|
زمانه عجیبی است. گاه گمان میکنی برای تحلیل پیچیدهترین رخدادهای راهبردی، برای نسخهپیچی در سیاست خارجی، برای تفسیر معادلات امنیتی و حتی تعیین تکلیف برای نظام حکمرانی، نه سالها درس خواندن لازم است، نه تجربهای در میدان سیاست، نه آشنایی با تاریخ و نه دانشی از روابط بینالملل. کافی است تهصدایی داشته باشی و تریبونی در اختیار. از آن پس، هر سخنی، حکم «نظر کارشناسی» پیدا میکند و هر اظهار نظری، به نام حقیقت جار زده می شود! واقعیت این است که رسانه_در انواع گوناگونش_ به گوینده «سرمایه نمادین» میبخشد. مخاطب، میان «دیده شدن» و «دانستن» گاه تفاوتی نمیگذارد. کسی که بیشتر دیده میشود، بیشتر هم دانا فرض میشود. این همان خطای بزرگی است که مطالعات رسانه از آن با عنوان «مرجعیت برساخته» یاد میکند؛ مرجعیتی که نه از دانش، بلکه از تکرار حضور در قاب و بلندگو زاده میشود. آسیب از همینجا آغاز میشود. تریبون، جای تخصص را میگیرد. شهرت، جانشین صلاحیت میشود و تشویق مخاطب، معیار صحت سخن. آنگاه است که مرز میان کارشناس و سلبریتی، میان عالم و مشهور، میان اهل فن و اهل نمایش، کمرنگ میشود. اینجا حرف از مداحانِ اصیلِ اهلبیت(ع) نیست. مادحان صادق، حرمت خود را از ممدوح میگیرند. رسالت آنان، افزودن مهر اهلبیت بر دلهاست، نه افزودن هزینه بر دوش جامعه. آنان اگر از منبر میگویند، مسئولیت آن را نیز میشناسند و قدر جایگاه خود را میدانند. حساب آنان پاک است و جدا. سخن از «مداحنما»هاست؛ آنان که مداحی را نه رسالت، که رسانه دیدهاند؛ نه خدمت، که سکوی پرش. خردهکاسبانی که از سرمایه عاطفی مردم، برای ساختن سرمایه اجتماعی خود بهره میبرند. در نمایش، جایگاهی بلند دارند، اما در منظومه حقیقت، قدشان به اندازه همان نمایش است. این روزها، میدان فعالیتشان هم توسعه یافته است. روزگاری در سیاست داخلی، سایهشان بر هر موضوعی افتاده بود. امروز اما مرزها را هم درنوردیدهاند. از دیپلماسی میگویند، برای مناسبات منطقهای نسخه میپیچند، درباره جنگ و صلح حکم صادر میکنند و گویی اتاقهای فکر راهبردی، تنها باید تأییدکننده سخنان آنان باشند. پرسش اما اینجاست؛ در جامعهای که تقسیم کار معرفتی معنا دارد، چه کسی این مرزها را پاس میدارد؟ اگر هر تریبونی، مجوز ورود به هر حوزه تخصصی باشد، دیگر چه نیازی به دانشگاه، پژوهش، تجربه و نهاد کارشناسی است؟ اگر صرف شهرت، اعتبار علمی تولید کند، باید درِ دانشکدهها را بست و به جای کتاب، بلندگو توزیع کرد. جامعه رسانهای، بیش از هر زمان دیگری به «اقتدار تخصص» نیاز دارد. یکی از مهمترین سرمایههای فرهنگی هر جامعه، اعتماد به مرجعیت علمی است. هرگاه این مرجعیت تضعیف شود و جای خود را به مرجعیت هیجانی بدهد، تصمیمهای عمومی نیز بیش از آنکه بر عقلانیت استوار باشند، بر احساسات بنا خواهند شد؛ و هزینه این جابهجایی را نه گوینده، که مردم و کشور خواهند پرداخت. حرف آخر اما از جنس گلایه نیست، از جنس قاعده است. اگر قرار باشد هر صاحب تریبونی، خود را مجاز بداند در هر حوزهای بخواند و بتازد، دیگر چه دلیلی دارد دیگران خاموش بمانند؟ اگر معیار، دانش نیست و تنها داشتن میکروفن است، پس هر صدایی حق دارد بلند شود. حتی اگر خوشآهنگ نباشد، بعید است از ناهنجاری آنچه امروز به نام کارشناسی از برخی تریبونها شنیده میشود، آزاردهندهتر باشد. اما راه درست، نه تکثیر صداهای بیتخصص، که بازگرداندن حرمت تخصص است. جامعهای که میان منبر، رسانه و دانشگاه مرزهای مسئولیت را پاس بدارد، هم دین را از هزینههای نابجا حفظ میکند، هم سیاست را از هیاهوی بیپشتوانه، و هم اعتماد عمومی را از فرسایش. بلندگو، نعمتی بزرگ است؛ اما تا وقتی در دست اهلش باشد. وگرنه، صدای بلند، هرگز جای اندیشه بلند را نمیگیرد. که قامت اندیشه و تفکر را کاهش می دهد. ب / شماره 5847 / چهارشنبه 10 تیر 1405 / صفحه 3 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050410.pdf blob:https://web.eitaa.com/4a3d6928-791c-48fe-8a98-d3d93ed6710f
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ساعت 13:26  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|