زندگی، وقتی معنا پیدا می‌کند که انسان بداند برای چه آمده است و به کدام سو می‌رود. بی‌این شناخت، روزها پشت سر هم می‌آیند و می‌روند، اما حاصلش جز تکرار نیست. آدمی اما برای تکرار آفریده نشده است. برای عبور آمده است؛ عبور از خاک به افلاک، از خود به خدا، از محدودیت‌های زمین به وسعت بی‌کران آسمان، اما این راه، راهی نیست که بی‌راهنما پیموده شود. مقصد خداست و راهنمای راه، ولی‌خدا. از همین روست که باید در همه امور خدا را در نظر داشت. باید نگاه را از خود فراتر برد و در هر تصمیم و اقدام پرسید: سهم این کار در تحقق اراده الهی چیست؟ آیا گامی به سوی خدا برمی‌دارد یا بر فاصله‌ها می‌افزاید؟ انسان مؤمن، تنها برای خود زندگی نمی‌کند. او در منظومه‌ای معنا می‌یابد که مرکز آن حجت خداست. نسبت ما با ولی‌خدا، نسبت یک تماشاگر با صحنه نیست. نسبت همراهی است با کاروانی که مقصدش رضوان الهی است. باید نسبت خود را با ولی‌خدا چنان تعریف کنیم که بتوانیم باری برداریم و راهی باز کنیم. راهی که به خدا ختم می‌شود و زندگی را چنان سامان می‌دهد که دنیا را نیز از بی‌سروسامانی نجات بخشد. هر کس به اندازه وسع خود مسئول است. هیچ‌کس آن‌قدر کوچک نیست که سهمی نداشته باشد و هیچ‌کس آن‌قدر قدرتمند نیست که از مسئولیت معاف باشد. زیبا و بیدارگر می‌گفت مرحوم استاد صفائی حائری: «خدا شاهد است اگر در کارتان، در تجارتتان این دقت را نداشته باشید که باری از دوش ولی بردارید، به خدا قسم به جز اینکه بار ولی را سنگین کرده باشید و رنج او را زیاد کرده باشید چیزی نکرده‌اید!» این سخن، یک هشدار است. هشداری به همه ما که گمان نکنیم صرف مشغول بودن، ارزش می‌آفریند. بسیارند کارهایی که ظاهری پررونق دارند اما چون در نسبت با ولی‌خدا تعریف نشده‌اند، نه باری برمی‌دارند و نه راهی می‌گشایند. گاه حتی به سنگین‌تر شدن بار حق و تنهاتر ماندن اهل حق می‌انجامند. ما اما مأمور به سبک کردن باریم. باید دستیار باشیم تا دست‌های بسته باز شود. باید چراغی باشیم در مسیر انسان‌هایی که راه را گم کرده‌اند. مگر نه این است که همه این آدم‌ها، در هر کجای جهان که باشند، مخاطب دعوت الهی‌اند؟ درد همین‌جاست. درد آدمی که به فلسفه خلقت خویش آگاه شده است، دیگر تنها درد نان و نام و آسایش نیست. درد او، جا ماندن انسان‌ها از مقصد است. رنج او، زمین‌گیر شدن کسانی است که برای پرواز آفریده شده‌اند. او نمی‌تواند نسبت به این غفلت عمومی بی‌تفاوت باشد، زیرا می‌داند که انسان، فقط در کنار ولیّ خدا راه را پیدا می‌کند و تنها در پرتو هدایت حجت الهی به مقصد می‌رسد. تاریخ نیز همین حقیقت را فریاد می‌زند. در عاشورا، همه امکانات ظاهری در اختیار جبهه باطل بود و یاران حق کم‌شمار. 72تن بودند. کم در عدد، اما بی‌نهایت در معنا. آن‌ها نسبت خود را با ولی‌خدا درست تعریف کرده بودند. آمده بودند بار بردارند، نه بار بیفزایند. آمده بودند راه باز کنند، نه راه ببندند. در کنار امام خویش ایستادند و خون خود را سرمایه هدایت تاریخ کردند. اما در همان صحنه، ده‌ها هزار نفر نیز حضور داشتند؛ کسانی که یا در صف دشمنی با ولی‌خدا ایستادند یا از یاری او شانه خالی کردند. آن‌ها نیز روزگاری قدرت و جمعیت و هیاهو داشتند، اما اکنون از آن‌ها جز نفرت تاریخی و نفرین وجدان‌های بیدار چیزی باقی نمانده است. امروز باید از خود بپرسیم نسبت ما با ولی‌خدا چیست؟ پاسخ این پرسش، فقط سرنوشت فردی ما را رقم نمی‌زند؛ سرنوشت جامعه و تاریخ ما نیز در گرو همین پاسخ است.

شهرآرا / شماره 4792 / شنبه 6 تیر 1405 / صفحه آخر / کوچه

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/17611/454963

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/4/6/17611_161296.pdf

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر ۱۴۰۵ساعت 11:49  توسط غلامرضا بنی اسدی  |