گاهی برای شناختن یک حقیقت، باید به باغ رفت. باید زیر سایه درختی ایستاد و به زبان خاموش برگ‌ها گوش سپرد. آن‌وقت می‌شود فهمید که زنان و درختان چقدر به هم شبیه‌اند؛ هر دو ریشه دارند، هر دو می‌رویند، هر دو بار می‌دهند و هر دو سهمی از بهشت را بر خاک جاری می‌کنند. درخت، با ریشه‌هایش در دل زمین زندگی می‌کند و زن، با ریشه‌هایش در عمق ایمان، عشق، صبوری و امید. هیچ‌کدام را نمی‌توان تنها از آنچه بر سطح پیداست شناخت. آنچه درخت را سرپا نگه می‌دارد، شاخه‌هایش نیست؛ ریشه‌های اوست. زن نیز چنین است. قامتش را از آنچه در درون دارد می‌گیرد، نه از آنچه در چشم‌ها می‌آید. هر دو بهارهای بسیار دیده‌اند. هر دو لباس سبز بر تن کرده‌اند و به فصل شکفتن سلام گفته‌اند. اما مگر زندگی فقط بهار است؟ درختان زمستان‌های بیشتری را از سر گذرانده‌اند؛ شب‌های یخ‌زده، بادهای بی‌امان، طوفان‌های بی‌رحم. زنان نیز چنین‌اند. چه بسیار زمستان‌هایی که در سکوت پشت سر گذاشته‌اند؛ زمستانِ دلتنگی، زمستانِ رنج، زمستانِ بی‌مهری و زمستانِ انتظار. با این همه، باز بهار را فراوان تکرار کرده اند به تعداد همه روزها. صبح که از راه رسیده است، باز جوانه‌ای بر شاخه‌ای نشسته و باز لبخندی بر لب مادری، دختری یا همسری شکفته است. گویی خدا در سرشت زن و درخت، رازی مشترک نهاده است؛ رازِ دوباره برخاستن. درخت به نور محتاج است تا سبز بماند و زن نیز به مهر، به احترام، به دیده شدن و به قدر دانسته شدن. نور را اگر از درخت بگیرند، برگ‌هایش رنگ می‌بازد. محبت را اگر از زندگی دریغ کنند، دل‌ها خسته می‌شوند. اما شگفت آنکه هر دو، حتی در اوج نیاز، بخشنده‌اند. درخت نفس می‌بخشد و زن زندگی. یکی هوا را تازه می‌کند و دیگری جهان را. اما انگار از روزگار قدیم، تبرها نیز سهم درختان بوده‌اند و زنان. همیشه دستی پیدا شده است که به جای آب دادن، قصد بریدن داشته باشد؛ تبرِ تحقیر، تبرِ نادیده گرفتن، تبرِ خشونت، تبرِ بی‌انصافی. گاهی شاخه‌ای را شکسته‌اند، گاهی زخمی بر تنه نشانده‌اند و گاهی خواسته‌اند امید را از ریشه بزنند. اما مگر درخت را به چند شاخه می‌توان تعریف کرد؟ هنر درخت، در ریشه داشتن است. شاخه اگر شکست، باز شاخه‌ای دیگر خواهد رویید. برگ اگر ریخت، بهاری دیگر از راه خواهد رسید. زن نیز چنین است. هنر زن بودن در همین جوانه زدن‌های پی‌درپی است؛ در اینکه پس از هر شکست، شکفتنی تازه را تمرین کند. در اینکه از دل هر زمستان، راهی به سوی بهار باز کند. پیام طبیعت روشن است؛ ریشه‌ها را حفظ کن. اگر بادها هجوم آوردند، اگر تبرها نزدیک شدند، اگر شاخه‌ها شکستند، ریشه را نگه دار. آنجا که ریشه زنده است، مرگ معنا ندارد. آنجا که امید در خاک جان مانده است، سبزی باز خواهد گشت. زنان، درختان ایستاده در بادند؛ گاهی خسته، گاهی زخمی، اما همیشه آماده رویش. و خدا چه زیبا جهان را بر دوش همین رویش‌های بی‌پایان استوار کرده است.

ب/ شماره 5848 / شنبه 13 تیر 1405 / صفحه 4

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050413.pdf

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 12:50  توسط غلامرضا بنی اسدی  |