|
هر بامداد -دوبار- در چشمانت طلوع مي کند معلم چشم که مي گرداني باران مي بارد باراني از نور آن قدر که مردمان -هزار در هزار- در اين باران جان مي شويند انگشت اشاره ات که بالا مي رود نصف النهار معرفت شکل مي گيرد هر کس اين سو -در حوالي تو- قرار مي گيرد سبز مي شود جوانه مي زند و بهار مي شود به معرفت به شوق به هر چه زندگي است و آن سو -دور از تو- هر که رفت گم شد در زمهرير جهل سياه شد تباه شد مرد! تو خود درس زندگي سازي بابا آب داد را که خواندي باران آمد و آن مرد -پدر- در باران آمد بابا نان داد را که خواندي گندم از زمين روييد آسياب رقصيد نانوا خنديد و پدر -با دستاني پر- پر از نان حلال و پاک به خانه آمد گرم شد خانه زندگي جاري است من با تو -معلم- زندگي را جور ديگر ديدم خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1390/02/12 شماره انتشار 17825 /صفحه۷
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 11:15  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|