ایران را باید شناخت؛ نه فقط در جغرافیای کشیده بر نقشه‌ها. ایران را باید در روحِ جاریِ فرهنگش خواند؛ در زبانش، در شعرش، در حافظه جمعی‌اش و در مردانی که هر کدام، خود یک ملت‌اند. ایران را باید در آیینه ایرانیان دید؛ در چهره‌هایی که مرگ، پایان آنان نیست بلکه آغازِ حضورِ تاریخی‌شان است. آنان که از تقویم عبور می‌کنند و به «زمانِ ملی» بدل می‌شوند؛ همان‌ها که فرداها را پیشاپیش زیسته‌اند و راه را برای آیندگان روشن کرده‌اند. از همین تبار است شیخ اجل، سعدی شیرازی؛ مردی که به نعبیر دقیق کلمه، « دستگاهِ فهمِ ایران» است. او بیش از آنکه شاعرِ کلمات باشد، معمارِ عقلانیت ایرانی است. او زبانِ تجربه تاریخیِ یک ملت را صورت‌بندی می‌کند؛ ملتی که قرن‌ها میان قدرت و اخلاق، میان شمشیر و حکمت، میان عشق و معاش، زیسته و دوام آورده است. در جهان او، انسان موجودی تک‌ساحتی نیست. نه قدیسِ مطلق است و نه اهریمنِ کامل. انسانِ سعدی، همان انسانِ واقعیِ کوچه و بازار و دربار و خانقاه است؛ با همه ضعف‌ها و بزرگی‌هایش. نان می‌خواهد اما معنا را هم فراموش نمی‌کند. به قدرت نزدیک می‌شود اما از فرعون شدنِ قدرت نیز بیم دارد. عبادت می‌کند اما ریا را هم می‌شناسد. عشق می‌ورزد اما عقل را از خانه بیرون نمی‌کند. این همان نقطه‌ای است که «عقلانیت ایرانی» شکل می‌گیرد؛ عقلانیتی که نه خشک و انتزاعی است و نه اسیر احساساتِ بی‌مهار. عقلانیتی است آزموده در کورانِ تاریخ. فرهنگ ایرانی، از همین سرچشمه‌ها زنده مانده است. رازِ ماندگاری ایران در تواناییِ بازتولیدِ معنا بوده است. هر بار که تندبادِ تاریخ خواسته این سرزمین را از ریشه برکند، ادبیات و فرهنگ، دوباره ایران را سرِ پا نگه داشته‌اند. در این جغرافیا، شاعر، رسانه تاریخیِ ملت است. امروز که جهان، زیر سلطه رسانه‌های پرهیاهو، مدام انسان را به افراط و دوگانه‌سازی سوق می‌دهد، بازگشت به عقلانیت ایرانی، بازگشت به تعادل است. در عبور از صفر و یک. در گذر از سیاه و سفید. این فهمِ ، همان چیزی است که جامعه ایرانی را در برابر تندروی‌ها مقاوم کرده است. ملتی که قرن‌ها با سعدی و حافظ و فردوسی زیسته، آسان تن به نفرتِ مطلق و حذفِ کاملِ دیگری نمی‌دهد؛ چون در ناخودآگاه فرهنگی‌اش، انسان موجودی متناقض اما قابل فهم است. امروز، بیش از هر زمان، ما نیازمند بازخوانی همین عقلانیت هستیم؛ عقلانیتی که می‌تواند میان اخلاق و واقع‌بینی، میان آرمان و تجربه، میان هویت ملی و زیست جهانی، تعادل برقرار کند. ایران، وقتی ایران می‌ماند که این رشته فرهنگی گسسته نشود. وقتی سعدی و حافظ و فردوسی و مولانا فقط در قابِ یک روز نمانند و دوباره به متنِ زندگی بازگردند. ملت‌ها، تنها با خاک زنده نمی‌مانند؛ با معنا دوام می‌آورند و انسان های معنا ساز. و ایران، یکی از بزرگ‌ترین سرزمین‌های معنا در تاریخ بشر است پس ماندگار می ماند.

ب/ شماره 5823 / سه شنبه 5 خرداد 1405 / صفحه 4

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14050305.pdf

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 14:6  توسط غلامرضا بنی اسدی  |