ما اهلِ «بود» هستیم؛ آدمِ زندگی. از «نابود»ی می‌ترسیم. ترس هم دارد. برای کسی که همه هستی را در همین هفتاد، هشتاد سال خلاصه می‌کند، مرگ یعنی پایان. یعنی بسته شدن پرونده انسان. یعنی خاموشی چراغی که دیگر روشن نخواهد شد. طبیعی است که چنین نگاهی، از مرگ، هیولایی هولناک بسازد. هیولایی که هرچه به آن نزدیک‌تر شوی، اضطراب بیشتر بر جانت چنگ می‌اندازد. اما همه، این‌گونه به مرگ نگاه نمی‌کنند. اهل ایمان، قاب زندگی را بزرگ‌تر از این چند صباح دنیا می‌بینند. دنیا، همه زندگی نیست؛ بخشی از زندگی است. آغاز راه است، نه پایان آن. مرگ هم پایان قصه نیست؛ ورق خوردن فصل دیگری از همان کتاب است. کتابی که نویسنده‌اش، خدای زندگی است و مرگ را هم در متن حیات آفریده است، نه در برابر آن. همین تفاوت نگاه، همه چیز را تغییر می‌دهد. یکی، مرگ را دیوار می‌بیند و دیگری، دروازه. یکی، بن‌بست می‌خواندش و دیگری، راه. یکی، پایان می‌گوید و دیگری، آغاز. فاصله این دو نگاه، فاصله یأس تا امید است؛ فاصله اضطراب تا آرامش. استاد صفائی حائری(ره)، با همان نگاه ژرف و تربیتی خود، انسان‌ها را از نسبت‌شان با مرگ می‌شناسد. می‌گوید آدم‌ها یا اصلاً به مرگ فکر نمی‌کنند یا به آن می‌اندیشند. آنان که نمی‌اندیشند، یا از ترس، صورت مسئله را پاک کرده‌اند یا همه حقیقت را در همین دنیای سنگ و آهن و گوشت و استخوان خلاصه کرده‌اند. اما آنان که به مرگ فکر می‌کنند نیز یکسان نیستند؛ عده‌ای از رنج دنیا خسته‌اند و مرگ را پناهگاه خستگی خود می‌بینند، اما گروهی دیگر، مشتاق مرگ‌اند؛ نه از سر دل‌زدگی از زندگی، که از سر شناخت حقیقت آن. برای اینان، مرگ، «راه» است، نه «چاه.» همین یک واژه، دنیایی معنا در خود دارد. راه، ترس ندارد، مقصد دارد. راه، بن‌بست نیست، معبر است. راه، نوید رسیدن می‌دهد. وقتی مرگ، راه شد، دیگر زندگی هم رنگ دیگری می‌گیرد. دیگر فرصت‌ها را نمی‌شود ارزان خرج کرد. دیگر خوبی‌ها، تنها برای آبادانی امروز نیست، توشه فرداست. دیگر از رنج‌ها فقط شکایت نمی‌کنیم، آن‌ها را نیز در هندسه رشد معنا می خوانیم. حتی اشک، رنگ دیگری پیدا می‌کند و لبخند، معنای عمیق‌تری. این نگاه، انسان را از زندگی فراری نمی‌دهد، برعکس، عاشق زندگی می‌کند. چون زندگی، مزرعه ابدیت است. هر بذر که امروز کاشته شود، فردا خوشه خواهد داد. هر قدمی که برای خدا برداشته شود، در هیچ بیابانی گم نخواهد شد. مؤمن، زندگی را جدی‌تر از دیگران می‌گیرد، چون می‌داند هیچ لحظه‌ای بی‌حساب نیست و هیچ عمل خیری، هرچند کوچک، بی‌ثمر نمی‌ماند. آری، ما اهلِ «بود» هستیم. بودن، سهم ماست و ماندن، وعده خدا. مرگ، اگرچه از درِ دنیا بیرونمان می‌برد، از خانه هستی بیرون نمی‌کند. فقط از اتاقی به اتاق دیگر می‌برد. از منزلگاهی به منزلگاهی بالاتر. پس باید زندگی کرد؛ نه برای تمام شدن، که برای ادامه یافتن. باید ساخت، نه فقط برای امروز، که برای فردایی که غروب ندارد. باید چنان زیست که مرگ، نه پایان آرزوها که آغاز تحقق وعده‌ها باشد. و خوشا آنان که مرگ را روشنای رسیدن می‌بینند؛ آنان که اهلِ «بود» هستند و زندگی را تا ابد ادامه‌دار می‌دانند.

ب / شماره 5859 / چهارشنبه 31 تیر 1405 / صفحه 4

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050431.pdf

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ساعت 12:15  توسط غلامرضا بنی اسدی  |