يلداست، بلند و مهربان و بايد كه ما هم مهربان باشيم و بلند، بلندقامت در توان گري در برخورداري از نگاه هايي كه مهرباني را با دست هاي خالي هم ترجمه مي كند. امشب شب يلداست و من مي خواهم فقط قلم به مهرباني، شيرين بگردانم، هرچند كامم چندان شيرين نيست و شايد روزي باز به فرياد گفتم. اگر عمري بود و اگر «تابي» كه از «بي تابي» بگويد. امروز مي خواهم بگويم، آي مردم! چشم تان شوخ، لب تان خندان، دست تان گرم باد دوصدچندان. آي مردم! مهربان باشيم و بدانيم فقط با مهرباني مي توانيم مشكلات را اگر كوه هم باشد از سر راه برداريم، مي توانيم زمستان را اگر لحظه، لحظه، زمهرير باشد، به گرماي مهر پيوند دهيم و به بهار و تابستان برويم. آي مردم! سنت زيباي شب چله را با رسم ميهماني هاي ساده، بي تكلف و دور يك سفره نشستن زيباتر كنيم مباد كه چشم ها به هم چشمي درهم بنشيند، مباد كه سفره بي ريا و رنگ خود را در برابر سفره هاي هزاررنگ و هزار ريا كوچك بشماريم، مبادا رفتن به هتل ها و سر سفره هاي آن چناني، برايمان آرزو شود. مبادا پدر و مادرها را چشم به راه بگذاريم. مباد ميوه هاي فراوان را از برابر چشم هاي فراوان مخصوصا كساني كه توان بالايي ندارند عبور دهيم. مبادا شب چله ما، شب حسرت ديگران را در پي داشته باشد و مبادا، هيچ زشتي و نازيبايي، شب قشنگ ما را بيازارد. يادمان است شب چله، مي تواند با چله معرفت گره بخورد، مي تواند شب چهل حديث باشد، اگر ما به معرفت دست بزرگ ترها و روي كوچك ترها را ببوسيم، اگر حرمت گذاشتن را به هم، اگر غبارزدايي را از چشمان هم اگر همدلي و هم زباني كردن ها را درپيش گيريم. شب يلدا مي تواند شب معرفت باشد. شب دوستي ها، شب سخاوت دل ها، شب «تحرير لبخندها» و «شب بوم و رنگ نگاه ها». مي تواند، يلدا آن قدر عزيز برگزار شود كه آدم ها دختران خود را هم يلدا بنامند، مي شود اين شب به شب خاطرات شيرين تبديل شود، خاطراتي كه براي هميشه در صفحات زيباي ذهن بماند و ذهن را هم زيباتر كند. مي تواند نشانه اي از خدا باشد، چه همه زيبايي ها، مهرباني ها، نوع دوستي ها، صله رحم و آمدوشدهاي مومنانه خويشاوندي، همه تجلي شئون خداوندي است كه ان ا...جميل و يحب الجمال. او زيباست و زيبايي ها را دوست دارد پس هركس مي خواهد خدا را دوست بدارد، به زيبايي ها عشق بورزد و هركه مي خواهد عشق خدا را با همه وجود احساس كند، زيبا شود كه خدا فقط زيبايي ها را دوست دارد و ازهرچه زشتي و ناسازي و ناراستي است كراهت دارد. او جز زيبايي نيافريده است پس به سنت خداوندي احترام بگذاريم و آداب زيبايي را رعايت كنيم، تا زيبايي ها به رفتار هميشگي ما تبديل شود. مجالس يلدا كه براي عروس ها برگزار مي شود هم بايد سرشار از مهرباني باشد، نه سرشار از غرور و خودخواهي. بايد پايه زندگي سالم گذاشته شود نه اين كه سلامت از دل ها برگيرد. حيف است اين نشست ها كه مي تواند شب نشيني هاي بهشتي باشد، بوي جهنم بگيرد با اسراف ها، با حقدها و كينه ها. با نازيبايي ها. بگذريم، شب يلداست تلخش نمي خواهيم پس تلخ نويسي هم نمي كنيم. بلكه براي همه به خصوص عروس ها و دامادها، شب يلدايي سرشار از زيبايي آرزو مي كنيم.صفحه 19 اجتماعي ، شماره سريال 17159 ، تاريخ انتشار 870930

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر ۱۳۸۷ساعت 12:25  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

ديگر ماجراي دختران فراري، يك مسئله صرفا اجتماعي نيست بلكه متاسفانه به قضيه اي انتظامي، قضايي، كيفري و ... هم تبديل شده است. چه قريب به اتفاق دختران فراري، گذرشان به «خانه شيطان» مي افتد و جرمي واقع مي شود و پاي پليس و قاضي و قانون به ميان مي آيد آن هم براي پاك كردن دمل هاي چركيني كه از «نگاه هاي هوس آلود شيطان» حاصل مي شود. نگاه هايي كه با نگاه شيطان هزار مي شود و هر نگاه آلوده يك دمل و اين همه عفونت هاي اخلاقي كه مي بينيم نتيجه همان اعمال است هر چند اقداماتي ديگر كه شيطان را به شعف وامي دارد هم در اين عفونت هاي نكبت بار نقش دارد اما در اين مقال سخن از دختران فراري است و زنان فراري كه «در آرزوي بهشت» پا از خانه بيرون مي گذارند اما چشم كه باز مي كنند «جهنم نشين» شده اند! راه برگشت هم نيست كه «شيشه شكسته» را امكان ترميم نيست و اين قصه پرغصه همه دختران و زنان فراري است كه بدان معترفند و زندگي خود را در «مرداب جهنم» چنين تعريف مي كنند؛ راه بازگشت بسته است هر چه دست و پا مي زنيم بيشتر در مرداب فرو مي رويم و كم اند كساني كه از اين جهنم فرار كرده باشند و انگشت شمارند كه با بال توبه، توانسته اند سري به وادي رستگاري بزنند، خيلي كم. چه اگر خدا هم توبه را بپذيرد، متاسفانه جامعه به آنان روي خوش نشان نمي دهد. گويا گناهاني از اين دست، مثل حوادثي مي ماند كه به يك باره چشم و دست و ديگر اعضاي طرف را مي گيرد و هوشياري پس از اين هم چاره كار نيست، حال آن كه او يك لحظه غفلت كرده است اما متاسفانه يك عمر بايد تاوان پس بدهد. در مباحث تربيتي و اجتماعي و رفتاري هم ماجرا همين است غفلت و تسليم به هوس براي لحظه اي، هواي يك عمر را زمستاني مي كند و از باران چشم ها هم گاه حاصلي نمي آيد. پس هوشيار بايد بود و بيدار تا چنين واقعه اي اتفاق نيفتد. بايد مهارت هاي زندگي را به رفتار در آورد تا «خانه»، كانون امن و گرم زندگي باشد و بهشت مهرباني تا فرزندان هيچ گاه جز به ماندن در خانه، به هيچ خيابان و خانه اي فكر نكنند. بايد آموزه هاي اخلاقي و ديني را به رفتار درآورد و بايستگي هاي زندگي را به فرزندان چنان تعليم كرد كه آداب و رسوم و دين گفته ها را مرز زندگي سالم بدانند و خدشه به اين مرزها را برنتابند و الا از فرار، جز بي قراري نخواهد زاييد و از «ازدواج هاي خياباني» ، جز «طلاق هاي ميداني» سرانجامي يافت نخواهد شد. نگاهي به اين قبيل پرونده ها نشان مي دهد افراد همان گونه كه خيلي زود به «تصميم فرار» مي رسند و بدان عمل مي كنند و پس از فرونشستن آتش غرور و هوس و... خيلي زود خياباني را كه بي انتها مي دانستند در بن بست مي بينند و خيلي زودتر از آن كه تصميم به ازدواج گرفتند به تصميم طلاق مي رسند. تازه اين سرنوشت افراد بهتر اين گروه است و الا برخي افراد فراري، نه به عقدي درآمدند و نه طلاق بر آن ها بار شده است. فقط شكار شيطان شده اند و بس و... اين تلخ ماجرايي است وسخت روزگاري كه همه را بايد نسبت به مخاطرات آن هشدار داد و هوشيار كرد كه از خيابان هاي گناه كسي به ميدان بهشت نمي رسد و والدين را بايد به ياد آورد كه كاربرد مهارت هاي زندگي براي مديريت زندگي است و اقناع فرزند والا پس از اين كه فاجعه اي رخ دهد، ديگر كاري نمي شود كرد.

خبرهاي سياه حوادث را براي نگهباني از زندگي سفيد خود، زنگ خطر حساب كنيم و جدي بگيريم.

صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17159 ، تاريخ انتشار 870930


+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر ۱۳۸۷ساعت 12:19  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

آن روزكه از زمين نورمي جوشيد درپي پيغامي كه ازآسمان آمده بودفرشتگان به تماشاي واقعه اي پرده ها را كنار زدند كه حبيب ا... دست ولي ا... را به دست گرفت

تا ادامه راه را به همه نشان دهد و از آن پس «غدير» يك اسم رمز است براي گشودن دروازه هاي معرفت و «علي» نامي است كه انسان با آن كرامت مي يابد.

صفحه 01 صفحه اول ، شماره سريال 17157 ، تاريخ انتشار 870926


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۸۷ساعت 9:58  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

غدير فقط يك روز نيست در دل تاريخ تا تقويم ها فقط سربرگ يك روز خود را بدان تزئين كنند و آدم ها نيز به نگاهي ورق زنند تقويم را و با معرفت ترهاشان چراغي روشن كنند در خيابان، مجلسي بيارايند، شيريني بخورند و شعري بخوانند و باز تا سال ديگر بگذارند و بگذرند بي خبر از غدير. غدير يك مكتب است كه گفتمانش بايد به رفتار در بيايد و پندارها هم بر همان اساس مهندسي شود تا از جمع ما جامعه اي شكل بگيرد كه تجسم تفسير غدير و آيه «اكمال دين» و «اتمام نعمت» باشد، آن وقت نه يك روز كه همه روزها و لحظه هامان مظهر تجلي «من كنت مولا فهذا علي مولا» خواهد بود، چه روزي كه مردمانش در دين به كمال رسيده باشند و نعمت الهي بر آن ها به نهايت رسيده باشد، نمي تواند جز اين باشد. اگر امروز، ماجرا نه اين است، از آن روست كه ما هنوز در دين ،شاگردان مدرسه ابتدايي مي باشيم و ريزه خوار خوان نعمت، لذاست كه در همه تقويم، سهم ما از غدير، يك روز است و از غدير نيز قسمتي جز روشن شدن خيابان ها و قطعه اي شيريني نداريم، حال آن كه فلسفه غدير نه اين است بلكه تقدير انسان هاي از قدر گذشته است و مفهوم به ولايت رسيدن انسان كامل. در غدير، خداوند انسان را به ولايت انسان كامل مفتخر مي كند و اجازه مي دهد تا حقيقت  انسان برجهان سروري  كند. علي عليه السلام هم يك الگوي موفق است فرا راه انسان چنان كه پيامبر اكرم (ص) نيز اين گونه است و قرآن نيز بدان تصريح دارد كه «ولكم في رسول ا... اسوه حسنه» براي ما رسول ا... و علي مرتضي اسوه حسنه است، يعني بايد زندگي بر اين هندسه بنا كنيم كه پايان بنا، هويتي محمدي و علوي داشته باشد نه اين كه بهره ما از پيامبر و امام، فقط يك لحظه تماشا باشد و بس كه اگر اين چاره كار بود معاصران ائمه هرگز ره به بيراهه نمي بردند و ناكثين و قاسطين و مارقين در اشكال مختلف شكل نمي گرفتند. پس وقتي ديدن مستقيم امام چاره كار نباشد از دل بستن به يك نام براي يك روز گرهي باز نخواهد شد بلكه بايد هر كداممان يك «اويس قرني» باشيم كه پيامبر را نه به چشم كه هيچ گاه مسير نشد بلكه به جان ديد و عاشق شد و رفتار خويش را براساس رفتار ايشان معنا كرد. بايد زندگي خود را به گونه اي طراحي كنيم كه از جنس زندگي غديري باشد، تا آن وقت پيراهن باور علوي يوسف تاريخ، چشمان يعقوب گونه ما را در كنعان قرن چهاردهم شفا دهد. بايد زندگي ما علوي باشد، بايد جان ما روشن و كام باور و يقين ما به ولايت مولا علي شيرين باشد. بايد اشارت هاي مولا را بفهميم نه چونان معاصران حضرت كه نصوص ايشان را به «شقشقة هدرت» مي رساندند به پرسش هاي ابلهانه.

ما بايد به سمت بازفهمي غدير برويم و با تجربه آن به اين نتيجه برسيم كه مولا علي را بر جان خود امير داشته باشيم و در پي اين امير چنان گام برداريم كه خود نيز به اميري برسيم. بايد به فهم اين حقيقت برسيم كه پيام غدير نه براي آن روز تنها بلكه براي هميشه زمين و زمان است و ما ساكن هر زمين و اهل هر زمان كه باشيم بايد پيام غدير را بفهميم. بايد ايمان بياوريم به ولايت حقيقت انسان و آن وقت تنها خيابان ها چراغاني نخواهد بود بلكه هر كداممان چراغي خواهيم شد براي روشن كردن يك شهر.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17157 ، تاريخ انتشار 870926


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۸۷ساعت 9:54  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

نه زمين غدير براي ابلاغ امر مهم الهي تصادفي انتخاب شده است ونه زمان آن، بلكه اين دو در تحرير تقدير آدميان نقشي مشخص دارند تا واقعه بزرگ دست به دست شدن ولايت بين نبوت و امامت شكل گيرد و پيامبر ادامه راه پس از خود را به مردمان نشان دهد. ادامه راهي كه سرشار از حقيقت است و هم در ساخت فردي و هم در ساخت اجتماعي شكل ايمان كمال يافته را نشان مي دهد. ايمان به غدير، تنها باور به يك روز و يك واقعه نيست بلكه باور عيني و عملي به يك مكتب است مكتبي كه تا تاريخ هست و زمان باقي است و زمين برقرار، درس آموز اولاد آدم خواهد بود. پس براي ايمان به غدير بايد اين مكتب را شناخت و اين گفتمان را فهميد والا عشق به غدير در مرحله احساس خواهد ماند و به بصيرت تبديل نخواهد شد تا چشمي به ديدن حقايق روشن شود، بلكه در همان مرحله احساس خواهد ماند؛ حال آن كه «غدير» براي گشودن چشم آدميان به زندگي كمال يافته و مومنانه است پس بايد غدير را فهميد، غديري كه به باور من گفتماني است كه در دوران حكومت امام علي (ع) شكل اجرايي يافت و مكتوب آن در نهج البلاغه و مخصوصا در فرمان حكومتي امام علي به مالك اشتر سرمشق هميشه تاريخ است و هر كس مي خواهد غدير را عزيز بدارد و با عزت آن بزرگي كند بايد هندسه جامعه غدير محور را در زندگي عينيت بخشد. جامعه اي كه راس هرم «ولي اي» است «عادل و حكيم» و در قاعده، مردمي كه «امام محور» هستند و در اين بين بايد نخبگان و مسئولاني قد بكشند عدالت خواه و عدالت گر؛ نه در شعار كه در عمل؛ چنان كه مردمان شيريني عدالت را با همه وجود بچشند بر اساس آموزه هاي غدير، حكومت گران بايد چشم پاك، دل پاك، دست پاك و مردم دار باشند و جز خدمت به مردم براي خود شاني قائل نباشند كه به حقيقت هم شاني ندارند و همه شان مالك و واليان امام هم به اين مي تواند باشد كه بستر رشد مردم را در مسير فرهنگ علوي فراهم آوردند.

در جامعه غديري، مشورت با اهل نظر بايد جايگاه خود را داشته باشد و رفق و مدارا، آرامش را در جامعه چنان حاكم كند كه استرس ها و فشارها، نتواند آدم ها را از راه به بيراهه بكشاند. «بزرگان» بايد در جايگاه هاي بزرگ بنشينند و كار بزرگ كنند نه اين كه «كوتاه همتان» را به كارهاي بزرگ بگمارند كه از عهده برنيايند. بلند نظري و كلان نگري و پرهيز از كوته انديشي بايد به رفتار غالب مردم و مخصوصا مسئولان درآيد و بستر براي بر كشيدن «شايستگان» فراهم و عرصه بر «ناشايستگان» در عرصه تصميم گيري تنگ باشد، تا آن كه مي آيد، بتواند كاري در خور جامعه غديري انجام دهد. جامعه غديري، برجسته ترين شاخصه هايش، همان شاخصه هاي رفتاري امام علي عليه السلام است و زماني مي توان جامعه اي را در كمال غديري بودن ديد كه «نام عملي» همه مردمانش «علي» باشد، يعني مثل مولا فكر كنند و مثل ايشان زندگي كنند و هر چه زندگي آدم ها در همه شئون به زندگي امام نزديك شود، به همان اندازه غديري هم شده است والا از تكرار هزار باره ماجراي غدير، گرهي گشوده نمي شود. چه پيامبر اكرم (ص) در غدير راه را نشان دادند و هيچ كس به اين مقصد عالي نتوانست رسيد مگر آن كه زندگي را بر مدار ولايت مولا علي طراحي كند و در هر زمان و زمين به گونه اي زندگي كند كه اگر امام بيايد زندگي و رفتارش را تاييد كند؛ روشن است امام روش كسي را امضا مي فرمايد كه اهل عدالت باشد، اهل كار صادقانه، تلاش مجاهدانه و رفتاري مومنانه و اگر رفتار ما و روزگار ما چنين شد، همه زشتي هاي اقتصادي، اجتماعي، و... رخت بر مي بندد تا زيبايي هاي فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي، سياسي و... جاي آن بنشيند تا جلوه هايي از فلسفه غدير كه به نهايت رسيدن نعمت و به كمال رسيدن ايمان است تحقق يابد.

صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17157 ، تاريخ انتشار 870926


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۸۷ساعت 9:49  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

رهگذر- اين همه دعوا نشانه چيست جز روان ناآرام برخي از ما آدم ها كه به نسيمي توفاني مي شود. امروز به دريايي مانند شده ايم كه به سنگ انداختن كودكي بازيگوش موج ها به پا مي كنيم. راستي چه شده است ما را كه تحملمان به مثقال است و بي قراري مان به خروار، راستي چه روي داده است؟ گذر دشمن تان به بيمارستان، به كلانتري، به دادگاه، به زندان و... نيفتد والا خواهيد ديد فراوانند بيماري هايي كه از سر نا شكيبي بر سر آدم مي آيند و باز فراوانند كساني كه بي طاقتي آنان را سينه به سينه يك فرد ديگر كرده است تا پنجه در پنجه هم اندازند و به حكم قانون پايشان به كلانتري باز شود و باز فراوانند كه گاه حتي پاي در زنجير به دادگاه آورده مي شوند و... . پيشينه كارشان را كه نگاه مي كني مي بيني دستمال بي قراري بسته اند بر سري كه به قرار بوده است و دل به دعوا و نزاع چركين كرده اند. خب، عقل كه جاي خود را به غضب بدهد، دل كه چركين شود، دست هاي چركين هم فرمان غضب را اجرا خواهند كرد آن وقت بلوا به پا خواهد شد و سرانجام نيز حتي اگر رنگ خون نگيرد، رنگ سياه ناآرامي و نفرت خواهد گرفت. هر چند كم هم نيستند جنايت هاي بزرگي كه آغازش بي طاقتي و دعوايي ساده بوده است اما... بگذريم، از دار گفتن، دل را كدر مي كند، هر چند ناگزير پاي تند خويان ماجراجو گاه به پاي آن هم باز مي شود و جايي كه پاي بشكند بهتر است تا به آن جا باز شود!... خبرهاي صفحات حوادث، خبرهاي بصري در كوچه و خيابان و خبرهاي شنيداري از زبان اين و آن روايتگر آن است كه براي دعوا، يك بهانه كافي است و گاه به همان هم نياز نيست، يك نگاه، شايد هم بي نگاه، گناه يك دعوا شكل مي گيرد كه گاه به جنايت هم تبديل مي شود اما اگر به مرگ هم نينجامد، نفس نزاع، مسئله اي است كه بايد مورد مطالعه قرار گيرد و براي كاهش آمار آن چاره انديشي شود و الا روزافزون شدن آمار نزاع ولو فردي افزون شدن پرونده جنايت را به دنبال خواهد داشت، هر چند نزاع فردي نداريم، اگر چه به ظاهر، يك نفر با يك نفر به نزاع برمي خيزد، اما بار اين نزاع حداقل روي دوش يك خانواده سنگيني مي كند، بگذريم از بار رواني كه بر دوش شهروندان ناظر ماجرا مي گذارد. پس به اين معنا نزاع، هر چه باشد، فردي نيست اما اگر فردي هم باشد، باز بايد براي كاهش آمار آن چاره جويي كرد و با مهندسي جامعه و افكار مردمان، اجازه بروز نزاع را نداد. براي اين هم بايد به جد روي كاهش فشارهاي رواني، دغدغه هاي متعدد و استرس هاي توليد شده برنامه ريخت، اين برنامه ها را هم كاربردي كرد تا در نتيجه با كاهش نزاع، شاهد نزج گرفتن مهرباني، آرامش و زيبايي هاي زندگي باشيم. اين براي همه بهتر است.

صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17157 ، تاريخ انتشار 870926


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۸۷ساعت 9:46  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


" باز هم يك خبر تلخ ديگر، انگار اين خبرها تمامي ندارد، اگر در موارد ديگر، متهمان مدعي بودند تحت تاثير موادمخدر و روان گردان ها دست به جنايت زده اند، اين بار، پدر، تحت تاثير عصبانيت، كودك ٣ ماهه را به آغوش مرگ پرتاب مي كند، تا سريال شوم «مرگ هاي سياه» همچنان ادامه يابد! سريالي كه پاييز را شرمنده كرد، با مرگ «علي اكبر» و در قسمت هاي بعد جان «پريا» ٦ ماهه، پسرك ٢٤ روزه، «اميرحسين» ٦ ساله، «سارا» ١١ ساله و ... را گرفت.تا در فصل برگ ريز، زندگي هاي معصومانه هم ريزش لحظه هاي زندگي را تجربه كند اما ما ... راستي كاري از دست ما برنمي آيد؟ آيا «قانون مردان» اين ديار نمي توانند با وضع قوانين بازدارنده، جلوي تكرار چنين جرايمي را كه بيم عادي شدن آن جامعه را تهديد مي كند، بگيرند؟ آيا راهي نيست؟

"فرزندكش هاي گذشته مدعي بودند تحت تاثير مخدرها و روان گردان ها دست به جنايت زده اند و ... اگرچه آن ها مي خواهند توجيهي براي كارهاي خود بيابند و عذري بتراشند، غافل اند از اين كه اين عذر، از گناه بدتر است؛ چه اگر به دام اعتياد تن نمي دادند، به جنايت هاي گوناگون هم دست نمي آلودند.

"در اين جرم اما، قصه عصبانيت آني مطرح است، چيزي كه مثل يك جرقه مي آيد، اما قبل از آن كه خاموش شود، خرمني را به آتش مي كشد و آن وقت آن خاموشي چه فايده اي دارد وقتي آتش همه چيز را سوزانده است؟

"اگر براي مقابله با مخدرها و روان گردان ها، بايد هزينه  كرد و مرزها را بست و با قاچاقچيان در افتاد و اين همه شهيد داد و ... براي مقابله با عصبانيت ها مي توان يك لحظه صبر هزينه كرد، يك لبخند، يك لحظه چشم بستن، يك لحظه ايستادن، يك لحظه نشستن و ... هر حركتي كه انسان عصباني را تغيير وضعيت دهد.

در آموزه هاي اسلامي هم شاهد تاكيد بر خويشتن داري، بر گذشت و به آرامش هستيم كه مي تواند چونان آبي، فرو بنشاند اين آتش هاي سوزنده را...

"فشارهاي رواني، استرس هاي كاري، فزون خواهي ها، چالش هاي روزمره، نداشتن درآمد بر اندازه  توقع، چند برابر بودن توقعات به نسبت تلاش ها و بر هم خوردن تعادل توان ها و توقع ها، از ما آدم هاي كم طاقتي ساخته است. به راحتي آستانه تحمل مان پايين مي آيد، به زودي از ديوارهاي كوتاه شده كوره، در مي رويم و دست به كاري مي زنيم كه نامش جنايت است به رنگ خون. جان مي ستانيم از فرزند دلبندي كه جان ماست و آن وقت تا عمر داريم بايد بسوزيم. سوختني كه ساختن در پي ندارد.

"بايد از شيطان عصبانيت ها به خداي آرامش ها و پروردگار مهرباني ها پناه برد بايد توقعات را با تلاش ها همسان كرد تا آرزوها سر به فلك نكشد در زماني كه توان ها اندك است. پس بايد مرز «خواسته ها» را بست، بايد استرس ها را كاهش داد. بايد از عصبانيت ها پرهيز كرد. بايد به زندگي مهربانانه نگاه كرد.

صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17155 ، تاريخ انتشار 870924
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۷ساعت 14:41  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


" يكم: ايراني ها، ضرب المثل هايي دارند تامل برانگيز كه گاه آينه اي نقاد است و گاه هوشيارگري هشدار دهنده و از آن جمله است اين كه

... چون نيك نظر كرد، پر خويش در آن يافت

گفتا ز كه ناليم كه از ماست كه بر ماست...!

" دوم: و حالا اين ضرب المثل شرح حال ماست در اين بلبشوي فوتبال و آدم هاي فوتبالي و حتي رسانه هاي فوتبال زده. از يك طرف با رشد كاريكاتوري فوتبال از آن يك قدرتي ساختيم و اسمش را «رستم» گذاشتيم و بر دوشمان از اين سو به آن سويش برديم و ميليارد، ميليارد از بيت المال به آن تزريق كرديم تا «غولي» شكل بگيرد كه از «چراغ» در رفته و ديگر هم به فرمان نيست و از سوي ديگر برايش اسمي انتخاب كرده ايم كه جرات نمي كنيم صدايش كنيم!

" سوم: در فوتبال تا توانسته ايم ستاره هاي كاغذي ساخته ايم كه وقتي آن ها را در آسمان رها مي كنيم، فقط جلوي نور را مي گيرند بي آن كه نوري داشته باشند، حال آن كه ذات ستاره داشتن نور است اما ستاره هاي كاغذي ما گويا با كردار خود از جنس ديگر مي شوند كه همان بهتر كه ناگفته بماند قصه هاي آن ها!

" چهارم: برخي رسانه هاي ستاره ساز هم كاري مي كنند كه نه تنها فرهنگي نيست كه ضد فرهنگ است. از جمله چهره سازي هاي كاذب از افرادي كه چندان صادق نيستند، برويد مصاحبه هاي اين قبيل نشريات را با بازيكنان بخوانيد! از نوع غذاي مطلوب تا ماشين آخرين مدل تا رنگ چشم و... مي پرسند و من نمي دانم اين مطالب چه پيامد مثبتي مي تواند براي خواننده داشته باشد، جز «بت سازي» از بازيكنان؟ 

" پنجم: ما از بازيكنان بت مي سازيم، آن وقت توقع داريم نسل نوجوان و جوان آنان را نبينند و بچه هاي ما درس بخوانند ؟ ... و بي جاست اين توقع وقتي ما از فلان بازيكن بت مي سازيم و آرايش و پوشش و گويشش را جلوي چشم مي گذاريم، نبايد چندان انتظار داشته باشيم، فرزند ما اين مدل ها را فرو بگذارد و سراغ الگوهايي چون «حسابي» برود. المپيادي شود و قله هاي دانش را فتح كند و ساحت هاي نو علم را درنوردد ما كار حسابي نكرده ايم پس بايد بپذيريم وقتي «حساب» مان اين قدر اشتباه است، زندگي ما هم  «بي كتاب» پيش برود!

" ششم: برخي رسانه ها يا دقيق تر بگوييم شبه رسانه ها چنان بت سازي كرده اند كه خود بت شده ها! هم باورشان شده است كه تافته اي جدا بافته اند و هر چه كنند حق دارند و حق همان است كه آنان انجام مي دهند و برخي افراد هم شيفته وار، هر چه آنان كنند را زيبا جلوه مي دهند و باز به گواه ضرب المثل زبان شيرين فارسي اين كه «هر چه آن خسرو كند، شيرين بود» حالا حتي اگر زشت ترين و تلخ ترين باشد. مثل بدرفتاري ها و بداخلاقي هايي كه قلم از شرح آن شرم دارد و... !

" هفتم: برخي رسانه ها به نام فرهنگ، پدر فرهنگ را درمي آورند. در گفت و گو با بازيكنان به هر ترفندي شده مي خواهند از زبان شان بكشند كه با فلان و بهمان مشكل دارند و چه حافظه اي هم دارند اينان كه چند سال پيش در فلان بازي تو براي فلاني دست تكان دادي يا گل نبردي يا اخم كردي حالا رابطه ات چطور است و هر چه بازيكن مي خواهد بگويد خوب است اين دنبال سند مي گردد كه خير؟! نمي دانم كجاي اين كار فرهنگي است و كدام فرهنگ اجازه مي دهد به جاي كدورت زدايي، غبار از كينه ها برگيرند؛ كدام فرهنگ اجازه مي دهد در روابط خصوصي افراد اين قدر ذره بين به دست تجسس كنند و نتيجه اش را هم بزرگ نمايي كرده به همه بگويند. نمي دانم اين ديگر چه كاري است؟ 

" هشتم: فوتبال يك ورزش خوب است كه ديگر تنها كاركرد ورزشي ندارد، بلكه كاركرد رسانه اي هم دارد و بسياري فرهنگ خود را با اين رسانه منتقل مي كنند. كاركرد اجتماعي هم دارد و مثلا با برد تيم ملي مي شود روحيه شادي را به جامعه تزريق كرد. حتي مي شود غرور ملي يك ملت را بازسازي كرد و كيست كه با برد ايران مقابل آمريكا احساس غرور نكرده باشد؟ راستي يادمان هست آن همه شور و شعف را كه با شكست استراليا و آمريكا، به جامعه تزريق شد؟ پس از اين ابزار بايد به بهترين شكل استفاده كرد در خدمت فرهنگ و در خدمت جامعه نه آن گونه كه برخي داريم از آن ابزاري براي بر هم زدن باورهاي جامعه و نظم زندگي مردم مي سازيم تازه همه جامعه را هم در خدمت آن مي خواهيم!

" نهم: فوتبال مي تواند در خدمت توليد امنيت ملي و غرور ملي باشد و با تخليه هيجانات به ارتقاي امنيت عمومي كمك كند و با پيروزي در ميادين ورزشي، غرور ملي را تعميق كند. اجازه بدهيد يك نمونه كاركرد فوتبال در دنياي ديگران را به ياد آوريم كه وقتي غرور آرژانتين  با شكست از انگلستان به شدت آسيب ديد، اين فوتبال بود كه با شكست دادن تيم ملي انگليس، غرور جريحه دار آرژانتيني ها را ترميم كرد تا اين تيم در قامت يك سردار ملي در چشم و دل مردم كشور خود نشست؟ . خب، ما هم از اين ظرفيت در اختيار، بايد درست استفاده كنيم، نه اين كه در بلبشوي ايجاد شده، خود ما هم گم شويم. نه اين كه بت بتراشيم و بت پرست شويم. نه اين كه... .

" دهم: فوتبال بايد در خدمت جامعه و اهداف متعالي فرهنگ ما مديريت شود و از نفوذ رسانه اي آن نيز بايد براي اعتلاي فرهنگ استفاده شود. يادمان باشد، ورزش هدف نيست بلكه بايد در خدمت اهداف متعالي باشد و رسانه ها هم بايد در اين راستا گام بردارند و با سبزنويسي از زردنويسي عبور كنند.

" يازدهم: در كنار استفاده از فوتبال بايد نگاه نسل نو را به سمت قهرمانان و پهلوانان حقيقي اين كشور هم جلب كنيم.اين بهترين راه است...

صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17152 ، تاريخ انتشار 870920


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۸۷ساعت 12:3  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

" عيد قربان، نماد عشق است. ترجمان من طلبني وجدني و من وجدني عشقني ... كه هر كس به طلب دوست برخيزد او را خواهد يافت و هركس آن وجود زيبا را ببيند، دل خواهد باخت و ايمانش به كمال خواهد رسيد و هركس به مرحله اي چنين برسد، دوست نيز عاشق او خواهد شد و اين عشق را، يك انتخاب است؛ مرگي سرخ و اين خونين قبايان را ديه اي بس بزرگ است به نام حضرت دوست

" اسماعيل اسوه است. اسوه از خويش در راه دوست گذشتن. ابراهيم الگو است، الگوي از دل خواسته هاي خود گذشتن و هر دو پيروز مي شوند در امتحان الهي تا نشانمان دهند، مي شود هم از دل خواسته هاي خود گذشت و هم از خويشتن، پس اين درس هماره انسانيت و عبوديت است، چيزي كه به گونه اي ديگر براي همه انسان ها ظهور مي يابد تا به اين تجربه بزرگ برسند، هرچند كم اند بندگاني كه از اين امتحان سربلند بيرون آيند، اما بالاخره هستند كساني كه در هر زمان و هر زمين، سر ببازند در بازار عشق و اوج اين سربازي، در كربلا بود كه حسين هم علي اكبر و هم علي اصغر و هم همه عزيزانش را تقديم كرد و هم خود را و ... از آن روز و از آن رو شد سيدالشهداي هميشه تاريخ و درس هميشه و تكليف هر روز انسان ها.

" عاشورا تعريف روزآمد دارد و عيد قربان نيز هم. حالا هر روز به شكلي و مهم فرم ماجرا نيست بلكه مهم محتواي زندگي است كه به فرم هم هويت مي بخشد. پس اگر ابراهيم و اسماعيل و حسين را در جانمان باور و بارور كنيم ما هم امروز مي توانيم و بايد اهل «مني» باشيم نه «من» كه براي رسيدن به «مني» بايد از «من» گذشت و به عاشورا رسيد. و راستي سرتراشيدن و تقصير كردن در اين وادي چه معنايي مي تواند داشته باشد، جز عذر تقصير آوردن و به نشانه از سرگذشتن در راه دوست؟ آن كه هم از سر بگذرد در راه جانانه، رفتارش به چراغ راه تبديل مي شود، آن وقت وضعيت جامعه اسلامي در سطح كلان آن نمي شود كه امروزه در جهان شاهديم و روزگار جامعه ما، شهر ما، خانه ما و خود ما هم اين نخواهد بود كه هست. آن كه از سربگذرد، از اداي تكاليف مالي و اخلاقي و انساني روي نخواهد گرداند و با عدالت دشمني نخواهد كرد، عدالت هم كه حاكم شود، ماجرا، شيرين خواهد شد و كام ها نيز هم.

" عدالت كه اجرا شود همه امكان زندگي شرافتمندانه خواهند يافت و ديگر كساني نخواهند توانست گذر از شرافت را زير لواي فقر معنا كنند. ديگر كساني كاخ برنخواهند افراشت بر خاكستر كوخ ها. به حج رفته ها حاجي خواهند ماند و به راه ناحق نخواهند رفت. فقر برخواهد خاست تا توسعه و رفاه جاي آن بنشيند. همه امكان تحصيل علم و فراهم آوردن زندگي شايسته خواهند يافت و ...

" در روز قرباني رسم است كه گوشت قرباني را ميان همسايه ها و خويشان و نيازمندان قسمت مي كنند و اين تمثيلي است از اين كه بايد مومنان به قرباني از همه توان خود براي كمك به ديگران بهره گيرند و اگر به واقع ما همه به ياري هم بشتابيم و بي مزد و منت پي كار هم باشيم مگر فقر مي تواند در اين ملك پرچم در اهتزاز داشته باشد؟

" عيد قربان را سرمشق كنيم براي از خودگذشتن، براي تحقق عدالت، براي ايثار و به ياري جامعه برخيزيم!

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17151 ، تاريخ انتشار 870918
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۸۷ساعت 12:27  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

... وعشق روايت پرشكوهي است وقتي چشمانت را عيدانه مي گشايي به مهر و نگاه مي كني به محبت به برادر و خواهر مسلمانت. وقتي لبخند را بر لبانت قاب مي كني تا حتي رهگذران خسته هم اين زيباترين سلام را دريابند و بدانند عيد قربان را قدري پرشكوه است و تقدير پرشكوه تر.

تو قرباني مي كني. گوشت هاي قرباني را به سفره هايي مي بخشي كه شايد ديري باشد، نتوانسته اند پرسش فرزندان خود را به يك آبگوشت پاسخ دهند اما در اين عيد، تو اين پرسش را بي آن كه كسي به «سوال»، دست دراز كند نيكو اجابت كرده اي پس مطمئن باش خدا هم عيدانه تو را خواهد داد كه فقرا عيال ا... هستند و آن كه به عيال او كمك كند، دست گرم محبت او را هميشه بالاي سر خواهد داشت...

عيد است اين روزها و دل ها مهربان تر از هميشه، همديگر را مي جويند تا اگرچه همدلي از هم زباني بهتر است اما زبان را هم به همراهي دل بياورند و مهرباني را روايت كنند...

عيد است، مردمان اين ديار، جامه نو بر تن جان هاي نو پوشانده اند تا دل هاي نو، نگاه نو، لبخند نو را خانه به خانه ببرند و با بوسه بر دستان بزرگان، هم مشق بزرگي كنند و هم غبار فراموشي را از دل برگيرند.

عيد است، اگر در نوروز، زمين تازه مي شود، در عيد قربان زمان تازه مي شود. اگر در نوروز، سبزه ها از دل زمين سربرمي كشد و گل ها مي شكفد، در عيد قربان هم لحظه ها سبز مي شود و مهرباني ها مي شكفد و ديدارها به ديده ها و دل ها تازه مي شود و انسان در يك آغاز ديگر قرار مي گيرد.

" عيد است و مردماني كه خانه تكاني را به پايان رسانده اند و خانه از غبارها پاك كرده اند، خانه دل را هم آب و جارو كرده اند و حالا، چقدر خانه هاي تميز ديدني است و دل هاي پاك ستودني.

" در دل هاي پاك، ياد خدا پرشكوه تر از هميشه مي شود و عيد، شكوه و جلال خود را نشان مي دهد، عيدي كه عبوديت در آن به كمال مي رسد و اسماعيل ايمان همه آدم ها، قامت مي كشد.

" عيد است، در اين عيد، چراغ خانه دل هاي همه روشن باد.

صفحه 06 ايران ، شماره سريال 17151 ، تاريخ انتشار 870918
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۸۷ساعت 12:22  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


" قتل ارزان شده است و اين سواي آن كه قاتل كيست و مقتول كدام است هشداري است براي جامعه و جامعه داران. چه وقتي گفتن از قتل، از مرگ آدمي كه او را حرمتي بلندمرتبه است آسان شود نقشه كشيدن براي قتل هم آسان خواهد شد و ارتكاب قتل نيز هم.

" قتل كه آسان شد و ارزان، در گرماي رونق بازار عرضه سلاح سرد، آمار آدم كشي هم بالا خواهد رفت.

خانواده هايي سياه خواهند پوشيد و افرادي هم سياه بخت و سيه امروز و سيه فردا خواهند شد و هزينه اين سياهي را از سپيدي جامعه كم خواهند كرد.

" سواي اين كه قاتل كيست و مقتول كدام است بايد هزينه هاي ارتكاب قتل آن قدر بالا برود كه ديگر كسي به آساني از آن سخن نگويد و نقشه آن را هيچ گاه در ذهن طراحي نكند تا هرگز به سراغ  آن نرود.

" بايد به برخي افراد جامعه فهماند كه چاقو، يك تيغ دو دم است، شايد يك سويه اش در دست تو باشد و ديگري را زخم مرگ در جان بنشاند اما تيغه دوم آن ريشه زندگي خودت را مي زند، بايد جوانان مغرور را گفت، چاقوي در جيب تان مثل ماري است كه در دامن تان افتاده و احتمال اين كه خود شما را نيش بزند فراوان تر است تا آن كه از نيش او براي درافتادن با ديگران استفاده كنيد.

" در ماجراي «جنايت ييلاق» هم بر اين باورم كه باز بايد به خود قتل پرداخت، هر چند وقتي خبر اصابت چاقوي جاني را در كنار تركش عراقي خواندم و خوانديم، آناني را كه هنوز تركشي در بدن مانده است، زخم ها را تازه ديدند و بعضي ها از صاحب اين قلم خواستند صداي اين زخم هاي تازه شده را به فرياد به گوش همه برسانم كه بايد اين جنايت ها را چاره كرد، بايد چنان هزينه قتل را بالا برد كه هيچ كس جرات فكر كردن را به آن نيابد، نه اين كه به راحتي بر روي كسي كه به جرم اعتراض مي كند و عمل اش امر به معروف ونهي از منكر است، چاقو كشيد، نه اين كه چاقو را در جانش نشاند، نه اين كه گريخت.

" هزينه قتل بايد آن قدر بالا برود كه كسي به جان زندگي ديگران نيفتد. والا اگر چنين كرد بايد در قصاص، حيات را زندگي كرد كه به فرموده  قرآن، قصاص، حيات آفرين است و اين را صاحبان بصيرت بايد بدانند و مي دانند هم وقتي كه قتل آسان مي شود ديگر عفو كارايي خود را از دست مي دهد و چاره اي جز قصاص نمي ماند تا براي حراست از زندگي در جامعه، زندگي سوزان را به عقوبت رفتارشان گرفتار كند.

پس آيه قصاص را دوباره بايد چنان شفاف و صريح خواند تا ديگر كسي سر به عصيان و آدم كشي بر ندارد بلكه بداند آن كه سر به اين راه بردارد، بر سر دار بايد زندگي ببازد و عفو هم مال زماني باشد كه جاني از خوي جنايتكاري چنان فاصله گرفته باشد كه امكان بازگشت او به آن خوي و روحيه ناممكن باشد و براي ديگران هم عبرت آموزي داشته باشد.

" سواي اين كه قاتل كيست و مقتول كدام است، بايد هزينه قتل را چنان بالا برد كه اگر كسي چاقويي هم بالا برد، پايين نياورد و... اين خواست جامعه از مسئولان است. هزينه ارتكاب جرم را بايد بالا برد، خيلي بالاتر.

صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17149 ، تاريخ انتشار 870916


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۷ساعت 11:57  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


درج يادداشت «بامداد سياه شب شراب» كه به ماجراي مرگ ١٢ تن به دليل مصرف مشروبات الكلي در هرمزگان اشاره داشت، در ميان خوانندگان فهيم روزنامه نيز بازتاب داشت و حرف آن ها اين بود كه «كاري بايد كرد»، هم مسئولان بايد چاره كنند كار را و هم خانواده ها و ساير گروه هاي اجتماعي بايد حساس شوند و اعضاي خود را از افتادن به شكارگاه شيطان باز دارند چرا كه پايان «شب شراب»، «بامداد سياه» است نه حتي «بامداد خمار» كه شاعر گفته است «شب شراب نيرزد به بامداد خمار» و صدالبته هزار شب شراب به يك بامداد سياه نمي ارزد. پس كاري بايد كرد .در اين ميان اما يك شهروند دست به قلم شده و نوشته است: در ستون «يادداشت» روز دوشنبه يازدهم آذر به قلم «رهگذر» زير عنوان بامداد سياه شراب آمده بود: آدمي را ياد آن داستان قديمي مي اندازد كه به گمانم مولوي از آن سخن مي گويد؛ «قصه جواني كه شيطان او را در سه راهي قرار داده بود» اين قصه از ايرج ميرزا است كه، تحت عنوان «شراب» چنين سروده است:

ابليس شبي رفت به بالين جواني

آراسته با شكل مهيبي سر و بر را

گفتا كه منم مرگ و اگر خواهي زنهار

بايد بگزيني تو يكي زين سه خطر را

يا آن پدر پير خودت را بكشي زار

يا بشكني از خواهر خود سينه و سر را

يا خود ز مي ناب كشي يك دو سه ساغر

تا آن كه بپوشم زهلاك تو نظر را

لرزيد از اين بيم جوان بر خود و جاداشت

كز مرگ فتد لرزه به تن ضيغم نر را

گفتا پدر و خواهر من هر دو عزيزند

هرگز نكنم ترك ادب اين دو نفر را

لكن چوبه مي دفع شر از خويش توان كرد

مي نوشم و با وي بكنم چاره شر را

جامي دو بنوشيد و چو شد خيره ز مستي

هم خواهر خود را زد و هم كشت پدر را

اي كاش شود خشك بن تاك خداوند

زين مايه شر حفظ كند نوع بشر را

اگر آن شاعر امروز زنده بود، در ضرر و زيان مواد مخدر هم شعري مي سرود، زيرا هيچ كس در اين باره زحمت سرودن نمي دهد! مگر شيشه و كريستال و هروئين را نمي توان از ام الخبائث ناميد؟  آيا حوادث و جنايات فجيع روزانه را، در همين روزنامه نمي خوانيد؟ چند درصد اين فجايع ريشه در مصرف موادمخدر دارد؟ دولت چقدر نيرو و هزينه براي مبارزه با موادمخدر مصرف مي كند؟ و اين گويندگان صاحب تريبون و قلم به دستان رسانه ها تا چه حد كوشش مي كنند براي روشنگري؟ البته كه معتادان به الكل و مواد بيمارند، اما ريشه هاي اين رفتارها در كجاست؟ با بايدها و نبايدها چه دردي را دوا كرده ايم؟ تا اين جاي مطلب را كه شهروندي عزيز به نام محمود فرخ پيام نوشته و قطعاتي را از پازل رونمايي كرده است، اگر با ساير قطعات كنار هم چيده شود آن وقت شكل نهايي مشكل ديده خواهد شد و شايد عزمي فراگير و حتي ملي براي اصلاح امور شكل بگيرد تا جامعه را از بيماري هايي چون اعتياد به موادمخدر، مشروبات، روان گردان ها و نيز رفتارهاي ناپسند پاك كند تا شاهد بيماري هاي پيامد آن چون بي غيرتي و بي ناموسي و بي وجداني و... نباشيم، چه از افرادي كه بر جان و خانه و ناموس خود غيور نباشند، نمي توان انتظار داشت نسبت به فرداي جامعه و كشور غيرت داشته باشند. پس بايد با برنامه ريزي هدفمند و علمي كاري كرد، تا كارستان شود روزگار، تا روزگار، از غبار بيماري تن بشويد.

صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17148 ، تاريخ انتشار 870914


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر ۱۳۸۷ساعت 10:58  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


خواندن خبر مرگ ١٢ نفر براثر مصرف مشروبات الكلي، كه ديروز در همين صفحه چاپ شد، مرا ياد خبرهايي از اين دست انداخت كه در شهرهاي مختلف يا با مرگ با آدم ها تسويه  حساب كرده است يا با ستاندن قدرت بينايي چشمانشان! و گويا مي گويد چشمي كه نبيند و هم پياله شيطان شود همان به كه سويي هم نداشته باشد و جاني كه از زيبايي و عقلانيت تهي و سراچه شيطان مي شود هم همان به كه ديگر نسيم نفسي در آن نپيچد. اين خبر مرا ياد خبرهايي انداخت كه چندين نفر را كشت و كور كرد جمع ديگري را و .... اين قبيل خبرها آدمي را ياد آن داستان قديمي مي اندازد كه به گمانم مولوي از آن سخن مي گويد، قصه جواني كه شيطان او را در سه راهي قرار داده بود كه يا پدرت را بكش يا عفت خواهر ببر و يا شراب بنوش و او به خيال خود ساده ترين و كم هزينه ترين راه را انتخاب كرد و شراب نوشيد... اما عقل كه از ميان برخاست، شهوت جاي آن نشست و راه به سوي خواهر كج كرد، پدر به اعتراض برخاست، شهوت، غضب را هم به ياري گرفت و ... در پايان هم شراب نوشيده بود و هم عفت خواهر به تاراج برده بود و هم جان از پدر ستانده بود و به اصطلاح هم پياز را خورده و هم چماق را و هم ...! آري قصه مشروبات الكلي كه عقل و خرد و انسانيت را يك جا مي سوزاند اين است و هر كه نمي خواهد قرباني شود بايد شرافت خويش را به شراب نيالايد و جان به جنايت تاريك نسازد.اين خبرها، يك تاسف بزرگ را هم در پي دارد چنان كه در بحث موادمخدر هم با يك افسوس بزرگ همراه است و آن اين كه پيشترها از مقابله قاطع با موادمخدر سخن مي گفتيم و هر نوع مصرف آن را بد مي دانستيم اما امروزه كار به جايي رسيده است كه بايد براي پيش گيري از «سوء مصرف» آن برنامه ريزي كنيم انگار اين مواد مرگ آفرين، «حسن مصرف» هم دارند! كه حالا ما بايد براي آن هورا هم بكشيم! و فرهنگ سازي كنيم كه بيماران محترم گرفتار اعتياد، از «سوء مصرف» پرهيز كنند!

قصه مشروبات الكلي هم شده همين كه حالا بايد نگران سوء مصرف مشروبات الكلي و مخصوصا نوع دست ساز آن باشيم تا مبادا، ارباب هوس، به جاي نوع كارخانه اي و مطابق استاندارد روز اروپا، به مصرف مشروبات دست ساز روي آورند كه پرخطر است و مرگ آفرين! اين درحالي است كه پيشترها حتي آلوده شدن يك نفر به مشروبات استاندارد و اروپايي ساز هم يك فاجعه بود و هنوز هم هست چه رسد به اين ماجرايي كه راه افتاده است. به نظر بايد زنگ خطر را خيلي پيش از اين ها به صدا در مي آورديم همان زماني كه اولين خبرها نانوشته  ماند... همان روزهايي كه خبرها، لرزه بر اندام مي انداخت، مي گفتيم زلزله ها در راه است و اژدهاي هزار سر دشمن باز سر، نو كرده است تا فريب تازه كند و باز ماجرايي تازه، پس هوشيار بايد باشيم كه دشمن با برنامه ، براي ما «شب شراب» تدارك مي بيند، تا «بامداد» مان «سياه» باشد، تا «خمار» برخيزيم «بامداد» را، تا چنان تن به شهوت بسپاريم كه فرصتي براي عقلانيت نماند تا براي سربلندي ايران برنامه ريزي كند. يادمان باشد، امروز هر بطري مشروب در حكم يك سرباز دشمن است. كاميوني كه مشروب وارد كشور مي كند، از يك گردان تانك خطرناك تر است. پس خطر را احساس كنيم و بدانيم وقتي كاميون هاي حامل مشروبات الكلي، از آن سوي مرز براي ورود به ايران بيمه مي شوند، خطر، بزرگ تر از اين خبرهاست و نشانگر اين كه دشمن نقشه هاي پرپيچ و خمي براي ما كشيده است. پس هوشيار باشيم و هوشيار باشند مسئولان.

صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17145 ، تاريخ انتشار 870911
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۷ساعت 12:12  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

«ميرزاكوچك خان در دوران سياه اختناق خوش درخشيد» اين كلام رهبر فرزانه انقلاب است در شرح ميرزا و روشن است كه آن چه مي درخشد به حقيقت، بي غروب مي ماند، چه نورهاي حقيقي كه مي درخشند و بساط سياهي ها را برهم مي ريزند، هرگز نقطه پاياني نيست كه اگر بود عالم اين همه روشن نبود و سياهي مي توانست سفره خويش را بر سر همه بگستراند تا حتي خورشيد هم مجال پرتوافشاني نداشته باشد، اما سنت الهي، جاودانگي نور است هرچند كافران و مشركان و منافقان از آن دل ناخوش دارند. ماجراي ميرزاكوچك خان هم قصه زلال چراغي پرنور بود كه در شب سياه استبداد، درخشيدن گرفت آن گونه كه با شهادتش نه تنها پايان نيافت كه شكوفاتر هم شد و جمهوري اسلامي ايران، تابلوي كامل شده قطعات نوري است كه در قامت ميرزا، مدرس، خياباني و... همه حق خواهان روشن باور به سهم خود در جورچين آزادگي گذاشتند، تا جور و ستم استبداديان را از خاك پاك ايران پاك كنند. اينان، هركدام، به فراخور مجاهده خويش در ديوار قطور كاخ استبداد، شكافي انداختند تا ا...اكبر خميني باوران در ٢٢ بهمن براي هميشه اين بساط ظلم و جور را برچيند تا نه شرقي، نه غربي به عنوان آرزوي نهايي همه آزادي خواهان استقلال طلب محقق شود.آري، جمهوري اسلامي، آرزوي كمال يافته ميرزا بود كه مستقيم در نبردي تا پاي جان با قواي روسي و انگليسي و مزدوران داخلي آنان با حاكميت مستبد پنجه در پنجه انداخت و نه در برابر وسوسه هاي شان، لحظه اي لرزيد و نه در برابر توفان سلاح هاي مرگ بارشان، در ساحل قلب ميرزا خللي ايجاد شد. هرچند يارانش يا مردانه شهيد شدند و يا شكار دشمن اما ميرزا، تا آخر بر صراط مستقيم خويش ثابت قدم ماند.ميرزا، آن قهرمان جنگل و مجاهد از جان گذشته، اهل زندگي بود، عاشق زن و زندگي اش، اهل عشق و تغزل و اگر نبود تكليف جهاد او زيباترين زندگي را شكل مي داد اما دريغ كه زمانه او را تفنگ بر دوش مي طلبيد، آن گونه كه شهداي بزرگوار دفاع مقدس نيز در عين عشق به زندگي خود، چشم در چشم عشق بزرگ تر راهي جبهه مي شدند و هنوز شرح نامه هاي شان به همسران بزرگوارشان، خود غزل عشق است. ميرزا هم اهل زندگي بود، اما زمانه را به گونه اي ديد كه حسيني بودن در رفتن بود، پس بايد مي رفت اما نامه او به همسرش و نامه همسرش به او خود بازگوكننده روح هاي تعالي يافته است.«اوضاعمان از همه جهات مغشوش و نامعلوم است. خطر از هر سو ما را احاطه نموده و در معرض توفان حوادث قرار گرفته ايم. جريانات آينده به قدر كفايت مبهم و تاريك به نظر مي رسد و اين امكان هست كه باز تاريك تر شود و تو گناهي نداري جز اين كه همسر من هستي و سزاوار نيست بي سرپرست و بلاتكليف بماني و زندگي ات  سياه و تباه شود و يا خداي نكرده در معرض خطر قرار بگيرد، بنابراين بعد از طلاق به حكم شرع و عرف مجاز خواهي بود شالوده نويني را براي زندگي آينده ات بريزي.» (توضيح: پايان عمر ميرزا به هنگام شهادت دقيقا روشن نيست، ليكن آن گونه كه از محتواي تاريخ كشف مي شود يقينا به چهل سالگي نرسيد) همسر ميرزا به شوهرش چنين پاسخ مي دهد: «من اين پيشنهاد را نمي پذيرم، زيرا مايل نيستم به پيمان شكني و بي وفايي متهم شوم. قبول اين تكليف در حقيقت به معني تن در دادن به سرزنش هاي مردم است. من اگر اين پيشنهاد را بپذيرم، مردم به من چه خواهند گفت!  آيا نمي گويند هنگام خوشي و اقبال روزگار همراه با شوهرش بود، اما زمان بروز مصيبت ناساز گشته است؟ نه نه، تسليم چنين امري به من گوارا نيست، من زن بي حقوقي نيستم و تو را هنوز روي پله شهرت و افتخار مي بينم. درست است كه بين زنان افراد هوس باز و پيمان شكن نيز يافت مي شوند، ليكن اكثريت با افراد باگذشت وباشخصيت است كه لوح ضميرشان از وسوسه هاي شيطاني پاك است من كه به فرزانگي تو آگاهم از آن چه بر من گذشته است تاسفي ندارم و به آن چه به من وارد خواهد شد نيز راضي ام، زيرا به خداوند توكل دارم و همه پستي ها و بلندي ها و تحولات را از سرچشمه مشيت او مي نگرم. من با زندگي ساده و شرافتمندانه توام با فقر و قناعت خو گرفته ام و چون آميخته به ريا و تصنع نيست، آن را محبوب و لذت بخش مي شمارم و معتقدم كه بهترين لذات جهان هستي، راحتي روح و آسايش وجدان است. تو اگر زنده بماني خداي بزرگ را سپاس گزار خواهم بود... و من عهد خود را تا لب گور وفادار خواهم ماند.»آري، ميرزا و همسرش، سرفرازانه، زندگي پاي اهداف مقدس خود گذاشتند تا قيام حسيني و ماندن زينبي به زبان امروزي ترجمه شود.

صفحه 12 انديشه ، شماره سريال 17145 ، تاريخ انتشار 870911


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۷ساعت 12:9  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


كمتر گفته شده است از حضور ارتش در حماسه دفاع مقدس، چرايي اش در گذشته هرچه بود بماند اما امروزه ديگر نمي توان پذيرفت كه از اين نقش آفريني عاشقانه و حماسه ساز، چنين كم گفته شود. آن هم درباره مسئله اي كه مي دانيم. «گفتني ها كم نيست» هرچند ديگران «كم گفتند» و برخي از ما هم باورمان شد. حال آن كه اگر نبود ايستادگي قهرمانانه ارتشيان در كنار پاسداران و بسيجيان و نيروهاي جهادي، امروز مرا قلم در دست شايد نبود و تو روزنامه اي براي خواندن نمي يافتي و شايد تو را هم چشمي براي ديدن نبود اما بچه هاي نظامي ايران قد برافراشتند در برابر دشمن تا پرچم ايران در اهتزاز بماند و زندگي جريان داشته باشد و مرا قلمي باشد براي نوشتن و روزنامه اي براي انتشار و تو را چشمي براي خواندن، خانه اي امن براي زندگي و آنچه داري و دارم و داريم. پس ما منت دار آنانيم و دين بر گردن ما، گفتن از آن حماسه ها و حماسه سازان است هرچند خود كم بگويند، هرچند... بگذريم. من به سهم خود و اين قلم قدردان حماسه ارتشيان هستم چنان كه با نفس هاي پاك بسيجيان و پاسداران زندگي مي كنم، براي من بچه هاي هوانيروز و نيروي هوايي و نيروي زميني در جنگ در قامت اسوه ظاهر شدند از شيرودي و كشوري تا دوران و بابايي، تا آبشناسان و اقارب پرست و... پس بايد از آن ها بگويم تا نسل امروز بدانند الگوي وطن خواهي يعني چه وچه كساني قد برافراشتند و سينه سپر كردند در برابر دشمن وقتي كه برخي، سر به زير داشتند و سينه از ترس پر.

بايد از حماسه دريامردان بزرگ ايران بگوييم هرچند ناگفته مانده باشد، حتي بيشتر از آنچه درباره نيروي هوايي و زميني ناگفته مانده است. آن هم نيروي دريايي كه در نبرد حماسي خويش در كوتاه ترين بازه زماني رقيب دريايي عراق را از چرخه نبرد خارج كرد. يعني اگر ما در زمين و هوا، ٨ سال جنگيديم، اما در دريا، از ٣١ شهريور تا ٧ آذر ٥٩ مسئله نيروي دريايي عراق را حل كرديم و اجازه ورود به پهنه آبي خليج هميشه فارس را نداديم، پس بايد از اين موفق ترين سرفصل هاي دفاع مقدس بيشتر و بيشتر بگوييم.بايد از حماسه پيكان بگويم كه حماسه را معنايي نو بخشيد و در عمليات مرواريد، به مرواريد بي مانند دفاع دريايي از كيان ايران تبديل شد و با ياري ديگر دريادلان، در همان آغازين ماه هاي جنگ، نسخه نيروي دريايي عراق را براي هميشه پيچيد. آنگونه كه ديگر هيچ درماني آن ديو دريوزه را چاره كار نشد.«پيكان» هرچند شهيد شد اما به صف قهرمانان نامي ايران پيوست تا در صفحات ديگر تاريخ در قامت مردان بزرگ دريايي بازتوليد شود و در دفاع از كيان دريايي ايران، تمام قد بايستد.«پيكان» شهيد شد اما راه را نشان داد كه براي دفاع از وطن اسلامي بايد از جان گذشت كه اگر نه اين باشد فردا دشمن هم خاك پاك وطن را زير گام له مي كند و هم جان از جان داران مي ستاند.پيكان شهيد شد، اما حماسه حماسه آفرينان عمليات مرواريد را در كتاب عزتمند دفاع مقدس جاودانه كرد و درس آموز رزم آوران دريايي شد تا به گاه رويارويي با دشمن با همه توان تا آخرين نفس بجنگند، آنگونه كه پيكان با انهدام چند ناوچه عراقي، نقش خود را ايفا كرد.پيكان شهيد شد، اما بايد از شهيد فراوان سخن گفت تا شهود همچنان در جامعه موج بزند تا مهم ترين و كارسازترين و جاودانه ترين سلاح كه شهادت باشد همچنان در دست اقتدار ايران بماند.پيكان هفتم آذر را با شهادت خود جاودانه كرد و ما با گفتن از مظلومان شهيد دريايي بايد اين روز جاودانه را در ياد و ذهن و ضمير و باور خويش جاودانه كنيم. بايد از حماسه ارتش در دفاع مقدس بگوييم و از نيروي دريايي بيشتر كه به عنوان اولين قهرمان جنگ استيلا و اقتدار خود را بر دشمن تحميل كرد.

صفحه 12 سياسي 3 ، شماره سريال 17142 ، تاريخ انتشار 870907


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر ۱۳۸۷ساعت 11:57  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


شاهد-" تو پرچم در اهتزازي. پرچم آزادگي، نسيم كه مي وزد، رقص تو زلف هاي ايران را نوازش مي دهد و خنكاي تو، گونه هاي همه حق خواهان را مي نوازد. تو هميشه در اهتزازي، مانايي، بسيجي!

" بسيج جاي مردان و زنان بزرگ است. در اين وادي، براي پاهاي كوچك جايي نيست و براي آدم هاي كوچك نيز هم و در اين مكتب، كوچك كسي است كه يا علي (ع) نگفته باشد و به فهم حسين (ع) نرسيده باشد والا در بسيج حتي كودك ها هم بزرگ اند!

" تو كه از خيابان مي گذري، زمين با عطر گام هايت، بهاري مي شود و خيابان، خيل خوبان خدا را چونان گوهري در آغوش مي گيرد تا عظمت خود را با عزت تو معنا كند. تو هر جا كه باشي بسيجي آنجا عزت مي يابد، هر جا نگاه كني، گل مي رويد، بهار مي شود!

" حضور يادگاران دفاع مقدس در بسيج، غنيمتي است قيمتي تر از مرواريدي كه صدف هاي خوشبخت در آغوش مي گيرند. پس در درياي بسيج، بسيجي امروز بايد صدف باشد براي بسيجي زمان جنگ!

" بسيجي اگر تفنگ هم به دست مي گيرد، از لوله اش گل مي رويد او گلوله اي هم اگر شليك مي كند براي حفاظت از گل هاست. او از جنس گل است. از جنس زيباترين ها.

" بسيجي اهل حرم است. عشق نوشيده در «خورشيد خانه» امام رضا (ع) ميان او و امام رضا (ع) رابطه فرزند با پدر حاكم است، پدر و فرزندي اعتقادي و مگر نه اين كه در روايات مي خوانيم پيامبر (ص) و علي (ع) پدران امت هستند و مگر نه اين كه امام رضا، در ولايت مثل امام علي است، پس او هم پدر همه مومناني است كه در امت اسلام خود را فرزند او مي دانند.

" بسيجي اهل شهود است؛ حتي اگر براي رسيدن به سفره شهادت تنها راه باريكه اي مانده باشد. او شهادت را مي فهمد و در مكتب ولايت، درس شهادت مي آموزد. هر بسيجي يك محمود كاوه بالقوه است، يك چراغچي، يك برونسي، يك فرودي، يك فرومندي، يك ابراهيمي، يك بابانظر، يك بابا رستمي، رابطه او با رهبر مثل رابطه آنان است با امام و... از او به يك اشاره و از بسيجي ها به سر دويدن.

" بسيجي، خسته نمي شود، ميدان را خالي نمي كند، چرا كه از مقتداي خود آموخته است كه بسيجي بايد در وسط ميدان باشد تا فضيلت هاي اصل انقلاب حفظ شود؛ پس بسيجي در ميدان مي ماند!

صفحه 10 صفحه ويژه ، شماره سريال 17141 ، تاريخ انتشار 870906
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر ۱۳۸۷ساعت 15:33  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

اگر هزار بار و هزار سال ديگر هم از من بپرسند، بهترين لحظه هاي زندگي ات چيست؛ اگر هزار بار و هزار سال ديگر هم از من بپرسند، عزيزترين لباسي كه پوشيدي كدام است؛ اگر هزار بار و هزار سال ديگر از من بپرسند قشنگ ترين خاطره هايت كجا رقم خورده است؟ به يقين خواهم گفت: بهترين لحظه هايم در هم نفسي با پاك ترين بندگان خدا رقم خورد كه مجاهدانه مي جنگيدند در دفاع از زندگي، از آزادي، از حقيقت و عزيزترين لباسي كه پوشيده ام، لباسي خاكي است به نام بسيجي كه در آن زلال ترين نمازهاي خويش را خوانده ام. همان لباسي كه گاه بي وضو، با تيمم، به چهار سو در آن نماز مي خواندم. و قشنگ ترين خاطراتم، پشت خاكريزهايي رقم خورده است كه حتم دارم رشك فرشته ها را هم برانگيخته است.

من هنوز خود را وامدار آن لحظه ها، آن لباس و آن خاطره ها مي دانم و هنوز روضه اي كه چشمانم را به باران مي كشاند، روضه شهادت و مظلوميت شهداست. من هنوز با تماشاي فيلم هاي زمان دفاع مقدس و استشمام عطر ياد جبهه و رزمنده و شهيد، زندگي مي يابم، براي من هنوز مفاهيمي چون بسيج، جبهه، شهيد، رزمنده، ولايت، شهادت و... خط قرمز است كه دوستي هايم را براساس آن تعريف مي كنم خطي كه به خون قرمز شده است و هر كسي را نشايد كه اين واژه هاي معطر را به زبان آورد.

من از توهين به بسيج همان قدر برمي آشوبم كه از سوء استفاده از آن توفاني مي شوم و توهين كنندگان و سوء استفاده چي ها را دو لبه يك قيچي منحوس مي دانم كه مي خواهند اين شجره طيبه را قيچي كنند و از تنه آن براي خود قايق بسازند تا در درياي كشور پس از گل آلود كردن آب، ماهي بگيرند اما زهي خيال باطل كه بسيج را خداي حكيم، غيرتمندانه نگهبان است. همو كه بر فرزندان بسيجي اش و بر شهداي محبوبش غيور است و آنان را چون سنت هاي خود عزيز مي شمارد و حاشا كه بتوانند گزندي به آنان برسانند.

بسيجي، سرمايه ملي است، نه خرج توپي كه جناح هاي سياسي به سمت هم شليك مي كنند. بسيجي سازنده است و با همه وجود براي سازندگي و توسعه ايران مي كوشد. وجهه همت بسيجي ارتقاي انسان در همه ساحت هاي علمي، اخلاقي، فناوري، اجتماعي، اقتصادي و... است. او به بارور كردن استعدادهاي خداوندي ايمان دارد و از آن جا كه انسان را مظهر شئون خالق حكيم مي داند، مي خواهد اين شايستگي ها و بايستگي ها به منصه  ظهور برسد.

بسيجي صاحب توان است لذا همه را صاحب توان مي خواهد، صاحب «راي» است لذا «سازمان راي» كسي نمي شود بلكه با روشنگري همه را صاحب «راي» و داراي حق راي مي خواهد. بسيجي به انقلاب تعلق دارد و آن قدر بزرگ هست كه در قالب هاي كوچك جناحي و حزبي نمي گنجد و آن قدر وزين و هوشيار هست كه مصادره نمي شود بلكه مصدر صدور ارزش هاست پس نمي شود مصادره اش كرد.

بسيجي اهل تكليف است، «تكليف» را هم از معلم انقلاب و ولي امر ايماني خويش مي گيرد، پس براي كسي «تكلف» ايجاد نمي كند. او به همه خوش بين است و از آن جا كه زيبا انديش است همه زيبايي ها را مي بيند و براي همه، زيبايي  مي خواهد پس هر كه چنين است، بسيجي است و هر كه نه اين است بسيجي نيست.

صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17140 ، تاريخ انتشار 870905


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر ۱۳۸۷ساعت 10:51  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


تقويم را كه ورق مي زني، روزهاي خاصي مي بيني كه برگ هاي زمان را سبز كرده اند. مهم نيست بهار رفته است و پاييز برگ ها را زرد مي خواهد اما در پاييز و حتي در زمستان هم مي شود سبز بود و اين يادآور عشقي است كه بايد تازه تر شود و هميشه تازه بماند و شايد يكي از رازهاي توزيع«ايام ا...» در طول سال همين باشد، يادآوري عشق. شايد پراكندن اين روزها در طول سال، ترجماني تامل برانگيز باشد از مشخص نبودن شب قدر، از نامعلوم بودن اسم اعظم الهي باشد براي ما تا هم حرمت همه اسماء را حفظ كنيم و هم به سنت «فذكر فان الذكري تنفع المومنين» از يادآوري قرار عاشقانه، دل را براي دوست آب و جارو كنيم و...«دحوالارض» هم يكي از آن روزهاست، روزي كه اعمال خاصي براي آن در كتب ادعيه ذكر شده است و از آن جمله زيارت امام هشتم(ع) است كه به عنوان «افضل اعمال مستحبه» از آن ياد مي شود تا من و شما، امروز، در «خورشيد خانه رضوي »نور بنوشيم و جان جلا دهيم كه جان هاي جلا داده اند كه آينه نور مي شوند. اين نيوشندگان حقيقت و «ذات از هستي بخش يافته ها »هستند كه مي توانند هستي بخشي كنند. پس يادمان باشد براي زيارت آقا بايد هستي يافت، بايد با جامه و جسم پاك به حرم شتافت براي زيارت و راستي وقتي براي ديدار دوست بايد جسم وجامه پاك كرد مگر مي شود با جان طاهر نشده آمد آن هم به زيارت مردي كه دست هاي بسته و نامه هاي نانوشته را مي خواند. در «خورشيد خانه رضوي» بايد ظرفيت نور، يافت و شتافت والا سنگ هاي تيره را از باران نور فايده اي نشايد. پس سنگ هم اگر هستيم ظرفيت آينه شدن را در خويش شكوفا كنيم، بياييم و علاوه برجامه و جسم، جان هم به آب ايمان طهارت بخشيم، بياييم و قهر و كينه و خودبيني و فزون خواهي و نامهرباني ، زشت پنداري، زشت گفتاري،زشت كرداري و صفت هاي ناپسند دروغ و تهمت و غيبت و گناهان فردي و اجتماعي را از جان بشوييم و به جاي آن مهر و عاطفه و حق خواهي و ايثار و نيك پنداري و نيك گفتاري و نيك كرداري و صفت هاي زيباي صداقت و عدالت، تحمل، شكيبايي، گذشت، دستگيري از محرومان، گره گشايي از كار مردمان و... را بگذاريم چه وقتي به خانه اي مي رويم هم بايد آنچه مي بريم در خور صاحب خانه باشد و هم توان بازآوردن هداياي صاحب خانه را داشته باشيم.

نمي شود به زيارت زيباترين رفت و سوغات زشتي برد. نمي شود چنان زشت رفت كه از باران زيبايي هيچ بهره اي نبرد. پس به زيارت برويم، آن گونه كه شايسته «زيارت» و در شان«زائر »باشد. به زيارت دوست برويم بعد از اين كه خود را براساس آموزه هاي مولا ساخته باشيم و لااقل چند فرازي از فرمايش هاي حضرت امام رضا عليه السلام را به عمل درآورده باشيم. بعد از اين كه شب را با فكر به امور مسلمانان- به اندازه خود- به صبح رسانده باشيم و صبح مان هم با تدبير امور مسلمانان درحوزه كاري مان آغاز شده باشد، به زيارت برويم بعد از آن كه قبل از خود، دسته گل اعمال خود را به حضور فرستاده باشيم.

امروز در «خورشيد خانه رضوي »براي رضوي باوران فرش سبز پهن كرده اند، آيا ما هم به گونه اي رفتار خواهيم كرد كه جامان دهند و نگويند كه «تو در برون چه كردي كه درون خانه آيي»؟ آيا رويمان مي شود به چشم هاي آقا نگاه كنيم؟

صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17139 ، تاريخ انتشار 870904


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر ۱۳۸۷ساعت 11:26  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

"يكم: كوچه ها پر از هراس شده است، هرچه خلوت تر، هراس آلودتر و آدم ها هرچه ضعيف تر، آسيب پذيرتر، حالا، پسربچه ها هم چاقو مي كشند، زورگيري مي كنند، حالا روزي نيست كه به زور از كسي يقه گرفته نشود و گوشي همراه و پول همراهش يك جا به تاراج نرود، كمتر روزي است كه هراس چاقو، افرادي از شهروندان اين ديار را نيازارد.

"دوم: كمتر روزي است كه دستي آلوده براي قاپيدن كيف از شانه دختري، زني، مادري دراز نشود و آرامشي بر نياشوبد و كسي به كابوس زورگويان زورگير دچار نشود. حالا، اگر سوار خودروي خود هم مي شويد، بهتر است، درها را از داخل قفل كنيد و ...

"سوم: اين ها را بنده خدايي مي گفت كه در معرض اخبار و حوادث بود و با آن چه در شهر مي گذشت، تاحدي آشنا بود. او معتقد بود دستگاه قضا و پليس بايد قاطعانه تر از اكنون با متجاسران و متجاوزان به آرامش عمومي برخورد كنند.

"چهارم: راستي دقت كرده ايد بيشتر مجرمان سابقه دارند، تامل كرده ايد كساني كه به زورگيري و جرم هاي كلان دست مي زنند، همان تخم مرغ دزدهاي سابق اند؟ راستي انديشيده ايد چرا مجازات ها بازدارنده نيست كه اگر بود، ما مجرم سابقه دار نداشتيم. اگر آمار مجرمان سابقه دار كاسته مي شد، هر كلام درس عبرتي مي شد براي مردم تا ديگر كسي گرد جرم نگردد. اما، مجازات ها بازدارنده نيست و مجرمان جري تر از پيش به ارتكاب جرم مي پردازند و از مجازات هاي احتمالي هم هراسي ندارند.

"پنجم: سال هاي پيش كه در كنار نيروهاي انتظامي، بسيج هم در توليد و نگهداشت امنيت نقش فعال تري ايفا مي كرد، شاهد كاهش جرم و افزايش آرامش رواني جامعه بوديم و آنان كه در اين ميان احساس خطر مي كردند، مجرمان بودند كه همواره خود را در معرض نظارت و اعمال قانون بسيجي ها مي ديدند كه بي هيچ تعارفي با قانون شكني برخورد مي كردند.

"ششم: چندي پيش دوباره از حضور پررنگ تر نيروهاي بسيجي در كنار پليس با ماموريت توليد امنيت خبرهايي به ميان آمد كه نمي دانم الان در چه مرحله اي است اما آرزو مي كنم دوباره بسيجي ها براي تامين امنيت در كنار پليس به كوي و برزن ها برگردند تا كسي جرات امنيت آشوبي به خود ندهد.

"هفتم: يادمان باشد كه بسيجي ها هم محله هاي خود را خوب مي شناسند و هم محلي ها را، هم  آدم هاي سفيد را هم آدم هايي با رفتار خاكستري را، پس خوب مي توانند در ياري افراد سفيد رفتار و مهار افراد خاكستري كردار ايفاي نقش كنند و در افزايش امنيت عمومي مفيدتر باشند.

"هشتم: در هفته بسيج قرار داريم و با اميد به برنامه ريزي درس گرفته از حضور ساليان گذشته بسيج در فرآيند توليد امنيت عمومي در كوي و برزن و آسيب شناسي و آسيب زدايي آن حضور، دگر باره شاهد حضور عناصر تعليم ديده، باسواد، مومن و پرتلاش و بي توقع بسيج در امر توليد امنيت عمومي باشيم تا دست هاي به تعدي دراز شده را به جاي خود بازگردانند و زورگويان زورگير را بر سرجاي شان بنشانند و در كنار پليس و با اشراف مقام قضايي در برنامه اي هدفمند امنيت را ارتقا بخشند.

صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17138 ، تاريخ انتشار 870903


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر ۱۳۸۷ساعت 10:29  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


هفته بسيج است، هنگامه مباركي كه بايد از بسيج گفت، از حماسه مرداني كه با طلوع در افق مردانگي ، نام ايران را پرآوازه تر كردند. شايد اثرپذيري از اين زمان است كه اين قلم را هم بر سر غيرت مي آورد تا بنويسد آن چه را در طول سال نمي تواند نوشت؛ شايد بشنوند اين فرياد را، آناني كه شايد در طول سال توان شنوايي شان كمتر است. اين نوشته را هم مي گذارم به حساب مدد شهدايي كه رمز غيرت اند. شما هم به حرمت آنان بخوانيد.بسيجي، جنگ طلب نبود، مدافع بود؛ اگرچه ٨ سال جنگيد، اما از لوله تفنگ او عطر قلم و روشني مي تراويد و دورند از ساحت بسيج آناني كه امروز قلمشان بيش از هر مسلسلي حيثيت انسان ها را هدف قرار مي دهد. بسيجي حرف دلش كلام نوراني امام بود كه اميدوارم بشر به رشدي برسد كه مسلسل ها را به قلم تبديل كند؛ پس بسيجي را با جماعتي كه قلم را هم به شكل مسلسل مي بينند و به كار مي برند، نسبتي نيست بسيجي ديروز براي دفاع از زندگي پاك و آزادانه، جنگيد، اما برخي از مدعيان كنوني، آن روز به دفاع از زندگي نرفتند؛ اما امروز ادعايشان، گوش فرشته هاي آسمان و بندگان زميني خدا را مي آزارد.بسيجي خود را نمي ديد و ايثارگر بود و هنوز هم خود را نمي بيند و ايثارگر است، اما مدعيان، همه اتاق هاي برج خود را با آينه هاي قدي پر كرده اند اما نه براي اين كه گواهي صادقانه آينه را بپذيرند كه آنان را با آينه، رابطه اي با حكميت سنگ است. بلكه آينه مي كارند تا قامت خود را شيفته وار ببينند!بسيجي چون «اولويت كاري» خود را از «ولي» مي گيرد، در يك قالب نمي گنجد، بلكه با غلبه بر قالب، متناسب با نياز هر زمان، كارها را مجاهدانه انجام مي دهد يك روز دفاع، يك روز روشنگري، يك روز فناوري، يك روز... او براي هر روزش برنامه دارد و در راه حق ، تمام قد مي ايستد.بسيج شجره طيبه و بسيجي ميوه شيرين باغ خداست كه كام ها را شيرين مي كند و هيچ كس نمي تواند «هندوانه هاي ابوجهل» را به جاي اين ميوه شيرين به مردم بدهد. هيچ كس نمي تواند مدعيان را به جاي بسيجي بنشاند. هيچ كس نمي تواند دروغ ها را لباس صداقت بپوشاند.بسيجي از كمترين امكانات، بيشترين بازده را مي گيرد و آن كه از بيشترين امكانات كمترين استفاده را به جامعه مي رساند، آن كه امكانات را حيف و ميل وزمان را به بطالت مي گذراند، نسبتي با اين بسيجي و فرهنگش ندارد...

صفحه 02 يادداشت روز ، شماره سريال 17137 ، تاريخ انتشار 870902


 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر ۱۳۸۷ساعت 15:5  توسط غلامرضا بنی اسدی  |