|
اگر وظيفه اداري اقتضا نمي كرد امروز حتي يك خبر از صفحه حوادث را نمي خواندم نه، حتي يك سطر را، نه حتي يك كلمه را. شما كه غريبه نيستيد، اين صفحه از بدترين صفحاتي بود كه مجبور به خواندن آن شدم، وقتي فرزند، مادر خود را مي كشد، وقتي پدري از طبقه نهم ساختمان به پايين پرتاب مي شود، وقتي مردي برادرزن خود را مي كشد، وقتي «قتل» هم عضوي از خانواده مي شود و سر سفره زندگي مي نشيند مگر مي شود فقط خبرها را خواند و بي تفاوت گذشت؟ مگر مي شود خنديد و چشم بر هم گذاشت؟ مگر مي شود پايان كار راحت به خانه رفت. به زندگي معمولي خود پرداخت و از زندگي لذت برد؟ اصلا مگر مي شود راحت زندگي كرد وقتي گفتن از مرگ چنين راحت شده است و اتفاق افتادن آن هم؟ من از عادي شدن خطا مي ترسم چه رسد به عادي شدن گناه! چه رسد به عادي شدن قتل. آن هم قتل پدر، مادر و خويشاوندان و... راستي چگونه مي شود كه برخي آدم ها چنان خوي حيواني مي گيرند كه پدر را، مادر را، تيغ آجين مي كنند؟ دلم به حال پدر و مادرهايي مي سوزد كه با يك دنيا عشق دست بچه ها را مي گيرند تا شيوه راه رفتن بياموزند و چقدر تلاش مي كنند و هزينه تا فرزندشان بزرگ شود، غافل از اين كه دارند، قاتل خود را بزرگ مي كنند و هر گامي كه آن بچه برمي دارد، آن ها يك گام به مرگ نزديك مي شوند. دلم براي جامعه اي مي سوزد كه چنين آدم هايي در آن نفس مي كشند و فضا را مي آلايند. دلم براي صفحات روزنامه مي سوزد كه بايد براي چنين خبرهايي از سيه رويي چنين افرادي سياه شود. دلم براي واژه هايي مي سوزد كه بايد بار اين گناه را به دوش بكشند. دلم براي قلم هايي مي سوزد كه بايد اين خبرها را بنويسند. دلم براي خودم مي سوزد و براي شما كه ذهنمان با اين خبرها چقدر فرسوده مي شود دلم مي سوزد، دل شما هم مي سوزد اميدوارم دل كارشناسان و متوليان فرهنگ و پرورش و تربيت جامعه هم آنقدر بسوزد كه براي رفع سوز دل مردم كاري بكنند و بيماري هاي انسانيت سوز را درمان كنند. كاش خود ما در خانواده هم تربيت را جدي بگيريم و به يادآوريم وقتي درخت را اگر به حال خود رها كنيم و شاخ و برگ هايش را اصلاح نكنيم، ميوه نخواهد داد. وقتي كه كبوتر را به حال خود رها كنيم، راه خانه را در پيش نخواهد گرفت و... چگونه فرزندان را به حال خود وا مي گذاريم؟ مايي كه براي مزرعه مان از آفت كش استفاده مي كنيم چگونه فرزندان خود را در معرض آفت هايي چون رفيق بد، اخلاق بد، رفتار بد قرار مي دهيم و چشم بر هم مي گذاريم؟ مايي كه مي دانيم يك رخنه براي شكستن يك سد كافي است چگونه رخنه هاي تربيتي را به حال خود رها مي كنيم؟ راستي چرا؟ راستي چگونه؟ اميدوارم از اين خبرها كمتر بخوانيم اما بيشتر ببينيم كه متوليان فرهنگ جامعه براي اصلاح امور بيش از پيش تلاش مي كنند و خانواده ها موضوع را جدي بگيرند و فرزندان هم به ياد مهرباني هاي گذشته پدر و مادر تندخويي امروزشان را به دل نگيرند و... تا زندگي زلال در جريان باشد. صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17193 ، تاريخ انتشار 871113
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 11:56  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|