یلدا را برای خانواده ها بگذارید، لطفا! این گزاره ای است که در ذهن می نشیند وقتی تبلیغات رنگارنگ هتل ها و اماکن مختلف برای برگزاری شب یلدا با آپشن های مختلف همه جا به چشم می خورد به ویژه در روزنامه ها توجه مان می دهد که در فلان مکان، برای تان برنامه ریخته و طرح ها در انداخته اند. این شاید برای افراد غریب و تنها خوب باشد که شبی را در جمع مردم، سر کنند اما برای کسانی که خانواده دارند و مادر پیری، پدر بزرگی، چشم به راه شان هستند، این مجالس به ضد خود تبدیل می شود. حیف نیست چشم مادر به در بماند اما ما چشم شویم در هنر نمایی فلان کمدین؟ حیف نیست گوش پدر خالی بماند از خنده شادِ نوه ها و صدای فرزندان آن وقت ما گوش مان پر شود از صدای فلان خواننده؟ حواس مان باشد که برای این هنر مند و آن بازیگر، وقت فراوان است اما ساعت شنی عمر پدر بزرگ و مادر بزرگ، می گوید زیاد وقت نداریم برای همنفسی با آنان که بسیار هم دوست مان دارند. برای این ها، تقویم ها بسیار پر شتاب تر، ورق می خورد و یک دفعه چشم باز می کنیم که دیگر برگی برای آن نمانده است تا حتی افسوس هامان را بر آن قلمی کنیم. ما می مانیم و قلبی که در تنهایی خویش و حسرت آنان که رفته اند تیر می کشد.
باری، من یلدا را دوست دارم و برگزاری خانوادگی اش را بیشتر می پسندم. یعنی حتی اگر پدربزرگ و مادر بزرگ، راهی آخرین سفر شده اند و حتی پدر و مادر هم در شهری دیگر باشند، خیلی خوب است که اعضای خانواده در کنار هم بنشینند و این شب را فارغ از فضای مجازی و این گرام های چندگانه و همه خبر های خواندنی و ناخواندنی و ناخوش، خوش باشند و یاد درگذشتگان را به فاتحه و خاطر پدر و مادر را هم به سلام و صلوات زنده کنند و با خاطره خوانی از آنان، محفل را به حضور شان، عطر و بوی خوش بخشند. بگذاریم بچه ها هم یک وعده بیشتر عمو، عمه، دایی و خاله خود را ببینند و بزرگتر ها هم بزرگ شدن بچه ها را به چشم ببینند و دل ها از محب هم سرشار شود. من معتقدم طعم همان سفره های سرشار از صداقت اما بی رنگ هزار بار جان بخش تر از سفره های رنگین هتل های ۵ ستاره ای است که با برق پول گسترده می شود. بیاییم و یک بار دیگر هم این طعم ماندگار را تجربه کنیم و یلدا را خانوادگی برگزار کنیم تا نهاد خانواده هم رونق گیرد. کاری که اگر به انجام رسد خیلی از خوب های به انجام نرسیده، سرانجامی نیکو خواهد داشت. پس به آغاز سخن برمی گردیم که؛ یلدا را برای خانواده ها بگذارید، لطفا!

ب / شماره 3799 / پنج شنبه 29 آذر 1397 / صفحه اول و 3/

http://www.birjandtoday.ir/?p=67635

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر ۱۳۹۷ساعت 14:33  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

خدایی است این خبر. خبری که دگر باره خاک را عطر خدا می دهد و سجده نخستین را شکوهی تازه می بخشد. خدایی است این خبر که با کلمات بهشتی تحریر می شود و در گوش جان انسان ها می نشیند؛ 46 شهید به کشور بازگشتند. یعنی پیکر پاک شان را باز آوردند. یعنی دوباره خدا برای مان سوغات فرستاد. یعنی هنوز خدا ما را دوست دارد که "عشق های خونین قبایش را" به سراغ ما می فرستد. یعنی هنوز به ما امیدی هست که برخیزیم و غبار از جان برگیریم و تکان بدهیم خود را تا تکان بخورد جامعه. یعنی هنوز امیدی هست و می توان زمین را از سترونی رهانید.

وقتی هنوز شهید می آورند. هنوز می شود در ازدحام نفس های آلوده به ریا و اختلاس، دل داد به نفس های خالصی که از پاره استخوان ها برمی خیزد. می توان امید داشت به فردایی که در راه است. در این هوای آلوده، گاه نفس آدم بند می آید اما وقتی شهید می آید می توان نفس آزاد کرد. می توان هوای پاک برای تنفس یافت. اصلا این که هر از گاهی شهید می آید برای استمرار حیات است. برای این که بتوان نفس کشید. برای این که طیبات حیات را ادامه داد. برای این که عشق دگر باره متولد شود به تعداد همه آدم هایی که هنوز نگاه شان به مطلع الغزل آفرینش است. خدایی است این خبر و این باز آمدن و این شوقی که در جان ها می افکند.
این خبر را اما می شود جور دیگری هم خواند. می توان گفت آی مردم! بدانید که این انقلاب و این نظام و این ایران صاحب دارد. صاحب این دیار است که پاک ترین سربازان خود را می فرستد تا بگویند به ما که حواس شان به همه چیز هست. بگویند ما را که مراقب رفتار خود باشیم. بگویند این قدر در غبار ننشینید . برخیزید که اهل عشق را تکلیف برخاستن و پی خاسته حق رفتن است. این چه اوضاعی است که درست کرده ایم برخی از ماها؟ این چه رسمی است که درانداخته ایم ما که دود آتش آن به چشم مردم می رود و کوری پدید می آورد؟ اصلا قرارمان با شهدا یادمان هست؟ ببخشید که این نوشته پر از سوال شد اما چه می شود کرد وقتی تعهدها یادمان رفته است؟ وقتی از پیمان های نوشته چیزی در رفتار ما به چشم نمی آید.
خدا کند این خبر خدایی ما را دگر باره به تامل وادارد و برگرداندمان سر خانه نخست. خدا کند جان بتکانیم از این غبار سنگین فراموشی و در زلال یاد شهدا، جان بشوئیم و سرباز بازآوردن جامعه به مدار شهیدان باشیم. باری 46 شهید آمدند تا 46 قاصد خدا باشند برای یادآوری عهد پیشین به همه ما که می خواستیم ترجمان من المومنین رجال صدقوا.... باشیم و احوال مان تبدیل نشود به حال دیگر بلکه به احسن الحال برسیم در مسیر قاصد های خدا.....
 
حیات / چهارشنبه 28 آذر 1397 | Wed Dec 19 2018
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۷ساعت 13:41  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
ع. ش. ق. این سه حرف که دو دنیا را می سازد. سه حرفی که از هزار زاویه نگاه می شود و در هر زاویه، هزار معنا دارد.”عشق” را می گویم که بسیاری، اکسیر حیات می دانند و برخی با دریافت غلط آن را آتش می دانند که در زندگی می افتد و می سوزاند هر چه هست را. عشق اما مفهوم بلندی است که در ساحت های گوناگون، معانی متفاوت دارد. آنقدر متفاوت که گاه عاشق را در خون می نشاند و گاه در افلاک به پرواز در می آورد. این کیمیای سه حرفی اما در حوزه خانوادگی و زندگی همسری، معنای دیگری دارد. معنایی که باید خواند. باید خوانده را تأمل کرد. باید نتیجه تأمل را به تدبیری برای زیست بهتر تبدیل کرد. استاد مصطفی ملکیان در سخنرانی ” اخلاق همسرانگى ” که آبان ماه همین امسال ایراد کرد، به این بخش از عشق و رابطه عاشقانه نگاهی چنین داشت و در واژه های از این دست ریخت که؛ “از نظر روانشناسان سه مؤلفه در میان روش هاى مختلف عشق ورزى مشترک است :
مؤلفه اول. شور و شیدایى ؛ عاشق در حضور معشوق داراى احساسات و عواطف مثبت است و در دورى از او داراى احساسات و عواطف منفى مى شود. مؤلفه دوم. تعهد و التزام ؛ عاشق کسى است که خودش را با معشوق یکى مى پندارد، یعنى هر امر مثبت و منفى را در معشوق امر مثبت و منفى درخودش مى بیند.
مؤلفه سوم. صمیمیت یا محرمیت ؛ عاشق چیزى را نزد معشوق سانسور نمى کند و مى خواهد وجودش کاملا براى معشوق کریستالى باشد.” این سه گزاره البته زمانمند است. یعنی متناسب با زمان باید تعریف و توجه شود. مطالبه از آن هم در همین تناسب باید تعریف شود تا دچار برداشت نا به جا نشویم و از آتشِ به قرار آمده، توقع آتشفشانی نداشته باشیم. استاد برای اصلاح دریافت ها از این سه، توضیح می دهند که؛ وقتى عشق تبدیل به ازدواج مى شود، به این نکات باید توجه کرد : به محض اینکه عاشق به وصال معشوق مى رسد، شور و شیدایى سر در سرازیرى مى گذارد، بنابراین توقع نداشته باشید بعد از سال ها همان شور و شیدایى اولیه باقى بماند و وقتى برقرار نیست از کسى گلایه نداشته باشید. براى اخلاقى بودن زندگى زناشویى ، عنصر دوم عشق که همان تعهد و التزام است حتما باید تا آخر مدت ازدواج ادامه پیدا کند.
مؤلفه سوم عشق یعنى صمیمیت کاملا به نوع رفتار طرفین در زندگى زناشویى بستگى دارد. سلامت ازدواج بیشتر در تمرکز کردن به عنصر سوم عشق است. ” پس درک درستِ همین نکات می تواند توقعات را از زندگی جوری مدیریت کند که راه را بر کج فهمی ها سد کند. می تواند فراز و فرودها را چنان مدیریت کند که ذهن هم بپذیرد قاعده مندی رفتار را. با این گزاره ها و درکِ درست از آن می توان “زندگی” را پاسداری کرد.

ب / شماره 3798 / چهار شنبه 28 آذر 1397 / صفحه اول و 3/

http://www.birjandtoday.ir/?p=67541

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۷ساعت 13:39  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
نه کار خبرنگاری که زندگی در این ساحت هم سخت و زیان آور است. نه فقط برای اهلِ رسانه که حتی برای عموم مردم که در معرض امواج رسانه‌ای قرار می‌گیرند هم این سختی و زیان آوری هست. برای این هم دلیل دارم که از کلام یک عالم دینی بدان می‌پردازم که می‌گفت: هر عملی که انسان را در معرض حرام قرار دهد و برای این دنیا و دنیای باقی، خطر داشته باشد، سخت و زیان‌آور است.
سخن دقیقی است این گزاره و حالا نه فقط ما روزنامه‌نگاران و اصحابِ رسانه‌های رسمی که عامه مردم، از طریق فضای مجازی با خطری چنین مواجه هستند. خطری که گاه به چشم هم نمی‌آید و شاید متوجه آن هم نشویم اما موریانه می‌شود و ایمانِ مان را می‌جود. مثل همین ماجراهایی که یک نفر می‌آید و بخشی از سخنانِ فردی را منتشر می‌کند و همین کلامِ ناکامل، می‌شود مستندِ موضع‌گیری له یا علیه آن فرد حال آنکه اگر سخن را کامل بیاورد، به چنین داوریی نمی‌رسیم. یعنی افراد می‌آیند برای خوشایند یا بدآیند خود یا این و آن، کلام فردی را تقطیع می‌کنند و چنان فضایی می‌سازند که مخاطب فقط "لا اله" را می‌بیند و فضا چنان پیش می‌رود که گویی کسی به انکار خدا برخاسته است. خب، روشن است که حکم این انکار چیست حال آنکه همان فرد، "الا الله" را هم گفته است که شعار توحید است و وضع از زمین تا آسمان تفاوت پیدا می‌کند اما در دنیای مجازی و گاه رسانه‌های رسمی، انگار برخی‌ها خود را مُحق می‌دانند که به هر باطلی دست یازند. سخنِ یک گوینده را جوری نشر می‌دهند که مقصود طرف نیست و چنان که در آن قاعده فقهی بدان توجه می‌دهد می‌شود "ما وقع لم یقصد و ما قصد لم یقع". بله، فردی سخنی گفته است اما برخی افراد، برداشتی را به جامعه منتقل می‌کنند که اصلا قصد گوینده نیست و مراد و منظور صاحب سخن هم به مخاطب نمی‌رسد. نتیجه هم روشن است؛ آن فرد، حتی جریانی که آن فرد بدان وابسته است در معرض یک بمباران ناجوانمردانه قرار می‌گیرد و مهم‌تر از آن، ایمانِ مردم است که در رهگذار باد قرار می‌گیرد و به همین سادگی در شهر جریده روان و امروز شهر مجازی تازان، گناه در زبان و نگاه مردم می‌نشیند و آتش به ایمان شان می‌کشاند بدون اینکه حتی بهره‌ای هر چند اندک دنیایی برای شان داشته باشد.
متاسفانه برخی اوقات - که کم هم نیست - تریبون‌های رسمی هم تحتِ تاثیر این فضاسازی قرار می‌گیرند و به آن ضریب می‌دهند. نتیجه هم می‌شود این بلبشوهایی که گاه همه چیز را متاثر می‌کند. گاه فکر می‌کنم اینکه در روایات آخر الزمانی می‌گویند فردا صبح با ایمان از خانه بیرون می‌رود و شب، بی‌ایمان باز می‌گردد می‌تواند اشارتی به ماجراهایی از این دست داشته باشد. ما خیلی راحت، شکار "تقطیع کارانِ حرفه‌ای" می‌شویم و راه‌مان به سمت جهنم، شیب پیدا می‌کند. راست گفت آن عالم دینی که کار رسانه سخت و زیان‌آور است و امروز به خاطر گسترش رسانه‌های مجازی، همه در معرض این خطر ایمان سوز هستیم. بیاییم و مراقب ایمان مان باشیم و از هرجمله تقطیع شده، کبریت جهنم نسازیم و جامعه را به دود این جهنم نیازاریم....

جمهوری اسلامی / شمـاره ۱۱۳۲۵ /  سه شنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۷ / صفحه 3 / خبر

&http://jomhourieslami.net/index.php?year=1397&month=09&day=27&category=3

http://jomhourieslami.net/archive/pdf/1397/09/27/3.pdf

http://jomhourieslami.net/engine/print.php?newsid=193281

http://jomhourieslami.net/?newsid=193281

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۷ساعت 11:40  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

شرفُ‌المکانِ بالمکین یک واقعیت است در نظام فکری انسان. در این نظم، این انسان‌ها هستند که به مکان، ارجمندی می‌بخشند و هرچه شخص بزرگ‌تر باشد، بهره مکان از ارجمندی وجود او افزون‌تر می‌شود؛ تاجایی‌که خود هم می‌تواند به ساکنانِ خویش، شرافت ببخشد. به‌هرحال عالم، جایگاه دادوستد میان همه اجزاست. زمین، بذر را می‌گیرد، بوته تحویل می‌دهد. شاخه را می‌گیرد، به درختِ تناور و پُرثمر و سایه‌گستر، تبدیل می‌کند. انوار را از انسان‌های متعالی می‌گیرد و آینه سان، بازتاب‌دهنده آن در گردش روزگار می‌شود. قم نیز ازجمله این مکان‌هاست. شرافت‌یافته به حضور بزرگی از اهل‌بیت(ع) که هم نامِ حضرت مادر را دارد در شکوه «فاطمه معصومه» و هم حرمش، رازداری ناپیدایی حرمِ حضرتِ مادر است. عظمتِ این حرام را باید در بیانِ نورافزای حضرتِ امام صادق(ع) خواند که می‌فرمایند: إِنَّ لِلَّهِ حَرَماً وَ هُوَ مَکَّةُ أَلَا إِنَّ لِرَسُولِ‌اللَّهِ حَرَماً وَ هُوَ الْمَدِینَةُ أَلَا وَ إِنَّ لِأَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ حَرَماً وَ هُوَ الْکُوفَةُ أَلَا وَ إِنَّ قُمَّ الْکُوفَةُ الصَّغِیرَةُ أَلَا إِنَّ لِلْجَنَّةِ ثَمَانِیَةَ أَبْوَابٍ ثَلَاثَةٌ مِنْهَا إِلَى قُمَّ تُقْبَضُ فِیهَا امْرَأَةٌ مِنْ وُلْدِی اسْمُهَا فَاطِمَةُ بِنْتُ مُوسَى وَ تُدْخَلُ بِشَفَاعَتِهَا شِیعَتِی الْجَنَّةَ بِأَجْمَعِهِمْ. به این معنا که خداوند حرمى دارد که مکه است، پیامبر حرمى دارد و آن مدینه است و حضرت على(ع) حرمى دارد و آن کوفه است و قم کوفه کوچک است که از ٨ درِ بهشت ٣ درِ آن به قم باز مى‌شود - زنى از فرزندان من در قم از دنیا مى‌رود که اسمش فاطمه دختر موسى(ع) است و به شفاعت او همه شیعیان من وارد بهشت مى‌شوند. این وعده صادق، البته برای کسانی است که نه در نام بلکه مفتخر به نشان پیروی از اهل‌بیت(ع) باشند و به عمل و نظر چنان تربیت یابند که سلمان‌وار در شمار «منا اهل‌البیت» قرار گیرند. شیعگی هم جز این معنایی ندارد و شفاعت هم پیشینه‌ای چون به رفتار درآوردن احادیث و سلوک به شیوه معصومان است؛ یعنی فقط ماندن در قم و مشهد و کربلا و مدینه و مکه، کافی نیست؛ بلکه باید در منطقِ اهل‌بیت(ع) ماند و بدان زیست کرد، چنان‌که هر کس انسان را ببیند، از سلوک و رفتار و گفتارش، جغرافیای زندگی‌اش را تشخیص دهد. براین‌اساس، خانه‌زادانِ حضرتِ معصومه(س) و امام‌رضا(ع) باید بیش از دیگران خود را ملزم به رفتارِ رضوی و فاطمی بدانند؛ چه اگر رفتار ناصواب از دیگران یک گناه شمرده شود، از اینان با گناهی بزرگ‌تر به نام کفرانی همجواری با آفتاب را هم با خود خواهد داشت. باری، ما، همه خانه‌زادان این خواهر و برادر، مسئولیت مضاعف داریم تا بهتر زندگی کنیم؛ جوری که دیگران هم از ما بهره‌ای بهتر ببینند و این را از برکت جوار سلطان بشمرند. فکر می‌کنم تأمل به این مسئله ما را به درکِ درست‌تر از تکلیف مشهدی‌بودن زندگی‌مان را درست خواهد کرد. و قمی‌بودن، برساند. این درکِ درست هم زندگی ما را درست خواهد کرد.

شهر آرا / شماره : ۲۷۱۷ / سه شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۷ / صفحه اول و 2 / اخبار شهر

http://shahraraonline.ir/shahrara/page,1397,9,27,page,1.html

http://shahraraonline.ir/shahrara/js,print.ajax?y=1397&m=9&d=27&p=2&n=05

http://shahraraonline.ir/shahrara/news/1397/9/27/pdf/2.pdf

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۷ساعت 11:33  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
اول: آب می دیدند و گردش آبادی می ساختند. گاه آبادی ها، طولی شکل می گرفت تا مردمان، کمترین فاصله را با آب داشته باشند. آب که به دیگر مناطق راه می یافت، بنا ها هم شکل می گرفت. این طرح اولیه تشکیل آبادی ها بود که در گذر زمان بزرگ می شدند و به شهر ارتقا می یافتند. گاهی هم دیگر ظرفیت ها بودند که در کنارِ آب می نشستند و کلید آبادانی می شدند. زمانی هم آدم های بزرگ، قد می کشیدند و مردمان را زیر سایه خود گرد می آوردند و یا باعث توسعه منطقه ای می شدند.
دوم: حضرت فاطمه معصومه(س) به باورِ من همان شخصیتِ برتر از آب است که نه فقط یک منطقه را آباد می کند بلکه با آباد کردنِ انسان های آزاد، بستر سازِ آبادانی برای یک جهان می شود. این درست که بی بی، ازدواج نکردند و فرزندی نداشتند اما کیست که نداند، بر دامنِ مطهر این مادر، آسمانی از ستاره های نورانی رسته است که هر کدام به روزگاران، دیاری را به روزِ مُدام، روزی داده اند. اینان هم در منطقه قم و هم بر اساسِ منطقِ حضرتِ معصومه(س) بزرگی یافته اند و بعد این به هرجای جهان هم که رفته اند باز اهلِ قُم ماندند که ماندگاری در جغرافیای معرفتی، جاودانه تر از سکونت در جغرافیای فیزیکی است.
سوم: شرفُ المکانِ بالمکین یک واقعیت است در نظام فکری انسان. در این نظم، این انسان ها هستند که به مکان، ارجمندی می بخشند و هرچه شخص بزرگ تر باشد، بهره مکان از ارجمندی وجود او افزون تر می شود تا جایی که خود هم می تواند به ساکنانِ خویش، شرافت ببخشد. به هر حال، عالم، جایگاه داد و ستد میان همه اجزا است. زمین، بذر را می گیرد، بوته تحویل می دهد. شاخه را می گیرد، به درختِ تناور و پُر ثمر و سایه گستر، تبدیل می کند. انوار را از انسان های متعالی می گیرد و آینه سان، بازتاب دهنده آن در گردش روزگار می شود. قم نیز از جمله این مکان هاست. شرافت یافته به حضور بزرگی از اهل بیت که هم نامِ حضرت مادر را دارد در شکوه “فاطمه معصومه” و هم حرمش، راز دار ناپیدایی حرمِ حضرتِ مادر است. عظمتِ این حرم را باید در بیانِ نور افزای حضرتِ امام صادق(ع) خواند که می فرمایند: إِنَّ لِلَّهِ حَرَماً وَ هُوَ مَکَّهُ أَلَا إِنَّ لِرَسُولِ ا… حَرَماً وَ هُوَ الْمَدِینَهُ أَلَا وَ إِنَّ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ حَرَماً وَ هُوَ الْکُوفَهُ أَلَا وَ إِنَّ قُمَّ الْکُوفَهُ الصَّغِیرَهُ أَلَا إِنَّ لِلْجَنَّهِ ثَمَانِیَهَ أَبْوَابٍ ثَلَاثَهٌ مِنْهَا إِلَى قُمَّ تُقْبَضُ فِیهَا امْرَأَهٌ مِنْ وُلْدِی اسْمُهَا فَاطِمَهُ بِنْتُ مُوسَى وَ تُدْخَلُ بِشَفَاعَتِهَا شِیعَتِی الْجَنَّهَ بِأَجْمَعِهِمْ. به این معنا که ؛ خداوند حرمى دارد که مکه است پیامبر حرمى دارد و آن مدینه است و حضرت على (ع) حرمى دارد و آن کوفه است و قم کوفه کوچک است که از ۸ درب بهشت سه درب آن به قم باز مى شود – زنى از فرزندان من در قم از دنیا مى رود که اسمش فاطمه دختر موسى (ع) است و به شفاعت او همه شیعیان من وارد بهشت مى شوند.
چهارم: درب هایی که البته به هشت باز می شود از این منطقه مستلزم قرار گرفتن در منطقِ قم یعنی همان سازگاری با معارف اهل بیت است. به گونه ای که انسان با رفتار و کردار درست، نسبت خود را به آن منطق نشان دهد. این نسبت که دقیق تعریف شد می توان از آن در ها به بهشت خدا رسید. بهشتی که آدمی با ” سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبّ رَحِیم” در آن هر روز از رحمت خدا بهره ای افزون تر می برد….

ب / شماره 3797 /  سه شنبه 27 آذر 1397 / صفحه اول و 3/

http://www.birjandtoday.ir/?p=67506

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۷ساعت 11:25  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
با نگاه از بالا به پایین برخی مردها به بانوی خانه شان، بر می آشوبم. از این که با تحکم و گاه با تحقیر با آنان رفتار می کنند به شدت اذیت می شوم و عصبانی. من این آدم ها را “نیمه فلج جامعه” می دانم که نه تنها شوقی بر نمی انگیزند که شوری را هم به نابودی می کشانند. بارِکج و گرانی هستند که هرگز به منزل نمی رسند حتی در “منزلِ خود”! زیستن با اینان هم طعم زندگی ندارد که عادتی است کسالت بار با طعمِ تلخِ تنهایی. باید نگاه عوض کنند اینان اگر می خواهند بهره ای از زندگی داشته باشند. اگر هوای “بهزیستن” دارند. من اما معتقدم که زن، نه نیمه زندگی که همه زندگی است؛ یک سیبِ تمام. اگر نباشد، کویر می شود باغ و در هم می ریزد چهار ستون زندگی و آدم به جای لذتِ زندگی به مشقتِ زنده بودن می رسد. من می دانم و می گویم به آواز بلند که زن ها اگر شاد باشند قلب خانه می تپد پس برای اینکه قلبِ خانه بتپد و شور تپیدن را به همه قلب ها برساند، همه تلاش تان را به کار بندید تا بانوی خانه به شادمانی بخندد. خنده هایش را با لبخندی عاشقانه جواب دهید تا جاری شود در چار دیواری، جهانی از زیبایی.
زن ها اگر موهایشان را شکل دهند، اگر صورتشان را آرایش کنند، اگر لباس های شاد بپوشند زندگی در خانه جریان پیدا می کند. نسیمی که از گیسویشان برخیزد، روح می بخشد به همه کسانی که در یک خانه، خانواده شده اند.
زن ها اگر کودک درونشان هنوز شیطنت کند، اگر شوخی کنند، بخندند، همه اهل خانه را به زندگیِ زیبا و پایا و خاطراتی مانا نوید می دهند. این نوید هم به انرژی ای مثبت نه فقط برای مردِ خانه که برای اهل خانه تبدیل می شود و موفقیت را در همه حوزه های زندگی به همراه می آورد. انرژی ای که می تواند موانع راه را بردارد و از دل دیوارها، دروازه ای به موفقیت بگشاید.
اگر روزی زن خانه چشم هایش رنگ غم بدهد، حرف هایش بوی گلایه و کسالت بگیرد، این تب را باید به پاشویه محبت و مهر، درمان کرد و الا همه اهل خانه را بیمار می کند.
اگر ذره ای بی حوصله و ناامید به نظر برسد، تمام اهل خانه را به غم می کشد با ضریب ده چندان. بدانیم که زنان ارمغان آور شادی، گذشت و خنده اند. کانون انرژی مثبت اند. “قلب تپنده خانه” اند. باید همواره در تپش باشند تا زندگی پر از شور و شوق شود. این هم تجربه بشری است و هم آموزه های دین که در کلامِ همه معصومان(ع) حدیث شده است. بخوانیم و بدانیم و راه را پیدا کنیم. راهی که در طلوع شادی از چشمان زن، روشن می شود…..

ب / شماره 3796 /  دوشنبه 26 آذر 1397 / صفحه اول و 3/

http://www.birjandtoday.ir/?p=67462

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۷ساعت 14:51  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

پرچم حزب الله و تصاویر حسن نصرالله، خیلی جاها دیده می شود و بسیاری از ماها او را از خود می دانیم و حتی از این رابطه، برای زدن حریف استفاده می کنیم. این که نصرا... را از خود بدانیم، خوب است. نشان محبت به او و جریانی است که حق می دانیم اما آیا ما هم از این جریان هستیم؟ یعنی رفتاری داریم که میان ما و آنان رابطه اخوت برقرار کند؟ این را باید هر کداممان از خود بپرسیم و جوابش را هم برای خود از اعمال خویش بجوییم. آنان در همه گفته هاشان خود را ملزم به صداقت می دانند و چنان در این امر، کارنامه درخشانی دارند که دشمن هم به تایید آن می پردازد. ما اما چقدر بر مدار صداقتیم؟ راحت باشیم با خودمان. آیا نمره قبولی می گیریم؟ به این سخنان سید بعد شهادت مصطفی بدرالدین توجه فرمائید: ... اما اسرائیلی‌ها به ما انصاف دادند. اسرائیلی‌ها می‌گویند حزب الله راست می‌گوید. چرا ما را راستگو می‌دانند؟ چون ما سابقه‌ی جنگ ۳۴ ساله با دشمن اسرائیلی داریم. دشمن از رهگذر میدان نبرد کاملا می‌داند ما حتی یک روز هم دروغ نگفتیم. هیچ وقت نشد بگوییم ما مینی را منفجر کردیم اما نکرده باشیم. هیچ وقت نشد بگوییم ما فلان پایگاه را گرفتیم، در حالی که اصلا چنان پایگاهی وجود نداشته باشد. هیچ وقت نشد بگوییم فلان دستاورد را داشتیم، در حالی که نداشتیم. آن‌ها این را می‌دانند. هیچ وقت تهدید نکردیم مگر این که تهدیدمان را اجرایی کردیم....

بحث صداقت و واقعیت است. خوب توجه کنید. امروز می‌خواهم این نکته را روشن کنم. ما مثل دیگران اتهام سیاسی نمی‌زنیم. ساده‌ترین چیز به لحاظ سیاسی این است که بنده بگویم کار... بود و برویم سراغ پاسخ و همه‌ی پیامدهایش. ما بر اساس سیاست اتهام نمی‌زنیم؛ حتی به دشمنمان. بنده همیشه گفته‌ام جنگ روانی ما با همه‌ی جنگ‌های روانی جهان تفاوت دارد. در آکادمی‌ها، دانشگاه‌ها و دانشکده‌های جهان می‌خوانند که فریب، دروغ و تحریف بخشی از جنگ روانی است اما ما حتی در جنگ روانی نیز دروغ نمی‌گوییم. چنین جنگی در تاریخ بشر جز در زمان رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) و صحابیان و اهل بیت ایشان بی‌سابقه است. اگرنه این یک موضوع معمولی و گذراست. ما حتی در جنگ روانی دروغ نمی‌گوییم و بر اساس سیاست تهمت نمی‌زنیم....دوباره و چند باره بخوانید و بخوانیم همه ما . به ویژه ما که خود را حزب اللهی می دانیم آیا حاضریم مثل سید حسن ، نه با دشمنِ صهیونیستی، که با هموطنانِ خودمان رفتار کنیم؟ نگاه کنید این روزها به نوشته ها! بشنوید سخن رانی ها را! آیا نشانی از حزب الله دارد؟ متاسفانه آنانی که ادعای بیشتری دارند، در عمل، نمره کمتری می گیرند. خیلی راحت تهمت می زنند، نادرست می گویند. متهم می کنند. دقت کنید لطفا، نصرالله حاضر نیست تا یقین پیدا نکرده بر اساس کاوش های دقیق، اسرائیل را به کاری متهم کند و مثلا شهادت مصطفی بدرالدین را به حساب او بنویسد، چگونه برخی از ماها به خود اجازه می دهیم ارکان نظام و روسای قوا و دیگر بزرگان خانواده انقلاب را به هزار گناه نکرده متهم کنیم و تازه خود را انقلابی هم بدانیم؟! بگذریم، آنچه حزب الله و نصرالله را ارجی چنین بخشیده که همه به آن مباحات می کنیم، روش دینی و سلوک معرفتی آن هاست نه فقط ستیز با اسرائیل. اگر واقعا می خواهیم آنان هم ما را از خود بدانند در کنار صهیونیست ستیزی، باید صداقت و مرزبانی از اخلاق و دین و آموزه های دینی را وجهه همت خود کنیم و زبان از تهمت و بدگویی و ذهن از بدبینی و بدخواهی بشوییم و چیزی که بدان یقین نداریم نگوئیم. این گونه می توانیم حزب اللهی باشیم و حزب اللهی بمانیم....

حیات / یکشنبه 25 آذر 1397 | Sun Dec 16 2018

http://hayat.ir/125-105-140671

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۷ساعت 16:0  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سید حسن نصر ا... برای بچه های انقلابی یک اسطوره است. بزرگ و مانا. پرچمِ حزب ا... اش را در بسیاری از مراسم سر دست به اهتزاز در می آورند. تصاویرش را با عشق بلند می کنند. این خوب است اما خوب تر آن است که راه و رسم او را هم مورد مطالعه قرار دهیم همه مان و بدانیم این مرد مجاهد در همه عرصه ها مرزبان اعتقادات اسلامِ ناب است. یادمان هست در ماجرای شهادتِ مصطفی بدر الدین، وقتی همه انگشت در چشمِ اسرائیل می کردند، سید، مرامِ دینی و اخلاقی اش را به صراحت نشان داد و گفت: "بحث صداقت و واقعیت است. خوب توجه کنید. ما مثل دیگران اتهام سیاسی نمی‌زنیم. ساده‌ترین چیز به لحاظ سیاسی این است که بنده بگویم کار اسرائیل بود .... ما بر اساس سیاست اتهام نمی‌زنیم؛ حتی به دشمنمان. ....ما حتی در جنگ روانی نیز دروغ نمی‌گوییم." بله، آن چه حزب ا...و نصر ا... را تاکنون حفظ کرده است این است؛ صداقت حتی در برابر دشمن. یعنی قدم برداشتن در صراط مستقیم آموزه های دینی. همان راهی که شهید بهشتی در دوران انقلاب برای مان روشن کرد تا در اعلان آمار شهدا،مرز نگهداریم و به طاغوت هم تهمت نزنیم. حالا اما ما چقدر به این راهبرد پایبندیم؟ دشمن که جای خود، با اعضای خانواده انقلاب که چون ما نمی اندیشند چه رفتاری داریم؟ دقت کرده ایم آیا که خیلی از آن چه می گوییم و آن چه ناقص بیان می کنیم و فتوشاپ های تصویری و کلامی می تواند مصداق گناه کبیره و ضد انقلابی تهمت باشد؟ اگر از نصرا... سخن می گوییم، لااقل با خودی زبانِ تهمت نداشته باشیم، همین!
 
خراسان / شماره : 19987 /  يکشنبه ۲۵ آذر-۱۳۹۷/ صفحه 16/ بدون موضوع
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۷ساعت 13:1  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
دین، یک مفهوم متعالی است و ناظر به افکار مختلف که هر کدام سویه هایی از سعادت و معرفت را نشان می دهند. دین اما “همه زوایا” و سویه ها را در بر می گیرد. این در برگیری در گذر زمان، شاملِ دریافت های تازه هم می شود لذا شایسته است با نوخوانی و نوجویی در دین و مفاهیم زندگی، یافته ها را با تراز دین بسنجیم. می شود میان بسیاری از مفاهیم و دین، ارتباط برقرار کرد از جمله مفاهیم مدرن و مدرنیته . صاحب نظران مختلفی در این باره سخن گفته اند و هر کدام از دریچه ای به موضوع نگریسته اند که خود با مطالعه بدان رسیده اند. استاد مصطفی ملکیان هم از جمله قامت کشیده های نواندیشی دینی است که سخنِ نو فراوان دارد. سخنانی که حاصلِ جستجوهای عمیق در دین و مفاهیم نو است. او در گفتگوی «چالش‌های دین و مدرنیسم در جهان اسلام» در این باره می گوید: “به‌نظر من می‌شود انسان مدرن یا مدرنیست باشد و در عین حال معتقد باشد به اینکه ورای جهان طبیعت، جهان یا جهان‌های دیگری هم هست؛ می‌تواند معتقد باشد که در کل جهان هستی جریانی از آگاهی و خیرخواهی وجود دارد. می‌تواند مدرن و مدرنیست باشد و معتقد باشد که زندگی بی‌معنا نیست. می‌تواند مدرن و مدرنیست باشد و معتقد باشد که انسان بر سرنوشت خودش حاکم است. می‌تواند این‌ها باشد و معتقد باشد که ذره‌ای نیکی کردن واکنش متناسب خودش را در جهان خواهد داشت؛ ذره‌ای بدی کردن هم واکنش متناسب خودش را خواهد داشت. یعنی نظام جهان، نظام اخلاقی است.
برای کشف «گوهر دین» باید از دو نیروی عقل و وجدان اخلاقی استفاده کنیم. با به‌کار گرفتن عقل و وجدان اخلاقی می‌شود در تمام تعالیم ادیان و مذاهب مداقه کرد و فهمید که «غرض و مراد» از این احکام و تعالیم چه‌چیزی بوده است. آن غرض و مراد نهایی را «گوهر دین» گوییم و بقیه را هم با مراتب مختلف صدف به‌حساب بیاوریم. عقل و وجدان اخلاقی با رجوع به احکام و تعالیم متون مقدس دینی و مذهب می‌فهمد که غرض از این‌ها چه بوده است. آن غرض می‌شود گوهر دین و بقیه می‌شود صدف دین.
در واقع با کارکرد درست عقل و کارکرد درست وجدان اخلاقی ما گوهر دین را درمی‌یابیم و می‌فهمیم که دیگر هر چیزی خلاف این باشد، به گوهر دین آسیب می‌رساند. به‌تعبیر خیلی ساده به شما بگویم: آیا به نظر شما وجدان اخلاقی این حکم را نمی‌پذیرد که «با دیگران چنان رفتار کن که خوش داری دیگران با تو رفتار کنند» این یکی از گوهر‌های تعالیم همه ادیان است و اتفاقاً در همه ادیان جهانی بلااستثناء این یک آموزه مشترک است و از این نظر کسانی که در ادیان مطالعه و تحقیق می‌کنند به این اصل گفته‌اند: «Golden Rule» یعنی قاعده زرین، قاعده طلایی که در همه ادیان مشترک است و من در جایی دیگر گفته‌ام و از همه متون مقدس ادیان و مذاهب دهگانه شاهد آورده‌ام که همگی گزاره‌ «با دیگران چنان رفتار کن که خوش داری دیگران با تو رفتار کنند» را قبول دارند. این را وجدان اخلاقی می‌پذیرد.” این یک زاویه تازه است از نگاه دین مدارانه به زندگی و مفاهیم مدرن که می تواند ما را به دریافت های تازه و روزآمد برساند. فکر می کنم جامعه دینی و به ویژه جوانان این جامعه باید با خوانش آثار پژوهشگران با سویه های فکری متفاوت، خود را در آستانه نگاه های نو و دریافت های مؤمنانه از مفاهیم روز قرار دهند. این می تواند به توسعه معارف دینی کمکی شایان بکند….

ب / شماره 3795 /  یکشنبه 25 آذر 1397 / صفحه اول و 3/

http://www.birjandtoday.ir/?p=67364

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۷ساعت 12:57  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
پیشتر هم گفتم که کوچه گردی در فضای مجازی را در برنامه کاری خود دارم. این را هم بخشی از حیات حرفه ای خود می دانم وقتی رسانه ها، نو به نو می شوند و دامنه فعالیت شان از رسانه های رسمی به اجتماعی، شیب پیدا می کند و به گروه های فامیلی هم می رسد.من روزنامه نگارم. همین اقتضا می کند نسبت به نوآمد های رسانه ای حساس باشم. نسبت به آنچه در این ظرف ارائه می شود نیز هم. ماجرای امروز نیز در همین فضاست. در گروهی خانوادگی و پستی که خویشاوندی عزیز گذاشته بود به این شرح که؛
“قیمت یک بوئینگ ۷۳۷ سی و هشت میلیون تومان سال ۱۳۵۳ولی الان با ۳۸ میلیون میتونی یه پراید با آپشن زه بغل بگیری”
برایش به زبانِ خودمان و ناظر به وضعیت اقتصادی آن سال نوشتم: البته اون زمان، حد اقل تومنطقه ما کسی چنین پولی نداشت، خیلی کمترش را هم نداشت چون کسی پیکان ۲۴ هزار تومانی هم زیر پایش نبود. – قطعا جاهای دیگر هم همین وضعیت را داشتند- اما امروز به لحاظ برخورداری همگانی قابل مقایسه با آن ایام نیست. یعنی امروز تو منطقه خودِ ما کسانی هستند که ۵/۶ میلیون دلار( معادل ارزی ۳۸ میلیون تومان آن روز ) را داشته باشند. سطح زندگی دیگران هم چند ده برابر بهتر شده است پس وضع بهتر شده خویشاوند عزیز، البته بر این معیارکه شما طرح کردید. آن عزیز هم نوشت: البته مقایسه الان با چهل سال پیش اصلا درست نیست. خوبه که کشورمون رو با کشورهای هم رده اونزمانمون مقایسه کنیم. مثلا کره جنوبی، مالزی، ترکیه، اندونزی و…. او این نکته را هم اضافه کرده بود که؛ فراوانی پول یک بحثه و ارزش پول بحث دیگه! برایش نوشتم: بحث مقایسه نیست. خیلی جاها از ما پیش افتادند، برخی جاها ما جلوتریم. نمونه اش هم مباحثی چون سلول های بنیادی و علوم نانو و…. که قصد بیان ندارم. اگر قرار است، سنگی در ترازو بگذاریم باید بپذیریم کفه دیگر هم اگر تراز بود، برآن چشم نبندیم. بله، می شد و می شود خیلی بهتر از این باشیم، اگر جنگ، تحمیل نمی شد. اگر تحریم نبود، اگر فقر مدیریت زمین گیرمان نمی کرد. اگر گرگ ولع، در جان مان هر روز بزرگ تر نمی شد، اگر اخلاقی زندگی می کردیم. اگر سبک زندگی ما کار محور بود نه رفاه محور. کار و سازندگی که هدف باشد که باشد، امکانات تولید می شود و رفاه می آید اما وقتی هدف مان و خیال و آرزوی مان می شود رفاه و به اندازه آرزو هم تلاش نمی کنیم، فاصله بین تلاش و آرزو مان می شود دره ای هولناک که پُر هم نمی شود. فکر می کنم به جای نقدِ این و طلب کاری از آن، باید خودِ ما، به خود آئیم و از میانه، مردانه برخیزیم برای بهتر کار کردن. من مشکل را در این می دانم که همه ما نشسته ایم و می خواهیم دیگری برخیزد و کاری بکند. نه، هر کدامِ مان، قطعا صاحب نقشی در جامعه هستیم. همین که برخیزیم، برای کار بیشتر و بهتر، همین که همت کنیم برای ساختن وطن، بسیاری از اتفاق های مبارک روی خواهد داد. مطمئن باشیم. بحث ما همچنان ادامه دارد اما برای این ستون و برای امروز بس است….

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۷ساعت 13:19  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

یادم هست، بانگ به شهر می خورد وقتی قرار بود شهید بیاورند. این بانگ حتی روستایی ها را هم به شهر می کشید تا در کنار هم باشند در استقبال از شهید و شانه به شانه هم دهند برای تشییع مرد و مردانی که از سفرِ خون باز می گشتند. آن روزها ما هم اشکِ هم بودیم و هم ناله هم و می توانم بگویم شهید، هر که بود بازهم نه اندوهِ مان از خویشاوندان شان کمتر بود و نه اشکی که از چشم مان می بارید. اصلا ما هم خویشاوند بودیم شهدا را. انگار رحم عقیدتی، همه ما را با هم چنان وصل کرده بود که “صله رحم” همه مرزهای فامیلی، زبانی و جغرافیایی را درمی نوردید و همه ما را کنار هم قرار می داد. ما همه برادرانی شده بودیم از پدر و مادرهای مختلف اما این نه تنها باعث اختلاف نبود که دلیلِ اتحادمان هم بود. اتحادی که دستِ ما را بالا می برد و بر گونه دشمن، فرود می آورد.

ما همه یک خانواده شده بودیم در خانه ای بزرگ به نام بلند ایران. زخم اگر بر خوزستان می زدند، خونش در خراسان می جوشید. بمبی در کردستان منفجر می شد، ترکش هایش به سیستان و بلوچستان می رسید. جوانی در مهران بر زمین می افتاد، صدای مادری از تهران بلند می شد. ما چنین یک دل و یک خانواده شده بودیم که هم خانه از دشمن گرفتیم و هم نگین از دست اهریمن. ما شکستیم دشمنی را که می خواست شکست را به نام ما بنویسد.

آن روز ها گذشت اما شهدا مانده اند و ما مانده ایم و پیمانی که میان مان هرگز کهنه نمی شود. ما مانده ایم و تکلیف ادامه راه شهادت. ما مانده ایم و تکلیفی که بر شانه هاست. ما مانده ایم و جای شهدا را که باید در خانواده ایران، پر کنیم. ما مانده ایم و رسالت توسعه و ترویج شهادت. کنگره ها، همایش ها و نکوداشت ها هم باید در همین مسیر باشد.

باید شهید را به زبان روز و متناسب با نیاز روز تعریف کنیم تا نسلِ امروز بداند که شهید و شهادت فقط مربوط به دیروز نیست. حتی قرار نیست که در فصل جنگ، قاب بندی شود. شهید را باید به زندگی امروز آورد. شاید دقیق تر این باشد که زندگی امروز را باید با اسوه شهید، تراز کرد. این تراز است که می تواند هم زندگی امروز را سامان دهد و هم ایران فردا را مقتدرتر از امروز بسازد. اقتداری که در چشم دشمن هم به هیبت بنشیند و او را از پا بیندازد. بشود تحقق همان آیه "و اَعِدّوا لَهُم مَا استَطَعتُم مِن قُوَّه" آیه اگر چه ناظر به هم افزایی توان نظامی است در هنگامه جنگ رو در رو، اما روشن است که دریافت روز آمد از آیه ما را بر آن خواهد داشت تا با هم افزایی توان فرهنگی و توسعه معارف شهادت، اقتدارمان را روز افزون کنیم. این اقتدار هم چهارچوبه خانه بزرگمان، ایران، را قوام خواهد بخشید و هم قاب زندگی اعضای خانواده- مردم ایران- را از غبار دشمن ساخته پاک خواهد کرد.

با این نگاه است که دوباره خانواده پیوسته به بزرگی یک ملت شکل خواهد گرفت و خانه بزرگ به گستره کشور آباد خواهد شد و آزادی را با آبادی، زیباتر فرادید خواهد گذاشت. باری ما همه یک خانواده ایم، همه ما مردم ایران یک خانواده ایم؛ خانواده شهید حتی اگر فامیل هیچ شهیدی در شناسنامه ما نباشد. شناسه ها مهم هستند که باید در زندگی ما به رفتار در آیند تا شهدا ما را در شمار “منا” بدانند و از اهل بیت خویش بشمارند. برای این هم البته ما باید پا به راه بگذاریم، شهدا با معرفی سبک زندگی خو پیش قدم شده اند. گام های مانده با ماست تا با زندگی به این سبک خود را در شمار خانواده شهید و در رحم عقیدتی این عزیزان خدا قرار دهیم....

حیات / پنج شنبه 22 آذر 1397

http://hayat.ir/125-105-140637

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر ۱۳۹۷ساعت 12:22  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
قدر زر را باید شناخت چنانکه زرگر می شناسد. قدرِ گوهر را هم باید دانست چنانکه گوهری می داند و برایش ارزش می گذارد. آن ضرب المثلِ معروفِ “قدر زر، زرگر شناسد. قدر گوهر، گوهری” هم می خواهد ضرورتِ ارزشیابی داشته ها را به ما یادآور شود تا قدر بدانیم و ارزش بگذاریم و حتی اولویت بندی داشته باشیم برای داشته ها. هم در داشتن و هم در از دست دادن. این البته قبل از آنکه درباره مادیات باشد برای گوهرهای وجودی و داشته های معنوی و معرفتی است. باید داشته ها را نگه داشت و “انسان” ماند نه این که همه چیز را در راه نگه داشتنِ خود، فدا کرد. استاد مصطفی ملکیان در صفحه ۱۴۶ کتاب تحلیل فلسفی، نگاهی تامل برانگیز به موضوع دارد و مخاطب را بر سر کلاس درس امیر المومنین(ع) می نشاند به این سخن که؛ حضرت علی (ع) در یک دعایی که مربوط به احوال آدمی است و اینکه روح آدمی می‌تواند چه استعلاهایی پیدا کند، دعایی دارند که من آن را همیشه در قنوت می‌خوانم: اللهم اجعل نفسی اول کریمه تنتزعها من کرائمی(خطبه۲۱۵): خدایا کاری کن که از چیزهای ارزشمند زندگی، جانم اولین چیزی باشد، که از من می‌گیری؛ نکند قبل از این که جانم را می‌گیری، انصافم گرفته شده باشد، شرفم، عدالتم، راستگویی و ادب و دیگر مکرمت های اخلاقی ام گرفته شده باشد و تفاله‌ای شده باشم که تو جانم را می‌گیری. خدایا از میان چیزهای شریف، اولین چیزی را که می‌گیری، جانم باشد و وقتی می‌میریم شرفم، صداقتم، عدالتم، شفقت و عشق ورزی به انسان‌ها در من سر جایش باشد. تواضعم، انسان دوستی‌ام سر جایش باشد. نه این‌که تا جانم به لبم برسد و بمیرم ؛عدالتم، انصافم و مروت و جوانمردی و صداقت و تواضعم را از دست داده باشم. این یکی از تکان دهنده‌ترین جملاتی است که در فرهنگ بشری گفته شده است. یعنی کریمه‌های وجود من زیاد است اما جان من اولین کریمه‌ای باشد که از من می‌گیری. این جمله، شبیه به جمله حضرت عیسی است که می‌فرمایند نمی‌ ارزد جهان را بگیری و در مقابلش روح خودت را بفروشی، ولو جهان را در مقابل روحت به تو بدهند. … اگر نگاهی مطالعه گر داشته باشیم به موضوعات و مسائل و آدم ها ، به خوبی در می یابیم که مشکلات در حوزه فردی و اجتماعی و حتی جهانی، درست همان وقتی آغاز می شود که فرد برای ماندن به ذخایر استراتژیک خود دست می برد و گوهرهای قیمتی خویش را برخلاف هندسه علوی چنان خرج می کند که آخرین داشته اش می شود جان. آن هم جانی که نه در این دنیا ارزشی دارد و نه در آن دنیا. حال آنکه اگر جان، اولین می بود همه ارزش ها چنان می ماند که مرگ هرگز نتواند بسیط زیستن و”صیت آوازه” ارزش ابدیت انسان را تحت تاثیر قرار دهد. ما باید برای خود زیستن را چنان تعریف کنیم که با وجود همه آن گوهرها باشد. نه بدون آن. این داشته هاست که به زندگی قیمت می دهد نه این که بسان پول رایج آن را برای زندگی به هر قیمت، خرج کنیم. حواس مان به داشته ها و ضرورت نگه داشت آن باشد تا حواس زندگی و ابدیت هم به ما باشد….

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر ۱۳۹۷ساعت 12:21  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
به هم که رسیدند ، به احوال پرسی پرداختند. اولی در حالی که لبخند از لبانش می تراوید حال دوستش را پرسید؛ خوب هستید به لطف خدا؟ و جواب شنید از لبانِ خندانِ رفیقش که؛ شما خوب باشید، ما هم خوبیم…. این دیالوگ یا بهتر است بگوئیم گفت و گوی کوتاه، ذهنم را به مفهومی بلند رهنمون شد؛ خوبیِ احوالِ ما در گروِ خوب بودنِ حالِ یکدیگر و حتی دیگران است. یعنی وقتی دیگران خوب باشند، وقتی نگاهِ شان همراه لب هاشان بخندد، وقتی پُرِ شادی باشند، می شوند معدن انرژی مثبت و تا نفس شان می رسد، نفس می بخشند به دیگران. هُرمِ نگاه شان، یخ ها را ذوب می کند و زندگی جاری می شود…. همان جا به آن دو نفر گفتم این را با این تأکید که باید تلاش کنیم انرژی مثبت و نگاه سازنده و امیدآفرین را به دیگران منتقل کرد. این را هم اضافه کردم که با یک گل می توان بهاری را آغاز کرد که می تواند همه زمین را بگیرد. می توان اولین قطره بارانی بود که دیگر قطرات را فرود می آورد و دریا را شکل می دهد. کم نگیریم لبخند اول را. ساده نگذریم از گرمای چشم هایی که در دل زمستان هم بهار خلق می کنند. بکوشیم ما هم نگاهی چنین و رفتاری چنان داشته باشیم.
خوشی احوال ما که در خوبی احوال دیگران است اقتضا می کند که برای خوب شدن حال دیگران تلاش کنیم و نگذاریم سطلِ زبالهِ غم و اندوه در دل شان بماند که این می تواند از هر انسانی، کانون ناامیدی، یأس و ناخوش احوالی بسازد. خصلت کانون هم انتشار آن چیزی است که در خویش دارد. به سبو و کوزه می ماند آدمی که همانی از او می تراود که در خویش دارد. اگر خواهان آب و انگبین هستیم باید بکوشیم تا پر شوند آدم ها از امید و بلند کنند آرزوهاشان را به اندازه افق هایی که پیش روست. خود ما هم باید چنین کنیم و تلاش مان را هم به اندازه بلندی آرزوهامان تدبیر کنیم تا هم راه، خوش بگذرد و هم مقصد، پر امید گردد. وقتی از خوش کردنِ احوالِ دیگران می گوئیم، فقط بحث کمک مادی و دستگیری در گرفتاری ها نیست بلکه فراتر از این، گاه با یک لبخند می توانیم کاری کنیم که از دست های گره گشا هم ساخته نیست. باید خوشی احوال مان را به دل خوش دیگران گره بزنیم آن وقت، گره از از پیشانی ما باز خواهد شد و ما را بر مدار گره گشایی، همت و توان مضاعف خواهد بخشید و راهبرد به موفقیت رسیده خواهد شد آنچه شاعر می گوید:
چون وا نمی کنی گرهی، خود گره مباش
ابرو گشاده باش، چو دستت گشاده نیست
این ابرو گشادگی البته به دست هم انرژی گشایش می دهد . دستِ گشاده هم کوه را از میان برمی دارد و راه را برای عبور سلامت همگان باز می کند….

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۷ساعت 15:5  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
نامِ شهید که به میان می آید، قلم ها به احترام برمی خیزد. قدم ها هم باید به احترام برخیزند و همه شهر باید بشود قائم به حرمتِ شهید.
حق هم همین است که به احترام بایستیم کسانی را که جان دادند تا پرچم ایران عزیز در ایستادگی مدام، اهتزاز همیشه را تجربه کند و به ملتی، انگیزه برخاستن و ایستادن پای خواسته های خود بدهد. نامِ شهید برای ما بسان اذان است که قیام را در رگ های زندگی جاری می کند و ما را به مسجد می کشاند که همه نمازها را به سوی قبله می برد.ما در شکوه این نام، رمز بندگی و سلطنت را یافته ایم، بنابراین به قاعده «نفی سبیل» با سلطه هر چه باطل است، می ستیزیم و جهاد را معنایی نو به نو می بخشیم. او خود نیز چنین بود؛ مجاهدی که سلطه بیگانه را نه بر خاکی ایران، تاب می آورد و نه بر سرنوشت حتی یک شهروندِ ایرانی.او رفت تا ما بمانیم و راهی که تا همیشه باز است به سمت افق تعالی و پیشرفت. همه حرف این است که نام و یاد شهید را زنده باید داشت که به فرموده رهبر انقلاب ادامه شهادت است به این عبارت که؛ امروز زنده نگه داشتن نام و یاد شهدا، کمتر از شهادت نیست.
امری چنین هم اقتضا می کند، نگاه به شهید و شهادت، فقط تاریخی نباشد بلکه به مرامی تبدیل و در عینیت جامعه جاری شود به گونه ای که هر شهروند، در باور و رفتار خود، حضور یک شهید را احساس کند.
من معتقدم که فرصت برگزاری کنگره شهدا را باید به یک جریان سازی ماندگار تبدیل کنیم.
 از حرکت های نمادین شروع کنیم و به نهادینه سازی سبک زندگیِ شهدا در رفتارها ارتقا بخشیم. در جریان سازی و رفتار مناسکی، می توانیم با نصب عکس شهدای خانواده روی شیشه خودروهایمان، نگاه همگان را به این جریان مقدس، جلب کنیم. در گام دوم، آنانی که خاطراتی از شهدا دارند، به ویژه پدرها و مادرها، بیایند و برای نوه های خود و دیگر اهالی نسل نو، از سلوک شهدا بگویند.گام بعدی را هم خود ما برداریم و سعی کنیم یک شهید را برای خود، متناسب با حوزه فعالیت، به عنوان الگوی رفتاری انتخاب کنیم و این را هم به زبان و عمل، اعلام کنیم تا رابطه برادری ما با آن شهید، وثیق تر شود. این همانندی، هم رفتار ما را اصلاح می کند و هم معنای تام و تمام احیای امر شهادت و زنده نگه داشتن نام و یاد شهداست.

خراسان جنوبی / شماره : 19983 /  سه شنبه ۲۰ آذر-۱۳۹۷/ صفحه اول و 2

http://khorasanjonobi.khorasannews.com/?nid=19983&pid=2&type=0

file:///C:/Users/asadi-g/Downloads/2%20(33).pdf

http://khorasanjonobi.khorasannews.com/newspaper/BlockPrint/199016

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر ۱۳۹۷ساعت 14:4  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
نه اندوهِ مان از خویشاوندان شان کمتر بود و نه اشکی که از چشم مان می بارید. اصلا ما هم خویشاوند بودیم شهدا را. انگار رحم عقیدتی، همه ما را با هم چنان وصل کرده بود که “صله رحم” همه مرزهای فامیلی، زبانی و جغرافیایی را درمی نوردید و همه ما را کنار هم قرار می داد. ما همه برادرانی شده بودیم از پدر و مادرهای مختلف اما این نه تنها باعث اختلاف نبود که دلیلِ اتحادمان هم بود. اتحادی که دستِ ما را بالا می برد و بر گونه دشمن، فرود می آورد. ما همه یک خانواده شده بودیم در خانه ای بزرگ به نام بلند ایران. زخم اگر بر خوزستان می زدند، خونش در خراسان می جوشید. بمبی در کردستان منفجر می شد، ترکش هایش به سیستان و بلوچستان می رسید. جوانی در مهران بر زمین می افتاد، صدای مادری از تهران بلند می شد. ما همه یک خانواده شدیم لذا همه شانه به شانه هم می دادیم وقتی پیکر شهید را می آوردند. شهر به ماتم برمی خاست در قدم هر فرزندش به هر نام و نشان. چنین یک دل و یک خانواده بودیم که هم خانه از دشمن گرفتیم و هم نگین از دست اهریمن. ما شکستیم دشمنی را که می خواست شکست را به نام ما بنویسد. آن روز ها گذشت اما شهدا مانده اند و ما مانده ایم و پیمانی که میان مان هرگز کهنه نمی شود. ما مانده ایم و تکلیف ادامه راه شهادت. ما مانده ایم و تکلیفی که بر شانه هاست. ما مانده ایم و جای شهدا را که باید در خانواده ایران، پر کنیم. ما مانده ایم و رسالت توسعه و ترویج شهادت. کنگره ها، همایش ها و نکوداشت ها هم باید در همین مسیر باشد. باید شهید را به زبان روز و متناسب با نیاز روز تعریف کنیم تا نسل امروز بداند که شهید و شهادت فقط مربوط به دیروز نیست. حتی قرار نیست که در فصل جنگ، قاب بندی شود. شهید را باید به زندگی امروز آورد. شاید دقیق تر این باشد که زندگی امروز را باید با اسوه شهید، تراز کرد. این تراز است که می تواند هم زندگی امروز را سامان دهد و هم ایران فردا را مقتدرتر از امروز بسازد. اقتداری که در چشم دشمن هم به هیبت بنشیند و آیه ۶۰ سوره مبارکه الأنفال را محقق سازد که می فرماید” هر نیرویی در قدرت دارید، برای مقابله با آنها [= دشمنان‌]، آماده سازید! و (همچنین) اسب های ورزیده (برای میدان نبرد)، تا به وسیله آن، دشمن خدا و دشمن خویش را بترسانید! ” آیه ای که راه برون رفت از مصائب را با تلاش برای اقتدار مضاعف، نشان می دهد. روشن است که دریافت روز آمد از آیه ما را بر آن خواهد داشت تا با هم افزایی توان فرهنگی و توسعه معارف شهادت، اقتدارمان را روز افزون کنیم. این اقتدار هم چهارچوبه خانه بزرگمان، ایران، را قوام خواهد بخشید و هم قاب زندگی اعضای خانواده- مردم ایران- را از غبار دشمن ساخته پاک خواهد کرد. با این نگاه است که دوباره خانواده پیوسته به بزرگی یک ملت شکل خواهد گرفت و خانه بزرگ به گستره کشور آباد خواهد شد و آزادی را با آبادی، زیباتر فرادید خواهد گذاشت. باری ما همه یک خوانواده ایم، همه ما مردم ایران یک خانواده ایم؛ خانواده شهید حتی اگر فامیل هیچ شهیدی در شناسنامه ما نباشد. شناسه ها مهمند که باید در زندگی ما به رفتار در آیند تا شهدا ما را در شمار “منا” بدانند و از اهل بیت خویش بشمارند….

ب / شماره 3791 / سه شنبه 20 آذر 1397 / صفحه اول و 3/

http://www.birjandtoday.ir/?p=67075

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر ۱۳۹۷ساعت 14:0  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

گردنم درد می کند. به زحمت می توانم سرم را تکان دهم. هر تکان، با آه و ناله ای همراه است که از دل برمی خیزد. حوصله کسی را ندارم. حتی عزیزترین هایم هم اگر پرسشی به جا و قاعده هم داشته باشند، با بی حوصلگی و با صدایی دردمند پاسخ می دهم. آن هم با کمترین کلمات و کوتاه ترین جملات. اگر دوباره می پرسیدند از کوره در نمی رفتم که، منفجر می شدم و ترکش رفتار و گفتارم همه را در برمی گرفت حتی آن هایی که نه تنها چیزی نپرسیده بودند که با سکوت، مراعات حالم را هم داشتند.

گردنم درد می کند. درد می کند و مرا در منحنی فرسایش روحی قرار داده است. به خود فرو می روم و با یک احساس تکریم برمی خیزم. تکریم و تعظیم مردانی که نه یک روز و دو روز که سال هاست به دردی بدتر از این دچارند. گردن شان درد نمی کند بلکه قطع نخاع اند آن هم از گردن. عجیب این که نه تنها در خشم و خروش نیستند و به طلب از این و آن نمی پردازند بلکه دریای امن و آرامشند و دیگران می توانند در این دریا، جان سبک کنند.

به مردانی فکر می کنم که سال هاست، دستی تکان نداده اند. اصلا توان از این پهلو به آن پهلو شدن را ندارند اما این "نداشتن توان" ناتوانشان نکرده است بلکه به معنای صحیح کلمه، توانگر ترینند. من دیدمشان بر تختی که نام خواب دارد اما پُر است از بیداری. بر ویلچر های دراز، غنوده اند اما می توان ایستادن شان را به ذهن آورد و ایستادنِ تاریخ در برابر شان را دید. ایستادن شان هم چنان سرو وار و مستحکم است که می توان برای امروز و فردای تاریخ این دیار به شانه هاشان، تکیه زد. نه جا خالی می دهند و نه از "کوره" در می روند بلکه کوره ای در جان دارند که آنان را چنان "پُخته " است که می توانند "خامی" جهان را تدبیر کنند. دست و پا و بدن شان، به فرمان نیست اما آنان چنان بر نفسِ خویش امیرند که می توانند بر جهان، امیری کنند.

اسم نمی برم از این شهدای زنده که به تعداد نام ها محدود شود این سخن و این نگاه بلکه جای نام شان را خالی می گذارم تا هر کس با مطالعه یادشان، برای شان نامی و مصداقی بیابد. مصادیقی که در گوشه و کنار کشور فراوانند و من باور دارم که امنیت و سلامت گوشه و کنار این ملک به برکت نفس اینان است. نفس هایی که راه آسمان را به دعا باز می کند.

باری، گردنم درد می کند و این درد برای من آیتی است که مرا به فهم عظمت جانبازانی برساند که سال هاست بر "سریر درد" نشسته اند و بر" اریکه صبر و رضا" خدا را بندگی می کنند. حالا که دارم به عظمت آنان و کوچکی خود فکر می کنم، درد دارد از دستم خارج می شود. انگار آمده بود تا مرا بیدار کند. آمده بود تا پیغام دوست را برساند و برود. حالا اما به آفتاب های بر بستر طلوع کرده فکر می کنم که مطمئنم فرداها را روشن تر از امروز تدبیر خواهند کرد.....

حیات / دوشنبه 19 آذر 1397 | Mon Dec 10 2018

http://hayat.ir/125-105-140568

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۷ساعت 12:54  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
صدای نجوایش به گریه می نشیند مادر. مادرِ پیری که کنار خیابان در خود مچاله شده و با خدایش به نجواست. کلماتش در گلو می شکند و در جان قطرات اشک از چشمانش می تراود. پاهایمان از حرکت می ایستد، هم من و هم دوست اهل دلم - که به قصد پیاده روی به خیابان زده ایم- مادربزرگ می گرید. نمی توانم صدای گریه را تحمل کنم. اشک هایش برایم مثل بارانِ عذاب است. دوستم پیش قدم می شود برای صحبت و حرف مادرِ پیر این است که فرصت پرداختِ اجاره خانه اش به سر آمده و او هنوز 200 هزار تومان کم دارد. پیرزن، ساک دستی اش را از زیر چادر بیرون می آورد و ترازویی را نشان می دهد که وسیله کسب و کار اوست. اما مگر چقدر می شود با ترازو کار کرد؟ مگر چند نفر توجه دارند به این که مادری پیر باید با همین وسیله امرار معاش کند، آن هم در زمانه ای که همه گرفتار هستند و پر شتاب می گذرند؟ با خود آرزو می کنم کاش وقتی از خیابان می گذریم و پیرزنی را می بینیم که پشت وزنه، به انتظار نشسته است، وقتی کودکی، نوجوانی، با دست و گاه صورتِ واکسی، به کفش های مان نگاه می کند، وقتی مادری، پیر پدری، لیف و کیسه و جوراب به دست، به سختی راه می رود، به سویشان راه کج کنیم و مشتری شان شویم. باور کنید خدا هم به فرشته هایش خواهد گفت راه کج کنند به سوی ما. بگذریم، مشکلِ آن مادر، حل شد برای این ماه. تا ماه دیگر هم خدا بزرگ است اما شمارا به خدا حواس مان باشد به مردمی از این دست که در آستانه زمستان، به گرمای نگاه و همت دستِ ما احتیاج دارند. بیایید «دستِ خدا» شویم در یاری خلقِ خدا.ان شاء ا... خود خدا تقاص خواهد کشید از دست های آلوده به اختلاس و رانت و فساد که در حقیقت«دستان شیطان» اند.

خراسان / شماره : 19982 /  دوشنبه ۱۹ آذر-۱۳۹۷/ صفحه 16 / بدون موضوع

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۷ساعت 12:36  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
با خودت چند – چندی؟ این را زمانی از زبان راننده ای خطاب به راننده دیگر شنیدم که در “هشت و چهارِ” ماندن و رفتن بود. به پارکینگ نگاه می کرد و به خیابان. این زمان بود که راننده پشت سری، شیشه خودرویش را پایین داد و به راننده سرگردان گفت: با خودت چند- چندی؟ یا برو و یا راه را باز کن من بروم! راست می گفت. این رفیق ما حسابش با خودش روشن نبود که چه می خواهد بکند. این روشن نبودن حساب، فقط خاص پارک و پارکینگ نیست بلکه دیگر جاها هم گرفتارمان می کند. برخی وقت ها هم دامنه اش چنان گسترده می شود که دچار رفتارِ متناقض می شویم. رفتاری که قدیمی های این استان به آن می گفتند” اشتر گذار و پشه گیر” یعنی اشتر را و کار مهم را و حتی پول بیشتر را وا می نهد و پشه را رد می زند و مال اندک را از حلقوم فردی بیرون می کشد. گاه وانهادنِ بیشتر را کلاس می داند و برداشتنِ کمتر را زرنگی می شمارد! تعجب نکنید، خود ما هر کداممان بارها و بارها از این دست اعمال انجام داده ایم. بنده خدایی نوشته بود: انسان های عجیبی هستیم. وقتی به دستفروش فقیری می رسیم که جنس خود را به نصف قیمت می فروشد با کلی چانه زدن او را شکست می دهیم و اجناسش را به قیمت ناچیز می خریم …
اما وقتی به کافی شاپ لوکس شخص ثروتمندی می رویم، یک فنجان قهوه را ده برابر قیمت، نوش جان می کنیم و انعامی اضافه نیز روی میز می گذاریم و شادمانیم!
راست می گفت. احساس با کلاسی برمی داردمان. تعریف هم می کنیم برای این و آن این شاهکارِ مان را که فلان جا رفتیم و چه خوردیم و چقدر پول دادیم و چقدر انعام گذاشتیم تا نگوید بی کلاسیم. من خود از این دست ماجراها بسیار شنیده ام. شما هم حتما خوانده اید و یا شنیده اید اما خدا کند زیاد مرتکب این رفتار نشده باشید. این خودباختگی بعد از این که فکر کنیم خیلی اذیتِ مان خواهد کرد. کاش اگر قرار است با کلاس باشیم در رفتار با دستفروشِ نیازمند، چنین باشیم و کالایش را به قیمتِ گران تر بخریم تا پول اش نان شود و در سفره ای بنشیند که اهلش پای سفره دعا می کنند و چون برمی خیزند برای کار بیشتر توان پیدا می کنند نه مثل اهلِ جاهایی که قیمت ها را، به نام کلاس داشتن، چند لا و پهنا حساب می کنند و چون جیب شان متورم شد از پول ها، برای خواباندنش، راهی ینگه دنیا می شوند برای رفتاری که نشاید و نباید. حواس مان باشد به رفتارمان. جوری قدم برنداریم که در نقشه طراحی شده شیطان باشد. بدانیم که خداوند دست هایی را دوست دارد که گره از کار دیگران بگشایند. کسانی که برای خودشان روشن کنند که در زندگی و بعد از این دنیا در حیات ابدی، چند- چند هستند و کتابِ حساب شان را نمره چند است. برای داشتن نمره خوب، همین امروز باید حساب مان را روشن کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۷ساعت 12:30  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
این روزهایی که برخی فضای مجازی را عرصه تاختن بر حقیقت می کنند و از این ظرفیت بزرگ به بدترین شکل ممکن سوء استفاده می کنند. دوست دارم بر خلاف این موج، از حقیقت بگویم.
از اعجاز بزرگی که در رفتار و نفس پیامبر اسلام موج می زد و هنوز هم اگر ترنمی در یادهاست به برکت آن نفس هاست که به خاکِ مرده حیات بخشید و از دلِ عربِ جاهلی که جهالت را با عصبیت تمام پاسبانی می کرد، مردانی مانا بیرون کشسید.
من “یخرج الحی من المیت” را تعریف این اعجاز می دانم. باور دارم امروز هم این رفتار است که باز می تواند غبار مرگ را از گونه های زندگی بشوید. راحت عرض کنم، در این بمبارانِ هولناک، من اسلام را عزیز و عزت آفرین می دانم و فریاد می زنم که راه این جاست و سعادت هم در آموزه هایی است که آن مردِ مصطفی شده، در حجاز، بر جانِ انسان خواند.
کسی که به انکار این دین و نبی اش برخیزد، بر سرزمین باطل خواهد نشست و به هیزم جهنمی تبدیل خواهد شد که او را در همین دنیا هم خواهد سوخت. چقدر زیبا و لطیف است این نگاه آیت ا… صفائی حائری(ره) که در صفحه ۱۵۴ کتاب درس هایی از انقلاب، می نویسد:…من گاهى در کار سنگین رسول عظیم، محمد مصطفى، آنچنان مسحور مى‏‌شوم که خیال مى‌‏کنم در خواب این همه بیدارى را و بصیرت را و رفعت را دیده‌‏ام؛ چگونه از میان آنهایى که ناچار با دست خود، گور عزیزان خود را مى‌‏کندند، وسعت صدر و ظرفیت روح و ظرافت برخوردى را بیرون مى‌‏آورد، که امروز در سرزمین رفاه و هنگام وفور هم نمى‏‌توان این همه وسعت که هیچ، حتّى مقدارى ظرفیت و ظرافت را از آنها توقع داشت، که لااقل برادران خودشان را به دست دشمنشان نسپارند و زیر پاى خوک‏هاى مهاجم نیفکنند و قربانى یهود نسازند.
راستى چگونه محمد در کویر، آن گل‏ها را پرورید؟ گل‏هایى که از خار انگیزه‌هاى شخصى که هیچ از غضب قومى و قبیله‏‌اى که هیچ، حتّى از شوق بهشت و ترس آتش هم رها شده بودند و از بندگى و تجارت، به آزادگى رسیده‏ بودند.
باری، پیامبر اسلام از مردمانی چنان که بر مدار شمشیر و عصبیت قبیلگی و زن ستیزی حرکت می کردند، مردمانی ساخت که حلاوت نگاه شان و شکوه رفتارشان در تاریخ مانده است.
آیا همه مدعیان امروزی نوآوری و تربیت و …. می توانند یک در هزار آن آثار را داشته باشند؟ آیا این “ادبار” به معنای تحجر نیست که باز خشونت و خشم و عصبیت و قبیله گرایی را ترویج می کند؟ به کجا می برند ما را مدعیان مدرنیسم که باز تیر به جای شمشیر به قتال با انسانیت برمی خیزد؟ نگاه کنید جهان امروز را! ببینید مرگ افزارها را که هر روز فاجعه بارتر می شوند! ببینید آدم ها را که مسابقه مرگ می دهند! آیا نباید ایمان تازه کرد در شکوه اعجاز محمد(ص)؟!

ب / شماره 3789 / یکشنبه 18 آذر 1397 / صفحه اول و 3/

http://www.birjandtoday.ir/?p=66949

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۷ساعت 11:57  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

داشتم مثل هر روز در کوچه های مجازی گشتی می زدم که به این مطلب رسیدم. برایم عجیب آمد این پُست و گزاره هایش لذا نشستم به جستجو. با خود گفتم نکند این هم از پست هایی باشد که برخی برای سرکار گذاشتن مردم، می گذارند . مسئله ای که به یکی از آسیب های مهم دنیای مجازی تبدیل شده است. مسئله ای که اعتماد به مطالب را دارد به شدت کاهش می دهد. کم هم با مطالبی از این دست مواجه نشده ایم که به نام بزرگان – حتی- مطالبی می گذارند که روحش در آن دنیا بی خبر است و یا “شبه خبر” هایی می گذارند که بعد بررسی می فهمیم از اساس دروغ بوده است. این مطلب را که دیدم برای نیفتادن به دام این خطر، نشستم پشت سیستم و در گوگل به جستجو پرداختم تا به صحت و سقم مطلب پی ببرم بعد برای شما بازگو کنم. به هر حال هر کس امضایش را پای مطلبی می گذارد باید سلامت آن را هم تایید کند و مسئولیت آن را بپذیرد. بگذریم، دارد مقدمه از ذی المقدمه طولانی تر می شود! بله، در این مطلب با ۴ روستای عجیب آشنا می شویم که به خاطر همین ارزش خبری تعجب برانگیز بودن، میان ده ها مطلب، مرا نیز به تعجب واداشت؛ روستای نابینایان؛ این روستا که از توابع اسفراین است ، اکثریت افراد در این روستا مادرزادی نابینا به دنیا آمده‌اند.‌ اما نکته عجیب در این بین این‌که حیوانات اهلی نیز همانند گاو و گوسفند و حتی گربه‌ها در این روستا نابینا به دنیا می‌آیند .
روستای بی‌زمان؛ روستای ایستا از توابع طالقان یکی از روستاهای ایران است؛ روستایی که در آن زمان ایستاده است. این روستا جایی است که هیچ‌گونه امکانات دنیای جدید را نمی‌پذیرند و بدون آب لوله‌کشی، گاز، برق، درمانگاه، ماشین آلات، وسایل ارتباطی و… زندگی می‌کنند.
ساعت مچی و دیواری در محل زندگی اهالی این روستا وجود ندارد و سیمان و آهن در معماری خانه‌های آنان به کار نرفته است. آنان به نحو اسرارآمیزی از مردم فاصله می‌گیرند و کمتر کسی را به خانه خود راه می‌دهند. حتی شایع است که می‌گویند اهالی این روستا شناسنامه ندارند و جزو جمعیت آماری ایران هم محسوب نمی‌شوند.
روستایی که به لاتین می‌نویسند؛ اما بدون شک عجیب‌ترین روستای ایران روستای زرگر است. اهالی این روستا هم ‌ایرانی‌اند هم اروپایی، مردم روستای «زرگر» زبان مادری‌شان «رومانو» است؛ داستان زبان رومانو بیشتر شبیه افسانه است. زرگری‌ها خودشان هم دقیقا نمی‌دانند متعلق به کجای جهان هستند و چه شد که به ایران آمدند و شدند رومانوی کشاورز ایرانی که به زبان ترکی هم مسلط است، این مردم همه‌شان به زبان رومانو حرف می‌زنند و به لاتین می‌نویسند. لی‌لی‌پوت ایران؛ چهارمین روستا هم برای ما از همه آشناتر است؛ ماخونیک نام روستایی است از توابع بیرجند در استان خراسان‌جنوبی؛ این نقطه از ایران به‌واسطه قدکوتاه بودن بیشتر ساکنانش به لی‌لی پوت ایران مشهور است. ماخونیک یکی از هفت روستای شگفت‌انگیز جهان است. روستای لی‌لی‌پوتی ایران شهرت و آوازه‌اش را از زنان و مردان کوتاه قامت خود دارد که شب‌ها، زیر سقفی کوتاه‌تر از سقف خانه‌های ما چشم می‌بندند و صبح‌ها، از چهارچوب‌هایی کوتاه‌تر از چهارچوب‌های خانه‌های ما پا بیرون می‌گذارند. بله، ایرانِ ما هر گوشه اش آثار و فرهنگ هایی دارد که در جای خود می تواند چون گنج، قیمتی باشد. می تواند به سرمایه ای زایا تبدیل شود که گردشگران جهانی را به تماشا بخواند. می تواند برای ما فرصت هایی ایجاد کند که علاوه بر تولید درآمد، برای تولید و ارسال پیام نیز فرصتی خوب داشته باشیم. این شدنی است اگر گردشگری را با برنامه، جدی بگیریم آن وقت حتی روستاهایی از این دست هم می توانند به کانون رونق تبدیل شوند….

ب / شماره 3788 /    شنبه 17 آذر 1397 / صفحه اول و 3/

http://www.birjandtoday.ir/?p=66939

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر ۱۳۹۷ساعت 13:57  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

اولین ها همیشه به بزرگی در یادها می مانند. آغاز کننده ها با ماندگاری در یادها در اندیشه ها و افکار و حتی رفتار ها، جاری می شوند. آنان اگر چه اولین هستند اما نه تنها آخرین نیستند بلکه راه را برای بسیاری باز می کنند. راهی که تا زمین هست و زمان نیز، ادامه می یابد و به بهشت می رسد. برای من شهدا همه بزرگند اما آنانی که در یک جبهه، در یک واقعه، اولین هستند، عزیزترند. آنچنان که ادامه راه را هم به نام آنان می شناسند و شکوه پس از این را هم به نام آنان می نویسند. مثل "صدقه جاریه" می مانند که تا وقتی جاری هستند، خیر و زیبایی به نام آغازگر و واقف آن صدقه ، سند می خورد.

این کلمات، شرح نگاه من است به 16 آذر. به روز دانشجو و سه جوانمردی که در این روز، آغازگر شهادت در مبارزه با استبداد و استعمار بودند. آنان پرچمی را برافراشتند که ده ها سال است، شانه به شانه می شود اما بر زمین نمی افتد. در 16 آذر 1332،مصطفی بزرگ ‌نیا و احمد قندچی و مهدی شریعت‌رضوی بودند که پرچم افراشتند در اعتراض به دیدار رسمی ریچارد نیکسون معاون رئیس‌جمهور وقت ایالات متحده آمریکا و همچنین از سرگیری روابط ایران با بریتانیا، آن هم حدود چهار ماه پس از کودتای ۲۸ مرداد که استبدادِ قدرت یافته، به سوی بیداد مطلق می رفت. آنان، نه فقط اعتراض، که بت شکنی کردند. هم بتِ رابطه با استعمارگران را شکستند و هم بتِ استبدادیان را.

ماجرا هم البته نه تنها به همان روز، خلاصه نشد که در بسیط زمان جریان یافت و دانشجو به موتور محرکه نوخواهی و حق خواهی بدل گشت. فهرست نورانیی که آن سه تن در آغازش نام نوشتند، طولانی و طولانی تر شد و باز هم این ادامه خواهد داشت چه دانشجو در مکتب حق خوانده است "انما الحیاه عقیده و جهاد" را. این هم در همه زمان جاری است.

دانشجو هم با درک شرایط، پاس بان عقیده و مرزبان جهاد است. در فهرست مجاهدان هم امضای سرخ هزاران نفر است که از کلاس درس، به درکِ والاترین درس زندگی رسیدند و جان خود را هزینه "ابدیت" کردند. می دانستند و می دانند امروز نیز برای داشتن زندگی مومنانه باید راه های رسیدن به خدا باز باشد. باید مردم، بتوانند به بندگی رسند و در عبودیت الهی، بر همه جهان امیر باشند. می دانستند و می دانند که باطل باوران، قدرت و شوکت ظاهری خود را در نادانی و غفلت و بی تفاوتی مردم جستجو می کنند و تا این میسر باشد، اربابی آنان تضمین شده است پس باید خروشید تا غفلت و بی تفاوتی و بی خبری و هرچه که آدمی را زمین گیرِ نقشه آنان می کند، برآشوبد و مردم را به راه آورد. راهی که به سعادت و سلامت می رساند مردم را.

باری، 16 آذر، یک روز بی غروب است در تاریخ ما با مردانی که راه را با شهادت آغاز کردند. راهی که تا همیشه ادامه دارد و به هر شهادت، شکوهی ده چندان می گیرد. شکوهی پاینده و نوری در افزایش که هیچ دشمنی نمی تواند آن را خاموش کند چون خداوند، مصمم است که نور خویش را کامل کند حتی اگر کافران، نخواهند!

حیات / جمعه 16 آذر 1397 | Fri Dec 07 2018

http://hayat.ir/125-105-140521

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر ۱۳۹۷ساعت 14:13  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
چند روز پیش – هشتم آذرماه – حدود ساعت ۱۴ و ۳۰ دقیقه داشتم در خودرو، رادیو معارف را گوش می‌کردم. به هر حال شبکه‌ای است با سویه‌ی معرفتی اگر چه به خیلی از برنامه‌هایش انتقاد دارم اما می‌گذارم برای وقتی دیگر، در این مقال به یک برنامه‌ی حسن آن توجه می‌دهم. برنامه‌ای که کارشناس محترم آن داشت نظریه‌ی جناب سروش محلاتی در باره‌ی « قیام حسینی» را نقد می‌کرد.

بیان محترمانه و علمی در نقد، جای احترام داشت و ظرافت توجه به منابع و چهره‌های منبع نیز احترام انگیز بود. او البته از زاویه‌ی قرائت تبلیغ شده در این سال‌ها به کربلا می‌نگریست لذا اینکه حضرت سروش محلاتی از کلیدواژه‌ی «قیام حسینی» استفاده کرده بود، به جد اظهار خرسندی می‌کرد.

در جایگاه نقد اما از اینکه سروش محلاتی، تکیه‌ی بحث را روی نظریه‌ی حضرت شیخ مفید (قدس سره) گذاشته بود، انتقاد داشت و نکته‌ی ظریفی هم که در میان نهاد این بود که عظمت حضرت شیخ مفید به خاطر شخصیت فقهی و کلامی آن بزرگوار است و شخصیت تاریخی ایشان در مراحل بعدی است.

جناب منتقد با طرح این گزاره، معتقد بود چون حضرت مفید فقیه تراز اولی است نمی‌توان با همین نگاه به شخصیت و به تبع آن به نظرات تاریخی ایشان هم تکیه کرد. او پایه‌ی نقد خود را بر همین گزاره، بنا نهاده بود و به تحلیل می‌پرداخت.

من این سویه نگاه را پسندیده یافتم که اگر فردی در یک حوزه، قامتی بلند داشت و در دانشی، مقام دانشمند یافته بود، لزوما نظراتش در همه‌ی حوزه‌ها نمی‌تواند صائب باشد و جایگاه تراز و مرجع داشته باشد که صحت دیگر نظریه‌ها را با آن بسنجند. این دریافت من از سخنان منتقد دانشمند و محترم مرا برآن داشت تا قلم برهمین سبق بر کاغذ برم که این گزاره را در حوزه‌ی سیاست و جامعه هم باید مورد نظر قرار داد. همان طور که مثلا دانشمند رشته‌ی فیزیک نمی‌تواند در حوزه‌ی علوم نظامی صاحب نظر باشد، طبیب نمی‌تواند مهندسی کند، هنرمند نمی‌تواند تیغ جراحی بردارد، نظامی هم نمی‌تواند نظریه پرداز سیاست و تاریخ و مذهب باشد. این فرد حتی اگر برجسته‌ترین نظریه پردازان دفاعی و نظامی باشد و همه‌ی عمرش را هم در دانشگاه جنگ گذرانده باشد نمی‌تواند نظریه پرداز حوزه‌ی دین باشد.

هرکس باید در جای خود بنشیند و مطابق دانش و تجربه‌ی خود، سخن بگوید نه مثل آن نظامی محترم، یک روز باورها و شخصیت‌های ملی مردم را تمسخر کند و مهمتر از آن برای تعریف و تمجید از انقلاب و ماندگاری آن، نهضت پیامبر (ص) را هم به شکست قبل از چهل سالگی متهم کند! غافل است انگار که اگر انقلاب اسلامی بعد از قرن‌ها پیروز شد و اگر باقی است و ان شاالله تا قیام حضرت حجت (عج) باقی باشد، به این دلیل است که رشحه‌ای از نهضت رسول اعظم (ص) در آن افتاده است.

این خیلی بی انصافی است که کسی نهضت فراگیر و جهانی پیامبر اسلام را شکست خورده بداند و چنین نگاهی را بر زبان آورد. یا آن نظامی دیگر بیاید و ادبیات دینی را اسباب تمسخر کند و آیه سازی کرده و «ان ربک لبلاستخر» بخواند و دیگری خود را دکترتر از همه‌ی دکترها بداند و در همه چیز اظهارنظر کند.

نمی‌خواهم کاغذ را به سیاهه‌ی این سخنان، سیاه کنم بلکه می‌خواهم خود را و دوستان را و همه‌ی مردمان را به این توجه دهم که هرکس باید در حوزه‌ی تخصصی خود اظهار نظر کند و این که فلان فرد در یک علم، علمدار است و یا برای انقلاب، زحمت مضاعف کشیده و یا سابقه‌اش در جهاد، روشن است و یا خود زخم دار دفاع  مقدس است و فرزندان خود را  در جبهه‌ها و یا توسعه هسته‌ای، فدای آرمان‌های انقلاب کرده است – با همه‌ی وجوب حرمتش و تکریم شانش- دلیل نمی‌شود که هرچه می‌خواهد بگوید و هر کس را نمی‌پسندد، بکوبد و هر جریان یا فردی که چون او نمی‌اندیشد را منکوب کند و از جایگاه «حق مطلق» سخن بگوید.

همه‌ی ما باید گفتار و رفتارِ خود را با معیارهای انقلاب و منش رهبر انقلاب تنظیم کنیم. وقتی در موضوع تاریخ نتوان بر آرای شیخ مفید تکیه کرد که به قول جناب منتقد، شان دومش تاریخی است، چگونه باید میدان و تریبون‌های رسمی در اختیار کسانی باشد که شخصیت دهم‌شان هم تاریخی و مذهبی و سیاسی نیست؟

کاش بدانند دوستان که آنان و نگاه‌شان، شاخص انقلاب و اسلام نیست که هرکس چون آنان نمی‌اندیشد و نمی‌گوید، از جرگه‌ی مسلمانی و قطار انقلاب بیرون باشد. هیچ پیامبری هم آنان را با صفات عمار نخوانده و شاخص حق از باطل نشمرده که عشق خود عمار پنداری‌شان به گل بنشیند و هرکه را غیر خود بدانند از دایره بیرون کنند. نه، دامنه‌ی انقلاب بلند است و برای همه جا دارد و از آن بلندتر و گسترده‌تر و ماناتر، اسلام است که چون کشتی نجات همه‌ی انسان‌ها در حرکت است. هشدار که با این انگاره‌ها و آن گزاره‌ها، نهاد دین را با چالش مواجه نکنیم و راه بر مردمی که می‌خواهند سوار کشتی نجات شوند نبندیم….

انصاف نیوز / جمعه 16 آذر 1397

http://www.ensafnews.com/148375/

 http://www.ensafnews.com/bxMUE

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر ۱۳۹۷ساعت 13:42  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
تقویم، برای خود حرمتی دارد و سازو کاری. این طور نیست که هر عنوانی را بشود بر برگه های آن نوشت. اصلا، هر روزی که در تقویم، صاحب جایگاه می شود، برای خود فلسفه ای دارد و دلیل و برهانی. همین روزِ پیش رو، روز دانشجو، در ایران به ۱۶ ماه آذر اطلاق می‌شود. این روز، به یاد سه دانشجو (مصطفی بزرگ ‌نیا و احمد قندچی و مهدی شریعت‌رضوی) که هنگام اعتراض به دیدار رسمی ریچارد نیکسون معاون رئیس‌جمهور وقت ایالات متحده آمریکا و همچنین از سرگیری روابط ایران با بریتانیا، در تاریخ ۱۶ آذر ۱۳۳۲ (حدود چهار ماه پس از کودتای ۲۸ مرداد همان سال) در دانشگاه تهران به خون نشستند، گرامی داشته می‌شود…. از آن روز به بعد، هر سال، دانشجویان، یک احساس دیگر، جان شان را پر می کند. گویی آن خون ها که بر زمین ریخت، از رگ های دانشجویان در سال ها و دهه های بعد، می جوشد و می خروشد. خونِ مظلوم است دیگر. نباید هم از جوشش بیفتد. این درست که ظالمانِ عامل آن جنایت را به خاکِ مذلت کشانده است اما وارثان نیکسون و ادامه دهندگان مشی استکباری هنوز هستند و بر همان مدار حرکت می کنند. هنوز، دندان تیز می کنند برای دریدن. دهان می گشایند برای بلعیدن پس این خون هنوز باید در جوشش بماند. چنانکه بعد آن ماجرا هم جوشید و خلق را به خروش آورد و به تکثیر غیرت در رگ مردمان برخاست تا با پیروزی انقلاب، بتِ طاغوت و استبدادِ مستظهر به حمایتِ استعمار، در هم شکست. برای نگهداشت انقلاب از خطر های پرشمار نیز این خون، رگ به رگ رفت تا از غوغایِ تجزیه و ترور و جنایت تا جنگِ تحمیلی، به سلامت، عبور دهد انقلاب شهیدان را و بعد جنگ که با غیرت خون ها و حرمت خون ها و روشنایی خون ها به دفاع مقدس تبدیل شده بود، باز هم این روز دانشجو و آن خون ها و خون های بعد که بدان افزوده شد، دارد راه را باز می کند. دانشجو، هنوز با آرمان هایش زندگی می کند و برای تحقق آن می کوشد. دانشجو، هنوز هم پیشتاز است و در گام هایش غیرت و قدرتی را احساس می کند که او را تا حقیقت و دفاع از حقیقت پیش می برد. من روزِ دانشجو را فقط، یک روز نشسته در تقویم، نمی دانم بلکه یک روز زنده و پر تحرک در امروز جامعه می بینم. جریان صادقی که “صدقه جاریه” را برای مان معنا می کند. یعنی روز ۱۶ آذر ۱۳۳۲، یعنی شهادت آن سه فرزند وطن، یعنی آن ایستادگی و خون، بسان وقفِ عام بود برای جریان بیداری. صدقه جاریه ای که هرگز از جریان نمی افتد. یعنی روز دانشجو که همیشه برمدار حق گویی و حق جویی، با طلوع خورشید حقیقت آغاز می شود و هرگز غروب نمی کند.
روز دانشجو را عزیز باید داشت و دانشجو را که هم امید فرداست و هم ذخیره راهبردی امروز. دانشجو نیز باید به تکریم خویش بپردازد با دانش اندوزی و فربه سازی معرفتی و هوشیاری مدام نسبت به امور. این راهی است که باید رفت در ادامه شهیدان…..

ب / شماره 3787 /   پنج شنبه 15 آذر 1397 / صفحه اول و 3/

http://www.birjandtoday.ir/?p=66816

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر ۱۳۹۷ساعت 13:35  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
بی تابی را می دانید یعنی چه؟ چه می گویم؟ حالِ آدمی که بر مجمری از آتش قرار گرفته است می توانید تصور کنید؟ من الان چنین حالی دارم. دستِ خودم هم نیست. وقتی صدای سرفه های خشک را می شنوم، وقتی می خوانم از سرفه های به خون نشسته دیگر اختیار خودم هم دست من نیست چه رسد به اختیار قلم و کلمات و حروف! این قلم و کلمات هستند که در شرایط بی تابی، اختیار مرا هم به دست می گیرند و می نویسند آنچه از دل پر درد برمی خیزد. من دیروز که در سایت “انصاف نیوز” خواندم این درد نوشته را بر خویش و ایمان خویش لرزیدم. قرار مان چه بود و به کجا رسیدیم. اگر کلمات را صدایی بود فریادشان قطع نمی شد. بخوانید ماجرا را لطفا؛
“امروز برای گرفتن نسخه پزشک به داروخانه رفتم. نشستم تا نوبتم شود. یکی از گرانی مرغ، دیگری از گوشت، آن یکی از لبنیات و پوشک و همینطور می‌گفتند و نفرین می‌کردند. یکی می‌گفت روحانی کاره‌ای نیست! یکی می‌گفت همه کاره خودش است. یکی می‌گفت ما بودیم که رای دادیم و چه اشتباهی کردیم! و همینطور می‌گفتند تا نوبت من شد. آقایی از داروخانه بلند داد زد بیمه تکمیلی جانبازان حذف شده. یک خانم گفت خدا را شکر هر چی می‌کشیم تقصیر این جانبازان است اینها ماهی پنجاه میلیون حقوق می‌گیرند! دیگری گفت اگر ۵۰ میلیون حقوق می‌گرفتند به داروخانه می‌آمدند یا می‌رفتند خارج! دیگری گفت اگر اینها جنگ نمی‌رفتند الان از دست این حکومت خلاص شده بودیم؟! دیگری گفت اگر نمی‌رفتند الان ناموستان دست عرب ها بود.
حرف‌هایشان مثل پتکی بر سرم فرود می‌آمد. گفتم پول داروها چقدر می‌شود؟ گفت ۳۷۰۰۰۰ تومان. ۴۰ تومان بیشتر نداشتم. سرفه‌هایم شروع شده بود و نفسم بالا نمی‌آمد. دفترچه را گرفتم با سرفه‌هایی خونی در راه پله‌ داروخانه نشستم. خانم و آقایی گفتند به اورژانس زنگ بزنیم. گفتم آنجا هم الان بیمه تکمیلی می‌خواهند. یک هفته بستری می‌کنند می‌گویند کاری از دستشان بر نمی‌آید باید بروی خارج. ما هم که آقا یا آقازاده نیستیم بفرستندمان خارج. گفتم خارج مال از ما بهتران است، اگر ممکن است یک تاکسی بگیرید.” من که نمی توانم دوباره بخوانم این ماجرا را اما شما اگر می توانید بخوانید و اگر مسئولی کنار دست تان است یا هر جوری می شنود، با صدای بلند بخوانید این ماجرا را شاید کسی به فکر برخاست. شاید کسی کاری کرد. من نمی دانم چرا وقتی بستر های بازگشت بیمه تکمیلی به سازمان ها و نهاد ها را فراهم نکرده اید، چرا بیمه بنیاد را قطع می کنید؟ فکر نمی کنید در همین روز های بینا بینی و از این سازمان و نهاد تا آن دیگری، چه اتفاق هایی می افتد؟ نمی خواهید بدانید همین تغییراتی که روی کاغذ، یک خط است در اجرایی شدن در جامعه چقدر طول می کشد؟ لطفا هر کس صدایش به مسئولان می رسد، هرکس می تواند وکیل و وزیر ببیند، هر کس می تواند صدای خود را به رئیس جمهور برساند بگوید که این رسم سپاس از پهلوانان نیست. بگوید حتی اگر در این رد و بدل اسناد، یک ساعت هم فاصله افتد و ماجراهایی از این دست اتفاق بیفتد، به هیچ وجه نمی توان به جبران آن برخاست. اصلا مگر این حرف ها و تیر و طعنه ها را جبرانی می شود متصور بود که کسی از جبران سخن بگوید. لطفا به فوریت شرایط را مدیریت کنید که زخم ها ناسور نشود….

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۷ساعت 14:8  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

ما طلبکار نیستیم. این را همین اول بگویم تا کسی قضاوت دیگری نکند. ما هنوز هم خود را بدهکار انقلاب و وطن می دانیم و نسبت به ادای دین، همواره احساس تکلیف می کنیم. ماندگاری ما در میدان، به رغم همه تیر ها و طعنه ها، بر همین اساس است. ما خود را "وقفِ عامِ خدمت" می دانیم و بی هیچ توقع و منتی، پای آرمان های انقلاب و اهداف ولایت و یاران شهیدمان ایستاده ایم. گمنامی هم برای ما، پر افتخار ترین نام است. پس نه پیِ نامیم و نه به دنبالِ نام. این هم سنت بسیج و روشِ بسیجی است که از هزار زبان هم که بشنویم نامکرر است. اما آنچه می خواهم امروز با شما در میان بگذارم، بازخوانی یک نگاه است که حتما باید مسئولان بدان توجه داشته باشند. این نگاه را هم از قلم عزیزی به نام "سجاد حائری" وام می گیرم که در فضای مجازی منتشر کرده بود. من اما او را نمی شناسم اما نگاه و واژه ها و رویکرد این نوشته را خوب می شناسم. خاطرات من و دوستانم هم این روایت را گواهی می کند. او نوشته بود ؛

"نزدیک 1/5 میلیون نفر در دفاع مقدس حضور یافتند که 80 درصدشان بسیجی بودند. اینان همان هایی بودند که همیشه در خط مقدم جبهه حضور داشتند، بسیاری می آمدند که حداکثر 3 ماه حضور داشته باشند اما بعدا این قرار سه ماهه یا به دلیل آماده باش و لغو مرخصی ها و حتی ترخیص ها و یا به دلیل احساس مسئولیت و نیازی که به حضور آن ها بود داوطلبانه در جبهه می ماندند که بعضا طول حضور آنان به صورت مداوم و یا منقطع به چند سال می رسید." او با این گزاره، بحث را با این نکته ظریف ادامه داده است که ؛

"کسی که چند روز و یا هفته از عمرش را در یک منطقه زلزله زده سپری کرده باشد حوادث تلخ و ناگوار آن را تا پایان عمر از یاد نخواهد برد و اثرات ناخوشایند روانی و هیستریک آن تاپایان عمر بر روح و روان فرد مستولی است." بعد با این موضوع که برای بسیاری از مردم قابل درک است، نگاهی به جبهه انداخته و نوشته است؛

"حال تصور کنید رزمندگان ما که با صحنه های از شهادت و پرکشیدن یارانشان مواجه بوده اند و همچنین در معرض صداهای ناهنجار انفجار گلوله های توپ و خمپاره و بمباران های هوایی قرار داشته اند چه وضعیتی دارند؟" او به خاطره خود از فضایی چنین ادامه می دهد" در آستانه یکی از عملیات ها روی یک ارتفاع بلند مستقر بودیم پایین تر، در میانه دره توپخانه ای با پنج قبضه توپ استقرار یافته بود. در هر ساعت از شب و یا روز ده ها گلوله توپ به سوی مواضع دشمن شلیک می شد و از طرفی دشمن نیز برای تلافی صدها گلوله توپ و خمپاره برای کوبیدن توپخانه ما شلیک می کرد در این بین وقتی برای استراحت به سنگر می رفتیم با هر شلیک از طرفین چراغ فانوس داخل سنگر خاموش می شد یعنی داخل سنگرکه به دلیل سرما و برف کردستان با چند لایه پتو و جعبه های خالی مهمات و کیسه های شن محصور شده بود و قاعدتا از باد خبری نبود ما به دلیل موج حاصله از برخورد و یا پرتاب گلوله های توپ از روشن نگاه داشتن چراغ فانوس عاجز بودیم ." روشن است این امواجی که شعله فانوس را می افسرد با روح و روان انسان ها چه می کند؟! آن آثار، در سال های بعد، ضریب پیدا می کند و چنین است که بسیاری از یاران رزمنده، که حتی تیر و ترکش هم نخوردند، امروز با عوارض آن انفجارها و صداها و امواج، دست و پنجه نرم می کنند. شاید یادآوری این نکته خالی از لطف نباشد که برخی مشاغل و کارگاه ها فقط به دلیل آلودگی های صوتی، مشمول یک سری امتیازات در فرایند مشاغل سخت و زیان آور می شوند اما کسی توجه ندارد که رزمندگان دیروز با آن امواج و انفجارها و زخم ها و .... امروزه ، همنفس مشکلات شده اند. کاش کسی برای این رزمندگان و به ویژه بسیجیان این وادی، طرحی نو در می انداخت و کاری می کرد. این درست که بسیجی خود را طلبکار نمی داند اما مسئولان که می دانند به این قشر، بدهی فراوان دارند. اینان نباید کاری بکنند آیا؟

حیات / سه شنبه 13 آذر 1397 | Tue Dec 04 2018

http://hayat.ir/125-105-140497

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۷ساعت 12:30  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
نقد، عیارسنجیِ مُنصفانه است. چون بر مدار انصاف است هم منتقد را در جایگاه شایسته می نشاند و هم نقد شده را نسبت به موضوع، هوشیاری افزون تر می بخشد. جامعه هم اگر به نقد عادت کند، این عادتِ خوب او را به سرانجامی نیکو خواهد رساند. این را عرض کردم تا بگویم که؛ چند روز پیش- پنجشنبه گذشته- حدود ساعت ۱۴ و ۳۰ دقیقه داشتم در خودرو، رادیو معارف را گوش می کردم. به هر حال شبکه ای است با سویه معرفتی اگر چه به خیلی از برنامه هایش انتقاد دارم اما می گذارم برای وقتی دیگر، در این مقال به یک برنامه حسن آن توجه می دهم. برنامه ای که کارشناس محترم آن داشت نظریه جناب سروش محلاتی در باره« قیام حسینی» را نقد می کرد. بیان محترمانه و علمی در نقد، جای احترام داشت و ظرافت توجه به منابع و چهره های منبع نیز احترام انگیز بود. او البته از زاویه قرائت تبلیغ شده در این سال ها به کربلا می نگریست لذا اینکه حضرت سروش محلاتی از کلیدواژه« قیام حسینی» استفاده کرده بود، به جد اظهار خرسندی می کرد. در جایگاه نقد اما از اینکه سروش محلاتی، تکیه بحث را روی نظریه حضرت شیخ مفید( قدس سره) گذاشته بود، انتقاد داشت و نکته ظریفی هم که در میان نهاد این بود که عظمت حضرت شیخ مفید به خاطر شخصیت فقهی و کلامی آن بزرگوار است و شخصیت تاریخی ایشان در مراحل بعدی است. جناب منتقد با طرح این گزاره، معتقد بود چون حضرت مفید فقیه تراز اولی است نمی توان با همین نگاه به شخصیت و به تبع آن به نظرات تاریخی ایشان هم تکیه کرد. او پایه نقد خود را بر همین گزاره، بنا نهاده بود و به تحلیل می پرداخت. من این سویه نگاه را پسندیده یافتم که اگر فردی در یک حوزه، قامتی بلند داشت و در دانشی، مقام دانشمند یافته بود، لزوما نظراتش در همه حوزه ها نمی تواند صائب باشد و جایگاه تراز و مرجع داشته باشد که صحت دیگر نظریه ها را با آن بسنجند. این دریافت من از سخنان منتقد دانشمند و محترم مرا برآن داشت تا قلم برهمین سبق بر کاغذ برم که این گزاره را در حوزه سیاست و جامعه هم باید مورد نظر قرار داد.
همان طور که مثلا دانشمند رشته فیزیک نمی تواند در حوزه علوم نظامی صاحب نظر باشد، طبیب نمی تواند مهندسی کند، هنرمند نمی تواند تیغ جراحی بردارد، نظامی هم نمی تواند نظریه پرداز سیاست، تاریخ و مذهب باشد. این فرد حتی اگر برجسته ترین نظریه پرداز دفاعی و نظامی باشد و همه عمرش را هم در دانشگاه جنگ گذرانده باشد نمی تواند نظریه پرداز حوزه دین باشد. هرکس باید در جای خود بنشیند و مطابق دانش و تجربه خود، سخن بگوید نه مثل آن نظامی محترم، یک روز باورها و شخصیت های ملی مردم را تمسخر کند و مهمتر از آن برای تعریف و تمجید از انقلاب و ماندگاری آن، نهضت پیامبر ( ص) را هم به شکست قبل از چهل سالگی متهم کند! غافل است انگار که اگر انقلاب اسلامی بعد از قرن ها پیروز شد و اگر باقی است و ان شاا… تا قیام حضرت حجت (عج)باقی باشد، به این دلیل است که رشحه ای از نهضت رسول اعظم (ص) در آن افتاده است. این خیلی بی انصافی است که کسی نهضت فراگیر و جهانی پیامبر اسلام را شکست خورده بداند و چنین نگاهی را بر زبان آورد. یا آن نظامی دیگر بیاید و ادبیات دینی را اسباب تمسخر کند و آیه سازی کرده و «ان ربک لبلاستخر» بخواند و دیگری خود را دکترتر از همه دکترها بداند و در همه چیز اظهارنظر کند. نمی خواهم کاغذ را به سیاهه این سخنان، سیاه کنم بلکه می خواهم خود را و دوستان را و همه مردمان را به این توجه دهم که هرکس باید در حوزه تخصصی خود اظهار نظر کند. لااقل ما مخاطبان، سخنِ افراد در هر حوزه را متناسب با تخصصِ فرد در آن ساحت، جدی بگیریم نه اینکه نظر متخصص محترم و بزرگوار در یک حوزه را در همه ساحت ها و شئون، صد در صد بپذیریم. این ما را از ادبِ نقد، دور می کند و از نتایج اثرگذار آن نیز هم. ما باید ضمن حفظ نهایت احترام برای اشخاص، از پذیرش اظهارات غیر تخصصی افراد پرهیز کنیم….

ب / شماره 3785 /   سه شنبه 13 آذر 1397 / صفحه اول و 3/

http://www.birjandtoday.ir/?p=66721

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۷ساعت 12:20  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
بی تعارف، به ادعا، هیچ نمره ای نمی دهند. تازه از تو خواهند پرسید که با این همه ادعا، چرا خطِ دعایی در کتاب زندگی ات نیست؟ دعا هم نه به این معنا که بنشینی و زمزمه ای بکنی و چند صفحه ای بخوانی و باز برگردی سر همان خانه اول با ادعایی افزون شده و به طلب نداشته هم برخیزی. نه، دعا یعنی خود را در مسیر نقشه راه دعا قرار دهی و همان رفتاری را ملکه نفس کنی که صاحب دعا، بدان متصف بوده است. این گونه، شاید راه به مقصد برسد والا وقتی که همه داشته ما کتابی از ادعاست با خط های درشت از شعار، نمی توان به فردای روزهایی از این دست، امید داشت. وقتی که اولیای خدا با رفتاری چنان زیبا و نگاهی چنان کرامند، آن گونه بر سفره دعا می نشستند و زبان به ناله و چشم به باران دارند ، ما چگونه می توانیم با رفتاری چنین ، خود را طلبکار بدانیم؟ وقتی حجج بالغه الهی، به خون، امضا می کنند حُسنِ رفتار را، ما را با این بدی رفتار چه می رسد که زبان به طلب بگشائیم؟ خدا بیامرزد استادِ انسان ساز، مرحوم صفائی حائری را که در صفحه ۳۹ کتاب بلوغ، هشدارمان می دهد به این نکته ظریف تا بیدار شویم و قبل از آنکه فرصت از دست برود، دست بشوئیم از خیلی رفتارها و آستین همت بالا بزنیم برای کاری تازه و گام ها را محکم برداریم برای راهی تازه. ایشان می نویسند: ….بعضى‌ها خیال مى‌کنند که از رسول و از على بالاترند؛ چون آن‌ها با عمل و بلا همراه بودند و این‌ها مى‌خواهند با ادّعاى ولایت و محبّت، با على‌همراه باشند. راستى که شیطان بى‌کار نمى‌نشیند و سماجت مى‌کند. آخر چگونه مى‌شود ریشه‌ عشق على، عمل معاویه را و میوه‌ او را بار بیاورد. تو را گول نزنند، که: معرفت و فکر؛ و محبّت و قلب؛ و عمل و تقوا، مرکب‌هایى هستند که با بلاى خدا و امتحان او همراه مى‌شوند و مى‌رسانند. این راه را، حسین با سر رفته، تو چگونه مى‌خواهى با غرور و بى‌اعتنایى و با خور و خواب و ولنگارى به انجام برسانى‌؟
خدایى که، عشق مقدّس او حسین، با هر تنفس و دم‌زدن، فواره‌هاى خونش، از زیر حلقه‌هاى زرهش به آسمان سر مى‌کشید، چگونه از من، که نور چشم شیطان هستم و همراه فواره‌هاى عُجب و غرور، پذیرایى مى‌کند؟ و چگونه مرا به ضیافت خویش مى‌خواند؟ … فکر می کنم باید به سئوالات حضرت استاد، به دقت توجه کنیم و جوابی بیابیم برای امروز و فردامان. این تأمل می تواند به اصلاح راه و روش بکشاند ما را تا دست برداریم از رفتارِ نا بجا و شعار های بجا. ما را شاید برساند به جایی که صدق ادعاها مان را دعاهای به عمل درآمده، امضا کند. این گونه می توانیم با امامی همراه شویم که داعیه محبت او را داریم والا روشن است که با روش و منش معاویه ای، سر از کاخِ شام در خواهیم آورد نه از مسجد کوفه. به این ظرافت ها توجه کنیم در نظام تربیتی مان تا به حقیقت برسیم….

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۷ساعت 12:21  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
تاریخ را هزار بار هم که بخوانیم. تقدیر هر قومی را که نگاه کنیم. صفحات اقوام مختلف و کشور های گوناگون را که بررسی کنیم، در خواهیم یافت این واقعیت را که زمان می گذرد و زمین اما بر همان قرار سابق است؛ "انّ الله لایغیّر ما بقوم حتّی یغیّروا ما بانفسهم". تا به تغییر در خودمان برنخیزیم، کسی سرنوشت ما را از سر نخواهد نوشت و ما را به اول دفتر سعادت نخواهد رساند. میرزا یونس ، طلبه سر به زیر حوزه علمیه، بر اساس دریافت از آیاتی از این دست بود که برای تغییر از خویش برون آمد و چون جهاد را تکلیف اول مسلمانی خود دید، فرصت اجتهاد را به دیگران سپرد. کتاب را کناری نهاد و تفنگ برداشت تا زندگی ها را به حساب آورد. او تنها مردِ میدان تغییر خواهی نبود بلکه او نفس حقی بود که در جنگل دمید و به درختان هم  حتی- امید داد و به مردم انگیزه، لذا دیدیم و خواندیم در صفحات تاریخ که او و یارانش در خود تغییر ایجاد کردند و به تغییر روزگار برخاستند و تیر در میان نهادند، آنانی را که تیر می شدند بر قلب مردم. او جان داد تا جان نگیرد استبداد در ایران زمین. مطمئن باشید اگر میرزا نبود، مدرس نبود، خیابانی نبود، ریشه های استبداد به مدد استعمار چنان در زمین فرو می رفت که برای برکندنش در بهمن ۵۷، ده چندان باید شهید می دادیم. آنان با زلزله در ارکان ستم، نگذاشتند، زمین خشک و سنگلاخی شود پای شجره خبیثه استبداد. خون دادند تا زمین، خیس خورده بماند تا روزی که همه ایران به تغییر ایمان بیاورند و بر کنند و بسوزانند این شجره را که هر برگش، به داغ بیداد بر قومی، استوار شده و شرح بیدادی می داد که بر قومی رفته بود. میرزا و یارانش، تبر شدند برای شکستن بتِ استبداد. استبدادی که دست در دستِ استعمار هم داشت. این درست که شیخِ مبارز، در گیلان، پرچم را برافراشت اما کیست که نداند، گستره اثرگذاری قیام میرزا، به پهنه همه ایران بود که آوازه اش، به جهان هم خبر می شد. روس ها از شمال و انگلیسی ها از جنوب، دهان گشوده بودند اما باورمندان حقانیت وطن، با همه وجود برخاستند تا پا نگیرد نقشه دشمن و جا نگیرد سرباز بیگانه در این خاک که از هر گوشه ای، مناره ای قد می کشد برای اذان خواندن. برای دعوت مردم به حقیقت. باری، با یک گل بهار نمی شود اما همه بهارها با رویش یک گل آغاز شدند و چون دیگر گل ها هم سر از خاک برآوردند، بهار، همه زمین را فراگرفت. این هم قصه ایران شد. میرزا، مثل یک گل شکوفا شد. مدرس، شکفت، خیابانی، عطر افشانی کرد، پسیان، کلنل پسیان، شکفت و خراسان را به نام سرزمین قیام نام بردار کرد و.... خیلی های دیگر، برخاستند و در نهایت، خمینی(ره)، با هیمنه نیابت از امام زمان(عج) برخاست و خواسته مردم را با انقلابِ پیروز، به کرسی نشاند تا در این ملک، پرچم استقلال و آزادی به اهتزاز مدام باشد در شکوه جمهوری اسلامی ای که میراث همه شهیدان است. همه آنانی که برای آزادی ایران، نقد جان دادند، در خون خفتند تا کسی نتواند دست بر گلوی ایرانی بگذارد چه رسد به روزگاری که چکمه بر گلوی مردم نهند. روز پیروزی انقلاب هم زادروز همه این دلاوران بود به هر تاریخی که زاده شدند. تجمیع همه زادروزهای مبارک در 22 بهمن رقم خورد و اگر چشمی به معنا، باز می شد، همه شهدا را می توانست دید که در جشن پیروزی همراه مردم بودند....

حیات / یکشنبه 11 آذر 1397 | Sun Dec 02 2018

http://hayat.ir/125-105-140463

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۷ساعت 12:12  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
درد دلِ مردم را بنویسید! خراسان باید زبان مردم باشد. ما از روزنامه خودمان خیلی توقع داریم. این ها حرف های مردی است که وقتی پرونده ام را به او می دهم، می گوید؛ بعد از این که اسمم را از روی پرونده می خواند و نگاهی به تصویر روی پرونده و خودم می اندازد. او می گوید باید بنویسید تا مسئولان بدانند که مشکلات دارد کمر خیلی ها را می شکند. از گرانی ها بنویسید، از فقرِ اشتغال، از آسیب های اجتماعی که دارد زلزله ایجاد می کند در خانواده ها. او می گوید توقع ما از "خراسان" بیان دردها ست. می دانیم که رفعِ مشکلات کارِ شما نیست اما طرحِ مشکلات که وظیفه شما هست....او امضای پرونده ام را می گیرد و تاکید دارد که بیشتر و صریح تر از مشکلاتِ به مصائب تبدیل شده بنویسیم. این حرف تنها حرف او نیست که بسیار شنیده ایم از مردم که حرف دارند و درد دارند.ماجرا این نیست که مردم مشکلات نظام را درک نکنند و سختی تحریم ها و زشتی رفتار مستکبران و پلشتیِ کار دزدان با یقه های رنگارنگ را درنیابند. می دانند و لذا بسیاری از اوقات، زبان در کام می کشند واندکی از فراوان درد دل را به رسانه های خودی می گویند. نجابتی چنین، اقتضا می کند تا متولیان امور در همه ارکان حکومتی، به ویژه دولت و قوه اجرایی، شب را به روز و روز را به شب گره زنند برای خدمت به مردمی که به معنای واقعی کلمه، خدمت به آن ها عبادتی افتخار آمیز است. این را هم مطمئنم و دیگران هم باور دارند که «همه ظرفیت توان اجرایی» ما این نیست که می بینیم. باور داریم که به رغم همه کمبود ها و تحریم ها، خیلی بیشتر از این می توانیم آورده داشته باشیم برای مردم. می توانیم سنگلاخ های ندانم کاری و کم کاری را از سر راه رشد مردم و پیشرفت کشور برداریم. این نیز هم خواست مردم است و هم وظیفه کارگزاران و هم اقتضای خدمت. نمی خواهم با سیاهه نویسی از مشکلات، قلم و ذهن ها را خسته کنم، همه می دانیم و بهتر از ما می دانند مسئولان که مصائب چیست و گره ها کجاست. همتی باید که به عمل برخیزند. قلم را رسالتی که هست، آیینگی و بیان صادقانه است در عین حراست از امید مردم. قصه ما روزنامه نگاران هم همان ضرب المثل «کج دار، مریز» است. هم باید کج بداریم تا ببینند مسئولان و هم نگذاریم امید مردم بریزد و این سختی کار است که لهیب آتش را در جان اهل قلم روشن نگه می دارد ولی او را گاه ماموریت تولید خنکا برای امید و آرزوهای مردم است در امروز و فردای جامعه. این سخت است و گاه حتی سخت تر از سخت اما به جان می خریم تا مشکلات مردم کمتر شود ...

خراسان / شماره : 19975  /  يکشنبه ۱۱ آذر-۱۳۹۷ / صفحه 16 / بدون موضوع

http://khorasannews.com/?nid=19975&pid=16&type=0

file:///C:/Users/asadi-g/Downloads/16%20(49).pdf

http://khorasannews.com/newspaper/BlockPrint/635518

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۷ساعت 12:6  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
زمان می گذرد و زمین اما بر همان قرار سابق است؛ "انّ الله لایغیّر ما بقوم حتّی یغیّروا ما بانفسهم". تا به تغییر در خودمان برنخیزیم، کسی سرنوشت ما را از سر نخواهد نوشت و ما را به اول دفتر سعادت نخواهد رساند.  میرزا یونس ، طلبه سر به زیر حوزه علمیه، بر اساس دریافت از آیاتی مانند این  بود که برای تغییر از خویش برون آمد و کتاب را کناری نهاد و تفنگ برداشت تا زندگی ها را به حساب آورد. او تنها مرد میدان تغییر خواهی نبود بلکه او نفس حقی بود که در جنگل دمید و به درختان هم – حتی- امید داد و به مردم انگیزه .لذا دیدیم و خواندیم در صفحات تاریخ که او و یارانش در خود تغییر ایجاد کردند و به تغییر روزگار برخاستند و تیر در میان نهادند، آنانی را که تیر می شدند بر قلب مردم. او جان داد تا جان نگیرد استبداد در ایران زمین. مطمئن باشید اگر  میرزا نبود، مدرس نبود، خیابانی نبود، ریشه های استبداد به مدد استعمار چنان در زمین فرو می رفت که برای برکندنش در بهمن ۵۷، ده چندان باید شهید می دادیم. آنان با زلزله در ارکان ستم، نگذاشتند زمین ،خشک و سنگلاخی شود پای شجره خبیثه استبداد. خون دادند تا زمین، آماده بماند تا روزی که همه ایران به تغییر ایمان بیاورند و بر کنند و بسوزانند این شجره را که هر برگش، به داغ بیداد بر قومی، استوار شده و شرح بیدادی می داد که بر قومی رفته بود. میرزا و یارانش، تبر شدند برای شکستن بتِ استبداد. استبدادی که دست در دستِ استعمار هم داشت. این درست که شیخِ مبارز، در گیلان، پرچم را بر افراشت اما کیست که نداند، گستره اثر گذاری قیام میرزا، به پهنه همه ایران بود که آوازه اش، به جهان هم خبر می شد. روس ها از شمال و انگلیسی ها از جنوب، دهان گشوده بودند اما باور مندان حقانیت وطن، با همه وجود برخاستند تا پا نگیرد نقشه دشمن و جا نگیرد سرباز بیگانه در این خاک که از هر گوشه ای، مناره ای قد می کشد برای  اذان خواندن؛ برای دعوت مردم به حقیقت. باری، با یک گل بهار نمی شود اما همه بهارها با رویش یک گل آغاز شدند و چون دیگر گل ها هم سر از خاک برآوردند، بهار، همه زمین را فراگرفت. این هم، قصه ایران شد. میرزا، مثل یک گل شکوفا شد. مدرس، شکفت، خیابانی، عطر افشانی کرد و.... خیلی های دیگر برخاستند و در نهایت، خمینی(ره)، با افتخار نیابت از امام زمان (عج) برخاست و خواسته مردم را با انقلاب پیروز، به کرسی نشاند تا در این ملک، پرچم استقلال و آزادی به اهتزاز مدام باشد در شکوه جمهوری اسلامی....
 
خراسان / شماره : 19975  /  يکشنبه ۱۱ آذر-۱۳۹۷ / صفحه 12 / اندیشه
 
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۷ساعت 12:3  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
بابا ! شب که اومدی خانه، یه مقدار آجیل بگیر، دور هم باشیم. این را دختر به پدر می گوید و دستی به خدا حافظی تکان می دهد. پدر در حالی که درِ خودرو را می بندد، جواب مثبت را می دهد و دنده را چاق می کند برای رفتن سرِ کار. کار که به پایان می رسد، پدر راهش را کج می کند برای رفتن به آجیل فروشی تا آجیلی بخرد و بهانه دورهمی شان باشد. خودرو را پارک کرد و وارد مغازه شد. از این جای ماجرا را از زبان آقای پدر بخوانید: … وارد مغازه که شدم، سفارش دادم برای چند محصول اما پای حساب و کتاب که رفتم ….وای… برق از سرم پرید وقتی می خواستم پول خرید را حساب کنم! خیلی وقت بود به آجیلی نرفته بودم. به هوای سال پیش بودم و قیمت های سال پیش. بی هوا رفتم و پاکت را پر کردم از تخمه کدو و ژاپنی و نخود و… تازه سراغ پسته ها هم نرفته، رفتم پای ترازو. آقای مغازه دار پاکت های پلاستیکی را دوخت و گفت بفرما! من هم کارت بانکی را روی ترازو گذاشتم و گفتم : حالا شما بفرما و او فرمود! یعنی کارت را در کارت خوان کشید و گفت رمز تان؟ و من – بی خبر از قیمت ها- رمز را گفتم . برگه رسید را که به من داد، برق از سرم پرید! حقوقِ چند روزم پریده بود و موجودی ام هم با صفر فاصله نداشت. وقتی می خواستم تخمه ها را بخورم، با پوست می خوردم و به بچه ها هم می گفتم که کسی نباید تخمه ها را بشکند بلکه با پوست باید بخورد چون برای پوستِ تخمه ها هم به اندازه مغز ان پول داده ام. آن هم با قیمت دلار! دلار به قیمت امروز! بچه ها پرسیدند مگر تخمه هم از خارج وارد می شود و نخودچی هم که از دلار حرف می زنی؟ اما جواب را کوچکترین پسرم داد که به قول علی آقای همسایه، وقتی می خواهی چیزی بخری، همه جا می گویند قیمت دلار بالا رفته و اجناس گران شده اما وقتی همین جناب دلارِ فلان، فلان شده، چند پله ای پایین می آید و به قول اقتصادی ها در کانال ۱۰ هزارتومان قرار می گیرد باز همان آقای فروشنده که افزایش قیمت ها را به دلار گره زده بود می گوید، چه ربطی دارد کالای ما با دلار که چون پایین آمده ما هم قیمت ها را پایین بیاوریم! این استدلالِ جناب فروشنده من را یاد حرف یک اقتصاددان انداخت که از پدیده ای به نام “چسبندگی قیمت ها” می گفت. با این تحلیل که با افزایش سکه و ارز، قیمت ها افزایش می یابد اما به رغم کاهش قیمت ها این دو محصول موج آفرین، قیمت بازار کاهش نمی یابد بلکه چسبندگی خود را به سقف، همچنان حفظ می کند. من اقتصاد نخوانده ام که بخواهم برای این پدیده، راه حل بدهم اما قطعا راه حلی دارد این ماجرا که اقتصاددانان باید ارائه دهند و مسئولان اجرایی کنند تا این چسب، از سقف باز شود و کالایی که واقعا با دلار آزاد هم خرید می شود، با کاهش قیمت ارز، کاهشِ قیمت داشته باشد نه اینکه با کاهشِ فاحش هم باز قیمت بازار، همان باشد که در گران ترین روز دلار بود. بگذریم از این که خیلی از محصولات اصلا با ارز وارد نمی شود که در توفان گرانی ارز گرفتار شود. برخی از محصولات هم با دلار ۴۲۰۰ تومانی وارد می شود اما با قیمت دلار ۱۹ تومانی تراز می کنند و گوش آن هم بدهکار نیست که آن قیمتِ کاذب، برای یک روز بود و در بازار آزاد هم الان دلار در کانال ۱۰ هزار تومان است. باز هم بگذریم و خستگی نیفزاییم، اما مسئولان باید برای این بلبشو بازار، چاره ای بیندیشند و طرحی نو دراندازند….

ب / شماره 3783 /   یکشنبه 11 آذر 1397 / صفحه اول و 3/

http://www.birjandtoday.ir/?p=66648

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۷ساعت 12:1  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
حرمت امام زاده را متولی باید نگهدارد. این ضرب المثل را از هزار زبان شنیده ایم و این همه، یک مفهوم دارد؛ ضرورتِ حرمت داری و حرمت بانی از شان و جایگاهی که به ما مربوط است. به ویژه حرمتِ حریم خانه و اهلِ خانواده و به خصوص همسر که رعایت احترامش، واجب تر از واجب است. نمی توان خود به کلام، سنگ در خانه خویش زد و توقع داشت که دیگران، حرمتِ آن شیشه شکسته را محفوظ بدارند. برج و باروی خانه را خودِ اعضایِ آن، به ویژه پدرومادرِ خانواده بالا می برند و باز هیچ کس به اندازه خود اعضا و باز به ویژه پدر و مادر نمی تواند به تخریب آن بپردازد اذا این همه تاکید بر هوشیاری اعضای خانواده و به ویژه پدر و مادر نسبت به هم می شود. استاد ارجمند، آیت الله صفائی حائری در صفحه ۲۴ کتاب “روابط متکامل زن و مرد” می فرماید:
“احترام امامزاده با متولى است. تو مى‌توانى بدون لج در آوردن و تحریک کردن همسرت را در چشم‌ها و دل‌ها بزرگ کنى. آنجا که تو حُرمت او را مى‌شکنى، دیگران حرمت نگه نمى‌دارند.
در لحظه‌هاى شیرین و در تنهایى، ایجاد انگیزه و مسؤولیت پذیرى، از کارهاى خوب و اساسى است. اینکه خیلى دورها به ما مربوط‌ است و دنیا، دنیاى رابطه‌هاست، از تنگ چشمى و خودخواهى مى‌کاهد. چشم اندازهاى وسیع، همّت مى‌آورد و غافل‌گیرى را مى‌برد.با کار و احساس مسؤولیت، لحظه‌هاى فراغت مزاحم را پر کن.با روابط‌ و پیوندهاى دوستانه، خلاء عاطفى و پر حرفى بى‌حاصل را بارور کن. ” استاد، تاکید دارند که زندگی زمانی شکوفا می شود که روابط زن و مرد در مقام دو همسر، به شکوفه بنشیند. زمانی که هر کدام، بستر ساز رشد و تعالی یک دیگر و فرزندان خانواده باشند. شانی چنین هم البته نیازمند دریافت و پرداخت است. با درک متقابل است که به رابطه متکامل می توان رسید لذا در صفحه ۲۳ همین کتاب ارزشمند ” روابط متکامل زن و مرد، راهکار ارائه می کنند که؛ براى همسرت غیر مستقیم، امنیت و اعتماد را فراهم کن. از محبت و عشق خودت پیش کسانى حرف بزن که براى او حرف مى‌زنند. از خوبى‌هاى او این گونه یاد کن. و همینطور غیر مستقیم و با لطافت گله گزارى کن و امیدوار باش که سامان بگیرد و سر به راه بگذارد.برخوردهاى مستقیم دیرتر مورد اعتماد قرار مى‌گیرند و در صداقت تو تردید مى‌آورند. … اگر به زندگی و تعامل خود در خانه هم فکر کنیم می بینیم که راه غیر مستقیم، زود تر ما را به مقصد می رساند و راه مستقیم نه تنها نزدیک تر نیست که گاه به بن بست های نا گشودنی هم منتهی می شود لذا بهتر است تا فضایی طراحی کنیم که سر دلبری ما را در زبان دیگری بشنود و از اینکه او را چنین بزرگ داشته ایم، احساس بزرگی روز افزون کند. روشن است که وقتی فرد بر صراط بزرگی گام برمی دارد، راه را برای بزرگی اهل خانه هم هموار می کند. چیزی که می تواند فردای روشن تر را برای همه مهیا کند. بیاییم و شیوه های رفتار پیشین را اصلاح کنیم تا ببینیم که زندگی مصلحانه چقدر زیبا تر است…..

ب / شماره 3782 /   شنبه 10 آذر 1397 / صفحه اول و 3/


http://www.birjandtoday.ir/?p=66607

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر ۱۳۹۷ساعت 13:35  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
این « یاحسین»برای ما معنای پر شکوه « لبیک یا حسین»داشت. مایی که هنوز صدای«هل من ناصر ینصرنی» را از گودال«قتلگاه» می شنیدیم و برای خود ماموریتِ نوشتنِ نامِ خود در شماره 73 فهرست عاشوراییان، قائل بودیم. همان «یا حسین» ی را می گویم که به عنوان رمزِ عملیات «طریق القدس» در بی سیم ها پیچید و غیرتی مضاعف در رگ های رزمندگان جاری کرد. این «یا حسین»، به حدیث نبویِ «حب الوطن من الإیمان»  مفهومی دوباره داد . وطنی که جغرافیای ایمانِ مان هم بود. ایمانی که به ذرات خاکِ ما هم عطر کربلا بخشید. نه، کربلا را تا همه جغرافیای خاک توسعه داد تا هرجا دشمن برای میراندن حق، یزید وار اقدام کند ما سید الشهدا را جلودار خویش ببینیم و برخیزیم. نواده های یزید در لباس بعثیان صدامی، در منطقه بستان، پی‌احیای باطل و میراندن حق بودند. حضورشان، معنای دیگر جنایت و پلشتی و خیانت بود. باید پاک می کردیم خاک به فریاد آمده از پلیدی گام متجاوزان را . 
باید آزاد می کردیم پاره به اسارت رفته میهن را. باید نشان می دادیم که قومِ حسین نشان، هرگز پرچم عاشورا را زمین نمی گذارد. یعنی جان می‌دهد تا این پرچم خدا در اهتزاز بماند. جان هم دادیم و کم نبودند مردانی که در این عملیات، شکوه شهادت را به چشم ما کشیدند. آنان چراغ راه شدند تا شب نتواند سپاه ظلمت را در پناه خویش نجات دهد. 
نور افشاندند تا خفاشانِ بعثی را از زمین برداریم. این گونه بود که با انجام عملیات غرور انگیز و عاشورایی «طریق القدس» هم دشمن را شکستیم و هم خاکِ خویش را که به سان ناموس غیرتمندان بود، آزاد کردیم و هم نشان دادیم که یا حسین، هرجا بلند شود، به جان لبیک می‌گوییم و می شکنیم هرچه یزیدی است. عملیات آزادسازی بستان، آغازی شد بر آزاد سازی دیگر مناطق وطن از زیر گام های سربازانی که آمده بودند تا بمانند. آن روز«ضربه حیدری» زدیم تا بدانند اهل باطل که میهن خداباوران،هر وجبش، هزاران حرمت دارد و هرگز جای حرامیان نیست....
 
خراسان رضوی / شماره : 4003 /  پنج شنبه ۸ آذر-۱۳۹۷ / صفحه 7/ پلاک عزت
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر ۱۳۹۷ساعت 13:9  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
نسلِ امروز از جنگ چیزی نمی دانند در اندازه ای که باید. حتی نسل قبل تر هم فراموش کرده اند دانسته ها را حال آنکه نه تنها نباید فراموش کنیم تاریخ به خون نوشته خود را بلکه باید نسل به نسل، آن را چون اسنادی هویت ساز منتقل کنیم. این هم خاصِ مناطق جنگی نیست. حتی ماموریت رسانه های کشوری هم نیست بلکه برای همه ما چه ملی و چه محلی، چه در مناطق عملیاتی یا هزاران کیلومتر آن سوتر، برای همه ما که ایرانی نامیده می شویم، این وظیفه هست که آن روز ها را بارها و بارها بخوانیم و درس هایش را به یاد داشته باشیم و از این آگاهی قدرتی بسازیم که هم توان ما را افزایش دهد و هم دشمن را بترساند که این ملت، آبدیده جنگی است که نهر هایش از خون موج می زد. باید بدانند که گذشته خود را پاس می داریم و ما را ریشه در همان نهر های خون است که اگر باز، بیگانه ای هوس “مرگ بازی” کند، جز باخت، سهمی نخواهد داشت. من معتقدم ما، ماهایی که در خراسان جنوبی هم در امن و امان زندگی می کنیم باید بخشی از زمان خود را به خوانش تاریخ دفاع مقدس اختصاص دهیم. هم نقش آفرینی فرزندان این دیار را بخوانیم و هم بدانیم در دیگر مناطق چه اتفاقی افتاده است. این اشراف به تاریخ رزم، قدرت ما را بالا می برد حتی در زمان صلح. یعنی اگر خواهان صلح باشیم، که قطعا چنین است، باید برای خراش برنداشتن این بلور زیبا خود را، بازسازی و توان خود را افزایش دهیم. مطالعه تاریخ جنگ هم یکی از همان راه های افزایش توان نرم و سخت برای دفاع از وطن است. با این رویکرد است که تاریخ امروز را با عملیات “طریق القدس” باز می خوانیم. عملیاتی که در منطقه عمومی سوسنگرد به سمت بستان و با هدف انهدام قوای دشمن و باز پس گرفتن و آزادسازی شهر بستان و به عقب راندن دشمن متجاوز و تلاشی در جهت فاصله انداختن بین جبهه شمالی و جنوبی عراق در منطقه خوزستان صورت گرفت. این عملیات که در تاریخ ۸آذر ۱۳۶۰ در ساعت ۳۰ دقیقه بامداد با رمز یا حسین (ع) در منطقه شمال و جنوب رود کرخه نور انجام پذیرفت، دومین عملیات کلاسیک و سنگین مدافعان اسلام بود. منطقه عملیاتی طریق القدس از حساسیت زیادی برخوردار بود؛ به طوری که شهر بستان که با تعداد زیادی روستا در تصرف و اشغال دشمن به سر می‌برد، در قلب این منطقه بوده و مرکز فعالیت های جاسوسی دشمن و مرکز لجستیکی جبهه میانی دشمن بود، لذا حساسیت منطقه را بالا برده بود. از طرفی با قطع مهم ترین راه تدارکاتی و مواصلاتی دشمن که کلیدی برای آزاد سازی تنگ چزابه به شمار می رفت، بیش از پیش بر اهمیت این منطقه افزوده می‌شد، لذا فتح بستان که شخص صدام روی آن تبلیغات زیادی به راه انداخته بود ، باعث قطع امید دشمن در این منطقه یعنی جنوب غربی خوزستان شد. طی این عملیات بستان آزاد شد، و نتایجی همچون قطع ارتباط بین نیروهای دشمن در شمال غربی و جنوب غربی خوزستان (جاده فکه ـ جفیر)، آزاد سازی ۷۰ روستای منطقه و ۵ پاسگاه مرزی، تصرف و تامین تنگه چزابه، تامین مرز مشترک و دسترسی به هورالهویزه، پاکسازی ۸۰۰ کیلومتر مربع از لوث وجود دشمن به دست آم…..باری، باید تاریخ را برگ به برگ بخوانیم. باید بدانیم که بر هر قطعه از خاک وطن چه رفته است تا بتوانیم دین خود را به آن قطعه و همه وطن، بیشتر ادا کنیم که برخی از مناطق را حق حیات است بر گردن همه ایران. آنان هزار زخم برداشتند تا دیگر شهر ها امن باشند. حالا وقت آن است که با آبادسازی شان، مرهمی بر زخم های قدیمی بگذاریم…..

ب / شماره 3781 /  پنج شنبه 8 آذر 1397 / صفحه اول و 3/

http://www.birjandtoday.ir/?p=66470

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر ۱۳۹۷ساعت 13:4  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

دیگران هستند که نداشته های خود را با خیال، جبران می کنند. برای خود تاریخ می سازند و هویت می تراشند. ما اما ایرانی هستیم. ریشه در تاریخی 7 هزار ساله داریم با قهرمانانی که از جنس واقعیت و بالاتر از آن؛ عین حقیقت اند.

ما نیاز نداریم برای تاریخ سازی، قهرمانان تخیلی بسازیم و پرده سینما را عرصه بروز قهرمانی ها کنیم و با آن برای خود به تعریفِ هویت بپردازیم. ما اسطوره های مان را زندگی و به اسوه هایی تبدیل می کنیم که می تواند در رزمگاه به واقعیتی بی بدیل تبدیل شود. زمین و آسمان و حتی دریا، گواهِ ظهورِ قهرمانانِ بزرگ ماست.

تاریخ به احترام کسانی بر می خیزد که ایستادن را و حتی ایستاده مردن را معنایی نو شدند تا دریا هم به هر قطره گواه آن حماسه عظیم شود. عملیات بزرگ مروارید را می گویم. همان عملیاتی که نیروی دریایی عراق را به صفر رساند و سیادت دریایی ایران را امضایی ماندگار نهاد. در جریان این عملیات، نسلِ آرش، تیرهای غیرت را در چله نهادند و به سوی دشمن شلیک کردند و نتیجه این شد که؛ ۴ فروند قایق موشک‌انداز عراقی کلاس «اوزا» و ۷ فروند شناور دیگر عراقی غرق و ۶ فروند میگ-۲۳، یک فروند میگ-۲۱ و یک فروند بالگرد سوپر فرلون نیروی هوایی عراق سرنگون شد. همچنین در این عملیات فانتوم‌های ایرانی سه فروند میگ-۲۳ عراقی را سرنگون و دست کم 13 کشتی حامل موشک و اژدر را با استفاده از موشک ای‌جی‌ام-۶۵ ماوریک غرق کردند. البته در این رزمِ بی امان، ناوچه قهرمانِ پیکان هم در پهنه نیلگونِ خلیجِ همیشه فارس، جاودانه شد و یک فروند فانتومِ نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی نیز در این جاودانگی همراه پیکان شد اما نقشی که این نبرد، با قوت تمام ایفا کرد، طهارتِ دریا از آلودگی وجود متجاوزان بود.

بعد این ضربه بزرگ، عراق از دریا محو و صدور نفتش نیز با مشکلات عدیده مواجه شد. چنانکه در خاطرات آیت الله هاشمی رفسنجانی در کتاب " روزی که نیروی دریایی عراق فلج شد" به مناسبت " سی ‌و پنجمین سالگرد عملیات مروارید" آمده است:عراق برای صدور نفت خود مجبور شد به اردن و ترکیه متوسل شود و امکان صدور نفت از طریق خلیج فارس برایش ممکن نبود.

عراقی‌ها برای صدور نفت به بندر جیهان ترکیه متکی بودند و مقداری را هم توسط تانکرهای نفت کش از طریق «اردن» صادر می‌کردند .... عراق نتوانست کشتی‌ها و سلاح‌های فراوان جنگی که از ایتالیا خریده بود را به منطقه بیاورد. این البته یک روی سکه بود؛ موفق و مانا، روی دیگر سکه هم باز پیروزی ما بود که هم توانستیم، نفت خود را صادر و هم نیازهای خود را از طریق دریا وارد کنیم. چیزی که مثل خار در چشم دشمن می نشست و احساس حقارت را در همه نفس هایش، تکرار می کرد.

باری، 7 آذر، فقط یک برگ از تاریخ قهرمانی های ملتی است که همواره در این قامت ظاهر شده است . سرفرماندهیِ این "رزمِ نمایان" در دریا با ناخدا محمدابراهیم همتی، فرمانده ناوچه موشک انداز پیکان بود وی در جریان این عملیات به مقامِ عظمای شهادت رسید و در آسمان نیز، ستوان یکم حسن مفتخری و ستوان دوم محمد کاظم روستا که خلبانی فانتوم ایران را بر عهده داشتند و جاودانه شدند.

در کنار شهدای پیکان و فانتوم، خلبانانِ همیشه قهرمانِ نیروی هوایی در آن روز و با درجه آن روز که دشمن را درسی فراموش ناشدنی دادند، سرگرد حسین خلعتبری، سرهنگ دوم عباس دوران، سرهنگ یاسینی و سرهنگ کیان ساجدی، سرهنگ مهدی دادپی ، سرهنگ محمد ابراهیم کاکاوند بودند که در عملیات مروارید نقش کلیدی داشتند. یادِ آنان تا همیشه در صحیفه تاریخ و سینه مردم می ماند و مصداق همان قوه و توانی می شود که "ترهبون به عدوالله" است و دشمن را از شنیدن نام ایران، به هراس می اندازد، چه ما مردمی هستیم که با غیرت، ناممکن ها را به بهترین امکان در می آوریم و نمی شود را به می شود قطعی تبدیل می کنیم. ما بر پرده نقره ای سینما، قهرمان خیالی نمی سازیم بلکه پهنه دریاها، محل مشقِ قهرمانانِ واقعی ایران است.

حیات / چهارشنبه 7 آذر 1397 | Wed Nov 28 2018

 http://hayat.ir/125-105-140355

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر ۱۳۹۷ساعت 14:5  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

طلبکار نبودند و نیستند که هنوز هم خود را بدهکار می‌دانند در برابر خدا و مُلک و مِلت. زخم‌ها شان را هم نه سند بستانکاری که امضای خود می‌دانند پای سند بدهکاری به ایرانِ عزیز. بسیجی‌ها را می‌گویم. آنانی که قرارِ نانوشته اما عاشقانه دارند برای ایثار در همیشه زندگی. برای من بسیجی، تعریفی چنین بلند و خاص دارد که هزار بار از نگاه نهادمند، کلان‌تر است و فراتر از تعریف، ذیلِ یک نام و نشان. بسیجی، یعنی همان معلمی که در روستاهای دور دست، با هنرمندی و ظرفیت شناسی، مدرسه محرومِ خود را در کانونِ توجه جهانیان می‌گذارد. بسیجی، همان پزشکِ متعهدی است که از قلب تهران خود را به نقطه صفر مرزی در سیستان و بلوچستان می‌رساند و در اتاق‌های سیارِ جراحی، به درمانِ درد مردم، آستین همت بالا می‌زند. بسیجی همان دانشمندی است که جان، شمع می‌کند و می‌سوزد تا طرح هایش به ساختن کشور کمک کند. بسیجی همان جانبازی است که صدایش شهید شده است اما عشق به مردم و میهن از چشمانش می‌جوشد. بسیجی، بانوی از خود گذشته‌ای است که همه عمرش را وقفِ نگهداری از همسر جانبازش می‌کند که سلامتِ خود را وقف سعادتِ مردم کرده است. بسیجی آن کشاورزی است که بر قهر زمین و آسمان غلبه کرده است و با طراحی نوین، در اوج خشکسالی، بیشترین محصول را به دست می‌آورد. بسیجی فقط یک عنوان و یک کارتِ شناسایی نیست بلکه شناسه زیبا زندگی کردن و بهتر کار کردن است. شاخص بندگی و فراتر از آن، نماد "اخبات" و خود شکنی است. او را هرگز در سرزمین «عُجب» نمی‌توان دید چه رسد به "غرور" و خود برتر بینی. او با تواضع و منش اخلاقی اش، هم بینی شیطانِ کبر را به خاک می‌مالد و هم الگویی نیکو می‌شود برای همه کسانی که زیبا زیستن را دوست دارند. بسیجی در زمان جنگ، رزم جامه‌ای بر تن داشت که با قامتِ رشید همه رزمندگانِ ما از ارتشی و سپاهی و جهادی تا بسیجِ مستضعفین، ساز می‌آمد. از این نگاه، حماسه ناوچه شهید پیکان، در 7 آذر هم یک جهاد تام و تمام بسیجی است. مجاهدت‌های نیروی هوایی و قوای زمینی ما هم ذیل همین عنوان فراگیر قابل تعریف بود و امروز هم همین تعریفِ به راهبرد ارتقا یافته می‌تواند ما را از گردنه‌های سختِ تاریخ،  به سلامت عبور دهد لذا تاکید دارم که بسیج را نه فقط در قالب یک نهاد- هرچند عزیز و اثرگذار- که باید در قامتِ یک مکتب دید که نه در حصرِ زمان گرفتار می‌آید و نه در حصار زمین. بسیج را باید در هیئتی دید که امام خمینی(ره) پرچمش را بر شانه مولا علی(ع) تعریف می‌کرد.

 خراسان / شماره : 19972 / چهارشنبه ۷ آذر-۱۳۹۷ / صفحه 16 / بدون موضوع

http://khorasannews.com/?nid=19972&pid=16&type=0

 file:///C:/Users/asadi-g/Downloads/16%20(48).pdf

 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر ۱۳۹۷ساعت 13:24  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
ما ملتی قهرمان پروریم. تاریخ ما را قهرمانانِ واقعی می سازند ما مثل بعضی از کشور های دیگر نیاز نداریم برای تاریخ سازی، قهرمانان تخیلی بسازیم و پرده سینما را عرصه بروز قهرمانی ها کنیم و با آن برای خود به تعریفِ هویت بپردازیم. ما اسطوره های مان را زندگی و به اسوه هایی تبدیل می کنیم که می تواند در رزمگاه به واقعیتی بی بدیل تبدیل شود. زمین و آسمان و حتی دریا، گواهِ ظهورِ قهرمانانِ بزرگ ماست. تاریخ به احترام کسانی بر می خیزد که ایستادن را و حتی ایستاده مردن را معنایی نو شدند تا دریا هم به هر قطره گواه آن حماسه عظیم شود. عملیات بزرگ مروارید را می گویم. همان عملیاتی که نیروی دریایی عراق را به صفر رساند و سیادت دریایی ایران را امضایی ماندگار نهاد. در جریان این عملیات، نسلِ آرش، تیر های غیرت را در چله نهادند و به سوی دشمن شلیک کردند و نتیجه این شد که؛ ۴ فروند قایق موشک‌انداز عراقی کلاس «اوزا» و ۷ فروند شناور دیگر عراقی غرق شده و ۶ فروند میگ-۲۳، یک فروند میگ-۲۱ و یک فروند بالگرد سوپر فرلون نیروی هوایی عراق سرنگون شدند. همچنین در این عملیات فانتوم‌های ایرانی سه فروند میگ-۲۳ عراقی را سرنگون و دست کم سیزده کشتی حامل موشک و اژدر را با استفاده از موشک ای‌جی‌ام-۶۵ ماوریک غرق کردند. البته در این رزمِ بی امان، ناوچه قهرمانِ پیکان هم در پهنه نیلگونِ خلیجِ همیشه فارس، جاودانه شد و یک فروند فانتومِ نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی نیز در این جاودانگی همراه پیکان شد اما نقشی که این نبرد، با قوت تمام ایفا کرد، طهارتِ دریا از آلودگی وجود متجاوزان بود. بعد این ضربه بزرگ، عراق از دریا محو شد و صدور نفتش نیز با مشکلات عدیده مواجه شد. چنانکه در خاطرات آیت ا… هاشمی رفسنجانی در کتاب ” روزی که نیروی دریایی عراق ‘فلج شد” به مناسبت ” سی‌وپنجمین سالگرد عملیات مروارید” آمده است: عراق برای صدور نفت خود مجبور شد به اردن و ترکیه متوسل شود و امکان صدور نفت از طریق خلیج فارس برایش ممکن نبود: عراقی‌ها برای صدور نفت به بندر جیهان ترکیه متکی بودند و مقداری هم توسط تانکرهای نفت کش از طریق «اردن» صادر می‌کردند …. عراق نتوانست کشتی‌ها و سلاح‌های فراوان جنگی که از ایتالیا خریده بودند را به منطقه بیاورد. این البته یک روی سکه بود؛ موفق و مانا، روی دیگر سکه هم باز پیروزی ما بود که هم توانستیم، نفت خود را صادر و هم نیازهای خود را از طریق دریا وارد کنیم. چیزی که مثل خار در چشم دشمن می نشست و احساس حقارت را در همه نفس هایش، تکرار می کرد. باری، ۷ آذر، فقط یک برگ از تاریخ قهرمانی های ملتی است که همواره در این قامت ظاهر شده است و قهرمانی را به پهلوانی گره زده تا گره از مشکلات دیگران هم بگشاید. ما پهلوان زاده ایم. ما، همه مردمی که در ایران زندگی می کنیم، ریشه در پهلوانی داریم. این ریشه، امروز هم باید به بار بنشیند و “بَر” بدهد و کام جهانیان را شیرین کند. حیف است با این پیشینه پر افتخار، نگاهِ مان به قهرمانانِ کارتونیِ بیگانه باشد. به خود نگاه و به خدا توکل کنیم تا موفقیت، روزیِ هر روزه مان شود…

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر ۱۳۹۷ساعت 13:19  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
بیشتر دعواها و چالش ها، سرِ گفته هاست. سرِ اینکه تو چه گفته ای و او چه گفته است. ماجرا فقط به افراد معمولی جامعه هم برنمی گردد بلکه دامنِ اهل سیاست را هم می گیرد. قصه، می شود همان ماجرای هرکه بامش بیش، برفش، بیشتر. یعنی هرکس، دایره مسئولیت و اثرگذاری اش بیشتر است، حرف هایش بیشتر اثر می گذارد و حرف هایی که درباره اش می گویند هم اثر بیشتری دارد.
گاه جامعه ای را در هم می ریزد و گاه به کینه هایی منجر می شود که پایان نمی پذیرد حال آنکه می شد چنین نشود. فقط کافی بود، لب ها، حرمت کلام را نگهدارند و نگویند سخنانی که از جنسِ آتش است و در خرمنِ زندگی می افتد. اهلِ سیاست که گوش شنوایی ندارند- معمولا- فقط زبان گویایی دارند پس معلوم نیست حرف این قلم که شهروندی معمولی است بپذیرند اما با خودمان که می توانیم راحت صحبت کنیم ما مردمان معمولی. به خودمان که می توانیم تذکر دهیم که مراقب باشیم گفته ها را.
حتی می توانیم برای همدیگر، ضرب المثل هم بخوانیم از زبان پیرانِ سپید مویِ دیارمان که؛ گر سخن، نقره است، خاموشی طلاست. حیف نیست طلا را خرج لحیم کاری نقره کنیم؟ همه می دانیم که ضریبِ خطایِ کسی که زیاد سخن می گوید، خیلی بیشتر است لذا برای نیفتادن به چاهِ مشکلات، باید خود را مدیریت کنیم برای کمتر گفتن. من این پُست را خیلی پسندیدم که عزیزی در شمار فکرهای زیبا طرح کرده بود که؛ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ !..
ﻫﻨﮕﺎمی که ﻧمی دﺍﻧﯽ ﭼﻪ ﺑﮕﻮﯾﯽ، ﭼﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﻫﯽ ﻭ ﯾﺎ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﮕﻮﯾﯽ, ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ!
ﮔﺎﻫﯽ ﻧﮕﻔﺘﻦ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺗﺮ ﺍﺯ ﮔﻔﺘﻦِ ﺳﺨﻨﺎﻥِ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﺒﮏ می کند ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ .
ﯾﮏ وقت هایی ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﯼ ﺑﺮ حرف های ﻧﯿﺶ ﺩﺍﺭ، ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻧﺖ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﺭﺍ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﮐﻨﺪ …
ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯼ ﭼﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺑﺮ ﺳﺮﺕ ﺁﻭﺍﺭِ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﺁﻣﺪ، ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻣﻘﺼﺮ ﻧﮑﻦ، ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺩﻟﯿﻞِ ﺍﺻﻠﯽ ﺭﺍ، ﺩﺭ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﯿﺎﺑﯽ !
ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺲِ ﺍﻧﻔﺠﺎﺭ ﺩﺭ ﺳﻠﻮل هاﯾﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ می خورد، ﺳﮑﻮﺕ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﻦ، ﮐﻪ ﺫﻫﻨﺖ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﺎ ﻗﻠﺒﺖ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻤﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﮕﯿﺮﺩ. ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ” ﺳﮑﻮﺕ” ﭘﺎﺳﺦِ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺩﻫﺎﺳﺖ!
بله، باید سکوت کرد گاهی در خویش و به بررسی پرداخت تا بیابیم که مشکلات از کجا آغاز می شود. باید سکوت کرد، وقتی می بینی که سخن، مثل افشاندنِ بذر در سنگلاخ است. باید سکوت کرد وقتی حرمتِ کلام، رعایت نمی شود. باید سکوت کرد وقتی برداشتِ نادرست از کلام، آن را به ضد خود تبدیل می کند. باید سکوت کرد وقتی سکوت، قاعده کار منطقی است.
البته باید سخن گفت وقتی می تواند راهی باز کند و به توسعه فلاح و سعادت بینجامد که سعدی، علیه الرحمه، گفته است؛ دو چیز طیره عقل است: دم فرو بستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی…

ب / شماره 3779 /  سه شنبه 6 آذر 1397 / صفحه اول و 3/

http://www.birjandtoday.ir/?p=66285

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر ۱۳۹۷ساعت 12:23  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 اصحابِ غرور را، راه به همان مسیری است که رجیم اول پیمود. رانده شدگی از آستانِ حضرتِ کبریا.

  قاعده هم این شده است که در غرورنشستگان هم اگر برنخیزند به تواضع و بندگی، در زیر آوار همان غرور دفن شوند. این البته فقط یک گزاره معرفتی نیست که اصحابِ معرفت به عینه آن را در زندگی و فراز و فرود هایش دیده اند و می بینند و بعد از این هم خواهند دید.

دفاع مقدسِ ما، عرصه تام و تمام این حقیقت بود که بارها و بارها به واقعیت تبدیل شد. ما درست زمانی به موفقیت می رسیدیم که ازآن اسبِ سرکشِ غرور، پیاده می شدیم و به قلب دشمن می زدیم. "عدم الفتح" ها نیز زمانی رقم می خورد که پا در رکابِ آن مرکبِ چموش می گذاشتیم. بسیجی ها اما این واقعیت را بهتر از همه زندگی می کردند وغرور را از خود می راندند و بر خویش، چشم می بستند تا جلوه های عنایت خدا در همه جا پیدا شود. آنان قبل از هر کاری، خدا را در نظر داشتند.

رزمندگان ما، تیر که می انداختند، گلوله و توپ که شلیک می کردند، باورشان پر بود از فهم زلال « ومارمیت اذ رمیت و لکن ارمی» آنان باور داشتند که دست خداست که گره ها را باز می کند. تیر را نه ما بلکه حضرت قادر قاهر می اندازد. این باور هم غرور کش بود و هم تکیه و توکل ما را به خدا، افزون می کرد. نتیجه عینی این باور را هم بارها دیدیم. یعنی هر جا به حساب و کتاب و اسلحه و قدرت خود غره شدیم، سیلی خوردیم و هرجا، به رغم محاسبات دقیق و جمع ابزار، نگاه به عنایت و لطف و هدایت الهی داشتیم و توکل بر او، راه ها باز می شد. کتاب تاریخ آن نبرد هشت ساله، پر است از این تجربه های درس آموز. بسیج، مکتبی چنین داشت و در نگهداشت آن، امروز و در عرصه های متعدد می تواند نقشی چنان نمایان داشته باشد. من تاکید دارم که باید ایمان آن روزها و اخلاق آن روزها و سلوک آن روزها را احیا کنیم آن وقت با قدرتی احیا شده رو به رو خواهیم شد که به معنا، «قدرت الهی» خواهد بود.

آن روزها نه من و تو داشتیم و نه منیت. فرمانده هم بر در اتاقش، نگاهی به کربلا داشت؛ یا حسین! فرماندهی از آن توست. یعنی فرمانده هم خود را امیر نمی دانست بلکه کارگزار امری بود که حسین(ع) در عاشورا، صادر کرده بود. روشن است که عاقبت جهادی که فرمانده و رزمنده، خود را نمی دیدند و نگاه شان در حضرت خدا و حجت خدا بود، روشن تر از همیشه بود. امروز هم اگر چه جنگ به پایان رسیده است اما راه تا همیشه ادامه دارد و آن قاعده نیز همچنان حکم فرماست. باز هم باید به همان صراط برگردیم و مستقیم کار را به خدا واگذاریم و دستِ اراده الهی شویم تا گره ها باز شود.

در همین جنگِ اقتصادی و بمباران تحریم ها، هم می شود با عبور از منیت ها و توکل برخدا، اندیشید و راه های تازه یافت و طرح های نو در انداخت. اگر یک دو گام از خویشتن بیرون نهیم، قطعا بر اساس سنت الهی، گام دیگر بر سر گردون خواهیم گذاشت حتی اگر همه باطل باوران نخواهند که ما باورمندانِ وعده صادقِ حضرتِ خداوندیم که در آیه 8 سوره مبارکه صف، فرمود: یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ .

بله، مى‏ خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند و حال آنکه خدا گر چه کافران را ناخوش افتد نور خود را کامل خواهد فرمود. من راه عبور از این پیچ تاریخی را بازگشت به همان روحیه و ایمانی می دانم که ما را از آن پیچ تاریخی و هولناکِ جنگ، با سر بلندی عبور داد. امروز هم نه تنها "ید الله" "مغلوله" نیست که اگر با همه ایمان مان وارد میدان شویم، "غُل" بر دستانِ دشمنان خواهد نشست.

حیات / دوشنبه 5 آذر 1397 | Mon Nov 26 2018

 http://hayat.ir/125-105-140290

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر ۱۳۹۷ساعت 12:15  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 هفته وحدت، به روز شمار تقویمی به پایان آمد اما کیست که نداند، راه و روش پیامبر به درازای همه روزهای تاریخ است؟ ما در ساحت مکتبی، زندگی می کنیم که ما را به حرکت در مسیر حق خوانده است و این راهِ نورانی هم با “وحدت ” پیمودنی است لذا هوشمندانه خود را به این راهبرد دینی و ملی پایبند می دانیم و همه هفته های سال را به وحدت، زیبایی می بخشیم. برای عمل به این استراتژی هم نگاهی بسیجی وار داریم که این خود نیز ترجمه ای از نگاه دینی است. یادم هست چندی پیش که درباره جامعه سازی دینی در سیره نبوی تورق می کردم به مقاله ای از «علی محمدی آشنایی» در شماره ۱۰ مجله اندیشه تقریب برخوردم که به فهرست مؤلفه های جامعه سازی دین پرداخته بود، مؤلفه هایی که با خوانش هدف و کارکرد بسیج می شود بین آن، رابطه ای دقیق یافت. وی دراین پژوهش به فهرستی هفتگانه و روشن از ویژگی های جامعه موردنظر رسیده است؛
۱-اصل اقامه عدالت توسط همه مردم در زندگی فردی و اجتماعی؛
۲- اصل وحدت، حل و فصل اختلافات و مهرورزی؛
۳-اصل تعاون و همکاری در کارهای خیر و عدم تعاون در گناه و تجاوز؛
۴- اصل احسان و نیکوکاری و انفاق و مبارزه با فقر و بسط درستکاری و صداقت در داد و ستدها؛
۵- اصل مسئولیت نظارت همگانی یا امر به معروف و نهی از منکر؛
۶-اصل مبارزه با هرگونه فساد اخلاقی، مالی، اداری و سیاسی؛
۷- اصل ساماندهی و به سامان کردن امور.
این هفت اصل، به نوعی، در شمار راهبردهای بسیج نیز هست. یعنی به توسعه عدالت توسط همه مردم و البته برای همه مردم عنایتی خاص دارد. بسیجی نمی تواند بیداد را تاب بیاورد و داد برنکشد. او جانِ خویش را به میدان می آورد تا از این میانه، حقیقت، به عدالت برخیزد و بستر را برای رشد همگان فراهم آورد. او بر همان طریقی گام می نهد که پیامبرِ وحدت و محبت، طراحی فرموده است لذا نگاهش سرشار مهر است و لبانش با لبخند، پیغام رسان این سنتِ سعید. او را همیشه در حال کار خیر و اهل تعاون بر نیکی می توان یافت و هرجا سخن به کار خوب می رسد، قطعا به نام او هم افتخار می یابد. اهلِ احسان است؛ فراتر از نیکی. او کارِ خوب را “خوب” انجام می دهد و اخلاص را به احسان تعالی می بخشد تا به مقامی “مُحسن” برسد. همانی که خداوند علی اعلا در آیه ۱۱۵ سوره هود، وعده فرموده است که ” وَ اصْبِرْ فَإِنَّ ا… لا یُضیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنینَ”. بسیجی، بر مدار احسان است و خواهان مقام محسن. او اهل مبارزه با فقر در همه شئون آن است و برای بسط صداقت و درستکاری، با همه وجود به میدان می آید. تجربه نیز نشان می دهد که بسیجی، مسئولیت پذیر است، حق خواه و حق جو و حق گو نیز هم. فساد را در همه اشکالِ آن دشمن می دارد و با فاسدان در هر جایگاه، پنجه در پنجه می شود و این را مأموریتی الهی در راستای امر به معروف و نهی از منکر می شمارد.اهل ساماندهی و سامان مند کردن امور است چه می داند برای رسیدن به موفقیت، حتما باید به قاعده نظم، حرکت کرد. باری، بسیجی را چنین می دانم و می خواهم. در نگاه من، بسیجی را نباید در ترازهای کوچک که به کار جناح های سیاسی می خورد تعریف کرد. نگاه چنین خُرد به عظمتی چنین کلان، کفرانِ نعمت است و مباد که ما از کفران کنندگان نعمت بسیج باشیم…

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر ۱۳۹۷ساعت 12:12  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

برخی کلمات هم هستند که به میوه می مانند. باید فصل رسیدن شان برسد تا کام جهانی را شیرین کنند. تا این زمان نرسد خیلی ها درنخواهند یافت میوه ای که در دست دارند چه اعجازی می تواند داشته باشد. زمانی عظمت آن را حس می کنند که نجات خود را در آن ببینند.

من اهل کلامم و می توانم کلمه ای به شما نشان دهم که دنیا از فهم عظمت آن هنوز هم عاجز است. از درکِ شکوهِ چهار حرف که چنان کنار هم می نشینند که چون فصلِ برخاستن رسید، برای تحققِ خواسته های بحق، حقِ مطلب را ادا کرد. بسیج را می گویم. کلمه ای که هزاران کتاب را در هر حرف خویش داشت. کتابی که چون گشوده شد به نفسِ قدسی امام روح الله و بسم الله اش بر زبان جاری شد، همه دانستند که باید بروند. این بسم الله بر مدار حکمت حضرت الله جز حقیقت را تاب نمی آورد و پنجه در پنجه می شود با هر نیرویی که بخواهد با حق در آویزد.

دیروز جنگ بود و دیدیم و دید دنیا که چسان، بسیجی معنا می شود؛ گستره ای از فراوان نیروهای رزمنده ای که اگر پاسدار و ارتشی و جهادی هم بودند باز ذیل فرهنگ بسیجی معنا می یافتند و در لشکر مخلص خدا، صاحب جایگاه می شدند. ما جنگِ نفر با تانک را به یاد داریم. جنگ ماشین سنگرسازی و تانک را هم دیده ایم. شکار هواپیما توسط هلی کوپتر هم معجزه رزمندگان ماست. کم نبود کارهای نشدنی که به دست باورمندان تفکر بسیجی، شدنی شد. کتاب دفاع مقدس، پر است از این معجزه ها که کافر را هم به ایمان می آورد. پر است از حماسه هایی که دنیا پیش از این سراغ نداشت.

هرکس می خواهد معجزه یک کلمه مقدس را ببیند برود و نوشته های جنگ را بخواند و بنشیند پای صحبت ها و خاطرات مردان جنگ و بشنود اسرار رستگاری را. ایران اگر از آن جنگ هولناک و از مقابله با بیش از 80 کشور، در اوج تحریم ها، سرفراز بیرون آمد به برکت همین کلمه و روحیه ای بود که در آحاد مردم ایران زنده شده بود. مردمی که جنگ در چند جبهه را تجربه می کردند. هم با دشمنانِ صف کشیده و چند لایه شده رو به رو می جنگیدند و هم با منافقان و ضد انقلاب و ستون پنجم دشمن ، نبرد داشتند و هم با کمبودهایی که یک کشور در شرایط آرمانی را هم زمین گیر می کرد چه رسد به ایران که از هر سو مورد هجوم قرار گرفته بود. آن همه مصائب بود اما ما با اعجاز بسیج و هم افزایی توان زنان و مردان خداباور و میهن دوست خود، عبور کردیم از گردنه هایی که برای بسیاری ناممکن می نمود.

ما ایستادیم. سربلند ماندیم و به امروز رسیدیم. امروزی که باز هم تحریم هست و مشکلات هست و مصائب هم تلخ تر از پیش شمار می شود اما ما هم هستیم و بسیج هست و امیدی که در دل قد می کشد و تجربه ای موفق که در آزمون جنگ هم سربلند بیرون آمده است. باید آن روحیه و باور را برای همه مردم بازخوانی کرد و حسِ تعاون و ایثار را به جامعه برگرداند. با بازگشت روحیه همگرایی و تعاون بر" بِرّ و تقوا" بازهم می توانیم از دل تاریکی ها به صبح، پنجره ای بگشائیم و نگذاریم آنانی که تعاون بر " اثم و عدوان" دارند راه موفقیت ما را سد کنند.

هنوز هم می توانیم از معجزه بسیج برای رسیدن به قله ها استفاده کنیم. فرهنگِ بسیج هنوز هم در دسترس ماست منتها باید از اولین دوربرگردان دوباره خود را به نقطه کانونی آغاز برسانیم. همان نقطه ای که شهدا از آن آغاز کردند. منتها این بار نه برای جنگ بلکه برای ساختن وطن و قدرتی که از هر جنگی جلوگیری کند. برای تمشیت امور مردم به بهترین شکل. برای شکست تحریم های شیطانی در عالی ترین سطح. ما می توانیم. بسیج هیچ محدودیت و نمی توانیم را به رسمیت نمی شناسد. دیروز با همه مشکلات و تنگناها، توانستیم. امروز هم با توانایی های مظاعف شده و ضریب یافته، حتما می توانیم....

حیات / شنبه 3 آذر 1397

http://hayat.ir/125-105-140240

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر ۱۳۹۷ساعت 12:6  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
هر کس در غرور بنشیند، زیر آوار های آن نابود خواهد شد. این سنت خداست که بت ها را باید شکست. چه در بت خانه باشد یا در خانه دل. موفقیت ، رفیق افرادی می شود که بت ها را در خویش شکسته باشند. یعنی امروز که بت و بت خانه ظاهری نیست، سری به درون خویش زنند و بشکنند بت هایی که در خودشان قد می کشد. از هم افزایی این بت شکنان، قدرتی شکل می گیرد که نمی شود و نمی توانیم را به رسمیت نمی شناسد بلکه به سرانجام نیکو می رساند هر ماموریتی که به عهده می گیرد. راز توفیق بلند بسیج را من در همین خط سیر می دانم. در زنان و مردانی که تبر بر دوش، در خویش می گردند و ابراهیم می شوند. آنان، خود را نمی بینند بلکه در افق نگاه شان، حضرت خدا، تجلی پیدا می کند. یادمان هست ادبیات رفتاری شان در زمان جنگ.
غرور را از خود دور می کردند، بر خویش، چشم می بستند تا جلوه های عنایت خدا در همه جا پیدا شود. آنان قبل از هر کاری، خدا را در نظر داشتند. تیر که می انداختند، گلوله و توپ که شلیک می کردند، باورشان پر بود از فهم زلال « ومارمیت اذ رمیت و لکن ا… رمی» آنان باور داشتند که دست خداست که گره ها را باز می کند. تیر را نه ما بلکه حضرت قادر قاهر می اندازد. این باور هم غرور کش بود و هم تکیه و توکل ما را به خدا، افزون می کرد. نتیجه عینی این باور را هم بارها دیدیم. یعنی هر جا به حساب و کتاب و اسلحه و قدرت خود غره شدیم، سیلی خوردیم و هرجا، به رغم محاسبات دقیق و جمع ابزار، نگاه به عنایت و لطف و هدایت الهی داشتیم و توکل بر او، راه ها باز می شد. کتاب تاریخ آن نبرد هشت ساله، پر است از این تجربه های درس آموز. بسیج، مکتبی چنین داشت و در نگهداشت آن، امروز و در عرصه های متعدد می تواند نقشی چنان نمایان داشته باشد. من تاکید دارم که باید ایمان آن روز ها و اخلاق آن روز ها و سلوک آن روزها را احیا کنیم آن وقت با قدرتی احیا شده رو به رو خواهیم شد که به معنا، «قدرت الهی» خواهد بود. آن روز ها نه من و تو داشتیم و نه منیت. فرمانده هم بر در اتاقش، نگاهی به کربلا داشت؛ یا حسین! فرماندهی از آن توست. یعنی فرمانده هم خود را امیر نمی دانست بلکه کارگزار امری بود که حسین(ع) در عاشورا، صادر کرده بود. روشن است که عاقبت جهادی که فرمانده و رزمنده، خود را نمی دیدند و نگاه شان در حضرت خدا و حجت خدا بود، روشن تر از همیشه بود. به تاکید می گویم که امروز هم راه همان است و شیوه نیز همان. برای موفقیت ملی باید اصلاح نگاه کرد و با توکل به خدا، همه توان خود را به میدان آورد آن وقت نه مغلوب تحریم ها که تحریم شکن و صاحب سلطه بر برنامه های دشمن و قادر و قاهر خواهیم بود. این را باور کنیم تا باور و ایمان الهی در اندیشه و بازوان مان چنان جاری شود که سیلی برخیزد و توطئه و مکر و نقشه دشمن را یکجا بشوید و قلمی به نور، شرح توفیقات ما را برای فردای تاریخ، درس، کند. ان شا ا…

ب / شماره 3777 /   شنبه 3 آذر 1397 / صفحه اول و 3/


http://www.birjandtoday.ir/?p=66191

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر ۱۳۹۷ساعت 12:3  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
چهار حرف چنان کنار هم نشستند که چون فصلِ برخاستن رسید، برای تحققِ خواسته های به حق، حقِ مطلب را ادا کرد. بسیج را می گویم. کلمه ای که هزاران کتاب را در هر حرف خویش داشت. کتابی که چون گشوده شد به نفسِ قدسی امام روح ا… و بسم ال… اش بر زبان جاری شد، همه جنیان و مشابهانِ انسی شان دانستند که باید بروند. این بسم ا… بر مدار حکمت حضرت ا… جز حقیقت را تاب نمی آورد و پنجه در پنجه می شود با هر نیرویی که بخواهد با حق در آویزد. دیروز جنگ بود و دیدیم و دید دنیا که چه سان، بسیجی معنا می شود؛ گستره ای از فراوان نیروهای رزمنده ای که اگر پاسدار و ارتشی و جهادی هم بودند باز ذیل فرهنگ بسیجی معنا می یافتند و در لشکر مخلص خدا، صاحب جایگاه می شدند. ما جنگِ نفر با تانک را به یاد داریم. جنگ ماشین سنگر سازی و تانک را هم دیده ایم. شکار هواپیما توسط هلی کوپتر هم معجزه رزمندگان ماست. کم نبودند کارهای نشدنی که به دست باورمندان تفکر بسیجی، شدنی شدند. کتاب دفاع مقدس، پر است از این معجزه ها که کافر را هم به ایمان می آورد. پر است از حماسه هایی که دنیا پیش از این سراغ نداشت. هرکس می خواهد معجزه یک کلمه مقدس را ببیند برود و نوشته های جنگ را بخواند و بنشیند پای صحبت ها و خاطرات مردان جنگ و بشنود اسرار رستگاری را. ایران اگر از آن جنگ هولناک و از مقابله با بیش از ۸۰ کشور، در اوج تحریم ها، سرفراز بیرون آمد به برکت همین کلمه و روحیه ای بود که در آحاد مردم ایران زنده شده بود. مردمی که جنگ در چند جبهه را تجربه می کردند. هم با دشمنانِ صف کشیده و چند لایه شده رو به رو می جنگیدند و هم با منافقان و ضد انقلاب و ستون پنجم دشمن ، نبرد داشتندو هم با کمبود هایی که یک کشور در شرایط آرمانی را هم زمین گیر می کرد چه رسد به ایران که از هر سو مورد هجوم قرار گرفته بود. آن همه مصائب بود اما ما با اعجاز بسیج و هم افزایی توان زنان و مردان خداباور و میهن دوست خود، عبور کردیم از گردنه هایی که برای بسیاری ناممکن می نمود. ما ایستادیم. سربلند ماندیم و به امروز رسیدیم. امروزی که باز هم تحریم هست و مشکلات هست و مصائب هم تلخ تر از پیش شمار می شود اما ما هم هستیم و بسیج هست و امیدی که در دل قد می کشد و تجربه ای موفق که در آزمون جنگ هم سربلند بیرون آمده است. باید آن روحیه و باور را برای همه مردم بازخوانی کرد و حسِ تعاون و ایثار را به جامعه برگرداند. با بازگشت روحیه همگرایی و تعاون بر” بِرّ و تقوا” بازهم می توانیم از دل تاریکی ها ،به صبح، پنجره ای بگشائیم و نگذاریم آنانی که تعاون بر ” اثم و عدوان” دارند راه موفقیت ما را سد کنند. هنوز هم می توانیم از معجزه بسیج برای رسیدن به قله ها استفاده کنیم….

ب / شماره 3776 /  پنج شنبه 1 آذر 1397 / صفحه اول و 3/

http://www.birjandtoday.ir/?p=66111

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر ۱۳۹۷ساعت 12:1  توسط غلامرضا بنی اسدی  |