"تا هنوز و تا هميشه، ايستاده ايم به ياحسين، و تا هنوز و تا هميشه، اذان مي خوانيم آن نماز پرشكوه را و ... حبيب را بگو قامت بركشد هزار باره كه تيرها به سوي مولاحسين (ع) در چله مي شود. حبيب را بگو قامت بركشد تا قد قامت الصلاة مولاحسين (ع) جهان را از عشق سرشار كند.

"ذكر لبان ياس حسين است و نقاشي شاعر احساس هم حسين و اگر گوش جان باشد، از كنار علقمه، صداي عباس به ياحسين بلند است و صداي ذوالفقار به ياعباس و صداي فرات، قطره قطره اين رود پرحسرت هم بلند است به ياعباس و به ياحسين و ... ياحسين!

"گوش كن، نگو كه اربعين هم گذشته است، گوش كن، تو را به جان مولا گوش كن، آيا صداي خاك را به ياحسين نمي شنوي؟ نمي شنوي كه از خاك تا افلاك، هر كه عاشق است تا هنوز و تا هميشه مولاحسين را فرياد مي زند؟ نمي شنوي كه «هر كسي كه خورده شيرپاك مي گويد حسين»؟

"مولاحسين و يارانش را حرام خواران كشتند و هنوز هم حراميان هر لحظه و هر كجا به كمين باور حسين و حسينيان هستند و مباد كه ما را در ميان كساني جا باشد كه بر سر سفره حرام مي نشينند و لقمه حرام برمي دارند. يادمان باشد در كربلاي هماره تاريخ باز هم اين حرام خواران هستند كه لباس يزيد مي پوشند، يادمان باشد اين ماجرا تا هنوز و تا هميشه ادامه دارد.

"بگذار زنجيرها به عشق  زاري كنند، بگذار دست ها و سينه ها، شعر شوند، بگذار چشم ها، هزار در هزار ابر شوند و ببارند، بگذار از كودك و بزرگ زندگي آقا حسين روايت شود، بگذار جان ها به نام مولا، دوباره آغاز شود بگذار اذان شود نام او كه تنها نماز به امامت حسين است كه راه نجات را نشان مي دهد.

"امروز عاشوراست، هرچند، چند روزي هم از اربعين گذشته باشد. هرچند تقويم ها هزار و چهارصد بار تكرار شده باشند، هر چند خيلي ها را فراموشي گرفته باشد، اما ما كه مي دانيم هر روز عاشوراست و اگر نبود يزيديان اين روزها بيش از هميشه بر خود نمي لرزيدند، اين همه نمي ترسيدند اين همه بمب منفجر نمي كردند، آن ها از ما مي ترسند، آن ها مي ترسند از پرچم مولا حسين كه بر شانه عباس ايمان ما در اهتزاز است. آن ها مي ترسند، از علي اكبر يقين ما كه قامت افراشته است. مي ترسند از علي اصغر ما كه حجت  اكبر ايمان است آن ها از زينب و سجاد ما مي ترسند پس بمب منفجر مي كنند و بگذار باز هم چنين كنند، اهل عاشورا به شهادت مشتاق اند.

"اين روزها عاشوراست، حتي اگر فاصله اربعين تا چهل و هشتم باشد، و از چهل و هشتم تا شهادت امام رضا (ع). اين روزها زندگي بايد ترجمه حيات طيبه، مولا حسين، امام مجتبي، رسول بزرگوار مهر و روشني و امام رضا باشد. اين روزها، همه بايد محمدي شويم.

"امروز عاشوراست، تا هنوز و تا هميشه عاشوراست، حلال باوران و حلال خورها، جان به نام مولاحسين روشن دارند، امروز هنوز عاشوراست.

صفحه 10 صفحه ويژه ، شماره سريال 17206 ، تاريخ انتشار 871130
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۸۷ساعت 13:50  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
 
هي شغال! شغال...!! نه اين جا بيابان نيست و شغالي هم به چشم نيامده است به خانه اي در روستا هم نزده است شغال تا مرغي و خروسي بخورد و خشم صاحب  مال را برانگيزد. اصلا اين ماجرا در شهر اتفاق افتاده است در خيابان، آن هم روز روشن، آن هم از سوي انسان هاي متمدن قرن بيست و يكم. مخاطب اين واژه ها هم باز انسان بوده است.

ماجرا از اين قرار بود كه در خيابان، ٣ جوان خودرويي را هل مي دادند براي روشن شدن و از كنار آن ها، يك تويوتا كه بارش گچ يا سيمان بود به آهستگي در حال رد شدن بود كه اين اقدامش اعتراض يكي از جوانان را برانگيخت و او صدا در گلو انداخت كه هي شغال... هي شغال...! برو كنار! مگر كوري؟ و ... حرف هايي كه تازه اگر خيلي بهداشتي باشند حداقل مثل كبريت عمل مي كنند تا اگر طرف مقابل از جنس باروت باشد منفجر شود و اگر از جنس بنزين، همه چيز را بسوزاند، اما خدا كند وقتي يك طرف كبريت كش است، طرف ديگر آب باشد و آتش او را هم در خود خاموش كند اما... آيا در ميان ما آدم هايي از جنس آب فراوانند؟چيزي نمي خواهم بگويم اما دوست دارم اين ماجرا را از زواياي ديگر هم باز بخوانم از جمله، يك تصوير تجربه شده؛ «هي شغال» جوان با «خفه شو توله...» پاسخ مي گيرد.

جوان دست از هل دادن ماشين مي كشد و به سمت راننده وانت خيز برمي دارد. راننده درجا ترمزدستي را مي كشد و از خودرو پياده مي شود با چوب و ... دعوا مگر چيز ديگري هم مي خواهد؟ دعوا شكل مي گيرد، سري مي شكند، لگدي بر پهلويي مي نشيند دست ها به طرف ابزار تازه اي براي ضربه زدن بيشتر مي رود و دست مردم به طرف گوشي تلفن، تا ١١٠ را خبر كنند. پليس مي آيد، دعواگران را مي برد و حالا بيمارستان، پاسگاه، دادگاه و پله هاي بي شماري كه بايد طي شود تازه اگر به رضايت و پرداخت خسارت تمام شود والا ميله هاي سرد زندان انتظار اين قبيل آدم ها را مي كشد تا آن ها را پشت خود بنشاند، شايد زندان كه مي گويند، شب هاي تلخ و عبرت آموزي دارد و روزهاي حسرت باري، آنان را به فكر وا دارد تا در بازآمدن به خيابان، دگر كسي را شكل شغال نبينند و شكل توله... نيز هم و حتي اگر كسي به بي حرمتي آنان را صدا زد باز آنان به حرمت پاسخ گويند.

اما تصوير دوم: هي شغال جوان عصباني را نشنيده مي گيرد، خودرواش را با احتياط كنار خيابان پارك مي كند و پايين مي آيد و مي گويد، اگر خودروي شما روشن نمي شود، من كابل دارم تا «باتري به باتري» كنيم و خودرو روشن شود، يا هم مي خواهيد شما را تا تعميرگاه، بوكسل كنم؟

جوان در هواي نه چندان گرم، عرق مي كند نه از گرما و نه از خستگي هل دادن خودرو بلكه از حرف هايي از جنس آتش كه در پندار و گفتار آورده است آن هم در برابر مردي كه قصد جوانمردي داشته است و او چه ها كه به پندارش بد راه نداده و چه بدها كه بر زبان نرانده است، حالا، چين و چروك غضب از پيشاني اش به شرمندگي پاك مي شود، لبخند لبانش را پر مي كند و از كمك مرد تشكر مي كند، سيم هاي رابط باتري به باتري و خودرو روشن مي شود و دست ها به مهرباني روي هم قرار مي گيرند و خداحافظ با به اميد ديدار همراه مي شود و ...كاش اين تصوير در جامعه پررنگ تر شود تا روابط اجتماعي ما به سمت صلح و صلاح برود كاش، اگر كسي به هر دليل موجه يا غيرموجه آتش شد يا خيال كرديم آتش است، ما ياد بگيريم مهارت هاي رفتار مومنانه را و آب باشيم. ماجراي مالك اشتر و هتاكي جوانان را كه همه شنيده ايم و خوانده ايم، ياد بگيريم در برابر هتاكان هم مالك باشيم چه رسد در برابر دوستان، در برابر هموطنان.صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17205 ، تاريخ انتشار 871129

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 12:51  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 
توجه...توجه...توجه...اين خبرها، آژير قرمز است و معنا و مفهوم آن اين مي باشد كه خطر نزديك است هوشياري مضاعف كنيد و با چشم باز مراقب باشيد به چاه گرگ ها و چاله  روبهان نيفتيد. اين آژير، يك معنا و مفهوم ديگر هم دارد كه بايد مسئولان امر بدان توجه كنند و آن اين كه وقتي چند گرگ و روباه و شغال حمله مي كنند بايد با آن ها چنان برخورد كرد كه درس عبرتي شود براي همه گرگ صفتان تا بدانند اين جامعه را نگهباناني هوشيار است كه در حراست از حدود و ثغور جامعه و براي برخورد قاطع با امنيت سوزان لحظه اي هم-حتي- ترديد نمي كنند، تا بدانند ارتكاب جرم در اين جا، مجازاتي قاطع و بازدارنده دارد، تا بدانند دستي اگر دراز شود به تيغ عدالت و قانون قطع خواهد شد، تا بدانند ، پليس را هرگز با چشم بسته نخواهند ديد و قاضي را با دست بسته، بلكه نگهبانان امنيت و سلامت رواني جامعه را قدرت و اقتداري است دشمن كش... توجه...توجه...توجه...خبرهايي كه هم اكنون مي خوانيد، آژير قرمز است و معنا و مفهوم آن اين است كه گرگ ها در لباس آدم ها نفوذ كرده اند. توجه كنيد! گرگ ها در لباس آدم ها نفوذ كرده اند به جامعه... توجه كنيد! پسر همسايه به دختر كم توان ذهني تجاوز و او را باردار كرد... راننده سرويس مدرسه، كودك ٧ ساله را آزار داد... كودك ربايي هاي چند ميلياردي... ٢ كودك قرباني جنايت سياه شدند...تجاوز به عنف... فريب براي ازدواج... دختران فراري... سرقت مقرون به آزار و اذيت...و ... اين ها بمب هايي است كه بي صدا منفجر مي شود اما پرصدا مي كشد آدم ها را... نابود مي كند آدم ها را... آتش مي زند عفت ها را ... سربه زير مي كند خانواده ها را و... نابود مي كند حتي خانواده گرگ ها را... پس بايد كاري كرد كاري كه حداقل پاسخي باشد به مطالبه عمومي جامعه، كه مردم مي گويند: با خواندن مطلب «دختر بي گناه» در روز دوشنبه ٢١/١١/٨٧ ياد اين بيت شعر افتادم كه«... از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست» راستي چه بر سر انسانيت آمده است كه يك دختر كم توان ذهني قرباني هوس يك انسان نما مي شود؟ «... با مردان خيانت پيشه اي كه به زن هاي پاك دامن خود خيانت مي كنند چه بايد كرد؟ آيا آن ها مي توانند هر كاري بكنند؟ ...» «چرا كسي به قتل هاي سريالي زنان مظلوم نگاه درمانگر ندارد...» ....«از خانواده مظلوم دختر معلول مورد تعدي واقع شده مي خواهيم حق خود و جامعه را از اين قبيل افراد بگيرند...»توجه...توجه...توجه... اين گفته ها، سخنان افرادي است كه از زيستن در وضعيت قرمز، خسته شده اند، مردم مي خواهند با قاطعيت مردان قانون، آژير سفيد را بشنوند. مي خواهند با ريشه يابي عوامل بروز پديده هاي نابهنجار در وضعيت سفيد زندگي كنند. مي خواهند برخورد با مجرمان تنها از ريشه درآوردن معلول نباشد بلكه ريشه علت ها خشكيده شود. مي خواهند، اگر بيجه مرد، اگر كركس مرد، اگر عنكبوت مرد، عنكبوتيسم و كركسيسم و... هم بميرد نه اين كه در قامت ناساز فردي ديگر باز توليد شود. مردم مي خواهند «مجازات ها» از «بازدارندگي» در حد اعلا برخوردار باشد تا سفلي نشينان اخلاقي، بدانند پانهادن روي خط قانون مجازاتي چنين سنگين دارد. خواست روشن مردم از مقام شامخ رياست قوه قضاييه كه فقيهي عادل است اجراي عدالت به فوريت و با قاطعيت است تا جامعه براي مردم امن و براي امنيت ستيزان ناامن شود.

صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17202 ، تاريخ انتشار 871124


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۷ساعت 11:54  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


يا به اندازه تلاشت توقع داشته باش يا به اندازه توقعت تلاش كن؛چه اگر اين دو هماهنگ نباشد، آهنگ زندگي ناموزون خواهد شد.اين ناموزوني در همه شئون زندگي هم خود را نشان خواهد داد.چنان كه اگر همين امروز بسياري از زندگي ها را نگاه كنيم درخواهيم يافت،چقدر فقر هارموني،زندگي را زشت كرده است كه اگر زشت نبود اين بي تناسبي، شاهد اين همه درگيري و يقه دراني نبوديم.اگر هركس به اندازه تلاش و تكاپويش توقع داشت،مديريت زندگي راحت بود و راحتي زندگي فراهم و آرامش فراهم تر.

ديگر جايي براي رشد حسد و توسعه فزون خواهي نمي ماند كه مدام حسرت زندگي اين و آن را به زندگي خود بياورد تا لحظه هايي را كه مي شود به شيريني گذراند، تلخ تر از زهر كند.

دقت كرده ايد، مرد خسته از كار به خانه مي آيد كه بايد كانون آرامش باشد اما لباس هايش را به در نياورده،خانم حسرت هاي يك روز و توقع هاي يك عمر و حرف هاي ناشي از مقايسه زندگي خود با ديگران را تحويل مرد مي دهد تا نه تنها خستگي از تن او به در نيايد بلكه خستگي با تحقير افزون تر هم در جانش بنشيند،آن وقت او به كوه آتش فشاني تبديل مي شود كه همه ايستگاه هاي آتش نشاني هم نمي توانند خاموشش كنند.

صدايش بلند مي شود به فرياد كه ندارم خانم! و خيلي حرف هاي ديگر، كه به قلم آوردنش،از شان قلم مي كاهد و از جايگاه كاغذ و نوشته هم.بگذريم،اگر آن كسي كه توقعش از تلاشش فزون است از بازدارنده هاي اخلاقي و ايماني هم كم بهره باشد، دستش به زشتي ها ي كرداري آلوده مي شود،سرقت، قاچاق،رشوه،ربا،ريا و چاپلوسي،تملق،نامردي و ... جاي ارزش ها را در كردار وحتي گفتار و پندارش مي گيرد به گونه اي كه ديگر در پندارش هم دچار عذاب وجدان نمي شود و زشتي كارش او را هوشيار نمي كند.

او فقط به آن چه شيطان برايش زيبا مي نمايد، توجه دارد و مي كوشد به چيزهايي كه از راه صحيح نرسيد، از راه باطل برسد و روشن است از راه باطل كسي به حق نمي رسد و آن چه او به خانه مي آورد، آتش خواهد بود كه قبل از همه زندگي خودش را بدتر از جهنم خواهد كرد.

تازه اگر آسايشي هم برايش به ارمغان آورد آرامش را براي هميشه از او خواهد گرفت، چه آن كه خانه بر آتش بنا مي كند جز سوختن سرانجامي نخواهد داشت، هرچند بتواند چند روزي آن را به تاخير اندازد.

پس يا به اندازه تلاش بايد توقع داشت يا به اندازه توقع تلاش كرد والا زندگي سرشار از حرص و آز و حسد و طمع خواهد شد آن گونه كه فرد براي لحظه اي هم از لذت زندگي بهره نبرد.

به خصوص اگر از شركت كنندگان در مسابقه تجمل هم باشد آن وقت واويلاست، زرق و برق زندگي ديگران او را كور خواهد كرد يا او را از حسد خواهد كشت. آري اين بيماري فقط يك درمان دارد و آن پرهيز از غلتيدن در وادي تجمل و همسان كردن توقعات و تلاش هاست تا مديريت زندگي را راحت و راحتي زندگي را افزون كند.

صفحه 08 خانواده و سلامت ، شماره سريال 17202 ، تاريخ انتشار 871124
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۷ساعت 11:51  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

احد، تنگه احد، يك درس بود براي هميشه، و مومن از يك واقعه چنان درس مي گيرد كه تا هميشه او را سرمشق باشد. و امروز كه خيابان ها تنگه احد است، مردم با چشماني باز حضور مي يابند تا مبادا دشمن در خالي خيابان به دنبال خيال هاي خام خود باشد.

مردم آمدند، بيدار و هوشيار و كلامشان هشدار بود به دشمن، كه ما ايستاده ايم تا هميشه. و بيداريم هميشه و هرگز از آرمان هايمان دست نخواهيم كشيد.

خيلي ها تجديد وضو كردند براي حضور در راه پيمايي، خيلي ها به قصد عبادت آمدند. خيلي ها كه به دليل بيماري، گرفتاري كاري و ... نتوانستند بياينددل هايشان را فرستاده بودند. پس هركس مي خواهد به تخمين اين جمعيت چشم  بگرداند و ديده  ترازو كند، يادش باشد، آنان كه عاشقانه آمدند، هركدام وكيل يك  جمع عاشق بودند.

هرجا كه دست هاي مومنانه روي هم قرار گيرد، صلايي برمي خيزد براي بيداري. هر جا مومنان گرد هم آيند و جماعت تشكيل دهند، دست خدا را در ميان خويش خواهند داشت چه آموخته ايم و تجربه كرده ايم كه «يدا... مع الجماعه» و ديروز، در شهر، شهر ايران اسلامي، دست خدا آشكار بود.

ديروز، باران «تولا» مي باريد از آسمان ايران، شعارها، هر كدام شريعه اي بود كه جان ها را به ولا طراوت مي بخشيد. باران «تبري» هم مي آمد از آسمان وسيلي كه زشتي ها را مي شست. نديديد مردم چگونه ا... اكبر مي گفتند و از انقلاب و ولايت مي سرودند؟ نديديد و نشنيديد، مرگ بر آمريكارا، مرگ بر اسرائيل را،...

ديروز عشق باريد ،دريا شد ايران

صفحه 10 صفحه ويژه ، شماره سريال 17201 ، تاريخ انتشار 871123


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۸۷ساعت 12:18  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


بزرگ ترين ميراثي كه يك پدر مي تواند براي فرزندانش به جا بگذارد، چيست؟ ادب، علم، ثروت، هنر، توان و قدرت و... و شايد هم همه اين ها. به هر حال هر پدري براي فرزند خود يادگارهايي مي گذارد و ميراثي كه پس از او فرزندش بي پشتوانه نباشد و نماند در گذر روزگاري كه به بي رحمي مشهور است.اين ماجرا درباره يك نسل هم صادق است و نسل گذشته بايد براي نسل امروز و نسل امروز براي نسل فردا، ميراثي از خويش به جا بگذارند، چنان كه نسل ديروز با انقلاب خود يك كشور رها شده از بند استبداد را به ميراث گذاشتند، كشوري كه از نظر استقلال سياسي از منحصر به فردترين وضعيت برخوردار است. در استقلال فرهنگي نيز هم و بالاتر اين كه خود به صدور فرهنگ به دنيا مشغول است. از حيث اقتصادي هم تا حدودي بستر براي نقش آفريني شايسته فراهم است و از حيث علمي نيز گام هايي بزرگ برداشته شده كه به حق قابل تقدير است و از نظر كارهاي زيربنايي باز مي توان به احترام تلاش گران اين وادي تمام قد ايستاد. سطح سواد در حد قابل احترامي است و سطح سلامت نيز هم و در كنار اين، بحث امنيت است كه باز نسبت به بسياري از كشورها در سطح مطلوبي قرار دارد هر چند احساس امنيت به پايه خود امنيت ارتقا پيدا نكرده است، اما باز در اين حوزه حرف هاي زيادي براي گفتن داريم و راه زيادي طي كرده ايم؛ هر چند راه پيش رو هم كوتاه نيست اما امنيت توليد شده در جمهوري اسلامي به اندازه اي هست كه به خود ببالند نسل انقلاب كه كشوري با امنيت در حد بالا تحويل نسل پس از خود مي دهند. ميراثي كه مثل هوا، ريه ها را پر مي كند، هر چند بسياري قدر آن را ندانند و اندازه آن را هم نفهمند.آري نسل انقلاب ميراثي گران سنگ براي ما گذاشته است، كشوري كه براي توسعه ظرفيت هاي بالا و گاه حتي منحصر به فرد دارد. كشوري كه كارهاي انجام شده به قاعده اي هست كه قاعده كار شود براي رسيدن به قله هرم پيشرفت. زمينه آن قدر مهياست كه اگر دست به دست هم دهيم به تدبير و تلاش مي توانيم از هم افزايي توان خود، توشه اي براي فرداها هم بسازيم اما اگر همراهي و هم افزايي نباشد، توان ها تقسيم به تعداد افراد مي شود و سرانجام اين تقسيم باقي مانده اي به نام يك دست خواهد داشت كه صدا ندارد! اگر كسي هم بتواند براي خود كاخ بسازد، باز يك كاخ در ميان كوخ ها جلوه اي نخواهد داشت، چه شهر آباد از جمع خانه هاي آباد شكل مي گيرد و كشور آباد از شهر و روستاهاي آباد. پس بايد دست به دست هم دهيم و توان هايمان را كنار هم بگذاريم، تا درياي توان ها شكل بگيرد، درست مثل دريا كه از قطره، قطره باران شكل مي گيرد و زندگي مي بخشد. چنان كه نسل انقلاب، از آحاد مردم، به يك امت تبديل شدند و طاغوت را برانداختند تا طرحي نو، در اندازند، طرحي بسيار پرشكوه كه به عنوان ميراث به نسل نو مي سپارند و امروز اين نسل هستند كه بايد ضمن حفظ آن ميراث آن را ارتقا بخشند، چنان كه انسان هاي عاقل با ميراث پدر چنين مي كنند، اما هستند سفيه هايي ناقص عقل كه ميراث انباشته پدري را به دود و دم مي فروشند، اما عاقلان با حسن بهره برداري بر ميراث به ثروت تبديل شده، مي افزايند. نسل امروز هم با اين نگاه بايد با ميراث نسل انقلاب برخورد كند و ضمن حفظ دستاوردهاي پرشكوه انقلاب و جمهوري اسلامي، براي بهروزي ايران بكوشد.

صفحه 04 سياسي 2 ، شماره سريال 17200 ، تاريخ انتشار 871121
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۷ساعت 12:13  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


" دخترك ٧ ساله ام كه بيرون مي رود، تا باز مي آيد دلم هزار راه مي رود كه نكند شكار آدم ربايان شود، نكند امنيت سوزان او را بدزدند و... نكند خيلي چيزهاي ديگر و اين خيلي عذابم مي دهد، حق نيست در كشوري كه براي ارتقاي امنيت در آن اين همه شهيد داده ايم، احساس ناامني، امان آدم را ببرد. اين ها حرف هاي يك شهروند بود كه پس از خواندن خبر دستگيري آدم ربايان بيان مي كرد. او مي گفت، ما ملتي ميهمان نوازيم و در خانه مان به روي ميهمان باز است اما با كساني كه از اين موقعيت سوء استفاده مي كنند بايد محكم و قاطع برخورد شود تا مجازات آنان، چشم فزون خواهان آدم ربا را به واقعيت ها باز كند.

او مي گفت: به مسئله بايد انساني نگاه كرد و انسانيت حكم مي كند حساب مجرم را از غيرمجرم جدا كنيم و ديگران را سر سفره بنشانيم و مجرمان را به جزاي قانوني برسانيم.

" شهروند ديگري هم معتقد بود بايد نسبت به مسئله كودك ربايي هشدار بدهيم، هم به مسئولان كه هوشياري مضاعف كنند، هم به اولياي مدارس كه ددان آدمي نما خيلي مواقع كودكان را از جلوي مدرسه مي ربايند و هم به خانواده ها كه فرزندان خود را با آموزش در برابر حوادث بيمه كنند. حيف است در كشوري كه به بركت يك انقلاب بزرگ و هوشياري مردم، از امنيت بالايي برخوردار است، حوادثي انگشت شمار از اين دست، اصل وجود امنيت را زير سوال ببرد. حيف است كشوري كه براي حراست از سرحداتش، هزاران شهيد داده است در شهرهايش شياطين به خود جرأت آدم ربايي بدهند.

" اگر با راهزنان امنيت و كودك ربايان، معامله اي مي شد كه بايد با راهزنان بشود و حد قطاع الطريق در مواردي كه صدق مي كند جاري مي شد، ديگر كسي جرأت نمي كرد، فرزند مردم را بربايد و هوس هاي چند صدميليوني داشته باشد و يا از امن ترين مكان كه حرم مطهر امام رضا باشد، ٢ كودك راكه چشم و چراغ خانواده اي بودند بربايد و «جنايت سياه»  را رقم زند. اگر حدود الهي قاطعانه اجرا شود، خيلي ها حد و حدود خود را خواهند شناخت و اندازه گليم خود را نيز هم و پا از آن درازتر نخواهند كرد.

" به گمان من بايد توسعه احساس امنيت را و ارتقاي امنيت را از مسئولان امر مطالبه و خود نيز در اين عرصه ايفاي نقش كرد. ما بايد به فرزندان خود مهارت زندگي را در جامعه بياموزيم و به آنان بگوييم در ميان هزار در هزار آدم مهربان كه هست امكان دارد، گرگي لباس آدمي پوشيده در كمين باشد، پس بايد مراقب بود و به غريبه اعتماد نكرد. بايد بگوييم شان در مواجهه با غريبه ها، هرگز به حرف آن ها گوش نكنند و اگر غريبه به اصرار چيزي از آن ها خواست يا به پليس يا به اولياي آموزشي و يا به افراد آشناي محل پناه برند و يا به سر و صدا و هياهو، گرگ را فراري دهند.

بايد با آن ها قرار بگذاريم كه هيچ وقت كسي را و مخصوصا غريبه اي را به دنبالشان نخواهيم فرستاد و با غريبه نامه يا پيغام هم براي آن ها نخواهيم داشت، پس آن ها هم به اين بهانه ها خام شيطان ها نشوند. بايد هوشيار باشيم و فرزندان خود را هم هوشيار كنيم و بايد مقابله قاطع را با امنيت سوزان كودك ربا هم به عنوان مطالبه اي هميشگي از مسئولان انتظامي و پليس بخواهيم.

صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17197 ، تاريخ انتشار 871117
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 9:41  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

انقلاب ما انفجار نور بود، اين باور مومنانه كساني است كه در انقلاب با همه وجود آمدند و با همه وجود انقلابي ماندند، آنان به فرداي روشن تر از امروز باور داشتند، فردايي كه به سبب فراواني نور، كسي در كوچه ظلمت گم نمي شود.

در چشم انداز انقلاب، توسعه و رفاه مبتني بر عدالت يك هدف است و تلاش براي رسيدن به آن يك وظيفه؛ لذا تكليف امروز ما، مجهز شدن به مدرن ترين فناوري هاي روز و قامت كشيدن در ساحت علوم نوپديد است تا فردا افق مقصد پديدار شود.

ماهواره ملي اميد امروز بر بال ماهواره بر سفير ٢ راهي فضا شد تا قاصد صادق تلاش و كوشش مجاهدان عرصه فناوري باشد و در جبهه ارتباطات ماهواره اي در قامت يك سردار بدرخشد.

امروز را، در تقويم سبز موفقيت هاي ايران ثبت بايد كرد، به نام مردان و زناني كه بانيان انقلاب بودند در پيروي از امام انقلاب و به نام همه شهدايي كه عزت و سربلندي ايران و ايراني رابا خون، بيمه كردند و به نام عالمان و دانشمنداني كه حاصل تلاش و جهادشان، «اميد» شد كه بر بال «سفير» راهي آسمان شد.

«اميد» نشانگر روحيه تلاش و توانگري و اميد به فرداي بهتر ايراني است و سفير نيز يادآور رسالت انساني ايرانيان براي توسعه علم و دانش، يادآور مفهوم معرفتي سفير و...

پرتوان باد انديشه دانشمندان ايراني، پراميد باد پرواز اميد.

صفحه 10 صفحه ويژه ، شماره سريال 17196 ، تاريخ انتشار 871116


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 12:29  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 خاصيت آتش، سوزندگي است و اين نه از سر «كين» كه به «اقتضاي طبيعت» آتش است. آتش مي سوزاند، خشك و تر را، بزرگ و كوچك را، پس عقل حكم مي كند به آتش نزديك نشويم، اگر مي خواهيم سلامت بمانيم.

عصبانيت هم مثل آتش است چه «آني» شعله كشد و چه «كم كم»، وقتي شعله مي كشد مي سوزاند همه چيز را. پس بايد از آدم عصباني دوري كرد مثل دوري از آتش. بايد گذاشت تا آتش فرو بنشيند و فرد عصباني آرام بگيرد و آن وقت، به او نزديك شد. اين مسئله اي است كه اگر در آن تأمل كنيم و آن را به رفتار درآوريم، خواهيم ديد كه بسياري از اين سوختن هايي كه ساختن به دنبال ندارد و فقط مي سوزاند و خاكستر مي كند و تازه خاكسترش هم چشم ها را كور مي كند. پس پرهيز بايد كرد از آن آتش و از اين خاكستر. دوري بايد جست از آدم هاي عصباني، چه در خانه، چه در خيابان، چه در شهر و چه در روستا. گفتني اگر هست بايد به گاه آرامش و زماني كه او به «خودانساني» خود بازگشته است با او در ميان گذاشت، هنگامي كه ترازوي وجدانش بر محور انصاف قرار دارد و نگاهش و پندارش منصفانه است. در چنين شرايطي، كلام حق شنيدني تر و اثرگذارتر است و حتي كلام غيرمنصفانه هم بازخورد خشن به دنبال ندارد. پس بايد به نكات ريز مهارت هاي زندگي در جامعه و در خانه و خانواده توجه ويژه داشت چه اين نكات ريز گاه كبريتي است بر بشكه باروت كه آتش مي آفريند و گاه دكمه اي كه چرخ مرگ را از حركت بازمي دارد. نديده ايم كه در خيابان گاه يك بوق، يك ترمز، يك حركت، به يك دعوا منتهي مي شود؟ و يا درخانه، مرد خسته از كار يا زن خسته از خانه داري، با يك حرف، يك اشاره گاه به آتش فشان تبديل مي شوند؟ و از آتش فشان، چه انتظاري مي توان داشت؟ از آتش فشان كه گل فوران نمي كند بلكه گدازه برمي خيزد. پس بايد سعي كرد وقتي آتش شعله مي كشد از آن پرهيز كرد و يا به آب، آن را نواخت والا از بنزين جز آتش بر آتش افزوده نمي شود. اگر با آدم عصباني در هرجا مواجه شديم، با شكيبايي، با گذر از كنارش، با پرهيز از روبرو شدن با او، با تنها گذاشتنش و... بگذاريم آتش خشم او فرو نشيند.

اگر عصباني بوديم نه حرفي بزنيم، نه تصميمي بگيريم و نه كاري كنيم. بلكه، حرف را، تصميم را، عمل را و... بگذاريم براي وقتي كه عقل فرمانروايي ملك جان را از خشم و غضب بازستاند. وقتي كه چشم ها توان ديدن امروز و فردا را داشته باشد. آن وقت با چشم باز و بصير ببينيم و تصميم بگيريم. يادمان باشد اگر بر سر نفس خود و براي تصميم گيري هايمان امير نباشيم توقع اميري بر زمين و زمان منطقي نخواهد بود و به راستي مايي كه توان مهار خشم خود را نداريم چگونه مي خواهيم بحران ها را مهار كنيم؟ مايي كه اين مهارت را نداريم چگونه مي خواهيم «مهر» را و مهرباني را نگهباني كنيم؟ حرف آخر همانا حرف اول است كه از آتش بايد پرهيز كرد از آدم آتشين مزاج و عصباني هم. با آن كه از خشم «سرخ» شده است جز با «آبي» محبت و صبر نمي توان برخورد كرد. بهانه دادن به كسي كه دنبال بهانه است براي دعوا، مثل كبريت دادن به دست ديوانه است در كنار انبار باروت. پس در آنچه مي كنيم تامل كنيم و كارها را با تدبير انجام دهيم حتي انتقاد كردن را.

صفحه 08 خانواده و سلامت ، شماره سريال 17195 ، تاريخ انتشار 871115


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 12:56  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


اين حوادث را اگر اتفاق بپنداريم و راحت از كنارش بگذريم، كار به سامان نخواهد شد، چه خواهيم نشست و خواهيم گفت يك اتفاق بود و گذشت و چشم خواهند بست آناني كه بايد چشم شان باز باشد و خواهند گفت اتفاق بود. اما اين اتفاقات وقتي زنجيره اي مي شود، وقتي هر روز حلقه اي بر آن افزوده مي شود ديگر يك اتفاق نيست بلكه بيماري كشنده اي است كه اگر براي درمان آن تلاش نكنيم، جامعه را به نابودي خواهد كشاند. ديروز كه «باز هم اين خبرهاي سياه» را نوشتم و سياه ترين لحظات را گذراندم، حدس مي زدم مردم فهيم ما هم لحظات سياه خواهند داشت با خواندن اين خبرها و اين مطالب. اين حدس به يقين بدل شد وقتي شهروندي دردمندانه مي گفت كه فرياد بزنيد شايد مسئولان امر بشنوند و چاره كنند كار را. او تاكيد داشت، هر حادثه اي به عنوان يك ماجراي مستقل بايد مورد مطالعه و ريشه يابي قرار گيرد تا دلايل وقوع آن شناسايي و از باز توليد آن براي ديگران جلوگيري شود... اين حرف او مرا ياد مطلبي انداخت كه پس از پديده هاي زشتي چون كركس سياه، بيجه و ... به تاكيد نوشتيم اعدام را به عنوان نقطه پايان يك زندگي گذاشتن و برداركردن جاني، پاسخ اين مسئله شوم نيست. نوشتم اين افراد بايد مورد مطالعه قرار گيرند و علل شكل گرفتن چنين شخصيت هاي بدكرداري شناسايي و چاره شود والا با حذف معلول تا علت برقرار است، كار درمان نخواهد شد و اين علت هايند كه بايد درمان شوند.

شهروند ديگري هم مي گفت نهادهاي مسئول بايد بيشتر كار كنند. از من تنها چه كاري برمي آيد؟ ريشه يابي و فرهنگ سازي همه توان يك كشور را مي طلبد نه يك خانواده را پس مسئولان بايد كار را جدي بگيرند. مخاطب گرانقدر ديگري هم توجه مي داد به فقر اقتصادي كه مادر ديگر فقرها از جمله فقر فرهنگي و فقر عاطفه است. او معتقد بود بايد بستر براي زندگي سالم فراهم باشد تا شاهد اين همه اتفاقات ناسالم نباشيم.

يك شهروند ديگر هم مي گفت بايد براي اعصاب هاي آسيب ديده و روان هاي در معرض خطر چاره انديشي كرد. بايد با ساده سازي ازدواج امكان سالم سازي روان و روح جوان را فراهم كرد تا كار به جاهاي باريك كشيده نشود. يك مادر هم مي گفت وقتي دختر آدم به رويش چاقو مي كشد ديگر از پسران چه توقعي مي توان داشت؟ او مي گفت نمي دانم چه بلايي بر سر عاطفه ما آمده است كه به اين جا رسيده ايم.

او را حرف هاي تندي در كلام بود و نفس به آه مي كشيد براي مقصران چنين ماجراهايي و ... بگذريم. حرف مردم اين بود، براي اصلاح جامعه حكومت و مردم بايد دست به دست هم دهند و وظيفه حكومت بسيار سنگين تر است و اين كه ما همه اول بايد خود را اصلاح كنيم و مسئولان نيز بيشتر بايد خود را اصلاح كنند چون رفتار آنان الگوي رفتاري جامعه هم مي شود.

پس اگر خواهان فرداي روشن ايم كه هستيم پس همين امروز بايد چراغ هاي عاطفه و آگاهي و انسانيت را روشن كنيم، تا از فرو افتادنمان به چاه و چاله شيطان جلوگيري كند.

صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17194 ، تاريخ انتشار 871114


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 12:34  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

مشت است و سندان و كجا مي تواند پيروز شود مشت بر سندان، اين راخيلي ها به كنايه يا به تصريح و حتي به فرياد مي گفتند وقتي كه امام يك تنه برخاست عليه بيداد، عليه استبداد.

آن ها تانك ها را مي ديدند اما گويا غافل بودند كه در «تن ها» قدرتي است كه مي تواند شكست تانك ها را رقم بزند. آن ها غافل بودند اما امام برخاست، تمام قامت، حتي هنگامي كه برخي ها در خرداد ٤٢ به شكست نهضت باور داشتند به اشارت زمان پيروزي را تعيين فرمود؛ سربازان ما در قنداقه ها هستند و... و هنگام كه اينان قد كشيدند، از تانك ها هم كاري برنيامد و انقلاب پيروز شد تا آناني كه به روح ا... باور نداشتند ايمان بياورند به آغاز فصل سبز و اعتراف كنند كوتاهي نگاه خود را. آري انقلاب پيروز شد تا كلام صريح و صادق امام در عمل نيز تصديق شود و جمهوري اسلامي شكل بگيرد...

امام با همان يقين از وقوع زلزله در اركان ستم جهاني خبر دادند و باز بسياري را شك و ترديد فرا گرفت كه آيا شدني است اين واقعه؟ اما بيداران باور كردند كه بيداري جهاني در راه است و مردم به بعثت انسانيت در جهان معاصر تكريم خواهند شد.

وعده در هم شكسته شدن كمونيزم و از هم گسيختن شوروي و بلوك شرق خيلي زود محقق شد و از آن پس بيداري لحظه به لحظه چشم هاي بيشتري را مي گشايد و از جمله رابطه تعريف شده در خاورميانه را كه با پيروزي صهيونيزم در جنگ ٦ روزه شكل گرفته بود بر هم مي زند.

اگر آن روزها كشورهاي عربي در ٦ روز به زانو درآمدند، اما امروز اين فرزندان معنوي امام در ٣٣ روز چنان ابهت صهيونيزم را در هم مي شكنند كه شكست، تن پوش ژنرال هاي ٤ ستاره مي شود و خفت همه وجودشان را در بر مي گيرد و پيروز اين ميدان هم آوا با نام مقدس«روح ا...» است؛ «حزب ا...» شايد برخي ها، اين پيروزي را يك اتفاق پنداشتند اما سال بعد باز شكستي ديگر به پاي اشغالگران قدس نوشته شد، اين بار در «جنگ ٢٢ روزه» با حماس و چه پيروزي بالاتر از اين كه صهيونيست ها در اهداف تعريف شده خود براي نابودي حماس ناكام ماندند؟ آن ها گفتند تا حماس زنده است ما به جنگ ادامه مي دهيم اما حماس امروز پرتوان تر از پيش زنده است و از ماشين جنگي اشغالگران صدايي برنمي خيزد!

از سوي ديگر بشارت بيداري جهاني كه امام فرياد كرد، امروزه در سراسر جهان به چشم مي خورد و راهپيمايي گاه تا صدهزار نفري اروپائيان و ممالك ديگر قاره ها باز گواهي صادق بر آن گفته هاست و فرياد عزتمندانه رجب طيب اردوغان نخست وزير تركيه در اجلاس داووس هم تير خلاصي بود بر پندار شكست ناپذيري صهيونيزم در عرصه ديپلماسي، كه در قالب واژه هاي افشاگرانه يك مسلمان فرياد شد.

آري، امام نيست اما راه امام كه راه حق و عدل و آزادي بود امروز رهرواني مصمم و صادق دارد و اين يعني خميني زنده است، اين يعني خبرهاي ديگري در راه است...

صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17194 ، تاريخ انتشار 871114
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 12:33  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

اگر وظيفه اداري اقتضا نمي كرد امروز حتي يك خبر از صفحه حوادث را نمي خواندم نه، حتي يك سطر را، نه حتي يك كلمه را. شما كه غريبه نيستيد، اين صفحه از بدترين صفحاتي بود كه مجبور به خواندن آن شدم، وقتي فرزند، مادر خود را مي كشد، وقتي پدري از طبقه نهم ساختمان به پايين پرتاب مي شود، وقتي مردي برادرزن خود را مي كشد، وقتي «قتل» هم عضوي از خانواده مي شود و سر سفره زندگي مي نشيند مگر مي شود فقط خبرها را خواند و بي تفاوت گذشت؟ مگر مي شود خنديد و چشم بر هم گذاشت؟ مگر مي شود پايان كار راحت به خانه رفت.

به زندگي معمولي خود پرداخت و از زندگي لذت برد؟ اصلا مگر مي شود راحت زندگي كرد وقتي گفتن از مرگ چنين راحت شده است و اتفاق افتادن آن هم؟ من از عادي شدن خطا مي ترسم چه رسد به عادي شدن گناه! چه رسد به عادي شدن قتل. آن هم قتل پدر، مادر و خويشاوندان و... راستي چگونه مي شود كه برخي آدم ها چنان خوي حيواني مي گيرند كه پدر را، مادر را، تيغ آجين مي كنند؟ دلم به حال پدر و مادرهايي مي سوزد كه با يك دنيا عشق دست بچه ها را مي گيرند تا شيوه راه رفتن بياموزند و چقدر تلاش مي كنند و هزينه تا فرزندشان بزرگ شود، غافل از اين كه دارند، قاتل خود را بزرگ مي كنند و هر گامي كه آن بچه برمي دارد، آن ها يك گام به مرگ نزديك مي شوند. دلم براي جامعه اي مي سوزد كه چنين آدم هايي در آن نفس مي كشند و فضا را مي آلايند.

دلم براي صفحات روزنامه مي سوزد كه بايد براي چنين خبرهايي از سيه رويي چنين افرادي سياه شود. دلم براي واژه هايي مي سوزد كه بايد بار اين گناه را به دوش بكشند.

دلم براي قلم هايي مي سوزد كه بايد اين خبرها را بنويسند. دلم براي خودم مي سوزد و براي شما كه ذهنمان با اين خبرها چقدر فرسوده مي شود دلم مي سوزد، دل شما هم مي سوزد اميدوارم دل كارشناسان و متوليان فرهنگ و پرورش و تربيت جامعه هم آنقدر بسوزد كه براي رفع سوز دل مردم كاري بكنند و بيماري هاي انسانيت سوز را درمان كنند. كاش خود ما در خانواده هم تربيت را جدي بگيريم و به يادآوريم وقتي درخت را اگر به حال خود رها كنيم و شاخ و برگ هايش را اصلاح نكنيم، ميوه نخواهد داد.

وقتي كه كبوتر را به حال خود رها كنيم، راه خانه را در پيش نخواهد گرفت و... چگونه فرزندان را به حال خود وا مي گذاريم؟ مايي كه براي مزرعه مان از آفت كش استفاده مي كنيم چگونه فرزندان خود را در معرض آفت هايي چون رفيق بد، اخلاق بد، رفتار بد قرار مي دهيم و چشم بر هم مي گذاريم؟ مايي كه مي دانيم يك رخنه براي شكستن يك سد كافي است چگونه رخنه هاي تربيتي را به حال خود رها مي كنيم؟ راستي چرا؟ راستي چگونه؟ اميدوارم از اين خبرها كمتر بخوانيم اما بيشتر ببينيم كه متوليان فرهنگ جامعه براي اصلاح امور بيش از پيش تلاش مي كنند و خانواده ها موضوع را جدي بگيرند و فرزندان هم به ياد مهرباني هاي گذشته پدر و مادر تندخويي امروزشان را به دل نگيرند و... تا زندگي زلال در جريان باشد.

صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17193 ، تاريخ انتشار 871113



+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 11:56  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


حتي اگر خواننده حرفه اي و هميشگي صفحات حوادث روزنامه ها نباشيد و تنها هرازگاهي تيتري از اخبار اين صفحات در چشم تان بنشيند و حتي اگر هميشه براي اخبار شفاهي حادثه اي كه مردم نقل مي كنند هم گوش شنوايي نداشته باشيد و تنها گذرا، خبري به گوش تان بخورد باز با ما هم نظر خواهيد شد كه براي رفع و درمان بيماري حوادث، در جامعه بايد تلاش ها را صدچندان كرد تا حداقل آمار جرايم ١٠ چندان كاهش يابد اما اگر خواننده هر روز حوادث باشيد، هر روز با تنوع جرايم كه متاسفانه از فراواني قابل توجهي هم برخوردارند، مواجه خواهيد شد و آن وقت تاييد خواهيد كرد براي اصلاح اين بيماري ها و رفع اين حوادث زشت و نقطه هاي خطرناك بايد يك نهضت به راه افتد. چه نقاط حادثه خيز فقط در جاده ها نيست كه با رفع و اصلاح آن ها همه چيز را بر وفق مراد بدانيم، متاسفانه از اين نقاط در جاي جاي جامعه هم هست كه گاه به جاي ابزار مهندسي براي اصلاح بايد به اصلاح مهندسي اذهان پرداخت و با اذهان اصلاح شده به صالحانه سازي رفتار همت گماشت تا زشتي ها مجال وقوع نيابند. چه در جامعه اي كه با انقلاب اسلامي، گام خود را براي رسيدن به رستگاري جزم كرده است و مي خواهد آرمان انقلاب را با تحقق عملي جامعه صالح محقق كند، اين همه جرم ريز و درشت و تبديل انسان ها به مجرمان خرد و كلان، پذيرفتني نيست. چه با وجود جرايم پرشمار و مجرمان فراوان، اصلي ترين اهداف انقلاب كه اصلاح جامعه بود، وظيفه اي است كه بر زمين مانده و بايد براي تحقق آن انقلابي وار تلاش كرد. يادمان باشد كه انقلابي عمل كردن تنها در ويران كردن بساط گذشته خلاصه نمي شود، بلكه عمل انقلابي امروز، اصلاح امور ، كاهش جرم و فراواني زيبايي هاست و انقلابي كسي است كه نه خود گرد جرم و خطا مي گردد و نه اجازه مي دهد بستر براي توليد جرم مهيا باشد.

براي انقلابي ماندن هم بايد به اين مسائل توجه داشت و براي انقلابي ماندن جامعه هم بايد زشتي زدايي را به عنوان روندي ادامه دار و هميشگي درنظر داشت و بحث كاهش جرم و جلوگيري را از تبديل آدم ها به مجرم، به گفتمان روزمره مردم تبديل كرد. بايد كاري كرد كه در اولويت بندي برنامه ها و نيازها، مردم خود، زشتي زدايي از جامعه و جرم زدايي از رفتار و كردار را در اولويت هاي نخست قرار دهند. بايد از همه ظرفيت ها براي كاهش جرم استفاده كرد والا واگذاشتن مقابله با جرم به دستگاه هاي موظف، چاره كار نمي تواند باشد كه اگر چاره كار بود، كار امروزه اين همه گره نخورده بود. اصلا توقع جلوگيري از وقوع جرم و يا برخورد با آن از يكي دو نهاد خواسته اي منطقي نيست چرا كه جرم خود از جمع چندمولفه شكل مي گيرد و از ابتدا تا انتهايش دامن خيلي ها را مي گيرد. راستي هيچ توجه كرده ايد كه اگر در خاموش كردن آتش همه فقط به اميد آتش نشاني باشند خسارت آتش سوزي تا حالا چند برابر شده بود؟ و خيلي اگرهاي ديگر؟ پس بايد كاري كرد كه همه ظرفيت جامعه در خدمت صلاح و اصلاح قرار گيرد و با كاهش جرم و كاسته شدن از آمار مجرمان و نيز اصلاح رفتارهاي پرخطر، گامي چند در مسير تحقق اهداف انقلاب برداشته شود. بايد رفتارها و كردارها براساس مهندسي انقلاب شكل گيرد تا ثمره انقلاب اسلامي كه تشكيل جامعه صالح و زيباست ، محقق شود.

صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17192 ، تاريخ انتشار 871112


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 12:38  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

" ظلم و بيداد... ستم و ... سرانجامي جز اين ندارد؛ نابودي! و اين وعده حق است كه باطل پايدار نمي ماند حتي اگر براي ماندگاري خود، سرها بر دار كشد. «الملك يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الظلم»، اين باور تجربه شده ماست و دهه فجر، شاهد صادق اين حقيقت است.

" جواب سخن را، جواب كلمه را با گلوله دادند تا بمانند، غافل از اين كه ظالم نمي ماندو تفنگ هرگز سند ماندگاري را امضا نمي كند كه اگر امضا مي كرد ظالمان جهنمي ديگر مانده بودند، يزيدمانده بود چنگيز مانده بود و همه جنايتكاران مانده بودند اما ... ظلم پايدار نمي ماند!

" وقتي ددان دژخيم، فريادها را با گلوله پاسخ دادند، مردم هم، زن و مرد به خيابان ها آمدند تا با كلمه، مردان زره پوش سوار و ماسك بر چهره و تفنگ به دست را خلع سلاح كنند و حاكمان را خلع مقام، خلع تاج و تخت، مردم آمدند تا تاريخ را ورق بزنند و ... بذرهاي شهادت به بار نشست و بهار شد همه ايران در دل زمستان.

" نزن سرباز! نزن سرباز! لباس تو بايد اميد را به ياد آورد، بايد امنيت را براي همه ايران به ارمغان آورد، تو بايد نگهبان ايران باشي، نگهبان مرز پرگهر، نه حافظ آناني كه گوهر ايراني بودن را به اشارت بيگانه مي فروشند. تفنگت را كنار بگذار، من به تو گل خواهم داد. حتي در لوله تفنگت گل خواهم كاشت.

" ... هرچه نشاني از شاه داشت در خشم مردم سوخت. هرچه بوي كهنگي استبداد داشت به دور ريخته شد. خانه تكاني كردند مردم و اول از همه، مجسمه هاي شاه اين تنديس هاي بت پرستي را درهم شكستند و بيرون ريختند تا توحيد درجان مردمان بنشيند و همه درخانه پاك، پاك زندگي كنند.

" سرانجام، ديو گريخت. ديوپرستان درهم شكستند و ملتي پس از سال ها اسارت در زندان ديو خون آشام، آزادي را با همه وجود احساس كردند و فرشته اي آمد كه از زيبايي مي گفت، از حقيقت هاي در غبار، از حق هايي كه بايد احيا مي شد و از مردم، مردمي كه بايد به حق خود مي رسيدند. فرشته آمد و بهار شد ايران.

" ... راستي نسل امروز كه ديروز را به چشم نديد، چقدر با اين قطعه تاريخ اين ملك آشناست؟ نسل سومي از حماسه نسل اول و دوم چه مي داند؟ كتاب هاي درسي پاسخگوي چراهاي او هست يا نه؟ متوليان فرهنگ و تاريخ انقلاب آيا توانسته اند پيام انقلاب و دفاع مقدس را به گوش نسل جوان برسانند؟

" ديروز، صندوق ذخيره معرفتي امروز و فرداي ماست؛ بايد زمينه بهره مندي همگان را از آن فراهم كرد. چه ميراث نسل هاي امروز و فردا، تنها چاه نفت نيست بلكه قله هاي معرفتي هم هست. راستي ميراث نسل امروز از معارف انقلاب و دفاع مقدس را كي خواهيم داد و چگونه؟ راستي چگونه؟!

صفحه 10 صفحه ويژه ، شماره سريال 17190 ، تاريخ انتشار 871109
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 12:31  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


روز به روز كه از عمر ما مي گذرد، مسن تر مي شويم، موي سفيد مي كنيم اما بزرگ نمي شويم بعضي هامان، خيلي هنر كنيم كاريكاتوري بزرگ مي شويم حال آن كه هر روز كه بر ما مي گذرد، بايد بهتر از ديروز شويم و بزرگ تر هم. اين سنت مومنان است والا اگر دو روز آدم همسان باشد، مغبون خواهيم بود و اگر -خداي نكرده- بدتر از ديروز باشيم، «ملعون» خواهيم شد. خب حالا بياييم و بررسي كنيم روزگار ما چون است و كردار ما چگونه. اين شرط عقل است وقتي يك پروژه معمولي را بارها مطالعه، بازخواني و تحليل مي كنيم، زندگي خود را هم بررسي، تجزيه و تحليل كنيم، خيلي دقيق تر. به «حاسبوا قبل ان تحاسبوا» عمل كنيم كه آموزه اي ديني است. حساب كنيم، نقد كنيم و راه بزرگ شدن را، بزرگ شدن  هارمونيك و فراگير را هدف قرار دهيم تا به ازاي هر روزي كه پشت سر مي گذاريم، سرفرازتر شويم و بزرگ تر نيز هم. اين را به عنوان هدف بزرگ در نظر گيريم و براي رسيدن به آن هدف گذاري و برنامه ريزي كنيم، تا از وضعيت موجود به وضعيت مطلوب برسيم. وضعيت موجودي كه گاه شاهديم عمر از ٧٠ فزون مي كنيم اما صبر ما، هوشياري ما، عقلانيت ما، در همان كودكي مانده است اما صداقت ها، گذشت ها، دل نبستن به دنيا و زيبايي هاي زندگي كودكانه از ميان رفته است و دروغ گويي و رندبازي، كينه ها و حقد ها، حسدها و دنياطلبي ها و زشتي ها جايش را گرفته است، يعني با گذشت زمان مسن تر شده ايم اما خصال نيكوي ما قد نكشيده كه قامت زشتي ها بلندتر شده است.«خاربن»كينه، دشمني و... هر روز پرريشه تر و پرشاخ و برگ تر مي شود و ما را تاب مقابله با آن نمي ماند اما صداقت كه بايد پهنه زندگي مان را فرا مي گرفت شكيبايي كه بايد ما را از عصبانيت ها و تندخويي ها به در مي برد، مهرباني كه بايد بر قهر، غلبه مي كرد، دل مان كه بايد دريا مي بود و كشتي هاي خشم را، ناوهاي تندخويي را، نهنگ هاي تلخ زباني را، كوسه هاي نيش و كنايه را، در خويش هضم مي كرد چندان بزرگ نشده است. گاه، بعضي هامان كه هنر مي كنيم، مثلا در حوزه علم، ثروت، مقام و... بزرگ مي شويم اما در حوزه اخلاق، مردم داري، كمك به هم نوع، حسن خلق، صبر و... نه كودك، كه كوچك مي مانيم والا كودك، اخلاق خوب دارد، اهل صداقت است، لب هايش به گل لبخند بهار مي شود، دلش باغ شكوفه است. پس كوچك مي مانيم و كودك نه. مسن مي شويم حال آن كه بايد بزرگ شويم. بزرگ با بزرگ شدن زيبايي ها در پندار و گفتار و رفتارمان، با بزرگ شدن صداقت ها، صراحت ها، با تعميق سلامت، با توسعه بردباري و شكيبايي، با وسعت يافتن حق گويي و حق خواهي، با قامت كشيدن شهامت و شجاعت و شهادت، با لذت بردن از زيبايي ها، با درست كار كردن و كارهاي درست انجام دادن با صلاح مند كردن رفتارهاي فردي و اجتماعي، با تلاش افزون تر براي ارتقاي سلامت جامعه، با صواب مند كردن اعمال، با زيباتر ديدن جهان، با مهربان تر كردن جان و... با بزرگ شدن همه زيبايي ها و... پس بكوشيم بزرگ و باز هم بزرگ تر شويم.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17187 ، تاريخ انتشار 871106


 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن ۱۳۸۷ساعت 12:39  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


 

مي گفت پير شدي. موهاي سفيد سر و رويت دارد از موهاي سياه پيشي مي گيرد و مقايسه مي كرد مرا با همبازي  دوران كودكي ام كه سياهي موهايش به شب تار مي مانست و چهره شادابش، چين و چروكي برنمي تافت. مي گفت از رفيقت ياد بگير، از رفيق روزهاي كودكي ات كه ماشاء ا... چيزي است ميان نوجواني و جواني ولي تو با ميانسالان فرقي نداري...! درست هم مي گفت، حق هم داشت، او خبر نداشت كه من چه خبرهايي مي خوانم، هر روز، كه او را و همبازي دوران كودكي ام را شايد تاب چند روز خواندن آن خبرها هم نباشد. من خبرهاي زورگيري را مي خوانم و بر آرامش مردم كه به دشنه اي آشفته  مي شود افسوس مي خورم. من خبرهاي سرقت را مي خوانم و هراس را از كلمه به كلمه خبرها احساس مي كنم من در حوزه تعليم، تربيت و پردازش انساني نهادهايي را مي بينم كه يا دست روي دست گذاشته اند يا اگر هم دستي افشانده اند، گرده اي نيفشانده اند تا گل برويد روزگار. براساس خبرها مي گويم كه گويا برخي ها، براي خود در زنجيره بهسازي امور و كاهش زشتي ها وظيفه اي جز گرفتن بودجه نمي شناسند! كاري هم اگر مي كنند كارستان نيست كه اگر بود، بازار جرايم چنين كارستان نبود و فراواني مجرمان نيز هم... آيا در جامعه اي كه سياست گذاري هاي كلان بربنيان خانواده و سلامت آن و ارتقاي نقش و جايگاه زن، فراوان تاكيد دارد نبايد آمار خانواده  نابه سامان، روبه  فزوني بگذارد، نبايد نگاه به زن، نگاه به كالا باشد. نبايد وقتي يك زن كنار خيابان مي ايستد، هركس و ناكس، به چراغي، بوقي، نگاهي، حيوانيت خود را عيان كند. در جامعه اي كه هدف رسيدن به كمال است، بايد هدف گذاري و تبيين و تدوين برنامه ها در همين راه باشد. بايد همه بخش ها، براي «حوادث زدايي» از جامعه تلاش كنند، نه اين كه همه، به اميد دستگاه قضا و پليس كه آخرين حلقه هاي يك جريان اجتماعي اند، كار بايسته خود را انجام ندهند. متاسفانه در جامعه، بحث نهادهاي فرهنگ ساز و تربيت پرور، به ماجراي به ستون يك رفتن سربازان است كه اگر در اين زنجيره، يك نفر، يك قدم عقب بماند، نفر دوم ٢ قدم عقب خواهد ماند و نفر آخر اگر همه مسير را بدود باز هم نخواهد رسيد. حالا با توجه به آمار افزون بر استاندارد زندان ها و فراواني پرونده ها و جرم ها، مي توان نتيجه گرفت كه حلقه هاي پاياني زنجيره اگر همه تلاش و توان خود را بگذارند باز هم به هدف كه پيش گيري از جرم است نخواهند رسيد و امكان برخورد عيني و اثرگذار با همه مجرمان هم فراهم نيست. كه اگر بود، از زندان آمده، نبايد دوباره به زندان بازمي گشت و يا حداقل آمار بازگشتي ها فراوان نبود. آري من هر روز با خبرها و سويه هاي نگاهي از اين دست روبه رويم، پس حق دارم، پيش از موعد پير شوم و حتي پيش از موعد بميرم. وقتي خبرهايي از فقر سلامت اخلاقي را در برخي افراد مي خوانم و از پلشتي رفتارها و زشتي زدايي از گناه، باخبر مي شوم. وقتي عفت عمومي زخم مي خورد و وجدان عمومي هم. مگر مي توان ديد كه برخي ها، بي آن  كه هشدارها را بشنوند در امتداد تاريكي به پيش مي روند و دريچه  هاي روشنايي را مي بندند، فرياد برنياورد و موي سفيد نكرد. قصه مو سفيد كردن ما، ماجراي رفتن به آسياب نيست، جبر روزگار و خبرهاي سياه حوادث است كه سفيدمويمان مي كند. خبرهايي از دوربين هاي روشن جرم، عكس هاي سياه بي عفتي، دختركاني كه قرباني هوس مي شوند، پسراني كه جرم را عشق مي خوانند، زنان و مرداني كه يادشان مي رود قرار بود در خانه، خانواده باشيم نه كساني كه به اجبار يك جا نشين شده اند، قرار بود به كمال برسيم، نه اين كه ... بگذريم... فقط دعا مي كنيم خدا كند همه ما، دست بر دست هم دهيم به عقل و جامعه خود را زشتي زدايي و گناه زدايي كنيم، حالا بگذار نسل ما پير شوند، اما عصر ما سلامت بماند.

صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17185 ، تاريخ انتشار 871103
+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن ۱۳۸۷ساعت 11:52  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


خودرويش را، موتورسيكلتش را، بي ابزار ايمني و ساز و كار بايسته حفاظتي رها مي كند و مي رود. وقتي هشدارش مي دهي كه با اين رويه فقط به سارقان كمك مي كني، مي گويد: من توكل كردم به خدا؟! حال آن كه اين نه شرط توكل كه شرح ساده انگاري است. خب وقتي «شل بگيري، سفت مي خوري» اين ضرب المثل به علت فراواني اتفاق در ادبيات فارسي شكل گرفته است. چه بسيار بوده اند كه كارها را به آساني رها كرده اند و به دشواري گرفتار آمده اند، آسان اعتماد كرده اند و سخت آسيب ديده اند، ارزان داده اند و گران ستانده اند حال آن كه اگر چشم باز بود،چاه و چاله را از راه باز مي شناخت. اگر هوشمندانه پايه هاي اعتماد را مي ساخت و بدان تكيه مي داد، اين همه از اعتمادسوزي سخن به ميان نمي آمد، اگر عاقلانه رفتار متقابل را تعريف مي كرد در حصار رفتار تهي از عقل ديگران محصور نمي شد. اگر به آموزه هاي ديني عنايت و با توكل، ساز و كارهاي ايمني رعايت مي شد، شاهد ناامني هاي اتفاق افتاده در جامعه نبوديم. اگر انتخاب راه، ما را از رفتن به بيراهه باز مي داشت، كمتر شكار زورگيران مي شديم و... بگذريم.

يك ضرب المثل فارسي ديگر مي گويد« با توكل زانوي اشتر ببند» كه براي اين هم پيشينه اي در آموزه هاي ديني ذكر مي شود كه سر بازگويي آن را نداريم، بلكه حرف در اين است كه توجه به اخبار سرقت ها، مخصوصا سرقت خودرو و موتورسيكلت بايد ما را به احتياط بيشتر و رعايت افزون تر و جدي تر نكات امنيتي براي حفاظت از اموالمان وا دارد.

به ياد بياوريم گفته سارقان حرفه اي خودرو و موتورسيكلت را كه معمولا شكار خود را از وسايلي انتخاب مي كنند كه امكانات ايمني كمتري داشته باشد. آن ها مي گويند خودروي كنار خيابان كه قفل هاي ايمني نداشته باشد وسوسه سرقت را به جانشان مي ريزد مي گويند موتورسيكلت وقتي بي هوا رها شود، در زمين ربوده مي شود!

مي گويند... خب اگر ما به آموختن ادب از بي ادبان توصيه شده ايم، آن گونه كه از لقمان حكيم نقل شده است، پس بايد راهكار به دام سارقان نيفتادن را از خود آن ها هم كه شده ياد بگيريم. اگر لقمان ادب را آن گونه از بي ادبان آموخت كه از زشتي گفتار و كردارشان پرهيز كرد، ما هم از سهل انگاري هايي كه دزدان را بر سر شوق مي آورد بپرهيزيم و با توكل، قفل و بند وسيله نقليه خود را، حصار و حفاظ خانه خود را چنان محكم كنيم كه دزدان نتوانند به آساني بر آن فائق آيند. يادمان باشد ما در برابر اموال خود مسئوليم و حق نداريم با سهل انگاري زمينه اتلاف آن ها را فراهم آوريم و علاوه بر اين از آن جا كه وقوع سرقت به بهداشت رواني جامعه آسيب جدي وارد مي كند، در مقابل جامعه هم مسئوليم و نبايد اجازه دهيم سارقان با رسيدن به نيات پليد خود، دشنه در روان و بهداشت رواني جامعه بنشانند. اين كه بايد پليس هوشيار باشد و چنان مقتدر عمل كند كه سارق حتي اگر اخلاق و انسانيت ندارد، از ترس قانون، درازدستي از ياد ببرد، درست، اين كه بايد ديگر نهادها و متوليان فرهنگي چنان فرهنگ ساز باشند و انسان تربيت كنند كه كسي گرد خلاف نگردد هم درست اما ما خود هم بايد مراقب باشيم تا شكار آدم نمايان بي بهره از آدمي قرار نگيريم. اين عين عقلانيت، توكل و تفكر است.

صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17184 ، تاريخ انتشار 871102


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۸۷ساعت 12:25  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

ديروز سالروز حمله به حرم امام هادي و امام عسكري(ع) در سامرا بود، فاجعه اي كه روي سياه تروريست ها را سياه تر از پيش و روشنايي خورشيد امامت را نوراني تر از هميشه به تماشا گذاشت...

آن روز كه بمب جهالت و سياهي منفجر شد، گفتم، آن ها از ما مي ترسند، از نور مي ترسند، از روشنايي مي ترسند و گرنه آتش به خرمن خورشيد نمي زدند. آن روز گفتم خورشيد لشكر سياه رويان را خواهد شكست و شكست، امروز شاهد است.

آن روز، از جان فرياد زديم، پسر حيدر را، مهدي را و به شكوه گفتيم بر ما چه مي رود بي شما، اشك باريديم اما يقين داشتيم از اين اشك ها، راه آن نگار، آب زده خواهد شد و از هم افزايي اشك ها، سيلي شكل خواهد گرفت كه بنيان تروريست هاي روسياه را برخواهد كند.

آن روز، آنان، حرم مطهر عسكريين عليهم السلام را منفجر كردند، تا سرنهان، در سامرا، آشكار و شكوفا نشود، غافل از اين كه او خواهد آمد.

 ما، اما، حرم را ساختيم، مايي كه محرم شده ايم، اهل محرم هستيم و از قبيله عاشورا، مايي كه با خشت خشت حرم، خويشاونديم، مايي كه نفس در نفس فرشتگان داريم، مايي كه عاشقيم...!

صفحه 10 صفحه ويژه ، شماره سريال 17184 ، تاريخ انتشار 871102


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۸۷ساعت 12:24  توسط غلامرضا بنی اسدی  |