اول: قرار بود پزشک شوند، پس درس خواندند و درس خواندند و با عبور از سد کنکور به دانشگاه رسيدند، ۴ دلاور را مي گويم، ۴ پهلوان را به سيد حسين دلخواه را، محمد وکيلي اسفندياري را، وحيد شادي فر را و محمد جواد صالحيان را قرار بود، با روپوش سفيد، براي سفيد بختي مردم بکوشند، دردها را درمان کنند، زخم ها را مرهم گذارند. شکستگي ها را ببندند. قرار بود نگهبان زندگي مردم باشند. اما...

دوم: يک واقعه، قرار را به هم زد، نه، به هم نزد، آن را ارتقا داد و قرار شد، اين ۴ تن، به جاي پزشک جسم، طبيب جان شوند. طبيبي که در مطب اش هرگز بسته نمي شود، طبيبي که خود به زندگي جاويد رسيده است و چراغ راه رسيدن به اين جاودانگي را هم روشن نگه مي دارد و... چنين بود که آن قرار به اين قرار تبديل شد و دانشجويان دانشگاه پزشکي مشهد، دانشجويان دانشگاه جبهه شوند تا پس از پاس کردن واحدهاي ايمان و تقوا و اخلاص و شهامت و شجاعت و جهاد، در قامت شهيد، جامه طبابت جان بپوشند.

* سوم: آنان به نگهباني از سلامت پرداختند سلامت جان، ايمان، ميهن، انقلاب و عزت ايران، زخم تعدي بيگانه را به غيرت مرهم گذاشتند. بيماري اشغال را با داروي فتح و آزادسازي درمان کردند و شکستگي اراده را تا ايستادن مداوا کردند. اين ۴ تن در واحدهاي اطلاعات و عمليات و غواصي، کاري کردند، کارستان و درمان ها يافتند براي جان و جهان و ايمان که معلوم نيست پزشکي بتواند بدان دست يابد. اينان غيرت را، همت را، ايثار را به اوج رساندند، تا احياي عشق رقم خورد و چنين هم شد و سرانجام قلم ها نوشتند، تاريخ فارغ التحصيلي اينان را با اين روايت؛

محمد وکيلي اسفندياري

تاريخ شهادت: 1365.10.25 - عمليات کربلاي ۵- محل شهادت: خرمشهر- شلمچه

حسن دلخواه

تاريخ شهادت: 1366.6.18 - کربلاي ۸- محل شهادت: خرمشهر- شلمچه

وحيد شاديفر

تاريخ شهادت: 1366.1.18 - کربلاي ۸- محل شهادت: خرمشهر- شلمچه

محمد جواد صالحيان

تاريخ شهادت: 1362.1.22 - والفجر۱- محل شهادت: شرهاني

* چهارم: شهيدان، اين طبيبان جان، امشب منتظرند تا جان ها را از غبار پاک کنند، دردها را به درمان رسانند و شما هم دعوت شده ايد براي حضور در اين محفل و هم انتخاب اين يک دعوت خاص است براي کساني که هنوز لحظه هاي خاص بودن در زندگي شان وجود دارد؛ «جلسه انصار المهدي(عج) به ياد شهيدان؛ دلخواه- صالحيان- اسفندياري و شادي فر، پنج شنبه 90.2.29، بعد از نماز مغرب، در دانشگاه پزشکي، انتهاي وکيل آباد ۲- خانوادگي برگزار مي شود»!

خراسان رضوي - مورخ پنج‌شنبه 1390/02/29 شماره انتشار 17839 /صفحه٧/فرهنگی

 
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 15:52  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
حجت الاسلام ماندگاري در مراسم بزرگداشت ۴دانشجوي شهيد دانشگاه علوم پزشکي مشهدعنوان کرد:
 

سخت ترين مرحله ولايتمداري، تسليم در برابر ولايت است. حجت الاسلام والمسلمين ماندگاري، با بيان اين جمله کليدي، سويه هاي نگاه را به سمت مسئله اي حياتي در تفکر شيعه برد که از ديرباز خط تميز حق از باطل بوده است. او بر اين نکته هم تاکيد کرد که غرور و تکبر و حب دنيا، موانع جدي در موضوع ولايت پذيري است. اين رزمنده دفاع مقدس که در بزرگداشت ۴دانشجوي شهيد دانشگاه علوم پزشکي مشهد سخن مي گفت به تبيين مراحل کمال يابي و تعالي انسان پرداخت و گفت: شهدا در مدرسه تربيت الهي درس ولايتمداري آموختند و اول به مقام «عبدا...» بودن رسيدند، سپس به مقام شهادت دست يافتند.

فصل دفاع مقدس

اين گفته هاي ماندگاري، براي مردان «انصارالمهدي» خيلي آشنا بود، مرداني که از نام گريزان بودند در فصل دفاع مقدس و همگي نام خويش را از ياد مي بردند تا «عبدا...» باشند. فاميل خويش را فراموش مي کردند تا «يداللهي» باشند و اين نام و فاميل دلاوراني بود که از خويش و حتي دلبستگي هاي خويش گذشته بودند تا در ساحت عبوديت دل و جاني تازه کنند. حجت الاسلام ماندگاري از ويژگي «عبدا...»بودن مي گفت و تو مي تواني در چهره هايي که در قاب تصاوير، ظهور انتظار مي کشيدند و يا مردان و زناني که در محفل شهيدان دلخواه، شاديفر، صالحيان و اسفندياري، تشنه شنيدن جرعه هايي از آفتاب ياد شهدا بودند، ببيني و راستي اين چهره ها با تصاوير شهدا، خويشاوند بودند. ماندگاري که گويي انوار شهدا و انفاس سالکان در کلامش جاري شده بود، سخن را به نگاه شهدا کشاند و گفت: در اکثريت قريب به اتفاق وصيت نامه شهدا، بر ولايت مداري تاکيد و توصيه شده است. يعني همان چيزي که در مدرسه تربيتي اسلام جايگاه ويژه اي دارد. ماندگاري از عشق شهدا به ولايت مي گفت و تو احساس مي کردي اين حس مقدس اين روزها چقدر کيمياست. کاش شهدا بودند. کاش لااقل ماها از اين حس شهدا بهره اي داشتيم، کاش «خيلي ها» مي دانستند ولايتمداري نه يک شعار سياسي بلکه يک عمل ديني است اما... بگذريم. تصاوير شهدا ما را به صبوري مي خوانند انگار! ماندگاري. «سخت ترين مرحله ولايت مداري را تسليم در برابر ولايت و سخت ترين تسليم را، تسليم عالم نسبت به ولي دانست و گفت: اين اصلي ترين درس و رسالت يک عالم است.»

عصاره فرهنگ شهدا

اين واعظ بسيجي اصلي ترين عصاره فرهنگ شهدا را تسليم در برابر ولايت دانست و به تاکيد گفت: شهدا براي رسيدن به مقام تسليم و رضا، از کبر و غرور و خودبيني گذشتند و اين يعني هرکس مي خواهد به مقام تسليم و رضا برسد، بايد از غرور و خودبيني بگذرد.

درس شهدا را بخوانيم

حال آن که متاسفانه، شيطان غرور و خودبيني و تکبر هر روز در برخي از ما بزرگ و بزرگ تر مي شود تا خود حقيقي مان را کوچک تر کند و باز هم کوچک تر، در حالي که سهم ما و حق ما بزرگ تر شدن است. سخنران به سخن ادامه مي دهد من، اما از خود مي پرسم، آيا حاضريم درس شهدا را بخوانيم و از مشق آنان سرمشق گيريم و دوباره برخيزيم؟ آيا براي نگاه معصومانه و پرسشگر شهدا که فراتر از قاب، ما را مي نگرند، پاسخي داريم؟ زمان در گذر است. حجت الاسلام ماندگاري، تريبون را به راويان مي سپارد تا از «سيره عملي» شهدا بگويند و خليل موحد، هاشم مقدسي و صالحيان با بيان خاطرات خود از شهيدان دانشجوي علوم پزشکي مي گويند که عاشقانه از پزشکي جسم گذشتند تا به مقام رفيع طبابت جان برسند. آري، اين ۴ستاره شهيد، از حصارزمين و زمان رها شدند تا در جاودانگي مقام شهيد، به طبابت جان ها بپردازند و براي سلامتي جامعه نقش آفريني کنند. جلسه اين ماه «انصارالمهدي» به پايان مي رسد و تو مرداني را مي بيني که پا به خيابان مي گذارند که روزگار دفاع مقدس در جامه بچه هاي اطلاعات و عمليات و غواصي ناب ترين ياران سپاه آخرالزمان عشق بودند در لشکر ۲۱ امام رضا(ع).

خراسان رضوي - مورخ شنبه 1390/02/31 شماره انتشار 17840 /صفحه٧/فرهنگی

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 11:15  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

دنيا با موزه هايش، ميراث خويش را عزيز مي دارد و هم به چشم ديگران مي کشد و هم حرمت داري مي کند چيزي را که براي يک ملت با هويت و تاريخ محترم است، در کشور خود ما هم موزه کم نداريم که موزه هاي ارزشمندي وجود دارد گوشه هايي از تاريخ را در قالب ابزار و اشياء نشان مي دهد. در حوزه دفاع مقدس نيز در برخي شهرها از جمله همدان و تهران و کرمان و... باغ موزه هايي شکل گرفته است، که هم باعث خوشحالي است هم حسرت برانگيز، خوشحالي از آن رو که به هر حال در يک گوشه اي از اين کشور غيرتمردان و هنرمنداني هستند که نسبت به تاريخ و دفاع مقدس و هويت رزمندگانش غيورند و براي حفظ آن تلاش مي کنند، اما حسرت از اين جهت که استان هاي خراسان هم مي توانست صاحب يکي از اين باغ موزه ها باشد حق هم همين بود، مخصوصا مشهد مقدس که پايتخت معنوي ايران نيز نام گرفته است و قرار است معنويت را نورانيت را، معرفت را به ديگر نقاط صادر کند و به راستي چه معنويتي فراتر از شهيد و شهادت؟ اصلا فلسفه نام گذاري اين شهر به مشهد، بحث شهيد و شهود و شهادت است و هر کس پا به اين شهر مي گذارد بايد در در و ديوار شهر، نشانه هاي اين فرهنگ را ببيند، اما... حسرت سهم ماست وقتي پس از دوازده سال که از شنيدن سخنان شيرين و وعده هاي شيرين تر درباره ايجاد باغ موزه دفاع مقدس، هنوز تلخ کام پس از چرخش سيصد و هشتاد درجه سر جاي اول قرار داريم. مسئولان ما به حمدا... همه خوبند اين را مي شود از آن ضرب المثل معروف فهميد که؛ «هزار وعده خوبان يکي وفا نکند» خب، خوب هستند مسئولان محترم که پس از وعده هاي هزارگانه و جانمايي ها و نامه نگاري ها و قراردادها، هنوز کاري نشده است. حدود ۱۴ سال پيش وقتي به شهر خبر رسيد قرار است سال ۷۶ گفته شد باغ موزه دفاع مقدس ساخته شود چقدر خوشحال شديم. يادش بخير وقتي گفته شد در«مجتمع آيه ها» ساخته خواهد شد، ساخت آن را نزديک خيال کرديم، يادش بخير وقتي آذر ۸۹ تفاهم نامه ميان بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس و استانداري خراسان رضوي امضاء شد، چقدر ذوق زده شديم، يادش بخير وقتي صحبت از اعتبار ۱۵ ميليارد توماني به ميان آمد و... خود را در باغ موزه يافتيم، اما...ظاهرا فقط حسرت سهم ماست وقتي از ايجاد باغ موزه ها خبر مي خوانيم. راستي، جنگ ما، همه اش ۸ سال طول کشيد، از آغاز تا پايانش. حداکثر زمان اسارت هم از ده سال افزون نشد. اما ۱۴ سال است که قرار شده باغ موزه دفاع مقدس در مشهد ساخته شود ولي هنوز خبري نيست. هنوز همان جايي ايستاده ايم که ۱۴ سال پيش بوديم، فقط نسل جنگ ۱۴ سال پير شده اند. خيلي از والدين شهدا و جانبازان و رزمندگان به شهدا پيوسته اند. اما مسئولان خوب، همچنان وعده مي دهند و اين بار قرار است باغ موزه دفاع مقدس مشهد، در کوهسنگي ساخته شود. نمي دانم در مراسم افتتاح آن، کسي از نسل جنگ زنده خواهد بود (يا نه) راستي روبان افتتاح آن را چه کسي خواهد بريد؟

 خراسان - مورخ چهارشنبه 1390/02/28 شماره انتشار 17838 /صفحه اول و٢

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 10:24  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

  براي من «برونسي» بالاتر از يک نام ماندگار که يک نماد ماندگار است از يک مکتب ماندگار، يک «رسم زندگي» است. پاک و طاهر و مطهر، من معتقدم روش زندگي برونسي يکي از پاک کننده هاي زندگي است. اين رسم که بيايد، رسم حرام پنداري و حرام کرداري و حرام گفتاري از ميان مي رود. من هميشه، برونسي را در قامت يک اسوه خوانده ام، نوشته ام و تا حدودي، نه به وسعت او بلکه به وسع خويش کوشيده ام درس بگيرم، هر چند از شاگرد تنبلي چون من نمي توان چندان توقع قد کشيدن داشت اما هستند کساني که در اين مدرسه زندگي قامت رشيد کرده اند. هستند کساني که با «عبدالحسين» به حسين عليه السلام رسيده اند و از بندگي خدا به خدا. براي من برونسي، با همه آشکاريش يک راز است و با همه رازگونگي اش، شکوفا. همه بزرگي اش را در «حلال خواهي» اش مي دانم: همانطور که برادرش، «علي اصغر برونسي» از اين ماجرا روايت مي خواند؛ 

عبدالحسين از همان اول که در خانواده اي مومن و زحمتکش به دنيا آمد، خداي بزرگ نور ايمان را در قلب کوچک او قرار داد و در دامان مادري مومن، دوران شيرخوارگي را سپري کرد به طوري که هر چه بزرگتر مي شد، يقين و باورش به وحدانيت خدا و رسول گرامي اسلام(ص) و حضرت علي(ع) و حضرت فاطمه زهرا (س) و فرزندان اين بزرگواران بيشتر مي شد. در همان کودکي راستگو و درستکار و نماز و روزه را قبل از تکليف شروع کرد و با حرام کمترين ميانه اي نداشت. سعي مي کرد روزي حلال از زحمتکشي به دست آورد. که اين کار خيلي نيازي به سواد بالا نداشت. اصل يقين و باور و معناي آيه شريفه قرآن «ان اکرمکم عندا... اتقاکم» که در وجودش شعله ور بود. لذا کار به جايي رسيد که اين بزرگ مرد شهيد برونسي محبوب همه دل ها شد. همين حلال کرداري بود که نور شجاعت و اخلاص را چنان در جانش روشن کرده بود که خودش را هم به چراغ غيرت و اخلاص رزمندگان تبديل کرده بود لذا رزمندگان با او تا اوج شجاعت و شهامت و حتي شهادت مي رفتند. علي اصغر برونسي از اين ماجرا هم چنين روايت مي خواند او باتقوا و شجاع و باتوکل به خداي يگانه حرفي که مي زد از دل بود و به دل تمام رزمنده ها مي نشست. در رحمانيه بوديم، عبدالحسين با فرماندهان محترم ديگر رفتند به قرارگاه و آن روز قرار بود برويم به ايلام براي مرخصي و برگشت به شهرستان خود. چادرهاي هر چهار تيپ را جمع کردند و بستند و يازده دستگاه اتوبوس هم آمده بودند که نيروها را به ايلام ببرند. تنها چادر فرماندهي سراپا بود که حقير آنجا نشسته بودم، تلفن زنگ زد برداشتم ديدم برادرم عبدالحسين است فرمود زود برو به آقاي وحيدي که معاون تيپ بود، بگو تا نيروها را جمع کند. تا ما بياييم، دويدم شهيد وحيدي(ره) را پيدا کردم و به او گفتم که حاجي گفته کل نيروها را جمع کنيد. و شهيد وحيدي به زودي نيروها را جمع کرد و روي زمين نشستند، بعد فرماندهان آمدند، عزيزان فرمانده همه از شهيد برونسي جوان تر و با سواد بالا بودند.

در عين حال به عبدالحسين گفتند: شما بايد صحبت کنيد شهيد برونسي بلندگوي دستي را گرفت و خيلي ساده گفت، برادران عمليات نزديک است و من هيچ کس را اجبار نمي کنم که بماند حتي برادرم که داخل شما هست اگر بخواهد برود با او روبوسي و خداحافظي مي کنم. اين سخن گرم که از اعماق دل برخاست، چنان بر دل رزمندگان عزيز نشست که فوري بلند شدند و تکبيرگويان شروع کردند به برپايي چادرها... شهيد برونسي، ارادت به آل ا... را به عمل درآورده بود، جهاد اصغر را به شکوه جهاد اکبر پيوند داده بود. رفتنش سرشار از آمدن بود و آمدنش شکوه رفتن داشت. وقتي مي رفت -به جبهه- مي دانستيم عزت و استقلال مي آيد. امروز که پس از ۲۷ سال بازگشته است يقين داريم غبارها از دل خواهد رفت...

و سپاس از همه کساني که...

علي اصغر برونسي، در ادامه نوشته خود از همه کساني که در «بازپرواز» شهيد برونسي نقش داشتند قدرداني مي کند، مخصوصا از رهبر انقلاب که قافله سالار شهادت و عزت هستند. او از مسئولان و مردمي که با تشييع پيکر شهيد به خلق حماسه قدرداني پرداختند هم تشکر مي کند... ما هم از او و خانواده شهيد که چراغ روشن عزت و غيرت هستند قدرداني مي کنيم و باور داريم با دعاي اين خانواده ها، شب قدر انقلاب، بامداد غيرت و قدرت به دنبال خواهد داشت...

خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1390/02/27 شماره انتشار 17837 /صفحه٧/فرهنگی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 10:57  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

فلسفه روابط عمومي موفق، مقبوليت، اثرگذاري و رضايت مندي است، اين فلسفه هم تغييرناپذير است هر چند سازوکار آن در گذر روزگار تغيير کند که طبيعي هم هست و در روزگار توسعه اينترنت و شبکه هاي اجتماعي نمي توان توقع داشت که روابط عمومي مثل قبل باشد.

بلکه اگر چنين باشد، بايد بر آن نام شکست گذاشت. روابط عمومي فعال و پويا بايد از همه راهکارها در راستاي رسيدن به فلسفه خود بهره گيرد.

آن چه بايد روابط عمومي ها را و کنشگران اين وادي را از آن بر حذر داشت، رويگرداني از فلسفه روابط عمومي است.

تا از جايگاه بايسته تا تبديل شدن به يک بلندگو سقوط کند. حال آن که «روح و فلسفه روابط عمومي را مردم داري، صداقت، سخنگويي و استدلال» دانسته اند.

اما... اما آن چه در برخي سازمان ها و نهادها به نام روابط عمومي وجود دارد يک جايگاه نه چندان کاراست که حداکثر فعاليت آن پروپا گاندکردن فعاليت هاي سازمان متبوع و سفيدنمايي سياهي هاي احتمالي و زيبا نمايي برخي نازيبايي هاست و با هزار تاسف برخي شهروندان هم اين تعريف نادرست را پذيرفته اند لذا از روابط عمومي ها توقعي هم ندارند، انگار به راستي کار روابط عمومي ها پوشاندن اشتباه سازمان متبوع و تکذيب خبرهايي است که نمي خواهند منتشر شود و برجسته سازي خبرهايي که مديريت سازمان اراده نمايش آن را دارد. اين در حالي است که روابط عمومي مثل هر حوزه ديگر نيازمند «اخلاق» است اخلاقي که مطلق است و نسبي نيست. مثل صداقت در گفتار و رفتار که همواره يک ارزش ماندگار است و علماي علم روابط عمومي نيز معتقد هستند اخلاق شرط اول روابط عمومي موفق است و بدون اخلاق شايد بتوان چند صباحي با رنگ ها و لعاب ها، افکار عمومي را منحرف کرد اما خيلي زود رنگ ها هم رنگ مي بازد و لعاب ها از رونق مي افتد. آن وقت سازمان هايي که با «نزديک نگري» و نگرش لحظه اي، با حوادث و مسائل و پرسش ها برخورد کرده اند بزرگ ترين بازنده ماجرا خواهند بود. در اين ساحت، برنده سازماني است که روابط عمومي مردم محور و مشتري گرا داشته باشد و براي «برقراري روابط سودمند و تعاملي با مشتريان و منتقدان و ساير نقش آفرينان و گروه هاي مرجع، فضايي براي تحقق جامعه اي دلپذير براي عامه مردم فراهم آورد».

از سوي ديگر، روابط عمومي ها، بايد بسان راهنماي «عموم» مردم در سازمان خود عمل کنند و با تسهيل کار شهروندان، از حالت تريبون يک طرفه، به اتوبان دوسويه ميان مردم و سازمان خود بدل شوند...

خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1390/02/27 شماره انتشار 17837 /صفحه٦/جامعه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 10:52  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

همين اول که سوار شديم، گفت:  کمربندهايتان را ببنديد! تعجب کردم، ما که هنوز راه نيفتاده بوديم و تازه در جاده خاکي هم قرار بود تردد کنيم. پس چرا بايد کمربند مي بستيم؟ آقاي راننده اما خيلي محکم گفت: بستن کمربند براي رفع خطر از خود ماست. با بستن کمربند، کمر خطر را مي بنديد که به شما آسيب نرساند نه اين که چشم بندي باشد براي پليس که فقط بخواهيم در جاده هاي اصلي ببنديم. او ادامه داد مگر خطر در اين جاده ها نيست؟ خب يک ترمز کافي است تا اگر کمربند نداشته باشيم با سر به شيشه جلو برخورد کنيم و خودمان آسيب ببينيم. پس هميشه و همه جا بستن کمربند لازم است، حتي اگر پليس نباشد و از جريمه هم خبري نباشد. اين براي خودمان خوب است. صحبت هاي آقاي راننده قانع کننده بود و قاطع و به اصطلاح علماي علم ادب، «کلام تام» بود و در تعريف اين کلام هم گفته اند، يصح السکوت عليها، کلامي که ديگر جاي چون و چرا نمي گذارد و سکوت خود به خود شکل مي گيرد. به آقاي راننده گفتم: برهان قاطع شما جاي چون و چرا نمي گذارد پس کمربندها را بستيم و راه آغاز شد، يعني رفتن در راه و سفر آغاز شد و من خوشحال از اين که راننده همسفرم نه به خاطر ترس از اعمال قانون و جريمه و نه حتي به احترام قانون بلکه با رسيدن به فلسفه وضع قوانين که همانا ارتقاي امنيت در سفر و حفظ سلامت است. رفتار ترافيکي و رانندگي اش عين قانون است. سرعت سنج خودرو، معمولا در طول سفر، همان عددي را نشان مي داد که در تابلوي کنار جاده مي خوانديم. تازه من هم شده بودم منشي تلفني آقاي راننده که تماس هاي گاه به گاهش را جواب مي دادم. جالب اين که در ميان تماس گيرنده ها، از خانواده اش خبري نبود و اين برايم سوال بود که نگفته آقاي راننده با لبخند توضيح داد که، خانواده مي دانند وقتي در حال رانندگي هستم با تلفن صحبت نمي کنم، و هر وقت فرصت شد، خودم تماس مي گيرم. لذا اگر کار فوريت دار و ضروري نداشته باشند تماس نمي گيرند. اگر هم زنگ بزنند و همراهي داشته باشم، مثل امروز شما، زحمت پاسخ دادن مي افتد گردن او والا بايد خودرو را در جاي مطمئن متوقف کنم و جواب تماس گيرنده را بدهم. بعد به ادامه راه بپردازم... در طول راه که به مطالعه رفتار ترافيکي اش مي پرداختم، او را يک راننده ديدم، نه اين که فقط خودرو را براند! آنچه هم هنر است رانندگي است نه صرفا به حرکت درآوردن خودرو. او همه ويژگي هاي يک راننده خوب را به رفتار درآورده بود در تامل در کارش، يک کلاس کار بود او رانندگي را زندگي مي کرد و به قول تابلوهاي کنار جاده، فرشته زندگي خود و همراهان خويش بود... .

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1390/02/26 شماره انتشار 17836/صفحه۶/جامعه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 10:23  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
تلاش اميدوار کننده در محور گناباد-فيض آباد

جاده مرگ، قدم به قدم کوتاه تر مي شود تا زندگي نامي زيبا شود بر جاده اي که از مشهد تا تربت حيدريه، تا فيض آباد و... دو بانده مي شود. البته از مشهد تا فيض آباد حداکثر ۲۰ کيلومتر دوطرفه است و با تلاش و تکاپويي که مشاهده مي شود مي توان اميد داشت که به زودي، کل مسير دوطرفه شود تا مردم با اطمينان خاطر از اين جاده عبور کنند و «جاده مرگ» براي هميشه از خاطره ها پاک شود.اما در «محور تاخير»، اسمي که روي بقيه جاده از فيض آباد تا بيرجند گذاشته شده است نيز خبرهايي است که اميد مي رود به زودي بتوان عنوان «تاخير» را از روي اين محور برداشت. چنان که يکي دو تن از خبرنگاران خراسان در مشاهده هاي عيني ديدند که احداث باند دوم از طرف گناباد به فيض آباد، شتاب گرفته است و ماشين هاي جاده سازي، با قوت و شتاب به کار مشغولند که اگر ان شاءا... چشم شيطان کور و گوش هايش کر، همين گونه ادامه دهند چيزي نخواهد گذشت که مسافران از فيض آباد تا گناباد را نيز با آسودگي خاطر سفر خواهند کرد و ما جماعت روزنامه نويس هم ديگر تلخي خبرهاي مرگباري که در اين محور اتفاق مي افتاد را از خاطر پاک خواهيم کرد. هنوز خاطره خبرهاي تلخي که از برخورد اتوبوس ها با کاميون ها به رشته تحرير درمي آمد تلخ کاممان مي دارد و يادمان نيز از اين تلخي ها انباشته است.

اما وقتي فقط در يک مسافت چند صدمتري ۱۴ماشين راهسازي را مشغول به کار مي بيني، خود به خود آماده مي شوي تا هر چه زودتر، خبري شيرين را با تيتري درشت به چاپ برساني که محور فيض آ باد- گناباد هم به جاده زندگي ارتقا يافت و اين يعني قامت جاده مرگ باز هم کوتاه تر شد! هر چند از گناباد به طرف خضري، انگار خبري نيست، اما دعا مي کنيم، خبري بشود تا بتوانيم خوش خبرانه به مردم بگوييم مسئولان قصد دارند خدمت را تمام کنند البته در مسير خضري به قاين هم کار مي شود، هر چند شتاب لازم را- در مقايسه با محور گناباد-فيض آباد- در آن نمي بينيم اما مي دانيم سرانجام کار به سامان خواهد شد. ولي در کنار تحرک بخشي به کار در مسيرهاي زخمي بايد براي آغاز ساخت باند دوم در مسير گناباد-خضري و قاين- بيرجند هر چه زودتر اقدام کرد تا مردم به حق طبيعي خود در برخورداري از جاده ايمن برسند.

خراسان رضوي - مورخ شنبه 1390/02/24 شماره انتشار 17834 /صفحه اول
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 11:17  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

عبدالحسين برونسي براي من هم يك نام بزرگ است و هم يك نماد بزرگ از مكتبي كه آدم هارا از خاك تا جوار خدا بر مي كشد.براي من برونسي درس نخوانده يك عطار است يك ابوسعيد است.يك عشق تكامل يافته و يك عارف بزرگ است . يك سردار آخرالزماني است.لذا هميشه به نام و ياد او حساس بوده ام لذا وقتي يك مراسم در باره اش برگزار مي شود هم حساسم اين مطلب را هم چهارشنبه ۲۶/۱۲/۸۸در /صفحه۶روزنامه خراسان نوشتم: با اين تيتر" وقتی با برونسی چنین جفا می کنیم" با اين شرح كه:

برونسی از فرماندهان استثنایی دفاع مقدس بود، عبدالحسین برونسی را می گویم که رهبر انقلاب درباره اش فرمودند«این شهید جزو عجایب و استثنائات انقلاب و نماد استعداد انقلاب برای پرورش افراد بود»

این واقعیتی است که گوهرشناس انقلاب به آن می پردازند و دفاع مقدس چهره حقیقی این مرد بزرگ را روشن تر از ماه و ستاره فرادید گذاشت تا مردمان یاران آخرالزمانی امام عشق را بشناسند.

بله برونسی از فرماندهان استثنایی جنگ بود، مراسم بزرگداشت او هم استثنایی بود بله استثنایی تعجب نکنید چه استثنایی از این بالاتر که پس از ۲۵ سال باید خانواده شهید برگزارکننده مراسم باشند. آیا نهادهای پرنام و نشان مدعی نباید تاکنون کاری می کردند؟ آیا جای سوال و حتی یقه گیری از بنیاد شهید، بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس، سپاه پاسداران و همه کسانی که در این حوزه مسئولند نیست؟ آیا باید بعد از ۲۵ سال سکوت چنین از برونسی بگوییم که فریاد ا... اکبرش از دشمن زهره می ترکاند و در دوست غیرت را به نهایت می رساند؟ برونسی فرد کمی نبود، از قضا بسیار هم بزرگ بود و اگر می ماند مطمئن باشید جزو فرماندهان تراز اول نیروهای مسلح ایران می شد. او بزرگ بود، بزرگ تر از تصور خیلی ها و این رهین اخلاص و جوانمردی و عشقش به حضرت زهرا بود، اما آیا متولیان فرهنگ فاطمی به این فرزند اعتقادی آن حضرت نباید می پرداختند؟من با افتخار نه تنها دست خانواده شهید را می بوسم که افتخار می کنم خشت هایی را ببوسم که به دست این بنای عارف در ساختمان های شهر جا گرفته است. افتخار می کنم غبار پوتین خودش را و همرزمانش را سرمه چشم کنم و مطمئن هستیم این غبار شفا می دهد، دردها را پس باز هم قدر می دانیم و حرمت می نهیم تلاش خانواده اش را، اما به فریاد از مسئولان می پرسیم آیا در مراسمی که برای فرمانده استثنایی جنگ برگزار می شود سطح مدعوین باید این باشد؟ آیا دعوت ها باید این گونه باشد آیا نباید رئیس جمهور با افتخار در این محفل شرکت می کرد؟ آیا نباید تلویزیون سراسری با پخش کامل مراسم ملی بودن خود را نشان می داد و ادای دین می کرد. آیا سطح کار از لحاظ هنری و صحنه آرایی باید این می بود؟... آیا و آیا و آیا... باید چنین تجلیل می کردیم از مردی که نامش باعث جلال این ملک و ملت است؟ آیا جای علما ونخبگان در این مراسم خالی نبود؟ آیا این است تکریم شهید و شهادت؟ اشتباه نشود قصد کوچک شمردن کار انجام شده را ندارم بلکه حرف این است که باید درخور بزرگی آن سردار کار می کردیم و روی سخن هم با مسئولان است که به گاه شعار و هزینه کردن برای میز خود فریاد تجلیل از شهید را به آسمان می رسانند و برای تسویه حساب با این و آن اول سنگ شهدا را به ترازوی دعوا می گذارند، اما وقتی قرار است از شهیدی در اندازه برونسی تجلیل شود، نتیجه این می شود که جلسه ای برگزار شود با فقر امکانات، با نمره پایین هنری، با حضور نه چندان درخور مسئولان و خیلی چیزهای دیگر که نگفته بماند بهتر است، به کسی برنخورد، اگر خورد هم چه بهتر من معتقدم اگر قرار بود عراقی هایی که ضرب شصت برونسی را چشیده و برای سرش جایزه تعیین کرده بودند، برایش جلسه بزرگداشت می گرفتند صدبار بهتر از این می شد که ما برگزار کردیم. اگر قرار بود عراقی ها تبلیغات شهری را در اختیار داشته باشند هزار بار بهتر از ما به تصویر او و دیگر فرماندهان احترام می گذاشتند. اگر قرار بود عراقی ها متصدی این قبیل امور می شدند وضع ما بهتر از حالا بود، بگذریم. برونسی ها به بزرگداشت ما بزرگ نمی شوند این ما هستیم که بزرگی می یابیم با تکریم آن ها، پس هشدار بدانیم با این رویه و روش کسی به بزرگی نمی رسد.......

اما امروز:عشق است برونسي

قرار است دوباره از برونسي بگوييم...قرار است سردار پرافتخاري را تشييع كنيم كه معناي واقعي يك شيعه خالص است يك تفسير ناب از يك مسلمان ناب مسلماني كه بر گردن ما حق دارد هم حق حيات هم حق آزادگي هم حق سربلندي و هم خيلي حق هاي ديگر... حالا قرار است در بازگشت پرشكوهش ما سنگ تمام بگذاريم اما چه خواهيم كرد؟! آياباز چون گذشته خواهيم گذاشت و خواهيم گذشت با چشماني نيمه باز يا در خواهيم يافت پيام باز آمدن اين فرزند عقيدتي حضرت زهرا در فاطميه و چشمانمان باز خواهد شد؟ و با چشمان باز به خود و روزگار خود و رفتار خويش خواهيم نگريست و كاري خواهيم كرد كه شرمنده اين پيغام آور فاطمي نشويم؟ راستي من در باز آمدن برونسي در دهه فاطميه يك راز شكوفاشده مي بينم كه انگار "اوستا عبدلحسين"آمده تا "استاد"زندگي ما بشود و مارا به گذشته پرافتخارمان برگرداند.دوراني كه خود را نمي ديديم ايمانمان خالص بود و خلوصمان راه هاي بسته راهم باز مي كرد روزگاري كه ولايتمداري ما "بي چون و چرا" بي توقع بي خود ديدن و منافع طلبيدن و سهم خواستن بود.نه مثل امروز كه...بگذريم حرف خيلي زياد است اما در خانه اگر كسي باشد به تك زنگ هم در را باز مي كند اما اگر كسي نباشد با هزاربار زنگ زدن و به در كوفتن هم دري باز نمي شود پس به اشاره بسنده مي كنم و به يك الف كه"در خانه اگر كس است يك حرف بس است"..... اما براي دلخوشي خود اين پيامك كه هفته دفاع مقدس بين بچه هاي جنگ همراه به همراه مي گشت را دوباره مي نويسم تا "همراه"شويم در راهي كه در پيش است و برونسي قاصد صادق آن است...."ديروز از هرچه بود گذشتيم/ امروز از هرچه بوديم! / آنجا پشت خاكريز بوديم / و اينجا پشت ميز! / ديروز دنبال گمنامي بوديم/ و امروزمواظبيم ناممان گم نشود/...جبهه بوي ايمان مي داد و اينجا ايمانمان بو مي دهد! / الهي نصير مان باش تا بصير گرديم/بصيرمان كن تا از مسير برنگرديم/آزادمان كن تا اسير نگرديم...."حالا خداكند به بركت باز گشت برونسي ماهم به آن ايمان متعالي برسيم كه راه را گم نكنيم.....و حرف آخر: برونسي برگشت ما هم بر گرديم!

ویژه نامه هدیه یاس/خراسان/شماره۱۷۸۲۸/۱۵ اردیبهشت/۱۳۹۰/صفحه۲

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 18:33  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

يک پلاک

پلاک و مهر و جانماز

و نيمي از يک قرآن

و پيشاني بند لبيک يا خميني

همه يادگارهايي بود

 که از تو در شرق دجله

- در نزديکي فرات-

 در فاطميه

به فرياد آمد

 و به اذان

مهر تازه بود،

سجاده تازه

و -حتما- نماز تازه

و تو به نماز ايستاده بودي

مثل همه شهدا

به نماز ايستاده بودي

که تو را ديديم

کاشفان نور

تو را کشف کردند

تو را،

عبدالحسين را

در دهه فاطميه

در حوالي جايي که

 بوي کربلا مي داد

... و چند روز پيش

 يکي

- به لباس سبز پاسداري-

روضه تو را خواند

و از شهادت گفت

و از سر بریده

که عبدالحسين را

با مولايش امام حسين(ع) پيوند داد

.... وچگونه عبدالحسین سر در بدن داشته باشد

حال آنکه

مولایش حسین

سر در بدن ندارد...

اين راز را که خواند

يادها

- بي هراس بادها-

مرا تا خاطرات سال هاي دور برد

۲۷ سال پيش

و روزهايي که تو از

ارادت عاشقانه

به بي بي فاطمه زهرا (س) مي گفتي

و از عشق به حسين فاطمه

و آخر

بر مدار عشق

راهي بهشت شدي

پيکرت را

پيکر هزار زخمت را

 با مهر و سجاده و قرآن

در دهه فاطميه نخست يافتند

و قرار اين است؛ 

تشييع پيکر شهيد برونسي

در روز شهادت حضرت زهرا

در مشهد الرضا برگزار شود

... و راز آشکار شد

از فاطمه تا حسين

 در نماز شهادت

عبدالحسين!

خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1390/02/14 شماره انتشار 17827 /صفحه٧

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 13:24  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

خانم اجازه؟!

آقا اجازه؟!

من انشایم را بخوانم؟

این را بارها از تو پرسیده بودم معلم

وپاسخش

لبخندی بودبر لبانت

که دلم را یک باغ پرشکوفه می کرد

سال اول

ازبابایی نوشتم

که آب داد

ونانمان بوی دستان او را داشت

سال دیگر

از مادر

و نانی که می پخت

بزرگتر شدیم

زیبایی

در ذهن مان

قاب شد

از بهار تا پائیز

از تابستان تا زمستان

ما به دنبال اشارت های تو

کوچه به کوچه زیبایی ها را می گشتیم

کوچه به کوچه

بزرگ می شدیم

تا جایی که می نوشتیم

علم از ثروت بهتر است

نه تنها به این خاطر که ثروت را دزد می برد

و علم رانمی تواند

بل به این خاطر

کهعلم ادم را تا آسمان می برد

وچراغ راه همه نیز می شود

بزرگتر که شدیم

انشاهامان

بوی خوش شهادت گرفت

وقتی

در زنگ انشا

ميز کنار دست خود را خالي مي ديديم

تو از شهادت مي گفتي

که آدم را بزرگ مي کند

و ما از همشاگردي هايي مي نوشتيم

که بزرگ شدند

تا شهيد شوند

روزها آمدند

نرفتند

ماندند

و ما هزار بار

انشاء نوشتيم

در پي اشارت هاي تو

و باز امروز؛

آقا! اجازه؟

خانم اجازه؟

ما انشايمان را بخوانيم؟

انشاء امروز ما

يک مشق است

از شهادت

تا عدالت

تا ولايت

راستي آقا معلم

راستي خانم معلم

مي خواهم

انشاء فردا را

همين امروز

بنويسم؛

تو مهرباني

معلم

مهرباني با تو معنا مي شود

وقتي که مرا و ما را

از کوچه هاي تاريکي اما و اگرها

و خودبيني ها

تا رفعت

تولا و تبري

برمي کشي...

خراسان - مورخ دوشنبه 1390/02/12 شماره انتشار 17825 /صفحه اول و ۲

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 12:37  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

هر بامداد

-دوبار-

در چشمانت طلوع مي کند

معلم

چشم که مي گرداني

باران مي بارد

باراني از نور

آن قدر که

مردمان

-هزار در هزار-

در اين باران جان مي شويند

انگشت اشاره ات

که بالا مي رود

نصف النهار معرفت شکل مي گيرد

هر کس اين سو

-در حوالي تو-

قرار مي گيرد

سبز مي شود

جوانه مي زند

و بهار مي شود

به معرفت

به شوق

به هر چه زندگي است

و آن سو

-دور از تو-

هر که رفت

گم شد

در زمهرير جهل

سياه شد

تباه شد

مرد!

تو خود درس زندگي سازي

بابا آب داد

را که خواندي

باران آمد

 و آن مرد

-پدر-

در باران آمد

بابا نان داد را که خواندي

گندم از زمين روييد

آسياب رقصيد

نانوا خنديد

و پدر

-با دستاني پر-

پر از نان

حلال و پاک

به خانه آمد

گرم شد خانه

زندگي جاري است

من با تو

-معلم-

زندگي را

 جور ديگر ديدم

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1390/02/12 شماره انتشار 17825 /صفحه۷

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 11:15  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
 
امتداد دست هاي تو

تا خدا مي رسد

که مدام در قنوت ساختن

به خالق

تسبيح و تهليل مي کني

از دست هاي تو

کارگر

جويباري از

عطر،

از عشق

مي تراود

جاري مي شود

و تا هر کجا

که به نام محمد

آن آخرين

بزرگ ترين

کامل ترين رسول خدا

صلوات مي فرستند

عطر

بوسه اي که پيامبر

بر دستانت نشاند

زمين را

و زمان را

و جان را

و جهان را

تا هميشه را بهار مي کند

و عرقي که

- به هنگام کار -

پيکرت را هزار چشمه مي کند

در کنار خوني مي نشيند

که پيکر شهيد را

هزار بوسه کرده است

نام تو را

در شمار مجاهدان نوشته اند

در جبهه اي

به وسعت ساختن

به لطافت پرداختن

براي مردمي

که به نماز استقلال

برخاستن را

قامت بسته اند

امتداد دست هاي تو

تا خدا مي رسد

و نماز تلاش تو

بهشت را

به زمين مي آورد

کارگر

اي عزيزترين!

تو

نان از عمل خويش مي خوري

و حلال ترين لقمه ها

سر سفره اي مي آوري که

مهرباني

اهل خانه را

دوران آن نشانده است

نگاه تو

ترجمان عزت است

و کرامت

اي کارگر

اي بنده عزيز خداوند

اي دست هايت بهارآفرين ...

خراسان - مورخ یکشنبه 1390/02/11 شماره انتشار 17824 /صفحه٢

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 11:35  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

سخن به کلامي در شرح رفتار پيشوايان معصوم عليهم السلام آغاز مي کنم که ما را افتخار زندگي در خورشيد خانه يکي از ايشان است. مشهور است که آن حضرات مزد کارگران را پس از انجام کارشان مي پرداختند و حتي حضرت رسول معظم اسلام(ص) دست کارگر را مي بوسيدند و همگان را نيز سفارش مي فرمودند قبل از آن که عرق کارگر خشک شود مزدش را بپردازيد و اين يعني نهايت احترام هم به کار هم به کارگر هم به توليد و هم به صاحب کار و اين حرمت با پاداش زماني افزون مي شود که در آموزه هاي ديني مي خوانيم که پيشوايان ما اول ميزان دست مزد را باکارگر توافق مي فرمودند. سپس مزدش را مي پرداختند افزون تر بر قرارداد و اين درس را عملا به جامعه تعليم مي کردند که ميان کارگر و صاحب کار براي انجام کار بايد «قرارداد» باشد و هم کار و هم دستمزد مشخص باشد. چه در نبود چنين قراري، کارگر هر چه کار کند باز صاحب کار فکر مي کند بايد بيشتر کار مي گرفت و از ديگر سو هر چه صاحب کار مزد بدهد، کارگر چنين گمان مي کند که دستمزد واقعي او پرداخت نشده است.

حال آن که وقتي حد و ميزان کار و مزد مشخص بود، اين ذهنيت به وجود نمي آيد. بلکه ريالي که صاحب کار افزون تر مي دهد تشکر کارگر را در پي دارد و اندک کار اضافه کارگر هم در چشم صاحب کار به قدرداني مي نشيند و اين نگاه قدردان فرآيند کار و توليد را هم رونق مي بخشد و اقتصاد جامعه را در مسير رشد قرار مي دهد. اين درس عملي حضرت رسول(ص) و ائمه اطهار عليهم السلام است اما بازخواني اين درس ها، اين سوال را به ذهن مي آورد که ما چقدر بدان عمل مي کنيم؟ مخصوصا «خراسان نشين ها» که خويش را به امام رضا(ع) نزديک تر مي دانند آيا سواي نزديکي مکاني، نزديکي عمل هم دارند؟ و خيلي دوست دارم پاسخ اين پرسش مثبت باشد اما وقتي خبرها از پرداخت نشدن چندماهه حقوق کارگران برخي کارگاه ها و شرکت ها، حکايت مي کند، وقتي مي شنويم قراردادهاي سفيد، روزگار کارگران را سياه مي کند و از برخي سازمان ها و ادارات هم خبرهاي تلخ مي شنويم، نمي دانم چه بايد گفت؟ چه بايد نوشت؟ راستي اين نوع رفتار ما با سنت رضوي خشک نشدن عرق کارگر و رسيدن به دستمزد، چه تناسبي دارد؟ قراردادهاي سفيد چه رابطه اي با قول و قرارهاي مومنانه دارد؟ وقتي در همين مشهد خودمان، برخي ها از امام رضا(ع) شرم نمي کنند و از کارگر مظلوم، کاغذ سفيد امضا مي گيرند و خود هر چه مي خواهند در آن مي نويسند تا حق و حقوق قانوني او را نپردازند چه مي توان گفت جز اين که ما به نام شيعه امام رضاييم نه به عمل. مجاور شدن ما هم نه در پي معرفت که براي تجارت است والا اين خبرها بايد رو به کاهش مي داشت نه جهت افزايش! نمي دانم وقتي به زيارت مي رويم يا در همين خيابان ها رخ به رخ حرم مي شويم و چشم مان به گنبد و گلدسته مي افتد، چه جوابي براي آقا داريم وقتي با کارگر چنين مي کنيم. بگذريم از اين که وقتي رفتار با کارگر چنين باشد، فاتحه کار هم خود به خود خوانده است. اجازه بدهيد براي يادآوري به همه صاحب منصبان اين روايت را که امام کاظم(ع) به نقل از پدران خويش و از رسول بزرگوار اسلام(ص) نقل مي فرمايند را بخوانيم که «خداوند متعال هر گناهي را مي بخشد مگر کسي که دستمزد کارگر را نپردازد...» اميدوارم هيچ کسي مرتکب چنين گناهي نشود...

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1390/02/11 شماره انتشار 17824 /صفحه۲/اقتصاد
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 11:30  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

به حرف که باشد همه ولايت مدار هستند و نمره همه هم «بيست» است اما پاي عمل که به ميان آيد خيلي از داعيه داران «صفر »هم نمي گيرند حتي بعضي هاشان حاضر به امتحان نمي شوند تا همين صفر را پاي برگه شان بگذارند. اما امتحان نداده هم رفوزه مي شوند که متاسفانه تعداد اينان کم هم نيست! ولايت مداري ، يک بايستگي بزرگ مي خواهد و آن خود را نديدن است ،بر خويش چشم پوشيدن است و از هر آن چه تعلق جز به مولا ايجاد مي کند گذشتن و هزينه اين همه را پرداختن است. چنان که افرادي مثل افسر دلاور و ارتشي غيرتمند تاريخ دفاع مقدس علي اکبر شيرودي چنين کرد.او يک ولايت مدار واقعي بود با نمره بيست. با عملکرد بيست. رازش هم اين بود که او از خود گذشته و منيت را در خويش ميرانده بود و چنان جامه تعلق به دنيا و عناوينش را از جان به در کرده بود که اعطاي درجات پياپي تشويقي نه تنها در جانش عطش ايجاد نمي کرد که آن را هرگز نمي پذيرفت او خود را نمي ديد، آن چه چشمان حقيقت بينش را پر مي کرد راز رشيد ولايت بود که در قامت امام روح ا... مي ديد و براي پايداري اين سرو رشيد و ميهن سرافراز جانش را به قربانگاه آورده بود.شيرودي، سرتيپ شهيد ارتش جمهوري اسلامي، اهل پرواز بود اما اوج پرواز او نه آن بود که با «بالگرد» مي پريد بلکه نقطه اوج او هزاران برابر آن در رسيدن به حق بود که متجلي مي شد. او هرچه بيشتر بر خويش چشم مي بست، اوج پروازش افزون تر مي شد، از کنار هر درجه زميني و اسمي که مي گذشت هزاران درجه آسماني و رسمي مي گرفت و سرانجام بالاترين درجه در تقدير او رقم خورد تا با شهادت براي هميشه جاودانه شود. چه شهيدان زندگان جاويد و به گواه قرآن سفره نشين نعمت خداوند هستند و نه تنها مي توانند اسوه ما زندگي خواهان باشند بلکه ما بايد از آنان الگو بگيريم و در همه فراز و فرود زندگي به قامت رشيدشان نگاه کنيم که راز رشيد مومنانه زيستن را شکوفا مي کند.آري، شيرودي خود را نمي ديد. آن چه مي ديد ولايت بود و امامت و لذا به ميزان باور و يقين خود ارتقاي معنوي يافت و هرکس هم سر رسيدن به قرب الهي دارد بايد چون او زندگي کند تا شايسته چون او پرکشيدن باشد. نه اين که خودخواهي و خودبيني بر او چنان چيره شود که ديگر هيچ چيز را نبيند.نه اين که تنها تا جايي دم از ولايت بزند که منافع خود را تضمين شده ببيند و دلخواسته هايش را در مدار اجرا. اين که معنايش هرچه باشد، «ولايت مداري» نيست، «منافع مداري» است. ولايت مداري زماني معنا مي شود که از دلخواسته هاي خود، از گفته هاي خود ،اصلا از خود بگذري، اگرچنين شد، قهر و شرط و حرف و نقل نمي ماند. چنان که شيرودي حرف نداشت، امير سرلشکر ارتش اسلام، احمد کشوري نداشت و همه هم پروازان شيرودي نداشتند، حرف و قصه مال آناني است که ولايت مداري شان هم با قيمت روز روي تراز و قرار مي گيرد و... بگذريم حرف زياد است اما لب مطلب اين است بايد مثل شيرودي ها و کشوري ها ولايت مدار بود!

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1390/02/08 شماره انتشار 17822 /صفحه۲

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 10:48  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

آمدند به خشم

با هواپيماهايي پر از تفنگ

تفنگ هايي پر از آتش

آتشي از خشم

خشمي از جنس شيطان

آمدند

تا رقم زنند

يک روز ننگ

با تفنگ

در تقويم يک ملت

که ننگ را نمي شناسد

آمدند به نام شيطان

از آسمان

اما غافل بودند

از «يريدون ليطفئوا نورالله بافواههم»

از «و الله متم نوره و لو کره الکافرون»

غافل بودند

از خشم خدا

از ابابيل

که اين بار

از زمين برمي خاست

براي

فيل هايي که از آسمان مي آمدند

باد ابابيل شد

و شن هاي طبس سجيل

... و الم تر کيف فعل ربک باصحاب الفيل

الم يجعل کيدهم في تضليل

و ارسل عليهم طيرا ابابيل

و آيا نديدي که پروردگارت با فيل سواران چه کرد؟

نديدند، نديدند

نديدند و نخواندند

و بر فيل سوار شدند

و آمدند

براي نابودي کعبه اميد مردم

و قصه چنان شد

که تاريخ نوشت

«ترميهم بحجارة من سجيل» را

«فجعلهم کعصف ماکول» را

مثل خاک شدن را

و باد ابابيل شد

و شن ها سجيل

وقتي آمريکايي ها

اصحاب فيل شدند

خراسان - مورخ دوشنبه 1390/02/05 شماره انتشار 17819 /صفحه١٠/ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 10:44  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
شهيد کانون توجه است، قبل از آن که نامش چه باشد و شأنش چه. همين که «شهيد »است، خود به خود در جايگاهي ممتاز نزد افکار عمومي قرار مي گيرد. و من ابايي ندارم از اين که بگويم، شهيد، با شهادت خود در شمار نخبگان و گروه هاي مرجع قرار مي گيرد. مگر نه اين که نخبگان کارهاي اثرگذار مي کنند و گروه هاي مرجع در جايگاه توليد پيام و پيام فرصتي و مدل سازي رفتاري و... محل توجه و رجوع ديگران قرار مي گيرند؟ خب، شهدا هم کار اثرگذار فراوان دارند و در توليد و انتقال پيام هم جزو موفق ترين ها بودند و هستند و هم در مدل سازي رفتاري از ممتازترين هايند و بسياريند مردماني که با هر گرايش و سليقه، آنان را الگوي رفتار خود و نسخه اي براي اصلاح و رسيدن خويش به فلاح مي شمارند. پرشمارند کساني که شيوه و منش رفتاري و اخلاق خانوادگي و اجتماعي شهدا را سرلوحه زندگي خويش قرار مي دهند و آثار نوراني آن را در زندگي خود مي بينند و از همه مهم تر فراوانند آناني که براي رهيافت به رستگاري و تعالي اخلاقي به دنبال فهم تازه از پيام هاي شهدا هستند، اين که امام خميني(ره) مي فرمود اين وصيت نامه ها انسان را بيدار مي کند يک تعارف نبود، بلکه سرشار از معرفت بود و حقيقت، شهدا با توليد و ارسال پيام هاي الهي، به بيداري جان ها و جامعه ها وجهان اقدام کردند و باز اين که امام مي فرمود: بکشيد ما را، ملت  ما بيدارتر مي شود به خاطر روشنايي آفريني و بيداري بخشي شهادت بود و شهيد و اين يعني، شهيد در جايگاه گروه مرجع، مردم را به سمت حقيقت هدايت مي کند، از خواب برمي خيزاند و از قعود تا بلنداي قيام برمي کشد. از سوي ديگر، شهيد و به ويژه شهيدان گمنام در خلق تمدن نيز نقش بي بديل دارند و من باور دارم، به روزگاران از شهداي گمنام سخن ها گفته خواهد شد و هرجا اينان دفن شده اند، آبادي و آباداني پديد خواهد آمد، چنان که سابقه اين تمدن سازي را در موضوع امام زاده ها که در جاي جاي اين خاک، مردم را به سوي خدا مي کشانند، ديد ه ايم. آن روز که آن ها بودند و به شهادت رسيدند يا درگذشتند، شايد افراد زيادي آنان را نمي شناختند و شايد غريبانه دفن مي شدند اما در گذر زمان مزارشان به مرکزي براي نشر معارف ديني تبديل شد و در ارتقاي فرهنگي و شکل دهي تمدن منطقه نقشي بي  بديل يافتند. حالا وضعيت مزار شهدا و به ويژه شهداي گمنام نيز چنين خواهد شد چه شهدا نيز در صراط مستقيم آل ا... بودند و عنوان «امام زادگان عشق» را از امام خويش دريافت کردند و حق هم همين بود و همين است که مزار شهداي گمنام به کانون توجه تبديل و از اين ظرفيت براي احياي زيبايي ها و توسعه اخلاق استفاده شود.

يک حس مقدس به من مي گويد، کوهسنگي مشهد که به برکت حضور شهدا «جبل النور» شده است و مزار شهدا در ديگر مناطق، در آينده به کانون هاي بزرگ نور و روشني و تمدن سازي تبديل خواهند شد...

خراسان رضوي - مورخ شنبه 1390/02/03 شماره انتشار 17817 /صفحه٧/فرهنگی هنری

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 11:54  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
يک روز از تقويم به نام «روز زمين پاک» ثبت شده است تا به يادمان آورد که پاکي حق است، زيبايي حق است، خوبي حق است و اين حق به همه کس و همه چيز تعلق دارد. هم پاکي حق زمين است و هم زمين پاک حق ما شهروندان. شهروند پاک هم حق طبيعت است. يک معناي ديگر نهفته در روز پاک، نيالودن زمين است نه اين که بيالاييم و براي پاک کردنش دستي تکان دهيم. اصل اين است که زمين پاک باشد، قاعده اين است که کسي دست به آلودگي نيالايد و آب و زمين و هوا را حرمت بگذارد نه اين که برخي به خود اجازه دهند طبيعت را، آب را، زمين را، هوا را و ...را آلوده کنند تا برخي ديگر براي پاکي اقدام کنند. اين را هم البته بايد گفت که پاکي اول بايد در ضمير و ذهن مردم نقش ببندد و به يک باور برايشان تبديل شود و الا اگر در سربرگ همه روزها بنويسند روز زمين پاک، باز از فردي که پاکي را باور ندارد جز آلودگي سر نخواهد زد. پس اول بايد پاکي را در انديشه خويش بارور کنيم تا در رفتار مان هم باور شود و در زمينمان بارور. شايد اشارت دادن به اين نکته لطف افزا شود که طبيعت دفتر آيات خداوند است پس هوشياري بايد به خرج داد تا آيه هاي خداوندي خدشه دار نشود. اصلا انسان که خليفةا... است بايد براي پاک ماندن دفتر نشانه هاي خدا حساس و نسبت به آن غيور باشد. يادمان بماند که خداوند آب و زمين را که آفريد، آباداني را براي ما به عنوان يک تکليف نوشت تا همت کنيم و آباداني پديد آوريم، لذا مي توان زمين را نگاه کرد و فهميد مردمان چقدر اهل اخلاق و تقوايند. آن جا که پاکي و آباداني پديد آمده است، اخلاق و پرهيزگاري و ايمان ظهور يافته است و آن جا که آب هست و زمين هست اما برخي آلوده اش کرده اند جز کفران نعمت نمي توان برايش معنايي يافت. حالا از اين منظر نمي دانم وقتي روزگار زمين اين است و وضعيت رودخانه آن که مي بينيم و از آن خبر مي خوانيم، وقتي هنوز کشف رود، جزو خبرهاي اول اما تلخ مشهد، است. وقتي از وضعيت جنگل ها، دشت ها، قنات ها، کوه ها و ... خبرهاي نازيبا مي شنويم، چه حرفي مي ماند؟ راستي ما با نشانه هاي خدا چه مي کنيم؟ چگونه زمين را که در فرآيند توسعه صنعت، فرهنگ و جامعه و همه چيز اين همه نقش دارد، با آلودگي به بيماري دچار مي کنيم؟ چگونه مي خواهيم به توسعه برسيم و به قدرت اول منطقه اي تبديل شويم؟ نه، باور کنيد نمي شود، هر که مي خواهد به خوبي برسد و به توسعه، همين امروز بايد رابطه خود را با زمين اصلاح کند.
خراسان رضوي - مورخ شنبه 1390/02/03 شماره انتشار 17817 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 11:50  توسط غلامرضا بنی اسدی  |