تو

مصطفي شدي

 چمران

و مصطفي ماندي

ای شاگرد اول

 اي شاگرد اول هرچه عشق است

نهايت مصطفي شدن

 آخر برگزيدگي

شهادت است

 که تقدير تو را

بدان نوشتند

 اصلا

 مگر مي شود

 شاگرد اول بود

 در درس

 در اخلاق

 در علم

در شجاعت

 در شهامت

در هنر

در فرماندهي

در سياست

 در ديانت

 اصلا در همه شئون انسانيت

 در همه خوبي ها

و آن وقت

به شاگرد اول پرواز

قامت نکشيد؟

تو اگر شهيد نمي شدي

جاي هزار حرف

 مي ماند و دو هزار حديث

 حال آن که

 رفتن تو

در قامت شهادت

خود ناب ترين حديث شد

 و تازه ترين

 و قشنگ ترين

 حرف ها

 و شعرها

که شعور را

 به فهم تازه از عشق

 از شهادت

از انسانيت

مي رساند

 مصطفي

 تو برگزيده اي

 همان طور

 که مادر تو را مصطفي نام نهاد

تو برگزيده شدي

 تا چراغ راه شوي

 براي خيلي ها

 که پا به راه شدند

 و حتي کساني که تا آن روز

 پايشان به راه نبود

پا راه را نمي شناختند...

 تو با شهادت

 به الگويي براي

 انسان معاصر

 تبديل شدي

 به معلمي براي انساني زيستن

 تو ايمان را

 به هجرت پيوند زدي

 تا بياموزي مان

معناي «ارض ا... واسعه» را

تا بفهميم

 اگر يک جا

زمين براي بندگي

تنگ شد

 گوشه ديگر زمين هست

که بتوان خدا را عبادت کرد

 تو هجرت را

 به يادمان آوردي

 تا نگاهمان عوض شود به جهان

و هجرت را

به جهاد گره زدي

تا بياموزيم

 زندگي مومنانه

 تلفيقي از عقيده و جهاد است

 و تو معلم عقيده بودي

 و استاد جهاد

و شاگرد اول مدرسه عشق

 و معلم اول معرفت

تو مصطفی بودی

و مصطفی ماندی.... 

خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1390/03/31 شماره انتشار 17864 /صفحه اول
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 10:33  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
تصويرگردي در مساجد مشهد

جواني فصل عشق است

فصل بي قراري

فصل پرواز

فصل آواز

در کوچه باغ هاي زندگي

فصل چشم است

گاه ديدن

و خوب ديدن

و خوب ها را

و خوبي ها را ديدن

چنين است که اعتکاف

يک عبادت جوان مي شود

و چراغ روشن جان

براي روشن کردن جهان

بر مدار ايمان

... و جوان يعني اين

يعني اعتکاف

يعني معتکف

يعني نماز و راز

و نياز و ناز

جواني

فصل پاکي است

فصل ترجمه آيات

تجلي آيات

و تجربه آيات

و جوان ايراني

يعني اين

قامت کشيده در مسجد خدا

بر مدار دعا

براي خدا

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1390/03/29 شماره انتشار 17862 /صفحه٣/آینه تماشا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 11:35  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
در جلسه انصارالمهدي به ياد شهيد آزاد منش مطرح شد
 
بهترين روزي، حضور در مجالس شهداي سرفراز و رزمندگان است.سردار اسدي، رئيس بازرسي قرارگاه خاتم که به جمع «انصارالمهدي» آمده بود تا در مراسم بزرگداشت شهيد «نورا... آزاد منش» شرکت کند، با يادآوري حديثي که آيت ا... مشکيني از امام علي عليه السلام نقل کرده بود گفت: از امام پرسيدند، سخت چيست و سخت تر کدام است؟  و امام فرمودند سخت فشار قبر است و سخت تر، نداشتن مؤنة (توشه راه). سردار اسدي اما، بهترين «مؤنة معنوي» را ياد و ذکر شهدا دانست و فيض حضور در مجالس شهدا را منتي دانست که خدا بر انسان مي گذارد و سعادتي که حضرت حق نصيب مي کند. وي افزود: وقتي انسان مي خواهد از کشوري به کشور ديگر برود بايد پولش را تبديل کند و براي رفتن به جهان آخرت هم بايد فرصت هاي اين جهان را به عمل خير تبديل کنيم و اين بهترين زاد و توشه سفر آخرت است.به گزارش خراسان در اين مراسم، آقايان ششکلاني، صداقت، آرام و طالبيان به بيان خاطراتي از اين شهيد پرداختند. خاطراتي که زواياي شخصيتي شهيد را تبيين مي کرد و از لابه لاي آن نورا... آزاد منش را شخصيتي نجيب، شاد، خيرخواه و خيرانديش، سخاوتمند و دستگير نيازمندان مي يافتي. آزاد منش، نورا...، در جبهه از دلخواسته هايش براي رفتن به گشت هاي اطلاعاتي گذشت تا در پشتيباني و تدارک امور رزمندگان هم به وظيفه جهاد اصغر بپردازد هم به تکليف جهاد اکبر و اين بود که او را به عزت نفس و مقام والاي شهادت رسانده بود. دايي همسر شهيد هم پير روشن ضميري بود که در شرح شهيد به اين حقيقت پرداخت که شيعه ۱۴ قرن درس و تمرين کرد و سرانجام گروهي اين درس ها را در دفاع مقدس به بهترين شکل به اجرا درآوردند. در اين محفل همچنين غلامرضا بني اسدي نيز با اشاره به زندگي شهيد آزاد منش به اين فراز پرداخت که او زمان شاه در پي فرمان امام همه خطرها را به جان خريد و بي چون و چرا از پادگان فرار کرد اما زمان دفاع مقدس، فرمان امام را به جان خريد و خود را به خط مقدم خطر رساند و اين يعني ولايت پذيري مومنانه. اين روزنامه نگار افزود: ما هر ماه يک جلسه را ميهمان يک شهيد هستيم و خوب است که لااقل يک رفتار از هر شهيد را بياموزيم و به رفتار درآوريم. محمود روحبخش نيز در اين مجلس ياد نورا... را گرامي داشت و گفت: او خوب بود، حيف بود که اين خوب، فرصت خوب رفتن را از دست بدهد. نورا... بايد شهيد مي شد و اين شهادت انتخاب بود. شهدا هم انتخاب کرده بودند و هم انتخاب شده بودند، لذا مي ديدي که در باران گلوله ها و انفجار مين ها هم فرد به سلامت مي گذشت. او گفت: ما در مجلس ذکر شهدا، به دنبال احياي خود هستيم و در هم نفسي با يارانمان، بهترين دوران زندگي خود را، که دوران دفاع مقدس بود، بازخواني مي کنيم. در اين جلسه پسر و نوه شهيد نيز با ايراد سخناني کوتاه و دکلمه اي زيبا عطرافزاي محفل شهيد شدند.

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1390/03/29 شماره انتشار 17862 /صفحه٧/فرهنگی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 11:30  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

علي عليه السلام، نماد وحدت است و امام وحدت نيز هم و اين درسي است فراراه و فراروي همه کساني که مي خواهند مشق از سرمشق مولا بنويسند و زندگي بر محور ايشان بنا کنند. اگر نگاهي کاوشگرانه به زندگي مولا داشته باشيم، خواهيم ديد ايشان همواره نفر اول وحدت بودند، از خود و از حق مسلم خود گذشتند تا نظام اسلامي و حکومت نوپايش پا بگيرد. اين درس را نيز به همه زمان ها و زمين ها و اهلش دادند که هر کس مي خواهد سيره اي علوي داشته باشد، بايد اول چشم بر خويش و منافع خويش و حزب و جناح خويش ببندد و بر منافع متعالي جامعه و اسلام باز کند. نمي شود با همه وجود خودبين و خودنگر بود و همه تلاش را براي تامين منافع حزبي و جناحي به کار گرفت و از امام علي دم زد.

نمي شود به جاي «انظر الي ما قال و لا تنظر الي من قال» فقط به «من قال» نگاه کرد و «ما قال» را نشنيده گرفت و اگر گوينده را خودي دانست باطل او را جامه حق پوشيد و اگر غيرخودي تشخيص داد، حق مبين او را به سنگ باطل شکست. چيزي که متاسفانه در ميان برخي ارباب سياست بسيار به چشم مي خورد و دل و ديده را مي آزارد.

دريغا که برخي از اين افراد، داوري باطل خود را تحت عناوين مقدس هم دسته بندي مي کنند. حال آن که مولا علي عليه السلام معيار را به ما ارائه فرموده است تا در داوري هامان اول حق را بشناسيم تا به شناخت اهل حق هم عارف شويم.

در مکتب امام علي(ع) کسي حق ها را، قانون را، معيارها را به افراد نمي سنجد، بلکه اين افراد هستند که بايد به محک حق و قانون سنجيده شوند. سنگ ترازوي داوري حق، معيارها و قوانين هستند نه افراد اما ...

بر اساس آموزه امام بايد براي رسيدن به منفعت کلان وحدت و پرهيز از تفرقه بايد از منافع فردي و حزبي به نفع منافع کلان جامعه چشم پوشيد و لذا کسي را علي باورتر مي دانيم که با همه وجود براي اسلام و منافع کلي جامعه تلاش کند. به باور اين قلم اگر مي خواهيم خود رستگار شويم و جامعه اي رستگار داشته باشيم، بايد در همه شئون به امام علي(ع) اقتدا کنيم و بدانيم مولا همان گونه که امام قيام و تيغ و شمشير بودند، امام سکوت و مصلحت نيز بودند و آن ايستادن ها و اين نشستن ها، آن فريادها و اين سکوت ها کامل کننده همديگر بودند. پس کسي که خود را پيرو امام مي داند، بايد به هر دو بال مجهز شود تا فرصت پرواز بيابد، چيزي که اين روزها بدان سخت محتاجيم و جامعه ما نيز بيش از هر زمان ديگري نياز دارد و به مردماني که از امام خويش سکوت در موضع آن و فرياد به وقت آن را بياموزند و به عمل در آورند تا مشق ها به فراخور استعداد نويسنده اش به سرمشق ها شبيه شود ...

خراسان - مورخ شنبه 1390/03/28 شماره انتشار 17861 /صفحه۴

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 11:16  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
شب قدر نبود

 اما شب نزول ملائک بود

 شب تغزل ملائک هم!

زمين بود که به زمان سعد رسيد

تا سعيدترين فرزند خويش را

- پس از رسول خدا-

از مبارک ترين خانه

به خليفة الهي

فراروي خلق قرار دهد

 تا هرکس

 سررسيدن به خدا را دارد

 او را امام خويش بداند

 و مأموم وار

نمازش را

 و همه زندگي اش را

 به امامت او اقامه کند

 شب قدرنبود

 اما شب نزول ملائک بود

 شب تجلي آيات نيز هم

 بت ها شکستند آن شب

 اگرچه به ظاهر برپا بودند

 او حق بود

 جاء الحق شد

 تا زهق الباطل رقم خورد

 در تقدير زمين

 زميني که

 دست به زانو نهاد

 ياعلي گفت

 تا به همسايگي آسمان برسد...

خراسان - مورخ چهارشنبه 1390/03/25 شماره انتشار 17860 صفحه اول
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 10:39  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

راه من نزديک شد پدر! سال پار و سال هاي پيشتر اگر مي خواستم روز پدر را تبريک بگويم بايد کيلومترها مي کوبيدم و مي آمدم تا چشم به چهره اي روشن کنم که مثل زمين هاي عطش زده، هزار چين و شکن خورده بود. همان دم اما مي دانستم که مي شود همان گونه که در چين و شکن زمين بذر مي کارند و به بار مي نشيند در چين و شکن چهره تو نيز مي شود سلام را، مهرباني را کاشت و داشت و صد چندان برداشت. چهره تو مزرعه مهرباني خدا بود، مثل چهره همه پدرهاي ديگر اصلا همه پدرها مظهر مهرباني خدايند مثل مادرها. اما اگر مادرها، وسعت مهرباني شان مثل درياست، پدرها کوه مهرباني هستند و بچه هر چه هم قد بکشد، حتي درس بخواند و به مقامات عاليه برسد باز به وجود نوراني پدر پشت گرم است هر چند خود هم به مقام پدري رسيده باشد اما براي پدر خويش باز فرزند است و به او پشت گرم. اين را اما زماني مي شود فهميد که اين گرما، اين کوه دريغ شده باشد، وقتي خود را بي پشت حس کني، وقتي پدر را، نه پيکر پدر را بر سر شانه هاي عزا تشييع کرده باشي و من، پس از درک اين تجربه هولناک مي خواهم اولين روز پدر فصل جديد را، با کساني گرامي بدارم که براي تبريک روز پدر، با ايمان به لطف خدا، روي خود را به بهشت مي کنند تا بگويند، «پدر! روزت مبارک!» اما يک نکته ديگر هم هست؛ حالا لازم نيست براي مبارکباد عيد ميلاد امام علي(ع) و روز پدر ساعت ها بکوبم و بيايم و بکوبيم و بياييم بلکه مي توانيم، چشمان خود را به پلک ها بسپاريم و چهره زيبايتان را به سلام زيارت کنيم. حالا مي شود حرف ها را زد، اگر آن روز «شرم حضور» اجازه نمي داد خيلي از حرف ها را بزنيم. نمي شد، دست و پايتان را هر صبح و شام -به دليل بعد مسافت- بوسه باران کنيم، حالا مي شود هر لحظه بوسه شد و بر دست و پاي شما باريد. بله پدر. بله همه پدرهايي که ديگر نشاني کوچه هاي زمين را براي قرار ملاقات نمي دهيد، همه شماهايي که شماره تلفن خانه نداريد. با شما هستم. ما فرزندان شما، حالا بي آن که حتي نياز باشد تا مزار شما بياييم، مي توانيم به مبارکباد شما بياييم مي توانيم گل هاي صلوات را هر لحظه برايتان بفرستيم. مي توانيم به هر آيه اي که مي خوانيم به هر اشارتي که مي فهميم، برايتان سوغات بفرستيم. حالا فاصله مان به بي فاصلگي و زمانمان به بي زماني رسيده است. پس به بهترين زبان بايد گفت: پدر، روزت مبارک. برايمان دعا کن. هاي! همه پدرهاي مانده و رفته برايمان دعا کنيد. آي پدرهايي که در قامت شهيد، شاهد اين زندگي و اين زندگاني هستيد برايمان دعا کنيد. ما به چراغ دعاي شما در کوچه هاي تاريک زندگي، سخت محتاجيم. دعا کنيد آنقدر لقمه حلال در سفره مان باشد، که دستانمان قوت قيام و قنوت داشته باشد. دعا کنيد. قنوت دست هايمان آن قدر خالص باشد که در ترازوي عبوديت عيار داشته باشد. دعا کنيد فرصت آدم وار زندگي کردن را داشته باشيم حتي اگر شيطان سجده مان نکند! دعا کنيد بعضي هايمان آن قدر مهرباني داشته باشيم که به مهر پا به خانه پدري بگذاريم و عيد را به مبارکباد پدرها و مادرهايي برويم که راه رفتن و سخن گفتنمان آموختند... حالا شما به خدا نزديک تريد و شيطان را بر شما هيچ سلطه اي حتي به اندازه وسوسه اي نيست. پس براي ما دعا کنيد تا از وسوسه هاي شيطان رهايي يابيم...

خراسان - مورخ چهارشنبه 1390/03/25 شماره انتشار 17860 /صفحه۹/اجتماعی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 10:32  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
زلالي آب

 سرايش آفتاب

تغزل مهتاب

 و يک نگاه ناب!

... اين شرح چشمان توست پدر

که به مهرباني، برايم

معلم زندگي مي شوي

پدر!

 اي نامت

 زيباترين قله

 اي کلامت

کليد روزهاي بهشتي

من با تو

-پدر-

آموختم

 زيبايي را

و تمرين کردم

 زيبايي را

تو مشق مرا

 سرمشق بودي

يادم هست

 اولين بار که مي خواستم

ايستادن را به تجربه برخيزم

تو اولين «يا علي» را

بر زبانم جاري کردي

وقتي مي خواستم بروم

بسم ا... را به رحمان و رحيم گره زدي

تا بياموزم راز گشايش گره ها بسم ا...است

و بدانم در حضرت رحمان و رحيم

بايد بخشنده بود و مهربان

پدر!

 هر روز که بزرگ مي شدم

باز اين تو بودي که راز بزرگ تر شدن را برايم مي گشودي

تو اولين معلم بودي

 براي زندگي من

پس هر گاه به نماز

 قامت مي کشم

-باشي يا نباشي-

تو را جلودار نماز

مي دانم

 قرآن که مي خوانم

 در آيه به آيه اش

نشانه هايي از آن سرمشق مي بينم

کار را

 که با بسم ا... آغاز مي کنم

باز تو را

 همراه خويش مي بينم

کلمه اي که مي نويسم

 حس مي کنم

قبل از من

 تو نوشتي

و قبل از هر کس تو مي خواني

به مهرباني

 که با مردم

 چهره در چهره مي شوم

 در لبخند خويش

 تو را مي يابم

 دستانم که

در گرماگرم دست مردم

«مصافحه» -اين سنت ديني و ايراني-

را که تکرار مي کند

باز حس گرماي دست تو

در جانم

جاري مي شود...

اصلا-پدر-

هر جا که مي روم

 هر کاري را

-به خير-

از آغاز

 تا سرانجام مي برم

تو را جلودار خويش مي بينم

تو در زيباترين لحظاتم

جاري هستي پدر!

روزت مبارک

خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1390/03/25 شماره انتشار 17860 /صفحه۶/جامعه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 10:29  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 ساعتي در بهشت؛ اين عنواني است که من براي جلسه بروبچه هاي اطلاعات و عمليات و غواص لشکر۲۱ امام رضا(ع) دوران دفاع مقدس، انتخاب کرده ام. براي من بهشت جايي است که نفس پاکان زمين به ذکر معطر مي شود و مي توانم در چشمانم تصاويري را قاب کنم از مرداني که معناي مردانگي هستند. اين ماه باز بهشت دعوت دارم و دعوت داريد شما نيز هم. «بچه هاي انصارالمهدي(عج)» پنج شنبه شب اين هفته غبار از يادها برمي گيرند تا ناب ترين يادگارها جلوه گري کند قرار است زمان ۳۰سال به عقب برگردد تا چشم ها به قامت رشيد «نورا... آزادمنش» روشن شود. مردي که با شهادت خود، نور هميشه تراواي عشق شد. او که زاده تويسرکان بود، عشق به نور او را به مشهد کشاند تا در کوچه هايي نفس کشد که به انوار رضوي روشنايي مضاعف گرفته است. نورا... در مشهد به کار کتاب فروشي پرداخت. بزرگ تر که شد به سربازي رفت تا يک برگ زرين در کارنامه اش رقم بخورد وقتي که به فرمان امام انقلاب، سربازي را نيمه تمام گذاشت و از پادگان فرار کرد تا همراه انقلاب باشد، پيروزي انقلاب براي او نوروز مرام بود و او خود را در فضايي ديگر، بهاري ديگر و بهشتي ديگر مي يافت و براي نگهباني از اين بهشت نيز شب تا صبح نگهباني مي داد. جنگ که آغاز شد. «آزادمنش» رفت تا از آزادي به جان پاسداري کند. اين را به خويشان و دوستان هم گفته بود. «من مي روم» از «آمدن» اما چيزي نگفته بود. او رفت و دل داد به رزمندگان و بال داد به بال فرشته ها. از اين جبهه به آن جبهه و از اين خط به آن خط. «نورا...» مشق «جهاد» مي کرد تا سرانجام به «اجتهاد شهادت» برسد. خداوند هم انگار در اين بنده پاک خود جد و جهدي وافر يافت که سرانجام در ۵خرداد ۱۳۶۳، بر اجتهاد شهادتش مهر تاييد زد تا آزادگي «آزادمنش» و نور «نورا...» با شهادت جاودانگي يابد و اينک ما انسان هاي فاني هستيم که بايد راز بقا را در اين بقايافتگان به جاودانگي رسيده بيابيم چو آنان زيبازندگي کردن را بياموزيم تا خداوند زيبامردن را تقديرمان فرمايد... پس هرکسي خواهان شنيدن از راز جاودانگي و شکوه زيبايي است فردا شب ۲۶خردادماه، همزمان با نماز مغرب و عشا به آدرس مطهري شمالي۱۱- پلاک۷

خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1390/03/25 شماره انتشار 17860 /صفحه۷/فرهنگی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 10:9  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 «ان ا... جميل و يحب الجمال» باور ماست و با همه وجود درک مي کنيم زيبايي فوران کرده در ذرات هستي را و خوب مي دانيم سهم هر کس از زيبايي به اندازه باور اوست و اين باورمندان زيبايي هستند که به خلق زيبايي نيز مي پردازند تا وديعه اي را که حضرت جميل در انديشه و دستانشان قرار داده است تجلي عارفانه ببخشند و چنين است که دست ها به کار صنع مي شوند و «صنايع دستي» شکل مي گيرد تا هنر و ايمان، انديشه و باور بال به بال هم دهند تا پرواز در جان آدمي و در نگاه او شکل بگيرد و با خلق اثري هنرمندانه، زيبايي ها را سرمه چشم ها کند تا ببينند زيبايي ها را، تا دوست بدارند زيبايي ها را، تا زيبا دوست شوند و اين دوست داشتن را به رفتار نيز درآورند و آن وقت خواهد بود که فوران زيبايي را در جامعه نيز شاهد خواهيم بود و جامعه ما در خور شأن خليفةاللهي انسان خواهد بود.من معتقدم به هنر بايد نگاهي متفاوت داشت، چه همان گونه که خداوند گوهرها را در دل معدن در برخي زمين ها قرار مي دهد تا مردمان با کشف آن گامي فراتر نهند، هنر را نيز در برخي جان ها قرار مي دهد تا با کشف و متبلور کردن آن جهان را گامي فراتر برند. پس دست هاي هنرمند و صنعت گراني که نعمت دست و انديشه هنرمند را در اشکال مختلف به جامعه عرضه مي کنند، حرمتي مضاعف دارند. اينان را بايد قدر دانست و مباد که در کوچه هاي بي خبري و بي تدبيري، گرفتار بي هنراني شوند که به همه جلوه هاي زيبايي نظر به عيب مي کنند و عيبي را که در باور و نگاه دارند، در هنر مي بينند. هنرمند را بايد فهميد، او رسول و پيغام آور زيبايي هاست. او با هنر خويش، خلق را به سوي خالق دعوت مي کند. تامل در دست هاي او آدمي را به فهمي کمال يافته تر مي رساند.چنان که پيامبر مکرم اسلام(ص) از اشارت هاي دست هنرمند صنايع دستي کار توحيد را به پيروان خويش تعليم فرمودند، هنگامي که از زن ريسنده پرسيدند خدا را چگونه شناختي و او گفت وقتي چرخ به اين کوچکي را من نچرخانم از چرخش باز مي ايستد، چگونه اين چرخ گردون خواهد چرخيد، اگر خدا نباشد؟ آري، هنرمند، با نگاه پرتاملش مي تواند و بايد در اعتلاي ايمان مردم تلاش کند.هرچند اول بايد در آن چه مي آفريند، تامل کند سرچشمه هنر دستانش را بيابد و به ايمان متعالي برسد، آن گاه براي تعالي ايمان جامعه در قامت يک سردار قد بکشد. بگذريم. هفته صنايع دستي، بايد بهانه اي باشد براي خود هنرمند تا در خلوت انديشه خود به خدا برسد و براي خدايي شدن جامعه بکوشد و باز اين هفته مسئولان را به ياد آورد که هنر و هنرمند را بايد با برنامه ريزي و تسهيل در کارها قدر دانست و جامعه را نيز به خاطر آورد، از تماشاي زيبايي هاي صنايع دستي بايد به شناخت دست هاي هنرمند رسيد و باز به خداي خالق هنر و هنرمند معرفت يافت...

خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1390/03/24 شماره انتشار 17859 /صفحه۷/فرهنگی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ساعت 11:37  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

خورشيد

 شرابه اي از نگاه شماست

 که به عدالت قسمت مي شود

 تا قسط روشنايي مردمان

 عقب نيفتد

 شما آنقدر «سخي» هستيد

 که در سرايش نور

 حتي خانه هاي کور را هم بي بهره نمي گذاريد

و زمين هاي دور را نيز

به فصل باران

 کرامت با شما معنا مي شود

 که دشمن را

 - حتي-

 «حرزنشين» امان خويش داريد

شما جوادالائمه ايد

 و جواد الامان نيز هم

 و ما «مهرنشين» مهرباني هاي شمائيم

 که نه غريب

 که غريبه -هم- نمي شناسد

 مهرباني شما

 سفره اي است

 به وسعت عشق

 و هرکه عاشق تر

 برخوردارتر

شما صاحب خانه ايد

 و صاحب کرامت نیز هم

 اين مائيم

 که بايد

 جامه کاهلي

 از تن به در کنيم

و به طلب آئيم

 به طلب همه زيبايي ها

 و نيکي ها

 و خيرها

 آن هم نه به کوچکي دامن خويش

بل به بزرگي و بزرگواري دستان شما

 که جوادالائمه ايد

 و جوادالکرامت نيز هم

و ما

 همه خانه زادان و خانه نشينان حضرت رضا

 به روشنايي چشمان آقامان

-علیه السلام-

که با طلوع شما

 - عليک السلام-

 مي درخشد

 دل و ديده روشن داريم

 يا جوادالائمه

 يا جوادالنور!

خراسان - مورخ دوشنبه 1390/03/23 شماره انتشار 17858 /صفحه اول و ۲
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 11:57  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
پيام بود

که پيامک مي شد

تا هشدارمان دهد

به فصل فراموشي

که هوشيار بايد شد

بيدار بايد بود

که شيطان

حتي شيطان هم

پي آدم مي گردد

انگار

اين بار براي سجده کردن

و هشدار بود اين پيام

اين پيامک

هر چند

-نه بر سبيل حقيقت

که بر سبيل تامل

پيامک اين بود؛

گويي زمان آن

رسيده که شيطان

-آن سجده گريز نخستين-

هم حتي

به فرياد بگويد

«آدم» پيدا کنيد

به خدا سجده مي کنم!

آري آدم پيدا کنيد...

آدم شويم

نه در هوس سجده شيطان

بل براي عبوديت

در مسير ايمان

آدم شويم

در فهم آيه قرآنخراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1390/03/22 شماره انتشار 17857 /صفحه٧/فرهنگی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 10:22  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 پيامک هاي زيبا و پرمعنا، پنج شنبه شب روي گوشي هاي همراه نقش مي بست که بهانه اش «ليلةالرغائب» بود، شب آرزوها و پيامک دهنده مي خواست، در ناب ترين لحظه ها، در بهترين آرزوهاي پيامک گيرنده، نقش داشته باشد و در دعاها، فراموش نشود و... اين ماجرا از يک رو خوب بود و آن توجه به آداب و سنن ديني و احياي روش هاي نيکي که مي تواند، نيکي ها را در جامعه ترويج کند، شب آرزوها مي تواند، به پالايش آرزوها و اعتلاي دعاها بينجامد، منتها اگر نگاهمان از خود فراتر برود و يادمان بماند وقتي خداوند در خلقت، چنان مقدر فرموده است که چشم هايمان، نه خود ما که ديگران را ببيند، ما نيز در سيره و روش زندگي اجتماعي و به ويژه در دعاها ديگران را ببينيم چنان که بي بي فاطمه(س) اول براي ديگران دعا مي فرمود و هنگامي که با پرسش امام حسن(ع) مواجه شد فرمود: «الجار، ثم الدار» ديگر آموزه هاي ديني هم ما را به دعاکردن براي هم و براي همه تعليم فرموده است اما انگار ما يادمان رفته است اين درس ها و سرمشق و مشق ها چون بسياري از پيامک هاي دريافتي، التماس دعا بود براي خويش. حال آن که لااقل در دعاکردن بايد به بزرگي خداوندي نگاه کرد که از او التماس دعا مي کنيم پس مي شد و مي شود براي همه دعا کرد. اصلا به ما آموخته اند اللهم اشفع کل مريض... اللهم فک کل اسير... اللهم اغن کل فقير... و اين يعني، تنها براي مريض خود دعا نکن، تو شفاي همه مريضان را به دعا از خدا بخواه، شفاي مريض تو هم حاصل خواهد شد. تو رهايي همه گرفتاران و اسيران را طلب کن، اسير تو هم باز خواهد آمد، تو غني شدن همه فقرا را بخواه، فقر از خانه و کاشانه تو هم خواهد رفت و... پس يادمان باشد در همه امور «همه نگر» باشيم و به ويژه در دعا... بگذريم، اين را از باب يادآوري به خود و برخي دوستان عرض کردم والا در شب ليلةالرغائب، بسياري هم بودند که زيباترين آرزوها را به دعا خواسته بودند که اجابت آن مستجاب شدن همه دعاهاست. آنان ظهور دولت يار را طلب کرده بودند که وقتي بيايد، گل ها همه باز مي شوند و ديگري، از شب آرزوها گفته بود که با شب زيارتي امام حسين(ع) همزمان است و اين يعني، حسين(ع) نهايت آرزوي اهل عشق است. آري حسيني زندگي کردن و حسيني مردن و به حسين(ع) رسيدن انتهاي عشق است... البته آرزوهاي اجتماعي هم در پيامک ها و پيام ها جالب بود. يکي مي گفت دعا کنيد، سنگ گراني از ترازوها به دور افتد و ديگري مي خواست آرزو کند و دعا کند، نقاشي شاهنامه را زيباتر از پيش در ميدان فردوسي مشهد ببيند و شاهد اعتلاي فرهنگ اخلاقي باشد. نفر بعدي مي خواست، مسئولان بر مدار حقيقت به وحدت برسند تا مشکلات جامعه را از ميان بردارند و باز کساني بودند که سفره دعا را نه به اندازه بزرگي خداوند که به وسعت دل خود پهن مي کردند، حال آن که باز بايد گفتشان، سفره دعا، تنها سفره اي است که به اندازه داشته ها و نداشته ها و بالاتر به اندازه کرامت خدا بايد پهن کرد....

خراسان رضوي - مورخ شنبه 1390/03/21 شماره انتشار 17856

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 11:5  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 قديم ها، مرد بود و قولش. حرف که مي زد، سرش را حاضر بود بدهد برود، اما حرفش، اما قولش بايد عملي مي شد. همين هم بود که يک تار سبيل مردان آن روزگار هزار بار از چک و سفته هاي امروز معتبرتر بود. وقتي يک مرد حرفي مي زد، قولي مي داد همه مطمئن بودند آن قول عملي مي شود. مي گفت فلان روز -مثلا- کالا تحويل مي شود، مي شد. براي آن برنامه ريزي مي کرد. اما امروز، حرف ما نه دو تا که هزار تا مي شود. قول ها، عملي نشده از ياد هم مي رود و طرف انگار يادش مي رود چک دست مردم دارد، کار مردم دست اوست و بايد تحويل دهد. يادش مي رود بايد اجاره خانه اش را بدهد، يادش مي رود بايد کار مردم را راه بيندازد، يادش مي رود، زن و بچه اش چشم به راه عملي شدن قولش هستند و... يادش مي رود... يادش مي رود... يادش مي رود... همه چيز يادش مي رود. حتي زندگي! فقط يک چيز را هيچ گاه فراموش نمي کند و سر وقت ببخشيد، سر وعده انجام مي دهد و آن خودسازي است! خودش را مي سازد، حتي به قيمت سوختن خيلي چيزها، حتي آرزوهاي همسرش، بچه هايش، حتي زندگي آن ها. همين چندي پيش بود که بانويي از شهروندان در تماس با نگارنده از بلاي خانمان سوز و انسانيت کش اعتياد مي گفت که بر زندگي اش آوار شده بود و مرد که روزگاري برايش الگوي غيرت بود، حالا از او مي خواست بي غيرتي کند تا اين «شبه مرد» بتواند بدهي هايش را بدهد. از زن مي خواست، شمع جمع هاي پلشت چشم و پلشت کردار باشد تا... حالا زن مي سوخت از اين همه بي غيرتي. صداي ناله اش را، اما، گويا کسي نمي شنيد. يک خبر ديگر هم شنيدم که دعا مي کنم هيچ کس نشنود و آن اين است که پدر، که بايد مظهر لطف و عزت و غيرت باشد، همه آن ها را با اعتياد تاخت زده بود و حالا مي خواست براي دخترش نوبت بفروشد! ببخشيد. از اين دست پلشت خبرها هست که آدم از شنيدنش عقش مي گيرد چه رسد به نوشتنش، که واژه ها هم شرم دارند، اما متاسفانه هست. در همين شهر و ديار کم نيستند، گرفتاران اعتياد که خيلي چيزها را باخته اند... بگذريم. کاش از غيرت مردان ديروز، که فرقشان هم اگر دو تا مي شد، حرفشان دو تا نمي شد، در جان اين شبه مردان، ذره اي مي بود آن وقت مي شد، اميد بست که از دام اعتياد هم مي شود رست اما آيا آن ذره غيرت پيدا مي شود؟ اگر اين ذره پيدا شد، آن وقت مي شود بذرش کرد و کاشت تا به اندازه همه معتادها، درخت غيرت برويد و دوباره آن ها را به زندگي برگرداند....

خراسان رضوي - مورخ پنج‌شنبه 1390/03/19 شماره انتشار 17855 /صفحه۶/جامعه

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد ۱۳۹۰ساعت 11:34  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 شاهنامه را به ميدان فردوسي برگردانيد

دعوا دارند شهرداري و آستان قدس بروند جاي ديگر صاف کنند، چرا دود لج ولج بازي يا حتي ادعاها و دعواهاي حقوقي ۲ نهاد بايد به چشم مردم برود؟ ماشاءا... حضرات خبره و کارکشته و حق و حقوق دان هستند بنشينند پشت ميز گفت وگو و مشکلات خود را بيان و مسائل خود را حل کنند، نه اين که چون در بلخ بولوار سجاد آهنگري براي بيلبورد حرفي زد يک دفعه شبانه در شوشتر ميدان فردوسي، بزنند قصه مصور شاهنامه فردوسي را از ديوار پاک  کنند! مگر فردوسي و شاهنامه فقط متعلق به شهرداري است؟نه آقايان، نه مديران، نه بزرگواران! فردوسي، متعلق به فرهنگ اين مرز وبوم است او منادي فرهنگ ناب تشييع است، او از نمادهاي تمدن ايران اسلامي است. او زبان گوياي فرهنگ ماست. هزار شهردار و شهرداري و نهاد و سازمان مي آيند و مي روند و به تاريخ مي پيوندند، اما فردوسي ها مي مانند و بر گذرگاه تاريخ چراغ مي گيرند. پس با هيچ منطق نمي توان، شاهنامه را تصوير آن را به مسائل و گفتم گفت هاي دروني ۲ سازمان و نهاد گره زد.

اگرچه معتقدم حتي در دعواها- اگر خداي نکرده باشد- هم نبايد رفت سراغ مسائل فرهنگي، بگذاريد، فردوسي حرفش را بزند. بگذاريد، نسل امروز که دشمن مي خواهد اين نسل جوان در برهوت بي هويت دست و پا بزند، از زبان فردوسي با هويت خود آشنا شود. بگذاريد، «هفت خان» رستم را بخواند، تا رامبو برايش قهرماني بي بديل جلوه نکند و به بيراهه اش نکشاند! بگذاريد، نسل امروز که از قضا جست وجوگر هم هست، بداند رستم چگونه از سهراب و آرزوهايش گذشت تا ايران سرفراز باقي بماند، بگذاريد اين ها را بداند و ياد بگيرد در برابر درازدستي ها به کشور و انقلابش بايد از جان جانانش هم بگذرد. فردوسي حرف بد نمي زند، حرف هاي او را بايد به جان شنيد و بر صفحه دل حک کرد. نبايد اين حرف هاي بزرگ را آن قدر کوچک کرد که در چالش ۲ اداره از دو نهاد به اين روز درآيد. اين تنها حرف من نيست، حرف خيلي هاست که ديروز و پريروز، از ماجراي پاک کردن تصاوير شاهنامه از ديوارهاي ميدان فردوسي مشهد، به شدت دل آزرده بودند و بعضا گريستند.

آن ها مي گفتند چرا با فردوسي، چرا با فرهنگ ديني و ملي ما مي خواهند مسائل خود را حل کنند. آيا واقعا  راه ديگري نبود؟بگذريم. آن تصاوير پاک شد. اما ديوار سفيد است و خواست بسياري از اهل فرهنگ از مسئولان فرهنگ دوست و متعالي انديش آستان قدس رضوي، احياي دوباره اين تصاوير است. من خود اين درخواست را شنيده ام.

پس به قلم درمي آورم و باورم را گروي اين سخن مي گذارم که بزرگان آستان امام رضا عليه السلام همواره به تعالي اخلاقي و فرهنگي جامعه عنايت دارند و اجازه نخواهند داد مسائل وجود آمده ميان برخي بخش هاي اين نهاد مقدس و بزرگ با شهرداري، به محروميت مردم از خوانش تصويري شاهنامه منجر شود.

هنوز وقت هست هنرمندان هم براي بازآفريني آن تصاوير آمادگي دارند لذا اميدواريم به همت بلند، بلندمردان عرصه فرهنگ و خدمت در آستان قدس و شهرداري، دگرباره به شاهنامه خواني در ميدان فردوسي بپردازيم...

خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1390/03/18 شماره انتشار 17854

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 10:26  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
پيام بود

که پيامک مي شد

با واژه هايي

از جنس اندوه

از جنس تلخ يتيمي

با طعم روشن عرفان

با قرائت قرآن

پيام بود

که پيامک مي شد

تا تسليت بگويد

هجران خورشيد را

که بيست و دو سال پيش

با قلبي آرام

 و ضميري شاد

به عرش پر کشيد

و ما فرشيان هنوز

در حسرت آن لحظه هاي ناب

مي سوزيم.

پيام بود

که پيامک مي شد

تا تسليت گويد

هجران مردي را که

روح ا... بود

و آيت ا...

آيت ا... العظمي

نشانه بزرگ خدا

و خداپرستي

و حق بيني

حق خواهي

و حق گويي

پيام بود

که پيامک مي شد

تا نشان دهد

دل ها همچنان

پي نشانه عشق

مي روند

و چشم ها

باران را مي فهمند

و دست ها

براي التجا به درگاه دوست

بال بال مي زنند.

پيام بود

که پيامک مي شد

تا دل ها را

به آرامش بخواند

که اگر خميني رفت

راه خميني هست

و در اين راه مي توان

به خدا رسيد

و بندگي کرد.

اگر خميني رفت

راهش روشن

پرچم  ها در اهتزاز

و قافله در حرکت است

به قافله سالاري مردمي

که شبيه خميني است

و ميان خامنه اي

و خميني

فقط يک آه فرق است

که گويا

در فراق روح ا... برکشيده مي شود

پيام بود

که پيامک مي شد

بايد حرف هاي

کلمه خميني

و خامنه اي را شمرد

و راز آه را فهميد

و دوباره

ولايت را

و تولي را

به نماز قامت شب

پس اذان بايد خواند

اذان بيداري

حي الي الصلاة

ا... اکبر

و بسم ا... الرحمن الرحيم...

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1390/03/16 شماره انتشار 17852 /صفحه اول

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 10:30  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 
هنوز مستقل ترين کشور جهانيم. مقدرات ما نه در کاخ هاي هزار رنگ قدرت ها، که در ميان خود ما نوشته مي شود. شايد خطا داشته باشيم، اما توان اصلاح خطا را هم داريم. خود ما مي نويسيم، خود ما با خودانتقادي مي توانيم اشتباه خود را اصلاح کنيم و به درست ترين تصميم برسيم. در مجامع جهاني نيز نه قدرت ها که خود ماييم که راي خود را اعلام مي کنيم. سر خود را بلند مي گيريم و حرف خود را هم به صداي بلند مي زنيم و اين همان استقلالي است که تو برايمان آوردي تا ايستاده بر مدار عزت در جامه حکمت با زبان مصلحت آن را بيان کنيم و تا امروز هم نشان داديم براي حفظ اين ميراث گرانسنگ تو تا پاي جان ايستاده ايم و در خط روشن تو تا افق هاي سرفرازي خواهيم رفت.

امام! تو استقلال را به آزادي گره زدي تا از دل آن «جمهوري اسلامي» ظهور کند و ما به اين گوهر باهر، هنوز چشم روشن داريم.

تو، مي خواستي نه تنها از ماذنه ها که از گلدسته هاي جان نيز اذان حريت و آزادگي برخيزد و ما هنوز آزادمردترين مردم اين جهانيم و چشمي اگر به انصاف باز شود اين را در مقايسه با ديگر کشورها مي توان ديد، هر چند با ايده آل هاي مکتب تو فاصله فراوان داريم. هر چند گاه خط هايي به خطا کشيده مي شود اما رويکرد کلي ما، حفظ ميراث توست اي بزرگ!

تو، ايران را عزيز و ايراني را عزتمند مي خواستي و يادمان دادي نيازمندان را تا ايستادن به ياعلي ياوري کنيم. دست مهربان تو بر سر نيازمندان چتر حمايت بود و امروز نيز اين راه ادامه دارد و مي کوشيم در صراط مستقيم عدالت، فقر را بتارانيم. کجي ها را به راستي رسانيم تا بستر براي ظهور استعدادهاي ناب فراهم آيد.

امام! اي عزيزترين!  در صراط مستقيم تو گام هاي بزرگ کم بر نداشته ايم. کارهاي بزرگ هم کم نشده است آن قدر که در حوزه بسياري از علوم مي توانيم سرمان را بالا بگيريم و بگوييم فرزندان خميني هستيم. فرزندان مردي که افق هاي دوردست را در دسترس قرار داد، اين اما بدان معنا نيست که کار تمام شد. مي دانيم، نه، ما ايستاده ايم. پا به راه شده ايم و اين را خوب مي دانيم تا رسيدن به آن چه در خور نام تو باشد. هنوز بايد مجاهده گونه بکوشيم.

امام! تو معلم زندگي ما بودي، ما از تو درس ها آموخته ايم و به کار بسته ايم و به جايي رسيده ايم که رويمان مي شود کارنامه خود را نشان دهيم و حتي رو به تاريخ بگوييم، بياييد کارنامه فرزندان خميني را ببينيد که از کجا تا به کجا رسيدند. ببينيد در مقايسه با ديگر کشورها چه کردند. ببينيد ما در محاصره هاي گوناگون و دشمني هاي کشنده از کجا به اين جا رسيديم و ديگران با استفاده از حمايت جهاني کجا ايستاده اند. بياييد ببينيد ايراني چقدر عزيز است و روزگار ديگران چيست. ببينيد، درس هاي انقلاب ما در کلاس زندگي مردمان چقدر خوانده مي شود و نگاه جهانيان مخصوصا مردم منطقه به ديگران چگونه است. ببينيد و ... ببينيد و باز هم ببينيد.

آري امام ما به «ثقل هايي» که برايمان به ميراث گذاشتي آن قدر متمسک هستيم که راه را به بيراهه نرويم. ما ولايت فقيه را، جمهوريت و اسلاميت را و خانواده عقيدتي تو را چنان جانمان در بر مي گيريم و تا سرمنزل مقصود مي رسانيم.

امام عزيز! هر چند هستند کساني که توهم ها، منيت ها و خودخواهي ها و قدرت طلبي ها آنان را از آرمان هاي تو دور کرده و آنان را از کنار هم به مقابل هم کشانده تا کنار دشمن باشند اما قاطبه مردم هنوز به نام تو و ياد تو برادر هم هستند و در غبارهاي ترديد افکني پشتيبان ولايت و ايستاده اند تا مملکت آسيب نبيند.

امام عزيز، هستند کسان ديگري که قصه تلخ مي نويسند، مي خواهند کژراهه ها را به راه ما گره بزنند، مي خواهند پنجه در پنجه آفتاب کشند، مي خواهند از «ماموم» امام، «مامون» بسازند، مي خواهند پندارهاي تحجر و حجتيه اي گري و بي ولايتي را به نام حق به خورد مردم بدهند اما کور خوانده اند. خواب خوش ديده اند، امت تو آن قدر بيدار است که اين خواب ها تعبير نشده باطل شود.

امام عزيز! هستند کساني که مي خواهند مردم را به ناکجاآباد ببرند. پندارهاي انحرافي را جامه حق پوشند، بي ولايتي را ولايتمداري معنا کنند و دين و ايمان مردم را به بازي بگيرند، اما همچنان که هشدار داده بودي ما چشم باز داريم تا راه حق باز بماند.

امام! ما ميراث تو را حفظ مي کنيم. حرمت ثقلين تو را، ولايت فقيه را و خاندان عقيدتي تو را چنان حفظ مي کنيم و بدان تمسک مي جوييم که تاريخ را نه به تکرار که جور ديگر بنويسند...

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1390/03/12 شماره انتشار 17851 /صفحه اول و ٢

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 11:2  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

خون گريستيم، آن شب وقتي خبر آمد، خبر تلخي در راه است. وقتي اعلام شد در مسير سلامتي امام خللي ايجاد شده است، مردم دعا کنند. خون گريستيم و پاره هاي جگر خويش به دست گرفتيم و به حرم امام رضا(ع) پناه برديم. من آن شب سيل مردم را مي ديدم که همه يک هدف داشتند. يک مقصد و يک دعا. مي آمدند تا پنجه در پنجره اي زنند که به آسمان باز مي شد.

نگاه خود را به ضريحي ملتمسانه گره مي زدند که تا آسمان فاصله اي نداشت. سفره پر درددل خويش را به دعا در حضور کريمي مي گشودند که حجت بالغه الهي بود. آن شب، همه مشهد به حرم آمده بود، انگار به هر قيافه به هر نگرش و حتي به هر مسلک و مرام مي آمدند تا «همدلي» خود را نشان دهند.

آن شب «قيامت شان» همه آمده بودند اما هيچ کدام به خود فکر نمي کردند، از خود نمي گفتند، دردهاي خود را از ياد برده بودند، درد همه، حرف همه اين بود؛ خدايا خميني را نگهدار! و اين را با همه وجود فرياد مي کردند اما... آن شب انگار آيه «و ما محمدالارسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علي اعقابکم و من ينقلب» در قرآن همه پرنور شد، تا همه آناني که به حرم آمده بودند و همه آناني که از هر کجاي اين خاک تبدار، حرم را به دل برده و به پنجره فولادش دخيل بسته بودند، بدانند «خدا روح ا... را براي اين ملت نگه مي دارد و آنچه البته بايد برود، جسم خميني است والا روح ا... جاودانه است» به قول آن شاعر شوريده حال که در ۱۴خرداد سرود: «مرگ کوچک تر از آن است که به کفش کن خانه ات پابگذارد»

آري، خدا، روح ا... خميني را، در خط و راهش، در مکتب و اخلاق و مرامش، براي ما نگه داشت و اينک اين ماييم که بايد بينديشيم، چقدر از اين مکتب زنده بهره مي گيريم.

خميني زنده است بايد از خود بپرسيم چقدر «خميني گونه» زندگي مي کنيم و چقدر انديشه هايش را و گفته هايش را به رفتار درمي آوريم. آيا مسير حرکت ما به سمت افق هاي بلندي است که او نشانمان داد؟ يا اين که خداي نکرده همين که او چشم از دنيا فرو بست ما هم چشم بر «دنياي آرماني» که او بر ايمان طراحي کرده بود فرو بستيم و به راه گذشته بازگشتيم... بگذريم، بايد خود را در رفتار خود و حتي گفتار و رفتار خود را با محک فرهنگ امام بسنجيم و ببينيم که هستيم و چقدر خميني وار زندگي کرده ايم. يادمان باشد، اين روزها که به حرم امام رضا(ع) مشرف مي شويم و يا از راه دور زيارت مي کنيم به داوري پيرامون خويشتن بپردازيم....

خراسان رضوي - مورخ پنج‌شنبه 1390/03/12 شماره انتشار 17851 /صفحه اول
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 11:0  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

تو روح خدا بودي

و آيت خدا

آيت ا... العظمي

و ما

-خانه زادان امام رضا(ع)-

در چهره ات

نشانه هاي خدا را

به نماز تماشا مي نشستيم

و با کلامت

که قد قامت عشق بود

برمي خاستيم

ما را

نشسته کسي به ياد ندارد

مادام که فرمان شما

ايستادن بود

و ايستاده به ياد نمي آورد

وقتي حکم نشستن بود

ما- خانه زادان امام رضا(ع)-

در پرتو نگاه شما

زندگي مي کرديم

و به اين باور رسيده بوديم

که زندگي

يعني روح ا...

يعني آيت ا...

يعني ا...

و هر چه غير اين باشد

خود مردگي است

و ما اهل زندگي بوديم

حتي در مردن

که جاودانه زيستن

سهم کساني شد

که در طريق شما

به نماز ايستادند

و باور کردند

«انماالحياة»

" عقيده و جهاد» را

و در سعي بين

صفا و مروه زندگي

تا شهادت رفتند

و با شهادت ماندند

تا هميشه مشهدي باشند

و مشهد

با اين همه ستاره شهيد

به صبح اعتقاد به روح ا...

سلام مي داد

و هنوز هم سلام مي دهد

وقتي موذن

بر فراز مأذنه

 اذان عزت

مي خواند

به فصيح ترين

زبان استقلال

ما هنوز

در چشمان  خويش

شما را قاب گرفته ايم

آن قدر که

به هر جا مي نگريم

عکس رخ يار مي بينيم

بگذار هر که

هر چه مي خواهد بگويد

ما را گفتني هايت از

عشق شما

يا روح ا...

ما با شما، همه ايم

و بي ياد شما

بي خط شما

بي رسم شما

هيچ

که به هر توان برسد

باز هم هيچ است

ما-اما-

با شما همه ايم

همه يک امت

امت امام

اي امام...

خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1390/03/11 شماره انتشار 17850 /صفحه۷/فرهنگی
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 11:37  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

به سفيدي اش نگاه نکنيد که روزگار بسياري از مردم را سياه کرده است به کوچکي اش هم نگاه نکنيد که بلاهاي بزرگي بر سر زندگي خيلي از مردم آورده است اصلا اين سفيدپوش سياه باطن و اين شيک پوش کريه باطن انگار جز نابودکردن سلامتي انسان اثري ندارد. سيگار را مي گويم. همان سيگار سفيدي که لاي انگشتان بعضي ها قرار مي گيرد و اول از همه حکم سلامت سوزي براي خود آن ها امضا مي کند. راستي تا حالا ديده ايد کسي حکم اعدام خود را خودش بنويسد و با اصرار پاي آن امضا هم بگذارد؟ اگر نديده ايد به چهره اولين سيگاري خوب دقت کنيد. چون طبق آمار روزانه در کشور ۲۰۰نفر بر اثر استعمال دخانيات مي ميرند. شما در قيافه يک سيگاري مي توانيد، يک فرد را که خودکشي تدريجي را در دستور کار قرار داده است را هم ببينيد. حتي مي توانيد در چهره سيگاري، يک دشمن را ببينيد. دشمني که يقه خود را گرفته و زهر مي نوشاند به خويش و... بگذريم. سيگار، که متاسفانه زشتي کشيدن آن کم رنگ شده است، هر روز قربانيان جديدي مي گيرد. هر روز ميلياردها تومان پول که مي شد با آن هزار باغ و بوستان ساخت را دود هوا مي کند و تنها در همين مشهد خودمان، سالانه 3.5 ميليارد نخ سيگار از لاي انگشتان آدم ها به ريه و سلامتي آنان شليک مي کند و در همين بازه زماني حداقل ۳۰۰ميليارد تومان هزينه مي تراشد. در کشور که بنا به گفته دکتر قاضي زاده، عضو کميسيون بهداشت و درمان مجلس حدود ۲هزار ميليارد تومان فقط هزينه خريد سيگار مي شود که در کنار ۴هزار ميليارد تومان هزينه درمان بيماري هاي ناشي از استعمال دخانيات رقمي به دست مي آيد که با آن مي شود خيلي کارها کرد، مي شود فراوان مدرسه ساخت، خانه ساخت و زندگي جوانان را سامان داد اما... خيلي ها به آتش زدن به سلامتي خود خيلي علاقه دارند، آن قدر که آن ها را از فکر کردن به کارهاي بهتر باز مي دارد! اين آمار، يک نکته تامل برانگيزتر هم به ذهن مي آورد و آن اين که اگر بشنويم، گروهي چنين سرمايه اي را آتش زده اند، به هزار لعنت و نفرين آن ها را مي نوازيم اما خيلي هامان يادمان نمي ماند که با روشن کردن هر سيگار ما در جمع کساني قرار خواهيم گرفت که آتش به خرمن سرمايه و سلامت جامعه مي زنند. فکر مي کنم اگر اهل تامل و تفکر باشيم در خواهيم يافت براي سالم تر و هدفمندتر زندگي کردن بايد به سيگار نه گفت تا سلامت و سعادت جامعه هم ارتقا يابد.

خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1390/03/10 شماره انتشار 17849 /صفحه٦/جامعه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 10:33  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

نمي دانم آمار سرقت در مشهد يا استان افزايش پيدا کرده است يا نه، در اين مقال هم کاري به آمار ندارم. بلکه مي خواهم به تاکيد بگويم اگر شهروندان، نکات ايمني و احتياط را به کار گيرند، قطعا آمار سرقت پايين خواهد آمد و صد البته هوشياري و تدبير قاطع پليس نيز هم سارقان را ناکام خواهد گذاشت و هم امنيت را ارتقا خواهد بخشيد و اعمال قاطع قانون از سوي نهاد قضا و قضات محترم بسان پيش گيري از جرم هم عمل خواهد کرد.

چه مجازات بازدارنده از جرم، هم مجرم را مبتلا مي کند و هم افراد در آستانه ارتکاب جرم را از همان آغاز راه باز مي گرداند و اين خيلي مهم و موثر است. اما در اين مقال ضمن تاکيد بر اين مسئله، قصد پرداختن به آن را هم نداريم. بلکه سخن در اين است که ما شهروندان اگر خود مقداري هوشياري افزون کنيم، اگر خود زانوي اشتر،خانه و خودروي خود را محکم ببنديم، آن وقت بسياري از جرايم اتفاق نخواهد افتاد. اجازه بدهيد بحث را با چند مثال ادامه دهيم؛ چندي پيش يکي از همکاران مي گفت يکي از آشنايان به خانه خويشاوند خويش مي رود، بچه اش داخل اتومبيل مي خوابد و او وقتي به خانه مقصد مي رسد، اول در خودرو را باز مي کند و فرزند خود را بغل مي کند در حالي که خودرو را خالي و روشن گذاشته است.

او را به داخل خانه مي برد. آن جا هم احوال پرسي ها گرم و پاسخ ها گرم تر مي شود. مرد وقتي باز مي گردد تا خودرو را خاموش کند، مي بيند خودرويي نيست! يک نمونه ديگر که باز در همين مشهد خودمان اتفاق افتاد؛ بنده خدا، کيف حاوي مدارک خود را داخل خودرو مي گذارد که شيشه هايش پايين است و مي رود داخل مغازه و دقايقي طول مي کشد. وقتي برمي گردد مي بيند مدارک نيست حالا سرگردان مسائل حقوقي مدارک است. يک نمونه ديگر؛ يکي از شهروندان وام گرفته بود، پول ها را هم داخل يک نايلون روي صندلي جلوي خودرو گذاشته بود.

به خانه که رسيد فراموش کرد پول ها را بردارد. رفت داخل خانه و چرت بعدازظهر شروع شد ساعتي بعد که آمد، ديد از پول ها خبري نيست و باز يک نمونه ديگر؛ خانه دو در داشت بنده خدا از يک در وارد شد چون مي خواست زود برگردد، در را نبسته بود، موقع خروج از در ديگر خارج شد و آن را بست، اما وقتي برگشت ديد، دزد از در باز رفته و وسايل خانه را برده... خب اگر اين شهروندان محترم فقط اندکي حواس خود را جمع مي کردند آيا اصلا پديده سرقت اتفاق مي افتاد که حالا يکي دزد شود و ضرورت ايجاب کند، پليس به عنوان دزدبگير مورد مراجعه مردم قرار گيرد؟ آيا آمار سرقت بالا مي رفت؟ فکر نمي کنيد خود ما گاه با بي احتياطي، دستيار دزد اموال خود مي شويم؟...

کمي بيشتر فکر کنيم و بيشتر مراقب باشيم. اين خيلي بهتر است...

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1390/03/08 شماره انتشار 17847 /صفحه اول

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 12:4  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
... خميني

رمز قيام شد

در کشوري که

برخاستن

و-حتي-

خواستن

جرمي بود

نابخشودني

... خميني

رمز عزت بود

عزت و غيرت

در زماني که

هرکه غيرت داشت

جايگاهش حبس بود

يا زندان

يا گرفتار طعنه اين و آن

عزت غريب بود

و غيرت هم

در خيابان ها

دکان بي غيرتي باز مي شد

تا آدم ها

بي عزت شوند

و...

تلخ روزگاري بود

و تلخ روزگاري داشتيم

خميني

-اما-

رمز غيرت شد

و راز عزت را گشود

و مارا

از کوچه هاي

حقارت

که در همه شهرها

و حتي همين مشهد

پرشمار مي شد

و به روستا هم مي رسيد

به دروازه هاي عزت رساند

و ما عزيز شديم

به استقلال

آزادي

جمهوري اسلامي

... خميني

رمز عزت بود

و راز غيرت را

براي همه ما گشود

تا در دفاع از عزت خويش

تا اوج شهادت

يک نفس بتازيم

و تاختيم

تا کشور را

و عزت را

و غيرت را نبازيم

... و خميني

/راه را

راه عزت را

نشانمان داد

و پرچم را

به مردي سپرد

که آموزگار غيرت بود

امام

- آن يگانه دوران-

راه را نشانمان داد

و خود

با روحي آرام

و قلبي مطمئن

و ضميري اميدوار

به فضل الهي

از ميان ما پرکشيد...

خراسان رضوي - مورخ شنبه 1390/03/07 شماره انتشار 17846 /صفحه۷/فرهنگی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 13:4  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
فصل امتحان، فصل برداشت محصول دانش آموز است. همان طور که کشاورز براي برداشت محصول نيازمند بايستگي هايي است تا شايستگي هاي خود را با برداشت محصول خوب نشان دهد، دانش آموز هم محتاج فرصت مناسبي است تا شايستگي هاي علمي خود را با برگزاري امتحان خوب نشان دهد. در اين ميان کارشناسان امر براي والدين هم بايدها و نبايدهايي در نظر گرفته اند از جمله مرکز اطلاع رساني ناجا نيز با توصيه هايي تامل والدين را برمي انگيزد تا بدانند «فقط دانش آموز» نيست که امتحان مي دهد بلکه اين همه خانواده است که به محک امتحان سنجيده مي شود، نمره دانش آموز هم نمره همه خانواده است هر چند دانش آموز، نقش اول را دارد. در اين توصيه ها ضمن يادآوري استرس دامنگير و دغدغه و نگراني هاي دانش آموز، تاکيد شده است که :

*اصلي ترين وظيفه والدين ايجاد فضايي صميمي، دلگرم کننده، فرح بخش و شورآفرين است.

*سعي کنيد در ايام امتحانات حتي الامکان همه مشکلات را به فرزندان منتقل نکنيد.

*گاه دانش آموز از درسي تنفر دارد گاه نسبت به رفتار معلمي اعتراض دارد يا از يادگيري درسي عاجز است. در بيشتر اين مواقع فرزندتان راهنمايي هاي شما را نمي خواهد، او به دنبال گوش شنوايي است. به دنبال آن است که کسي حرف هايش را بشنود و قضاوت نکند.او با درد دل کردن احساس سبکي خواهد کرد. وظيفه شما فقط شنيدن است. حرف هايش را بپذيريد.

*بدون هيچ ترديدي کلمات ناراحت کننده، طعنه آميز و ريشخندکننده اجازه فعاليت هاي مفيد را از فرزندتان سلب مي کند. کاهش کلمات منفي و تحقيرآميز باعث افزايش موفقيت فرزندتان خواهد شد.

*شما مي توانيد از راهنمايي ها و تجربه هاي ديگر والدين در مورد فرزندشان استفاده کنيد، اطلاع يابيد چه کارهايي به سود فرزندان است و چه کارهايي بي نتيجه است. تفريحات برنامه ريزي شده را جايگزين ساير فعاليت ها کنيد.

*درس خواندن طولاني و خسته کننده به سود فرزندتان نيست. تفريح هر چند تفريحات ساده نظير گردش در فضاي آزاد، کوه، پارک رفتن و... فوايد زيادي براي شما و فرزندتان دارد. غالب اين تفريحات هزينه هاي کمتري در مقايسه با يک ميهماني رفتن يا ميهماني دادن بر دوش شما مي گذارد.

*فرزندان شما بارها و بارها از معلمان، مشاوران و مدير مدرسه توضيحات فراواني شنيده اند. تاکيدهاي بيش از حد، امر و نهي هاي مکرر، سرزنش و دستورات شما در موقعيت دشوار امتحاني از سوي فرزندتان به عنوان دخالت تلقي مي شود. اگر فرزندتان تصميم گرفته به ميزان اندکي مطالعه کند، مطمئنا با امر و نهي شما همين ميزان اندک مطالعه را نيز انجام نخواهد داد. در فرصت هاي مناسب، فرزندتان را تاييد و تشويق کنيد.

*با تشويق و تاييد فرزندتان حس عجيبي در وي رشد مي کند. او احساس مي کند که قدرت عجيبي پيدا کرده است. قادر است بيشتر مطالعه کند، تمرين کند و ياد بگيرد....

اميدواريم، دانش آموزان خراساني و همشهريان امام رضا(ع) از همه امتحانات تحصيلي و زندگي سرفراز بيرون آيند...

خراسان رضوي - مورخ شنبه 1390/03/07 شماره انتشار 17846 /صفحه٦/جامعه
+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 12:52  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

انگار آتش گرفت زيبايي جوان وقتي از زبانش واژه هاي جهنمي بيرون آمد. زشت شد صورتش وقتي زشتي سيرتش نمايان شد.

نمي دانم به اين نکته دقت کرده ايد يا نه، که وقتي زيبارويي، زشت گفتاري مي کند ديگر زيبايي چهر ه اش هم به دل نمي نشيند.

اين را دو شب پيش به تجربه نشستم وقتي ساعت ۲۲،در بولوار صدمتري، حوالي ميدان بار نوغان، يک جوان موتورسوار که از قضا زيبا چهره هم بود، رويش را به طرف يک راننده خودرو کرد و واژه هاي جهنمي از زبانش جاري شد کلماتي که من حتم دارم، حروفي که آن را تشکيل داده اند هم شرمگين شدند وقتي جوانک از کنار هم چيدن آن ها زشت ترين کلمات را فحش کرد و فاحشگي کلام را به آخر رساند.

کلماتي که انگار آتش شد و به زيبايي اش افتاد، باد شد و نقاب زيبايش را برد تا شخصيت واقعي اش جلوي چشم قرار گيرد؛ شخصيتي که بيشتر به يک تانکر حمل نجاست شبيه بود!!

جوانک که ۳ ترکه- يعني با تعداد سرنشين غيرقانوني- حرکت مي کرد،کلاه ايمني نداشت. لايي مي کشيد و به يک باره تغيير مسير مي داد، يک زن هم ترک نشين داشت و نمي دانم چطور رويش مي شود با همان زن همراهش چشم در چشم شود وقتي زبانش به چنان کلماتي آلوده مي شود.

من که به عنوان يک رهگذر از آن خيابان مي گذشتم خجالت کشيدم، که برخي همشهريانم زباني چنين دوزخي دارند.

تاسف خوردم وقتي درون بعضي از افراد اين قدر انباشته از نجاست است که از زبان و نگاهشان بيرون مي تراود.

«از کوزه همان برون تراود که در اوست» يک نکته انتزاعي نيست بلکه پس از مطالعه رفتار و گفتار و شخصيت افراد است که به ضرب المثل تبديل شده است.

در کوزه وجود آن جوانک هم جز از همان جنس کلماتي که بر زبان رانده نبود.

زيبايي چهره اش هم انگار در حد يک نقاب بود که کنار رفت. بگذريم.

بايد اين ديده ها و شنيده ها را فراموش کرد. همه ما بايد اين فراموشي را ياد بگيريم چه هيچ آدم عاقلي، منظره هاي زباله و زشتي و فحشا و... را عکس برداري نمي کند و در آلبوم و گوشي موبايل خود قرار نمي دهد.

اين ديده ها را هم بايد از ياد برد. حيف است ياد آدم که مي تواند پر از يادگارهاي قيمتي شود آلوده به اين يادها شود.

خداوند باد را آفريده است تا گاه آلودگي ها را از زمين جارو کند. دل را هم بعضي وقت ها بايد در مسير باد قرار داد تا اين پلشتي ها را از يادها ببرد فقط اين يادمان بماند که افراد اگر مي خواهند زيبايي چهره شان در ذهن بماند و در دل برود، بايد مراقب گفتار و رفتار خود هم باشند...

خراسان رضوي - مورخ پنج‌شنبه 1390/03/05 شماره انتشار 17845 /صفحه اول
+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد ۱۳۹۰ساعت 10:13  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

 خرمشهر، شاید قبل از دفاع مقدس، یک شهر تنها بود، یک شهر همچون دیگر شهرهایی که در کنار هم یک کشور را شکل می دادند، اما در ساحت دفاع مقدس، از همان روز نخست که صدای اولین گلوله عراقی های متجاوز به خرمشهر رسید، این شهر به اندازه همه ایران و همه تاریخ هم وسعت و عمق یافت و هم تبدیل شد به یک تمیزدهنده حق از باطل، چه، وقتی دشمن به تاخت می آمد، آنان که گریختند تا بمانند، باختند؛ اما آنانی که ماندند و به دفاع قامت رشیدکردند تا بروند، ماندند و ساختند، هم خود را و هم سند عزت کشور خود را و هم تاریخ خود را. از آن روز، آن ها که ماندند، در سپاه حق نام و جاه یافتند و آنانی که می توانستند بمانند برای دفاع از وطن، اما سلامت تن را ترجیح دادند، هر چه باشند، نمی توان آنان را در شمار سپاه حق نامید. آن روز، محمد جهان آرا، عبدالرضا موسوی، بهروز مرادی، بهنام محمدی و حسین فهمیده، حق مدار بودند و تفنگداران دریایی که هر کدام به اندازه یک گروهان مقاومت کردند و از دشمن تلفات گرفتند. آن روز زنانی، زینب سلام ا... علیها را به خاطر می آوردند که تمام قد، پیچیده در چادر عفت و غیرت ماندند تا مرهم گذار زخم رزمندگان باشند و برای همیشه هم ماندگار شدند و تا تاریخ، برگ های تقویم ها را روی هم می چیند. هر سال ۳۶ روز به احترام اینان تمام قد خواهد ایستاد. ۳۶ روز به درازی یک تاریخ ، هر چند خرمشهر پس از این مدت به اسارت رفت اما سرانجام ، باز با پیروزی به آغوش وطن برگشت تا گواه این حقیقت باشد که ولایتمداران شهادت باور در حماسه ای بزرگ، همه ناممکن ها را ممکن کردند تا معادلات نظامی و سیاسی و فرهنگی و اجتماعی ، یک جابه هم بخورد و دشمن که تا آن روز در معادلات، دست بالا را داشت، دست هایش بالا برود اما نه به نشان برتری بلکه به نشان تسلیم و اسارت، چنان که ۱۹ هزار نفر از جنگجویان دشمن، در عملیات فتح خرمشهر، دست هایشان را بالا بردند در برابر اراده پولادینی که به اعتقاد و اقتدار پا بر زمین می کوفت. آن روز، دنیا فهمید اگر چه معادلات را خط به خط می نویسند و همه نقاط را هم به محاسبه می کشند اما باور به ولایت و عشق به میهن و ایمان به مدد الهی، خیلی از معادلات را بر هم می زند. چنان که بر هم زد؛ نیز آن گونه که آنان که نام صدام را معادل پیروزی می دانستند دریافتند باید به جای این نام ناخوشایند و نفرت برانگیز، در برابر پیروز، نام ایران را بنویسند و رزمندگانی که با اعتقاد به ولایت حقه حضرت روح ا... همه جان و توان خود را به میدان آوردند تا بگویند اگر پیش از این گرفتار معادله نویسی صرفا نظامی بنی صدرها بودند، امروز، در پی اشارت  مردی می روند که با یقین ، همه شک ها و اما و اگرها را می شکند تا خرمشهر از اسارت آزاد شود و همگان دست خدا را همراه دست های به وضو تازه شده ببینند و بفهمند در پشت این آیه نورانی امام روح ا... که «خرمشهر را خدا آزاد کرد» چه حقیقت و اندیشه ای نهفته است. آری خرمشهر را خدا آزاد کرد و ما آن روز در برابر آن خدای بزرگ سر بر سجده سائیدیم و اجابت این سجده ها، پیروزی ایران بود در دفاع مقدس و ... باز هم آن روزها گذشت اما خرمشهر همچنان نماد مکتب ولایتمدار و پیروز ماند و نگاه به خرمشهر نه نگاه به یک شهر که نگاه به یک مکتب است. مکتب خرمشهر با شاخص های ولایتمداری ، عزت طلبی، عدالت خواهی، ایثار، تلاش، فداکاری، مهربانی، غیرت ورزی، مردمداری، حرمت گذاری و ... که برای همیشه می تواند تضمین کننده پیروزی ما باشد آن هم نه تنها در برابر دشمن نظامی پوش، بلکه در همه عرصه ها و ساحت ها. اما یک نکته را نباید از نظر دور داشت که مکتب خرمشهر، تنها خشت و گل و ساختمان یک شهر نیست، بلکه مردان و زنانی هستند که این گونه زندگی می کنند. شاخص های آن مکتب، مردانی هستند که برای آزادی خرمشهر تا پای جان رفتند یا شهید شدند و یا بر صراط شهادت باقی ماندند و امروز نیز با همان اندیشه در حوزه های مختلف به «جهاد زندگی» مشغولند که زندگی مومن عقیده و جهاد در راه عقیده است. امروز هم کسانی پیروزند که ولایت مدارانه بر صراط شهیدان استمرارند و عاشقانه بی چون و چرا، در عمل وفاداری خود را اثبات می کنند. اگر دیروز ولایتمداران واقعی خرمشهر را آزاد کردند و دست خدا شدند در زمین، امروز هم ولایتمداران واقعی با همه وجود  برای سربلندی این مکتب و این ملت و این کشور تلاش می کنند.  نه ادعایی دارند و نه به دنبال نامند، نه خود را می بینند و نه منافع خود را، چه خوب می دانند، غرور و تکبر و خودبینی و حتی عجب، آدمی را از صراط مستقیم دور می کند. امروز اگر گذارتان بر اداره ای افتاد و کارمندانی را دیدید که عالمانه و عاشقانه کار می کنند ، بدانید، «لمعه ای » از انوار شهیدان خرمشهر بر دل هاشان تابیده است. اگر کارگرانی را دیدید که با همه وجود کار می کنند، پزشکانی که عاشقانه طبابت می کنند، معلمانی که عارفانه درس می دهند و دانش آموزانی که نه از سر تکلّف که از سر تکلیف درس می خوانند، مادرانی که ایثارگرانه خانه را به کانون محبت تبدیل می کنند و سیاستمدارانی که سیاستشان عین دیانتشان است و زندگی شان عرصه ایمانشان، بدانید ، شرابه هایی از آفتاب شهادت در جان دارند. آری خرمشهر، به عنوان یک شهر و آزادی خرمشهر به عنوان آزادی یک شهر همان سوم خرداد ۶۱ تمام شد، آن چه ادامه دارد مکتب خرمشهر و مکتب آزادی خرمشهر است که باید ما را از قیدوبندهای منیت ها و غرورها وارهاند و به ادامه راه شهیدان خرمشهر برساند. این که هر سال این روزها را بزرگ می داریم هم از این روست تا در شناخت این مکتب بزرگ شویم و در صراط شهیدان قامت رشید کنیم تا پرچم عزت ایران اسلامی همیشه در اهتزاز باشد...

 خراسان - مورخ سه‌شنبه 1390/03/03 شماره انتشار 17843 /صفحه٢/ویزه نامه شهر عزت

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۰ساعت 10:44  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

بايد شهرهاي جنگ زده را بهتر از اول مي ساختيم، بايد از خاکسترها و ويرانه ها، شهري قامت مي کشيد که چشم جهان را خيره مي کرد و هم در چشم تاريخ مي ماند، بايد کاري مي کرديم که نه شرمنده مردم مناطق ويران شده شويم و نه در برابر فرداها و تاريخ ها و تقويم ها، عرق شرم بر پيشاني ما بنشيند، بايد ... و بايد ... بايد ... و باز هم بايد خسته نشديم از گفتن و هنوز هم خسته نمي شويم اما گويا کار را چندان شروع نکرده خسته شديم. خيلي زودتر از حد تصور، انگار قرار شده همه توانمان را بر زبانمان بدهيم تا باز هم وعده شيرين بدهد. هر چند «آب خرمشهر» هزار مشکل داشته باشد و روزگار برقش هم، گاه برق حسرت از چشم مردمانش مي گيرد مخصوصا در فصل گرم. وقتي عرق همه جسم و جان شهروندان را مي گيرد، حال آن که مسئولان بايد دوش عرق شرم بگيرند نه مردم. بگذريم. وضع خرمشهر خوب نيست. اين شهر نه تنها بهتر از گذشته ساخته نشده است که به گواه خبرها و تصويرها و درد گفته هاي مردمش مثل سابق هم نشد. کاش مسئولان که به خرمشهر مي آيند، سري به کوچه و خيابان ها هم مي زدند و مي ديدند روزگار مردم شهر را. کاش قابل مي دانستند و در نوشيدن آب خرمشهر با مردم هم پياله مي شدند و کاش ...اين ها حرف خرمشهري هاست که هم مي توان از قلم خبرنگاران اين شهر خواند و هم از زبان خرمشهري ها شنيد. حالا هر جا که باشند فرقي نمي کند انگار سفير مشکلات خرمشهر هستند. من خود از چند خرمشهري شنيده ام که کاش مسئولان، کاش راهيان نور و ... که به نيت تيمن و تبرک خاک اين منطقه را به سوغات مي برند، آب هم مي بردند تا مردم ديگر شهرها هم بدانند ما چگونه آبي مصرف مي کنيم. شايد آن ها خبر را به مسئولان برسانند. شايد مسئولان از زبان آنان بشنوند و براي خرمشهر کاري بکنند...من وقتي اين حرف ها را مي شنوم و مي خوانم به جاي مسئولاني که وظيفه اصلاح امور خرمشهر به دوش آن ها است، شرمنده مردم خرمشهر مي شوم، کاش جرات مي داشتم و حرف اين مردم را چنان فرياد مي کردم که همگان بشنوند. اما دريغ، من هم شرمنده ام، شرمنده مردم خرمشهر، شرمنده روح بلند جهان آرا، موسوي، مرادي و محمدي و ... شرمنده همه آناني که خرمشهر را خار چشم دشمن کردند و گل بوستان ولايتمداران ايران.شرمنده بچه هاي شهداي اين شهر، حتي شرمنده در و ديوار اين شهر که هنوز زخم گلوله در خويش دارند. شرمنده حاشيه نشين ها و کساني که به هزار زحمت روز را به شب مي رسانند و شب را با هزار دغدغه به صبح گره مي زنند.کاش مسئولان همت کنند و غبار مظلوميت را از چهره اين شهر که «نماد غيرت» ايراني است چنان بر گيرند که خرمشهر دوباره «نماد قدرت و رفاه» ايراني هم باشد، با بهترين امکانات با بالاترين سطح زندگي، اما ...امروز، روزگار خرمشهر خوش نيست. خرم نيست، اين شهر چندان که بايد و مردمانش هم احساس خوبي ندارند، چندان که شايد... بگذريم فقط ياد مسئولان باشد که حق خرمشهر اين نيست. حق خرمشهر را بايد داد ولي ... من حرف نمي زنم اما باور کنيد اما بدانند مسئولان مربوطه، اما بخوانند آناني که دستشان به جايي مي رسد که خرمشهري ها فقط به حرمت مقام منيع ولايت است که حرف نمي زنند. به احترام ياران شهيدشان است که اين همه مشکلات را تحمل مي کنند و اين وظيفه مسئولان را سنگين تر مي کند ... بگذريم. باز هم بگذريم ...!

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1390/03/03 شماره انتشار 17843 /صفحه٢

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 10:6  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

روز زن، يک روز چندوجهي است، وقتي سالروز ولادت حضرت فاطمه(س) بدين عنوان ناميده شد، اولين پيامش براي زنان اين بود که نگاهشان را بالا بگيرند و به سرمشقي نگاه کنند، که حقيقت زندگي است و از او براي اصلاح روش ها و خلق و خوي ها و ارتقاي سطح زندگي خود درس بگيرند. درس ها را به صحنه زندگي درآورند تا روزگار ما بهتر شود. پيام ديگرش هم اين بود که مردان را وا دارد نگاه از دوربردارند و به همين نزديکي- درخانه خويش- اندازند و بدانند مهم ترين وظيفه شان را نبايد از ياد ببرند و يادشان بيايد و بماند که اگر قرار است به بالادست ها و دوردست ها بروند بايد به کوهي که در خانه پشت گرمي شان مي بخشد سلام کنند که راست گفته اند پشت هر مرد موفق، يک زن بزرگ قرار دارد و باز چشم فرزندان را باز کنند به بزرگي مقام مادر، که اگر خود طالب بزرگي هستند بايد در برابر اين بزرگ، کوچکي کنند و باز پيام ديگر اين نام گذاري، هوشيارکردن جامعه است به انصاف و رواداري نسبت به زنان و آموختن مهرباني و عطوفت از مادران و... اما آيا پيام هاي اين نام گذاري را دريافته ايم؟ آيا به اهداف متعالي ماجرا پي برده ايم و چندگامي بدان نزديک شده ايم؟ اجازه بدهيد با چند پرسش بحث را ادامه دهيم که آيا به واقع در زندگي خود از حضرت فاطمه(س) الگو گرفته ايم؟ اويي که براي همسرش بهترين زن ، براي فرزندانش بهترين مادر و براي پدر، دختري به مقام مادري رسيده و براي جامعه اسوه اي تام و تمام بود. آيا  چنين شده اندجامعه هدف اولين پيام اين نام گذاري؟ ديگر گروه مخاطب چطور؟ آيا چشم مردان به گوهري که به نام زن، به نام مادر در خانه دارند بينا شده است تا قدرش بدانند و بر صدر بنشانند؟ فرزندان چطور؟ آيا به فهم صفا و صميميت مادر رسيده اند که حرمتش را- آنگونه که بايد- حفظ کنند؟ نگاه جامعه به زن چگونه است؟ آيا فراتر از جسميت و جنسيت، به انسانيت او- که احترام برانگيز است- نگاه کرده است؟ اجازه بدهيد يک سويه ديگر بحث را به اختصار بررسي کنيم؛ آن چه امروز هست، آن چه به عنوان روز زن و روز مادر در ذهن و رفتار مردم هست چيست؟ يک رسم نو در کنار خيلي از رسم هاي کهن که در مدت کوتاهي از يک سنت صددرصد حسنه به يک رسم تبديل شده است که حاشيه وآسيب هم دارد. هرچقدر هنوز درصد خوبش خيلي مي چربد اما از همين اوايل بايد مراقب بود اين آيين خوب به يک رسم به دوراز فلسفه نام گذاري تبديل نشود. مثلا خريد هديه، چشم ها را به هم چشمي  نکشاند، اول رفتن خانه مادر يا مادرهمسر، منيت ها را زنده نکند، تکلف، اين تکليف زيباي قدرداني و قدرشناسي را به دشواري نکشاند. يادمان باشد، فلسفه اين نام گذاري احياي سنت قدرداني و توجه دادن به خوبي ها و الگوگيري از حضرت زهرا(س) است نه مشق خودنمايي و چشم وهم چشمي و خودخواهي و خودبيني و... خيلي چيزهاي ديگر، از بي بي فاطمه(س) بياموزيم، چگونه زندگي کردن را، تا خداوند روشنايي راه و ضمير را تقديرمان فرمايد...

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1390/03/03 شماره انتشار 17843 /صفحه۹/اجتماعی
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 10:3  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

براي سارق بايد دو مجازات تعيين شود، يکي براي مالي که مي برد و از آن مهم تر براي آتشي که در خرمن آرامش مردم مي زند. شايد فلسفه «قطع يد» سارق بيش از آن که براي درازدستي به مال مردم باشد، براي چنگ انداختن بر آرامش مردم باشد، چه مال را مي شود به دست آورد و هزار در هزار مالباخته جاي مال از دست رفته همسان يا بهتر از آن را خريده اند، اما هول و هراس و خاطره بد سرقت تا زنده اند همراهشان است و امنيت بعدي هم نمي تواند آرامش و اعتماد اوليه را بازآورد. پس بايد بر دزدان سخت گرفت تا در زندگي مردم بذر سختي و تلخي نکارند. اين را عرض کردم تا بگويم کساني که به هر شکل چنگ در آرامش مردم مي زنند و آتش به خرمن اعتماد مردم مي کشند را هم بايد چنان عقوبت کرد که ديگر هوس انجام چنين کارهايي نکنند. مثلا کسي که با تلفن مزاحم مردم مي شود صرفا يک شوخي بچگانه انجام نداده است تا براي لحظه اي فردي را به زحمت اندازد. گاه اين تلفن ها اگر از جنس مخالف باشد، اعتماد اعضاي خانواده را به نابودي مي کشاند و ده ها گناه و جرم پيامد بذر نحسي است که او کاشته است. نگوييم جوان بوده و حالا يک زنگي زده. خيلي از اين زنگ ها زندگي سوز است. حالا کسي که زنگ مي زند، مزاحم مي شود خود را و خانواده خود را بگذارد جاي کسي که مزاحمش شده است آيا مي پذيرد، جواني حرمت و آرامش خواهرش را به بازي بگيرد و مردي حيثيت مادرش را به زنگ هاي شيطاني بازيچه هوس هاي آلوده خود کنند؟ آيا حاضر است تنش هاي حاصل از بي اعتمادي را در زندگي خود تجربه کند؟ آيا حاضر است هم چنانکه چشم پلشت خود را به قامت ناموس مردم مي دوزد پلشت چشماني ديگر، به هرزگي قد و بالاي خواهر و مادرش را به تماشا بنشينند؟  آيا مي پذيرد، وقتي صداي پيامک تلفن خواهرش به صدا درمي آيد و پاکت که باز مي شود يک هرزنامه هوس آلود مقابل چشمانش قرار گيرد؟  آيا حاضر است آنچه او درباره ناموس مردم بلوتوث مي کند. به همان سياهي، ديگري بر خانواده خود او روا دارد؟  امام علي عليه السلام مي فرمايند آن چه براي خود نمي پسندي براي ديگران هم مپسند. اما بعضي ها انگار چنان شيطان بر آن ها سوار شده است که فرصت فکر کردن هم ندارند. بگذريم. من معتقدم بايد زمينه شکايت از مزاحمان تلفني را چنان تسهيل کرد که افراد از ترس گرفتار شدن به بيا و برو به پليس و دستگاه قضا از خير «دفع شر مزاحم تلفني» نگذرند، بلکه خيلي آسان بتوانند شکايت کنند و مزاحم هم خيلي سخت به کيفر برسد تا نه او و نه کسي که سرنوشت او را مي خواند، هوس نکند، مزاحم مردم شود. اصولا فلسفه مجازات نيز تنبيه و تنبه و بازدارندگي است، هم براي مجرم و هم کساني که ممکن است دست به جرايمي از اين قبيل بزنند. تازه اين مجازات ها براي اين دنياست در آن دنيا عقوبتي سخت در انتظار اين قبيل مجرمان است که حتي اگر از مجازات در اين دنيا بگريزند، در آن دنيا راه فراري نخواهند داشت چه اين گناه از جمله گناهاني است که حق الناس را بر ذمه فرد قرار مي دهد و تا حقوق مردم را ادا نکند، توبه هم برايش معنا نخواهد داشت و در همين دنيا نيز علاوه بر مجازات، با همان دستي که داده است، مي گيرد. چنان که مزاحم ناموس مردم شده است در کوچه گذر گرگ هايي مثل خودش در کمين ناموسش خواهند بود. دنيا دار مکافات است و عقبي دار مجازات...

خراسان - مورخ دوشنبه 1390/03/02 شماره انتشار 17842 /صفحه٩/اجتماعی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 10:22  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
در استقبال از روز مادر

دست هايت بوي صداقت مي دهد مادر، هيچ نگاهي را به مهرباني چشمانت نديدم. تو آن قدر مهرباني که مرا ياد مهرباني خدا مي اندازي. آن قدر مهرباني که پاسخ نامهرباني هايم را هم به مهر مي دهي. من به ياد ندارم، تقويم سال هايت جز ماه مهر، ماه ديگري داشته باشد. به ياد ندارم هيچ روزي، روشن تر از شب هايي باشد که تو از افق بالينم طلوع مي کردي و هيچ شبي به آرامش روزهايي نيست که در سايه وجودت، مي آرميدم، مادر! براي احترام اگر همه دنيا را هم به پايت بريزم، کم است. من جانم را، عشقم را و احترامم را به پايت مي ريزم. من واژه هايم را نذر لحظه هايي مي کنم که تو در آن نفس مي کشي و حتم دارم با هر نفس تو که تسبيح خداست، هزار باغ به شکوفه خواهد نشست تا عطر ناب عبوديت زمين و زمان را به ميهماني بهار ببرد. مادر! بهار شرح حال زميني است که در شعاع آفتاب چشمانت سبز مي شود و شرح زماني که خويش را به اذان عبادت تو تنظيم مي کند.مادر! اي که نامت قفل هاي آسمان را باز مي کند و دستانت به گاه قنوت تا عرش قد مي کشد. بگذار بگويم،هنوز و هميشه در حسرت کودکي کردن بر دامنت لب مي گزم. دوست دارم زمان متوقف مي شد تا گرماي نوازش دستانت را روي گونه هاي کودکي ام حس مي کردم. کاش سفره نشين محبت و سادگي خانه ات بودم و نان و پنير و ريحاني را مي خوردم که تو با دستان از قنوت سرشارت، مهيا مي کردي. مادر! من به شناسنامه ام، به تقويمي که هر سال به پايان مي رسد تا مرا يک سال بزرگ تر نشان دهد کاري ندارم. حتي به موهاي سفيدي که بر سر و رويم مي رويند و هر روز افزون مي شوند هم کار ندارم. به شيارهايي که در صورتم مي نشيند هم کار ندارم. من هنوز خود را کودک خانه تو مي دانم و بزرگيت را آن قدر باور دارم که اگر ديروز از دست بچه  همسايه و ناظم مدرسه به درگاهت شکوه مي آوردم، امروز از تلخکامي هاي روزگار، از گرفتاري هاي زندگي، از مشکلاتي که سوزشي بيش از تازيانه دارد بر آستانت شکايت مي کنم و هنوز باور دارم اين تويي که حقم را مي تواني بگيري. هنوز در کشاکش دهر، اين دلم را گرم مي کند که تو مثل کوه پشتم هستي و من تنها نيستم. من مادري دارم که دست هايش تا خدا مي رسد. من مادري دارم که کلامش کليد دروازه هاست. من مادري دارم که بوي صداقت سفره ساده اش، فرشتگان را هم هوايي مي کند. من مادري دارم که دست دعايش همه زيبايي ها را نصيبم مي کند. من کودک مادري هستم که با نام بي بي فاطمه(س) بزرگي ام آموخته است.

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1390/03/02 شماره انتشار 17842 /صفخه٦/جامعه

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 10:18  توسط غلامرضا بنی اسدی  |