بعضی عددها هرچه بزرگ باشند، باز کوچک‌اند. بعضی دارایی‌ها هرچه فراوان باشند، باز تهیدستی‌اند. بعضی قله‌ها هرچه بلند باشند، باز در دره گم می‌شوند. چرا؟ چون در دستگاه معنا، همه چیز به «نسبت» تعریف می‌شود. قطره وقتی به دریا می‌رسد، دریا می‌شود و اگر از دریا جدا افتاد، سرنوشتش خشکیدن است. انسان نیز چنین است. همه قصه آدمی در این یک نسبت خلاصه می‌شود؛ نسبت او با خدا. انسان با خدا به همه چیز می‌رسد و بی خدا، اگر همه چیز را هم به دست آورد، به هیچ نرسیده است. هیچ در هیچ را به توانِ هزار هم که برسانند، حاصل جز هیچ نیست. ثروت بی خدا، فقرِ آراسته است. قدرت بی خدا، ضعفِ نقاب‌زده است. علم بی خدا، چراغی است که راه را نشان نمی‌دهد. شهرت بی خدا، انعکاس صدایی است در بیابان. هرچه هست، وقتی معنا می‌یابد که در نسبت بندگی تعریف شود. بندگی، به بی‌نهایت متصل شدن است. آنکه خود را بنده خدا می‌داند، از بند همه غیرخدا رها می‌شود. این همان پارادوکس شیرین عالم معناست؛ سجده برای خدا، قیام انسان است. خم شدن در برابر حق، راست قامت شدن در برابر باطل است. هرچه از خود تهی شوی، از خدا پر خواهی شد و هرچه از خدا دور شوی، در ازدحام داشته‌ها، تنهاتر خواهی ماند. خداوند درجات حکیم عارف، علامه حسن‌زاده آملی رضوان‌ا... تعالی علیه را متعالی فرماید که چه نیکو فرمود: «هر كه جان به جانان سپرد، گوى نيكبختى را بِبُرد و گرنه چند روزى چون ديگر جانوران بِخورد و بِمُرد.» این سخن، خلاصه یک جهان‌بینی است. تفاوت انسانِ موحد با دیگر زیست‌ها در همین «جان سپردن به جانان» است. وگرنه خوردن و خوابیدن و زیستن و مردن را همه موجودات تجربه می‌کنند. آنچه به زندگی انسان معنا می‌دهد، جهت اوست؛ قبله اوست؛ معبود اوست. علامه باز هم زیبا گفته است: «دیده را فایده آن است که دلبر بیند / ور نبیند چه بود فایده بینایی را؟» چشم اگر آفتاب را نبیند، سهمش از روشنایی چیست؟ دل اگر خدا را نجوید، بهره‌اش از حیات کدام است؟ همه حواس و همه استعدادهای ما برای رسیدن به حقیقت آفریده شده‌اند. وقتی مقصد گم شود، راه‌ها هم بی‌معنا می‌شوند. از همین‌جاست که قرآن کریم، دو جبهه را در برابر هم ترسیم می‌کند؛ جبهه نور و جبهه ظلمت. مؤمنان را خدا «از تاریکی‌ها به سوی نور» می‌برد اما درباره پیروان طاغوت می‌فرماید: «یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ». سرنوشت آنان تاریکی است، زیرا نگاهشان به غیر خداست. هرکه نسبت خود را با باطل تعریف کند، گرفتار بی‌تعریفی خواهد شد. هرکه جایگاه خود را در اردوگاه طاغوت بجوید، از حقیقت جایگاه خویش دور خواهد افتاد. نور، فقط روشنایی چشم نیست؛ روشنایی فهم و دل است. و ظلمت، فقط شبِ بی‌چراغ نیست؛ سرگردانی روح است. آنان که از خدا بریدند، شاید آدرس‌های بسیار داشته باشند اما مقصدی ندارند. نام‌های فراوان دارند اما هویت ندارند. در میان جمع‌اند اما در غربت خویش سرگردان. همه چیز از این نسبت آغاز می‌شود. اگر این نسبت درست شد، دنیا مزرعه آخرت می‌شود و زندگی، راهی به سوی کمال. اما اگر این نسبت گم شد، آدم هم گم می شود.

ب / شماره 5846 / سه شنبه 9 تیر 1405 / صفحه 4

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050409.pdf

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ساعت 11:26  توسط غلامرضا بنی اسدی  |