«دیگر امیدی ندارم!» این سه کلمه را این روزها زیاد می‌شنویم. انگار ورد زبان خیلی‌ها شده است. از گرانی و گرفتاری می‌گویند، از ناکامی و بن‌بست، از آرزوهایی که به دیوار خورده‌اند و آینده‌ای که در مه گم شده است. استدلال هم کمابیش یکی است؛ وقتی از هر سو بلا می‌بارد و هر راهی را که می‌روی به دیوار می‌رسی، مگر امیدی هم باقی می‌ماند؟

راست می‌گویند؛ در چنین فضایی، ناامیدی عجیب نیست. حتی شاید طبیعی باشد. اما هر طبیعی‌ای، مطابق فطرت نیست. میان آنچه بر اثر فشار حادثه بر دل می‌نشیند و آنچه با سرشت انسان سازگار است، فاصله‌ای به بلندای آسمان وجود دارد. انسان، برای یأس آفریده نشده است. ما فرزندان صبحیم، نه اسیران شب. مگر نه اینکه هزاران بار دیده‌ایم سیاه‌ترین شب‌ها هم به سپیده رسیده‌اند؟ مگر نه اینکه زمستان، هرچه هم سخت بگیرد، در برابر بهار، ماندنی نیست؟ مگر نه اینکه خود ما، بارها از دل حادثه، راهی به روشنایی یافته‌ایم؟ پس چرا خیال می‌کنیم این بار، شب، تصمیم گرفته است هرگز تمام نشود؟

مشکل از آنجا آغاز می‌شود که امید را به چیزهایی گره می‌زنیم که خودشان ماندنی نیستند. به پول، به مقام، به آدم‌ها، به قدرت، به اسباب دنیا. وقتی یکی از این تکیه‌گاه‌ها فرو می‌ریزد، خیال می‌کنیم سقف آسمان بر سرمان خراب شده است؛ حال آنکه فقط به دیوار خانه‌ای تکیه داده بودیم که از اول هم سست بود.

گاهی خدا، خودش همه این تکیه‌گاه‌های پوشالی را کنار می‌زند. نه از سر بی‌مهری، که از سر مهربانی. نه برای شکستن بنده، که برای نجات او از دل‌بستن به شکستنی‌ها. این همان حقیقتی است که زنده‌یاد علی صفایی حائری، آن معلم بزرگ دل‌ها، با بیانی تکان‌دهنده می‌گفت؛ خدا آن‌قدر انسان را خسته می‌کند تا بفهمد همه کوچه‌های دنیا بن‌بست است. و وقتی همه راه‌ها بسته شد، آدم ناچار برمی‌گردد؛ نه به عقب، که به اصل. به همان دری که هیچ‌گاه بسته نبود، اما ما کمتر به آن می‌کوبیدیم. چه بسیار بن‌بست‌هایی که آغاز راه بوده‌اند. چه بسیار اشک‌هایی که چشم دل را شسته‌اند. چه بسیار شکست‌هایی که انسان را از خود، به خدا رسانده‌اند. گاهی خدا، امیدهای کوچک ما را می‌شکند تا امید بزرگ را به ما ببخشد. گاهی دستمان را از ناماندنی‌ها کوتاه می‌کند تا به دامان «باقی» برساند. در جهانی که همه چیز تاریخ مصرف دارد، تنها اوست که تاریخ انقضا ندارد؛ تنها اوست که می‌ماند. از همین روست که مؤمن، اگر هم از خودش ناامید شود، از خدا ناامید نمی‌شود. اگر هم از تدبیر خویش مأیوس گردد، از تقدیر الهی مأیوس نمی‌شود. او می‌داند پشت هر «نه»، حکمتی پنهان است و در دل هر سختی، رحمتی در راه. رهبر شهید انقلاب، چه زیبا از زبان پروین اعتصامی می‌خواند: «هر بلائی کز تو آید نعمتی است / هر که را رنجی دهی آن راحتی است / زان به تاریکی گذاری بنده را / تا ببیند آن رخ تابنده راآری، شاید امروز، روز خستگی باشد. شاید روز بن‌بست. اما بن‌بست، پایان راه نیست. پایانِ راه‌های غلط است. راهِ درست، صراطِ خداست که همیشه باز است.

ب / شماره 5854 / چهارشنبه 24 تیر 1405 / صفحه 4

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050424.pdf

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ساعت 12:49  توسط غلامرضا بنی اسدی  |