صدای نجوایش به گریه می نشیند مادر. مادرِ پیری که کنار خیابان در خود مچاله شده و با خدایش به نجواست. کلماتش در گلو می شکند و در جان قطرات اشک از چشمانش می تراود. پاهایمان از حرکت می ایستد، هم من و هم دوست اهل دلم - که به قصد پیاده روی به خیابان زده ایم- مادربزرگ می گرید. نمی توانم صدای گریه را تحمل کنم. اشک هایش برایم مثل بارانِ عذاب است. دوستم پیش قدم می شود برای صحبت و حرف مادرِ پیر این است که فرصت پرداختِ اجاره خانه اش به سر آمده و او هنوز 200 هزار تومان کم دارد. پیرزن، ساک دستی اش را از زیر چادر بیرون می آورد و ترازویی را نشان می دهد که وسیله کسب و کار اوست. اما مگر چقدر می شود با ترازو کار کرد؟ مگر چند نفر توجه دارند به این که مادری پیر باید با همین وسیله امرار معاش کند، آن هم در زمانه ای که همه گرفتار هستند و پر شتاب می گذرند؟ با خود آرزو می کنم کاش وقتی از خیابان می گذریم و پیرزنی را می بینیم که پشت وزنه، به انتظار نشسته است، وقتی کودکی، نوجوانی، با دست و گاه صورتِ واکسی، به کفش های مان نگاه می کند، وقتی مادری، پیر پدری، لیف و کیسه و جوراب به دست، به سختی راه می رود، به سویشان راه کج کنیم و مشتری شان شویم. باور کنید خدا هم به فرشته هایش خواهد گفت راه کج کنند به سوی ما. بگذریم، مشکلِ آن مادر، حل شد برای این ماه. تا ماه دیگر هم خدا بزرگ است اما شمارا به خدا حواس مان باشد به مردمی از این دست که در آستانه زمستان، به گرمای نگاه و همت دستِ ما احتیاج دارند. بیایید «دستِ خدا» شویم در یاری خلقِ خدا.ان شاء ا... خود خدا تقاص خواهد کشید از دست های آلوده به اختلاس و رانت و فساد که در حقیقت«دستان شیطان» اند.

خراسان / شماره : 19982 /  دوشنبه ۱۹ آذر-۱۳۹۷/ صفحه 16 / بدون موضوع

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۷ساعت 12:36  توسط غلامرضا بنی اسدی  |