نه فقط با پاهایشان که به خیابان آمدند، که با حافظه تاریخی‌شان، با سرمایه نمادین‌شان، با آن «ما»یی که هرگاه ایران در معرض تهدید قرار می‌گیرد از دل تک‌تک «من»ها سر برمی‌آورد. این حضور را نباید صرفاً یک رخداد سیاسی خواند؛ این یک پدیده فرهنگی بود. یک کنش هویتی. بازتولیدِ ایران در آیینه خیابان.

پس از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل و رخدادهای تلخ و بسیار تلخی که در 18 و 19 دی روی داد، یک ادراک جمعی شکل گرفت؛ ادراکی که پیش از آنکه محصول رسانه رسمی باشد، زاده حافظه تاریخی این ملت است. مردمی که قرن‌ها در معرض تهاجم زیسته‌اند، تهدید را از لحنش می‌شناسند. خواب دشمن را تعبیر می‌کنند پیش از آنکه تعبیرش نوشته شود. و این‌بار هم فهم کردند که خواب‌هایی برای ایران دیده‌اند؛ خواب‌هایی که یک رنگ بیشتر ندارد: رنگ خون.

در مطالعات فرهنگی می‌گویند ملت‌ها در بزنگاه‌ها، روایت مسلط را بازنویسی می‌کنند. خیابان، در چنین لحظاتی، تبدیل به متن می‌شود. متنی که مردم نویسنده آن‌اند. هر قدم، یک جمله. هر شعار، یک نشانه. هر حضور، یک دال بر مدلول «وحدت». این حضور، بازنمایی یک هویت ملی بود که نمی‌خواهد در قاب تحلیل‌های تقلیل‌گرایانه جا بگیرد.

مردم پای کار انقلاب آمدند، اما نه به معنای جناحی آن. پای کار ایران آمدند. این تمایز را اگر نبینیم، روایت را تحریف کرده‌ایم. انقلاب، در ساحت فرهنگی، برای بسیاری از ایرانیان مترادف با استقلال و کرامت ملی است؛ نه نام یک جریان سیاسی خاص. آنان که آمدند، از سبدهای رأی متفاوت بودند، از سلیقه‌های متکثر، از طبقات گوناگون؛ اما در یک نقطه مشترک شدند: «ایران باید بماند، سربلند.» خیابان در فرهنگ سیاسی ما فقط مکان نیست؛ «میدان» است. میدان، در سنت ایرانی، محل ظهور جمعی اراده‌هاست. همیشه جایی بوده برای تلاقی قدرت و مردم، برای نمایش همبستگی یا اعتراض. این‌بار هم خیابان، خاکریز شد؛ قوی‌ترین خاکریز. مردم آمدند تا حضورشان به غیاب دشمن بینجامد. این یک کنش نمادین بود؛ اعلام اینکه جامعه ایرانی هنوز توان تولید «همدلی» دارد.

اما این متن اجتماعی، خوانش درست می‌خواهد. اگر آن را صرفاً به «رضایت مطلق» ترجمه کنیم، دچار خطای راهبردی شده‌ایم. اینکه بپنداریم همه‌چیز درست است و همه راضی از عملکرد ما به خیابان آمدند و راضی‌تر به خانه برگشتند، یعنی پیچیدگی جامعه را به یک تصویر ساده فروکاسته‌ایم. چنین برداشتی، انرژی متراکم این حضور را از ظرفیت پیش‌برندگی تهی می‌کند.

در منطق سرمایه اجتماعی، هر حضور عمومی یک سپرده است؛ سپرده‌ای از اعتماد. این سپرده را باید به گردش درآورد، نه مصرف کرد. باید آن را به اصلاح سیاست‌ها، به گشودن باب گفت‌وگو، به افزایش کارآمدی ترجمه کرد. مصادره به مطلوب، یعنی تبدیل سرمایه ملی به سرمایه جناحی؛ و این همان نقطه‌ای است که می‌تواند «مطلوب» را به «نامطلوب» بدل کند.

این روایت، دو مخاطب دارد. نخست دشمنان که باید بدانند محاسبه بر اساس فروپاشی اجتماعی ایران، خطای راهبردی است. جامعه ایرانی، هرچند متکثر و منتقد، در لحظه تهدید به یک« کُلِ معنادار »بدل می‌شود. این را تاریخ ما بارها نشان داده است.

و مخاطب دوم، مسئولان‌اند. این حضور، چک سفیدامضا نیست؛ دعوت به مسئولیت مضاعف است. مردم نشان دادند که وقتی پای ایران در میان باشد، اختلاف‌ها را به تعلیق درمی‌آورند. اکنون نوبت حاکمیت است که با رفتار درست، راه را بر خطاهای احتمالی بدخواهان ببندد؛ با تدبیر، با شفافیت، با عدالت.

خیلی‌ها هم که در خیابان نبودند، دل‌شان آنجا بود. شرایط نداشتند، اما احساس مشترک داشتند. جامعه را نباید فقط با شمارش جمعیت سنجید؛ باید با سنجش معنا فهم کرد. اگر این شکوه، درست روایت شود، می‌تواند پیشران پیشرفت فردا باشد. می‌تواند از دل همدلی، توسعه بسازد. اما اگر بد خوانده شود، اگر به رضایت‌نامه‌ای دائمی تعبیر گردد، آن‌گاه بزرگ‌ترین فرصت، به بزرگ‌ترین سوءتفاهم تاریخی بدل خواهد شد. مردم کار خود را کردند؛ در تراز تاریخ. اکنون نوبت ماست—رسانه، سیاست، مدیریت—که این متن را درست بخوانیم. ایران، بیش از همیشه، به روایت درست نیاز دارد.

جمهوری اسلامی / شماره 13303 / شنبه 25 بهمن 1404 / صفحه 2

blob:https://web.eitaa.com/0624795e-9730-428c-b2e9-575d353d73c1

https://jepress.ir/13303/2

https://jepress.ir/Archive/pdf/1404/11/25/2.pdf

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴ساعت 11:39  توسط غلامرضا بنی اسدی  |