندي نقش بر لبانت مي شود و آهي از دلت برمي خيزد و بر زبانت جاري مي شود که «يادش بخير آن روزها!» روزهاي شرشره و شب هاي ريسه هاي روشن، روزهاي شور و شيريني، شب هاي خاطره و... اما، اما يادت مي آيد، تو که به اسارت نرفتي تا به درک فيض «آزادگي» رسيده باشي! کارت هم در سازمان ها و نهادهاي مرتبط با آزادگان نيست تا به هواي آن خوبان، خوبي، تو را هم نواخته باشد در شمار آن نيک مردان، پس قصه اين مبارک باد چيست و رازش کدام است. شماره ارسال کننده پيامک را مي گيري که اخوي قصه چيست؟ و مي شنوي که مگر شما آزاده نيستي؟ مي گويي نه، سعادت نداشتم و باز او مي گويد خوب دقت کن تو به تأکيد مي گويي نه، من در دوران دفاع مقدس پايم به بند عراقي ها نيفتاد، رزمنده بودم اما سعادت آزادگي نداشتم، او اين بار با خنده مي گويد باز هم دقت کن! سرگرداني ات را که مي بيند، مي پرسد، چند سال داري؟ پس از شنيدن، تقويم هايي که به آخر رسانده اي مي گويد: اين تعداد ماه رمضان را پشت سر گذاشته اي و به آزادي از مکر شيطان رسيده اي و اين خود آزادي بزرگي است و اصلاً «آزادگي اکبر» است و زود بحث را گره مي زند به جهاد اکبر و جهاد اصغر و اين کلام پيامبر بزرگوار(ص) که به مجاهدان بازآمده از غزوه اي بزرگ فرمود: عليکم بالجهاد الاکبر و در برابر پرسش مجاهدان که ما از جنگي بزرگ بازمي گرديم و مگر جهادي بزرگ تر از اين هم هست و پيامبر اکرم(ص) مي فرمايند: جهاد با نفس و خودسازي... رمضان هم از عبادت هاي انسان ساز و ريا ستيزي است که فقط براي خداست، شايد کسي براي خودنمايي نماز بخواند، اما روزه نمي گيرد. پس روزه داري عبادتي خالص است و اداي اين واجب آزادگي آور هم هست. پس روز آزادگان بر شما مبارک!... صحبت ها با اين دوست به پايان مي رسد و تأمل در گفته هايش آغاز مي شود، دلت مي خواهد، حقيقتاً به درک آزادگي برسي و اگر حسرت آزادگي در جهاد اصغر - که البته آن نيز با جهاد اکبر همراه بود - بر دلت مانده در جبهه جهاد اکبر چنان تلاش کني تا به فيض آزادگي برسي. اين دعايت مي شود براي همه، همه بندگان خدا که به اين فيض برسند و خوب مي داني اگر اين فيض کام مردمان را شيرين کند، شيرين کامي هم سهم همه مردم و حتي همه جهان مي شود که به آزادگي رسيده درگاه حضرت حق ديگر به بردگي شيطان نمي رود تا بزهکاري و گناه و جرم و جنايت زمين و زمان را آلوده کند. پس براي اصلاح خويش اولين قرار را روي تقويم روميزي مي نويسي و دستانت راهي آسمان مي شود تا آمين گوي لب هايت باشد که براي آزادي و آزادگي همه انسان ها دعا مي خواند... خراسان - مورخ یکشنبه 1392/05/27 شماره انتشار 18479 /صفحه ۱۶/بدون موضوع
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:23  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اسارت بود و يک دنيا مشکلات. هم تفنگ دست دشمن بود و هم همه چيز تو فقط ايمانت را داشتي و اراده اي که آبشخورش ايمان بود. همين کافي بود تا کاري کني کارستان که تاريخ هزاران برگ خويش را به نام تو سبز بنويسد و تمام قد برخيزد به احترام شماياني که از دالان تنگ و جهنمي اسارت به بهشت آزادگي رسيديد و براساس الگوهاي موفق اهل بيت(ع) از کاروان اسراي کربلا تا حبس امام کاظم(ع) يک جبهه هم تراز جبهه جنگ در قلب کشور دشمن گشوديد. شما اسير نبوديد، مبارز بوديد، رزمنده بوديد که فقط سنگرتان عوض شده بود اما رسم تان هم چنان پابرجا بود؛ ايستادگي تا پاي جان و پنجه در پنجه شدن با خصم کافر کيش حتي به قيمت جان! و چه جان هاي تابناکي که در آن دوران سخت با شهادت بهشت نشين شدند و پيکر پاک شان در غربت اردوگاه ستاره زمين شد. چه سرهايي که سرفرازي را معنايي نو بخشيدند تا نسيم به عزت در ياد پرچم ايران بوزد که اگر آن جا پرچم نبود اما ياد پرچم بود و مي شد پرچم را تصور کرد و گاه حتي نقاشي کرد و به احترامش ايستاد و سرود ملي خواند. چنان که بسيارتان خوانديد...اسارت بود، اما شما اسير نبوديد، آزاده بوديد و دوزخ صدامي اسارت را هم به بهشت حريت تبديل کرديد و تسليم سبک زندگي که دشمن برايتان نوشته بود نشديد و خود مهندس سبک زندگي شديد که دشمن شکن بود. خصم مي خواست آتش به فرصت زمان شما بزند تا به بطالت بگذرانيد، اما شما از لحظه به لحظه اين دوران فرصتي براي آموختن ساختيد تا جايي که به جرات مي شود گفت در ميان ايثارگران، آزادگان از جمله باسوادترين ها هستند. دشمن مي خواست شما را از خدا دور کند، اما شما دل داديد به کلام خدا و چه بسيارند آزادگاني که در حفظ قرآن نيز موفق بودند. چنان که در محافظت از قرآن. دشمن مي خواست يک جمع متفرق باشيد و عليه هم، اما شما امت واحد بوديد عليه دشمن. دشمن مي خواست شما را بشکند اما شما سروهاي قوي و محکمي بوديد که دشمن را شکستيد و از هر فرصت براي اين مبارزه مقدس استفاده کرديد. شما اسير نبوديد، اسير، دشمن بود و شما آزادگاني بوديد که معلم تاريخ شديد و باز آمدن تان به وطن نيز آن چنان شکوهي داشت که به يادآوري خاطره اش هم جان را دوباره بهاري مي کند. يادش بخير آن نوروزهايي که با ديدار شما شکل مي گرفت و بهار آغاز مي شد در خانه ها و کوچه هايي که آذين بندي شده بود... خراسان رضوي - مورخ شنبه 1392/05/26 شماره انتشار 18478 /صفحه۷/فرهنگی
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۲ساعت 10:34  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سلام «کاظم»، اين درست که نشاني ات را ندارم تا به ديدارت بيايم، اما مي توانم سلام کنم. سلام مثل ضميري است که مرجع خود را پيدا مي کند و اين سلام بر شانه نسيم صبا به حضورت مي آيد، حال شهيد شده يا بر صراط شهادت راست قامت ايستاده باشي فرقي نمي کند به هر حال تو نشانه خدا هستي، از تبار مرداني که پا به راه حق مي گذارند و خود نشانه راه مي شوند. سلام «کاظم»، اين سلام با يک دنيا شرمندگي همراه است، همشهري امام رضا(ع)! تو «اخوان» هستي و برادر همه ما، برادر هم مومناني که در صراط حق بر مدار ولايت پا به راه شهادت مي شوند. تو برادر همه ما هستي از هزاره هاي پيش تا هزاره هاي بعد، تو برادر ما هستي، يوسف گونه ما، اما ... شرمنده ايم «کاظم اخوان»، برداري ما انگار از جنس برادري برادران يوسف بود که تو را به چاه غفلت انداختيم و خيلي هامان فراموش مان شد که اين ديار، اين استان، اين شهر، يک ستاره به اسم «کاظم اخوان» هم دارد. روز خبرنگار آمد و گذشت و ما تو را نديديم. انگار شيطان غفلت، برگه هاي سبز ياد تو را از تقويم خاطرات مان، حتي، ديوان غزل هامان، حتي از يادگاري لحظه هامان، دزديد و رفت. يادمان شد تو يادگار خدايي و تو را بايد به ياد آورد مثل همه شهيدان تا به خدا رسيد اما ... کاظم عزيز! شرمنده ايم و اين چند خط هم شرح همان شرمندگي است که از سوي خود و همه همراهان مي نويسم. ما تو را به چاه انداختيم اما حضرت خداوند تو را بر جاه و جايگاه نشاند و جلال و جبروت بخشيد، حالا جلال شهادت يا جبروت مقاومت و جهاد، فرقي نمي کند، اين هر دو نوري است که از يک چشمه مي تراود و عطري است که از يک باغ شامه ها را مي نوازد. «کاظم» عزيز، «اخوان» بزرگوار، تو براي ما، بوي جهاد و شهادت مي دهي و عطر ناب شهيد چمران با توست. تو تنها قامت به جهاد رشيد نمي کردي بلکه با دوربين خود با ثبت لحظه ها، به جهاد، ماندگاري هم مي بخشيدي. جبهه هاي ايران، نفس پاک تو را در عطر انفاس قدسي چمران توأمان به يادگار دارد و تاريخ، چهره مليح تو را در کنار تصوير نوراني، «حاج احمد متوسليان»، «سيدمحسن موسوي» و «تقي رستگارمقدم»، به حافظه خويش سپرده است که خط عشق و شهود را تا لبنان، تا ديار ابوذر ادامه داديد و بر همان عهد و پيمان ابوذري، «جاويدالاثر» شديد!کاظم عزيز، ما را ببخش، ما ساکنان وادي غفلت را ببخش، که تو را از ياد برديم. حال آن که تو همواره به ياد ما هستي، ما را ببخش که تو را به چاه فراموشي افکنديم، اما خداوند تو را به اوج رساند و تو در اوج براي ما دعا کردي. کاظم عزيز! اين نامه را مي نويسم، پشت پاکت نشاني ندارد، براي ارسال اما مطمئنم به دستت مي رسد. پس مي نويسم، به نشاني بهشت خداوند برسد به دست کاظم اخوان... ... خراسان - مورخ پنجشنبه 1392/05/24 شماره انتشار 18477 /صفحه اول و ۷/فرهنگی
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:8  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
گاهي فرصتي دست مي دهد که آدمي با مديران مختلف همنشين و همکلام مي شود. در اين گفت وگوهاست که مي توان دريافت که آقاي مدير، چقدر «مدير» است و چقدر عنوان «آقاي رئيس» برازنده اوست. مي شود فهميد طلاي مديريت او چه عياري دارد و يا اصلاً فلز مديريت او حلب هم نيست چه رسد به طلا که عياري داشته باشد. به هر حال از اتوبوسي در اداره اي پياده شده و کرسي نشين رياست شده است و فردا که راننده اتوبوس در مسير برگشت قرار مي گيرد او هم مجبور خواهد شد بازگردد و يا او را باز خواهند گرداند چيزي که با پديده «تغييرات اتوبوسي» تاکنون شاهدش بوده ايم. يک جريان تا به قدرت رسيده، ديگراني را با هر عيار مديريتي عزل و نيروهاي خود را با هر توان نصب کرده است و اين سيکل معيوب بارها اتفاق افتاده است و هزينه اين آمد و رفت ها را که با آزمون و خطا هم همراه بوده است اين ملک و اين ملت پرداخته اند. حال آن که اگر در بر پاشنه عقلانيت و عدالت و اعتدال مي چرخيد هر کس سر جاي خود قرار مي گرفت و کارها به سامان مي شد. چنان که در مطالعه برخي مديران و حوزه مسئوليت شان مي شود اين را ديد، که فرد سر جاي خود است و کليدي است براي همان قفل لذا شاهد گشايش ها مي شويم و با تدبير مدير، گره ها يکي پس از ديگري گشوده و «کلاف سردرگم» هم سرش پيدا مي شود و... من خود در مواجهه با مديران و مسئولان اين مسئله را به عينه مشاهده کرده و مي کنم. عمق اشراف يک مدير بر حوزه کارش گاه چند سانت است و ديگر مدير به اندازه دريا. گستره اين اشراف گاه به اندازه اتاق رئيس است گاه به اندازه کل حوزه کاري. يک نفر مي خواهد حافظ وضع موجود باشد و ديگري مي خواهد طرحي نو دراندازد. يک نفر به اطلاعات رسمي قناعت مي کند و ديگري علاوه بر آن به داده هاي غيررسمي هم عنايت دارد و حتي بالاتر، به رصد سازمان هاي مشابه نهاد خدمت خود، در ديگر شهرهاي کشور و جهان هم مي پردازد. اطلاعاتش به روز است و نخبگان حوزه فعاليت خود را مي شناسد و توليدات آنان را در ياد دارد. در مديريت پيش پاي خود را نمي بيند بلکه افق نگاهش تا دوردست ها را هم مي کاود. شاخصه هاي يک سازمان موفق را فهرست مي کند و به ظرفيت و جايگاهي که در آن هست و بايد باشد هم توجه دارد. استفاده از تجارب ديگران را يک فرصت مي داند و با جست وجو در دنياي مجازي دنبال راه هاي حقيقي ارتقاست. از حضور ايرانيان در اين حوزه که در اقصي نقاط جهان فعال اند خبر دارد و به دنبال استفاده از دانش و اندوخته تجربي آنان است... معلوم است چنين مديري به موفقيت هم مي رسد و خود به سرمايه اي براي شهر، استان و کشور تبديل مي شود که فراتر از حاکميت اين يا آن جناح، کاربردي کليدي مي يابد و به باور اين قلم مديراني چنين بايد در هرم کشور ماندگار باشند و در آمد و شد جريانات سياسي نبايد جابه جا شوند. کاش قانوني نوشته مي شد، که مديريت هاي تخصصي گرفتار تندبادهاي سياسي نمي شدند تا بهتر و بيشتر مي شد از ظرفيت آنان استفاده کرد و کاش امروز که دکتر روحاني با شعار دولت تدبير و اميد و اعتدال، زمام امور اجرايي کشور را به دست گرفته است. اين «سنت حسنه» پايه گذاري شود که مديران متخصص در حوزه هاي تخصصي بمانند و بر مشي اعتدال کارها به سامان بشود. البته آناني که تخصص ندارند و اتوبوسي آمده اند، کسي هم شکوه نخواهد کرد که چرا اتوبوسي رفتند، اما متخصص ها و کاربلدها، بدون در نظر گرفتن نگاه سياسي بايد بمانند... . خراسان - مورخ چهارشنبه 1392/05/23 شماره انتشار 18476 /صفحه ۱۶/بدون موضوع
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۲ساعت 10:52  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مرد خانه نشين بود و زن، کمر همت را مردانه بست تا نان آور خانه اي باشد که شويش را توان سفره آوري نيست. رفت زن و زد به کار کارگري در هتل، در خانه مردم، در هر جا که عزت و احترام و هويتش حرمت گذاشته شود. او مي خواست سفره اي را که شويش پيشترها با نان حلال رونق مي داد همچنان با لقمه هاي حلال پررونق نگه دارد. چنين هم کرد و من همت او را مي ستايم. او دخترش را هم با عزت به خانه همسر فرستاد و حالا چشم به راه نوه اي است که از راه برسد و با خنده هايش نه خانه پدر و مادرش که خانه يک خاندان را بهشت کند. او چشم به راه نوه اي است که با شيرين کاري هايش، تلخي ها را از کام همه بزدايد.اما تا آمدن او، زن که قرار است مادربزرگ بشود بايد بيشتر کار کند. بيشتر و بيشتر تا بتواند سيسموني براي نوه در راه فراهم کند و... مبادا چشمان دخترش، پر از شرم شود در نبود سيسموني!؟ من که همت اين زن را مي ستايم. با اين مقوله نمي توانم ارتباط برقرار کنم. نمي دانم چرا، يک چيز، رسم مي شود و يک رسم، ريسمان مي شود و دست و بال مردم را مي بندد. سيسموني خوب است در شرايطي که پدر و مادر، دستي باز داشته باشند و جيبي پر، تازه خوب است پدر و مادري چنين علاوه بر سيسموني، کمک حال زن و مرد جوان هم باشند، اما وقتي، مرد از پا مي نشيند و زن برمي خيزد به نان آوري و خودشان، نان شبشان بسته به کار همان روزشان دارد. نمي دانم چرا حتماً بايد سيسموني فراهم کنند. چرا شانه هاي خسته يک مادر، بايد بار افزون تر را تحمل کند. چرا، خستگي يک زن بايد مضاعف شود. چرا... تا بتواند براي نوه اش سيسموني تهيه کند. باز خدا کند سيسموني ساده باشد، در حد همين کار مضاعف و بار افزون تر و کار بيشتر و باز چشمي به هم چشمي باز نشود که فلاني براي دختر و نوه اش چه برده است و فلاني چه؟ خدا کند طرف داماد، آن قدر انصاف داشته باشند که بدانند همين سيسموني معمولي را اگر در ترازوي وجدان بگذارند از خيلي سيسموني هاي آن چناني سنگين تر است. خدا کند قدر بدانند تلاش افزون تر يک مادر را که از استراحت و حتي از سلامت خويش مي گذرد تا فرزندش، به حرمت، به رضايت و به عزت لبخند بزند. خدا نسل اين مادران را تا قيامت زياد کند و به فرزندان درکي که به احترام آنان تمام قد برخيزند... خراسان رضوي - مورخ سهشنبه 1392/05/22 شماره انتشار 18475 /صفحه اول و ۶/جامعه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ساعت 10:42  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
قلم کبريت نيست، کلمات هم بنزين نيستند و خبرنگار هم اهل آتش نيست تا قلم بکشد به جان کلمات و به آتش بکشد چيزهايي که نمي خواهد را، نه خبرنگار را با «نمي خواهد» و دلخواسته هاي شخصي، نبايد نسبتي باشد که اخلاق حرفه اي اقتضا مي کند او خبر بنويسد نه خبر بسازد. البته او مي تواند و حتي بايد «جريان ساز» باشد اما نه با خبر غيرصادق، نه بارندي هاي غيرمومنانه، چه در آموزه هاي ديني به فراوان خوانده ايم که کسي از راه باطل به حق نمي رسد و با ابزار باطل هم نمي شود از حق دفاع کرد. خبرنگار جبهه حق هم در راستاي جريان سازي براي تقويت جبهه حق بايد از ابزار حق از «خبر صادق»، از «تحليل حلال» از گزارش واقع از جسارت حرفه اي و شجاعت اخلاقي استفاده کند و در مواجهه با آناني که مي خواهند «آتش بازي» کنند با برهان قاطع آنان را مبهوت کند نه اين که قلم برهان و کلام استدلال را بشکند و با تير و طعنه و حتي تهمت به ميدان پا بگذارد که هيچ کس نتوانسته با تهمت و افترا، ديگري را از ميدان بدر کند و خاکريز دشمن فتح کند و راه براي لشکر حق باز کند، نه، نمي شود! از حق بايد با ابزار حق دفاع کرد با دشمن هم بايد منصفانه پنجه در پنجه شد که جز به انصاف و جوانمردي، در افتادن با دشمن هم شايسته خبرنگار مسلمان نيست چه رسد با مخالفان دروني. خيلي دوست دارم اين نکته را به ياد دوستان خبرنگار و اصحاب قلم بياورم که در دفاع مقدس، به رغم حملات دشمن به شهرها و با وجود توان مقابله به مثل، همواره سعي رزمندگان ما بر اين بود که غيرنظاميان و اماکن مسکوني دشمن را زير آتش نگيرند و خلبان ما هم اگر ماموريت بمباران يک پل را داشت، اگر خودرويي روي آن مي ديد، خطر را به جان مي خريد و دور مي زد تا پس از عبور خودرو پل را بزند و حالا خبرنگار جبهه انقلاب نيز بايد چنين جوانمردانه با دشمن مواجه شود چه رسد به مخالف که مواجهه با او راه و رسم «جادلهم بالتي هي احسن» بايد داشته باشد. گفت او را با گفتن بهتر و کلام او را با کلام برتر بايد پاسخ گفت، نه حتي به کلام همانند چه رسد به زبان تحقير و توهين. نه اين اصلا با تدبير اهل ايمان نمي خواند. قلم مسلسل نيست تا خشابش را از کلماتي از جنس تحقير و آتش پر کنيم و همه را به رگبار ببنديم که از قضا دعا و آرزوي امام بزرگوار ما اين بود که «بشر به رشدي برسد که مسلسل ها را به قلم تبديل کند» نه اين که از قلم مسلسل بسازد براي شليک به آبروي مردم و ... پس بايد مراقب باشيم ما همه خبرنگاران و اصحاب رسانه، چه آناني که قلم برجريده روان مي کنند و چه آناني که کليک ها را کليد مي کنند براي نوشتن و چه آ ناني که فريم به فريم کنار هم مي چينند و تصوير و صدا مي سازند تا رسانه هاي ديداري و شنيداري شکل بگيرد ما همه بايد مراقب باشيم تا خداي نکرده کاري غيرخدايي نکنيم. آتش نشويم به آبروي کسي و سيل نشويم در بناي شخصيت کسي بلکه چشم باشيم براي مردم و دقيق و صادقانه ببينيم، مومنانه بنويسيم و مخصوصا امروز که بهار اعتدال، دارد درخت ها را به شکوفه مي نشاند ما نيز چشمه آبي پاي اين درخت باشيم نه آتشي که به افراط يا تفريط به جان باغ مي افتد. ما بايد به اعتدال بنويسيم و جامعه را نيز به اين سمت سوق دهيم تا با کمترين هزينه، بيشترين فايده عايد اين ملک و ملت شود و ايران بر مدار جمهوري اسلامي به عزت مضاعف برسد و ... . خراسان - مورخ دوشنبه 1392/05/21 شماره انتشار 18474 /صفحه اول و۲
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۲ساعت 10:44  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مرد که از نفس افتاد مردمان گفتند خواهد مرد خواهد مرد مردی که یکه و تنهاست زخم ها دارد بیمار است در دلش غوغاست بچه ها رفتند خواهر نیست برادر نیست مونس اش غم هاست مرد خواهد مُرد مردمان گفتند خواهد مُرد چون تنهاست اما ... پشت او ایستاد کوه شد پشت او ایستاد بانویی که اهل ایمان بود مرد را گفتا بمان جانم! جمله غم هایت را بنده غمخوارم مرهم من روی زخم تو تو بمان خانه استراحت کن جان زخمی را تو راحت کن نوبت من شد کارزار زندگی امروز دست همت بر کمر دارم تا که از راه تو بردارم هرچه مانع هرچه سنگین است معنی خود دارد این «همسر» معنی اش این است زن چنین گفت و به میدان شد مرد - زخمی - خسته - گریان شد همسرش اما پا به میدان شد سخت کار می کرد دست هایش شتابان شد با صداقت بود اهل ایمان بود مال مردم را حرمت حق را او نگهبان بود حرف زن این بود او اگر افتاده از پا این من و این راه و این پایم پاسدار زندگی هستم در کنار همسر خوبم حرمتش را باز می پایم مهربانانه لقمه می گیرم در گلویش می گذارم مرد خود را من تا بداند او برایم هست جمله جان و تن مثل یک میهن مثل سربازم امروز زندگانی را مثل کوهم من تا بدانی پشتیبانی را ... خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1392/05/20 شماره انتشار 18473 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۲ساعت 10:27  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سلام آقاي روحاني! رداي رياست جمهوري اسلامي ايران مبارک قامتتان و ان شاءا... حسن رياست جمهوري شما، مبارک مردم ايران باد. آقاي رئيس جمهور من از مشهد برايتان مي نويسم. شهري که اگر چه در تقسيمات جغرافيايي شهري است در کنار صدها شهر ديگر، اما به معنا يگانه اي است که همه شهرها بايد خود را با آن تعريف کنند و ستاره اي باشند که در گردش به دور حضرت شمس الشموس، نور برگيرند. آقاي دکتر! اين پايتخت معنوي ايران است و ان شاءا... در افق ديگر پايتخت فرهنگي جهان اسلام و هزار البته اين يک تعارف نيست، اگر دولتمردان هم آن را حقيقت بدانند، آن وقت پايتخت معنوي ايران، به «معيار شهري» تبديل خواهد شد در تراز تمدن سازي انقلاب اسلامي و باز هم تأکيد مي کنم اگر دولتمردان بخواهند و اين خواستن را با تلاش به توانستن تبديل کنند اين تأکيد را از اين رو مکرر مي کنم که مشهد به ميمنت وجود حرم نوراني و مضجع شريف امام هشتم، ظرفيت اين ارتقا را دارد. پس بايد تلاش کنيم تا به نتيجه برسيم. براي رسيدن به نتيجه هم اول از همه، شما به عنوان رئيس جمهور بايد تمام قد برخيزيد و براي احقاق حق مشهد که در حقيقت حق فرهنگ، حق تمدن و حتي حق همه مردم ايران نيز هست تلاش کنيد. شهري که مي خواهد پايتخت معنوي کشور و «معيار شهر» تمدن انقلاب اسلامي باشد بايد نه در سخنراني ها و تعارفات که در عمل مورد توجه ويژه قرار گيرد و «فوق العادگي» رسيدگي همه جانبه به اين شهر هرگز نبايد کمرنگ شود. آقاي روحاني! مشهد يک شهر ويژه است، توجه ويژه هم مي طلبد برنامه ويژه نيز هم. مشهد، «اعتبار» مي خواهد تا در همه حوزه ها به جايگاه بايسته برسد. از بهداشت تا درمان، از راه تا معماري، از گردشگري تا... همه چيز، همه چيز بايد ويژه ديده شود و ويژه تر بر اساس مهندسي زيارت تعريف شود. آقاي رئيس جمهور! مشهد پيشاني نظام است. هر کس پا به آن مي گذارد، تراز رفتاري، زيستي، رفاهي و... مردم همه ايران را مي تواند بسنجد، پس اين تراز بايد جوري تعريف و عملياتي شود که در خور نام مشهد و ايران اسلامي باشد. جناب حجت الاسلام و المسلمين روحاني! مشهد، پايتخت معنوي ايران، برنامه ويژه شما را مي طلبد و در اول راه خوب است با احيا و اختصاص، همان مصوبه دولت هاي گذشته مبني بر اختصاص سالانه ۲۰۰ ميليارد تومان بودجه زيارت به مشهد گام نخست را محکم برداريد. آقاي دکتر! گفتني ها کم نيست اما در «بدون موضوع» بايد کم گفت و اين را هم بگذاريد به حساب همان يک حرف که وقتي کليددار امور و رئيس جمهوري چون شما در خانه است، بس است. فقط يادتان باشد پيامبر عظيم الشأن اسلام(ص) «توس» را، مشهد علي بن موسي الرضا را در کلام آورده اند و امام امت و همچنين رهبر عزيز انقلاب نيز به مشهد نگاه ويژه داشته و دارند پس حرمت بايد داشت مشهد را که احترام همه اهل معرفت و به ويژه ايرانيان در اين حرمت گذاري است پس به مشهد سلام کنيد آقاي روحاني که سلام بر مشهد سلام به امام رضاست و خدمت به اين شهر نيز خدمت به امام رضا(ع)... خراسان - مورخ چهارشنبه 1392/05/16 شماره انتشار 18472 /صفحه ۱۶/ بدون موضوع
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:51  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
راز قرار زمین را - فراتر از کوه ها - باید در وجود نورانی اولیای خداوند یافت. آنان که با نگاه و کلام و منش و روش خود، زمین را در مدار بندگی، قراری متین هستند و اصلا سخن از اوتاد از همین روست که آنان هر کدام «وتد» هستند برای قرار زمین و برای اعتلای انسان ها بر مدار عبودیت. اگر آنان را «آیت ا...» می خوانیم فراتر از شأن و جایگاه علمی شان، به نشانه های خدایی در رفتارشان هم نظر داریم. آیت ا... عالمی است که نگاه در سیره و تعمق در رفتارش، نشانی هایی از حضرت خداوند به دست می دهد تا جایی که انسان باور می کند پا گذاشتن جای پای آیت ا... او را به ساحت حضرت ا... می رساند و الا اگر این نباشد، «آیت ا...» از مفهوم خویش تهی می شود و از فراوانی دانش، اگر از نور معرفت خالی باشد، خرمنی حاصل نمی آید تا دامنی از آن پر کنیم و توشه راهی باشد تا ما را به دوست برساند. «آیت ا...» عالمی است عامل که ره توشه ما را نیز در کلام دارد و همه تلاشش نیز این است که آدمیان بیشتری را به مقصد برساند. آیت ا... یک چراغ روشن است که «می ماند» حتی پس از مرگ. می ماند و راه می نماید، می ماند و به نام نیک خویش به مانایی می رسد. چنان که امام جمعه فقید مشهد، آیت ا... شیخ ابوالحسن شیرازی، در صفحات تاریخ و در صفحات روشن یاد مردم ماندگار شد و هنوز تا سخن از صداقت و اخلاص به میان می آید، یادها به مرور یادگارهای حاج شیخ ابوالحسن شیرازی متبرک می شود. اگر کسی را گره در کار افتد واز این و آن جا رفتن خسته می شود، باز به یاد عالم مردم دار می افتد که گره گشایی از کار مردم را چونان گشایشی گره های غامض علمی و فقهی عزیز و حتی از آن عزیزتر می شمرد. آیت ا... تنها لب به دعا و نصیحت نمی گشود، بلکه دستانش به کار حل مشکلات بود و تدبیرش نیز پی خیرخواهی مردمان شکوفا می شد. او زندگی را ساده می گرفت، اهل زرق و برق و رنگ نبود، خانه اش ساده بود و برای خویش آستین بالا نمی زد. آستین آیت ا... ۲ جا بالا می رفت؛ یکی برای وضو و دیگری برای راه انداختن کار مردم. من، خود مردی را می شناسم که می گفت: بیمار بودم و بی پول. نیازمند جراحی بودم و گرفتار عسر و حرج. تنها بودم و غریب تا این که بر اثر راهنمایی بنده خدایی، راه به خانه آیت ا... بردم و پیرمرد، دست به نامه شد و نامه اش برایم معتبرترین بیمه بود. دیگری برایم از شهرکی می گفت که به همت آیت ا... شیرازی برای نیازمندان ساخته شد تا به آبرو، راه به فردا برند و سومی از حل مشکل برنج فروشان می گفت و ... همه پیرمرد را حلّال مشکلات خود می دانستند و هنوز به یادش هستند، اویی که تا بود با مردم بود و حالا نیز جاودانگی اش را مردم در خاطر دارند. آیت ا... شیرازی اهل جبهه بود و قبل از آن اهل انقلاب، خود را با ولایت معنا می کرد و امامت جمعه را نیز به نیابت از مقام ولایت اقامه می کرد. او خالص و عزیز بود. بی ریا و صادق، لذا حضرت امام خمینی(ره) آن روح زلال و صاحب ضمیر آرام، نیز به دعایش امید داشت و خواهان سلامت او بود « از جناب عالی امید دعای خیر دارم و سلامت جناب عالی را خواستارم» این جمله ای است که امام خمینی(ره) در شهریور سال ۶۱ در پاسخ به نامه مرحوم شیرازی نوشته است. نامه ای که امام جمعه مشهد را «حضرت آیت ا... آقای شیرازی» خطاب کرده است و اهل فن می دانند به کار بردن واژه «آیت ا...» از سوی حضرت امام(ره) چه مفهوم بلند و وسیعی داشت ... حضرت آیت ا... خامنه ای نیز در پیامی به مناسبت رحلت این عالم مردم دار او را چنین می ستایند؛ «حضور شجاعانه این روحانی کهنسال در میدان های مبارزه با رژیم طاغوت و ... نیز تلاش و فعالیتی که در دوران جنگ تحمیلی در جبهه و پشت جبهه نشان دادند سند افتخاری است که از حافظه مردم عزیز این خطه مبارک زدوده نخواهد شد و بی گمان همه ارادتمندان به روحانیت و اسلام یاد و خاطره ایشان را گرامی خواهند داشت.» آری، شیرازی، شیخ ابوالحسن شیرازی، آیت ا... بود و چراغ راهی که به سوی حضرت حق می رسید. اصلا فلسفه وجودی آیت ا... این است که مردم را به صاحب نشانه برساند ... خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1392/05/16 شماره انتشار 18472 /صفحه اول و ۷/فرهنگی
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:47  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
بوي عيد مي آيد، شميم خوش «فطر»، جان ها را بهاري مي کند و ديده ها را «نوراني»، تا از اين پس نگاه ها «روحاني» شود و بايد هم روحاني و روحاني تر شود نگاه ها و رفتارها و حتي پندارها و گفتارها، که مشق عشق و معنويت در ماه رمضان بايد سرانجامي چنين داشته باشد اما اگر نه اين باشد، از رمضان جز خستگي و فرسودگي حاصل نمي شود. رمضان، ماه خدا بود و تکليف بنده، اين که در اين ماه به رازگشايي بپردازد و در بندگي به مقام بالاتر برسد. براي اين بود که يک ماه قرار ملاقات با خداوند و سفره نشيني رحمت دوست جان او را چنان فربه کند که يک سال- لااقل- جان به سلامت برد. رمضان، يک ماه بود با ۳۰ روز نو و ۳۰ نوروز و بايد جان از نويي چنان سرشار شده باشد که براي «کهنه» جايي نماند. رمضان يک ماه بود و شب قدري داشت که «خير من الف شهر» بود، برتر از هزار ماه و رندان و نظربازان آن را چنان قدر مي دانستند که قدر مي يافتند چنان قدر مي يافتند که همه چيز و همه کس را براي خدا قدر مي نهادند که در هر چيز که مي نگريستند، نشان دوست مي ديدند و ياد او در دل افزون مي کردند. ۳۰ روز رمضان، براي خيلي ها، به پرواز «سي مرغ» مي مانست به سوي قاف که سرانجام «سيمرغ» به مقصد مي رسيد و قاف نشين مي شد. حالا از مرغان جاني که پرواز آغاز کردند، در فطر «سيمرغ» عشق و ايمان به مقصد رسيد و به قاف عبوديت و ... رمضان يک فصل بود براي بهتر شدن، يک بهار براي رويش، يک تابستان براي رسيدن، يک پاييز براي نوازش نسيم و يک زمستان براي باران، يک فصل بود براي تمشيت يک عمر. يک عمر براي بندگي خداوند؛ بندگي که تنها به دعا و عبادت خلاصه نمي شود بلکه در حوزه خدمت به مردم و گره گشايي از مشکلات آحاد جامعه بسط مي يابد و مومن رمضاني، پس از رمضان بايد همه خوبي ها را در خويش بيشتر بارور کند و روي از نازيبايي ها بگرداند و هر روز از آن بکاهد. مومن رمضاني مي داند بايد «خدايي» شود و براي اين «بايد» خصلت هاي نازيبا را از خويش بزدايد و چنان مظهر شئون خداوند مي شود که هر کار که به دعا از خداوند مي خواهد، خود نيز براي انجامش در حق مردم، آستين همت بالا بزند. اهل رمضان مي داند پس از اين ماه بايد بهتر ببيند، بهتر بگويد و بهتر هم بينديشد. مي داند پس از اين نبايد چشم بر ديدني ها بپوشاند و يا بر ناديدني ها بگشايد مي داند «بايد» براي اصلاح جامعه در بستر امر به معروف و نهي از منکر تلاش کند. «بايد» اول خود را چنان بسازد که هر کس او را ديد به شکوه سازندگي ايمان بياورد و سپس مصداق «کونوادعاة الناس بغيرالسنتکم» باشد و مردمان را نه به زبان که به عمل به سوي زيبايي ها بخواند. اهل رمضان «بايد» بهترين باشند در کار، در تحصيل، در روابط انساني و در همه چيز و ... اين ها رازهايي است که مي شود در رمضان آموخت و پس از آن به کار بست و اينک که رمضان دارد به پايان مي آيد و در آستانه فطريم، بايد توشه خويش را از رمضان برگيريم و توان خويش را براي فردا و فرداها مضاعف کنيم... خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1392/05/16 شماره انتشار 18472 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:44  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مي پيچم داخل پمپ بنزين، شيشه خودرو پايين است و از آن سو بانويي جوان صدا مي زند: آقا! جوراب نمي خواهيد؟ لطفا از من جوراب بخريد... صدايش آن قدر صادقانه و دردمندانه است که در جا ميخکوبت مي کند؛ لطفا از من جوراب بخريد! من نان آور يک خانه ام... بچه هايم منتظرند... صدا اجازه حرکت نمي دهد. پياده مي شوم و قبل از آن که بنزين بزنم، از او جوراب مي خرم، جوراب ها را مي دهد و پول را مي گيرد و مي گويد: راضي هستيد؟ حلال است؟ ... نمي خواهد با رودربايستي از او جوراب خريده باشم، نمي خواهد با پولي که کسي با ترديد از او خريد کرده باشد، ناني بخرد و سر سفره يقين بچه هايش بگذارد. بانوي جوان وقتي مي شنود که راضي ام لبخند کمرنگي روي لبانش مي نشيند و چشمانش راهي آسمان مي شود به شکر و دعا ... ساعت از ۲۱گذشته و سفره هاي افطار جمع شده است اما نمي دانم اين بانو فرصت کرده است با کودکانش سر سفره بنشيند يا نه! نمي دانم لحظه هاي افطار را در پمپ بنزين سپري کرده است يا نه، اما مي دانم بانويي به سن و سال او در آن ساعت بايد کنار کودکانش باشد، اما جبر روزگار او را به دست فروشي کشانده است. مي دانم او همان لحظه ها که در پمپ بنزين به جوراب فروشي مشغول است و شرافتمندانه براي يک لقمه نان حلال تلاش مي کند، دلش پيش بچه هايش است، مي دانم همين حالا که «مادرانه» آسايشش را وقف آرامش فرزندانش مي کند، دوست دارد کنارشان باشد و دست مهر بر سر و رويشان کشد. مي دانم... و همين «مي دانم» ها آن قدر مرا درگير مي کند که در خويش مي شکنم. حتي نمي توانم به چهره اش نگاه کنم. شما که غريبه نيستيد من نسبت به اين مردم احساس دين مي کنم و حس مي کنم اين دست ها که دراز مي شود از من طلبکارند، مگر نخوانده ايم که حضرت خداوند سهم نيازمندان را که «عيال» اويند در مال برخورداران قرار داده است. اين درست که برخوردار نيستم اما به اندازه کارگري که کاري دارد و آب باريکه اي، حس مي کنم بايد استکان هاي خالي را از همين آب باريکه تا جايي که مي توانم پر کنم اما ... مگر از يک آب باريکه چند نفر را مي شود سيراب کرد؟ کاش آناني را که سهم شان از دنيا رودخانه و درياست به پياله هاي خالي نظري بيندازند.کاش مسئولان که وظيفه خدمت و تمشيت امور مردم را بر عهده دارند، بيش از کنون کاري بکنند، کاش بدانند مسئولان که نسبت به اين قبيل مردم و به ويژه بانوان نان آور مسئوليت مضاعف دارند و بدانند اگر کوتاهي کنند حضرت خداوند فرداي قيامت و شايد هم در همين دنيا کوتاه نخواهد آمد، پس کاش کوتاهي نکنند مسئولان، کاش کمک کنند صاحبان رودخانه ها و درياها و کاش دست به ياري بلند کنيم، همين ما که آب باريکه اي داريم، آن وقت خيلي از کارها درست خواهد شد و ديگر بانويي جوان شباهنگام مجبور نخواهد بود در پمپ بنزين جوراب بفروشد... خراسان رضوي - مورخ سهشنبه 1392/05/15 شماره انتشار 18471 /صفحه اول و ۶/جامعه
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:46  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
* اول؛ مي گفت: مادر به هم ريخته و صدايش به بغض نشسته بود،مي گفت مادر بيمار بود اما اين بغض و آن به هم ريختگي بيش از آن که به خاطر بيماري باشد، به اين دليل بود که قرار بود طبق گفته دکتر، روزه اش را بشکند. دکتر تاکيد کرده بود به خاطر سلامت بايد داروها را مرتب استفاده کند و اين استفاده مرتب و ۸ساعته، يعني بايد روزه اش را افطار کند و او دلخور بود از اين و دنبال راهي مي گشت که اگر بشود، مصرف دوره اي دارو را حداقل چند روز به عقب بيندازد تا ماه رمضان تمام شود. مي گفت: مادر گفته «درد بي طاقت» ندارم، درد را تحمل مي کنم تا رمضان تمام شود، آن وقت مصرف دارو را شروع مي کنم. مي گفت مادر ... و من در قامت اين مادر يک مومنه مي ديدم که به راز رمضان رسيده است و نمي خواهد فرصت از دست بدهد که اهل ايمان در اغتنام فرصت ها هوشيارند و خدا کند پس از رمضان اين مادر و همه مادرها، سلامت خود را دريابند که وجودشان گرمابخش زندگي است و ... . * دوم: نمي توانست روزه بگيرد، وضعيت وخيم جسمي اجازه نمي داد، اما حتم داشتم از نظر روحي روزه است و با اين که تکليف او روزه «نگرفتن» بود اما در حسرت حال روزه داران بود که در خود او هم حال روزه داران را مي ديدم. حال او مرا ياد ماجرايي انداخت که مي گويند بنده خدايي با شتاب به سوي مسجد مي رفت اما وقتي رسيد که نماز تمام شده بود او چنان آهي از دل کشيد که اهل نظر مي گفت حاضرم همه نمازهايم را بدهم تا تو همين «آه» را به من بدهي. حالا، حال و روز رفيق ما که به جبر بيماري نمي تواند روزه بگيرد مثل همان «آه» است و به راستي چقدر آدم مي خواهد روزه خود را با «آه» او عوض کند. * سوم: خداوند ارزش «آه» را مي داند و من حتم دارم آناني که روزه داري را به حسرت آه مي کشند و از اين که نمي توانند روزه بگيرند، دلشان لبريز آه مي شود، جزو روزه داران به شمار مي روند اما دلخورم از اين که گاه مي بينم، برخي افراد، جوان و پر انرژي، آشکارا روزه مي خورند من نمي توانم به مهر آنان را ببينم، حتي دلم نمي خواهد از مغازه اي خريد کنم که فندکش را آويزان کرده است تا کساني که سيگار مي خرند، همان جا آتش به جان سيگار و ايمان خود و اعتماد مردم بيندازند. من هيچ دوست ندارم با اين افراد چشم در چشم شوم و از همکلامي با آناني که انگار براي نمايش تجري و گناه روزه خواري اصرار دارند، گريزانم. البته روزه داري، هرگز باعث غرور نمي شود تا در بندگان خدا به تحقير چشم گردانم، حتي گناهکارانشان اما از تجاهر به فسق و تظاهر به گناه روزه خواري نفرت دارم و بر اين باور استوارم که بايد از زشتي گناه حذر کرد و بايد دامن برچيد از رو در روشدن با آناني که آشکارا مرتکب معصيت مي شوند و ... * چهارم: رمضان به آخر مي آيد. اما توشه اي که از رمضان گرفته ايم بايد ذخيره معنوي حداقل يک سال ما باشد و چقدر دستشان خالي است، آناني که به عمد روزه خويش را شکستند، آناني که روزه خواري خود را جار زدند و کوچه و جامعه را آلودند... آنان براي فردا چه پاسخي دارند؟ خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1392/05/14 شماره انتشار 18470 /صفحه اول و ۶/جامعه
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:56  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
چند سحر، بيشتر به پايان ماه رمضان نمانده است. ماهي که مبارک است و سرشار از کرامت، «شهرا...» نام گرفته است و سوغاتي چونان برکت و رحمت و مغفرت براي بندگان خدا به ارمغان مي آورد و آورد هم. بندگان هوشيار حضرت عليم و حکيم و بصير، با درک فرصت، دامن دامن سوغات برچيدند از خرمن فيض دوست و سبدسبد هديه به خانه بردند تا روشنا و قوت جان خويش را براي يک عمر ذخيره کنند و آناني را که همت کمتر بود شايد بهره يک ساله برگرفتند و ... اما کساني هم بودند و بوديم که چشم نشديم به بزرگي خداوند و نگاهمان به همين دست هاي کوچک خودمان بود، پس توشه اي که بايد برنگرفتيم و ... اما هنوز چند سحر باقي است و چند روز و شب و هنوز فرصت هست که شبي چند سفره نشين افطار شويم. هنوز وقت هست که دست زنيم در دامن پرفيض ازلي و توشه ابدي برگيريم. به هر حال گل هاي دقيقه نود هم خيلي وقت ها باعث پيروزي مي شود و هوشمند کسي است که تا آخرين لحظه براي زدن گل تلاش کند و براي برداشتن توشه بکوشد پس به هوش باشيم و از فرصت باقي، بهره بريم و به غفلت برگزار نکنيم اين چند روز باقي مانده را که «الفرصة تمّرمرالسحاب» کلام هشدار دهنده و هوشيارکننده معصوم است تا «دم غنيمت» شماريم و «دل» بدهيم به آستان دوست و «دست» بگشاييم، به گره گشايي از کار مردمان که «در» مي گشايد از آسمان. بياييم و راز بگشاييم از رمضان که رمز هر لحظه اش عروج است و تعالي اخلاقي و ارتقاي بندگي. پس بندگي کنيم حضرت خداوند را و دريابيم اگر در عصرهاي گذشته و ميان نسل هاي گذشته، حرف از انکار خدا بود و به کفر و شرک مي انجاميد، امروز حرف از انکار بندگي است که باز هم به کفر مي انجامد. اما ايمان به بندگي، از جنس ايمان به توحيد است و سرفراز مي کند انسان را و بهشت را «جان نشين» او مي کند و «جان و جسم» او را بهشت نشين. بندگي است که پر آزادي مي دهد و فرصت پرواز رهايي. بندگي است که انسان را تا چنان اوجي مي برد که «قدر از ملائک افزون مي کند» و او را به «قدرشناسي خويش» هم کمال مي دهد. پس دم غنيمت داريم و به «آني»، جهان خود را بهشتي بسازيم. چند سحري بيشتر به پايان رمضان نمانده است و بايد که از همين فرصت چنان بهره گيريم که لااقل يک سال، شيطان نتواند در ذهن ما و جامعه ما بذر وسوسه بيفشاند و بهره گناه برگيرد. بايد در همين چند روز باقي مانده چنان خود را «رويين تن» و «رويين جان» کنيم که وسوسه آن خناس پليد، مثل بذر «سترون» هيچ رويشي برايش نداشته باشد... خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1392/05/13 شماره انتشار 18469 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:27  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
تا روز قدس، يک بامداد بيشتر فاصله نيست و ما در فاصله يک روز تا «يوم الله» بايد خود را براي تحقق يک حماسه مهيا کنيم و يادمان باشد، روز قدس، خيابان ها، هرکدام حکم «تنگه احد» را خواهد داشت و مباد که خياباني خالي بماند تا سپاه کفر مدرن و مشرکان هزار رنگ بتوانند از آن رخنه اي بسازند و اول بر عزم و اراده و بعد بر خود ما بتازند. روز قدس، روز يک گروه خاص نيست که به افراط به ميدان آيند و شعارهاي خويش را فرياد کنند و نبايد کساني در مخالفت با اين گروه افراط جو، راهي کوچه هاي تفريط و قهر و بي عملي شوند بلکه روز قدس يک روز اسلامي است، يوم الهي است که در تقويم ايران نيز بسان يک روز ملي، احترام مضاعف دارد و خيابان هاي ايران را به سان خاکريزي براي دفاع از امنيت ملي از اعتقاد ديني، از شرف انساني مي نمايد که قامت کشيدن هريک سرباز پشت اين خاکريز توان جبهه خودي را ده چندان مي کند غیبت هر سرباز از توان ماده چندان مي کاهد. پس هوشيار بايد بود و به خيابان بايد آمد و هوشياري مضاعف کرد و ديگران را هم به همراهي در خيابان ها فراخواند تا چشم هايي که حضور ما را رصد مي کنند، دريابند شمار سربازان انقلاب اسلامي و حافظان ايران بزرگ و مدافعان اسلام و انسانيت روز افزون است و ايراني اگر پاي در زنجير هم باشد، روز قدس برمي خيزد و به خروش مي آيد. ايراني اگر تير در پاي و تيغ در گلو هم داشته باشد، باز روز قدس به حق خواهي مي آيد و مي آيد تا نشان دهد مرد است و دستاني ياريگر دارد و در وجود او نخل جوانمردي چنان قامت کشيده است که ميوه هايش کام تلخ مظلومان همه دنيا را شيرين مي کند آري، روز قدس روز جوانمردي و رادمردي است، روز هم افزايي توان ها و موج کشيدن دست هاست و در هيچ مکتب و مرامي، جوانمردان را جز به تکريم و نکوداشت ياد نمي کنند پس آي جوانمردان! اين برگ تاريخ را هم به همت خود چنان رقم زنيد که فردا نوادگان تاريخ در خوانش اين روز به حرمت خروش شما برخيزند. تا روز قدس، يک بامداد بيشتر فاصله نيست و در همين زمان باقي مانده بايد فاصله هاي خويش را به صفر برسانيم و همه با هم، در کنار هم بنيان مرصوصي را شکل دهيم که فرمان قرآن است. بايد همه «باور» نو کنيم، بايد دل از غبار پاک کنيم و با پندار طاهر و دل پاک و کلام رسا به ميدان آييم که روز قدس نه روز افراط و تفريط بل روز اعتدال و تلاش براي تحقق عدالت است. روز قدس و ياري مظلومان جهان به ويژه فلسطين، به معناي چشم پوشيدن بر نيازها و نيازمندان داخلي نيست، روز غفلت از خود نيست، روز نفي هيچ چيز نيست جز نفي استکبار و صهيونيزم، نفي زشتي و پلشتي و ... روز قدس روز احياي مجد و عظمت اسلام و تفکر اسلامي و جهاني اسلام است، روز افزون شدن غيرت و قدرت ملي است. روز ايران است. پس بايد همه به ميدان آيند و خيابان ها پر شود از شعار «هم غزه، هم لبنان، جانم فداي ايران» که اعتلاي نام ايران و سرفرازي اين ملک ايجاب مي کند هم غزه آزاد باشد و هم لبنان سرافراز و هر ملک و ملتي را که با ما سر دوستي است سرفراز بماند و ... يادمان بماند، روز قدس، نه روز اختلاف، که روز وحدت است و در دوره جديد و دولت جديد، بايد اين وحدت و همدلي مضاعف هم باشد... خراسان - مورخ پنجشنبه 1392/05/10 شماره انتشار 18467 /صفحه ۱۶/بدون موضوع
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:45  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
به مناسبت ۱۰مرداد، روز جهاني شير مادر رابطه فرزند و مادر، رابطه زندگي است. يک زندگي عاشقانه، مادر فقط يک «حامل» نيست که پس از ۹ماه، بار خويش را با «وضع حمل» به زمين بگذارد و ... تمام! نه منش «مادرانه» از حاملگي شروع مي شود اما با وضع حمل تمام نمي شود، بلکه روز به روز، ساعت به ساعت و حتي لحظه به لحظه پس از آن نيز در منش مادرانه جايگاه ويژه اي دارد. مادر نسبت به فرزند چنان حس مقدس و متعالي دارد که حتي پدر را چنان حسي نيست. مادر، فرزند را به جان مي پرورد و از «شيره جان»، شير درکامش مي کند و چنان تنگ او را در آغوش مي گيرد، که گرماي وجود مادر بچه را هر لحظه بر سر شوق مي آورد و چقدر زيباست وقتي کودک در آغوش مادر آواز مي خواند، دست و پايش را تکان مي دهد و لحظه اي که با مادر چشم در چشم مي شود چنان مي خندد که دل مادر باغ پر از گل مي شود. مادر در رابطه با فرزند، فقط او را مي بيند و چنان چشم از خويش مي گيرد که يادش مي رود خودش را، نيمه شب اگر بر مي خيزد، براي کودک است و هيچ وقت هم گلايه نمي کند اين نابهنگام برخاستن را. «خواستن» بچه او را به برخاستن مي خواند و چنان به مهر در فرزند مي نگرد که گاه حتي «خواب خوش» او را تاب نمي آورد و تشنه بيداري اش مي شود. آري رابطه فرزند و مادر بر مدار عشق استوار است و همين عاشقانه تحمل کردن سختي ها براي پرورش فرزند است که او را چنان مقامي مي بخشد که اهل نظر بهشت را زير پاي او جست و جو کنند و بهشت وجود مادر است و از کنار چشم هاي مهربانش راهي است به بهشت خداوند، مادري که فرزند را به عنوان امانت خداوند بزرگ مي کند و مي داند ولادت هر نوزاد، لطف خداوند را به اين جهان بيشتر مي کند لذاست که «مادر» چشم از خود بر مي گيرد تا براي «قاصد خداوند» سنگ تمام بگذارد ... مادر مهرباني تمام است اما تعجب مي کنم که هر چند به ندرت اما مي شنوم که برخي ها در جايگاه رفيع مادري، چشم از کودک و نيازهاي طبيعي اش بر مي گيرند و به قد و قامت خود مي نگرند و براي از فرم نيفتادن بدنشان، از شير دادن به نوزاد ابا مي کنند تا مبادا فرم و استيل بدنشان به هم بخورد، حال آن که مادر فراتر از جسم و فرم، به جان و باور ارزشمند است. پس هر که مادرتر و فداکارتر، عزيزتر است و هم در ديده و هم در دل به کرامت مي نشيند و آنان که به جسم و قيافه خويش مي انديشند در نگاه جامعه و حتي فرزند خود همان قدر مي ارزند... خدا کند همه زنان، تکليف مادر بودن را هنرمندانه به انجام رسانند... خراسان - مورخ پنجشنبه 1392/05/10 شماره انتشار 18467 /صفحه۶/خانواده مشاوره
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:41  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
آن سوي ميله ها، در زمستان گرفتاري مانده اند. خسته و حسرت زده به روزي فکر مي کنند که زمستان را آخرين برگ تقويم باشد و آنان را در نوروزي شورانگيز به بهار زندگاني باز گرداند. زندانيان جرايم غيرعمد و گرفتاران مالي را مي گويم که به اشتباه يا خطا، زمستان نشين زندان شده اند اما همت مردانه و عزمي جوانمردانه مي تواند آنان را به آغوش گرم خانواده بازگرداند، آن جايي که زني، دخترکي، پسرکي لحظه ها را به انتظارشان مي شمارند يا مادري و پدري پير، در حسرت «عصاي پيري» خود دست به ديوار راه مي روند. آري! زندانيان جرايم مالي، هم نيازمند کمک هستند و هم لايق مهرباني مردم. اين درست که گرفتار حکم حق قانون شده اند، اما نگاه و قصد مجرمانه نداشته اند. تيغ به روي کسي نکشيده اند به زورگيري، راه بر کسي نبسته اند و از ديوار خانه کسي هم بالا نرفته اند و هرگز در طمع مال بادآورده، در قاچاق موادمخدر همراه و همکار شيطان نشده اند، فقط اشتباه محاسباتي يا بي ثباتي بازار آنان را خاکسترنشين کرده است، اما اگر دستي به ياري شان برخيزد آن قدر غيرت در بازو و زانوي خود دارند که ياعلي بگويند و برخيزند و کار کنند و فردا خود نيز ياريگر ديگران شوند و ... شما هم با اين قلم هم عقيده ايد که اينان را بايد ياري کرد و مراسم ديرسال و رادمردانه گلريزان جايي است براي اين ياري و گلريزان سنتي است که از جوانمردان اين ديار به يادگار مانده است. پس ما نيز در راه و رسم جاودانه گلريزان، به قدر يک گل در شکل گيري بهار آزادي، نقش داشته باشيم و ... راستي، يک خواهش ديگر، علاوه بر زندانيان مالي که وضع زندگي شان خوب نيست و نيازمند ياري هستند، روزگار ذخاير خوني استان هم خوب نيست و خوب است گلريزان خون هم داشته باشيم و با اهداي خون خود، لحظات زندگي را براي بيماران فراهم کنيم. گلريزان خون، باز کردن دروازه باغ زندگي است که از آن نسيم بهار مي وزد، پس فرصت دوباره سلامت را به مردم نيازمند هديه کنيم... خراسان رضوي - مورخ پنجشنبه 1392/05/10 شماره انتشار 18467 /صفحه اول و۶/جامعه
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:39  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
زنگ زد آقاسيد و گفت يک چک ۳۰۰ هزار توماني به من مي دهي؟ چند ثانيه اي تعلل کردم، بعد گفتم باشد، بيا و بگير. فکر مي کردم، پول مي خواهد آن چند لحظه تعلل را هم صرف حساب و کتاب قسط هايم کردم که اگر اين پول را به او بدهم، قسط هاي خودم عقب نخواهد افتاد؟ وقتي ديدم، مي شود با کاستن از برخي خرج ها و يکي دو روز جابه جاکردن قسط ها، کارش را راه انداخت، گفتم بيايد و آمد او، آن هم شب شهادت مولاي نيازمندان و سرور و سالار جوانمردان مولا علي(ع) سيه پوش جدش هم بود... آمد و گفت چک را براي يک ماه ديگر بنويس! گفتم چرا؟ پاسخ داد: يک بنده خدايي حاضر شده به من قرض بدهد، اما يک چک اعتباري مي خواهد، شما لطف کن چک بده، سررسيد که شد جايش را پر مي کنم... چک را نوشتم و دادم و رفت و من ماندم و اين روزگار. اين روزگاري که يک نفر ميلياردها ميليارد بالا مي کشد و يک دريا آب هم روش و يک نفر هم بايد براي ۳۰۰ هزار تومان حداقل به ۲ نفر رو بيندازد. يک نفر براي پول و يک نفر براي چک و چقدر هم سخت است براي يک مرد رو زدن به ديگران... نمي دانم چرا اين ۳۰۰ هزار تومان مرا ياد ماجراي ۳ هزار ميليارد تومان انداخت.راستي شما مي دانيد با ۳ هزار ميليارد تومان مي شود چند وام ۳۰۰ هزار توماني داد؟ بگذريم ما را چه به اين حرف ها؟ حد ما همان ۳۰۰ هزار تومان است نه بيشتر آقاسيد اما به همين چک و به همان ۳۰۰ هزار تومان چنان خوشحال بود که گويي دنيا را به او داده اند، او رفت و من مناعت طبع و قناعت او را مي ستودم که با همه دشواري زندگي خود و زن و دو فرزندش را تدبير مي کند و دختر بزرگش را با شويش و فرزندشان هم به طبقه بالاي خانه ۴۰ متري اش در طبرسي شمالي آورده است تا اجاره خانه به آن ها فشار نياورد! و ... اين ها که يادم مي آيد، نمي دانم خانه هاي هزار متري و چند هزار متري و آپارتمان هاي چندين و چند ميلياردي و برج هاي آن چناني، مال چه کساني است و ... بگذاريم و بگذريم. حد ما همان ۳۰۰ هزار تومان است و خانه هاي پايين شهري، بالانشين ها، بالايند و ... باز هم بگذريم! خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1392/05/09 شماره انتشار 18466 /صفحه اول و۶/جامعه
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:12  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
این جا حرم است حریم عصمت و به پناه می آیند مردمان آهوانه از کید صیادی که هزار تیر در چله دارد و به هر تیر هزار خدعه صیاد در پی آدمیان می آید به شیطنت اما... اما وقتی آدمیان آهوانه به حرم پناه می برند هیچ صیادی را توان پا گذاشتن در آن حریم نیست و می آیند آدمیان - آهوانه - و سر می گذارند - به سجده - بر خاک حرم برای خدا و سر برمی دارند به بندگی و قد می کشند به عشق و دستان خویش را - به جای دو بال - کبوترانه به پرواز درمی آورند پرواز تا آستان دوست... این جا حرم است و حریم آفتاب عصمت نگاه ها این جا آهوانه می شود و دست ها کبوترانه و لب ها چشمه می شود جاری با کلماتی از جنس نور از جنس معرفت سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب... و جهنم خاموش می شود و بهشت می شود جان آدمیان و بهشت می شود همه جا... خراسان - مورخ چهارشنبه 1392/05/09 شماره انتشار 18466 /صفحه اول و ۲/عکس نوشت
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:8  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اين دومين باري است که گوشي را که بر مي دارم و صحبت هاي طرف مقابل را که مي شنوم تمام وجودم مي لرزد. رويم نمي شود گريه کنم، اما شانه هايم خجالت نمي شناسد، مي لرزد، مي لرزد، مي لرزد، مجبورم خود را به گوشه اي بکشانم تا دور از چشم ديگران درد شنيده هايم را با قلم قسمت کنم، شما که غريبه نيستيد. اين حکايت بيشتر روزهاي من است، که گوشي زنگ مي زند، برش که مي دارم صدايي به درد سخن مي گويد از مشکلاتي که سياهه اش به درازاي يک زندگي است و امروز - ديروز - باز يکي از اين روزهاست، اولي زنگ مي زند. بانويي است دردمند که دست ياري دراز کرده است و مومنان را به ياري مي خواند و دومي، مردي است که شرمندگي، او را از مواجه شدن با زن و بچه اش هم باز مي دارد، او مي گويد به هر دري که زدم نشد، مي گويد مستأجر است و اجاره اش عقب افتاد و از خانه بي خانه شد، حالا هم زن و بچه اش را در خانه اي ساکن کرده است که گرما طاقتشان را بريده است اما دريغ از يک کولر کوچک آبي، حتي دريغ از يک پنکه. او مي گفت بريده است، مي گفت: چنان مشکلات بر زمينش زده است که تاب برخاستن هم ندارد، مي گفت اين روزها که نام مولاعلي(ع) رمز برخاستن مردمان است، خدا کند جوانمردي به ياري ما هم ياعلي بگويد و گرماي دستانش زمهرير بي کسي را بر ما آرام کند. يکي به ياري بيايد که نسيم نفس هايش ما را از گرماي طاقت سوز نجات دهد و پس از ۲ تماس تلفني سومي باز بانويي است که قبض به دست راه بر من مي بندد که به گواهي مهر اخطار روي قبض هايش، اگر پرداخت نکند وجه خدمات را، بايد خود را براي قطع خدمات آماده کند و ... علاوه بر اين سه، چهارمي هم هست، آن را که ديگري به درد برايم تعريف کرد. او گفت: فلاني را که مي شناسي، پارسال عمل کرد و ماه ها زمين گير بود، گفتم بله، عيادتش هم رفتيم و دوستاني هم به ياري اش آمدند و بهتر شد، گفت: بهتر بود اما باز بيماري اش عود کرد، کار هم که نداشت و روي خودروي خويشاوندش کار مي کرد و مستأجر هم بود، حالا، مستأجر هم هست و بيماري اش هم بازگشته است و توان سر پا ايستادن هم ندارد چه رسد به کار و رانندگي. الان يک نفر مي خواهد خود او را به دکتر ببرد و او مي گفت و من چهره رنجور مرد را پيش ذهن داشتم. مردي نجيب، اما فقير، مومن، اما نيازمند و چشماني که زبان مرد بود و گويي فرياد مي زد که من گرفتارم، بيمارم، آي «فاطمي زنان» آي «علوي مردان» با من جوانمردي کنيد. او اين روزها و شب ها هم نيازمند دعاست و هم اجابت دعا که دردي از دردهايش بکاهد. محتاج و چشم به راه توانگراني است که به نام علي(ع) در ايام شهادتش کاري بکنند. او بيمار است، دستش خالي است، حتي بيمه هم نيست، کار هم که ندارد، حالا تصور بکنيد چه روزگاري دارد اين مرد، چهره اش هنوز جلوي نظرم است و چشمانش که به جاي زبانش فرياد مي کند. آيا فريادرسي هست او را؟... خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1392/05/07 شماره انتشار 18465 /صفحه اول و۶/جامعه
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:3  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
نه تنها کوچه های کوفه که تاریخ تو را گم کرده است آی خورشید به خون هجرت کرده کوچه های کوفه بی تو تاریک است و کودکان کوفه یتیم تر از همیشه به اشک تو فریاد می زنند آی پدر! کجایی؟! آن ها یتیم شده اند آقاجان نه روزها و سال های پیش که سایه پدر از دست دادند بل امروز که پرتو انوار شما را نیافتند یتیم شدند آقاجان نگاه کن چه زار می زنند این کودکان در کوچه های شیون و زاری نگاه کن این کوچه ها همه طول تاریخ را همه عرض زمین را در بر می گیرند و بی تاب به هر سو می دوند مثل کودکی که آتش به دامن صحرای صبرش افتاده باشد و آن سوتر بیماران تنها انتظار نان و خرمایشان بی سرانجام ماند و آن پیرمرد چشمان بی سویش را به سوسوی خیال خوش کرد شاید آن مرد دوباره بگذرد از کوچه های غربت آقای من! بچه ها کوچه ها را پر از مریم می خواستند برایتان و مریم ها را در زلال شبنم اما کافر کیشان که بسم ا... را دشمن دارند و نقطه بسم ا... را دشمن تر دنیا را بی قرآن می خواهند و بی بسم ا... تیغ شدند بر فرقی که آفتاب هر بامداد به سلامش می آمد و... آن روز ابن ملجم آن فرزند جهنم می خواست نقطه پایانی بگذارد شما را اما نمی دانست شهادت انسان را نه به پایان که به آغاز می رساند و در آغاز دوباره دیگر هیچ تیغی تیری به شهید کارگر نمی افتد و شهید شروع می شود در بسم ا... الرحمن الرحیم و یکصد و چهارده بار تکرار می شود در قرآن و آیه به آیه اش را در جان مردمان جاری می کند و امروز نجف حرم نجف در امتداد مکه در امتداد کعبه بر مدار شما - آقاجان - نور می افشاند و ما اگر چه زخمی تیرها و تیغ ها و طعنه ها اما وضوی «جبیره» نمی گیریم بل در اشک در خون وضو می گیریم نماز ولایت را نمازی که امامش شمایید یا علی! الله اکبر بسم الله الرحمن الرحیم... خراسان - مورخ دوشنبه 1392/05/07 شماره انتشار 18465 /صفحه ۲/اخبار
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:1  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
زمين و زمان به «ياعلي» دم گرفته اند و باران سهم همه چشماني است که با آسمان خويشاوندند و با دريا از يک جنس چشماني که اصل بارانند * زمين و زمان به سوگ نشسته اند عزاي مولاي زمان و زمين را سوگ سرخ اميرمومنين را و من چشم که مي گشايم همه را سوگوار مي بينم چشم که مي بندم انگار همه جانم پر مي شود از کودکان يتيم کوفه که با کاسه هاي شير به زيارت شير خدا مي روند اما ... * لبان علي (ع) چنان بي تاب شربت شهادت است که تاب نوشيدن شير ندارد وقت رفتن است انگار و پدر مي رود و کودکان يتيم از کوفه تا همه جا از آن روز تا هميشه به سوگ مي نشينند در سوگ مردي که تا بود هيچ کودکي احساس يتيمي نمي کرد هيچ غريبي تنها نمي ماند و هيچ نيازمندي دست خويش خالي نمي يافت اما ... * شب شهادت علي است و قدر نام بزرگي است براي امشب بايد گريست بايد مويه کرد، غربت عشق را و بايد دست شد و تا آسمان دعا امتداد يافت بايد حاجت خواست اما ... * يا شمس الشموس... يا بن الحسن... ما بي سليقه ايم تو حاجات ما بخواه ور نه گدا مطالبه آب و نان کند... اما شما برايمان طلب ايمان کنيد در شب نزول قرآن در شب عروج اميرمومنان... خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1392/05/07 شماره انتشار 18465 /صفحه۷/فرهنگی
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 10:58  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
قرآن به سر گرفته ای و موج دستانت تا آسمان می رود و چشمانت پر از ابرهای باران زایی است که پایان همه خشکسالی ها را به اشک گواهی می کند و مژه هایت به ناز سر اشک ها را شانه می زند و چه نازی می کشد خدا از تو، از دست هایت از چشم هایت از مژه هایت و از سرت که به زیر قرآن بر دنیا سروری می کند قرآن به سر گرفته ای و حسی مقدس از شور از عشق از آرامش در جانت جاری می شود مثل چشمه های زندگی و احساس می کنی در امن ترین جا زیر امن ترین چتر به تغزل مشغولی و چقدر پرشکوه است آرامش در آغوش خداوند جوشن نوشی ات جوشن پوشی ات را خدا به مهر به تماشا می نشیند و هر بند که می خوانی به عشق پاسخ اش را خدا می دهد به شوق و یک یاا... که از زبانت شعر می شود انگار خداوند تنگ در آغوشت می گیرد و مهربان تر از همه پدرها به لبخند نوازشت می کند و به پاسخ جامه اجابت بر دعایت می پوشاند... آی آدمی که قرآن به سر گرفته ای و در آغوش خدا نشسته ای دعا کن برای همه دعا کن برای همه چیز دعا کن برای تر سالی زمین برای باروری ضمیر و برای بهار شدن زمان و برای طلوع بهار آخرین حضرت صاحب زمان (عج) دعا کن تا زیبایی سهم همه مردمان شود و حرم گسترش یابد به پهنه زمین و زیارت به وسعت زمان تا هر کس در هر کجای زمین در هر طلوع زمان بتواند بخواند السلام علیک یا حجت بن الحسن یا امام زمان و بخواند همه ائمه را به سلام و بشنود علیک السلام... قرآن به سر گرفته ای و موج دستانت از حرم ثامن الحجج از مسجد از هر جای زمین تا آسمان می رود و چشمانت پر می شود از ابرهای باران زا و مژه ها زلف اشک ها را شانه می زنند پس لبانت را به دعا به سماع بخوان که ارض سما مظهر تسبیح و تهلیل است... خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1392/05/06 شماره انتشار 18464 /صفحه اول و۶/جامعه
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:26  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
بعثت شده بود انگار دیشب که در حرم - روزتر از روز- شرح می شد آفتاب بر هر آیه ای که تلاوت می شد و برانگیخته می شد جان ها به یا رب یا رب به الغوث الغوث به خلصنا من النار یا رب به اوج بندگی بعثت شده بود - در قیامت معنا- و هرکس می خواست خود آیتی شکوفا شده باشد تا وقتی بک یا ا... می گوید لبخند خدا را تماشا کند دیشب حرم شمس الشموس بود که در سوگ امام عدالت می گریست و به قدرشناسی قرآن به سر گرفته بود جان بود که تازه می شد و جهان بود که بر مدار عشق می آمد قیامت بود دیشب حرم قیامت بود مساجد قیامت بود هرجا که نام حضرت دوست دل ها را به قرار می آورد قیامت بود قیامت معنا قیامت آیه و قیام آیات ... و خبر به ملکوت مخابره شد که ملک به تقدیر عشق سجده گاه بندگان شد بندگانی که به اخلاص رسیده بودند و «خلصنا»شان با اجابت دوست توام شده بود پس آی فرشته ها چشم به تماشا بگشایید که این زمین تماشایی است و آن قدر ستاره جوشیده است که رشک آسمان شده است نگاه کنید این جا زمین است و اینان مردمانی هستند - که بی نیاز از سجده شیطان- خود به سجده بر دوست بزرگ می شوند بعثت شده است انگار که مردمان به شوق برخاسته اند و قرآن بر سر گرفته اند تا سر فدای قرآن کنند الله اکبر چه شکوهی دارد این شب قدر ... خراسان - مورخ یکشنبه 1392/05/06 شماره انتشار 18464 /صفحه اول و۲/عکس نوشت
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:22  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
امشب سفره اي پهن مي شود به پهناي ملک و ملکوت. ناسوت رنگ لاهوت مي گيرد و ملکوت بر ملک، عطر جبروت مي بارد و طعم بهشت دوباره کام را و جان را پر حلاوت مي کند و اين شيريني، آيه خواني عشق را شکوهي صد چندان مي بخشد. ا... اکبر که امشب، شب بزرگي است،بهتر از هزار ماه و هزاران ماه. ا... اکبر که امشب، همت ها را، عشق ها را، عاشقانه ها را، بندگي را قدر مي نهند و تقدير فردا و فرداها را مي نويسند. ا...اکبر که امشب قرآني گشوده مي شود به وسعت همه قلب هاي اهل قبله. ا... اکبر که امشب فرشتگان حضرت خداوند دگر باره در خواهند يافت راز «اني اعلم مالا تعلمون» را و خواهند فهميد «احسن الخالقين» به چه مجد و عظمتي مي تواند دست يافت. ا...اکبر که امشب ملک و ملکوت، «انسان» را برمي گزيند و بر صدر مي نشاند و قدر مي داند. ا...اکبر که شب قدر شب تقدير از انسان هاي قدر يافته است انسان هايي که مي دانند همه بزرگي، همه جلال و جبروت آدمي، همه زيبايي هاي زندگي در اين است که «بنده خدا» شوند و در اين ساحت چنان گام نهند که شيطان از آنان اميد بردگي ببرد که انسان يا به مقام رفيع بندگي مي رسد و يا به حضيض بردگي فرو مي افتد و راه سومي وجود ندارد که حضرت خداوند ميان بهشت و دوزخ، گزينه سومي قرار نداده است. مسافران اين دو هم در همين دنيا پا به راه مي شوند. بندگان راه به بهشت مي برند و دوزخ مقصد گام هايي مي شود که به بردگي برداشته مي شود. ا... اکبر که چه شب بزرگي است امشب و چقدر فرخنده فا ل اند انسان ها که اين قطعه ملکوتي زمان را در همين ملک تجربه مي کنند و جمال حضرت خداوند را-در آيات و نشانه ها- در همين خاک فرصت تماشا مي يابند.ا...اکبر که چقدر عزيز است امشب و چه همايون فاليم ما که، سعادت سفره نشيني قدر در حضور حضرت شمس الشموس را در نصيبي عاشقانه تجربه مي کنيم و در حريمي مي توانيم بک ياا... بگوييم، که حتم داريم صداي حجت خدا نيز بدين نواي خوش بلند است و گوش جاني اگر باشد مدهوش اين صدا خواهد شد که باور ما بر اين به يقين رسيده است که امام کلام ما را مي شنود و سلاممان را عليک مي گويد و سلامت و سعادت ما رهين همين سلام است ما باور داريم «انک حي مرزوق» را و امشب بر سفره بزرگي چنين مي نشينيم و آنسان که حضرتش براي همه دعا مي کند، براي اجابت آن دعاها، دست به آمين بلند مي کنيم. ا...اکبر که چقدر اجابت مي بارد امشب بر زمين، آن قدر که هيچ دستي خالي بازنمي گردد، پس آي آدم ها، دست ها را به سوي دوست دراز کنيد و نه به کوچکي دست ها بل به وسعت بزرگي کريمي مطالبه کنيد که اکرم الاکرمين است. آي آدم ها، امشب خوبي ها را، همه خوبي ها را براي همه انسان ها، حتي براي همه موجودات، براي زمين و زمان از خداوند مسئلت کنيد. آي آدم ها، امشب کسي دست خالي برنمي گردد، شما دست و دامن به وسعت بي نهايت بگيريد و از حضرت بي نهايت خوبي طلب کنيد.ا...اکبر که امشب شب بزرگي است، بزرگي را دريابيم... خراسان رضوي - مورخ شنبه 1392/05/05 شماره انتشار 18463 /صفحه اول و ۶/جامعه
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:53  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
در آرزوي جمعه عشق کاش رکعتاني مرا روزي شود از نماز عشق که تو امامت کرده باشي حتي اگر من ندانسته به آن نماز خوانده شده باشم کاش تنفس در حريمي مرا تقدير شود که به عطر نفس هاي تو بهار شده باشد حتي اگر من ندانسته نفس به اين نفس عشق آفرين داده باشم کاش در شبي جهان افروز در شب قدري و حتي شب هاي قدر پيش رو به جان بشنوم حديثي را که از خود روايت مي کني کاش اين شب هاي قدر که حرم نشين حضرت رضاييم زيارت نامه خواني ات را ببينم که به يازده امام و سيزده معصوم سلام مي کني کاش جمعه اي بيايد که تو بيايي - نه تو آمده اي - روزي بيايد که ما سر قرار آمده باشيم و از سمت قبله نوري همه چشم ها را بيدار کند به حديثي که از خود مي خواني... خراسان رضوي - مورخ پنجشنبه 1392/05/03 شماره انتشار 18462 /صفحه اول و ۶/جامعه
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۲ساعت 10:55  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
حق الناس... حق الناس... حق الناس... اين واژه را بسيار شنيده ايم و شايد خود نيز بارها آن را بر زبان آورده باشيم اما در عمل چقدر مراقبت کرده ايم که بار سنگين «حق الناس» بر شانه هاي ما قرار نگيرد که گاه حتي در قيامت هم نمي توان آن را بر زمين گذاشت که حضرت خداوند هم نه تنها از آن نمي گذرد که به شدت نسبت به آن غيرت دارد. حضرت آيت ا... مظاهري از مراجع عظام تقليد و استاد اخلاق، با تقسيم کردن گناهان به حق ا... و حق الناس و گناه حفظ نکردن آبرو، هشدار مي دهند که بايد مراقب بود، بايد نسبت به حق الناس حساس بود و بالاتر از آن بايد نسبت به آبروي مردم بالاتر از حساسيت، غيرت ورزيد. به گزارش رسا ايشان ما اصحاب رسانه را نيز هشدار و انذار مي دهند که «گناه تهمت برخي سايت ها و روزنامه ها بالاتر از تضييع حق الناس است» پس واي بر آن قلمي که «چوب حراج» به آبروي انسان ها مي زند و در سايت ها «کليک تاراج» به حرمت افراد مي زند. خدا کند گذر اهل دلي اين روزها به برخي سايت ها و روزنامه ها و رسانه ها نيفتد و الا دلش خواهد شکست از اين بمباران بداخلاقي ها. اجازه بدهيد از زبان اثرگذار استاد بخوانيم که؛ «غيبت، تهمت، شايعه، مسخرگي، توهين و مانند اين ها از [تضييع] حق الناس گناه بالاتري است و حتي در روايات اين گناهان از ربا خوردن و ربا دادن [که در حکم جنگ با خداست] بزرگ تر شمرده شده است». يعني حضرت خداوند جنگ با آبروي بنده خويش را از جنگ با خويش بدتر مي داند و سخت تر عقوبت مي کند. اين عالم ديني با اشاره به اين که [برخي] سايت هاي ما پر از توهين و مسخرگي و شايعه است، گفتند امروز [برخي] روزنامه هاي ما فحش نامه شده است. خود ما هم در ميهماني ها و مراسم افطاري درباره گناهان توهين، شايعه پراکني و غيبت رعايت نمي کنيم. حالا به خودمان نگاه کنيم و به رفتارمان، مخصوصاً داعيه داران ديانت تأمل کنند با ديگران چگونه رفتار مي کنند و چه نگاه و گفتاري دارند؟ متأسفم که بايد بگويم، برخي از مدعيان دين داري، چنان به عبادات خود مغرور مي شوند و دچار خود برتربيني که حرمت هيچ کس را رعايت نمي کنند. بماند اين که فوراً براي فردي که در طيف و گروهشان نيست فسق مي تراشند، فاسقش مي خوانند و حق خود مي دانند که توفان شوند در آبروي او. طنز تلخ ماجرا اين است که در اين رفتار باطل، خود را محق هم مي دانند و بر اين حرام رفتاري و گفتاري از خدا هم احساس طلبکاري دارند و... بگذريم، خدا کند در اين ماه رمضان به برکت دعاي خوبان همه ما بيدار شويم، مخصوصاً کساني که خود را در اوج ايمان مي دانند و با اين احساس به خواب رفته اند و بر همه مي تازند هم بيدار شوند و زبان و قلم چنان نگردانند که آتش شود به آبروي ديگران و آخرت خودشان و ياد آن ها و ما همه بيايد که بايد حرمت مردم را حفظ کرد. اجازه بدهيد پايان سخن را باز هم از زبان آيت ا... مظاهري بخوانيم؛ ايشان با اشاره به اين که حق الناس بخش ديگر گناه است، ابراز مي کنند: «خداوند از حق الناس نمي گذرد، در قرآن اشاره شده است که عده اي در صف محشر مي آيند و تمام اعمال خود را به طلب کاران حق الناس مي دهند و گاه عمل صالحي در کارنامه خود ندارند اما از گناه طلب کاران گرفته مي شود و به گناه بدهکاران حق الناس اضافه مي شود.» حضرت آيت ا... مظاهري مي گويند: «حق الناس افزون بر جلوگيري از عاقبت به خيري و بي برکت کردن مال و وزر و وبال شدن مال و اموال انسان سبب گرفته شدن اعمال خوب از انسان و اعطاي آن به فرد طلب کار حق الناس مي شود». پس هشدار که مراقب زبان و قلم خود باشيم... خراسان - مورخ چهارشنبه 1392/05/02 شماره انتشار 18461 /صفحه ۱۶/بدون موضوع
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۹۲ساعت 10:21  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
شانه نشین سجده های پیامبر، به طلوعت دیده روشن داریم طلوع می کند بهشت در محله بنی هاشم و از کوچه های بنی هاشم چشمانت - به حسن- آیه می جوشد آی شانه نشین سجده های پیامبر آی بامداد خنده های حیدر آی زندگانی را امامی حسن با تو ما تا خدا بزرگ می شویم و در نهاد ناآرام جانمان ضمیر روشن باران جان می گیرد و دستانی طلوع می کند از زمین و از آسمان تا گره بزند ملک را به ملکوت و پروازمان دهد از ناسوت تا لاهوت آی حسن آی امام بزرگی و بزرگواری که از ابرهای باران زای دستانت نه مومن که حتی کافر سیراب می شود و ما را هنوز در یاد مانده است و تاریخ را نیز هم آن روز که مردی از شام آمده بود و ظرف سوغاتی هایش پر بود از فحش و توهین و گفت و به هر گفته سیاهی پراکند و سترونی اما شما که باریدید از مجسمه دروغی که در ذهن ساخته بود هیچ نماند و من آن روز شاهد تاریخ بودم و تا امروز مانده ام و گفته ام باران کرامت شما نه زمین های حاصلخیز را که کویر را که سنگزار را که سنگلاخ را هم به زایش گل می کشاند چنان که آن مرد شامی را به کلامی به صبح رساند و ما را نیز به بهار می رساند که از ابرهای باران زای دستانت همیشه سیرابیم و طول موج دست هامان - به وقت قنوت- به گره آسمان و زمین می ماند یا حسن... خراسان - مورخ چهارشنبه 1392/05/02 شماره انتشار 18461 /صفحه اول و۲/عکس نوشت
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۹۲ساعت 10:18  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
جامعه براي سامان يافتن به انسان هاي خويشتن دار نياز دارد و آدم ها براي تعالي اخلاقي و افزايش صبوري و خويشتن داري به الگويي کمال يافته محتاج اند که همواره در اوج باشد و همه نگاه ها را در تماشاي خويش بر سر ذوق آورد. الگويي که اين ذوق را به شوق چون او شدن گره بزند و همواره چراغ راه باشد. چراغي که انسان ها را از افتادن به چاه و چاله هاي افراط و تفريط پرهيز دهد که افراط و تفريط اگر چه دو سوي ماجرايند اما نتيجه اي واحد دارند و آن هلاکت است. ما، اما، در زندگي الگوهاي بزرگي داريم که ما را به ايستادن در ميانه مي خوانند. پيشواياني که هندسه زندگي ما را بر سبيل عدالت و حق مي نويسند و امروز، زادروز امامي بزرگ است که ما را به بزرگي مي خواند و در اين راه عظمتي دارد که دست هاي دخيل بسته فراواني را تا عرش برمي کشد. آري، امروز چشم جهان به جمال عالم تاب امام مجتبي عليه السلام روشن مي شود که اسوه خويشتن داري شجاعانه بود و کلامش در همه زمان ها، درس آموز اين راز بزرگ «زيست مومنانه» است. ايشان با به دست دادن تعريف دقيق و راهگشاي مفاهيم بلند، شاهراه رسيدن به تعالي اخلاقي فردي و اجتماعي را به ما نشان مي دهند و «مديريت خشم»را يکي از بايستگي هاي اخلاقي انسان مي شمارند و در پاسخ کسي که درباره «بردباري» از ايشان پرسيد، مي فرمايند:«بردباري عبارت از فرو بردن خشم و اختيار خود داشتن است.» چون خشم يکي از قواي انسان است اما بايد با مديريت آن، از اين قوه، نيرويي در خدمت کمال ساخت چنان که نمونه اعلاي آن را در رفتار امام سجاد عليه السلام با غلامي که «ابريقش» بر سر ايشان خورد مي بينيم که به آيه خواني غلام که لب به «والکاظمين الغيض و العافين عن الناس و الله يحب المحسنين» مي گشايد، امام سجاد (ع) خشم خويش فرو مي خورند، از او در مي گذرند و آزادش مي کنند. آن خويشتن داري که امام مجتبي(ع)مي فرمايند به اين جا مي رسد و باز امام مجتبي(ع) در فرازي ديگر از جوانمردي، چنين رونمايي مي کنند که؛ « جوانمردي عبارت است از حراست دين، عزت نفس و با نرمش برخورد کردن و بررسي عملکرد خويش و پرداخت حقوق و دوستي با مردم» ...آري اگر ما فقط همين يک درس را از مکتب امام مجتبي(ع) به رفتار درآوريم بسياري از نابه ساماني ها شکل نخواهد گرفت تا براي رفع آن به هزار شکل برخوريم. اگر «خويشتن داري» شيوه زندگي ما شود رفتار ما مزرعه اي براي افشاندن و رويش بذر پرخاش نخواهد شد تا به بار بنشيند و ما را به عصيان بکشاند. اگر مهارت شکيبايي داشته باشيم، اين همه پرونده قضايي شکل نخواهد گرفت تا هزاران پيامد ناصواب هم داشته باشد و... اين روزها که جان به قرار روزه مي آيد و امروز که به تولد امام مجتبي(ع) تکريم شده ايم با خود عهد ببنديم، کمي شکيباتر باشيم آن وقت نتيجه حداکثري آن را چنان خواهيم ديد که راغب شويم اين «کمي» را به «خيلي» تبديل کنيم و خود به الگوي صبوري تبديل شويم... خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1392/05/02 شماره انتشار 18461 /صفحه اول و ۶/جامعه
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۹۲ساعت 10:15  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
بدرود حسن اسلامي مرد بود و دوربينش، مرد بود و عکس هاي صادقي که مثل «قول صادق» مي مانست... حسن اسلامي را مي گويم، مردي که با عکس هايش حرف مي زد و گاه يک شاترزدن او کار کتاب مي کرد. هنرمند بود حسن و عکس هاي خبري را هم هنرمندانه مي گرفت، آن چنان که وقتي مي رفت براي عکس، مطمئن بودي دست پر برمي گردد. آن روزها، عکاسي ديجيتال نبود تا عکاس انگشت اشاره اش را بگذارد روي شاتر کلي عکس بگيرد تا شايد يکي از آن ها به کار آيد. هر فريم «بايد» يک عکس مي شد والا فرصت از دست مي رفت... و حسن اسلامي در چنين فضايي کار عکس مي کرد و حتي پيشتر از آن، آن دوربين هاي قديمي بود و مردي که مي خواست همه پيام را در يک تصوير ارائه کند. روزنامه خوان ها يا بهتر بگويم خراسان خوان ها، جامعه گسترده مخاطبان اين کهن روزنامه حضور اسلامي را از سال ۱۳۵۳ در تصاوير حس مي کردند و به ويژه روزهاي انقلاب، که حکايت تير بود و جان، گلوله بود و نفس، باز اين اسلامي بود که با دوربينش با عکس هايش بلندترين شعار را فرياد مي کرد و پس از آن دوران، تا همين چند سال پيش عکاس هنرمند خراسان در همه فراز و فرودهايي که بود همراه مردم بود و قاصدي که خبرها را واقعي روايت مي کرد. مرد خوش مشرب و شوخ طبع ما فقط يک عکاس هنري و خبري نبود بلکه يک انسان بود، يک مرد مهربان، يک همکار خوب و صميمي و دوست داشتني که همه دوستش داشتند و کمتر کسي را مي توان يافت که او را ديده باشد اما خاطره اي خوش از او در دل به يادگار نداشته باشد. «حسن اسلامي» شرح نام خويش بود، هم «حسن» بود و پر از خلق حسن و شيوه نيکو و هم «اسلامي» بود و جان يافته در خوي و منش اسلامي، رفتارش او را ماندگار کرد آن چنان که حتي امروز که جسم او در خاک آرميده است و فرداشب در مسجدالنبي کوهسنگي پس از افطار به سوگش مي نشينيم اما او را زنده مي دانيم و حضور مهربانش را حس مي کنيم که او «نکومرد» بود و «نکونام» و درست گفت شيخ اجل که: سعديا مرد نکونام نميرد هرگز/ مرده آن است که نامش به نکويي نبرند... اسلامي را اما، نامش را به نکويي مي بريم و مي برند و خاطرات خوب از او در ياد زبان را به زيباگويي از او وامي دارد، پس او نمي ميرد که هنرش در تاريخ خراسان و يادش در دل دوستان ماندگار است... خراسان رضوي - مورخ سهشنبه 1392/05/01 شماره انتشار 18460 /صفحه اول و 6/جامعه
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۲ساعت 10:35  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|